عشق خدا(عرفانی)

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

سیروسلوک
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)شناخت موانع سلوک
پای درس اخلاق حجت الاسلام امیرحسین شکیبافر
از بین بردن موانع یا جهاد اکبر، خودسازی، سلوک- هر چه که می خواهید بگویید-اهمیت بسیاری دارد؛ اینکه موانع راه شناخته شود و انسان آنها را یا رفع کند یا دفع؛ اگر در درونش این مانع وجود دارد از بین ببرد. اگر وجود ندارد از همان بیرون دفعش کند و اجازه ندهد، وجود پیدا کند . خیلی وقت ها کارهایی انجام می دهیم اما به دلیل وجود مانع، حرکت ایجاد نمی شود. در روایت هم داریم که برای فلان کاری که شخص انجام داد، چند صد سال روی پل صراط جلویش را می گیرند؛ پل صراطی که در قیامت هست، ظهور و مظهر همین راهی است که می رویم؛ چون آنجا باطن همه حقایق است . خودش را نشان می دهد
شخص به طرف خدا حرکت می کند، نماز می خواند، روزه می گیرد، درس می خواند اما پس از مدت ها می بیند که هیچ اتفاقی نمی افتد. این به دلیل وجود مانع است. مانع برداشته شود، رشد خواهد کرد. چون مانع نمی گذارد نماز، نماز باشد یا اثر کند. نمازش صورت فقهی دارد اما صورت حقیقی ندارد. گاهی حتی اجازه حرکت هم نمی دهد، چه رسد به اینکه وسط حرکت متوقف شود
مرحوم آیت الله میرزا جواد آقای ملکی(رضوان الله تعالی علیه) فرمود:«مدتی نزد آیت الحق ملا حسین قلی همدانی(رضوان الله تعالی علیه) تلمذ می کردم. مدتی شاگرد سلوکی و تحت تربیت ایشان بودم و چیزی اتفاق نیفتاد!خدمت استاد رفتم و گفتم:«چیزی اتفاق نمی افتد، چه کنم؟». گفت:«شما در تبریز با خاندان فلان اختلاف دارید، هر وقت توانستی کفش اینها را در نجف جلویشان جفت کنی، آن اتفاق می افتد».در ذهنم هست که حق هم با آنها نبود اما چنین فروتنی ای لازم بوده است».گفت آن کار را انجام دادم و اتفاق افتاد. مانع این کار را می کند. مانع در راه یا نیمه راه انسان را متوقف می کند یا اصلا اجازه حرکت نمی دهد
درست است که انسان وقتی به دنیا می آید چیزی نمی داند؛ «الله اخرجکم من بتون امهاتکم لا تعلمون شیئا» ولی سرمایه فطری دارد که «فعلمها فجورها و تقواها....»هم خوبی و هم بدی، الهام می شود و خطور می کند. البته خطور از بیرون است و فطرت از درون است. درون یک هدایت ابتدایی دارد هر کس به اندازه خودش؛ الذی قدر فهدا...حرکتش می دهند
باید به حقیقت بسم الله رسید
باید دید چه چیزی مانع شده که حرکت اتفاق نمی افتد. در روایت است که بعضی ها (کل برق الخاتف...) مثل برق جهنده ای صراط را طی می کنند، بعضی افتان و خیزان حرکت می کنند. بعضی معلق هستند. بعضی کندتر و بعضی تندتر حرکت می کنند . اینها به دلیل مانع است. اگر پرده برداشته شود می بینیم که چطور حرکت می کنیم؛ تازه اگر بر صراط باشیم ! آنکه مانع ندارد و مقتضای حرکت را دارد، راهی را که دیگران 90سال و بیشتر باید طی کنند، مثل برق جهنده ای طی می کند
سرکلاس درس بودیم، بچه ها گفتند کسی گفته اگر اناانزلنا...بخوانی همه گناهانت بخشوده می شود. گفتم حرف درستی زده است. اگر بسم الله هم می گفت این اتفاق می افتاد؛ به شرطی که مانع نداشته باشد و به حقیقت بسم الله برسد چون کسی که می خواهد به حقیقت بسم الله برسد، باید عروج کند. معراج هم با بندگی به دست می آید. این لفظ را می گوید. زبان می چرخد اما حاکی از درونش نیست. انسان گاهی حرف می زند که حاکی از درونش است . این صدق است و گر نه کذب است.
پس شناخت مانع ضرورت پیدا می کند. حضرت صادق(ع) روایت دارند که علم مردم در چهارچیز است: خداوند را بشناسد، خدا چه کرده است با او، بداند خدا چه می خواهد از او و چهارم بداند چه چیزی او را از دین خارج می کند. این چهارمی یعنی مانع را بشناسد، دشمن و خرابی را بشناسد.
مقامات منازل پایین تر برای منازل بالاتر مانع است
نکته دیگر این است که موانع راه، درجاهای مختلف فرق می کند. پله اول یک مانع دارد، دوم یک مانع، سوم یک مانع دیگر و ..تا این صد منزل را طی کند.، موانع متعددی وجود دارد. روح این موانع یکی است . از نظر معنا در هر مرحله این مانع یک چیز است اما به شکل های متفاوت در می آید و در زندگی هر کسی خودش را به شکلی نشان می هد. بستگی دارد ظرف زندگی هر کس خودش را چطور نشان دهد.
بعضی وقت ها منازل پایین تر برای منازل بالاتر مانع است. این همان «حسنات الابرار سیئات المقربین»است. بعضی گفتند استغفاری که اهل بیت (سلام الله علیهم) می کردند، استغفاری از مقامات پایینشان بوده است. بالاخره رشد داشتند و در مقام خاص، چیزهایی را برایشان ذنب می گفتند که ما اگر داشته باشیم، به خودمان می بالیم. پس موانع را از این جهت هم می توان چند جور در نظر گرفت. با این حساب در منازل مختلف باید، متفاوت دنبال موانع گشت
موانع ادراکی و تحریکی
مطلب دیگر این است که موانع از جهت دیگر دو قسم می شود؛ علمی (ادراکی) و عملی (تحریکی) گاهی بخش ادراکی ما مورد هجمه شیطان واقع می شود و گاه بخش عملی ما؛ قوای پذیرش و قوای تاثیرگذاری. عمده بحث ما موانع ادراکی و تحریکی است که مربوط به بخش انسانی ما می شود
راه نشان داده می شود یا عالمانه یا متعلمانه. همه تعلیم است عالم هم متعلم است چون علمش از جای دیگری می آید . کسی قابلیت دارد؛ الرحمن علم القرآن..؛ یکی مستقیم و یکی با چند واسطه. حضرت صادق(ع) فرمودند شما آنچه را که می دانید، عمل کنید، آنچه را نمی دانید، می رسد . این یک کبرای کلی است . هر کس هر چه را می داند عمل کند. مرتبه بعدی اش می رسد، یا باواسطه یا بی واسطه. این مبتنی برهمان رحمت واسعه خداست. کسی قابل باشد، خدا دریغ نمی کند. بنابراین ممکن است کسی در گرفتن هدایت معذور باشد اما معذور بودنش دلالت برتقصیر نداشتنش نمی کند.ممکن است خدا تقصیری را بخشیده باشد و بنده راهی را طی کرده باشد و جایی هم در بهشت نصیبش شود اما کمال علو نصیبش نمی شود. مقصر اصلی زندگی هر کسی خود اوست . اگر رشد کردی یا اگر به علوی که استعدادش را داشتی نرسیدی، مقصر خودت هستی. در دعای کمیل التماس می کند: فقبل عذری
خدایا لیاقت را هم تو دادی
موانع را باید شناخت . اینکه کسی پای این بحث می آید و یکی نمی آید، همه حساب دارد. این بحث ها قسمت بشود یا نشود. اینکه محروم بشوی ، باید بینی چرا محروم شدی. دلایل زیادی برای محرومیت در این عالم وجود دارد. در مقام علم هم همین طور است؛ و فعل بی امانت اهل و لا تفعل بی ما اهل...؛ خدایا توبه بزرگی، عظمت و لطف خودت عمل کن و به بی لیاقتی ما عمل نکن! هر چه که نگاه می کنیم می بینیم ما چیزی نداشته ایم خدایا لیاقت را هم تو دادی . تو محکوم نبودی به اینکه حتما باید به ما کمک کنی، حتی اگر ما قابل هم باشیم اما اقتضای لطف و رحمت واسعه ات این است که گر کسی لیاقت پیدا کرد، به او بدهی . این مقدمه ای برای ورود به بحث است
تقوا بدون علم ممکن نیست
می بینی چند سال است راهی را آمده ای اما یکهو کج می شود، دیگر برنمی گردد . باید مراقب بود. تقوا یعنی مراقبت کرد از آفات. آفات را نشناسی، نمی توانی مراقبت کنی. بنابراین تقوا بدون علم ممکن نیست. حالا یا علم از جان خودت جوشیده و چشمه علم هستی یا نهری هستی که آب چشمه ای که جوشیده در نهر تو جاری شده است. در هر صورت علم حاکم است؛ علم جلو می برد و اهل تقوا می کند. حضرت امیر(ع) فرمودند :تقوا شفای مرض قلب شماست. تقوا چشمی است که کوری قلب شما را جبران می کند . تقوا در هر مرحله ای با مرحله دیگر فرق می کند. مواظبت فرق می کند. تقوا منجر به ین خواهد شد که آفات راه ما را نگیرد. آفت هم خیلی زیاد است. گاهی طوری آفت شما را می گیرد که متوجه می شوید این آفت از کجا آمده است پس پناه به خدا ببر.منبع:همشهری آیه ویژه نوروز 89
2)مقدمه‏اى بر تزکیه و محاسبه نفس
منبع:مجله حضور
چکیده
اسلام اقیانوس ژرفى است که گوهرهاى فراوانى در آن نهفته است. یکى از این گوهرها اندیشه‏هاى ناب روانشناسى است. در میان توصیه‏هاى روانشناختى اسلامى، تهذیب نفس از جایگاه ویژه‏اى برخوردار است. توصیه‏هاى اخلاقى و سفارش به تهذیب نفس از جمله رایجترین و گسترده‏ترین سفارشات اسلامى است که حجم عظیمى از آیات قرآنى و احادیث و روایات را به خود اختصاص داده است. دانشمندان و صاحبنظران اسلامى نه تنها با تاکیدات فراوانى توصیه به تهذیب نفس نموده‏اند، بلکه خود الگوى تهذیب نفس بوده‏اند. گذشته از نمونه‏هاى فراوان در میان سیر و سلوک پیامبر گرامى اسلام (ص) ، و ائمه اطهار، و پیشوایان دینى، از صدر اسلام تا زمان حاضر، مى‏توان از سیر و سلوک امام خمینى (ص) ، به عنوان بارزترین نمونه تهذیب نفس در زمان ما نام برد. اگر امام خمینى (ره) توانستند بر رژیم تا دندان مسلحى که تحت‏حمایت استکبار جهانى بود، غلبه نمایند، بدون شک یکى از دلایل آن، اعتقاد فکرى و عملى ایشان به تهذیب نفس بوده است. سیرى در اندیشه‏هاى امام خمینى (ره)، نشان مى‏دهد که شاید هیچ موضوعى به اندازه تهذیب نفس، ذهن ایشان را به خود مشغول نکرده بوده است و آثار ارزنده‏اى را در این زمینه به یادگار نهادند.
در آخرین توصیه‏هاى خود به نزدیکان و اعضاى خانواده خود و دولتمردان جمهورى اسلامى ایران، همواره این ندا را تکرار کردند که: از خود شروع کنید. به خودسازى بپردازید، و همواره به یاد داشته باشید که لحظه‏اى از وسوسه‏هاى شیطان در امان نیستید. قدر جوانى خود را بدانید، و تا فرصت دارید، به تهذیب نفس بپردازید که فردا دیر است. علاوه بر این، امام راحل، در اثر ارزنده خود، چهل حدیث، محاسبه نفس را روشى براى خودسازى و تهذیب نفس معرفى کرده‏اند، و با توصیه‏هائى در زمینه مشارطه، مراقبه و محاسبه، روش‏هائى عملى، و قابل اجرا، براى تهذیب نفس ارائه نموده‏اند، که از دیدگاه روانشناختى داراى اهمیت ویژه‏اى است، و جاى دارد به طور جدى در برنامه روزانه روانشناس مسلمان قرار داده شود. در غیر این صورت روانشناس غیرمهذب، قادر به ایفاى نقش واقعى خود، در برابر امت اسلامى، نخواهد بود.
مقدمه
از جمله دلایل تاثیر سخنان امام خمینى (ره)، بر امت اسلامى ایران، این است که سخنان ایشان برخاسته از اندیشه‏هاى ناب اسلامى، و به ویژه از سرچشمه وحى، قرآن کریم، بوده است. دلیل دیگر تاثیر سخنان امام، این است که ایشان به آنچه مى‏گفتند عمیقا معتقد بودند، و خود را ملزم به عمل به آن‏ها مى‏دانستند. یکى از موضوعاتى که بطور مکرر در سخنان و آثار امام (ره)، تکرار مى‏شد، سفارش به تزکیه نفس بود. ایشان در دیدار با روحانیون، مربیان، مسئولین، و در بسیارى از موقعیت‏ها این ندا را تکرار مى‏کردند که: از خود شروع کنید و تا جوان هستید به خودسازى بپردازید.
ایشان تزکیه نفس را مقدم بر هر تلاش دیگرى مى‏دانستند، و آن را جهاد اکبر مى‏نامیدند. اثر ارزنده‏اى نیز در این زمنیه تحت عنوان مبارزه با نفس یا جهاد اکبر به یادگار گذاشتند. به نظر مى‏رسد هدف دشمنان فرهنگ اسلامى در شرایط کنونى این باشد که جامعه اسلامى توسط خود مسلمانان به انحطاط کشیده شود. در این جا یک نکته ظریف روان‏شناسانه نیز قابل تامل است، و آن این است که در یک جامعه اسلامى به خاطر تاکیدات مکرر و سفارشات و پند و اندرزها و امر و نهى‏هاى فراوان، اگر مراقب نباشیم، حالات روانى ما به سوى حالت‏هاى متضاد، گرایش مى‏یابند، و ما خود بدون آن که متوجه باشیم، عاملین اصلى تهاجم فرهنگى خواهیم بود، که در این صورت دشمنان انقلاب اسلامى به کمک خود ما، به هدف خود که تهى کردن جامعه اسلامى از محتواى اسلامى آن است، خواهند رسید. مبادا آن روزى که جامعه اسلامى تجلى ارزش‏هاى اسلامى نباشد، و از اسلام تنها ظاهر و پوسته‏اى دیده شود.
تعریف
براى روشن شدن مطلب باید ابتدا ببینیم منظور از تزکیه نفس چیست؟ تزکیه نفس عبارت است از پاک کردن نفس خود از آلودگى‏هاى اخلاقى به منظور گام برداشتن در جهت فضائل اخلاقى، که در نهایت موجب کمال و سعادت واقعى در دنیا و آخرت مى‏شود.
تزکیه نفس، از موضوعات اساسى روان‏شناسى اسلامى است که در روان‏شناسى غربى جایگاهى ندارد. بنابراین مى‏توان گفت: تزکیه نفس یکى از وجوه افتراق روان‏شناسى اسلامى و روان‏شناسى غربى است. در واقع روان‏شناس مسلمان، بدون تزکیه نفس، قادر نخواهد بود نقش خود را به عنوان یک روان‏شناس در امت اسلامى ایفا کند. روان‏شناسى که اعتقاد به تزکیه نفس ندارد، و حاضر نیست عادت‏هاى نامطلوب اخلاقى و نفسانى خود را بپذیرد و کنار بگذارد، زیانش براى جامعه اسلامى، بیشتر از نفعش خواهد بود. بنابراین بر برنامه‏ریزان نظام روان‏شناسى کشور است که لحظه‏اى در برنامه‏ریزى‏هاى خود تردید کنند و از خود سئوال کنند آیا تزکیه نفس که از موضوعات اساسى فرهنگ اسلامى است و حجم عظیمى از آیات و روایات و احادیث را به خود اختصاص داده است، در نظام کنونى روان‏شناسى کشور جایگاهى دارد؟
سئوال دیگر این است که آیا نظام کنونى روان‏شناسى، مشاوره و تربیتى کشور پاسخگوى نیازهاى جامعه اسلامى ایران هست‏یا خیر؟
آیا این همه صرف وقت، انرژى و نیروى انسانى در بسیارى از این رشته‏ها بازده اقتصادى، اجتماعى، علمى و فرهنگى لازم را دارد؟
ضرورت
تهذیب نفس، موجب تقوا، خویشتن‏دارى، نورانیت دل، روشن‏بینى، و آینده‏نگرى مى‏شود، و چنان قدرت روحانى عظیمى در یک رهبر ایجاد مى‏کند که ملتى یک صدا پشت‏سر او به مبارزه برمى‏خیزند، و با دست‏هاى خالى بر رژیم تا دندان مسلحى، تنها به مدد اعتقاد و ایمان ، پیروز مى‏شوند و استکبار جهانى را تحقیر مى‏کنند. (مراجعه شود به فرمایشات حضرت امام (ره) در این زمینه که: آمریکا گفته است جمهورى اسلامى ایران ما را تحقیر کرد).
اگر انسان بداند از کجا آمده است، اکنون در چه وضعیتى است، و در نهایت‏به کجا خواهد رفت، آن‏گاه درمى‏یابد که تزکیه نفس بهترین ره‏توشه انسان است که لحظه‏اى در آن تردید جایز نیست. این موضوع به خصوص در مورد اولیاء و مربیان اهمیت ویژه‏اى مى‏یابد. امام (ره)، به صراحت گفته‏اند: "مربى مردم باید خودش منزه باشد مهذب باشد" (صحیفه نور جلد 7 صفحه 186). در جاى دیگر مى‏گویند: ماه رمضان‏ها مى‏آید و مى‏رود و ماه‏ها یکى پس از دیگرى مى‏روند و عمرها هم مى‏رود، آنچه که باقى مى‏ماند آن صفحات اعمال شماست که در قلب شما ثبت است و شاید نامه عمل هم همان باشد. قلب شما نسبت به دنیا چه بوده است، دنیا با قلب شما چه کرده است، و شما توجه‏تان به دنیا چه اندازه بوده است. آن روز که دستتان نمى‏رسید زاهد و عابد بودید، آن روزى که دستتان رسید خداى نخواسته عکس آن بود؟...
"اولیاء خدا آن چیزى که پیش‏شان مهم بود تهذیب نفس بود و دل کندن از غیر خدا و توجه به خدا. تمام مفاسدى که در عالم واقع مى‏شود از این توجه به خود است در مقابل توجه به خدا، تمام کمالاتى که براى اولیاء خدا و انبیاء خدا حاصل شده است، از این دل کندن از غیر و بستن به اوست و علامات این مسائل در اعمال ما ظاهر مى‏شود (صحیفه نور، جلد 18، صفحه 18).
آلودگى نفس، تدریجى است، و هیچکس نیز در امان نیست‏باید هوشیار بود. امام (ره) در این زمینه در دیدار با نمایندگان مجلس مى‏فرمایند:
"همه اینهائى که مى‏بینید فاسد شدند این‏طور نبودند که اینها از اول به این درجه از فساد بودند... این‏طور هم نبودند که یک دفعه جهش کرده باشند از یک مرتبه‏اى به مرتبه بالاى فساد، این‏طور هیچ وقت نبوده است. این به تدریج واقع شده است... شیطانى که در باطن انسان است‏با کمال استادى انسان را به تباهى مى‏کشد. . . همه اینهائى که فاسد شدند به تدریج فاسد شدند، هیچ‏کس یک دفعه فاسد نشده است و هیچ یک از ماها هم باید تصور نکنیم که مامون از این هستیم که فاسد بشویم...
"اگر محاسبه کند آدم شب از خودش و خودش را در محاسبه قرار دهد که امروز تو این صحبت را کردى، این مبدا، مبدا شیطانى بوده است، نه مبدا انسانى و الهى، ممکن است کم‏کم دنبال این برود که اصلاح کند، و اگر این کار را نکند و همان رویه را تعقیب بکند، هیچ بعید ندانید که یک نفر زاهد، عابد مسلمان، یک انسان فاسد شقى از کار درآید.
مامون نیست هیچ کس. از کجا آغاز کنیم؟
اکنون که ضرورت و اهمیت تزکیه نفس به عنوان یک تکلیف و جهاد عظیم براى مسلمانان و به ویژه روانشناسان مسلمان مطرح شد، این سؤال اساسى مطرح مى‏شود که از کجا آغاز کنیم و چگونه این راه نجات و رستگارى را دنبال کنیم؟ در زیر به برخى از توصیه‏هاى حضرت امام(ره) در این زمینه اشاره مى‏شود.
1- یقظه و بیدارى
"اول منزل از منازل انسانیت منزل یقظه و بیدارى است، چنانچه مشایخ اهل سلوک در منازل سالکان بیان فرموده‏اند.
آنچه لازم است‏بیان شود این است که انسان تا تنبه پیدا نکند که مسافر است و لازم است از براى او سیر و داراى مقصد است و باید به طرف آن مقصد ناچار حرکت کند و حصول مقصد ممکن است، "عزم" براى او حاصل نشود و داراى "اراده" نگردد (چهل حدیث، صفحه 174).
2- نیت خالص
"اى عزیز، علاج، در این است که انسان که مى‏خواهد علمش الهى باشد وارد هر علمى که شد مجاهده کند و با هر ریاضت و جدیتى شده قصد خود را تخلیص کند. سرمایه نجات و سرچشمه فیوضات، تخلیص نیت و نیت‏خالص است... در حدیث وارد است که کسى که اخلاص ورزد از براى خدا چهل "صباح"، جارى گردد چشمه‏هاى حکمت از قلبش به زبانش.
"اخلاص چهل روزه این است آثار و فوایدش، پس شما که چهل سال یا بیشتر در جمع اصطلاحات و مفاهیم در هر علمى کوشیدید و خود را علامه در علوم مى‏دانید، و در قلب خود اثرى از حکمت و در لسان خود قطره‏اى از آن نمى‏بینید، بدانید تحصیل و زحمتتان با قدم اخلاص نبوده، بلکه براى شیطان و هواى نفس کوشش کردید. پس اکنون که دیدید از این علوم کیفیت و حالى حاصل نشد، چندى براى تجربه هم باشد به اخلاص نیت و تصفیه قلب از کدورات و رذایل بپردازید، اگر از آن اثرى دیدید آن وقت‏بیشتر تعقیب کنید (چهل حدیث، صفحه 394).
"پس اى عزیز، در کارهاى خود دقیق شو و از نفس خود در هر عمل حساب بکش و او را در برابر هر پیش‏آمدى استنطاق کن که آیا اقدامش در خیرات و امور شریفه براى چیست؟ مى‏خواهد براى خدا مسئله بفهمد یا بگوید یا مى‏خواهد خود را از اهل آن قلمداد کند؟ چرا سفر زیارتى که رفته با هر وسیله است به مردم مى‏فهماند؟ چرا صدقاتى را که در خفا مى‏دهد راضى نمى‏شود که کسى از او مطلع نشود؟
"ملتفت باش که در مناظره با نفس گول شیطنت او را نخورده باشى و عمل ریایى را با صورت مقدس به خوردت ندهد.
"اگر ما بنده مخلص خدائیم چرا شیطان در ما این‏قدر تصرف دارد. اگر شما مخلصید، چرا چشمه‏هاى حکمت از قلب شما به زبان جارى نشده؟ پس بدان اعمال ما براى خدا نیست و خودمان هم ملتفت نیستیم و درد بیدرمان همین جاست (چهل حدیث صفحه 50-51).
3- سپاس نعمت‏هاى بیکران الهى
"از امورى که انسان را معاونت کامل مى‏نماید در مجاهده با نفس و شیطان، و باید انسان سالک مجاهد خیلى مواظب آن باشد، تذکر است. بدان که از امور فطریه که هر انسان فطرتا بدان حکم مى‏کند، احترام منعم است. و هرکس در کتاب ذات خود اگر تاملى کند، مى‏بیند که مسطور است که باید از کسى که به انسان نعمتى داد، احترام کند. و معلوم است، هرچه نعمت‏بزرگتر باشد، و منعم در آن انعام بى‏غرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بیشتر است.
"مثلا اگر دکترى شما را از کورى نجات داد، فطرتا او را احترام مى‏کنید و اگر از مرگ نجات داد، بیشتر احترام مى‏کنید. اکنون ملاحظه کن نعمت‏هاى ظاهره و باطنه که مالک الملوک، جل شانه، به ما رحمت کرده، که اگر جن و انس بخواهند یکى از آن‏ها را به ما بدهند، نمى‏توانند و ما از آن غفلت داریم...
"همین‏طور قدرى متذکر شو سایر نعم الهى را از قبیل صحت‏بدن... و قواى باطنه از قبیل خیال، و وهم و عقل و غیر آن، که هر یک منافعى دارد، که حد ندارد. تمام این‏ها را مالک الملوک به ما عنایت فرموده، بدون این که از او بخواهیم، و بدون این که بر ما منتى تحمیل فرماید. و به این‏ها نیز اکتفا نفرموده، و انبیاء و پیغمبران فرستاده و کتبى فرو فرستاده و راه سعادت و شقاوت... را به ما نموده... بدون این که به طاعت و عبادت ما احتیاجى داشته باشد، یا به حال او طاعت و معصیت ما فرقى کند.
فقط از براى نفع خود ما، امر و نهى فرموده. بعد از تذکر این نعمت‏ها، و هزاران نعمتهاى دیگر، که حقیقتا از شمردن کل آن تمام بشر عاجز است، چه برسد به جزئیات آن، آیا در فطرت شما احترام همچو منعمى لازم است؟ و آیا خیانت نمودن به همچو ولى نعمتى از نظر عقل چه حالى دارد؟ (چهل حدیث، صفحه 10-11).
4- دوران جوانى زمانى مناسب
"هر قدر در جوانى انسان مهذب شد، شد. اگر در جوانى خداى نخواسته مهذب نشد، بسیار مشکل است که در زمان کهولت و پیرى که اراده ضعیف است، و دشمن قوى. اراده انسان ضعیف مى‏شود، و جنود ابلیس در باطن انسان قوى، ممکن نیست دیگر آن وقت، اگر هم ممکن باشد، بسیار مشکل است. از حالا به فکر باشید، از جوانى به فکر باشید، الان هر قدمى که شما بر مى‏دارید رو به قبر است. . . فکر این مطلب را بکنید که قضیه نزدیک شدن به مرگ است، و هیچکس هم سند به شما نداده است که 120 سال عمر مى‏کنید... هیچ کس سندى ندارد. ممکن است همین حالا خداى نخواسته، سندى نیست. باید فکر کنید، باید در این مطالب تامل کنید، مراقبه کنید. اخلاق خودتان را مهذب کنید، مهذب‏تر کنید انشاءالله (صحیفه نور، جلد1، صفحه‏125).
5- توجه به نقطه ضعف‏هاى خود
"بى‏عیب ما نداریم در دنیا و ما باید همیشه توجه‏مان به آن عیوب خودمان باشد... و انسان که بخواهد براى خدا کار بکند و به مقام انسانیت‏برسد، باید همیشه دنبال این باشد که ببیند چه عیبى دارد. دنبال این نباشد که ببنید چه حسنى دارد، براى این که دنبال این که چه عیبى دارد، مى‏شود که انسان در صدد رفع آن برآید، و دنبال این که چه حسنى دارد، پرده مى‏شود در چشم انسان، و نمى‏تواند عیوب خودش را ببیند (صحیفه نور، جلد 17، صفحه 161).
موانع تزکیه نفس
اکنون که به برخى از عوامل تزکیه نفس از دیدگاه امام خمینى (ره) ، اشاره شد، بهتر است‏به موانع تزکیه و تهذیب نفس نیز، از دیدگاه ایشان، نظرى شود. به امید این که روشنگرى بیشترى در موضوع بحث‏حاصل شود.
1- رجاء سعه وقت
"از موانع بزرگ یقظه و بیدارى که اسباب نسیان مقصد و نسیان لزوم سیر شود، و اراده و عزم را در انسان مى‏میراند، آن است که انسان گمان کند، وقت‏براى سیر، وسیع است. و این حال طول امل، و درازى رجاء، و ظن بقاء، و امید حیات، و رجاء سعه وقت، انسان را از اصل مقصد، که آخرت است، و لزوم سیر به سوى او، و لزوم اخذ رفیق، و زاد طریق، باز مى‏دارد و انسان به کلى آخرت را فراموش مى‏کند، و مقصد از یاد انسان مى‏رود (چهل حدیث، صفحه 176).
2- حب دنیا
"همه خطاها از حب دنیا است. از حب شهرت است. این حب را از دل خود بیرون کنید. بمیرانید این حب را و زنده شوید، به زندگانى اسلام (صحیفه نور، جلد 5، صفحه 166).
3- انکار مقامات
"بدترین خارهاى طریق کمال و وصول به مقامات معنویه، ... انکار مقامات و مدارج غیبیه معنویه است، که این انکار روح شوق را مى‏میراند... و آتش عشق را خاموش مى‏کند، و انسان را از طلب بازمى‏دارد (چهل حدیث صفحه 507).
"اى عزیز، اولیا را به خود قیاس مکن، و قلوب انبیاء و اهل معارف را، گمان مکن مثل قلوب ماست. دل‏هاى ما غبار توجه به دنیا و مشتهیات آن را دارد و آلودگى در شهوات، نمى‏گذارد مرآت تجلیات حق شود، و مورد جلوه محبوب گردد (چهل حدیث، صفحه 455).
"آنچه مهم است، براى امثال ما، آن است که اکنون که محرومیم از مقامات اولیا، انکار آن‏ها را هم نکنیم، و تسلیم باشیم که تسلیم امر اولیا خیلى فایده دارد، و انکار خیلى مضر است (چهل حدیث، صفحه 437).
4- علم بدون ایمان
"من چندان عقیده به علم فقط ندارم، و علمى که ایمان نیاورد، حجاب اکبر مى‏دانم (چهل حدیث، صفحه 457).
5- دعوا و مجادله
"دعواهاى ما دعوائى نیست که براى خدا باشد... همه ما از گوشمان بیرون کنیم که دعواى ما براى خداست، ما براى مصالح اسلامى دعوا مى‏کنیم... دعواى من و شما، و همه کسانى که دعوا مى‏کنند همه براى خودشان است (صحیفه نور، جلد 14، صفحه 245).
6- لذت‏هاى دنیوى
"بدان که نفس در هر حظى که از این عالم مى‏برد، در قلب اثرى از آن واقع مى‏شود، که آن تاثر از ملک و طبیعت است و سبب تعلق آن است‏به دنیا. و التذاذات، هرچه بیشتر باشد، قلب از آن بیشتر تاثر پیدا مى‏کند، و تعلق و حبش بیشتر مى‏گردد، تا آن که تمام وجهه قلب به دنیا و زخارف آن گردد. و این، منشا مفاسد بسیارى است. تمام خطاهاى انسان، و گرفتارى به معاصى، و سیئات براى همین محبت و علاقه است (چهل حدیث، صفحه 123).
راه‏هاى تزکیه نفس
1- صراط مستقیم
"صراط مستقیم، آن صراطى است، که یک طرفش اینجاست، و یک طرفش خداست. مستقیم، راه صاف است. هر انحرافى از هر طرف، انحرافى است که انسان را از راهش بازمى‏دارد. و مى‏کشدش به طرف ظلمت‏ها (صحیفه نور، جلد 12، صفحه 126).
2- مراقبه
"باید خودتان، مراقبت‏خودتان را بکنید، و وادار کنید کسانى از شما مراقبت کنند. باید همیشه انسان مراقب خود باشد. مى‏خواهد نماز بخواند، مراقبت کند از نمازش، که مبادا دست او در کار باشد، دست نفس اماره در کار باشد. . . همه باید از خودشان مراقبت کنند (صحیفه نور، جلد 16، صفحه 175).
3- محاسبه
"محاسبه یکى از امورى است که در سیر انسانى باید باشد که در آخر شب فکر کند به این که تو امروز که با این آقا اختلاف دارى ... ریشه‏اش چیست؟ براى خداست؟ این عیبى که شما در او مى‏گوئید در خودتان نیست؟ این چیزى را که در دیگران بزرگ مى‏شمارید، و در خودتان هرچه مى‏توانید کوچکش مى‏کنید، و پرده‏پوشى مى‏کنید، این عمل شیطانى نیست؟ (صحیفه نور، جلد 18، صفحه 47).
"هرکس که مى‏خواهد صحبت کند، باید توجه کند که چه مى‏خواهد بگوید، آیا در این چیز رضاى خدا هست، آیا دعوت به خودش هست، یا دعوت به خدا، بعد هم که صحبت کرد بنشیند که آیا این صحبت‏براى این بود، یا براى آن. این راهى است‏براى سیر انسان به خدا که مراقبت کند از خودش، و بعد از مراقبت، محاسبه نماید.
4- احساس در محضر خداوند بودن
دائمى کردن نام و یاد خداوند در اندیشه و اعمال، و احساس حضور در محضر خداوند، مى‏تواند بسیار راهگشا و مفید باشد، و بارها مورد تاکید امام خمینى (ره) قرار گرفته است. به عنوان نمونه مراجعه کنید به سخن معروف ایشان:
"عالم محضر خداست. در محضر خدا معصیت نکنید".
نتیجه‏گیرى
تزکیه نفس، یکى از موضوعات اساسى روان‏شناسى است که آثار درمانى و پیشگیرى فراوانى داردو متاسفانه به دلیل تسلط روان‏شناسى غربى، بر نظام روان‏شناسى کشور، و بى‏توجهى به این موضوع در روان‏شناسى غربى، تاکنون مورد غفلت واقع شده است. سزاوار است که آثار روانى و اجتماعى تزکیه نفس، و راه‏هاى عملى آن، به ویژه براى جوانان با روش‏هاى مناسب، و قابل اجرا تهیه و تدوین شود، و آثار آن مورد بررسى تجربى، و تجزیه و تحلیل علمى، قرار گیرد. به امید این که، با وارد شدن این موضوع حیاتى و انسانى در برنامه روزانه روان‏شناس مسلمان، موجبات افزایش میزان کارآئى نظام روان‏شناسى کشور، فراهم گردد.
این مقاله بر اساس طرح پژوهشى 751247 مصوب شوراى محترم پژوهشى دانشگاه اصفهان و با همکارى مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام خمینى (ره) استان اصفهان تهیه شده است. خواهر پروین نکوئى در تهیه فیش‏ها مولف را یارى نموده‏اند بدین وسیله تقدیر و تشکر خود را از ایشان و سایر همکاران گرامى اعلام مى‏دارد.
3)سفرنامه سلوکی
یکم  ایمان
انسان سالک باید، معتقد باشد خدا، قیامت، وحی و راهی هست و باید این راه را پیمود و اگر این راه، درست پیموده شود، به بهشت و گرنه به دوزخ، منتهی خواهد شد.
ایمان که شرط آغازین تحصیل زاد و توشه است، مراتبی دارد. البته ایمان زبانی مانند سخنی که انسان در حال خواب بگوید، ارزش و نقشی ندارد و چنین ایمانی تحصیل زاد و توشه محسوب نمی شود. از این رو ذات اقدس خداوند در قرآن کریم می فرماید: (قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولکن قولوا اسلمنا ولما یدخل الإیمان فی قلوبکم) (سوره ی حجرات، آیه ی 14)؛ اعراب گفتند ما ایمان آوردیم؛ یعنی «شهادتین» را بر زبان جاری کرده ایم؛ به آنها بگو شما ایمان نیاورده اید ولی بگویید ما اسلام آورده ایم؛ زیرا هنوز ایمان در جان شما رسوخ نکرده است. پس ایمان زبانی، هیچ سودی ندارد و در اخلاق و سیر و سلوک نیز بی تأثیر، و از بحث خارج است.
بنابراین، ابتدایی ترین درجه ی ایمان، ایمان قلبی تقلیدی است که انسان بر اساس تقلید از بزرگان مکتب خاص یا کسان دیگری که به آنها اطمینان دارد ایمان می آورد و مطمئن می شود که جهان، مبدئی به نام خدا، پایانی به نام معاد، رهبرانی به نام انبیای الهی و کتابی مثلا به نام قرآن دارد.
قرآن کریم، ایمان غیر مشوب را شرط لازم موفقیت در سیر معنوی می داند: (الذین امنوا ولم یلبسوا إیمانهم بظلم أولئک لهم الأمن و هم مهتدون) (سوره ی انعام، آیه ی 82)؛ آنها که ایمان آورده اند ولی ایمانشان را با ستم، نیاموخته اند، از امنین برخوردارند. ستم بر دو گونه است: یکی ستم در اموری مانند ارث، مال و ناموس و دیگری ستم نسبت به حریم اعتقادات، که قرآن کریم تعدی به اعتقتدات را شرک عظیم می نامد: (لا تشرک بالله إن الشرک لظلم عظیم) (سوره ی لقمان، آیه ی 13) و شرک این است که چیزی که اختصاص به خدا دارد، یعنی کمال و جمال به غیر خدا و چیزی که مخصوص غیر خداست، یعنی نقص و عیب، به خدا اسناد داده شود؛ مثلا، اگر کسی در امور خود و یا در نیل به کمالات به غیر خدا تکیه کند، در حقیقت، مشرک است و ایمانش را به ظلم، آلوده کرده است و در نتیجه از امن الهی برخوردار نیست.
البته خدای سبحان برای ایمان، مراتبی ذکر کرده است و اولین شرط سلامت ایمان، همان عمل صالح است. از این رو قرآن کریم نوعا به همراه ایمان، عمل صالح نیز ذکر می شود: (الذین امنوا و عملوا الصالحات طبی لهم و حسن ماب) (سوره ی رعد، آیه ی 29).
بالاتر از ایمان، مرحله ای است که انسان به مقام «کأن» و از این مرحله بالاتر، این است که به مقام «ان» باریابد و به «شهود» برسد؛ مانند ایمان پیغمبر اکرم و اولاد او (صلوات الله علیهم) و شاگردان مخصوص آنان. خدای سبحان درباره ی اینان می فرماید: وقتی نام خدا برده می شود دلهای آنان به شوق می تپد و آنگاه آرمد: (إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم و إذا تلیت علیهم ایاته زادتهم إیمانا و علی ربهم یتوکلون) (سوره ی انفال، آیه ی 2) که این انس، بعد از آن هراس است، و در حقیقت آن هراس، زمینه برای این انس است.
ترس نفسی، از این حقیقت سرچشمه می گیرد که انسان می داند کار به دست رب العالمین است و انسان از خود مطمئن نیست و می ترسد به سبب خلافی که کرده است خدا او را در دنیا یا آخرت و یا در هر دو نشئه، گرفتار کند؛ یا می ترسد اگر خلاف کند، به جهنم گرفتار شود یا از بهشت محروم شود. انسانی که از خود مطمئن نیست، در صورتی میس تواند بدون خوف باشد که بگوید: مبدئی در عالم نیست و یا هست و کاری به جهان ندارد و یا هست و کار دارد ولی کار او به روش مستقیم نیست؛ در حالی که هر سه مطلب، باطل است.
در نتیجه وقتی که یاد و نام حق مطرح می شود مؤمن می ترسد ولی بعد کم کم می بیند خدا به او توفیق داد تا او در مسیر، مستقیم حرکت کند و از این جهت خدا را شاکر است تا مشمول نعمت حق واقع شده به بیراهه نرفته است و آنگاه بر اساس این شکرگزاری قلبش آرام می گیرد.
آرامش دل و بدن مؤمن
بنابر آنچه گذشت، مؤمن نه گرفتار شک و تردید قلبی است و نه گرفتار تعدی و تجاوز بدنی. البته چون مؤمن می داند قیامت و حساب هست و می داند که ناقد، بصیر است در صحت و سقم عمل خود، شک دارد و چنین انسانی در بخش ریاضت، اهل ترس است؛ ولی درباره ی اصل حساب و قسط و عدل بودن آن هیچ گونه، شک ندارد.
انسان سالک ابتدا می کوشد با میل نفسانی خود مبارزه کند و گناه نکند و آیه (الذین جاهدوا فینا لندینهم سبلنا) (سوره ی عنکبوت، آیه ی 69)، بر همین بخش، قابل تطبیق است و این کار، «ریاضت عام» نام دارد.
در مرحله ی بالاتر در مقام اوصاف نفسانی، سعی می کند که وصف بدی به حریم جان او راه پیدا نکند؛ یعنی، نه تنها کار بد نکند بلمه وصف بد هم نپذیرد و این، «ریاضت خاص» است. در مرحله ی بالاتر، که به آن «ریاضت اخص» گفته می شود، می کوشد نه تنها بد نکند و به بد متصف نشود، بلکه غیر از خدا را نبیند. بنابراین، آیه (وقلوبهم وجلة أنهم إلی ربهم راجعون) (سوره ی مؤمنون، آیه ی 60)؛ به این معنا که، ریاضت، مایه ی هراسناکی است، مربوط به طلیعه ی امر است؛ اما هنگامی که امر به پایان می رسد، مضمون آیه (ثم تلین جلودهم و قلوبهم إلی ذکرالله) (سوره ی زمر، آیه ی 23) محقق خواهد بود که یاد خدا مایه ی آرامش دل و بدن آنهاست.
حضرت امام سجاد و سایر امامان (علیهم السلام) هنگام ورود به نماز هراسناک بودند، ولی وقتی وارد نماز می شدند و اذکاری می گفتند و پیامها و سروشهای غیبی را می شنیدند، قلبشان می آرمید. پس یاد خدا در اوایل امر، مایه ی اضطراب و در پایان امر، مایه ی اطمینان است.
البته گاهی انسان نماز می خواند و یاد حق را بر دل عبور می دهد ولی نمی لرزد؛ اما نباید فریب بخورد و بگوسد: (ألا بذکر الله تطمئن القلوب ) (سوره ی رعد، آیه ی 28) و بپندارد که به مراحل نهایی یاد خدا رسیده است؛ زیرا این در حقیقت، غفلت و خواب است؛ نه اطمینان. انسان وقتی غافل باشد و از عواقب کار ختر نداشته باشد، نمی لرزد و مضطرب نیست بنابراین، آرامش او یک آرامش دروغین است؛ اما اگر به یاد حق باشد و به وظائفش عمل کند گرچه در آغاز کار می لرزد ولی کم کم مأنوس می شود و قلبش به مهر خدا و لطف او می آرمد و این یک اطمینان صادق است.
ایمان، قلعه امن
اگر کسی بداند ناقص و نیازمند است و رفع نیاز او نه مقدور خود اوست و نه مقدور دیگران و نیز اگر بداند جهان هستی مبدئی دارد که نیاز نیازمندان را می داند و می تواند آنها را بر طرف کند، به سیر و سلوک می افتد و به دار الامن پناهنده می شود. همه ی مشکلات تحجر یا ارتجاع این است که انسان یا خود را نمی شناسد یا به عجز خود آگاه نیست و یا می فهمد عاجز است و می پندارد خودش یا دیگران یا روابط و ضوابط اجتماعی می توانند نیارهای او را برطرف کنند. از این رو خود را به آن مهد امن نمی سپارد.
ایمان آن ایت که انسان در قلعه ی امن قرار گیرد و از این رو حضرت امام رضا (صلوات الله و سلامه علیه) در حدیث سلسلة الذهب از پدران گرامی خود از سفرای الهی نقل کرده است که خداوند می فرماید: «کلمة لا ذلا إلا الله حصنی فمن قالها دخل حصنی و من دخل حصنی أمن من عذابی» (بحار، ج49، ص127)؛ توحید، دژ مستحکم من است و هر کس به این دژ درآید از عذاب الهی ایمن است البته در جهان تکوین، همه موجودات موحدند و هیچ موجودی کافر نیست، ولی در نظام تشریع و قانونمندی، انسانها دو دسته اند: بعضی مؤمن و بعضی کافر، و نیز در نظام تکوین، هیچ موجودی از مسیر مستقیم، منحرف نیست: (ما من دابة هو اخذ بناصیتها إن ربی علی صراط مستقیم) (سوره ی هود، آیه ی 56)؛ زمام هر موجودی را خدا بر عهده دارد و کار خدا هم بر مسیر مستقیم است.
ایمان آمیخته با شرک
خدای سبحان درباره ی کسانی که به این ایمان ناب، راه نیافته اند می فرماید ایمان اینها باشرک، آمیخته است: (و ما یؤمن أکثرهم بالله إلا و هم مشرکون) (سوره ی یوسف، آیه ی 106)، یعنی، بسیاری از انسانها با این که مؤمنند، مشرکند. اما صادق (علیه السلام) در تبیین این حقیقت که چگونه اکثر مؤمنان، مشرکند؟ فرمود: همین که می گویند: اگر قلان شخص نبود، مشکل من حل نمی شد، این تفکر با ایمان، سازگاز نیست: «هو قول الرجل: لولا فلان لهلکت ولولا فلان لما أصبت کذا و کذا ولولا فلان لضاع عیالی، ألا تری أنه قد جعل لله شریکا فی ملکه یزرقه و یدفع عنه؟ قلت: فنقول: لولا أن الله من علی بفلان لهلکت، قال: نعم لا بأس بهذا ونحوه» (بحار، ج5، ص148). بنابراین، اگر کسی بگوید مشکل مرا اول خدا و بعد شما حل می کنید، این نوعی شرک است؛ زیرا خدا اولی است که ثانی ندارد: (هو الاول والاخر) (سوره ی حدید، آیه ی 3)، و مستقلی است که مستقل دیگر را نمی پذیرد و هر چه در جهان امکان یافت شود مجرای فیض اوست.
انسان تشنه کام، تنها وامدار سرچشمه است و دیگر از جویبار و رودخانه تشکر نمی کند؛ چون آب را سرچشمه به او می دهد؛ نه جویبار و نه آب حیات را خدای سبحان که منبع فیض است عطا می کند. بنابراین، نباید گفت اگر فلان کس یا فلان چیز نبود، من هلاک می شدم؛ بلکه باید گفت اگر لطف خدا نبود، هلاک می شدم. پس ایمان راستین، اولین مرحله است. از این رو ذات اقدس خداوند به کسانی که به ظاهر ایمان آورده ولی ایمان استواری تحصیل نکرده اند، می فرماید: (یا أیها الذین امنوا امنوا بالله و رسوله) (سوره ی نساء، آیه ی 136)؛ شما که به ظاهر ایمان آورده اید به حسب باطن هم مؤمن باشید و یا اگر ایمانتان درست است، استوار باشید، یا اگر ایمانتان ضعیف است تقویت کنید.
شرک، ریشه ی همه ی گناهان
قرآن کریم، مرجع همه ی اوصاف رذیله را شرک، و مبدأ همه ی اوصاف فاضله را ایمان به خدا و توحید خالص می داند؛ به این معنا که، منشأ گناهانی که در قرآن و روایات به آنها اشاره شده است غرور، ریا، عجب، تکبر و ... است که به هوا پرستی منتهی می شود و هوا پرستی در حقیقت، شرک ربوبی است.
امام صادق (سلام الله علیه) می فرماید: پسامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم شتری داشت که از شترهای دیگر سبقت می گرفت. روزی، شتر یک عرب بر شتر پیغمبر سبقت گرفت و شتر حضرت رسول در مسابقه، عقب ماند. مسلمانها از این حادثه، غمگین شدند. طبق این نقل، رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: چون این شتر تندرو بود و از شترهای دیگر سبقت می گرفت، اظهار «ترفع» کرد و به خود بالید و از این رو شکست خورد: «کانت لرسول الله صلی الله علیه واله وسلم ناقة لا تسبق، فسابق أعرابی بناقته فسبقتها، فاکتاب لذلک المسلمون، فقال رسول الله صلی الله علیه واله وسلم: إنها ترفعت، فحق علی الله أن لا یرتفع شیء إلا وضعه الله» (بحار، ج60، ص14).
در نظام کلی چنین است. اگر موجودی از حد خود، تعدی کند، مورد تنبیه حق قرار می گیرد. در بعضی از روایات آمده است که : «لو بغی جبل علی جبل لجعل الله الباغی منهما دکاء» (بحار، ج72، ص276)؛ اگر کوهی بر کوه دیگری ستم کند، کوه ستمکار فرو می ریزد. این یک اصل کلی است که ظلم و تعدی چه در محدوده ی جماد، چه در محدوده نبات و حیوان و چه در محدوده ی انسان پایدار نیست؛ زیرا ظلم، بر خلاف نظام هستی است. آنچه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم درباره ی شتر خود فرمودند یم اصل کلی است؛ یعنی، اگر کسی داعیه ی تکبر داشته باشد، خوار می شود؛ گذشته از این که کیفری در انتظار متکبران است. اگر ریشه ی این گناهان یعنی تکبر، عجب، ریا و نظایر آنها بررسی بشود، سر از شرک ربوبی در می آورد؛ یعنی، شخص به جای این که مطیع خدای خود باشد، از هوای خود، اطاعت می کند.
هر معصیت کاری در حقیقت، ادعای ربوبیت دارد؛ زیرا کسیکه از روی علم و عمد گناه می کند، بدین معناست که در عین حال که می دانم این حکم، حکم خداست، به آن اعتنا نمی کنم و خواسته ی خود را بر خواسته ی خدا مقدم می دارم. اصل جامع همه ی گناهکاریها پرستش هوای نفس است: (أفرءیت من اتخذ الهه هواه) ( سوره ی جاثیه، آیه ی 23)؛ خدای انسان معصیت کار همان هوای او و هوای او همان خدای اوست. چنین کسی طعم ایمان را نمی چشد.
امیر المؤمنین (سلام الله علیه) منی فرماید: «لا یجد عبد حقیقة الإیمان حتی یدع الکذب، جده وهزله» (بحار، ج69، ص262)؛ هیچ بنده ای حقیقت ایمان را نمی یابد، مگر این که دروغ، چه دروغ جدی و چه دروغ شوخی را ترک کند؛ زیرا معنای دروغ گفتن این است که با این که خدا دروغ را حرام کرده است، من گفته ی خود را بر گفته ی خدا مقدم می دارم. بنابراین، ریشه ی همه ی گناهان، شرک ربوبی است.
نزاهت مؤمنان از شرک
قرآن، روح مؤمن را طاهر و پاک از هر تیرگی و تاریکی، و ایمان را حقیقتی روشن و زنده، و افراد با ایمان را فرزندان این حقیقت می داند. این که می فرماید: (إنما المؤمنون إخوة فاصلحوا بین أخویکم) (سوره ی حجرات، آیه ی10)، به این جهت است که افراد با ایمان را یک حقیقت روشن کرده است و آن، ایمان آنان است. یعنی ایمان به منزله ی پدر است و مؤمنان به منزله ی فرزندان این پدرند و در نتیجه با یکدیگر برابر و برادرند. چنین حقیقتی که در افراد با ایمان وجود دارد، آنها را به هم مرتبط می کند. از سوی دیگر، کسی که دارای روح ایمان است ارتباط تنگاتنگی با خدا دارد.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: اگر پرده از جلو دید مردم برطرف گردد و دید ملکوتی آنان باز شود، می بینید که مؤمن چه ارتباطی با خدا دارد و آنگاه در برابر مرمن تواضع می کند: نلو کشف الغطائ عن الناس فنظروا إلی وصل ما بین الله و بین المؤمن، خضعت للمؤمن رقابهم و تسهلت له امورهم ولانت طاعتهم» (محاسن برقی، ج1، ص224) همچنین آن حضرت می فرماید: خدای سبحان مؤمن را از نور عظمت خود آفرید. پس اگر کسی به مرمن، از آن جهت که با ایمان است، اهانت کند ولایتش از خدا قطع می شود: «إن الله تبارک و تعالی خلق المؤمن من نور عظمته و جلال کبریائه، فمن طعن علی المؤمن أو رد علیه، فقد رد علی الله فی عرشه ولیس هو من الله فی ولایته و إنما هو شرک الشیطان» (محاسن برقی، ج1، ص224) و اگر ولایت کسی از خدا قطع شود، او تحت ولایت شیطان قرار می گیرد؛ چنانکه اگر کسی به مؤمنی اهانت کند مثل آن است که به خدای سبحان اهانت کرده یا به جنگ با او برخاسته باشد.
امام باقر (سلام الله علیه) می فرماید: رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در معراج خدای سبحان پرسید: جایگاه مؤمن نزد تو چگونه است؟ خداوند فرمود: اگر کسی به مؤمن اهانت کمد، مثل آن است که به جنگ با من برخاسته است: «لما اسری بالنبی صلی الله علیه واله وسلم قال: یا رب ما حال المؤمن عندک؟ قال: یا محمد من أهان لی ولیا فقد بارزنی بالمحاربة و أنا أسرع شیء إلی نصرة أولیائی» (اصول کافی، ج2، ص352)؛ بر این اساس، اعلان جنگ با خدا که درباره ربا خواران آمده است: (فأذنوا بحرب من الله) (سوره ی بقره، آیه ی 279)، اختصاصی به ربا ندارد. گناهان بزرگ نوعا چنین است و بنابراین، هتک خیثیت یک مؤمن نیز، به منزله ی محاربه ی با خداست.
حضرت امام باقر (علیه السلام) می فرمایند: «المؤمن لا ینجسه شیء» (محاسن برقی، ج1، ص225)؛ رذیلت و تیرگی به سراغ مؤمن نمی آید؛ مثلا، کسی که در قبال ذات اقدس اله، منکر مبدأ و یا قائل به مبادی متعدد است، آلوده و تیره است؛ اما مؤمن در قبال خدا برای احدی استقلال قائل نیست. پس آنچه را که قرآن، شرک می داند مؤمن از آن منزه است.
مؤمن، فرزند نور و رحمت
حضرت امام رضا (علیه السلام) می فرماید: «فالمؤمن ... أبوه النور و أمة الرحمة» (بحار، ج64، ص75)؛ مؤمن، فرزند نور و رحمت است. نور که روشنگر است ناظر به علم و عقل نظری است و رحمت، از آن نظر که جنبه ی گرایش، عاطفه، مهربانی، گذشت و لطف و صفا دارد، به عقل عملی بر می گرددو جوهره ی انسان را هم همین دو گوهر سازد. مؤمن با دیدن ایمانی می نگرد و دید ایمانی، اشتباه بردارنیست، چون تأثیر از آن عقل نظری و تأثر از آن عقل عملی است و عواطف از افکار متأثر است. از این رو، نور به عنوان پدر، و رحمت به عنوان مادر یاد شد.
این که قرآن کریم می فرماید: (واتقوالله و یعلمکم الله) (سوره ی بقره، آیه ی 282)، و تعلیم را در کنار تقوا قرار می دهد و به صورت شرط و جزا بیان نمی کند؛ ناظر به ارتباط بین تعلیم و تقواست، یعنی، مردان و زنان با تقوا توفیق تعلم در محضر الهی را دارند و این که می فرماید: (إتقوا الله و یعلمکم الله)، یک زمینه است تا صورت شزط و جزا در سوره ی «انفال»، روشن بشود که می فرماید: (إن تتقوا الله یجعل لکم فرقانا) (سوره ی انفال، آیه ی 29).
در ذیل همین روایت آمده است: «فاتقوا فراسة المؤمن، فإنه ینظر بنورالله الذی خلق منه». قدرت فرقان بین حق و باطل که به مؤمن داده شده، اشتباه بردارنیست و مؤمن با آن قدرت می نگرد . از این رو هم حق می بیند و هم حق را می بیند و چنین کسی اشتباه نمی کند و چون مؤمن با نور الهی می بیند، از این رو به ما دستور داده شد که از فراست مؤمن بپرهیزد؛ زیرا او درون بین و دوربین و تیزبین است و به همین جهت نمی شود او را فریب داد.
دوم: ثبات
مرحله دوم از مراحل سیر و سلوک، ثبات و استواری است؛ ممکن است بر اثر پیدایش حالتی برای انسان، جذبه ای حاصل شود یا فکری او را به حق راهنمایی کند و او تصمیم پیمودن راه بگیرد ولی در این تصمیم، ثابت نباشد و علل و عواملی او را از این تصمیم پشیمان کند. بنابراین، صرف ایمان برای سلوک، کافی نیست و سالک بهید به مرحله ی ثبات در اعتقاد و ایمان برسد. از این روذات اقدس خداوند در قرآن کریم یکی از اوصاف برجسته ی سالکان کوی حق را ثبات می داند: (یثبت الله الذین امنوا بالقول الثابت فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة) (سوره ی ابراهیم، آیه ی 27) یا می فرماید: (إنا لننصر رسلنا والذین امنوا فی الحیوة الدنیا و یوم یقوم الاشهاد) (سوره ی غافر، آیه ی 51).خداوند نعمت ثبات را به مردم با ایمان عطا می کند. به همین جهت آنان در آخرت، روزی که قدمها در «صراط» می لغزد و هم چنین در حالی که دیگران گرفتار وسوسه می شوند در اخلاص پایدارند.
برای این که انسان عملا تربیت شود و به مقام رفیع بار یابد به او دستور داده شده است که در وضو هنگام مسح پا بگوید: «اللهم ثبت قدمی علی الصراط یوم تزل فیه الأقدام» (بحار، ج77، ص320)؛ بار خدایا! روزی که قدمها می لغزد، قدمهای مرا بر صراط استوار بدار تا نلغزم. گرچه «ظهور» این دعا در مسئلت ثبات قدم و نجات از لغزش برای قیامت است، ولی اطلاقش شامل دنیا نیز خواهد شد. از این رو مردان الهی در جبه های جنگ از خدا ثبات قدم می خواستند و می گفتند: (ربنا أفرغ علینا صبرا و ثبت أقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین) ( سوره ی بقره، آیه ی 250)؛ زیرا ثبات قدم در میدان جنگ از فضایل و لوازم یک رزمنده است؛ خواه در جهاد اصغر و خواه در جهاد اکبر. اگر چه جهاد اصغر، دائمی نیست و گاهی به صلح با بیگانه ختم می شود؛ چنانکه قرآن کریم می فرماید: (عسی الله أن یجعل بینکم و بین الذین عادیتهم منهم مودة) (سوره ی ممتحنه، آیه ی 7)؛ با دشمنانتان، کینه توزانه رفتار نکنید؛ بلکه بر محور قسط و عدل رفتار کنید؛ زیرا ممکن است زمانی میان شما و آنان صلح برقرار شود، ولی در جهاد اکبر، این راه برای همیشه بسته است؛ یعنی ممکن نیست روزی دشمن دیرین ما یعنی شیطان با ما دوست شود؛ زیرا او «عدو مبین» است و هستی خود را در ادامه ی عدوات با انسانها می داند و اصولا او زنده است تا افراد بشر را وسوسه کند.
شیطان همواره در جنگ با بشر است و او را نه در خواب رها می کند و نه در بیداری؛ مأموران و جنود او بیدار و منتظر فرصت هستند تا انسان، غافل شود و در حال غفلت بر او تهاجم کنند. گاهی ممکن است انسان خوابهای خوبی ببیند و با رؤیا بیداری معنوی نصیبش شود، ولی شیطان در او وسوسه کرده و رؤیا او را هم تیره می کند.
اگر انسان در ایمان متزلزل باشد، (کالذی استهوته الشیاطین فی الأرض حیران) (سوره ی انعام، آیه ی 271) خواهد بود؛ یعنی گاهی به سمت حق و گاهی به سمت باطل خواهد رفت و روشن است که مجموع حق و باطل، باطل است؛ زیرا: (ألا الله الدین الخالص) (سوره ی زمر، آیه ی 3). کسی که گاهی تبهکار و گاهی پرهیزکار است، مجموعا انسان تبهکاری است. چون مجموع بدی و خوبی، بد، و مجموع زشتی و زیبایی، زشت است؛ مثلا، اگر کسی در نقاشی یک صحنه، سمت راستش را زیبا و سمت چپش را زشت ترسیم کند، نقاشی آن صفحه، زیبا نخواهد بود؛ زیرا زیبایی، زشتی را و حق، راهی باطل را نمی پذیرد. از این رو برای سالکان کوی حق، راهی جز ثبات قدم وجود ندارد.
اگر ما ثابت قدم شویم، دیگر چیزی ما را نمی لرزاند؛ سرد و گرم روزگار، ما را از پا در نمی آورد و زرق و برق جهان طبیعت برای ما جاذبه ندارد؛ نه آمدن نعمتی ما را چنان مسرور و طربناک می کند که از وظیفه بیرون برویم و نه از کف دادن نعمتی ما را چنان غمناک می کند که ما در انجام وظیفه، کوناهی کنیم و این همان است که قرآن کریم می فرماید: (لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولا تفرحوا بما اتاکم) (سوره ی حدید، آیه ی 23).
منظور از ثبات قدم، ثبات در سیرت و سنت دینی است و به طور کلی، ثبات در هر چیز به اندازه و در محدوده ی همان چیزی است؛ بنابراین، وقتی می گئیند: قلان شخص «ثابت قدم» است؛ یعنی آن جا که می اندشید، «ثابت فکر» و آن جا که باید سخن بگوید، «ثابت قول» و... است؛ ولی از آنجا که رونده بیش از هر چیز، به نیروی «پا» محتاج است و از آت کمک می گیرد، «ثبات»، بیشتر به «قدم» اسناد داده می شود و نیز این که می گویند: فلان سالک، «پایدار» است، از همین قبیل است.
:سوم نیت
اگر انسان ثابت قدم هم باشد، ممکن است کار را بدون روح آن یعنی نیت انجام دهد و روح هر کاری را نیت آن تأمین می کند. بنابراین، نیت به منزله ی روح است و عمل به منزله ی تن و عمل بی روح، جسد سرد و مرده است و کاری از آن ساخته نیست. این که رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمودند: «فإنما لکل امرء ما نوی» (بحار، ج67، ص186)؛ هر کسی به اندازه ی نیتی که دارد طرفی می بندد، از همین باب است.
درباره ی مجاهدان و مهاجران الی الله وارد شده است که اگر کسی برای خدا هجرت کند، پاداشش لقای حق و ثواب اوست، ولی کسی که وارد جبهه ی جنگ شود و جهاد کند تا غنیمتی ببرد، جهاد او به اندازه ی همان غنیمت می ارزد بیانگر ارزش همان شخص است؛ چون قیمت هر شخص به معرفت اوست و معرفت او را در هدفداری او باید جستجو کرد.
از این رو یکی از بهترین امور برای سالکان نیت است و در دوران امر بین نیت و عمل، نیت بی عمل از عمل بی نیت، بهتر است؛ مثلا، اگر کسی کاری انجام می دهد ولی نیت یعنی قصد قربت نداشته باشد، اگر آن کار «توصلی» باشد از عقوبت ترک واجب مصون است و اگر عبادی باشد که مبتلا به عذاب تر واجب می شود؛ ولی اگر کسی به انجام کاری مصمم شود و نیت کند کار خیری را انجام دهد، لیکن وسیله و امکانات او را همراهی نکند، یقینا پاداش دارد؛ چون خود نیت، فعل عبادی قلبی است.
روزی معنوی
نیت از اعمال باطنی و از روزیهای معنوی انسان است، گرچه برخی انسانها بسیاری از امور ماورای طبیعی را، روزی، نعمت و درجه نمی شمرند. از این رو، کسانی از ائمه (علیهم السلام) می پرسیدند: چرا خردمندان و فرزانگان تهی دستند؟ آنها هم در جواب می فرمودند: مگر فرزانگی، عقل و دانش روزی نیست؟ خدا روزیها را تقسیم می کند. امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید: عقل، زیبایی و فصاحت روزیهایی است که مایه ی کمال آدمی است: «ثلاث خصال من رزقها کان کاملا: العقل و الجمال والفصاحة» (بحار، ج75، ص234). اگر متمکنان بی خرد، ارزش خرد را بدانند متأثر خواهند شد و بنابراین، علت عدم تأثر آنها عدم درک آنان است که نمی دانند فرزانگی فضیلت است و لذت دارد.
لذت دانش به مراتب بیش از لذت امکانات رفاهی مادی است؛ زیرا چیزی که جدای از جان انسان است، برای او گوارا نیست و فقط «خیال لذت» است حتی لذت غذا و میوه ی شیرینی که انسان می خورد، تنها در محدوده ی کام او و بسیار زودگذر است و همین که از دهان، فرو رفت دیگر هیچ لذتی برای او ندارد؛ اما علم و دانش چنین نیست؛ زیرا شنیدن، گفتن، داشتن، نشر آن و عمل به آن لذیذ است. بنابراین، گذشته از رزق ظاهری رزق معنوی را که علم و فرزانگی است باید به حساب آورد. به هر تقدیر، مسئله ی نیت مثل خرد و فرزانگی جزو روزیها و اعمال باطنی است و عمل باطن از عمل ظاهر قویتر است.
ارزش و دشواری نیت
امامان معصوم (علیهم السلام) فرموده اند: ننیة المؤمن خیر من عمله» (اصول کافی، ج2، ص84)و یا «أفضل الأعمال أحمزها» (بحار، ج67، ص237). نیت روح عمل، و کار دشواری است. چون اصل کار را بسیاری از انسانها انجام می دهند، اما همه قدرت نیت صحیح ندارند. اولا نمی شود کار ناپسند را «قربة الی الله» انجام داد. بنابراین، باید کار، شایستگی نزدیک ساختن انسان به خدا را داشته باشد؛ یعنی، «حسن فعلی» داشته باشد و ثانیا باید کار، از «حسن فاعلی» برخوردار باشد. در این صورت اگر این عمل از هر پیرایه ای منزه باشد، نیت آن بهتر از خود عمل است و البته این بسیار دشوار است و به همین جهت هم نیت، بهترین اعمال است؛ مثلا، کسی که کتابی می نویسد طبیعتا علاقه دارد که نام او روی جلد آن نوشته شود؛ یا اگر کسی مسجد یا مؤسسه ی خیریه ای می سازد، علاقمند است که نام او در چهره ی تابلو آن ثبت شود و یا در محافل برده شود و بعضی هم علاقه مندند که انمشان برده نشود تا دیگران بگویند: او بدان حد رسیده که حتی حاضر نشده مردم نامش را ببرند که این هم یک نوع ریاست؛ یعنی، گاهی انسان ریا می کند و نمی داند که ریا کار است، که البته این ریای مرموزی است و کمتر مورد توجه قرار می گیرد و شیطان هم هر کسی را از راه مخصوص او فریب می دهد. برخی هم برای این که دیگران نگویند فلان کس ریاکاری می کند کار خیر را انجام نمی دهند که در حقیقت، سخن مردم انگیزه ی ترک کار خیر، است.
:چهارم صدق
خدای سبحان انبیا را به عنوان «صدیق» و «صادق» معرفی می کند و دیگران را به همراهی آنان فراخوانده و می فرماید: (کونوا مع الصادقین) (سوره ی توبه، آیه ی 119)؛ با سنت و سیرت اهل صدق باشید و از آنان جدا نباشید.
قرآن کریم نخست به ما دستور صدق و سپس از نتیجه ی این کار، گزارش داده، می فرماید: پیروان حقیقی پیامبران، زندگی و مرگشان با انبیا، صدیقان، شاهدان و صالحان بوده، با آن ذوات نورانی محشورند: (ومن یطع الله والرسول فاولئک مع الذین أنعم الله علیهم من النبین و الصدیقین و الشهداء والصالحین) (سوره ی نساء، آیه ی 69). لازم نیست انسان بمیرد تا با انبیا محشور شود، بلکه در دنیا هم با انبیا می تواند محشور باشد. چون ارواح پاک انبیا و اولیا نسبت به دیگران اشراف دارند و پیروان خود را رها نمی کند؛ مثلا، گاهی انسان مبتلا به وسوسه می شود ولی طولی نمی کشد که از شر درونی آن، نجات پیدا می کند. پس هم آن وسوسه، عاملی به نام شیطان و هم رهایی از دام وسوسه کننده، عاملی به نام ارواح ائمه، انبیا، اولیا و فرشتگان الهی دارد.
گستردگی دایره ی صدق
صرق، تنها در گفتار نیست؛ بلکه در نیت و عمل نیز هست. از این رو مؤمنان و پرهیزکاران دارای «قدم صدق» و «مقعد صدق» هستند. قرآن کریم می فرماید: (وبشر الذین امنوا دن لهم قدم صدق عند ربهم) (سوره ی یونس، آیه ی 2)، أن المتقین فی جنات و نهذ* فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر) (سوره ی قمر، آیات 54-55) و خداوند از مردانی که به عهدشان وفا کرده اند به عنوان صادق یاد می کند: (من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه) (سوره ی احزاب، آیه ی 23)و البته بهترین نمونه صدق، پایداری در جبهه ی جنگ است؛ خواه جنگ ظاهر و جهاد اصغر و خواه جنگ باطن و جهاد اکبر.
سخن لطیفی از مرحوم بوعلی رسیده است که آن سخن را مرحوم خواجه و بزرگان دیگر هم دارند. آن سخن این است که اگر کسی در گفتار و نوشتار و به طور کلی در همه ی بخشهای سنت و سیرتش، راستگو باشد، خوابهای راست می بیند. روح انسان دروغگو مانند چشم «احول» است و حقیقت را درست نمی بیند. در عالم رؤیا حقیقت را به انسان نشان می دهند، ولی کسانی که در بیداری خیال پرداز و پرحرفند و مرز حلال و حرام را نمی شناسند، سرانجام به رؤیاهایی می رسند که معبر را از تعبیر عاجز می کند و به «أصغات أحلام» موسوم شده است؛ ولی روح انسان مستقیم و راستگو صادق است و روح صادق هنگامی که سخن می گوید درست می گوید و این نشانه این است که درست می بیند. بنابراین، چنین کسی هم صدق خبری و هم صدق مخبری دارد؛ یعنی، هم درست می بیند و هم درست خبر می دهد و هم واقع می شود. چون آنچه را که باید اتفاق بیفتد دیده و درست هم دیده است. بنابراین، ما اگر خواستیم ببینیم که راستگو هستیم یا نه، راههایی دارد که یکی از آنها بررسی خوابهایمان است؛ زیرا معرفت نفس و شناخت شئون آن بهترین آیه از آیات الهی است
پنجم: انابه
«انابه» یا از «ناب ینوب» به معنا نوبت گرفتن و یا از «ناب ینیب» به معنای انقطاع، است. بنابراین، «منیب» کسی ایت که مکرارا نوبت بگیرد تا ببیند در رحمت ویژه الهی چه هنگام باز می شود، تا او وارد گردد؛ از انابه به عظمت یاد می کند: (أنیبوا إلی ربکم) (سوره ی زمر، آیه ی 54) و خداوند منیب را دوست دارد و می فرماید منیب، از تذکره ی الهی متذکر می شود: (وما یتذکر إلا من ینیب) (سوره ی غافر، آیه ی 13) و سرانجام دلهای منیب پرهیزکاران را به بهشت مژده می دهد: (وأزلفت الجنة للمتقین غیر بعید* هذا ماتوعدون لکل أواب حفیظ* من خشی الرحمن بالغیب و جاء بقلب منیب* أدخلوها بسلام ذلک یوم الخلود (سوره ی ق، آیات 31-34). /س
اخلاص
به تعبیر لطیف محقق طوسی «پارسی اخلاص، ویژه کردن باشد» (أوصاف الأشراف، ص65)؛ یعنی، انسان فلبش را مخصوص حق کند تا احدی جز «مقلب القلوب» در حم دل او راه نیابد و البته اگر انسان محب شود، صحنه ی نفس را برای محبوب، خالص می کند؛ چون می داند که محبوب با مبغوض، جمع نمی شود.
کسی که کاری را هم برای خدا و هم برای غیر خدا انجام دهد، خدا آن کار را نمی پزیرد؛ زیرا دین کما و کیفا مخصوص خداست. قرآن کریم در مورد کمیت می فرماید: (وله الدین واصبا) (سوره ی نحل، آیه ی 52). «واصب» به معنای پر، تام، جامع و کامل است و آیه ی شریفه بدین معناست که مجموعه ی دین را خدا تنطیم می کند و بنابراین، همه ی قوانین و مقررات باید از راه وحی تدوین شود و حتی کلمه ای از آن کم و یا بر آن افزوده نشود؛ در نتیجه حذف هر چیزی به نام نسخ و نیز اثبات هر چیزی به عنوان شریعت نو باید از راه وحی باشد.
درباره ی کیفیت نیز می فرماید: (ألا لله الدین الخالص) (سوره ی زمر، آیه ی 3)؛ فقط به نام و یاد خدا باید این مجموعه را فهمید و به آن عمل کرد و آن را به دیگران آموخت.
بنابراین، تنها کسانی متدین واقعی و دیندارند که مخلص باشند. از این رو خدای سبحان می فرماید: (وما أمروا إلا لیعبدوا الله مخلصین له الدین حنفاء) (سوره ی بینه، آیه ی 5)؛ مردم هیچ مأموریتی ندارند جز این که دستورهای دین را مخلصانه برای خدا انجام دهند؛ یعنی فهمشان و عملشان برای خدا باشد و محصول اخلاص نیز لقای بهشت است. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: نمن قال لا إله ألا الله مخلصا دخل الجنة و إخلاصه أن تحجزة لا ذله ألا الله عما حرم الله عزوجل» (توحید صدوق، باب ثواب الموحدین، ص27) و برتر از آن نیز «لقاءالله» است: (فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه أحدا) (سوره ی کهف، آیه ی 110)؛ کسی که اهید لقای حق دارد و مشتاق جمال و جلال الهی است، باید مؤمن باشد و عمل صالح انجام دهد و در کار خود، چه در بخش اعتقاد و چه در بخش عمل شرک نورزد.
معنای «لقاءالله» این نیست که که انسان تنها بعد از مرگ، جمال الهی را مشاهده می کند؛ بلکه قبل از مرگ نیز می تواند شاهد جمال الهی باشد و فیضهای خاص او را دریافت کند و کلام رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم: «من أخلص لله أربعین صباحا فجر الله ینابیع الحکمة من قلبه علی لسانه» (بحار، ج67، ص249) ناظر به همین بخش است. کسی که چهل شبانه روز با اخلاص عمل کند، خداوند چشمه های حکمت را در قلب او می جوشاند و بر قلم و زبانش جاری می کند و در حقیقت، این شخص، علم الهی را ملاقات و اسمی از اسمای حسنای حق را مشاهده می کند و البته مراحل برتر ممکن است بعد از مرگ حاصل شود.
اربعین گیری
اولیای دین برای دست یابی انسانها به ره آورد سیر و سلوک و بهره مندی از نتایج اخلاص راههایی را به ما ارائه کرده اند که بهترین آنها «اربعین گیری» یا «چله گرفتن» است و منظور از اربعین گیری این نیست که چهل روز از مردم و کار اجتماعی، جدا شود؛ بلکه مقصود این است که چهل روز از ما سوای خدا جدا شود و با این که مشغول کار است، آن را جز به دستور خدا و برای رضای او انجام ندهد.
در حدیث مزبور رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: کسی که چهل شبانه روز، با اخلاص در راه خدا قدم بردارد، خدای سبحان چشمه های حکمت را از قلب او بر زبانش جاری می کند. حرفهای صحیح و نو از قلم و زبان او شنیده و استفاده می شود و نوآوریهای زیادی دارد که در کتابها و سخنان دیگران نیست؛ چون این چشمه جوشان حکمت در دلهای دیگران نیست.
«اربعین گرفتن» به این معنا نیست که انسان چهل بانه روز، کوشش کند تا به مقام اخلاص برسد و نیز به این معنا نیست که چهل شبانه روز، یکسان، همه ی کارها را با اخلاص برای خدا انجام بدهد، بلکه برداشت اولی از نصوص اربعین گیری این معناست که او چهل شبانه روز، همراه با حصول اخلاص است؛ یعنی شخص در چهل شبانه روز با اخلاص همراه است و اگر چهل شبانه روز، همه ی کارها را با حد معین اخلاص انجام بدهد، مستلزم توقف و سکون در اخلاص می شود؛ بلکه معنایش آن است که انسان، چهل شبانه روز در درجات چهل گانه ی خلوص حرکت کند؛ زیرا اخلاص درجاتی دارد. بنابراین، اخلاص روز اول، ابتدایی ترین و اخلاص روز چهلم، عالیترین درجه ی اخلاص است.
غرض آن که در معنای حدیث اربعین گیری سه احتمال می رود که تنها معنای سوم صحیح است: 1- در مدت چهل شبانه روز اصلا خلوص حاصل نباشد و فقط بعد از چهل روز، پدید آید. 2- از ابتدا تا پایان اخلاص باشد، لیکن در حد خاص و بدون افزایش. 3- خلوص در همه ی این چهل شبانه روز حاصل باشد، ولی تکامل روز افزون داشته باشد.
جوشش حکمت از سرچشمه ی اخلاص
کسی که چهل شبانه روز در مراتب چهل گانه ی خلوص قدم بردارد، فیض علمی حق که دائمی است، از قلب او خواهد جوشید. که ذات اقدس خداوند می فرماید: (ألم تر آن الله أنزل من السماء ماء فسلکه ینابیع فی الأرض) (سوره ی زمر، آیه ی 21)؛ خداوند آب را در زیر زمین با راهنماییهای خاص خود، جاری می کند و هر جای مناسبی از زمین شکافته شود، آب به صورت چشمه و چاه از آن جا می جوشد. علومی که مربوط به ارواح و نفوس است، نیز چنین است. رگه ها و راههای تشخیص فجور و تقوا در زمینه ی دلهای آدمی با هداست خدای سبحان حرکت می کند و این چشمه های جوسان است؛ اما اگر کسی به خیالهای باطل یا کارهای ناروا یا رین و چرک، مجاری و روزنه ها را ببندد: (کلا بل ران علی قلوبهم ما کنوا یکسبون) (سوره ی مطففین، آیه ی 14)، در آن صورت این علوم فطری دفن می شود و جوششی ندارد، ولی اگر کند و کاو کند و نگذارد در زمینه ی دل او تیرگی راه پیدا کند، آنگاه دست و زبان او همانند چشمه خواهد بودو از آنها علوم فطری که همان الهام تقواست، خواهد جوشید.
در این صورت، چنین انسانی سخنان عالمانه و مؤثری دارد و از زبان و قلم او حکمت نظری می جوشد، چنانکه از دست و قدم چنین انسان خیری کارهای خیر و حکمت عملی نشئت می گبرد.
تذکر: درباره ی حدیث مشهور: 0من أخلص لله اربعین صباحا...)، اشاره به دو نکته سودمند است:
1-حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در این حدیث فرمودند: «أربعین صباحا» و نفرمودمد: ناربعین مساء» یا «عشیة» ذکر کلمه ی صباح در این حدیث شریف بدین معناست که انسان سالک به سوی خدا، باید تصمنیم را از شب بگیرد و سفرش، را مانند سفرهای ظاهری، از صبح شروع کند و این نکته با معارفی که قرآن کریم درباره ی شب و برکات آن به بشر اموخته نیز، هماهنگ است؛ نشئه ی شب از نظر قرآن کریم برای کسب «پایگاه محکم» و « سخن مستحکم» مناسبتر است: (إن ناشئة الیل هی أشد وطئا و أقوم قیلا) (سوره ی مزمل، آیه ی 6).
2-گرفتن اربعین و چهل روز مواظبت و پرهیز از حرام و مکروه و انجام دادن واجب و مستحب، اگر برای جوشش و ریزش چشمه های حکمت باشد، اخلاص نیست و «مشوب» است و در حقیقت، آن شخص مانند گدایی است که به «شرط مزد»، کار کرده است و بنابراین، او مخلص نیست، بلکه اجیر و مزدور است.
بر همین اساس اگر کسی دری بخواند تا حکیم شود، درسش با اخلاص همراه نیستو این از قبیل «حسنات الإبرار، سیئات المقربین» (بحار، ج25، ص205) ذاست. اسوه های سلوک در ابتدا به انسان گویند: کسی که برای دستیابی به شهرت و مال درس بخواند، مخلص نیست و این سخن حق است؛ اما معرفت دقیقتری که پس از آ« می آموزند این است که اگر کسی برای این که عالم ربانی و خدمتگزار خلق بشود و مردم را از ضلالت برهاند و خودش با انبیا (علیهم السلام) محشور شود درس بخواند، او نیز مخلص نیست: نببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا»! او باید علم را تنها برای رضای خدا فرا بگیرد؛ در این صورت خداوند هم، توفیق تبلیغ و ارشاد را نصیب او خواهد کرد و چون عالم ربانی شده با انبیا و اولیا محشور شود.
از این برتر، آن است که نه تنها تحصیل علم را وسیله برای آن هدف قرار ندهد، بلمه اینت مطلب را هم از خاطره ی خود بزداید که این خیلب دشوار است. در این صورت، صحنه با صفای دل چنین عالم و متعلمی، خالص است. البته هر کاری چنین است. معنای اخلاص آن است که جز ذات اقدس خداوند چیزی ملحوظ و مشهود انسان سالک نباشد.

اخلاص پنداری
افراد زیادی تحت ولایت شیطانند، ولی خود را مخلص می پندارند؛ مثلا، ما گاهی کارهای خوبی می کنیم، ولی هنگامی که آن کار را از ما می گیرند و به دیگری می دهند، نگران می شویم. معلوم می شود ما کار خوبی را می خواهیم که به ما ارتباط داشته باشد و از ما صادر شود، نه اصل کار خوب را و این، خطر بزرگی است و در این صورت ما خود خواهیم، نه خیرخواه. آنگاه در قیامت و هنگام نقادی، ما چون خیر را نمی خواستیم، خیر را به ما نمی دهند و در مقابل، همان خودخواهی را که مطلوب ما بود، به ما می دهند که زمینه ی (نار الله الموقدة* التی نطلع علی الأفئدة) (سوره ی همزه، آیات6-7) را فراهم می کند و درون سوزی انسان آغاز می شود.

هفتم: خلوت
از اموری که «سالک الی الله» باید آن را تحصیل کند، «خلوت» و تنهایی است.
خلوت که یکی از مراحل سیر و سلوک عرفانی و از مقامات عارفان است باید به خوبی تبیین شود تا این امر مثبت با انزوای مذموم، مشتبه نشود؛ گاهی انسان به این خیال که در حال سیر و سلوک و ریاضت است و از جامعه، جدا می شود و از انجام فرایض و نوافل اجتماعی دور می ماند و تنها به عبادتهای فردی اعم از فرایض و نوافل می پردازد و این کار روا نیست؛ زیرا قرآن کریم که خود را «شفا» می داند، راه درمان را ارائه کرده، به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم می فرماید: (ولا تکن کصاحب الحوت إذ نادی و هو مکظوم* لولا أن تدارکه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم) (سوره ی قلم، آیات 48-49)؛ مانند یونس نباش که از قوم خود جداشد. این که ذات اقدس اله در آیات گوناگون می فرماید: (واذکر فی الکتاب إبراهیم) (سوره ی مریم، آیه ی 41)، (واذکر فی الکتاب موسی) (سوره ی مریم، آیه ی 51)، «واذکر... »؛ یعنی به یاد این رهبران الهی و ادامه دهنده ی راه آنان باش؛ ولی در آیه ی مورد بحث می فرماید: مانند یونس نباش که مسئولیت خود را ترک کرد و خدا را ندا داد، و اگر نعمت ولایت، شامل حال او نمی شد، او از دل ماهی و دریای تاریک نجات نمی یافت، ولی از آنجا که نعمت الهی شامل حالش شد او دیگر مذموم نیست؛ بلکه ممدوح و محمود است. بنابراین، خلوت به معنای اعراض از جامعه و انزوای از وظیفه ی اجتماعی، مذموم است، نه ممدوح.

خلوت و شب زنده داری
خدای سبحان می فرماید: شب زنده داری را فراموش نکنید؛ زیرا شما در روز، کار فراوان دارید و شاغل زیاد، شما را به خود جذب می کند و در نتیجه تنهایی و خلوت ندارید: (إن ناشئة الیل هی دشد وطأ وأقوم قیلا* إن لک فی النهار سبحا طویلا) (سوره ی مزمل، آیات 6-7)؛ انسان در کارهای فراوان روزانه، شناور است و تو، به منزله ی سباح و غواصی هستی که در مسائل اجتماعی، شنا می کنی و شناوری در کثرت، با تنهایی سازگار نیست. برای شناوری که خود در حال عبور از این دریای ناپیدا کرانه است و همراهانی را نیز به همراه خود می برد و «جهد می کند که بگیرد غریق را»، طبیعی است که این سباحت و شناوری شاغل فکری است. حاصل آن که معنای آیه ی شریفه این است که تو در روز کارهای فراوانی داری، ولی شب هنگام، مزاحمی نداری و کسب پایگاه محکم و سخن مستحکم تنها در سحر میسر است.
انسان وقتی سخن متکلم را خوب دریافت می کند که خود حرف نزند و آرام بوده، مستمع خوبی باشد، و وقتی مستمع خوبی است که در برابر کلام خدا، حرفی از غیر او، خواه از درون و خواه از بیرون، نشنود. بنابراین، قرآن کریم، سکوت و تنهایی را به عنوان مرحله ای از مراحل سیر و سلوک، لازم می داند.
اگر چه بدن در شب بهتر می آرمد و خوابیدن بدن، نعمت است و خداوند آن را به عنوان آیت خود، ذکر می کند: (وجعلنا نومکم سباتا* وجعلنا الیل لباسا) (سوره ی نبأ، آیات 9-10)؛ اما «سبات»، آرامش و خواب، برای عقل و فکر، نقمت است و و از این رو حضرت علی (صلوات الله علیه) می فرماید: «نعوذ بالله من سبات العقل» (نهج البلاغه، خطبه ی 224، بند12)؛ از خواب عقل به خدا پناه می بریم. بنابراین، شب برای خوابیدن و آرامش بدن و بیدار شدن عقل است. از این رو رؤیاهای صادق و اصالح در خواب، نصیب کسانی می شود که بدنشان می خوابد، نه جانشان و همین گروه هستند که در یحرها بر می خیزند و شب زنده داری و عبادت می کنند.
از آیه ی کریمه ی (إن لک فی النهار سبحا طویلا) دو مطلب استفاده می شود: یکی لزوم شرکت در مجامع و کارهای اجتماعی و دیگر لزوم شرکت در آن به صورت شناگری. کسی که وارد استخر می شود گاهی در گوشه ای از آن می آرمد و در این صورت او تنها خودش را خنک می کند؛ و لی اگر شنا کند، دیگران را هم از غرق نجات می دهد.
ذات اقدس خداوند به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید: تو در روز کارهای فراوان داری؛ زیرا آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم، مأمور است بهپرسشهای مردم پاسخ دهد و به مشکلاتشان رسیدگی کند؛ همان گونه که قرآن کریم می فرماید: (یتلوا علیهم ایاته ویزکیهم و یعلمم الکتاب و الحکمة) (سوره ی آل عمران، آیه ی 164) یا می فرماید: (فاحکم بین الناس بالحق) (سوره ی ص، آیه ی 26) و همه ی اینها جزو برنامه های رسمی و روزانه ی رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم بود؛ اما شب، آن هم آخر شب، مناسبترین فرصت برای خلوت با خداست؛ زیرا انسان متهجد در آن حال، بدون مزاحمت می تواند فیض را از خدا دریافت کند.
در سوره ی مبارکه ی «اسراء» از سب زنده داری به عظمت یاد شده است؛ چنانکه می فرماید: (ومن اللیل فتهجد به نافلة لک عسی أن بیعثک ربک مقاما محمودا) (سوره ی اسراء، آیه ی 79). انسان وقتی به «مقام محمود» می رسد که در کمال آرامش با خدا سخن بگوید. بنابراین، اثر شب زنده داری مه در حقیقت، خلوت با خداست نیل به مقام محمود است.

خلوت در متن جامعه
قرآن کریم خلوت را چنین تبیین می کند که در عین حال که با دیگران هستی و در کارهای روزمره شناوری، در کار باطل مردم شرکت نکن؛ و این شناوری در مسائل اجتماعی و شئون جامعه تو را به خود مشغول نکند تا کوله باری از «خاطرات» را به همراه داشته باشی و شب،هنگام نماز مزاحم تو باشند. بنابراین، همواره صبغه ی الهی و فراطبیعی به مردم بده ولی از مردم صبغه ی طبیعی نپذیر.
ممکن است انسان در متن جامعه به سر ببرد؛ اما در عین حال که رنگ می دهد رنگ هم می پذیرد و در نتیجه خاطرات روز، چنان او را مشغول کند که هنگام سحر با تلی از خاطرات با خدا سخن بگوید که قهرا نماز شب او نیز مانند نماز روز، «پر خاطره» می شود، ولی وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم که مأمور بود در متن جامعه زندگی کند، موظف بود به مردم نصبغه الهی» بدهد که بهترین صبغه هاست: (صبغة الله و من أحسن من الله صبغة) (سوره ی بقره، آیه ی 138) و از مردم رنگی نپذیرد و «ز هر چه رنگ تعلق پذیرد» آزاد باشد. از این رو ذات اقدس خداوند ضمن این که شناوری روز پیامبر را تشریح کرد و فرمود با مردم باش، در آیاتی چند از آن حضرت خواست تا از مردم رنگ نپذیرد؛ مانند:
1-(واهجرهم هجرا جمیلا) (سوره ی مزمل، آیه ی 10)؛ از خلق و خوی این مردم فاصله بگیر.
2-( وذر الذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیوة الدنیا) (سوره ی انعام، آیه ی 70)؛ کسانی را که دینشان را به بازیچه گرفته اند و دنیای نیرنگ باز، آنها را فریب سرگرم کرده است رها کن؛ زیرا سخن در آنان اثر نمی کند و هم نشینی آنان زیانبار است؛ یعنی، رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم در عین حال که در متن جامعه به سر می برد، امور دنیایی را به دل راه نمی دهد.
3-(قل الله ثم ذرهم فی خوضهم یلعبون) (سوره ی انعام، آیه ی 91)؛ بگو خدا، و دیگران را در کارشان رها کن؛ زیرا آنان دارند در گرداب طبیعت غرق می شوند؛ یعنی، تا آخرین لحظه به فکر درمان و نجات آنها باش، ولی اگر آنها به پیام تو که منادی غیب و نجات انسانها هستی گوش ندادند، آنان را رها کن. این در حقیقت، خلوت کردن یعنی در بین مردم بودن ولی با مردم نبودن و با خواسته های نا معقول آنان هماهنگ نشدن است.
4-(وإذا رأیت الذین یخوضونفی ایاتنا فأعرض عنهم حتی یخوضوا فی حدیث غیره) (سوره ی انعام، آیه ی 68)؛ گروهی را که درباره ی آیآت الهی به یاوه سرایی و بیهوده گویی سرگرمند، رها کن تا وارد مطلب دیگر شوند.
این آیات نشان می دهد که وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم که اسوه ی سالکان کوی حق است موظف است در متن جامعه به سر ببرد و از خلق خدا و خدمت به آنان انزوا حاصل نکند، اما از رذایل اخلاقی و دنیا منزوی باشد؛ زیرا انزوا از چیزی که انسان را از خدا باز می دارد فضیلت است؛ اما خدمت به خلق خدا برای تأمین رضای الهی، عبادت محسوب می شود.

راز خلوت
خلوت از نظر قرآن کریم، ممدوح است؛ اما چرا خلوت، ممدوح ایت؟ در پاسخ به این پرسش باید گفت: چند «ندا» هست که به طرق گوناگون به بشر ابلاغ می شود.
اول: ندای خدا؛ خدا مستقیما ندا دارد و این ندا گاهی «یا ایها الناس»، گاهی «یا أیها الذین آمنوا» و گاخی «یا بنی آدم» است. البته ندای الهی نظیر ندای منادیان عادی نیست که لحظه ای حاصل و بعد تمام شده باشد؛ بلکه دائما این صدا به گوش می رسد:
موسی ای نیست که تا صوت «أنا الحق» شنود
ورن این زمزمه اندر شجری نیست، که نیست
این نداها نیز در یک سطح نیست؛ زیرا برخی خیلی عام است، مانند: «یا أیها الناس» و «یا بنی آدم» و بعضی مخصوص اهل کتاب است مانند: «أولی الألباب» و «أولی الأبصار» است و بالاخره آخرین ندا که از همه ی نداها و خطابها محدود تر است همان ندای به انبیاست مانند: «یا أیها الرسل».
دوم: ندای فرشتگان، در بعضی از نصوص آمده است که خداوند فرشتگانی را مأمور کرده است تا هر روز به بنی آدم بگویند: زاد و ولد داشته باشید ولی بدانید که پایان زندگی، مرگ است و مال بیندوزید ولی بدانید که پایانش فناست و ساختمانها بسازید ولی آگاه باشید که نهایتش ویرانی است بنابراین، شما چیزی بسازید که ویران شدنی نباشد: «إن لله ملکا ینادی فی کل یوم: لدوا للموت واجمعوا للنفاء وابنوا للخراب» (نهج البلاغه، حکمت132). این ندای فرشته هاست. بسیاری از نداها در روایات به فرشته ها نسبت داده شده است.
سوم: ندای انبیا و اولیاست؛ خداوند به پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید «به مردم بگو»: (تعالوا أتل ما حرم ربکم علیکم) (سوره ی انعام، آیه ی 151)؛ مانند این که، به ابراهیم خلیل الله می فرماید: (وأذن فی الناس بالحج یأتوک رجالا) (سوره ی حج، آیه ی 27).
این نداها و همچنین ندای فطرت از یک سو و ندای عقل از سوی دیگر، نداهایی است که به طور مستقیم و غیر مستقیم به «الله» ارتباط دارد و همواره هست؛ اما گوشی که بخواهد مستمع این نداها باشد باید در جای آرامی قرار گیرد که در آن جا هیاهو نباشد؛ زیرا هنگام ازدحام و پیدایش امواج و اصوات گوناگون، شنیدن ندای حق دشوار است، مگر برای کسانی که صدای آشنا را خوب بفهمند و چون در روز، صداها زیاد است، شنیدن این نداها دشوار است و از این رو گفته اند آرام بگیرید و خلوت کنید تا این نداها را بشنوید. بنابراین، معنای خلوت کردن برطرف کردن مزاحمتهاست و اگر این مزاحمتها برطرف شود، فیض خدا یقینا ظهور و حضور دارد.

خلوت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم
وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم قبل از بعثت و پیش از مسئولیت رسالت سالی پند روز از جامعه فاصله می گرفت و در غار حرا، واقع در «جبل النور» به عبادت می پرداخت. کوه نور تقریبا از بلند ترین کوههای اطراف مکه است که بر مکه اشراف دارد و اگر برجها حایل نباشد کعبه کاملا تحت اشراف کسی است که بر بالای آن قرار می گیرد. وجود مبارک امیر المؤمنین (صلوات الله علیه) می فرماید: «ولقد کان یجاور فی کل سنة بحراء فأراه ولا یراه غیری» (نهج البلاغه، خطبه ی 192، بند119)؛ هر ساله نبی اکرم صلی الله علیه واله وسلم در غار حرا مجاور بود و تنها من او را دیدم و دیگران او را نمی دیدند. بعضی نقل کرده اند که رفتن پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم به غار حرا از سال ولادت علی بن ابی طالب (علیه السلام) شروع شد و قبل از آن، حضرت رسول صلی الله علیه واله وسلم برای عبادت به حرا نمی رفت.
پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم بعد از رسالت هم سالی چند روز در پایان ماه مبارک رمضان، به اعتکاف می پرداختند و برخی از شئوت اجتماعی را ترک می کردند و سحرها نیز موظف بودند به نماز شب برخیزند.
گرچه تلاوت بخش پایانی سوره ی آل عمران برای همه انسانها در همه ی شرایط، قابل عمل است، ولی نقل شده است که وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم هنگام برخاستن از خواب، سحرگاه به اسمان، نگاه می کرد و این آیات را قرائت می کرد: (إن فی خلق السموات والأرض و اختلاف الیل والهانر لایات لأولی الألباب* الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و علی جنوبهم و یتفکرون فی خلق السموات و الأرض ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانک فقنا عذاب المار* ربنا إنک من تدخل النار فقد اخزیته و ما للظالمین من أنصار* ربنا إننا سمعنا منادیا ینادی للإیمان أن امنوا بربکم فامنا ربنا فاغفر لنا ذنوبنا و کفر عنا سیئاتنا و توفنا مع الأبرار* ربنا واتنا ما وعدتنا علی رسلک ولا تخزنا یوم القیامة إنک لا تخلف المیعاد) (سوره ی آل عمران، آیات 190-194) و شایسته است کسانی که به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم تأسی می کنند و شب زنده دارند نیز این چند آیه را قبل از نماز شب، قرائت کنند. انسان شب زنده دار که در سحر می گوید: (ربنا إننا سمعنا منادیا ینادی للإیمان ... ) باید به گونه ای باشد که صدای ندای الله، ملائکة الله و رسول الله صلی الله علیه واله وسلم را بشنود. چنین انسانی در این مواقع خلوت می کند.

خلوت و شاغل زدایی
خلوت کردن «شاغل زدایی» است و شواغل، متعدد است، ولی می توان آنها را در چهار بخش خلاصه کرد:
بخش اول، شواغل حسی است، مانند دیدنیها، نغمه ها و آهنگها، بوییدنیها، نرمی فرش و لبای و گوارایی غذا که انسان را به خود جذب می کند و بنابراین، انسان از راه ذائقه، شامه، لامسه، باصره و سامعه، مجذوب محسوسات خود می شود، و این شواغل حسی در خلوت شبانه، بسیار کم و محدود است.
بخش دوم، شواغل خیالی و وهمی است که امور ادراکی است نه تحریکی. خاطرات فراوانی از خیال انسان می گذرد که تصورات است و احیانا تصدیقاتی را نیز به همراه دارد. خیالات، مجموعه ی تصورات است که قضیه نیست ولی به صورت قضیه ظهور می کند؛ اما تصدیق آن را همراهی نمی کند، و همین قسم از تصورهای متراکم و تصدیق نما، زمینه ی تشکیل قیاس شعری را فراهم می کنند.
بخش سوم، کارهای تحریکی است که قوای شهوی و غضبی آن را بر عهده دارد؛ مثل این که، انسان می خواهد از راه صحیح به چیزهایی حلال دست یابد یا از راه ناصحیح به امور باطل راه پیدا کند و یا این که نسبت به دشمن، قهر و کینه توزی دارد و سعی می کند که در محدوده ی قوه ی شهوت و غضب، نسبت به دشمن خودش تمنی زوال داشته باشد و حسد بورزد و یا امیدوار است در مسائل اجتماعی به درجات برتر برسد.
اگر کسی توانست از شواغل حسی برهد و نه تنها نسبت به رقیب خود، برتری جویی نداشته باشد، بلکه برای او طلب خیر و مغفرت کند، آنگاه نوبت به بخش چهارم از شواغل می رسد.
بخش چهارم، این است که انسان مثلا در حین نماز، قرائت قرآن یا ذکر و... سرگرم اندیشه ها و افکاری می شود که از خود یا سایر دانشمندان فراهم کرده است.
اگر انسان از این شواغل چهارگانه رهایی یابد، آنگاه قدرت فکر کردن پیدا می کند و ذات اقدس خداوند که هر لحظه به دل بنده ی خود می نگرد وقتی صحنه قلب را مستعد ببیند به آن فیض می رساند و سالک کوی الهی از این فیض بهره می برد، چیزی را می فهمد که او را آرام می کند، از چیزی که مایه ی اضطراب است نجات پیدا می کند، به چیزی دل می بندد که ماندنی است و چیزی را که رفتنی است رها می کند. چون چیزی رفتنی، انسان را رها می کند و تنها می گذارد و او را به اندوه فراقش مبتلا می کند؛ پس اگر قبل از این که آن چیز انسان را ترک کند انسان آن را ترک کند بهتر است؛ زیرا دوست نگرفتن، بهتر از آن است که انسان، دوست بی وفا بگیرد که روزی او را ترک کند و به غم فراقش مبتلا سازد.
از این رو در خطبه های امیر المؤمنین (علیه السلام) آمده است: «أوصیکم عبادالله بتقوی الله... وآمرکم بالرفض لهذه الدنیا التارکة لکم الزائلة عنکم و إن لم تکونوا تحبون ترکها» (بحار، ج86، ص237)؛ قبل از این که این دنیا شما را ترک کند شما آن را ترک کنید؛ چون اگر انسان به چیزی که رفتنی است دل ببندد او آن چیز را که متعلق علاقه ی اوست از دست خواهد داد و در نتیجه فقط علاقه با فقدان متعلق آن خواهد ماند و مایه ی رنجوری او خواهد شد. بنابراین، چون خداوند «دائم الفضل علی البریة» (مفاتیح الجنان، اعمال شب جمعه و شب عید فطر) و (نور السماوات والأرض) (سوره ی نور، آیه ی 35) است و دائما نور می دهد، اگر کسی قلب خود را غبار روبی کند، نور بر دل او می تابد و بهترین نور، همان فکری است که ذکر و شکر را به همراه داشته باشد.

رابطه ی سحر خیزی با کار روزانه
برای این که انسان هم حضور خود را در متن جامعه حفظ کند و هم سرگرمی فراهم نکند تا موفق به سحر خیزی شود توصیه کرده اند که انسان کار را در حد ضرورت و لزوم، انجام دهد و کاری که می کند واجب و یا مستحب باشد و وقتی هم در کاری وارد می شود بگوید: (رب أدخلنی مدخل صدق و أخرجنی مخرج صدق) (سوره ی اسراء، آیه ی 80)؛ انسان باید طوری باشد که در هر کاری وارد شود بگوید: خدایا! به نام تو صادقانه وارد می شوم، و از هر کاری که بیرون می آید بگوید: خدایا! به نام تو خالصانه از این کار رخت بر می بندم؛ یعنی با دست پر و نتیجه ی درست از این کار بیرون می آیم. روشن است که انسان در مورد کار حرام یا مکروه نمی تواند بگوید: (رب أدخلنی مدخل صدق)؛ چنانکه کار حرام و مکروه، پایان صادق و خاصی ندارد تا درباره ی آن (وأخرجنی مخرج صدق) گفته شود. هر کاری که انسان شروع می کند باید به گونه ای باشد که در آغاز آن بتواند بگوید: «بسم الله الرحمن الرحیم» و آن کار، واجب یا مستحب است. این که گفتند هنگام ورود در کار آغاز عمل، نام خدا را فراموش نکنید؛ یعنی نام خدا کلید واجب و مستحب است؛ زیرا کار حرام و مکروه را نمی شود به نام خدا انجام داد. /س

هشتم  تفکر
چون اخلاق سیری باطنی است و باطن با ادراک و عمل درونی حرکت می کند، از اولین قدمهایی که سائران و سالکان کوی حق بر می دارند، نظر و فکر است. از این رو تفکر را برای سیر و سلوک، لازم دانسته اند؛ بلکه باید گفت آوای انسان سالک، همان نظر و فکر اوست.
انسان متفکر از را مشخصی مجهول خود را معلوک می کند؛ یعنی در گام نخست، مطلوب خود را بررسی می کند و می بیند برای او مجهول است؛ سپس به سراغ مقدماتش می رود و آنها را از نظر ماده و صورت، تنظیم می کند و از راه مقدمات تنظیم شده به مقصد می رسد؛ پس فکر، عبارت از سیر درونی یا حرکت از مقدمات به نتیجه و از معلوم به مجهول است.

«تفکر» در قرآن و روایات
قرآن کریم از دو راه انسانها را به فکر و نظر فرا می خواند: یکی با ذکر عنوان «تفکر» و «تعقل» و دیگری با طرح بحثهای قرآنی که با تفکر همراه است؛ گاهی در یک آیه از عنوان تفکر و تعقل سخنی به مسان نمی آید، ولی در آن، برهان عقلی و فکری مطرح می شود. خود استدلال، تشویق به تفکر است و بنابراین، لازم نیست گفته شود: (أن فی ذلک لایات لقوم یتفکرون) (سوره ی رعد، آیه ی 3)
روایات هم مانند یرآن از دو راه، جامعه بشری را دعوت به تفکر می کند: هم در خود روایات، عنوان تفکر و تعقل مطرح می شود؛ مانند: نتفکر ساعة خیر من عبادة سنة» (بحار، ج68، ص327) «ستین سنة» (بحار، ج66، ص293). گاهی نیز معارف برهانی در روایت، ارائه می شود که ادراک آن بدون فکر و نظر ممکن نیست.

محورهای اصلی فکر
فکر، نوعی حرکت است و حرکت گرچه به شش امر، متکی است؛ اما محور اصلی بحث در سیر باطنی فکری، سه چیز است: متحرک، مسافت و هدف. سیر باطنی نیز سه گونه است:
1-این که این سه امر جدای از یکدیگر باشد؛ میلا در جایی که انسان درباره نظم جهان برای پی بردن به توحید خالق می اندیشد، «روح اندیشمند» او متحرک، ننظم جهان»، مسافت، و «پی بردن به توحید خالق»، هدف است؛ یعنی، او نظم جهان را بررسی می کند و به این مقصد می رسد که هر حرکتی محرک، طلب می کند و محرک کل، خدای واحد است.
گاهی نیز مسافت سیر درونی انسان متفکر، نظم یا حرکت عالم نیست؛ بلکه «حدوث جهان» است؛ یعنی، روح سالک درباره ی حدوث جهان می اندیشد و محدث جهان که خداست پی می برد و گاهی هم درباره ی «امکان جهان» می اندیشد؛ یعنی، مسافت تفکر که سیر علمی است، امکان ماهوی یا فقری است؛ که جهان، «ممکن» است و هر ممکنی «واجب» می طلبد، پس جهان، محتاج به خالقی است که واجب و «لا شریک له» باشد. در این گونه از حرکتها متحرک، غیر از مسافت حرکت است، چنانکه متحرک و مسافت، غیر از هدف است.
2-این که متحرک و میافت یکی، و هدف، جدا باشد؛ مانند انسانی که در راه معرفت نفس، تلاش و کوشس می کند و از راه «خودشناسی» به «خداشناسی» می رسدو البته گاهی از راه: «عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم و حل العقود و نقض الهمم» ( نهج البلاغه، حکمت250) به آن می رسد؛ و کاهی به راههای دقیقتر درونی و مشاهده ی ذات خویش، پی به خدا می برد که در این صورت، متحرک و مسافت خود نفس، و هدف، نیل به توحید خداست و به این طریق او پی به خالق می برد و این دومین قسم معرفت است.
3-این که نفس از راه بررسی عمیق، هدف را از راه خود هدف می شناسد؛ مانند کسانی که بر اساس «برهان صدیقین» با تأمل در حقیقت هستی پی مس برند که حقیقت هستی، خداست؛ چنانکه امیر المؤمنین 0سلام الله علیه) در دعای «صباح» به خدای سبحان عرض می کند: «یا من دل علی ذاته بذاته» (مفاتیح الجنان، دعای صباح؛ بحار، ج87، ص239) یا در دعای «عرفه»، وارد شده است: «أیکون لغیرک من الظهور ما لیس لک» (مفاتیح الجنان، دعای عرفه). در این قسم از اندیشه و حرکت، مسافت و هدف، یکی و متحرک، جداست؛ یعنی روح متحرک و اندیشمند در خود خدا نظر می کند و از خود خدا پی به وجود او می برد.
از باب تشبیه معقول به محسوس می توان گفت گاهی انسان نگاه می کند می بیند هوا روشن است و از این روشنی فضا و هوا پی می برد که آفتاب طلوع کرده است که در این جا متحرک، روح انسان است و مسافت حرکت، روشنی فضا، و هدف علم به طلوع آفتاب است؛ اما گاهی به خود خورشید می نگرد و همین که خورشید را می بیند می فهمد خورشید، طلوع کرده است؛ نه این که از روشنی هوا پی به طلوع آفتاب ببرد. موحدان ناب، کسانی هستند که با تفکر، در حقیقت هستی پی می برند که این حقیقت هستی، خداست و هر هستی محدود را او آفریده است. به هر تقدیر، حرکت فکری از اولین وظایف ضروری سائران و سالکان کوی حق است.

آیات آفاقی و انفسی
نکته ی قابل ذکر این است که معمولا گفته می شود: سیر یا در آیات آفاقی است یا در آیات انفسی. البته آیات آفاقی وضع روشنی دارد؛ مانند آسمانها، زمین و نظمی که در دریاها، صحراها، گیاهان، و حیوانات و موجودات آسمانی وجود دارد که تأمل در این گونه از مسائل آفاق، رهگشاست و سالک را به وحدت حق، آشنا می کند.
اما «سیر نفسی» چنین تبیین می شود که انسان اگر خود را بشناسد؛ مثلا، با علم تشریح، آشنا و از نظمی که در کارگاه بدن ائست با خبر باشد، یقینا به ناظم حکیم پی می برد؛ یعنی، آنان سیر در بدن و آشنایی با مسائل تشریحی را به عنوان آیات انفسی تلقی کرده اند؛ اما در حقیقت، این آیت هم از آیات آفاقی است؛ نه آیات انفسی؛زیرا حقیقت انسان را روح و نفس او تشکیل می دهد و بدن، سایه ی تغییر پذیر روح است و در هر نشئه ای انسان بدن متناسب با آن عالم را دارد. چیزی که انسان را رها می کند و تغییر ناپذیر است، در حقیقت ثابت و پایدار و واحد انسان نقشی ندارد، بلکه جنبه ی تبعیت و فرعیت دارد و تأمل در فرع و تابع (بدن) غیر از تأمل در اصل و متبوع (حقیقت نفس) است.
بنابراین، کسی که از راه علم تشریح و بدن شناسی به آفریدگار بدن پی می برد او نیز سیر در آیات آفاقی دارد نه آیات انفسی؛ ولی اگر انسان، اندیشه، مشاهدات، یافته های عقل نظری و عملی، اوصاف نفسانی و روح خود را که موجودی مجرد، ثابت و واحد است بنگرد، در این صورت این سیر، سیر انفسی است. سیر انفسی معنایی دقیقتر از این هم دارد که انسان وقتی به آن معنای دقیق بار می یابد معلوم می شود سیر در اوصاف نفسانی هم سیر آفاقی است نه سیر انفسی.
به هر تقدیر، حرکت باطن به نام «فکر» برای سالکان کوی حق، ضروری است.

تحجر فکری
در مقابل این حرکت فکری، لهو و قساوت دل قرار دارد. قرآن کریم از دلی که حرکت نکند و اهل نظر و اندیشه الهی نباشد با تعبیر «متحجر» و «لاهی» یاد می کند؛ گاهی می فرماید: (فهی کالحجارة أو أشد قسوة) (سوره ی بقره، آیه ی 74)؛ بعضی از دلها مانند سنگ یا از آن سخت ترند، یعنی، نفوذ ناپذیرند. سخنی در آنان اثر نمی کند و جابه جا نمی شوند و از درون آنان نیز چیزی جوشش ندارد.
نکته ی قابل توجه این است که قرآن کریم می فرماید: بلکه بعضی انسانها از سنگ نیز نازکترند؛ زیرا برخی سنگها مانند سنگهای دامنه ی کوه، منشأ برکتند و از درون آنها چشمه می جوشد: (وإن منها لما یشفق فیخرج منه الماء) ( سوره ی بقره، آیه ی 74). همچنین گاهی قرآن از چنین قلبی به «لاهی» یا سرگردان و اعراض کننده یاد کرده، می فرماید: اینها اهل لهو و از حق روی گردانند و سیر نزولی دارند، نه صعودی.
نیز قرآن کریم عده ای را به عنوان «نابینا» یاد می کند. نا بینایان، همین گروه متحجر و لاهی هستند؛ یعنی، چون اهل نظر نیستند نمی بینند؛ وقتی ندیدند نا بینایند؛ و چون حرکت نمی کنند متحجر یا قسی هستند.

محصول تفکر ناب
همان گونه که گناه، حجاب اطاعت است، ترک تفکر هم مانع تذکر است. می گویند تفکر، طلب است و تذکر، وجدان. نخست باید شخص توبه کند و پس از توبه «منیب» بشود و بعد از انابه متذکر حق باشد و به یاد او به سر ببرد. البته تذکر زبانی چندان مهم نیست و مهم «ذکر» و به خاطر آوردن است. باید دانست بعضی از مراحل تذکر، قبل از انابه هم پدید می آید؛ ولی چون ظاهر قرآن این است که: (وما یتذکر إلا من ینیب) (سوره ی غافر، آیه ی 13)، بعضی می گویند تذکر بعد از انابه و تفکر قبل از تذکر است. چون تفکر، «طلب» و تذکر «یافتن» است. انسان، مجهولی دارد و با فکر خود می کوشد آن را معلوم کند؛ وقتی معلوم کرد آن را می یابد و وقتی یافت آرام می شود.
از این جا معلوم می شود که بخشی از تذکر هم قبل از تفکر است؛ زیرا انسان باید فرا بگیرد. هنگامی که آن راه را فرا می گیرد، پیمودن راه تفکر است و رسیدن به مقصد. آنگاه می کوشد مه این «اهداف متوسط» را نیز راه بداند نه هدف نهایی. همان گونه که در سلسله ی علل فاعلی، یک متفکر می کوشد می کوشذ تا نعلة العلل» فاعلی راه یابد، در سلسله ی علل غایی هم یک متفکر می کوشد تا به «غایة الغایات» و «غایة قصوی» برسد.
بیان مطلب این که، وقتی انسان با تفکر عقلی بررسی می کند که پدید آورنده ی پدیده ها چیست، نخست، علتها را بررسی می کند و آنگاه می فهمد اینها علتهای اعدادی و زمینه ساز است و هیچ کدام هستی بخش نیست و آنگاه به سراغ علل فاعلی می رود و آنها را بررسی می کند تا به نخستین علت برسد که او هستی محض و «هوالاول» است و به ما سوای خود هستی می بخشد.
از سوی دیگر، یک متفکر می اندیشد و می گوید من کار خود را برای فلان هدف انجام داده ام. آیا آن هدف، هدفی دارد یا نه؟ اگر آن هدف، کمال نسبی باشد، یقینا هدفی دارد؛ زیرا، هر درجه ی بالاتر، که نسبت به پایین تر از خود مطلق است، کمال و هدف عالی آن محسوب می شود. وقتی به آن هدف عالی برسد، درباره ی آن نیز می اندیشد که آیا آن هدف، کمال مطلق است و یا کمال محدود؟ اگر کمال محدود بود، به کمال بالاتر می رسد تا به آن هدفی که کمال نا محدود است برسد و با رسیدن به کمال نامحدود می گوید: این کمال نامحدود، هدف «بالذات» است؛ یعنی، به این ترتیب به: «هوالآخر» می رسد.
پس همان گونه که انسان، با تفکر در سلسله ی علتهای فاعلی به: «هوالاول»، می رسد، با تفکر در بررسی اهداف و سلسله علل غایی نیز به غایت با لذات یا «هوالآخرة» راه پیدا می کند و چنین متفکری همواره متذکر خداست؛ چون می داند همه ی برکات از ناحیه ی او و او هدف نهایی همه کارهاست. در این صورت، چنین متفکر متذکری هیچ کاری را از غیر خدا نمی خواهد، بلکه غیر خدا را هم نمی خواهد و آنگاه بر غیر خدا سایه افکن می شود؛ مگر آن جا که احسان به کسی، ظلم به دیگران باشد. انساناز لحاظ شهود به جایی می رسد که نه تنها درباره ی خود بلکه در مورد دیگران نیز دعا نمی کند که مثلا امیدوارم شما در سایه ی عنایت خدا سالم باشید! بلکه می گوید: امیدوارم جز خدا نبینید: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند». اگر کسی به این مقام بار یابد، خدا همه چیز را به او عطا می کند؛ لذت کاذب از زندگی او رخت بر می بندد و آن جمال محض، ظهور می کند.
در دعای سحر، انسان همین معانی را از خدا طلب می کند: ناللهم إنی أسئلک من جمالک بأجمله و کل جمالک جمیل؛ اللهم إنی أسئلک بجمالک کله» (مفاتیح الجنان، دعای سحر ماه رمضان). بنابراین، اگر کسی از خدا همه ی جمال و کمال و جلال ر طلب می کند حاصلی جز این نخواهد داشت که انسان به جایی برسد که غیر خدا را نبیند؛ چون جمال و کمال مطلق تعدد پذیر نیست و «صرف» یک شیء متعدد نمی شود؛ یعنی، فرض صحیحی ندارد و استحاله عقلی هم دارد که هم انسان و هم آفریدگار او دارای جمال مطلق باشد.
البته کسانی که به این معانی برتر، راه ندارد، از خدا حل مشکلات روزانه ی خود را طلب می کنند. 

نهم: خوف و حزن
مرحله خوف و حزن یکی از مراحل سیر سالکان کوی حق و وظایف آنهاست. خوف گاهی در کنار «خشیت» و گاهی در کنار «رهبت» یاد می شود؛ خشیت و رهبت به هم نزدیک است؛ ولی خوف، از اینها فاصله دارد. خشیت ان انفعال درونی است که از اعتقاد به تأثیر و عظمت موجودی عظیم نشئت بگیرد و رهبت هم مانند خشیت است؛ اما خوف، ترتیب آثار عملی است.
از این رو قرآن کریم بین خشیت و خوف فرق می گذارد و خشیت از خداوند را از آن علما می داند: (إنما یخشی الله من عباده العلمؤا)؛ و گاهی خشیت و خوف را در قبال هم یاد می کند: (ویخشون ربهم و یخافون سوء الحساب) (سوره ی رعد، آیه ی 21)؛ اینها از جلال و عظمت خدا خشیت دارند و از حساب سخت قیامت ترسناکند؛ که در این آیه، خوف به عذاب قیامت، و خشیت به عظمت حق اسناد داده شده است. بهشت اهل خشیت نیز بالاتر از بهشت کسانی است که اهل خوفند که در این مورد قرآن کریم می فرماید: (ذلک لمن خشی ربه) (سوره ی بینه، آیه ی 8).
از این رو موحد هرگز غیر از خدا خشیت ندارد ولی خوف دارند؛ به این معنا که، یک موحد از مار و عقرب می ترسد که مبادا گزیده بشود، ولی خشیتش مخصوص خداست،؛ یعنی می داند که هر موجودی بخواهد آسیب برساند بر اثر فرمان الهی است و هیچ موجودی بدون فرمان حق نه سودی می رساند و نه نفعی؛ زنبور عسل که سود می رساند، به فرمان حق است که راه الهی را طی کرده است.
از این رو موحد ناب، خشیتش مخصوص خداست، گر چه نسبت به موجودات دیگر، ترتیب اثر عملی می دهد، و این معنای خوف است.

اقسام خوف
خوف گاهی در مقابل «حزن»، گاهی در مقابل «رجاء» و گاهی در مقابل «امن» مطرح می شود:
1- خوف در مقابل حزن، چنین تفسیر می شود که خوف نسبت به آینده و حزن نسبت به گذشته است؛ یعنی اگر کسی در گذشته مطلوبی را از دست داده و یا نامطلوبی دامنگیر او شده باشد، هم اکنون محزون و غمگین است و اگر احتمال بدهد که در آینده، مطلوبی را از دست خواهد داد یا نامطلوبی دامنگیرش خواهد شد، هم اکنون خائف و هراسناک است. پس خوف، نسبت به آینده و حزن نسبت به گذشته است.
حزن، نسبت به آینده نیز تصور می شود و آن در صورتی است که انسان یقین داشته باشد که در آینده، مطلوبی را از دست می دهد یا نامطلوبی دامنگیرش می شود. چنین شخصی هم اکنون غمگین است نه خائف؛ مثلا اگر به یکی از دوستان شخص بیمار، بگویند بیماری دوست شما خطرناک است و او در آینده ی نزدیک خواهد مرد، در این صورت آن دوست، محزون می شود نه خائف. خوف ندارد چون یقین دارد که این بیمار رفتنی است؛ اما غمگین است که دوستی را از دست خواهد داد.
2- خوف در مقابل رجاء این است که انسان از یک طرف، خائف و از طرف دیگر، امیدوار باشد؛ یعنی خوف به گونه ای نباشد که زمینه ی یأس را فراهم کند، بلکه به گونه ای باشد که احتمال «عدم زوال مطلوب» یا احتمال «عدم حدوث نامطلوب» در ذهن ظهور کند که در نتیجه زمینه ی رجاء را هم فراهم آوردو گفته اند خوف «سالک الی الله» نباید خوف صرف باشد؛ بلکه باید امیدوار هم باشد که در این صورت، خوف در مقابل رجاء قرار می گیرد و در بحثهای اخلاقی این دو با هم ذکر می شود.
3- خوف در مقابل امن، بسیار خوب است، ولی امن در مقابل خوف، بسیار بد است. کسی که خائف است در صدد جبران و تدارک گذشته است؛ اما کسی که اهل نظر و فکر نیست و قلبش قسی و لاهی و سرگرم است خود را در امان می پندارد. قرآن کریم در این مورد می فرماید: (فلا یدمن مکر الله إلا القوم الخاسرون) (سوره ی اعراف، آیه ی 99)؛ تنها تبهکارانند که خود را در امان و قلعه ی امن می پندارند و نمی دانند که کار کیفر و عفو به دست گیری است؛ چنانکه در آسیه ی دیگر آمده است: (ذلک یخوف الله به عباده) (سوره ی زمر، آیه ی 16). بنابراین، در آینده ی نزدیک یا دور ممکن است نعمت او از دستش برود یا مشکلی دامنگیرش شود؛ پس او نباید خود را در امان بداند.
امنیت هم بر دو گونه است:
الف: امنیت مذموم که در مقابل خوف قرار دارد و شرح آن گذشت.
ب: امنیت ممدوح، و آن امنیتی است که مصیب «ابرار» و «مقربین» می شود و خدای سبحان آن را به عده ای وعده داده است: (الذین امنوا ولم یلبسوا إیمانهم بظلم أولئک لهم الأمن و هم مهتدون) (سوره ی انعام، آیه ی 82)؛ آنها که مؤمن شده ودین خود را به ستم، نیالوده اند در امانند. سالکان کوی حق به امید این امنیت به سر می برند، نه «امن فعلی» که خود را در امان ببینند و هراسناک نباشند؛ چون در هر لحظه احتمال غفلت و زوال نعمت درباره ی هر کسی هست.
امنیت برتری نیز وجود دارد که نصیب هر سالکی نمی شود و آن این است که انسان وقتی به مقام رضا یا بالاتر از رضا برسد، نه ترسی دارد و نه حزنی. و سر این که ترس ندارد آن ایت که چیزی را در آینده از دست نخواهد داد؛ چون محبوب او جز حق، چیز دیگر نیست؛ و خدا هم از بین رفتنی نیست. انسان وقتی می ترسد که مطلوبی زوال پذیر داشته باشد.
از این رو، او ترسی ندارد. محبوب او نه گمان یا احتمال از بین رفتنش وجود دارد تا او خائف باشد ونه یقین زوال دارد تا او محزون باشد، بلکه به طور قطع محفوظ است. از این رو، او در مقام امین است.
نسبن به گذشته نیز چنین است. او در گذشته چیزی را از دست نداد؛ برای این که در گذشته هم محبوب او خدا بود. قهرا چنین کسی به مقام ولایت می دسد و اولیای الهی خوف و حزنی ندارند: (ألا إن أولیا الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون) (سوره ی یونس، آیه ی 62).
این در صورتی است که مفاد این آیه ی شریفه «خبر» باشد؛ نه وعده و «انشاء» و اگر وعده و انشاء باشد، ربطی به موضوع بحث کنونی ندارد و داخل در مطلب قبلی است که به آن اشاره شد و آن این که خداوند به عده ای وعده داده است که اینها در روز قیامت اندوه و ترسی ندارند و یا این که در دنیا نیز غمناک و هراسناک نخواهند بود.
به هر تقدیر، برتر از همه ی اینها کسی است که به مقام «رضا» باریابد. کسی که به این مقام می رسد گرچه چیزهایی را از دست می دهد و مصائبی نیز دامنگیر وی می شود، ولی او چون راضی به رضای حق است چیزی را بد نمی داند. زوال و حدوث چیزی برای او درد آور نیست. گوارا و ناگوارا بودن برای کسی است که خود، چیزی طلب می کند، تصمیم می گیرد و خواسته ای دارد، ولی اگر خواسته کسی فانی در خواسته ی حق بود و او از خود، هیچ خواسته ای نداشت، نگرانی او از رخت بربستن مطلوب و یا نگرانی از پیشامد حادثه ی نامطلوب معنا ندارد.
البته این درجه ی عالی برای کسانی که در اوایل سیر و سلوک قدم بر می دارند نیست؛ بر عکس برای آنان داشتن خوف و حزن، فضیلت است، بلکه برای متوسطان آنان نیز جمع بین خوف و رجاء کمال است تا برسند به جایی که مطمئن باشند این پیوند با خداوند صبغه ی اهی گرفت و همان طور که خداوند (خیر وأبقی) (سوره ی طه، آیه ی 73) است پیوند با او هم از خیر و بقاء سهم کامل دارد و گرنه انسان سالک به احتمال زوال چنین مقام و پیوندی رنجور خواهدشد و صرف بقاء خداوند کافی نیست؛ زیرا مادامی که پیوند حبی بین عبد محب و مولای محبوب برقرار است، عبد محب از بقای محبوب لذت می برد ولی با زوال چنین پیوندی هرگز بقای خداوند برای تأمین امنیت او کافی نیست.

منشأ خوف
منشأ خوف و حزن این است که سالکان می بینند در گذشته واجبی را ترک کردند و هم اکنون غمگینند که چرا آن را ترک کردند؛ و نسبت به کیفر ترک واجب نیز هم اکنون خائفند که مبادا در آینده، به عذاب مبتلا شوند؛ یا معصیتی را قبلا مرتکب شدند و هم اکنون غمگینند که چرا قبلا گناه کردند و به همین جهت نیز هم اکنون ترسناکند که مبادا در آینده به کیفر ارتکاب گناه قبلی، گرفتار شوند.
انسان سالک حتی اگر عادل هم باشد؛ یعنی، واجبی را ترک نکند و حرامی را مرتکب نشود همیشه با خوف و حزن به سر می برد؛ زیرا مثلا غمگین است که چرا فضیلت ادای نماز را از رست داده است و نماز را باید «قضا» کند؛ یا هم اکنون می ترسد که مبادا بر اثر قضا شدن یک نماز، بعضی از فضایلی که مختص مردان الهی در آینده نصیب او نشود یا غمگین است که چرا مستحبی را ترک کرده است و می ترسد که بر اثر مستحب، در آینده فیض خاص، نصیبش نشود.
از این بالاتر اگر همه ی واجبها و مستحبها را انجام بدهد و از همه ی حرامها و مکروهها بر حذر باشد و از این جهت خوف و حزنی نداشته باشد، همه ی کارهای خود را در برابر نعمتها الهی که می سنجد، می بیند نتوانسته است شکر نعمت خدا را بجا آورد؛ چون خود انجام واجب و ترک معصیت، توفیق است، و خود این توفیق، نعمت است و این نعمت، شکر جدیدی طلب می کند. از این رو انسان حسابگر همیشه خود را بدهکار می بیند و آنگاه غمگین است که چرا نمی تواند این بدهکاری از برخی فیضهای آینده محروم بماند. به این ترتیب، خوف و حزن از لوازم سیر و سلوک سالکان الهی است.

خوف و حزن ممدوح و مذموم
خوف و حزن مانند طمع و بسیاری از عناوین دیگر بر دو گونه است: مذموم و ممدوح؛ مثلا، طمع، ذاتا بد یا خوب نیست و بستگی به متعلق آن دارد؛ اگر طمع، به لهو و لعب و نیرنگ و فریب، یعنی به دنیایی که متاع غرور و فریب است تعلق گیرد، مذموم است که ار آن به عنوان «بخل» و «شح» یاد شده و قرآن می فرماید: (ومن یوق شح نفسه فأولئک هم المفلحون)(سوره ی حشر، آیه ی 9)؛ کسی که از دست بخل و شح برهد، به مقصد می رسد و رستگار می شود، ولی اگر طمع به مغفرت الهی، قرب خدا و «لقاء الله» تعلق می گیرد، خوب است و قرآن از آن به نیکی یاد می کند: (یدعون ربهم خوفا وطمعا) (سوره ی سجده، آیه ی 16).
اندوه و ترس هم ذاتا یا خوب نیست؛ بلکه به لحاظ متعلق، گاهی خوب و گاهی بد است. قرآن کریم گاهی می فرماید: (ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون) (سوره ی یونس، آیه ی 62): اولیای الهی ترسی ندارند و اندوهگین هم نیستند. از سوی دیگر در سوره ی مبارکه ی «حدید» می فرماید همه ی پدیده های عالم، آزمونی بیش نیست، انسان گاهی در حضیض تهی دستی و گاهی در اوج توانایی است، گاهی ایستاده، گاهی نشسته و گاهی افتاده است و همه ی اینها امتحان الهی است: (لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولا تفرحوا بنا اتیکم) (سوره ی حدید، آیه ی 23)؛ برای این که روزی که یکی از این قدرتها به دستتان رسید فرحناک و وقتی که از اختیار شما خارج شد، اندوهناک نباشید. کسی که در کلاس امتحان نشسته، در صورتی غمگین است که احتمال عدم موفقیت بدهد و در صورتی خوشحال و آرام است که احتمال موفقیت بدهد و چون متاع دنیا فریب و نیرنگ است، ثبوت و سقوط آن زمینه ای برای نشاط یا اندوه ندارد.
قرآن کریم می فرماید: (ولمن خاف مقام ربه جنتان) (سوره ی الرحمن، آیه ی 46) یا (أما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی* فإن الجنة هی المأوی) (سوره ی نازعات، آیات 40-41) و به عنوان صفتی برجسته، اولیای الهی را اهل ترسر می داند؛ چنانکه درباره ی اندوه و غم نیز چنین است؛ یعنی در عین حال که حزن را از اولیای الهی نفی می کند، می فرماید: (تری أعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق) (سوره ی مائده، آیه ی 83)؛ برخی از اولیای الهی، وقتی آیات خدا را می شنوند و حق برای آنها روشن می شود، از این که تاکنون به آن نرسیده اند و نیز از این که هم اکنون نیز توفیق نصیبشان نمی شود تا به لقای الیه باریابند، محزونند از این رو تنها اشک چشمشان می ریزد بلکه اشک، شبکه ی چشمشان را پر می کند و یکسره سرازیر می شود که گویا «چشم» می ریزند نه «اشک».
پس اگر غم و اندوه برای از دست دادن فضیلتی عقلی و کمالی الهی باشد، فضیلت است؛ زیرا همسن غم و اندوه، زمینه را برای تدارک فضیلت از دست رفته فراهم می کند.
بعضی از غمها زمینه ها را از بین می برد و مانع نفوذ آفتاب است. اصولا واژه ی غم از «غمام» (ابر) گرفته شده، ابر چون جلو آفتاب و نور را می گیرد و فضای باز را می بندد، به آن «غمام» می گویند. اندوه نیز اگر در صحنه ی دل پیدا شود، جلو نور علم و اندیشه را می گیرد، فضا را می بندد و انسان را احساس می کند در مداری بسته زندگی می کند از این رو، مغموم است. این غم از آن جهت که جلو آفتاب، نور و حرارت را می گیرد مذموم است؛ ولی گاهی ابری زمینه ای برای تبدیل به باران و تلطیف هوا و سرسبزی مزرع و مرتع پدید می آورد. برای تابش بهتر نور و تلطیف هوا چنین ابری مطلوب و امید بخش است.
ذات اقدس خداوند، عده ای را در قیامت، غمگین معرفی می کند: (إنه کان فی أهله مسرورا) (سوره ی انشقاق، آیه ی 13)؛ کسی که در دنیا شادمانه زندگی می کرد، هم اکنون غم مستمر دامنگیر او شده است. چون نشاط باطل غم صادق را در درون خود دارد؛ زیرا هر دروغی، راستی را در کنار خود دارد؛ اگر لذت و نشاط دنیا دروغ بود، غم صادقی در پشت پرده آن هست؛ مثلا، در دنیا اگر کسی بیجا به پست و مقامی برسد نشاطی کاذب و غمی صادق دارد؛ اما غمش مستور و نشاطش مشهور است و چون جهان بر محور قسط و عدل و صدق و حق می گردد، طولی نمی کشد که این نشاط کاذب بر طرف شده، نالایق بودنش آشکار می گردد و آن پست و مقام از او گرفته می شود و آنگاه غم صادق، خود را نشان می دهد. بنابراین، سرور و نشاط اختصاصی به دنیا ندارد و در مورد مسائل معنوی و آخرت نیز هست. ذات اقدس خداوند در آیه ی کریمه ی: (صفراء فاقع لونها تسر الناظرین) (سوره ی بقره، آیه ی 69) سرور را درباره ی مسائل دنیایی بکار برده چنانکه می فرماید: (إنه کان فی أهله مسرورا).
نیز در ارتباط با فرح در زمینه ی مسائل معنوی می فرماید: (لله الأمر من قبل و منبعد و یومئذ یفرح المؤمنون) (سوره ی روم، آیه ی 4)؛ روزی که موحدان پیروز می شوند مسلمانان خوشحال خواهند شد. این آیه دو پیام دارد: یکی این که وظیفه ی ماست هر جا بشنویم مسلمانان، موحدان و خداشناسان، پیروز شده اند خوشحال باشیم و زمینه ی پیروزی آنها را نیز فراهم کنیم. آن روز، سخن از ایران و روم بود و جنگ مسلمانان با غیر مسلمین یا اعراب با دیگران نبود، ولی در عین حال قرآن می فرماید: همین که موحد بر غیر موحد پیروز شود، مؤمنان خوشحال می شوند از این جا معلوم می شود قرآن ما را به داشتن نشاط در پیروزی توحیدی فرا می خواند.
این در جنگ بیرون یعنی جهاد اصغر است و مهم جنگ درون است که اگر در نبردهای درونی بین رذایل و فضایل، توانستیم از عهده ی امتحان کامیاب درآییم مسرور خواهیم بود. مبتای به حسد اگر توانست آن را سرکوب کند یا جاهل و معصیت کار اگر موفق شد جهل و گناه را به علم و اطاعت تبدیل کند باید مسرور شود. وقتی پیروز شدن در جهاد اصغر یا جبهه ی بیرون خوشحالی دارد، پیروز شدن در جهاد اکبر و جبهه ی درون باید به گونه بهتر خوشحالی داشته باشد و این سرور و نشاط است که دایمی خواهد بود؛ زیرا تجرد روح و دوام و ثبات آن سبب دوام اوصاف نفسانی می گردد.
قرآن درباره ی سرور و نشاط مؤمنان در بهشت می گوید: (فوقیهم الله شر ذلک الیوم ولقیهم نضرة و سرورا) (سوره ی انسان، آیه ی 11)؛ ذات اقدس اله بهشتیان را از شر قیامت نجات داده و آنها را برای همیشه مسرور و فرحناک کرده است. نیز قرآن کریم می فرماید: هنگامی که نامه ی اعمال را به دست راست پرهیزکار وارسته می دهند به نزدیکان خود یا سایر مؤمنان ملحق می شود در حالی که مسرور است: (وینقلب إلی أهله مسرورا) (سوره ی انشقاق، آیه ی 9)
خوف هم ب دو گونه است. خوف از خدا، بسیار خوب و خوف از دنیا بسیار بد است. خوف اگر برای مقام رب باشد، ستودنی است؛ چنانکه خدای سبحان فرشته ها به را خوف می ستاید: (یخافون ربهم من فوقهم و یفعلون ما یؤمرون) (سوره ی نحل، آیه ی 50). ترس ملائکه ترس ممدوح است. آنها ترس فقدان مال و اولاد و جاه ندارد، این ترس ممدوح و خوب را اولیای الهی هم دارا هستند و آیه ی مذکور درباره ی آنان نیز صادق است. چون آنان نیز : (یدعون ربهم خوفا وطعما) (سوره ی سجده، آیه ی 16)؛ برای رضای خدا کار می کنند و تنها از او می ترسند.
اهل بیت (علیهم السلام) فرموده اند: بهترین عبادت، عبادت احرار، محبان و شاکران است که عبادتی شاکرانه دارند نه خائفانه، ولی همان احرار، خوف دارند و خوفشان از هجران خداست. در دعای کمیل آمده: «هبنی صبرت علی حر نارک فکیف أصبر عن النظر إلی کرامتک» (مفاتیح الجنان، دعای کمیل)؛ خدایا! گرچه بتوانم بر آتش تو صبر کنم می ترسم که به لقای تو، راه پیدا نکنم. این گونه خوفها، خوفهای ظریف و ممدوح عقلی است، نه خوف نفسی.
امید نیز ذاتا خوب یا بد نیست. اگر انسان به مرکز قدرت امیدوار باشد، خوب است؛ چنانکه می فرماید: مؤمنان به تجارتی پایدار و بی «بوار» امیدوارند: (یرجون تجارة لن تبور» (سوره ی فاطر، آیه ی 29). امیر المؤمنین (سلام الله علیه) نیز به پنج چیز وصیت می کند و از جمله می فرماید: «لا یرجون أحد منکم إلا ربه» (نهج البلاغه، حکمت82): جز به خدا امیدوار نباشید. اگر معبود، خدای قدیر و مهربان مطلق است، دلیلی ندارد که انسان از غیر خدا بترسد. چون غیر خدا منشأ اثر مستقل نیست.

ترس امید آفرین
ترس از خدا که خوف ممدوح است، آثار فراوانی دارد؛ ازجمله این که ترسی است امید آفرین. اگر ما این پیام را در درون خود احساس کردیم که هر گونه قهری از خدا در سایه ی مهر او تنظیم می شود و همه ی وعیدهای الهی با وعده او تدوین می گردد، معلوم می شود خدا همواره با یاد ما بوده و اگر خدا همواره به یاد ماست، ما هم باید بکوشیم که همواره به یاد خدا باشیم. گرچه ذات اقدس خداوند، تعبیرهای مشفقانه و تشویق آمیز فراوانی در قرآن نسبت به ما دارد و می فرماید: به یاد خدا باشید تا خدا به یاد شنا باشد: (فاذکرونی أذکرکم) (سوره ی بقره، آیه ی 152) یا (اذکروا نعمتی التی أنعمت علیکم) (سوره ی بقره، آیه ی 40)، اما بنده هر وقت به یاد خدا باشد، معلوم می شود اول، خداوند یادی از بنده اش کرده، پس هر توجهی که نصیب بنده می شود مسبوق به عنایت الهی است.
لطف خدا نخست، شامل حال بنده می گردد و میل و گرایشی در او پیدا می شود، آنگاه او به طرف خدا حرکت می کند. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در باب ذکر و یاد حق می فرماید: «الذکر لیس من مراسم اللسان ولا من مناسم الفکر ولکنه أول من المذکور و ثان من الذاکر» (شرح الحکم، ج2، ص134)؛ ذکر گرچه با زبان و فکر نیست، اول از مذکور و بعد از ذاکر است. مذکور، خداست که ما به یاد او هستیم ولی اول، او به یاد ماست و لطفش شامل حال ما می شود که در نتیجه ی آن ما متنبه می شویم و آنگاه به یاد او می افتیم و آنگاه او این یاد ما را گرامی می دارد و به ما پاسخ می دهد.
پس خدایی که مذکور است اول به یاد بنده و بنده ای مه ذاکر است بعد به یاد خداست. نوع انسانها این گونه هستند و کمتر کسی است که در خود این گرایش را احساس نکند، اما افراد عاقل، از این گرایش و نسیم سعادت، بهره می برند و غافلانه از آن نمی گذرند. وقتی حالتی در آنها پیدا شود از آن بهره می برند و بر اساس همان حالت پدید آمده حرکت می کنند و به دعا، مناجات، توبه، و یا به کار خیر دیگری می پردازند و به این ندای الهی پاسخ مثبت می دهند؛ اما عده ای پس از پیدایش این حالت احیانا سدی تکان می دهند و احساس نشاط موقت می کنند، ولی به آن ترتیب اثر نمی دهند.
حاصل این که: عده ای چون وعده و وعید دروغ شیطان، کلید افکار و اندیشه های آنهاست، مجموعه ی حیات آنها را سراب تنظیم می کند و از این رو بی وزن هستند؛ اما کلید افکار و اندیشه های عده ای را وعده و وعید الهی تنظیم می کند که بر اثر آن این مجموعه، طوبا، طیب، روح و ریحان می شود و هم از این روست که خداوند از قرآن، به عنوان متاعی وزین یاد کرده است: (إنا سنلقی علیک قولا ثقیلا) (سوره ی مزمل، آیه ی 5). و ما می دانیم که قرآن و عترت «ثقل» یعنی وزنه ی وزینی هستند و کسی هم که از این معارف، طرفی بسته وزین است و در قیامت ترازوی سنجش عقیده و عمل او بسیار سنگین خواهد بود.
در برخی روایات آمده است که: اگر در یک کفه ی ترازو «لا اله الا الله» و در کفه دیگر، مجموعه ی نظام کیهانی را بگذارند، «لا اله الا الله» سنگینتر است: «فلو وضعت السماوات و الأرضون السبع فی کفة ووضع لا إله الا الله فی کفة اخری لرحجت بهن ولو وضعت علیهن أمثالها» (بحار، ج90، ص203)؛ زیرا مجموعه ی نظام آسمان و زمین، امری جسمانی و مادی است و بالاخره روزی فرسوده و متلاشی می شود و از بین می رود.
بنابراین، مؤمن، وزین و سنگین است. با این بیان، خوف ما هم تنظیم می شود که از چه کس و چه چیزی باید بترسیم. فقط از خدا باید ترسید و «لاغیر» چه بهتر که ما ترسی داشته باشیم و این ترس که از وعید نشئت می گیرد ما را به وعده که رحمت الهی است نزدیک کند. البته ترس امیدوار کننده نه ترس هراسناک کننده که این نعمت است و ثمراتی دارد.
کسانی که مرگ، نگران و به عمری طولانی امیدوار هستند، نه عمر طولانی را درست بررسی کرده و نه حقیقت مرگ را درک کرده اند. آنان خیال کرده اند مرگ به معنای نابودی است و انسان با مردن از بین می رود؛ در حالی که مرگ هجرتی بیش نیست و خود، حیات جدید است، حیاتی که نسبت به حیات دنیا قابل قیاس نیست. مرگ، انسان وارسته را از زندگی مادی و محفوف به انواع بلا به بوستان منتقل می کند و او (فروح و ریحان و جنة نعیم) (سوره ی واقعه، آیه ی 89) می شود. برای مؤمن هیچ لذتی گواراتر از لذت مرگ نیست؛ زیرا در آن حال، ائمه (علیهم السلام) و فرشتگان رحمت را با لطف و صفای خاص می نگرد. پس نوع این ترسها بر اساس جهلی است که شیطان بر جاهل تحمیل کرده است.

خشوع راهزن و راهگشا
انسان در نهان و نهاد خود از بعضی قدرتها می ترسد و به آن با عظمت می نگرد و این خوف آمیخته با تعظیم «خشوع» نامیده می شود و از مقامات سالکان و سائران به سوی خداست. خشوع در برابر قدرت باطل زیانبار و در برابر قدرت حق سودمند است. ترس از قدرت باطل در حقیقت، ترس از ستم او و ترس از قدرت حق در حقیقت ترس از عدل ائست. پس، ترس از ظلم، رهزن و ترس از عدل، رهگشاست. نباید از ظلم و ظالم ترسید، زیرا قدرت او باطل است، بلکه باید در برابرش ایستاد تا از پای درآید. قرآن کریم می فرماید: (بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فإذا هو زاهق) (سوره ی انبیاء، آیه ی 18)؛ ولی ترس از مقتدر حق، سودمند است؛ زیرا در حقیقت از عدل او می ترسد. چون او عادل است و براسای عدل، داوری و قضا دارد، شخص سالک می کوشد کاری نکند تا مشمول قهر عادلانه ی آن مقتدر شود. از این رو در تعدیل خود، تلاش و کوشش می کند.
اصولا، آنچه در طول راه سالک است، به سود او و آنچه که در عرض آن است، رهزن است. آنچه که از عرض جاده عبور می کند، مزاحم کسی است که می خواهد در طول آن حرکت کند. به این گونه از حرکتها که در عرض مسیر و مسلک است «عوارص» می گویند؛ ولی آنچه که در طول راه حرکت می کند اگر جلوتر باشد «قائد» و راهنما و اگر پشت سر باشد «سائق» و معین اوست. انسان، نیازمند است که کسانی در پیشاپیش او حرکت کرده به آنان اقتدا کند و قائدان صراط مستقیم «امام» انسانند. برخی پشت سر امام حرکت کرده مایه ی شیوع فکر وی هستند آنها «شیعیان» ائمه اند. به شیعه از این جهت شیعه گفته اند که پشت سر امامانشان حرکت می کنند و مایه ی شیوع عقاید، افکار، اخلاق، اعمال و سنت و سیرت آنان می شوند.
خشوع از این قبیل است: نسبت به خدای سبحان، در طول مسیر مستقیم قرار دارد و سودمند است و نسبت به غیر خدا، در عرض مسیر قرار گرفته و رهزن و راه بند است. کسی که دریابد قدرت خدا حق و در قبال آن هر چیزی فرض شود باطل است: (فماذا بعد الحق إلا الضلال) (سوره ی یونس، آیه ی 32) و بفهمد که عاجز است، چون مقهور خدای قهار است: (وهو القاهر فوق عباده) (سوره ی انعام، آیه ی 18) در برابر غیر خدا خشوع، یعنی ترس آمیخته با تعظیم ندارد. از این رو در خشوع و نیز در خشیت خود، موحد است؛ به این معنا که، فقط خدا می ترسد و خدا را گرامی می دارد.
از این رو قرآن می کوشد این فضیلت را نصیب نمازگزاران کند: (قد أفلح المؤمنون* الذین هم فی صلوتهم خاشعون) (سوره ی مؤمنون، آیات 1-2). اگر قرآن بگوید باید در همه ی حالات خاشع باشید، دشوار است و با طریقه ی سهل این سازگار نیست؛ چون دین، سهل و آسان است؛ چنانکه شریعتی که رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم حامل آن است، شریعت «سمحه ی سهله» است: «بعثنی بالحنیفیة السهلة المسحة» (بحار، ج22، ص264)؛ اما اگر به انسان دستور داده شود در نماز خاشع باشد سخت نیست؛ چون نماز بیش از چند دقیقه طول نمی کشد؛ مانند طهارت و حضور قلب که از حالات سودمند سالک است و در طول مسیر مستقیم قرار داشته و در نماز به آنها توصیه شده است.
قرآن کریم می فرماید: (حافظوا علی الصلوات والصلوة الوسطی) (سوره ی بقره، آیه ی 238)و مؤمنانی که مخاطب این خطاب و مأمور به این امرند وقتی امر خدارا امتثال کردند، خدا از آنها چنین یاد می کند: (والذین هم علی صلواتهم یحافظون) (سوره ی مؤمنون، آیه ی 9)؛ آنها محافظ نمازها هستند. چون در هر نماز خشوع هست و آنها نیز مواظب همه ی نمازها هستند در همه ی نمازها خشوع دارند، بنابراین، خشوع آنان از مقطعی بودن صرف، بیرون می آید و دوام نسبی پیدا می کند.
در چنین فضایی است که قرآن می فرماید: (ألم یأن للذین امنوا أن تخشع قلوبهم لذکر الله) (سوره ی حدید، آیه ی 16) و این، اختصاصی به حالت نماز ندارد؛ زیرا می فرماید: مؤمن باید همیشه خاشع و به یاد و نام حق باشد؛ یعنی، همان گونه که نام حق را تسبیح می کند: (سبح اسم ربک الأعلی) (سوره ی اعلی، آیه ی 1)، برای نام حق هم خاشع باشد.

خشوع و آرامش راستین
خشوع عقلی در برابر خدا، ابتدا تپش و لرزش را به همراه دارد؛ زیرا انسان وقتی خود را در حریم کبریای الهی می سنجد، احساس حقارت می کند و مرعوب می شود، اما وقتی این خشوع، دوام پیداکند، این لرزش و تپش به آرامش تبدیل می شود. خدای سبحان می فرماید: (تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم إلی ذکر الله) (سوره ی زمر، آیه ی 23) و نیز می فرماید: (ألا بذکر الله تطمئن القلوب) (سوره ی رعد، آیه ی 28) این نتیجه وقتی اعلام می شود که خداوند بر اثر دوام آن خشوع، سکینت و وقار و آرامش خود را بر دلهای مؤمنان نازل کرده باشد؛ چنانکه می فرماید: (ثم أنزل الله سکینته علی رسوله و علی المؤمنین) (سوره ی توبه، آیه ی 26). بنابراین، خدای سبحان با راهی که توضیح داده شد آرامش را نصیب انسان می کند.
قرآن کریم می فرماید: (فلأ یأمن مکرالله إلا القوم الخاسرون) (سوره ی اعراف، آیه ی 99)؛ تنها تبهکارانند که خود را از عذاب الهی در امان می بینند. موحد می گوید: اگر خلاف کنم تنبیه می شوم، اما ملحد چون به مبدأ عدل اعتقادی ندارد، کوس: «لمن الملک» می زند و غیر خود را منشأ اثر نمی بیند و (ما عملت لکم من إله غیری) (سوره ی قصص، آیه ی 38)، (فقال أنا ربکم الأعلی) (سوره ی نازعات، آیه ی 24) و (ألیس لی ملک مصر و هذه الأنهار تجری من تحتی) (سوره ی زخرف، آیه ی 51)، از او شنیده می شود و خود را مهد امن احساس می کند و این امنیتی دروغین است. به همین جهت قرآن کریم می فرماید: (أفا من اهل القری أن یأتیهم بأسنا بیاتا و هم نائمون) (سوره ی اعراف، آیه ی 97)؛ ما اینها را در حال «بیتوته» که در کمال آرامش به خواب رفته بودند عذاب می کنیم.
از سوی دیگر، ممکن است لطف الهی کسی را مه اهل خشیت و خشوع نباشد، به بیراهه ببرد. کسانی که گاهی مشمول بسط الهی واقع می شوند و خدا با اسم «باسط» برای آنان تجلی می کند، چون آن خشوع را نشناخته و تحصیل نکرده اند، به دام «شطح» می افتند و داعیه هایی از آنان شنیده می شود، ولی کسی که بین فیض و بسط یا بین خوف و رجاء و اهل خشیت و خشوع باشد، لطف الهی او را مغرور نمی کند؛ چون می داند که گاهی این لطف می رود و قهر خدا جلوه می کند و انسان در همه ی حالات در معرض امتحان خداست.
چنین کسی که خشوعش نسبت به خداست، امنیتش راست است؛ به همین جهت می فرماید: (الذین امنوا ولم یلبسوا إیمانهم بظلم، أولئک لهم الامن و هم مهتدون) (سوره ی انعام، آیه ی 82). چنین کسی در «حصن» امنیت توحید به سر می برد که: «کلمة لا إله إلا الله حصنی فمن دخل حصنی أمن من عذابی» (توحید صدوق، باب ثواب الموحدین، حدیث 23) و در حصن ولایت اهل بیت (علیهم السلام) که حصن حصین خداست، قرار دارد. /س

دهم: رجاء
در مقابل خوف، «رجاء» یکی از مراحل سیر و سلوک است. سالک باید به رحمت خدا امیدوار باشد. امام سجاد (صلوات الله و سلامه علیه) به خدای سبحان عرض می کند: خدایا! من سه چیز را حجاب و مانع می بینم و از این سه راه ممکن نیست به تو برسم؛ ولی از یک طرف، راه باز است: راه اول این است که تو دستورهای فراوانی داری ولی چون من به آنها عمل نکرده ام، از این جهت راه وصول یا صعود به سمت تو بسته است. از گناهان نهی کرده ای ولی من مرتکب آنها شده ام؛ پس از این طرف نیز راه بسته است و اگر همه ی واجبها را انجام داده و از همه معاصی نیز پرهیز کرده باشم و بخواهم از راه سوم بیایم باز هم می بینم راه بسته است و آن این است که من قادر به شکر نعمت تو نیستم.
پس تنها یک راه باز است و آن این که شما افراد نالایق را هم می پذیری و تنها بر اساس استحقاق، رفتار نمی کنی. چنانکه در آغاز که نعمت هستی را به ما دادی براساس لیاقت ما نبود و جان الهی را که در کالبد بدن ما دمیدی و چشم و گوش و دل که به ما دادی براساس استحقاق ما نبود چون ما کاری نکردیم تا شایسته ی دریافت این همه نعمت باشیم. پس نعمتهای تو ابتدایی و تفضل است: «اللهم إنه یحجبنی عن مسألتک خلال ثلاث و تحدونی علیها خلة واحدة: یحجبنی أمر أمرت به فأبطأت عنه و نهی نهیتنی عنه فأسرعت إلیه و نعمة أنعمت بها علی فقصرت فی شکرها و یحدونی علی مسألتک تفضلک علی من أقبل بوجهه إلیک ووفد بحسن ظنه إلیک إذ جمیع إحسانک تفضل و إذ کل نعمتک ابتداء» (صحیفه ی سجادیه، دعای 12). پس برای ما فقط راه چهارم باز است و با این که ما لایق نیستیم، کرم و لطف تو شامل همگان (انبیا، اولیا، فرشتگان و بندگان دیگر) است و ما به امید راه جهان شمول چهارم، به سوی تو حرکت می کنیم.
با این بیان، سالک قهرا با خوف و رجاء و حزن حرکت می کندو و از راه رجاء که بر روی انسانها گشوده است این سیر را ادامه می دهد و در هر حالتی و با هر وضعی که دارد خود را کشان کشان به در خانه ی حق می رساند. چون هیچ کس در این درگاه براساس استحقاق، راه نیافته است، بلکه اساس کار بر تفضل بود. بنابراین، انسان باید امیدوار باشد که شاید در مسیر لطف خدا، قرار گیرد و نسیمی بوزد و بوی بد گناه را از او بزداید و او را تطهیر کند، چون: «لطف خدا بیشتر از جرم ماست».

رجای سالک
رجای سالک در آغاز، وضعیت و در اواسط، متوسط است ولی در پایان قوی می شود تا جایی که از رجاء می گذرد و به طمأنینه ومی رسد. اگر سالک، مقدمات رسیدن به رحمت خاص را فراهم نکرده باشد، در حقیقت سالک نیست و فقط «تمنی» دارد؛ یعنی آرزوی رحمت را در دل می پروراند، نه امید رحمت را در سر؛ زیرا مقدمات کار را فراهم نکرده است و در این صورت او مانند کشاورزی است که بدون شیار کردن زمین و بذر افشانی در آن منتظر محصول تازه است. بنابراین، چنین کسی اهل طریق نیست و سیر و سلوکی ندارد، ولی اگر مقدمات کار را فراهم کرده باشد، مانند کشاورزی است که زمین را شیار و در آن بذر افشانی کرده و به انتظار محصول، نشسته است که به این حالت، «رجاء» می گویند.
کسی که اهل سیر و سلوک است با تمنی و آرزو به سر نمی برد. از این رو در قرآن کریم، تمنی محکوم شده است: (لیس بأمانیکم ولا أمانی أهل الکتاب) (سوره ی نساء، آیه ی 123)؛ کار نه با آرزو و تمنیات شما حاصل می شود و نه با تمنیات یهودیان و مسیحیان برآورده می شود. کار با ایمان و با عمل صالح است.

ناامیدی، زمینه ی کفر
در مقابل رجاء «یأس» قرار دارد. نا امیدی بسیار بد است، بلکه یأس از رحمت خدا کفرآور است. کافر به قیامت و بهشت و جهنم معتقد نیست تا از جهنم هراسناک و به بهشت امیدوار باشد، ولی مؤمنی که از رحمت خدا نا امید شود، به این معناست که یا در قدرت خدا و یا در بیکران بودن رحمت او تردید دارد و می پندارد رحمت یا قدرت او محدود است و این خیال و باور، زمینه ی کفر را فراهم می کند. از این رو یأس از رحمت خدا در قرآن به عنوان کفر مطرح شده است: (إنه لا یایئس من روح الله إلا القوا الکافرون) (سوره ی یوسف، آیه ی 87). بنابراین، نمی شود کسی به خداوند ایمان داشته باشد و به حضیض یأس سقوط کند؛ یعنی بگوید: دیگر خدا نمی تواند بیامرزد یا دیگر رحمت خدا تمام شده است.
در قرآن کریم هم به مؤمنان دستور رجاء داده و هم از یأس، نهی شده است. درباره ی رجاء و امید می فرماید: (یدعون ربهم خوفا و مطمعا) (سوره ی سجده، آیه ی 16). این گونه تعبیرات گرچه «جمله ی خبریه» و معنای وصفی را به همراه دارد، ولی ضمنا دستور است؛ یعنی مؤمن کسی است که هم از آینده ترس دارد و هم به آن امیدوار است. زیرا وی از آن جا که ممکن است اعمال او مقبول نباشد هراسناک، و از آن جا که رحمت خدا بیکران ایت امیدوار است؛ از سوی دیگر، قرآن یأس از رحمت را نهی کرده، می فرماید: (یا عبادی الذین أسرفوا علی أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله إن الله یغفر الذنوب جمیعا) (سوره ی زمر، آیه ی 53)؛ شما که بر جان خود ستم و اسراف کرده اید از رحمت خدا ناامید نباشید. هر گناه و ستمی که انسان می کند در حقیقت به خود ستم می کند. از این رو تعبیر قرآن این است که می فرماید: (أسرفوا علی أنفسهم)؛ زیرا نعمت جان، هوش، اعضا و جوارح را بیجا مصرف کردن «اسراف» است.
به هر تقدیر، قرآن به کسانی که اسراف کرده اند دستور می دهد که ناامید نباشند؛ چون راه برای برگشت باز است. آنگاه می فرماید: (وأنبیوا إلی ربکم و أسملوا اله) (سوره ی زمر، آیه ی 54) توبه کنید و برگردید و منقاد باشید و در بقیه ی عمر گذشته را جبران کنید. اگر بتوانید شب هنگام، زودتر بخوابید تا بهانه خستگی و کم خوابی در بین نباشد و سحرگاه برخیزید، از عمر، استفاده ی صحیح کرده اید و اگر آن را به خوش گذرانی و هوس مداری سپری کنید، در آن اسراف کرده اید.
تعبیر قرآن کریم درباره ی مردان با ایمان این است: (یرجون تجارة لم تبور) (سوره ی فاطر، آیه ی 29)؛ اینها به تجارتی بی زیان و غیر بائر امیدوارند. تجارت عده ای، سودآور نیست: (فما ربحت تجارتهم) (سوره ی بقره، آیه ی 16)، اما تجارت گروهی دیگر سودآور است و آنها کسانی هستند که برای تقرب به خدا تلاش می کنند و خداوند هم به انان ده برابر یا بیش از آن پاداش می دهد. پی رجاء در مقابل یأس است و مراحلی هم دارد. البته قدر مشترک حالت یقین و رجاء و آرزو «انتظار» است؛ یعنی، هر سه گروه منتظرند؛ اما انتظار آرزومندانه خام، انتظار امیدوارانه پخته و انتظار مطمئنانه، عصاره ی پخته هاست.

یازدهم: صبر
بعد از مرحله ی رجاء مرحله ی «صبر» قرار دارد. کسی که اهل سیر و سلوک است و در تهذیب روح قدم بر می دارد باید صبر کند و چون در مقابل صبر، «جزع» قرار دارد، سالک باید از جزع، راه امحرافی و صبر، راه مستقیم است. اکنون باید معناف موارد و مراتب صبر تبیین شود. گفته اند صبر «حبس نفس» و خویشتن داری در برابر رخدادهاست. صبر مضطرب نبودن، اعتراض و شکایت نکردن و اعضا و جوارح را در جهت غیر صحیح حرکت ندادن است و صبر فرق دقیقی با حلم دارد.

موارد و مراتب صبر
صبر بر سه قسم است: صبر هنگام «طاعت»، صبر از «معصیت» و صبر بر «مصیبت».
صبر هنگام طاعت این است که چون انجام کارهای واجب و مستحب دشوار است و انسان ممکن است در برابر آن مقاومت نکند، از این رو توصیه به مقاومت شده است. سیر و سلوک مستلزم مقاومت است؛ مانند این که، برخاستن از خواب و خواندن نماز صبح برای جوانان دشوار است، ولی باید صبر کنند و این صبر بر طاعت است.
صبر از معصیت آن است که چون معصیتها با «شهوت» همراه و از این رو گواراست و پرهیز از این امر گوارا برای انسان مخصوصا جوان دشوار است، او باید صبر کند و خود را از آن باز دارد و تن به تباهی گناه ندهد.
صبر در مصیبت نیز این است که چون رویدادهای ناگوار و رخدادهای ناملایم، زمینه ی جزع را فراهم می کند کسی که اهل سیر سلوک است باید در برابر آنها صابر باشد.
صبر از نظر درجات و مراتب نیز بر سه گونه است: «صبر توده ی مردم» که در اوایل سیر و سلوکند، «صبر سالکان» که در نیمه راهند و «صبر واصلان» که به مقصد رسیده اند.
مرتبه ی ضعیف صبر این است که انسان، چه در مورد طاعت و چه مورد معصیت و مصیبت، زبان به شکایت نمی گشاید و اعضا و جوارحش را از کارهای نامشروع باز می دارد، اما قلبش مضطرب است و می تپد.
از این مرتبه ی بالاتر صبرکسی است که چه در طاعت، چه در مصیبت و چه از معصیت، زاهدانه و عابدانه صبر می کند؛ یعنی صبر می کند تا اجر خود را در قیامت دریافت کند و از دوزخ برهد و یا به بهشت بار یابد. این صبر، صبر بردگانه یا سوداگرانه ای است که زاهدان و عابدان دارند. در این صورت، بر عکس صورت پیشین، قلبش هم مضطرب نیست؛ چنانکه زبانش هم شکایت نمی کند و اعضا و جوارحش نیز کارهای غیر عادی ندارد؛ اما هدف او از این خویشتن داری رهایی از جهنم یا رسیدن به بهشت است.
مرتبه ی سوم، صب ر عارفانه است. عارفان صابرند، اما نه برای این که از جهنم برهند و یا به بهشت برسند. گرچه آنان از جهنم می رهند و به بهشت می رسند، ولی هدف آنان صرف پرهیز از جهنم یا وصول به بهشت نیست؛ بلکه تأمین رضای الهی است. خدای سبحان درباره ی کسانی که صبرشان زاهدانه و عابدانه است می فرماید: (إنما الصابرون أجرهم بغیر حساب) (سوره ی زمر، آیه ی 10)؛ خدا براس صابران، اجر و مزدی فراهم کرده است که به حساب متعارف در نمی آید؛ بنابراین، از این آیه استفاده می شود که آنان اجیرانه صبر می کنند؛ اما برای عارفان، صبری هست که قرآن با بشارت از آن یاد کرده، می فرماید: (ویشر الصارین* الذین إذا أصابتهم مصیبة قالوا إنا لله و إنا إلیه راجعون* أولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و أولدک هم المهتدون) (سوره ی بقره، آیات 155-157)؛ صابران عارف را بشارت دهید؛ اینان کسانی هستند که اگر رخداد ناگواری برایشان پیش آید، می گویند: همه ی هستی و کمالات ما از خداست و همه نیز به سوی او بر می گردیم.
عارف صبر می کند؛ زیرا خود را مالک چیزی نمی داند؛ بلکه می گوید آنچه نزد ماست امانت دوست است و آن را از ما می ستاند. بنابراین، روزی که آن امانت در دست ما بود ما به آن دل بسته بودیم و امروز که آن را از دست داده اسم نیز، در فراقش نمی نالیم و به همین جهت خدا به این گروه بشارت می دهد و «صلوات» می فرستد؛ گرچه طبق آیه ی سسوره ی احزاب خداوند بر همه ی مؤمنان صلوات می فرستد: (هو الذی یصلی علیکم و ملئکته لیخرجکم من الظلمات إلی النور) (سوره ی احزاب، آیه ی 43)، ولی برای صابران صلوات مخصوص می فرستد: (أولئک علیهم صلوات من ربهم) و گرچه این آیه درباره ی، صبر بر مصیبت است ولی این «تمثیل» است نه «تعیین»؛ یعنی، صبر عارفان اختصاصی به حال مصیبت ندارد، بلکه صبر در موقع اطاعت و معصیت نیز چنین است.
پس اگر کسی دشواری جهاد، روزه داری، شب زنده داری و نماز شب یا نماز صبح را از باب (إنا لله و إنا إلیه راجعون) تحمل کند، قرآن او را بشارت می دهد و آنگاه خداوند صلوات مخصوصش را بر او نازل می کند و این رحمت، «رحمت خاص» است. سپس می فرماید: (وأولئک هم المهتدون)؛ اینها نه تنها مهدیند بلکه متهدیند و «متهدی» برتر از «مهدی» است. در نتیجه کسانی که صبر عارفانه دارند مهتدی و آنان که صبر زاهدانه و عابدانه دارند مهدی هستند.

جزع
در مقابل صبر «جزع» قرار دارد. ممکن است کسی جزع تام یا متوسط داشته باشد؛ ولی اگر کسی به مقام صبر شاکرانه و عارفانه برسد، از هر گون جزعی منزه است. چنانکه امامان معصوم (علیهم السلام) می فرمودند: ما راضی به قضای الهی و تسلیم امر او هستیم و هرگز آنچه را خدا برایمان بپسندد مکروه نمی داریم: «فإذا نزل أمر الله عزوجل رضینا بقضائه و سلمنا و لأمره ولیس لنا أن نکره ما أحب الله لنا» (من لا یحضر، ج1، ص190). این مقام «رضا» است که فوق مقام صبر است؛ یعنی، مقام صبر در سقف نهایی خود به مقام رضا می رسد و صابر به مقام راضی بار می یابد.

دوازدهم: شکر
«شکر نعمت» در مقابل «کفران نعمت» است. شکر نعمت این است که انسان، سراسر جهان، اعم از آفاق و انفس و عالم و آدم، را نعمت خداوند بداند و آگاه باشد کسی که اهل سیر و سلوک و تهذیب روح است باید شاکر باشد.

درجات و مراتب شکر
شکر درجاتی دارد: گاهی انسان نعمتهای خدا را زاهدانه به رسمیت می شناسد و آنها را بجا مصرف می کند تا در قیامت نسوزد و یا به بهشت باریابد. خدای سبحان می فرماید: (اذکروا نعمتی التی أنعمت علیکم) (سوره ی بقره، آیه ی 40)؛ به یاد نعمت من باشید؛ وقتی به یاد نعمت من بودید شاکر نعمتید و «شکر نعمت، نعمتت افزون کند» : (لئن شکرتم لأزیدنکم) (سوره ی ابراهیم، آیه ی 7). ولی گاهی انسان خدا را عارفانه شکر می کند؛ یعنی می گوید: خدایا! هستی و کمالات من و جهان، نعمت توست و تنها ولی نعمت تویی؛ «بر سر هر سفره بنشستم خدا رزاق بود» در کنار سفره ی هر مدرس، گوینده و اندرز دهنده ای که بنشینم در حقیقت، خدا گوینده، اندرز دهنده و مدرس است و به طور کلی انسان بر سر هر سفره ی غذای ظاهر و باطنی بنشیند خدا رزاق است؛ در این صورت چنین شکری عارفانه می شود و در این گونه موارد، شاکر عارف از توجه به نعمت به توجه به ولی نعمت می رسد.
گاهی به کسی میوه ای می رسد و او براثر آن خوشحال می شود ولی گاهی از این مرز بالاتر می رود و می گوید بسیاری از این میوه ها را حیوانات و حشرات نیز می خورند و همچنین از گوشت حیوانات، مقدار کمی نصیب ما می شود. او گرچه اینها را نعمت حق می داند و شاکر است، لیکن نعمت باطنی را برتر از نعمت ظاهری می داند. در زمینه ی علم و معرفت و اخلاق نیز اگر نعمتی نصیب کسی شود، خدا را شاکر است که به او علم، معرفت، اخلاق، قسط و عدل، نوع دئستی و نوع پروری داده است و البته اینها نعمتهای برتر است؛ اما گاهی از این حد نیز بالاتر می رود و می گوید خدایا! اینها نعمت است، ولی بهترین نعمت، خود ولی نعمت است؛ چنانکه خدای سبحان بهترین معروف و برترین معبود و مشکور و مذکور است: «یا خیر معروف عرف، یا أفضل معبود عبد، یا أجل مشکور شکر، یا أعز مذکور ذکر» (مفاتیح الجنان، جوشن کبیر، بند86). در این صورت، چیزی آنها را جز علاقه ی به حق و لقای او راضی نمی کند.
گاهی علاقه های مجازی در کسی پیدا می شود و او بی تاب و مضطرب است و قدرت تحمل آنها را ندارد. گاهی انسان در بعضی از مراسم، حتی مراسم نشاط آور، مانند جشنها با آن که زودگذر است مشتاقانه مضطرب است. حال اگر به جمال خدا دل ببندد باید خیلی بی تاب باشد؛ چنان که گفته شد: «عجبا للمحب کیف ینام» (بحار، ج67، ص160) دوست حق به خواب نمی رود. در نتیجه چنین کسی نعمت الهی رادر خود حق، خلاصه می بیند و آنگاه او را شکر می کند؛ یعنی، محبت، معرفت و عطش لقای او را در دل می پروراند.
در این حالت است که (لئن شکرتم لأزیدنکم) (سوره ی ابراهیم، آیه ی 7) به بهترین وضع شامل او می شود؛ یعنی چون شما شکر نعمت را در حد معرفت حق می دانید، خدا هم هستیتان را اضافه می کند، نه ایم که فقط نعمتتان را اضافه کند. اگر کسی شکر گزار نعمت حق باشد، خدا «نعمت» او را اضافه می کند؛ ولی اگر کسی شکرگزار خود حق باشد، خدا «خود» او را افزون می کند، یعنی درجات هستی او را برتر و ذات او را کاملتر می کند؛ به این معنا که، اگر قبلا جزو «عملوا الصالحات» بود، اکنون جزو «صالحین» و اگر جزو صالحین بود، اکنون از «کملین» اهل صلاح است.
ممکن است کسی شکر گزار نعمت حق باشد، ملی «حق شناس» نباشد؛ یعنی همه ی تلاش و کوشش او این باشد که نعمت خدا را شناسایی کند و آن را بجا مصرف کند؛ واجب و مستحب را انجام دهد و حرام و مکروه را ترک کند؛ برای این که از جهنم برهد و به بهشت برسد؛ در این صورت او در حقیقت، کفران نعمت می کند؛ یعنی، منعم و ولی نعمت خود را نمی بیند، ولی سوداگرانه یا اجیرانه سپاسگزار حق است که برگشت این گونه شکر به این است که او نعمت را بجا مصرف می کند تا نعمت بهتری دریافت کند.

برترین مرحله ی شکر
برترین مرحله ی شکر، اعتراف به عجز است؛ چون اگر کسی با زبان یا قلب شکر کند، خود این اعضا و همچنین به کارگیری این نعم در ثنای حق، نعمت حق است. پس اگر نعمتی به انسان برسد و بخواهد شاکر خدا باشد، گذشته از لزوم علم به عناصر محوری شکر، ناچار است از دو نعمت دیگر مدد بگیرد؛ یعنی دو نعمت دیگر هم نصیب او می شود: یکی اصل قلب، زبان و جوارح که ابزار شکر است و دیگری توفیق به کارگیری آنها در راه صحیح. از این رو برای هر شکری که انسان می کند، که خود نعمتی است، شکر دیگری لازم است.
امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می کند: خدایا! ما هر گاه تو را حمد گفتیم بار دیگر باید تو را حمد کنیم که تو را حمد کرده ایم یا شکر کنیم که تو را شکر کرده ایم: «فکیف لی بتحصیل الشکر و شکری إیاک یفتقر إلی شکر فکلما قلت لک الحمد و حب علی لذلک أن أقول لک الحمد» (مفاتیح الجنان، مناجات خمس عشر، مناجاة الشاکرین). شکر از این که اعضا و جوارح ادراکی و تحریکی ما بیجا ادراک و حرکت نکرد. همه ی نعم از آن خدا هستند و بنابراین، چاره ای جز اعتراف به عجز نیست.
امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می کند: «ما عبدناک حق عبادتک» (صحیفه ی سجادیه، دعای3) و حضرت اامیر المؤمنین (علیه السلام) نیز می فرمایند: رسوخ علم در راسخان مایه ی اعنراف آنان به عجز است: «واعلم أن الراسخین فی العلم هم الذین أغناهم عن إقتحام السدد المضروبة دون الغیوب، الإقرار بجملة ما جهلوا تفسیره من الغیب المحجوب، فمدح الله تعالی اعترافهم بالعجز عن تناول ما لم یحیطوا به علما» (نهج البلاغه، خطبه ی 91، بند10). هیچ دست و زبانی قادر برای ادای شکر نیست:
از دست و زبان که برآید
کز عهده ی شکرش بدر آید
اما انسان نباید این گفته را بهانه قرار دهد و شکر خدا را ترک کند؛ زیرا سراینده ی بزرگوار این شعر (سعدی) دهها جمله ی دیگر در نثر و نظم در شکر حق نیز از او به یادگار مانده است و خودش هم سالک این کوی بود.
بنابراین، معنای جمله ی مذکور این است که بنسان وقتی نعمتها و منعم را شناسایی و نعمتها را بجا مصرف می کند و (الحمد لله رب العالمین) می گوید، در کنار همه ی این سخنها و عملها می گوید: «از دست و زبان که برآید... » بلکه باید گفت: از دست و زبان و دل که بر آید. از این رو بهترین و عالیترین راه در مرحله ی شکر برای سالکان کوی حق، اعتراف به عجز از شکر گزاری است.
خدای سبحان در قرآن کریم، برای فراهم سازی زمینه ی اعتراف به عجز می فرماید: اگر همه ی درختان روی زمین قلم شود و آب دریا مرکب و هفت دریا نیز به کمک دریای اول بیاید و مرکب نوشتاری را فراهم کند و نویسندگان بخواهند نعم الهی را بنویسند، مقدور آنان نیست: (ولو أن ما فی الأرض من شجرة أقلام والبحر بمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله) (سوره ی لقمان، آیه ی 27)، و در بخش دیگر می فرماید: (وإن تعدوا نعمت الله لا تحصوها) (سوره ی ابراهیم، آیه ی 34)؛ اگر بخواهید نعم الهی را شمارش کنید، نمی توانید با این که همه ی آنها مسخر شماست و این انسان است که باید از آنها بهره ی درست بگیرد و گرنه همه ی جهان هستی سفره ی الهی است: «ادیم جهان (ادیم زمین) سفره ی عام اوست» آسمانها برای منجمان و مسافران سپهری، دریا برای غواصان، طبیعت برای گیاه شناسان، سفره است.
امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می کند: «خدایا! تو به نوع انسان، آن قدرت و فضیلت را داده ای که بر همه ی جهان، ملک باشند: «الحمد لله الذی... جعل لنا الفضیلة بالملکة علی جمیع الخلق فکل خلیقته منقادة لنا بقدرته و صائرة إلی طاعتنا بعزته» (صحیفه ی سجادیه، دعای اول) البته خلفای راستین که اولیای الهی هستند با معجزه و به اذن حق، بر همه ی جهان سلطه دارند، ولی هر کسی جز آنان از راههای علمی می تواند بر گوشه ای سلطه پیداکند و این تسخیر الهی است که خدای سبحان جهان را برای انسان مسخر کرده است؛ نه این که انسان چیزی را ذاتا مسخر خود کرده باشد. از این رو مستحب است کسی که بر مرکبی سوار شود بگوید: (سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا مقرنین* وإنا و إلی ربنا لمنقلبون) (سوره ی زخرف، آیات 13-14)، چنانکه نقل شده است: امام صادق (علیه السلام) هرگاه بر مرکب سوار می شدند ابتدا آیه ی (سبحان الذی... ) را تلاوت و سپس هر یک را تسبیح، تمحید و تهلیل را هفت بار تکرار می کردند. (محاسن برقی، ج2، ص93). گرچه این آیه در مورد سوار شدن بر چهارپایان است ولی اختصاصی به آنها ندارد و شامل اتومبیل، کشتی، ترن، هواپیما و سفینه نیز می شود. /س

سیزدهم: اراده
ارکان اراده
یکی از مراحل سیر الی الله «اراده» است که برخی آن را اولین مرحله شمرده اند.
«اراده» به سه رکن، متکی است: اول علم به مراد است. دوم آن که مراد برای مرید، کمال باشد. سوم آن که آن مراد فعلا در اختیار مرید نباشد.
آن جا که سالک چیزی نمی داند نمی تواند ارادت بورزد؛ آن جا که چیزی می داند ولی به کمال مراد آگاهی ندارد نمی تواند مرید او باشد و آن جا که می شناسد و کمال او را هم می داند ولی او را در بردارد و از دست نداده است جا برای اراده نیست. چون اراده در حقیقت «طلب مفقود» است. آنچه در آغوش سالک است مطلوب او یست و سالک آن را طلب نمی کند، بلکه به آن عشق می ورزد. وقتی شخص سلوکش را شروع و در بین راه به مشکلی برخورد می کند و این اراده با مفارقت مراد همراه شود، شوق دردآوری برای سالک پیش می آید. این جاست که او هم شوق دارد و هم باید صبر کند البته هر چه شوق بیشتر باشد صبر، دشوارتر و هر چه کمتر باشد صبر، آسانتر است. اگر سالک بر اثر پیمودن راه، اثری از محبوب و مقصود دریافت کند، به او محبت پیدا می کند و بنابراین، محبت مزبور بر اثر وصول اثر محبوب و مقصود است. پس در منازل سیر، اول اراده، بعد شوق و سپس محبت قرار دارد.

اقسام اراده
اراده بر دو قسم است: اراده ای که زمینه ی «سلوک» را فراهم می کند و اراده ای که زمینه ی «صدور» را فراهم می کند.
آن جا که شخص در بین راه است و به مقصد اراده می ورزد این اراده، زمینه ی رفتن و سلوک او را فراهم می کند، اما وقتی به مقصد رسید و به منشأ صدور می شود؛ نه منشأ سلوک. از این رو مردان حق، تا در دنیا هستند مرید حقند و به او ارادت می ورزند، ولی وقتی به مقصد نایل شدند اراده ی آنان مصدر و زمینه ی صدور کمال اسن و به همین جهت اهل بهشت هر نعمتی را با اراده حاصل می کنند و در آن جا دیگر نیازی به حرکت دست و پا و سلوک نیست: (لهم ما یشاؤن فیها ولدینا مزید) (سوره ی ق، آیه ی 35)؛ هر چه را بهشتیان، اراده کنند برای آنان حاصل می شود؛ همان طور که خدای سبحان با اراده کار می کند: (إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون) (سوره ی یس، آیه ی 82).

مراتب اراده
اراده بر اثر اختلاف حال مرید، مراتبی دارد:
1- اگر مرید در منزلهای عادی باشد، اراده دارد نعمتی از نعم الهی را دریافت کند و به همین دلیل بسیاری از انسانها در دنیا به دنبال نعمت الهی در تلاش و کوشش هستند.
2- گرچه کوشش برای دریافت نعم الهی بد نیست، لیکن بهتر این است که انسان اراده کند که چیزی طلب نکند. از این رو اهل معرفت گفته اند: «استغناؤک عن الشیء خیر من استغنائک به» برخی انسانها اراده می کنند تا با فراهم کردن نعمتهای الهی آسوده زندگی کنند و به وسیله ی آنها بی نیاز شوند؛ اما بالاتر از آن این است که انسان «از» نعمتهای الهی بی نیاز باشد؛ نه این که «به» آنها بی نیاز باشد؛ یعنی او آسایشش را در این بداند که به نعمت «جنة اللقاء» سرگرم باشد، نه به نعمت مال، فرزند، مسکن و... .
عده ای که به فکر نعمت هستند می گویند: (ربنا اتنا فی الدنیا حسنة و فی الآخرة حسنة) (سوره ی بقره، آیه ی 201)؛ آنان از خدا نعمتهای حلال دنیایی و اخروی طلب می کنند، ولی سالکان و اصل، به این مقام می رسند که می گویند: «می خواهیم که از خدا غیر خدا را نخواهیم»؛ زیرا چیزی را که خدا به ما بدهد آن چیز ما را به خود سرگرم می کند و ما می خواهیم هیچ شاغلی نداشته باشیم.
3- بالاتر از مراتب گذشته این است که انسان نمی گوید: «من می خواهم که چیزی نخواهم»؛ بلکه خواستن او فانی در اراده ی حق است و او از خود اراده ای ندارد؛ یعنی نع چیزی می خواهد و نه می خواهد که نخواهد.

چهره های گوناگون دنیا طلبان
گرچه قرآن کریم مردم را به دو گروه دنیا طلب و آخرت طلب تقسیم می کند: (منکم من یرید الدنیا و منکم من یری الاخرة) (سوره ی آل عمران، آیه ی 152) و می فرماید: عده ای «حرث» و کشت دنیا و عده ای کشت آخرت طلب می کنند: (من کان یرید حرث الاخرة نزد له فی حرثه و من کان یرید حرث الدنیا نؤته منها) (سوره ی شوری، آیه ی 20)، ولی در حدیث معروف تثلیث، امیرالمؤمنین (علیه السلام) آخرت طلبان را به یه دسته تقسیم کرده اند: دسته ای که هدف آنان پرهیز از آتش است، عده ای که شوق به بهشت دارند و گروهی که محبت خدا مقصود مطلوب آنهاست. گروه اول و دوم که از خدا غیر خدا را می خواهند نسبت به گروه سوم در حقیقت، دنیا طلبند؛ گرچه مردان با ایمان و اهل نماز و روزه اند؛ زیرا هر چه غیر خداست، گرچه وصول به بهشت و یا نجات از دوزخ باشد، دنیا (به معنای جامع و عام آن) است.
این معنای لطف را از آیه ی دیگری می توان استفاده کرد: (واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغدوة و العشی یریدون وجهه ولا تعد عیناک عنهم ترید زینة الحیوة الدنیا) (سوره ی کهف، آیه ی 28). به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور داده شد که با کسانی که اهل سیر و سلوکند و در هر بامداد و شامگاه به یاد خدا هستند صابرانه به سر ببرد و آنها را رها نکند و با دیگران که دنیا طلبند نباشد.
از این آیه مزبور چند مطلب استفاده می شود.
یکم: دعوت به ذکر دائمی حق. قرآن کریم در سوره ی مبارکه ی «اعراف» نیز مانند آیه ی مورد بحث عده ای را به تذکر در بامداد و شامگاه دعوت کرده است: (واذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال ولا تکن من الغافلین) (سوره ی اعراف، آیه ی 205). منظور از بامداد و شامگاه در این دو آیه این نیست که تنها هنگام صبح و غروب به یاد حق باش؛ بلکه مقصود این است که دائما بازگو می کند؛ می گوییم: صبح و شام می گوید... . پس انسان همواره باید به یاد حق باشد.
دوم: کسانی که به این دستور عمل می کنند انسانهای «دائم الذکر» هستند که به آیه ی مبارکه ی سوره ی «احزاب» عمل می کنند: (یا أیها الذین امنوا اذکروالله ذکرا کثیرا) (سوره ی احزاب، آیه ی 41)، آنان دائما یا زیاد به یاد حقند و غفلت آنها بسیار کم است.
سوم: در این آیه «دنیا طلبی» در مقابل «اراده ی وجه خدا» قرار گرفته است؛ یعنی اینها اهل اراده اند و «وجه» خدا را اراده می کنند، یعنی آنانه از این تذکر صبح و شام، فرار از دوزخ یا قرار در بهشت را طلب نمی کنند، بلکه «وجه الله» را طلب می کنند و همان طور که امیر المؤمنین و سایر اهل بیت (علیهم السلام) فرمودند: (إنما نطعمکم لوجه الله) (سوره ی انسان، آیه ی 9)، اراده ی این گونه از سالکان کوی حق نیز متوجه «وجه الله» است، نه پرهیز از دوزخ یا وصول بهشت. پس «اراده» اگر به «وجه الله» تعلق گیرد، سالک در حقیقت، موفق به وصول است واین، برترین مرتبه ی اراده است؛ اما اگر فقط به پرهیز از دوزخ یا وصول به بهشت تعلق گیرد، او در بین راه می ماند؛ زیرا در آیه ی شریفه ی بین دو گروه تقابل واقع شد و به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم خطاب شده است که: تو با کسانی که «وجه الله» را اراده می کنند باش و از آنان فاصله نگیر و به دیگران که دنیا طلبند نگاه نکن.
از این تقابل معلوم می شود عده ای اهل دنیا و گروهی مرید «وجه الله» هستند، ولی دسته ای هم هستند که برای پرهیز از دوزخ و وصول به بهشت کوشش می کنند. اینها گرچه نسبت به اهل دنیا، آخرت طلب محسوب می شوند، ولی نسبت به مریدان وجه الله، اهل دنیا (به معنای جامع و عام آن) به شمار می روند. چون اینها که در «وسط راه» هستند، گرچه نسبت به پایینتر از خود اهل نجاتند، لیکن نسبت به بالاتر از خودشان هنوز به مقصد نرسیده اند.
چهارم: سالک راستین، کسی است که چیز زوال ناپذیر را طلب کند و آن «وجه الله» است: (کل من علیها فان* ویبقی وجه ربک ذوالجلال و الإکرام) (سوره ی الرحمن، آیات 26-27)؛ هر چیزی زوال پذیر است و تنها وجه الله، باقی است. پس در حقیقت، سالک راستین کسی است که از فانی سفر و هجرت کند و باقی را طلب کند؛ زیرا می فرماید: (یریدون وجهه)؛ «وجه الله» را طلب می کنند. وجه الله هم باقی است؛ پس اینها باقی طلبند و مطلوب پایدار را طلب می کنند.
پنجم: پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم برابر این آیه، دو مأموریت پیدا کرده است: یکی این که از دنیا طلبان صرف نظر کند و با آنها نباشد. دوم این که با طالبان و سالکان مرید «وجه الله» به سر ببرد. البته با دنیا طلبان زندگی کردن آسان است؛ چون با لذتهای نفس همراه است. آنان مسرف، مترف و مرفهند و اگر انسان با آنان زندگی کند، از نعمتهای آنان برخوردار می شود و رنجی نمی برد، ولی همسفر شدن با محرومان و سالکان کوی «وجه الله» دشوار است و به همین جهت هم خدا به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور صبر می دهد: (واصبر نفسک مع الذین یدعون ربهم بالغداوةو العشی یریدون وجهه) (سوره ی کهف، آیه ی 28).
فاصله گرفتن از دنیا طلبان هم باید با »هجر جمیل» همراه باشد؛ زیرا ذات اقدس خداوند گرچه به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم فرمود: با آنها مباش؛ اما آن حضرت نمی تواند آنها را رها کند؛ چون پیامبر آنها نیز هست و بنابراین، باید آنها را هم تربیت و هدایت کند. از این رو در آیه ی دیگری آمده است: (واهجرهم هجرا جمیلا) (سوره ی مزمل، آیه ی 10). اگر راهنمای مردم از آنان جدا و منزوی شود، چنین هجری، هجر جمیل نیست؛ زیرا آنها را بدون سرپرست رها کرده است؛ در حالی که پیام خدا را باید به آنها برساند، ولی اگر در عین این که به مقدار لزوم، هدایت آنها را بر عهده دارد؛ با آنها با صفا و صمیمیت به سر نبرد، در حلقه ی آنها شرکت نکند و آنها را به جمع خاص خود را ندهد چنین رفتاری هجر جمیل است.

همسفر سالکان
خدای سبحان به رسولش می فرماید: با اینها باش؛ زیرا اگر سالک بداند راهنما با اوست، بدون اضطراب راه را طی می کند، ولی اگر راهنما او را رها کند و فقط راه نشان بدهد، ولی همسفر وی نباشد، او با دشواری و اضطراب آن راه را طی می کند.
مفاد آیه ی مورد بحث، همیشه و هم اکنون نیز زنده است. چون آیه، ناظر به رسالت و شخصیت حقوقی پیغمبر است؛ نه فقط ناظر به شخصیت حقیقی و بدن ظاهری او. در زمان ظهور و حضور وجود مبارک پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم آن حضرت هم حضور عنصری و هم حضور رسالی، و ولایی دارد؛ اما اکنون که بشر در خدمت بدن عنصری آن حضرت نیست در سایه ی رحمت و ولایت و رسالت او به سر می برد. هم اکنون نیز اگر کسی در بامداد و شامگاه اهل ذکر باشد و به نماز واجب و مستحب و انجام فرایض و نوافل، بپردازد و کار او برای خدا و در مسیر حلال باشد، او سالک راه و همسفر رسول اکرم و عترت طاهرین (علیهم السلام) و هم چنین همسفر ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است.گرچه این آیه خطاب به پیغمبر است؛ ولی امام عصر (ارواحنا فداه) نیز که جانشین آن حضرت است مخاطب این آیه است و به این آیه عمل می کند و با سالکان طالب «وجه الله» همسفر است؛ یعنی پیشاپیش آنان قدم می نهد و سایر سالکان به دنبال او گام بر می دارند. گرچه

راه سخت و منزل دور
پای لنگ و شام، تام و مه بی نور
ولی چنین نیست که رهبر، سالک را رها کرده باشد.
کسی که اهل این راه باشد، احساس امن و آرامش می کند و می یابد که مولای او پیشاپیش وی در حرکت است. او نه تنها امام سیاسی امت است و جامعه را در سیاست و حکومت رهبری می کند، بلکه مولای سالکان کوی وصال نیز هست و آنان را از نظر معنا نیز قدم به قدم رهبری می کند. او امام دلهاست؛ همان طور که امام بدنهاست و اما جهاد اکبر است؛ چنانکه رهبر جهاد اصغر است.

عدم انقطاع اراده
در سخنان محقق طوسی و دیگران (رضوان الله علیهم) آمده است که اراده با وصول به مراد، منطق می شود، ولی چنین نیست، بلکه اراده با وصول به مراد، کامل می شود. اوصافی که در بیم راه لازم است وقتی به مقصد رسید به «کمال» می رسد، نه این که به «زوال» رسیده باشد. اراده، کمال است و این کمال زایل نمی شود، بلکه به مرحله ی نهایی خود بار می یابد. این همان است که قبلا به آن اشاره شد که اراده قبل از وصول، زمینه ی سلوک و بعد از وصول، زمینه ی صدور را فراهم می کند.
تذکر: انسان یا به طرف بالا صعود و یا به طرف پایین، سقوط دارد. سقوط، سیر است و اراده می خواهد؛ چنانکه صعود، سیر است و اراده طلب می کند و آنچه فعلا محور بحث است اراده صعود است، نه اراده ی سقوط. اراده ی، مراد را مشخص می کند و مراد، ذات اقدس خداوند و اوصاف کمال و جمال و اسمای حسنای اوست: (إلیه یصعد الکم الطیب و العمل الصالحیرفعه) (سوره ی فاطر، آیه ی 10)


چهاردهم شوق
اراده بر اثر شدت یافتن به مرحله شوق می رسد. گروهی از سالکان مرید صرفند؛ یعنی، حرکتشان تند نیست تا اراده را به شوق بکشاند. اینها در حد اراده، متوقف و مرید دائمی صرف و سالک محض هستند؛ اما آنها که سرعت می گیرند و سیرشان بیشتر و اراده ی موکد است. این راهی است که محقق طوسی و همفکرانش طی کرده اند.
وقتی اراده شدید شود شوق ظهور می کند. شوق آن است که انسان هم محبت مطلوب و مراد را بچشد و هم از هجرانش رنج ببرد. از این رو شوق با درد همراه است و مشتاق،همیشه درد فراق دارد، ولی این درد فراق برای درک کمال مراد است؛ یعنی وقتی مراد و محبوب کمال باشد و مرید به او نرسد، این نرسیدن و هجران، درد آور است. از این رو در هر شوقی دردی نهفته است؛ اما این درد، لذیذ و تحمل پذیر است و زمینه ی وصول را فراهم می کند.
درد و رنجی که بر اثر از دست دادن مطلوب و محبوب، پیدا می شود و سودی ندارد؛ زیرا انسان هنگامی که گرفتار مصیبتی می شود اگر صبر و شکیبایی را از کف بدهد، دو عذاب می بیند: یکی عذاب از دست دادن آن محبوب و دیگری عذاب جزع و بی صبری، ولی انسان صابر تنها یک درد دارد و آن درد از دست دادن محبوب است و درد جزع او را گرفتار نمی کند.
جزع نسبت به گذشته، سودی ندارد و باید آن را با صبر بر طرف کرد، ولی نسبت به آینده، این درد، محرک است. یک دردمند؛ برای نیل به مطلوب را احساس می کند می کوشد برای رفع این رنج، در راه، سرعت و بر دیگران سبقت بگیرد و زودتر به مقصد برسد و از این رو یکی از منازل سیر و سلوک شوق است که بعد از اراده یا بر اثر شدت اراده پیدا می شود، و ظهور می کند.
در قرآن کریم واژه ی «شوق» نیامده است، ولی بعضی از آیات با انضمام برخی مقدمات مطوی می توان آن را استنباط کرد؛ مثلا می فرماید: (ولیعلم الذین أوتوا العلم أنه الحق من ربک فیؤمنوا به فتخبت له قلوبهم)(1)؛ آنها که می دانند این وحی، حق و این کلام، از خداست به آن ایمان می آورند و «اخبات» دارند. «اخبات» هم یکی از منازل سیر و سلوک است. گفته شده: اخبات آن استکه انسان در پیشگاه «مولا» هیچ حرکت نکند. در بعضی از پرندگان نیز این حالت هست که برای برطرف شدن درد خود چنان خضوع دارند که اگر دیگری بر بالای سر آنها بنشینند و با منقار بر آن بکوبند تا آن مواد دردزا را بیرون آورند، آنها اصلا حرکت نمی کنند. بنابراین، حالت تام و خضوع محض در پیشگاه محبوب را می توان «اخبات» نامید.

پانزدهم   محبت
قرآن کریم در مورد محبت می فرماید: (ومن الناس من یتخذ من دون الله أندادا یحبونهم کحب الله والذین امنوا اشد حبا الله) (2)؛ مؤمنان، به خدا دل بسته اند و دوستان او هستند، ولی مشرکان و کافران، دوستان بتهایند؛ اما محبت مؤمنان به خدا از محبت بت پرستان به بتها بیشتر است؛ چون هیچ زیبایی به اندازه ی خدا جمیل نیست و هیچ معرفتی به اندازه ی معرفت او کمال نیست و هیچ انسانی نیز به اندازه ی مؤمن، عارف نیست؛ از این رو، هیچ انسانی به اندازه ی مؤمن، عاشق و محب نیست. محبت شدت پذیر است و اگر چه کمیت ندارد ولی دارای کیفیت است؛ محبت «وزن» ندارد ولی شدت وجودی دارد و «وزین» است.
علت برتری محبت مؤمن، به خدا از محبت مشرک به بـ، این است که بت اگر چه زیبا باشد زیبایی بصری و سمعی یا زیبایی خیالی و وهمی دارد و ادراک این زیباییها به وسیله ی گوش و چشم و تأثیر این محبوبها در حد وهم و خیال است؛ چون انسان نا آگاه، می پندارد از بتان و به طور کلی از غیر خدا کاری ساخته است. بنابراین، معرفت بت پرستها در حد توهم و تخیل و زیبایی شناسی آنها هم در حد خیال، وهم، سمع و بصر است و به همین دلیل، محبت و عشق آنها از محدوده ی چشم و گوش از یک سو و از محور وهم و خیال از سوی دیگر نمی گذرد؛ ولی مؤمن نه تنها از راه چشم و گوش، آثار طبیعی و از راه وهم و خیال، آثار مثالی و برزخی مطلوب ومحبوب حقیقی را می نگرد، بلکه از راه عقل، کمال معقول و اسمای حسنای الهی را می نگرد و قهرا درک او قویتر است مدرک هم قویتر است و چون مدرک قویتر است در نتیجه محبت هم بیشتر است.
در نبردهایی که بین مردان با ایمان و مشرکان و کافران در طول تاریخ، اتفاق افتاده است مؤمنان، همواره پیروز بوده اند و این بدان دلیل است که ایستادگی و مقاومت در سایه ی علاقه، همان ایستادگی در پرتو معرفت است و چون معرفت مؤمنان کاملتر است، علاقه ی آنها نیز کاملتر است و چون محبت و اشتیاق و علاقه ی آنها کاملتر است، ایستادگی آنها نیز کاملتر و بیشتر است؛ و چون مقاومت و ایستادگی آنها کاملتر و بیشتر است؛ قهرا پیروزی هم از آن آنهاست: (کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله) (3). البته امدادهای غیبی، نقش سازنده ای دارد، ولی زمینه ساز حصول آن امدادهای غیبی همان محبتها، معرفتها، عشقها و شوقها ی وافر سالکان کوی حقیقت و معنویت است، و در هر موردی که چنین ثمری از نبرد با کافران به دست نیامده، بر اثر ضعف معرفت، نقص ایمان و قصور محبت بوده است.

محبت راستین و دروغین
محبت بر دو گونه است: محبت صادق و محبت کاذب. محبت صادق آن است که انسان کمال را درست تشخیص بدهد و البته وقتی به کمال آگاهی پیدا کند، به آن دل می بندد مانند محبت به خداوند، متقابلا کمال هم جاذبه دارد و محب را به سمت خود جذب می کند و در حقیقت محبت صادق، دو جانبه است؛ اما محبت کاذب آن است که انسان، نقص را کمال بپندارد و بر اساس چنین پندار باطلی به آن کمال موهوم علاقمند گردد؛ مانند محبت غیر خدا، مخصوصا محبت عالم طبیعت، محبت کاذب و جاذبه ای است که عین دافعه است؛ چنانکه افعیها با نفس کشیدن، برخی از حشرات را جذب می کنند؛ اما نه برای پرورش و کمال بلکه برای هضم و نابود کردن. بنابراین، جذب آنان، جذب کاذب است.
زرق و برق دنیا نیز چنین است. انسان اگر به دنیا دل ببندد، دنیا جاذبه دارد و او را به سوی خود جذب می کند؛ اما برای این که او را درهم بکوبد و نابود و سپس به صورت زباله دفع کند، ولی ذات اقدس خداوند نه تنها محبوب مؤمنان است بلکه محب آنان نیز هست و آنان را به سمت خود جذب می کند تا آنها را بپروراند و احیا کند. از این رو، همان گونه که گفته شده:
ألا کل شیء ما خلا الله باطل             وکل نعیم لا محالة زائل(4)
در مورد محبت نیز باید گفت هر محبتی غیر از محبت خدا باطل و دروغین است.
امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید: دنیایی که شما را ترک می کند، پیش از این که شما را ترک کند، شما آن را ترک کنید: «وآمرکم بالرفض لهذه الدنیا التاکة لکم» (5). انسان هم سرانجام روزی از دنیا و لذایذ و مقامهای آن عزل و محروم می شود؛ از این رو قرآن دنیا را خانه ی فریب و نیرنگ معرفی می کند.
البته منظور از دنیا آسمان و زمین نیست؛ زیرا اینها آیات الهی و نعمت خداست. ذات اقدس خداوند دنیا را چنین معرفی کند: مثل دنیا این است که بارانی ببارد و سرزمینی، سبز و خرم شود، ولی پس از مدتی خزانی در پی آن بیاید و آن را به صورت گاهی زرد در آوردو از بین ببرد: (کمثل غیث أعجب الکفار نباته ثم یهیج فتریه مصفراثم یکون حطاما) (6).
چون«مثل» غیر از «ممثل» است، معلوم می شود امور طبیعی مانند فصول چهاگانه، «دنیا» نیست. اینها آیات منظم و خوب است؛ یعنی پاییز در جای خود به همان اندازه خوب و زیباست که بهار در جای خود؛ چون اگر پاییز و زمستانی نباشد، هرگز بهاری نخواهد بود، ولی آن «من» و «ما» که چند صباحی خرمی و آنگاه پژمردگی را به دنبال دارد، «دنیا» است و چنین چیزی جاذبه ای دروغین دارد و هر محبتی که در کنار جاذبه ی دروغین باشد و یا محبت آن محبوبی که انسان را خوب جذب می کند تا از بین ببرد، محبتی کاذب است و اصولا هر محبتی که به غیر خدا تعلق بگیرد چنین است، ولی در محبت الهی خدای سبحان لطف و فیض منبسط خود را گسترده است تا محب خود را به فضای باز درآورد و به او پرو بال بدهد تا پرواز کند. از این رو قرآن کریم می فرماید: (والذین آمنوا أشد حبا لله) (7). بنابراین، اگر محبت کسی به دنیا و آخرت یا به خدا و غیر خدا یکسان باشد، او به این معنا، مؤمن نیست؛ زیرا معرفتش تام نیست و از همین جا معلوم می شود که محور بحثها معرفت است، نه محبت چنانکه در مرحله ی بعد تبیین می شود. چون خود محبت از فروعات بحثهای محوری معرفت است.
نظامی گنجوی در پایان داستان «لیلی و مجنون» می گوید: لیلی در اواخر عمر بیمار شد و طراوتش از بین رفت. او به مادرش وصیت کرد: پیام مرا به مجنون برسان و به او بگو اگر خواستی محبوبی برگزینی، دوستی مانند من مگیر که با یک تب، همه ی طراوت خود را از دست بدهد و با یک بیماری، همه ی نشاط او فرو نشاند؛ دوستی بگیر که زوال پذیر نباشد. بنابراین، معرفت، محبت حقیقی می آورد و غفلت، محبت کاذب. در قرآن کریم درباره ی محبت کاذب آمده است: (کلا بل تحبون العاجلة* وتذرون الاخرة* وجوه یومئذ ناضرة* و وجوه یومئذ باسرة* تظن أن یفعل بها فاقرة) (8)؛ شما متاع زودگذری را دوست دارید و کسانی که چنین متاعی را به عنوان محبوب، برگزیده اند، در روز قیامت، چهره ی آنها افسرده است، ولی کسانی که خدا را به عنوان محبوب راستین پذیرفته اند، در آن روز چهره ای شادمان دارند.
نیز می فرماید: (وتحبون المال حبا جما) (9)؛ شما مال را خیلی دوست دارید. کسی که به مال، خیلی علاقه مند باشد، در هنگام مرگ فشار بیشتری می بیند؛ زیرا باید هنگام مرگ همه ی علاقه های دنیوی را رها کند. گاهی ممکن است اصل مال کم باشد، ولی علاقه به آن زیاد باشد. آنچه در این آیه آمده، این نیست که شما مال زیادی را دوست دارید، بلکه می فرماید شما به مال، خیلی دل بسته اید. آنچه که مربوط به جمع مال و «اکتناز» است در سوره ی «توبه» و بعضی از سور دیگر آمده است. در سوره ی توبه می فرماید: (والذین یکنزون الذهب والفضة ولا ینفقونها فی سبیل الله فبشر هم بعذاب ألیم) (10). در سوره ی «همزه» نیز می فرماید: (ویل لکل همزة لمزة* الذی جمع مالا وعدده* یحسب أن ماله أخلده) (11)؛ او مالی را جمع و شمارش کرده است و هر روز کوشیده تا بر ارقام ثروت اندوخته اش در بانکها، افزوده شود. او از داشتن مال وافر لذت می برد؛ بدون این که بتواند از آن استفاده کند و در حقیقت، انباردار دیگران است. چنین انسانی تلاش می کند و مشکل قیامت را خودش تحمل می کند ولی لذت بهره وری از مال را عده ای دیگر می برند و این، خسارت بزرگی است. انسانی که اهل معرفت نباشد در انتخاب محبوب، خطا می کند.

محبت، محور تربیت
رسیدن به مقام «محبت» محصول سیر و سلوک و پیمودن راه در مراحل پیشین است و انسان بر اثر آن «حبیب الله» می شود. انسان بر اثر تمرین و فاصله گرفتن از هرگونه فریب و امر ناپایدار و دل نبستن به غیر خدا، «حبیب الله» می شود.
یکی از مبانی مهم تعلیم و تربیت در اسلام، «محبت» است. قرآن کریم که معلم و مربی اخلاق است مهمترین محور فضایل اخلاقی را محبت می داند و امام صادق (سلام الله علیه) می فرماید: خدای سبحان پیامبر خود را با محبت الهی تأدیب و تربیت کرده است: «إن الله عزوجل أدب نبیه علی محبته» (12). کار خدا تأدیب است و پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم مؤدب او و مدار تأدیب آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم نیز، محبت است.
هستی و همه ی کمالات آن نخست از مولا شروع می شود نه از بنده، یعنی این انسان نیست که در عبادت خدا، سه راه دارد بلکه این خداست که براساس مصلحت با سه راه، انسانها را می پروراند. خدا عده ای را براساس ترس، عده ای را براساس بشارت و نشاط و گروهی را براساس محبت، تربیت می کند.
خداوند گروهی را براساس ترس از جهنم می پروراند؛ آنها به گونه ای تربیت می شوند که فعل واجب و ترک حرام را برای این که در قیامت نسوزند انجام می دهند؛ برخی را براساس شوق به بهشت می پروراند که آنها فعل واجب و ترک حرام را برای رسیدن به بهشت انجام می دهند و برخی را نیز فارغ از خوف و بشارت می پروراند. از این رو براساس (ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولاهم یحزنون) (13) می توان گفت: «ألا إن أولیاء الله لا خوف عیهم ولا هم یبشرون» و چنین انسانهایی اولیاء الله هستند و خداوند آنان را براساس محبت می پروراند؛ چنانکه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را نیز بر مدار محبت پروراند. از این رو عبادت پیغمبر و اهل بیت (علیهم السلام) عبادت شاکرانه و محبانه بود. البته بشارت بر مدار محبت و نشاط بر محور مودت غیر از بشارت و نشاط بر مدار جنت حسی است.
چون ادب پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم بر محور محبت است و آن حضرت اسوه ی ماست، ما موظفیم هم در ارتباط با خدای سبحان و هم در ارتباط با خلق، بر مدار محبت حرکت کنیم، مثلا برای بسیاری از نوآموزان در طلیعه ی امر، پیمودن راه سوم یعنی مدار محبت، دشوار است؛ ولی نباید همه ی همت اولیای منزل یا مدرسه، این باشد که فرزندان و نوآموزان را بر مدار ترس و تشویق یا تنبیه، تربیت کنند. البته باید عده ای را بترسانند که اگر در امتحان یا سایر برنامه ها، موفق نشوید، تنبیه، مردود یا اخراج می شوید و عده ای را نیز باید تشویق کنند که اگر در امتحان یا برنامه های کلاس کامیاب شدید، هم جایزه می گیرید و هم آینده سازان خوبی خواهید بود و ... . این کارها، سودمند است اما کار نهایی نیست و باید دانش آموز را بر محور محبت، تربیت کرد تا دوستدار علم شود و برای مدرک، نمره، شهرت در جامعه، چاپ عکس در مطبوعات و ... درس نخواند.
مسئله ی «تخویف» و «تبشیر» در قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام) فراوان است؛ اما نسبت به افراد ضعیف، مرحله ی نهایی و نسبت به افراد متوسط، مقدمه و وسیله است، تا انسان در اوایل، از راه تنبیه و تشویق و کم کم براساس تحبیب حرکت کند.

عناصر اصیل تهذیب اخلاق
چون اخلاق از علوم انسانی است، تهذیب اخلاق به دو عنصر اصیل: شناخت حقیقت انسان و شناخت سود و زیان او، وابسته است. البته اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، به سود و زیان و خیر و شر خود پی می برد و این دو عنصر به یک عنصر اصلی و عنصر فرعی بر می گردد.
بیان مطلب این است هیچ کس که ذاتا از خود منزجر نیست، بلکه هر انسانی به خود، علاقمند است.
اصل دوم این است که هر کسی کار را برای محبوب خود انجام می دهد و چون به خود، علاقه مند است، کار را برای خود می کند. اگر انسان آن «خود» اصیل را شناخته باشد، در انتخاب هدف کار، دقیق است و آن را برای «خود» اصلی انجام می دهد و انتخاب هدف کار، مراحل گوناگونی دارد:
مرحله ی اول این که انسان، «خود» اصلی را گم کرده و خود فرعی و بدلی را به جای آن نشانده باشد و بیگانه را به جای خویشتن خویش تلقی کند، در آن صورت، کاری که به سود بیگانه است به نفع خود می پندارد و آن را به سود او انجام می دهد و خیال می کند به نفع خود اوست و کاری که به زیان بیگانه است به زیان خود می پندارد و از انجام آن اجتناب می ورزد؛ مثلا، شهوت و غضب را که از فروعات انسانند و باید از عقل او اطاعت کنند به جای امیر معزول، یعنی عقل می نشاند. وقتی شهوت و غضب، فرمانروای درون او شدند محبوب او خواهند بود و آنگاه هر کاری انجام می دهد یا باید شهوت پسند و یا غضب پذیر باشد و به این جهت دست به گناه می زند.
مرحله دوم این است که زمام امر را به دست شهوت و غضب ندهد و بالاتر از این بیندیشد و به مرحله ی وهم راه پیدا کند و مقام خواه و جاه طلب باشد. او وهم را به جای عقل نشانده و بیگانه را به جای دوست جا داده است و از این وهم بیگانه اطاعت می کند. از این رو ممکن است دست به حرام دراز نکند و بر اساس غریزه ی شهوت یا غضب و ... کار نکند و کار خیری را انجام دهد؛ ولی تظاهر و ریا کند. در این صورت، فعلش فعل خوب ولی خود او فاعل بدی است. چون بیگانه را به جای آشنا نشانده است. او خیال می کند ریا اصل او را که عقل باشد ارضا می کند؛ در حالی که دشمن را که وهم باشد راضی می کند، نه دوست را. از این رو در روایات و ادعیه، ما را از ریا پرهیز داده و به تقوا توصیه کرده اند. امام سجاد (علیه السلام) به خدای سبحان عرض می کند: «ولا تجعل شیئا مما أتقرب به فی آناء الیل و أطراف النهار ریاء و لا سمعة و لا أشرا ولا بطرا» (14)؛ خدایا! به من توفیق بده تا هیچ کاری را از روی ریا و سمعه انجام ندهم.
مرحله ی سوم آن است که انسان، زمام امور را به دست شهوت و غضب یا وهم نمی دهد تا گناه و ریا کند اما می خواهد نام نیکی از او بماند؛ چون اگر نام نیکی از او در این جهان بماند و او «زنده یاد» باشد بهتر از آن است که «سرای زرنگار» ی از او بماند. که البته این، مرحله ی نازله ی خیر است. چون او خود اصلی را فراموش کرده و خود فرعی را به جای او نشانده و به آن خود فرعی، دل بسته و سعی کرده است رضای آن را تأمین کند.
اگر کسی به مرحله ی والاتری بار یابد و بداند، بدون این که بخواهد دیگران ذکر جمیل او را بر زبان جاری کنند، دیگران چنین خواهند کرد، این حساب دیگری دارد؛چنان که خدای سبحان می فرماید: (وجعلنا لهم لسان صدق علیا) (15)؛ اما عالم بودن، غیر از قاصد بودن است، چنانکه خداوند گاهی ذکر جمیل کسی را منشور می سازد، بدون این که او عالم باشد. چنانکه در دعای کمیل آمده است: «وکم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته» (16). گاهی کسی می داند که خداوند، این لطف را اعمال می کند و به او ذکر جمیل می دهد، ولی گاهی او به قصد ذکر جمیل، کاری انجام می دهد؛ مانند این که می کوشد تابلویی به نام او باشد. البته هدفش خیر است و آن این است که دیگران به یاد او باشند و برای او طلب آمرزش و مغفرت نکنند؛ اما این مرحله نیز مرحله ای ضعیف است.
مرحله ی چهارم آن است که شخص در این فکر نیست که دیگران از او نام ببرند؛ گرچه می داند خدا ذکر جمیل می دهد. او کار را برای خدا انجام می دهد. و وقتی سخن از خدا مطرح می شود، ترس از جهنم و شوق به بهشت، مطرح است.
مرحله ی پنجم که بالاتر از همه ی مراحل گذشته است، مرحله ی محبت الهی و انس با خداست که انسان، کار را نه برای ذکر جمیل و یا خیر بودن کار و نه برای نجات از جهنم یا دستیابی به بهشت، بلکه برای رضا و محبت و لقای حق انجام دهد. همه ی این مراحل، چنانکه در مرحله ی بعد تبیین خواهد شد، به شناخت حقیقت انسان بر می گردد. اگر کسی حقیقت خود را بشناسد، آنچه که به حال او سودمند یا زیانبار است می شناسد و از زیانبار می پرهیزد و از سودمند، استفاده می کند.

خیانت به «خود»
از طرف دیگر، همان طور که غش و خسانت در اموال و حقوق و اعراض دیگران نارواست، قبل از هر چیزی، غش در امانت، محبت و صداقت، نسبت به خود «خود» انسان هم نارواست. همان گونه که انسان، موظف است با دیگران خیانت نکند، موظف است که با خود نیز خیانت نکند؛ بلکه این وظیفه نسبت به خود قبل از آن وظیفه است. اگر کسی شهوت و غضب را به جای عقل عملی، و وهم و خیال را به جای عقل نظری، نشانده باشد، غاصب است و به خود خیانت کرده است. این غش در معرفت است و اگر کسی در معرفت، خائن باشد، در عمل هم مبتلا به خیانت خواهد شد و رعایت حقوق «خود» را نخو
اهد کرد. از این رو دستورهای اخلاقی، در این زمینه فراوان است که به جان خود خیانت نکنید.

محبت به بندگان خدا
آنچه نسبت به «خود» گفته شد، نسبت به اعضای خاندان نیز باید رعایت کرد؛ مثلا انسان باید، در محیط خانواده، به پدر و مادر محبت کند؛ زیرا فرزندان از سویی نوجوان یا جوانند و سرگرم تشکیل زندگی هستند، هم طراوت دارند و هم توانایی و از سوی دیگر، پدر و مادر فرسوده اند و جاذبه ای برای آنان ندارند. از این رو دستور اکید دینی است که پدر و مادر، به ویژه در دوران سالمندی آنها، احترام بگذارید، ولی دین، به ما دستور نداده که به فرزندانتان مخصوصا در دوران نوزادی آنها علاقه مند باشید؛ چون علاقه نسبت به آنها هست و اگر دستور مجدد می آمد این علاقه، مضاعف و به جای این که راهگشا باشد راهزن می شد؛ ولی درباره ی پدر و مادر مخصوصا در دوران سالمندی آنها چون جاذبه ای در آنها نیست به ما دستور داده اند که آنان را رها نکنید: (و إما یبلغن عندک الکبر أحدهما أو کلاهما فلا تقل لهما اف) (17)؛ اگر پدر و یا مادر یا هر دو سالمند شدند، به آنها «اف» نگویید. درباره ی دنیا هم چنین است. محبت دنیا در کام همه ی ما چشانده شده است. از این رو به ما دستور نداده اند که به دنیا علاقه مند باشید؛ بلکه فرمان داده اند که علاقه ی به دنیا را تعدیل کنید.
درباره ی جامعه نیز به ما دستور داده اند که ملت را یک واحد بدانید و دیگران را هم مثل خود تلقی کنید و در مسائل اجتماعی هیچ سهمی برای دیگران، کمتر از سهم خود قائل نباشید.
ساقی به جام عدل بده باده تا گدا               غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
این از دشوارترین کارها اخلاق اجتماعی است که ما برای دیگران همان سهمی را قائل باشیم که برای خود قائلیم.
در نصوص دینی ما چند چیز به عنوان «سید الاعمال»، یعنی سرآمد کارها، شناخته شده است مانند: رعایت انصاف در رفتار و معاشرت با دیگران، برادری و برابری با دیگران و یاد مستمر خدا، چنانگه پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم به امیر المؤمنین (علیه السلام) می فرماید: «یا علی سید الأعمال ثلاث خصال: إنصافک الناس من نفسک، و مواساة الأخ فی الله عزوجل و ذکرک الله تبارک و تعالی علی کل حال» (18). جامعه با این اعمالی که سید سایر کارهاست شکل می گیرد و اسلام برای این که ما را به «سید الاعمال» برساند دستورهای رسمی داده است؛ اولا تا چهل خانه را، همسایه ی یکدیگر قرار داده و رعایت حقوق همسایگی را لازم شمرده است که البته این چهل خانه، چهل خانه ی هندسه ی فضایی است نه هندسه مسطح؛ بنابراین، کسانی که در آپارتمانها و برجها زندگی می کنند همان طور که چهل خانه در چهار جهت، همسایه دارند، چهل خانه در طبقات پائین و بالا نیز همسایه دارند. در این فضای وسیع، انسان موظف است شهری را زیر پوشش حقوق مجاورت خود بگیرد.
در همین فضا همسایه ی مسجد بودن نیز مطرح است که: «لا صلاة لجار المسجد الا فی المسجد» (19) همسایه های مسجد باید نماز را در آن بخوانند و اگر به جماعت در مسجد موفق نشوند، لااقل به صورت «فرادا» نماز را در مسجد بخوانند تا یکدیگر را در آن جا ببینید و با این کار، محبت و صفای متقابلی ایجاد شود. بعد از این که مردم، عادت کردند نماز پنجگانه را به جماعت بخوانند هفته ای یک بار، مردم یک منطقه در یک جا برای نماز جمعه حضور پیدا کنند و سپس به آنها دستور داده شده است سالی دو بار نماز عید فطر و قربان را با هم بخوانند.
این اجتماعات شبانه روز در نماز جماعتها و اجتماع هفتگی نماز جمعه، و اجتماع عمومیتر نماز عید فطر و عید قربان، سالی دو بار، زمینه را فراهم می کند تا کنگره ی عظیم حج، سالی یک بار انجام شود که در آن نه تنها مردم یک کشور، بلکه مردم کشورهای گوناگون در کنار هم جمع می شوند. به این ترتیب، این دین، ستون و همچنین پایه های اصیل خود را بر اساس انس و محبت با دیگران و تفکر اجتماعی تدوین و تنظیم کرده است و چنین جامعه ای هرگز نسبت به دیگران خیانت نمی کند. در حقیقت خیانت به دیگری فرع بر غش و خیانت به خود است. کسی که خود را شناخت هرگز به جامعه خیانت نمی کند و خیانت به مردم، یعنی خیانتهای اجتماعی از خیانتها ی فردی به مراتب بدتر است.

شانزدهم معرفت
محقق طوسی در «اوصاف الاشراف»، محور یک سلسله از فضایل اخلاقی را «محبت» می داند؛ در حالی که محور «معرفت» است، نه «محبت». سخن شریف ایشان این است که خداوند چون کریم و غفور است و اوصاف جمال و کمال دارد، زمینه ی امید فراهم می شود و با توجه به این که قهر و عذاب دارد، زمینه ی هداس و خوف و با توجه به این که کاری جز خیر انجام نمی دهد، زمینه ی حصول «رضا» را فراهم می کند و انسان به مقام رضا می رسد، و با توجه به این که او خیر محض و خیر خواه صرف است، شایسته نیست که ما بگوییم: ما از خود، پسند و نظری نداریم که این همان «تسلیم » است، و چون او مصالح و مفاسد ما را بهتر از خود ما می داند و می تواند آنها را برآورد، بهتر است که بر او توکل کنیم که این محبت، زمینه ی توکل را فراهم می کند.
این سخنها حق است، ولی در تحلیل نهایی می بینیم محور همه ی این احکام معرفت است، نه محبت. معرفت خدایی که دارای رأفت، رحمت و کرم و بخشش است، زمینه ی امید را فراهم می کند و وقتی بدانیم که او قهر، غضب و جهنم دارد و تبهکار را مجازات می کند، این «معرفت» زمینه ی ترس را فراهم می کند و این ترس، نعمت بسیار خوب و سازنده ای است و تنها مربوط به عذاب جهنم نیست. انسان وقتی بداند همه ی کارها به دست «رب العالمین» است و اگر به بیراهه برود، مجازات می شود، به بیراهه نمی رود. پس چنین ترسی، عامل نجات در دنیا نیز هست.
از آن جا که جهان بر اساس نظم حرکت می کند و همه موجودات به سمت حقند: (إلی الله المصیر) (1) گناه و طغیان در جهت خلاف، شنا کردن است؛ زیرا هیچ موجودی در جهان، گناه نمی کند و همه در مسیر اطاعت حقند، چنانکه قرآن کریم می فرماید: (فقال لها وللأرض ائتیا طوعا أو کرها أتینا طائعین) (2)؛ خداوند به آسمان و زمین فرمود: خواه ناخواه به دستور من، حرکت کنید و به طرف من بیایید. آنها گفتند: ما خواهانیم و با طوع و رغبت می آییم. بنابراین، همه ی ذرات عالم به سمت کمال در حرکت هستند و مسیر امر الهی را می پیمایند و انسان وارسته هم همراه با این قافلهی جهانی به سمت حق اقتفال و ارتحال می کند. از این رو در نماز هم می گوید: (إیاک نعبد و إیاک نستعین). معنای این «نعبد» که «متکلم مع الغیر» است تنها این است که من و سایر انسانها تو را عبادت می کنیم، بلکه به این معناست که من و سایر موجودات جهان تو را عبادت می کنیم.
پس اگر کسی بخواهد گناه کند، یعنی بر خلاف مسیر همه موجودات حرکت کند، همه موجودات علیه او قیام می کنند و از این رو ممکن نیست کسی خلاف بکند و به مقصد برسد و چون چنین است انسانی که به این نظم معتقد است و می داند همه پس اگر کسی بخواهد گناه کند، یعنی بر خلاف مسیر همه موجودات حرکت کند، همه موجودات علیه او قیام می کنند و از این رو ممکن نیست کسی خلاف بکند و به مقصد برسد و چون چنین است انسانی که به این نظم معتقد است و می داند همه در مسیر اطاعت از «رب العالمین» حرکت می کنند، به بیراهه نمی رود؛ زیرا می ترسد بالاخره سرکوب شود. به این ترتیب این «معرفت»، زمینه ی پیدایش خوف را فراهم می کند.
همچنین اگر کسی بداند که اولا خودش به بسیاری از امور احتیاج دارد و ثانیا نمی داند به چه چیزی محتاج است و ثالثا بر فرض هم متعلق نیاز خود را بداند همه ی علل و اسباب در اختیار او نیست و از فراهم کردن آنها عاجز است و رابعا بر فرض هم که غیر خدا عاجز نباشد ولی گاهی در انجام کار بخل می ورزد، با آشنایی به این اصول، یک سالک عارف کارهای خود را به کسی واگذار می کند که همه ی مصالح او را بهتر از او می داند؛ توان تحصیل همه ی آنها را دارد؛ عجز و جهل در او نیست و بخل هم ندارد و آن خداست.
پس معرفت خدا با این اوصاف و اسماء، زمینه ی توکل را فراهم می کند و چون می داند خداوند، تنها رب او نیست بلکه رب العالمین است و باید کل جهان را تنظیم و اراده کند، در نتیجه ممکن است بعضی از حوادث در ذائقه ی او تلخ بیاید، ولی چون معتقد است که:
«ففی نظام الکل کل منتظم» (3)؛ یعنی «که هر چیزی به جای خویش نیکوست». از این رو راضی به قضای الهی است و این معرفت، زمینه ی رضا را فراهم می کند. همچنین رجاء، اراده، شوق، محبت، عشق، تسلیم و ... همه محصول معرفت است. بنابراین، آنچه را که محقق طوسی (قدس سره) در محود «محبت» ذکر کرده اند باید در محور «معرفت» ذکر شود؛ البته تأثیر معرفت در احکام مزبور وقتی است که به نصاب محبت برسد و گرنه بر صرف علم بدون ایمان و مجرد معرفت بدون محبت چنان آثاری یا اصلا مترتب نمی شود یا بر فرض ترتب، چندان سودمند نخواهد بود.

مراتب معرفت
معرفت که یکی از منازل سیر سالکان است درجاتی دارد؛ زیرا معرفت یا تقلیدی است، یا برهانی و یا شهودی. گاهی معرفت بر اساس تقلید محض است و آن در جایی است که شخص، قدرت اقامه برهان بر معارف ندارد؛ همان طور که از «شهود» نیز محروم است، ولی به کسانی که سخن آنان حجت است مانند انبیا و اولیا (علیهم السلام) اعتماد دارد. در اصول دین، بعد از اصل اثبات صانع و پذیرش مسئله وحی و رسالت که به برهان اجمالی حاصل می شود، بقیه آنچه را که متوقف بر عقل نبوده و اعتماد بر نقل مستلزم دور نیست می توان به صورت تقلیدی از اولیای معصوم (علیهم السلام) دریافت کرد و سخن معصوم در این زمینه، حجت است. به همین جهت توده ی مردم فتوای کسانی را که با سخنان معصومین (علیهم السلام) آشنا هستند و برای دیگران نقل می کنند، می پذیرند؛ زیرا آرای آنان با واسطه به وحی بر می گردد.
بنابراین، ایمان کسی که به اعتماد سخنان اولیا و جانشینان آنان از خدا و اسمای حسنا او و بهشت و جهنم با خبر است تقلیدی است. البته مقلد باید در خود تقلید، محقق باشد؛ تقلید هم درجاتی دارد چون معرفت مقلد، نسبت به مرجعی که این سخنان را از او دریافت می کند گوناگون است. پس نازلترین مرتبه ی معرفت، که شاید از آن به عنوان «معرفت» یاد نشود، معرفت تقلیدی است. ولی به هر حال نخستین گام، آگاهی اجمالی و علم بسیط است و معرفت استدلالی و شهودی، که هر گدام مراتب و درجاتی دارد، در مراحل بعد قرار دارد. پس معرفت انسانی که اهل سیر و سلوک است گاهی تقلیدی است، گاهی برهانی و گاهی عرفانی و شهودی.
از باب تشبیه «معقول» به «محسوس» می توان گفت: کسانی که می خواهند درباره ی آتش اطلاعاتی داشته باشند، سه دسته اند: گروه اول اصلا آتش را ندیده و اثر آن ره هم احساس نکرده اند؛ ولی به قول عده ای اعتماد می کنند که می گویند آتشی موجود است یا شعله آتش را می بیند، ولی جرم گداخته را نمی بیند. گروه دوم کسانی هستند که خود آن جرم گداخته را ببینند، نه این که تنها شعله را ببینند و از آن پی به آتش ببرند. اگر خود آتش را دیدند علم آنان «عین الیقین» است.
گروه سوم کسانی هستند که در آتش می افتند و مانند آهن گداخته در آن محو می شوند. آهن که به آتش نزدیک می شود، کسب حرارت می کند، ولی گداخته نمی شود؛ اما وقتی در آتش افتاد گداخته می شود و خود، کار آتش را انجام می دهد که در این حال «حق الیقین» حاصل می شود. بنابراین، مشاهدات نیز، مراتب دارد. کسی که با مشاهده ی شعله، پی به آتش می برد، عین الیقین ضعیفی دارد، اما کسی که با مشاهده ی جرم گداخته، پی به آن می برد عین الیقین قویتری دارد.
حال که «مثال»، روشن شد نوبت به «ممثل» می رسد. انسان گاهی از راه تقلید به خدا و اسمای حسنای او یا بهشت و جهنم آگاهی پیدا می کند و کاهی از راه برهان. ولی گاهی گذشته از اینها اهل بینش نیز هست؛ یعنی آثار، نشانه ها و فواید الهی را می یابد و در درون قلب خود احساس می کند که خدایی که با اوست با او سخن می گوید و تنها اوست که می تواند مشکل ا.و را حل کند. آنگاه محب خدا می شود؛ از این رو به جای این که در برابر دیگران کرنش کند در پیشگاه خدا سجده می کند و به جای این که چشمش به دست دیگران باشد به مخزن غیب خداست. گاهی از این نیز بالاتر می رود؛ یعنی نه تنها آثار خدا را می بیند و از آن طرفی می بندد بلکه کم کم به مرحله ای می رسد که خود را منشأ اثر، می بیند، و شهود چنین منشاء بودنی به عنوان شهود مظهریت خداست بدون کمترین استقلال از خود.
البته بین مثال و ممثل فرقی وجود دارد چون آهن هنگامی که در آتش می رود، گداخته می شود و کار آتش را می کند، ولی هرگز نمی توان به ذات اقدس اله آن گونه راه پیدا کرد که آهن به آتش راه پیدا می کند و در آن گداخته می شود؛ زیرا اولا: معرفت خدا به مقدار سیر و سلوک، ممکن است. ثانیا: هر مقدار که عارف از خدا، آگاهی داشته باشد در عین حال اعتراف دارد که نمی تواند خدا را آن گونه که هست بشناسد. درباره ی خدا «اعتراف» باید ضمیمه ی معرفت بشود؛ یعنی اگر سخن از «عرفت الله سبحانه بفسخ العزائم وحل العقود و نقض الهمم» (4) و مانند آن است، سخن از «ما عرفناک حق معرفتک» (5) هم هست.
ثالثا: قلمرو عجز، بیش از منطقه ی معرفت است؛ یعنی باید به این حقیقت اعتراف کرد که آن مقداری که ما نشناخته ایم و نمی توانیم بشناسیم بیش از مقدار شناخته شده است، بلکه قابل قیاس با آن نیست؛ زیرا آن مقداری که ما نشناخته ایم اگر معادل همین مقداری باشد که ما شناخته ایم معنایش محدود بودن خداست؛ زیرا این مقداری که شناخته ایم محدود است، و آن مقدار که معادل این محدود است، یعنی آنچه که شناخته ایم محدود خواهد بود و مجموع دو محدود، محدود استف نه نامحدود و چون خدا نامحدود است، بنابراین، باید پذیرفت که قلمرو جهل و عجز، بیش از منطقه ی علم و آگاهی است؛ یعنی مقدار مجهول به قدر نامتناهی است. از این رو مثال با ممثل فرقهای فراوانی دارد، ولی به هر تقدیر مثال می تواند تا حدودی درجات و مراحل عرفانی را تشریح کند.

دعوت قرآن به معرفت
قرآن، راههای اخلاقی را از همان معارف اولی شروع و به رفتار، گفتار و نوشتار ختم می کند. یکی از مهمترین علل و عوامل اخلاقی، شناخت و پیروی از معرفت است. یک فرد یا جامعه وقتی متخلق به اخلاق الهی خواهد بود که هم در شناخت حق از باطل وهم در پیروی از حق، انجام کار حسن، پرهیز از باطل و ترک کار قبیح، مستقیم باشد. اگر انسانی در این گونه از امور مستقیم و استوار نباشد، در هر بخشی نتیجه ی خاص آن بخش را به عنوان اثر سوء به همراه دارد؛ مثلا، اگر کسی در جهان بینی و شناخت هست و نیست، مستقیم و استوار نباشد و تماشاگر صحنه ی نبرد اندیشه ها باشد و قدر داوری و قضاء بین آنها را نداشته باشد، سرانجام اهل سفسطه خواهدشد؛ زیرا می بیند آراء جهان بینان در نفی و اثبات، متناقض است و او هم قدرت تشخیص و داوری ندارد و بنابراین، متحیر خواهد شد و این تحیر، محصولی جز سفسطه ی سوء نخواهد داشت. سوفیستها نوعا از این تحیر، سر از سفسطه در آورده اند.
همچنین اگر کسی در معرفت، استوار و مستقیم نباشد، در مسائل تاریخی وقتی نقلهای متناقض و متضاد را می بیند، چون قدرت تحلیل و داوری ندارد و فاقد نیروی تشخیص است، گرفتار تحیر خواهدشد و این تحیر مایه ی بی اعتمادی او می شود. همچنین در مسائل فقه، حقوق و مانند آن چون از یک طرف، آراء متضارب و متناقص را می بیند و از طرف دیگر، قدرت تحلیل ندارد، نسبت به مسائل حقوقی و فقهی بی اعتنا می شود و می گوید اختلاف اندیشمندان حقوق و فقه نشانه ی آن است که این علم، به واقعیتی تکیه نکرده است؛ در نتیجه نسبت به حلال، حرام، واجب، مستحب و مکروه خدا و هم چنسن نسبت به حقوق بی اعتنا می شود.
همچنین در مسائل اخلاقی وقتی قدرت داوری و تشخیص حسن و قبح نداشته باشد و آراء متنوع را از صاحبان فن اخلاق بشنود و اعمال گوناگون را از افراد مختلف ببیند، نسبت به مسائل اخلاقی بی تفاوت می شود؛ مخصوصا اگر ببیند کسانی که در جامه ی زهد و کسوت تقوایند دستشان به گناه و دامنشان به تباهی، آلوده است؛ یعنی از یک طرف، افراد «صالح» دا می نگرد و از طرف دیگر، افراد «طالح» را می بیند و قدرت تشخیص هم ندارد. غرض آن که گرایش به سفسطه ی در جهان بینی، بی اعتمادی در مسائل تاریخی، بی اعتنایی در مسائل فقهی و حقوقی و اخلاقی و در رشته های گوناگون دیگر، همه و همه، ناشی از ضعف داوری و فقدان دین که عهده دار تهذیب نفوس و تزکیه ی ارواح است و مهمترین هدف آن، انسان سازی است برای پرهیز از این سوء تشخیص، در طلیعه ی همه ی فضایل ما را به سوی معرفت دعوت کرده است. در قرآ« کریم، خطر سفسطه یا سوء ادراک بازگو و راه نجات از آن هم کاملا ارائه شده است. از این رو ذات اقدس خداوند علم و معرفت و پرهیز از جهل را لازم کرده و در تصدیق و تکذیب، معیار را معرفت صادق و صالح دانسته است. از این رو گاهی خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم می فرماید: (فاعلم أنه لا إله إلا الله و استغفر لذنبک) (6) و این گونه، دستور فراگیری علم و آگاهی به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم می دهد تا امت آن حضرت به او که اسوه ی علم و معرفت است، تأسی کنند و عالم و عارف شوند. گاهی هم دستور عمومی علم آموزی می دهد: (واعلموا أن الله یحول بین المرء وقلبه) (7)، (اعلموا أن الله یحی الارض بعد موتها) (8)، (اعلموا أنما الحیوة الدنیا لعبو لهو)(9). این یک سلسله از آیات قرآنی است که مستقیما دعوت به علم و معرفت کرده است.
بخش دیگر، آیاتی است که می فرماید: اگر شما چیزی را محققانه و عالمانه بررسی نکرده اید از آن پیروی نکنید و این هم جزو حکمت الهی است. در سوره ی مبارکه ی «اسراء» بعد از بیان بسیاری از احکام و حکم، می فرماید: (لا تقف ما لیس لک به علم إن السمع و البصر والفؤاد کل أولئک کان عنه مسئولا) (10)؛ سپس می فرماید: (ذلک مما أوحی إلیک ربک من الحکمة) (11). خدای سبحان خود را به عنوان حکیم و معلم حکمت معرفی می کند: (وإذ علمتک الکتاب و الحکمة) (12)، یا می فرماید: رسول من، معلم حکمت است: (ویعلمهم الکتاب و الحکمة) (13).
برخی از مصادیق حکمت را هم در سوره ی مبارکه ی اسراء مشخص می کند که یکی از آنها «پیروی آگاهانه» و پرهیز از «پیروی جاهلانه» است، چنانکه در بخش دیگری مسئله ی تکذیب جاهلانه را هم طرد و نهی می کند و می فرماید: (بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ولما یأتیهم تأویله) (14)؛ اینها چیزی را نمی دانند و برای آنان، حل نشده است تکذیب کرده اند؛ یعنی همان طور که تصدیق جاهلانه نا بجاست: (ألم یؤخذ علیهم میثاق الکتاب أن لا یقولوا علی الله إلا الحق) (15)، تکذیب جاهلانه نیز ناصواب است و انسان چه در بعد اثبات و تصدیق و چه در بعد سلب و تکذیب باید محقق باشد. قرآن کریم با این سلاحها یعنی از راههای دعوت به علم و معرفت، نهی از پیروی جاهلانه و منع از تصدیق و تکذیب جاهلانه، افراد را محقق تربیت می کند.

دعوت معصومان به معرفت
اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) نیز فرد و جامعه را به فراهم کردن پایگاه عمیق فکری فراخوانده اند و بیان نورانی و معروف امیرالمؤمنین علی بن ابی طالبی (علیه السلام): «الناس ثلاثة: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع، أتباع کل ناعق، یمیلون مع کل ریح، لم یستضیئوا بنور العلم ولم یلجؤوا إلی رکن وثیق» (16)، ناظر به همین است؛ یعنی، مردم سه دسته اند: یا عالم ربانی اند یا متعلم و در مسیر نجات هستند و یا مانند مگسهای کوچکی هستند که پیرو بادند و هر صدایی آنان را جذب می کند و استقلال ندارند. آنان از نورانیت معرفت و آگاهی طرفی نبستندو روشنی نگرفته اند. یعنی این گروه در بخش نظر، اهل معرفت نیستند و در بخش عمل، پایگاه و تکیه گاه استواری ندارند.
دعای شریف «مکارم الأخلاق» از همین جا شروع می شود و این دعا ی بلند چنین می رساند که هدف دعا، تنها بخشایش گناه و دریافت اجاره ی ورود به بهشت نیست، بلکه بخشهای فراوانی ار آن برای فراهم کردن پایگاههای عمیق علمی و عملی است؛ در دعای مزبور، امام سجاد (علیه السلام) از خدا می خواهد تا او را آگاه، عارف، اهل تشخیص و تحقق کند و از تقلید صرف، تحجر و جمود برهاند. طلیعه ی مزبور این است: «اللهم صل علی محمد و آله وبلغ إیمانی أکمل الإیمان واجعل یقینی أفضل الیقین وانته بنیتی إلی أحسن النیات و بعملی إلی أحسن الأعمال. اللهم وفر بلطفک نیتی و صحح بما عندک یقینی واستصلح بقدرتک ما فسد منی» (17)؛ یعنی خدایا نخست، درور و تحیت خاصه ای را بر عترت طاهرة، محمد و آل محمد صلی الله علیه واله وسلم نازل فرما و آنگاه، ایمان مرا به کاملترین مراحل ایمان، یقین مرا به برجسته ترین و فاضلترین درجه ی یقین، نیتم را به برترین درجه ی نیت و عملم را به برجسته ترین اعمال برسان و با لطف خودت نیت مرا تکمیل و یقین مرا تصحیح و آنچه از من فاسد است تو با قدرتت اصلاح کن.
ایمانی که در آغاز این دعا آمده است ایمان، نشئت گرفته از علم و عمل است؛ زیرا در ایمان دو گره یا عقد، لازم است: اول گره و عقدی است که بین موضوع و محمول علمی در قضایا برگزار می شود و از این جهت به قضیه، «عقد» می گویند که موضوع و محمول در آن به هم گره می خورد. دوم این که محصول قضیه که ثمره ی همان عقد اول است، با روح انسان آگاه به آن قضیه، گره می خورد و نفس وی به آن مطلب، «معتقد» می شود.
بنابراین، «عقیده» عبارت از برقراری عقد و گره بین نفس انسان و بین محصول قضیه ی علمی است. ممکن است کسی به مطلبی عالم باشد، ولی به آن مؤمن نباشد؛ یعنی چیزی را بداند ولی آن را باور نکند؛ مانند عالم بی عمل یا پزشکی که ضرر شراب را می داند ولی تن به نباهی شرب خمر می دهد یا جرم شناس و حقوقدانی که از زشتی جرم آگاه است ولی حقوق باور نیست یا فقهی که فقه باور نیست. از این جهت برای باور، یک عقد و گره دوم، لازم است که بین جان انسان آگاه و بین عصاره ی آن قضیه ی علمی برقرار شود. این عقد دوم را که بعد از علم و عقد اول است؛ «ایمان» می نامند.
انسان، معرفت، یقین و نیتی دارد و نیت هر کسی به اندازه ی یقین او و یقین وی به اندازه ی معرفت اوست. یعنی اول چیزی را می فهمد و سپس آن را باور می کند و آنگاه درباره ی آن مصمم می شود. وقتی انسان می تواند روح طاهر و متخلق داشته باشد که این مبادی اولیه برای او حل شده باشد.

هفدهم: یقین
عرفان و معرفت تا به مرحله ی یقین نرسد، از منازل ابتدایی سالکان کوی حق است؛ اما وقتی به مرحله ی یقین رسید منازل و مراحل آن یکی پس از دیگری پیموده می شود؛ زیرا خود یقین دارای سه مرحله ی «علم الیقین» و «حق الیقین» است. گرچه برای معرفت درجاتی ذکر شده است، ولی بخشی از درجات معرفت، جزو محدوده ی یقین به شمار می آید.
«یقین» همان جزم مطابق با واقع است؛ یعنی معرفت به گونه ای است که چون مطابق با واقع است جهل در آن راه ندارد و چون تردید پذیر نیست، جزمی است. البته یقین بسیار کم است و کمترین رزقی که بین بندگان تقسیم شده، یقین است، چنانکه امام رضا (علیه السلام) می فرماید: «لم یقسم بین العباد شیء أقل من الیقین» (1) و هر کسی به مقام یقین نمی رسد. ممکن است انسان گاهی ظن متراکم را یقین بپندارد؛ زیرا بعضی از گمانها خیلی قوی است و دیر از بین می رود و دوام دارد؛ اگر چه، شبهه در آن نفوذ می کند و ضرورت ندارد. بنابراین، معرفتهای ظنی یقین نیست. یقین آن است که شبهه پذیر و نیز زوال پذیر نباشد. به این مرحله ی از معرفت، «یقین» گفته می شود.

علم الیقین و حق الیقین
قرآن کریم، علم الیقین را پلی برای عین الیقین قرار داده، می فرماید: (کلا لو تعلمون علم الیقین* لترون الحجیم) (2)؛ اگر به مرحله ی علم الیقین برسید، ره توشه ای دارید که شما را به عین الیقین آشنا می کند. معنای آیه این نیست که شما بعد از مرگ به عین الیقین می رسید؛ چون بعد از مرگ، همه افراد، اعم از عارف، عامی، ملحد و موحد به عین الیقین می رسند؛ زیرا وقتی ملحد را به جهنم می برند و آتش را به او نشان می دهند، می گویند: (أفسحر هذا أم أنتم لا تبصرون) (3)؛ در دنیا می گفتید پیامبر ساحر است ولی اکنون که جهنم را می بینید آیا باز هم مدعی سحرید؟ در آن روز ملحدان هم می گویند: (ربنا أبصرنا و سمعنا فارجعنا نعمل صالحا إنا موقنون) (4). پس این که خدا در قرآن می فرماید: (کلا لو تعلمون علم الیقین* لترون الحجیم)، ناظر به قبل از مرگ و دنیاست؛ یعنی، شما مادامی که در دنیا هستید اگر به علم الیقین برسید، می توانید جهنم را ببینید.
ذکر جهنم در این آیه ی شریفه به عنوان مثال است و انتخاب این مثال برای آن است که قرآن بر «انذار» تأکید بیشتری دارد تا «تبشیر»، از این رو اگر کسی علم الیقین داشته باشد، بهشت، صراط، حساب، میزان و خود صحنه ی «ساهره ی» قیامت را هم می تواند ببیند. بنابراین، در حقیقت، معنای آیه ی کریمه ی مذکور این می شود که: «کلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجنة و الصراط و الکوثر و المیزان . تطایر الکتب و انطاق الجوارح و الساهرة و... ».
بالاتر از علم الیقین مقام «حق الیقین» است. حق الیقین آن است که انسان نه تنها شاهد حق باشد بلکه عین شهود حق قرار گیرد، «فانی» از غیر و «باقی بالله» شود، از خود چیزی نداشته باشد و در معرفت الهی غرق شود. حق الیقین یعنی یقین حقی که بالاتر از آن در بخش معرفت نمی توان فرض کرد: (وإنه لحق الیقین) (5).

سرمایه ی یقین
همان گونه که در اجرام طبیعی و امور حسی، بعضی پاک و برخی نا پاک است، در خاطرات نفسانی نیز چنین است. آنچه به توحبد الهی و رضای به قضای حق، تفویض و تسلیم و توکل منتهی می شود، جزو خاطرات پاک است و روحی که متصف به آنهاست، پاک خواهد بود و آنچه انحراف از توحید را به همراه دارد، از خاطرات ناپاک بوده روح مبتلای به آن هم ناپاک خواهد بود.
یکی از برجسته ترین خاطرات پاک روح، یقین است. کسی که به مبدأ و معاد و اسما و صفات الهی یقین داشته باشد، از گزند خاطرات آلوده می رهد و به فیض خاطرات پاک نایل می شود.
رسول گرامی صلی الله علیه واله وسلم می فرماید: «کفی بالیقین غنی و بالعبادة شغلا» (6)؛ برای روح، بهترین توانگری یقین و بهترین کار عبادت است، انسان متقین، تواناست و چیزی او را از پا در نمی آورد و با داشتن سرمایه ی یقین می تواند بسیاری از امور علمی و عملی را کسب کند.
غنا و توانگری در سایه ی مال نیست، بلکه در سایه ی یقین به قضا و قدر است. ممکن است کسی توانگر مالی باشد، ولی چون دارای یقین نیست، در فقر شک و تردید و دلهره بسوزد و ممکن است کسی توانگر مالی نباشد، ولی براثر یقین، دارای روحی آرام و نفسی مطمئن باشد و چیزی او را نلرزاند. در دعای شریف کمیل آمده است که «طاعته غنی» (7) این طاعت از یقین نشئت می گیرد. پی کسی که یقین دارد، قهرا اطاعت هم می کند و در نتیجه توانمند هم خواهد بود.
ذیل این آیه ی که ذات اقدس اله از زبان ابراهیم خلیل (علیه السلام) می فرماید: (رب أرنی کیف تحیی الموتی قال أولم تؤمن قال بلی ولکن لیطمئن قلبی) (8) در روایتی آمده که از حضرت امام رضا (علیه السلام) پرسیدند: آیا حضرت ابراهیم تردید داشت؟ امام رضا (علیه السلام) فرمودند: نه، حضرت ابراهیم یقین داشت، لیکن یقین بیشتر طلب کرد: «أکان فی قلبه شک؟ قال: لا، کان علی یقین ولکنه أراد من الله الزیادة فی یقینه» (9). چون یقین هم درجاتی دارد و از این رو توانگری درجاتی دارد. «أغنی الأغنیا» خداوند متعال است و یقین خدا از هر یقینی بالباتر است. گرچه یقین او شهودی و حضوری است و حصولی نیست، چنانکه عنوان یقین، به خداوند اسناد داده نشد، ولی چون علم او از همه ی علوم بالاتر است، یقین او هم از همه ی یقینها بالاتر است.
درباره ی سیره ی امام سجاد (علیه السلام) گفته شده است: «کان علی بن الحسین (علیهما السلام) یطیل القعود بعد المغرب، یسئل الله الیقین» (10)؛ تعقیب را بعد از نماز مغرب طولانی می کرد و زیاد می نشست و از خدا در خواست یقین می کرد. این که می بینیم مصیبتهای سنگین برای این خاندان پیش می آسد و آنان تحمل می کنند، برای آن است که توانمند و توانگریشان در سایه ی یقین آنهاست؛ چون می دانند چیزی از آنان کم نمی شود و می دانند که عاقبت از آن اهل تقوا و یقین است.
امیر المؤمنین (علیه السلا») معیار سود و زیان را آخرت می داند و می فرماید: «إعملوا أنه لا یصغر ما ضر یوم القیامة لا یصغر ما ینفع یوم القیامة فکونوا فیما أخبرکم الله کمن عاین» (11)؛ چیزی که در قیامت ضرر دارد، یا نافع است، کوچک نیست. بنابراین، بررسی بزرگ و سودمند بودن چبزب یا کوچک و زیانبار بودن آن، باید با ترازوی قسط و عدل معاد صورت گیرد، نه با ترازوی دنیا. نیز آن حضرت می فرماید: مطالبی را که دین به شما آموخته و خودا و معصومان به شما می گویند، به منزله ی یقین و مشهود بدانید.
ضرب المثل معروف «شنیدن کی بود مانند دیدن» از بیان نورانی امیر المؤمنین (علیه السلام) اقتباس شده که فرمود: «لیس العیان کالخبر» (12) دیدن و شنیدن یکسان نیست؛ ولی اگر معصوم (علیه السلام) به انسان خبر دهد و راه یقین را هم به او بیاموزد، انسان می تواند بکوشد به مرحله ی بالاتر، که خود «دیدن» است، می رسد.

آثار یقین
برای این که انسان به مقام رفیع یقین بار یابد، باید تسلیم محض خداوند باشد؛ زیرا کسی که به مقام، بار می یابد در قلب او جز خواسته ی خدا چیزی نیست و اگر در قلب کسی جز خواسته ی خدا نباشد، کم کم مفهوم و معقولش، مشهود و خبر و گزارشش، معاینه می شود.
گروهی به حضور پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله وسلم مشرف شدند؛ حضرت از آنان پرسید: در چه حالی هستید؟ عرض کردند: ما «مؤمن» هستیم. سپس آن حضرت پرسید: حقیقت ایمان چیست؟ عرض کردند: اهل رضا به قضای الهی، تفویض (13) و تسلیم امر خداییم.
حضرت فرمودند: «علماء حکماء، کادوا أن یکونوا من الحکمة أنبیاء، فان کنتم صادقین فلا تبنوا ما لا تسکنون ولا تجمعوا ما لا تأکلون واتقوا الله الذی إلیه ترجعون» (14)؛ عالمان الهی و حکیمان دینی هستید، به گونه ای که حکمت شما نزدیک است به مرحله ی نبوت برسد و اگر راست می گویید که اهل تفویض، تسلیم و رضایید، چیزی را که در آن سکونت نمی کنید، نسازید و چیزی را که نمی خورید، ذخیره و پس انداز نکنید، شما که انباردار نسل آینده نیستید! سر مذموم و زشت بودن ذخیره آن است که انسان به پس انداز خود اطمینان پیدا می کند و به آنچه که در مخزن الهی است وثوق ندارد، در حالی که خداوند، وعده ی رزق داده است و چنین نویدی حتما مؤثر است؛ زیرا هم مخزن الهی نفاد ناپذیر است و هم خداوند از خلف عهد و تخلف وعد مصون است.

هجدهم: سکون
سالک وقتی به مرحله ی یقین رسید، می آرمد و چیزی او را مضطرب نمی کند. زیرا مشاهده می کند و می یابد که کارگردان جهان هستی خداست و او قائم به قسطی است که بر محور قسط و عدل، جهان را اداره می کند و یرایر کار او حکمت است؛ نیز می یابد که اگر خود را به او بسپارد، بهره می برد. از این رو خود را به او وا می گذارد و آنگاه به «طمأنینه» می رسد، اضطرابها از او رخت بر می بندد و می آرمد.
اقسام سکون
سکون دو قسم است: سکون قبل از حرکت که مذموم است و سکون بعد از وصول که بسیار ممدوح است، چنانچه در حرکتهای ظاهری نیز همین گونه است. کسی که اهل تلاش و کوشش و حرکت نیست، در گوشه ای آرمیده و ساکن است؛ یعنی اصلا حرکت نکرده است؛ اما کسی که حرکت کرده و به مقصد رسیده، مقصود خود را در مقصد می یابد در آن جا آرام می شود. سکون قبل از حرکت تحجر، رکود، جمود و غفلت است ولی سکون بعد از حرکت، وصال، شهود، طمأنینه و امن است.
قرآن کریم از کسی که حرکت نکرده و در راه تهذیب روح قدم ننهاده است و بی خبر از همه جا، امنیت کاذبی دارد مذمت می کند: (فلا یأمن مکر الله إلا القوم الخاسرون) (15) و از آنها به عنوان کسانی که خسارت دیده و سرمایه را باخته اند و خود را در امان می بیند و نمی دانند کار به دست دیگری است یاد می کند. این همان، سکون قبل از حرکت است.
اما کسی که غافل نیست و می فهمد مقصدی هست و راه رسیدن به آن مقصد را با ارشاد راهنمایان الهی طی می کند و به مقصد می رسد و مقصود خود را مشاهده می کند، می آرمد و مطمئن می شود. این احساس آرامش و امنیت همان طمأنینه ای است که قرآن کریم درباره ی آن می فرماید: (ألا بذکر الله تطمئن القلوب) (16) و در جای دیگر نیز می فرماید افراد مطمئن از امنیت صادق برخوردارند: (الذین آمنوا ولم یلبسوا إیمانهم بظلم أولئک لهم الأمن وهم مهتدون) (17)، (ألا إن أولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون) (18). این، امنیت و سکون بعد از وصول است.

اضطراب در اثنای حرکت
قرآن حکیم همان طور که درباره ی سکون قبل از حرکت و سکون بعد از وصول سخنی دارد، در مورد اضطراب اثنای حرکت که زمینه ی سکون و آرامش را فراهم می کند هم سخن می گوید.
کسانی که در راهند، چون می دانند راهزن خطرناکی بر سر راهشان کمین کرده است: (لأقعدن لهم صراطک المستقیم) (19)، مضطربند. آنها می دانند انسان سالک جنگ تنگاتنگ با ابلیسی دارد که با هسچ کسی از سر صلح و صفا سخنی نگفته و نمی گوید. او نسبت به همه «عدو مبین» است و حیله های فراوان و دامهای بی شماری دارد و هر کسی را با دام مناسب شکار می کند: (لقد أضل منکم جبلا کثیرا أفلم تکونوا تعقلون) (20). او هر کدام از عالمان، زاهدان، عابدان، تاجران، زنان، مردان، جوانان و نوجوانان، سالمندان فرتوت، مسئولان و مردم را با دام مخصوصی شکار می کند و بنابراین، سالک راه خود باید قهرمانی باشد تا بتواند در این جهاد اکبر پیروز شود. این جنگ، جنگ کوچک نیست تا با (کم من فئة قلیلة غلبت فئة کثیرة بإذن الله) (21) پایان پذیرد، بلکه جنگ بزرگی است که تنها با عنایت الهی باید به پیروزی برسد. از این رو چون چنین دشمنی با «خیل» و «رجل» خود در مقابل، صف آرایی کرده و گفته است: (لأزینن لهم فی الأرض و ?أغونهم أجمعین) (22)، (لأضلنهم و لأمنینهم و لا مرنهم) (23). انسان سالک در اضطراب است که با این دشمن نیرومند اهل نبرد چگونه جنگ تنگاتنگ کند.
از طرف دیگر آیات فراوانی دلالت دارد که شیطان، همانند «کلب معلم» است و با همه ی قدرت و عدواتی که دارد، تابع دستور تکوینی حق است، گرچه تشریعا تبهکار است: (إنا أرسلنا الشیاطین علی الکافرین تؤزهم أزا) (24)، (إنا جعلنا الشیاطین أولیاء للذین لا یؤمنون) (25).

سکون بعد از اضطراب
انسان سالک در اوایل امر از یک سو، هراسناک است و می لرزد و از سوی دیگر، وقتی خود را به بارگاه قدس خداوند نزدیک می بیند جلال و شکوه خدا او را مرعوب می کند؛ اما وقتی از منطقه ی خطر گذشت و به محور امن رسید، کم کم اضطرابش فرو می نشیند و می آرمد: (إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم و إذا تلیت علیهم آیاته زادتهم إیمانه و علی ربهم یتوکلون) (26). این تپش دل و اضطراب قلب، به تین جهت است که انسان مؤمن خدا را، هم به عنوان مبدأ «قهر» می شناسد و هم به عنوان مبدأ «مهر»، و می ترسد مبادا از دستور او تخلف کند و از قهر او در امان نباشد. در سوره ی مبارکه ی «زمر» می فرماید: (تقشعر منه جلود الذین یخشون ربهم ثم تلین جلودهم و قلوبهم إلی ذکر الله) (27)؛ مؤمنان و سالکان، کسانی هستند که در ابتدا هنگامی که آیات الهی بر آنها تلاوت می شود و نام خدا برده می شود، پوستهایشان می لرزد و مضطرب می شوند و سپس تن و جان آنان می آرمد و مطمئن می شود.
آنچه درباره ی برخی امامان (علیهم السلام) نقل شده است که در هنگام نماز پهلویشان از شدت هراس می لرزید ولی کم کم آرام می شدند، یا در هنگام لبیک گفتن، صدایشان در گلو می شکست و اشک از چشمانشان فرو می ریخت ولی بعد در اثنای مناسک، آرام می شدند، این دو حالت بر اساس دو منزلتی که در آیات مذکور سوره ی زمر بیان شده است.
مهمانی که به جاییی نا آشنایی می رود، ابتدا مضطرب است، اما وقتی نشانه ی لطف میزبان را دید می آرمد. انسان سالک می بیند همراه او خدای اوست و راه او نیز صراط خدای اوست. او در صراطی گام می نهد که راه محبوب اوست و همراه کسی این راه را طی می کند که محبوب اوست: «مرا همراه و هم راه است یارم». از این رو می آرمد و این، سکون ممدوح است.
گاهی در حادثه ای سخت، عارف همانند سنگی که در کنار او آرمیده، آرام است، ولی دیگران مضطربند. آن سنگ، آرام است، چون جاهل یا غافل است و نمی داند که چه توفان توفنده ای در پیش است، اما آرامش عارف از آن جهت است که می داند همه ی کارها به دست مصلح کل، یعنی «رب العالمین» است، ولی دیگران که کم و بیش از آن رخداد سهمگین با خبرند، در حال اضطرابند که آینده چه می شود؛ زیرا آنان برای بعد از این عالم، چیزی تهیه نکرده اند و آنچه تهیه کرده اند مربوط به همین دنیاست. از این رو می ترسند مطلوبشان از دست برود و آنان با دست تهی به جایی سفر کنند که برای آن جا زاد و توشه ای فراهم نکرده اند و به همین جهت هم مضطربند و اضطراب هم همیشه نشانه ی نرسیدن است. کسی که اصلا حرکت نکده است، اضطرابی ندارد و مانند شخص خوابیده، غافلانه به سر می برد و سالکی که به مقصد رسیده است نیز می آرمد چون راضی به رضای «رب العالمین» است؛ اما کسی که حرکت کرده، ولی هنوز به مقصد نرسیده، گاهی مضطرب است و گاهی می آرمد. برای چنین کسی بهتر از توکل و اعتماد به قدرت حق چیزی نیست. چون می داند که خودش توان حل مشکلات را ندارد و باید کارش را بر عهده ی کسی بگذارد که هم توان آن را دارد و هم معرفت آن را و هم جود و بخشش او زیاد است و بخل نمی ورزد.
از این بیان روشن می شود که درجات سکون وابسته به یقین و درجات یقین، وابسته به درجات معرفت است و درجات معرفت همان طور که از یک سو یقین را به لحاظ به دنبال دارد از سوی دیگر به لحاظ گرایش، آرامش را به بار می آورد، محبتها را نیز به بار می آورد؛ یعنی، درجات محبت هم به درجات معرفت، وابسته است.

پی نوشت :
1- بحار، ج67، ص139؛ اصول کافی، ج2، ص52.
6- بحار، ج67، ص176؛ محاسن برقی، ج1، ص385.
7- مفاتیح الجنان، دعای کمیل..
9- بحار، ج67، ص176؛ محاسن برقی، ج1، ص385.
10- بحار، ج67، ص176؛ محاسن برقی، ج1، ص387.
11- بحار، ج67، ص178؛ محاسن برقی، ج1، ص387.12- بحار، ج5، ص74.
13- تفویض آن است که انسان حدوثا کار را به خداوند واگذار کند و تسلیم آن است که بقائا در برابر هر تصمیمی که خدا درباره ی وی گرفته، منقاد باشد.
14- بحار، ج64، ص286؛ محاسن برقی، ج1، ص2354.

توکل
توکل که یکی از مراحل سیر سالکان الی الله است، همان، «گزینش و پذیرش وکیل» است و «وکیل» کسی است که از سوی موکل خود، تدبیر و سرپرستی کاری را بر عهده می گیرد. هرکس در کاری که «خبره» آن نیست یا توان آن را ندارد، وکیل می گیرد و چون انسان، بدون علم و قدرتی که خدای سبحان به او عطا می کند، در کارهای خود نه خبره است و نه قدرت انجام آن را دارد، پس باید بر مبدئی که خبیر و قدیر است تکیه و اعتماد کند. پس، توکل آن است که انسان در همه ی کارها خود را جاهل و عاجز بداند و کار خود را به خدای علیم قدیر واگذار کند.
ما برای انجام کارها و دستیابی به اهداف خود همواره از اسباب و وسایلی استفاده می کنیم و برای رسیدن به مرحله ی توکل باید نه تنها همه ی آن اسباب و وسایل را از خدا و خدا را «مسبب الاسباب» بدانیم، بلکه باید نه خود مدعی استقلال در برابر خدا باشیم و نه برای اسباب و ابزار فعل، استقلال در سببیت قائل باشیم؛ البته توکل آن نیست که انسان کار را به خود یا سایر اسباب و علل نسبت ندهد، بلکه باید خدای سبحان را سبب اصیل و سبب ساز هر کاری بداند و همه ما سوا را شئون و مظاهر فاعلیت خدا بداند؛ زیرا هیچ سببی در تأثیر و سببیت خود مستقل نیست و تنها به میزانی که خدای سبحان به آن سببیت بخشیده، قدرت تأثیر دارد.
خدای سبحان بهترین وکیل انسانی است که از خود هیچ علم و قدرتی ندارد؛ زیرا او تنها وکیلی است که هر چه را اداره کند خبیرانه و قدیرانه می تواند به انجام رساند: (کذلک الله یفعل ما یشاء) (1)، (ولکن الله یفعل ما یرید) (2)، (و من یتوکل علی الله فهو حسبه إن الله بالغ أمره قد جعل الله لکل شیء قدرا) (3) و هر حکمی بخواهد می کند: (ان الله یخکم مایرید) (4).
پس او سبب غیر مغلوب و شکست نا پذیر است و هیچ مانعی نمی تواند جلو نفوذ اراده ی او را بگیرد و او از رسیدن به مرادش باز دارد و یا به گونه ای بین او و هدف فعل حایل می شود: (والله یحکم لا معقب لحکمه) (5) و چون همه ی علل و اسباب به او منتهی می شود او برای هر متوکلی «کافی» است: (فأعرض عنهم و توکل علی الله و کفی بالله وکیلا) (6).
اوست که انسان را هدایت می کند، هرگز به او خیانت نمی کند و جز خیر و نیکی برایش نمی خواهد، پس تنها بر او باید اعتماد و توکل کرد: (وما لنا ألا نتوکل علی اللهع و قد هدانا سبلنا... و علی الله فلیتئکل المتوکلون) (7).
قرآن کریم می گوید هر مؤمنی که چهره جانش را به سوی خدا متوجه کند و بر او اعتماد کند به دستاویزی نا گسستنی تمسک جسته است: (فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی لا انفصام لها) (8)؛ اما کسی که بر غیر خدا تکیه کند به تار عنکبوت چنگ زده است: (مثل الذین اتخذوا من دون الله أولیاء کمثل العنکبوت اتخذت بیتا و إن أوهن البیوت لبیت العنکبوت لو کانوا یعلمون) (9).
متوکل راستین کسی است که اراده ی خدا را بر اراده ی خویش ترجیح دهد و کار خدا پسند را بر کار هوس پسند بر گزیند؛ یعنی، به دین و احکام الهی عمل کند.

آثار توکل
قرآن کریم برای توکل انسان مؤمن بر خدا، آثار فراوانی بر می شمارد؛ از جمله این که متوکل محبوب خداست: (إن الله یحب المتوکلین) (13) و چون ذات اقدس خداوند محب و محبوب خود را رها نمی کند و آثار هر محبوب به دست محب او ظهور می کند خداوند امور متوکلان را کفایت می کند: (ومن یتوکل علی الله فهو حسبه) (14)، (وکفی بالله وکیلا) (15) و چون او وکیلی نفوذناپذیر و سنجیده کار است: (ومن یتوکل علی الله فإن الله عزیز حکیم) (16)، پس بهترین وکیل است: (حسبنا الله و نعم الوکیل) (17).
درباره ی جنگ احد نیز می فرماید: با این که رزمندگان مسلمان مجروح بودند، عده و عده آنان نیز کم بود، گروهی فرار کرده و گروهی نیز کشته شده بودند؛ اما چون بر خدا توکل کردند بر اثر امداد غیبی زمینه ای فراهم شد تا آسیب نبینند و با خوشنامی و سرفرازی برگردند و کفار نیز بترسانند: (الذین قال لهم الناس إن الناس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم إیمانا و قالوا حسبنا الله و نعم الوکیل* فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم یمسسهم سوء واتبعوا رضوان الله والله ذو فضل عظیم) (18). توکل بر خدا باعث می شود که همه ابزارها از کارآیی لازم برخوردار شود و کمبودها نیز به خوبی ترمیم و جبران شود.

اعتماد به نفس یا توکل بر خدا؟
یکی از افکاری که از مغرب زمین به حریم اندیشه ناب توحیدی مسلمانان و موحدان نفوذ کرده، این است که اعتماد به نفس از فضایل است و باید دیگران را به آن ترغیب کرد؛ در حالی که اسلام هرگز اعتماد به نفس را تأیید نکرده است؛ زیرا انسانی که مالک هیچ شأنی از شئون خود نیست: «لا یملک لنفسه نفعا ولا ضرا ولا مونا ولا حیاة ولا نشورا» (19) چگونه می تواند بر خود تکیه کند؟
آنچه از نظر اسلام فضیلت به شمار می رود و دین به آن بها می دهد و اعتماد و توکل بر خداست، چنانکه حضرت امام جواد (علیه السلام) فرمودند: «الثقة بالله تعالی ثمن لکل غال و سلم إلی کل عال» (20)؛ اعتماد به خدا بهای هر کالای گرانبها و نردبان صعود به هر درجه ی بلندی است. تکیه گاه مؤمن، قدرت بی کران و مستقل خدای سبحان است، نه قدرت خودش و نه قدرت دیگران.
اما اعتماد به نفس یا اعتماد به دیگران از نظر اسلام رذیلت است؛ زیرا معنای اعتماد به نفس آن است که انسان به حول قوه خود اعتماد کند، در حالی که خدای سبحان در معرفی مؤمنان می فرماید: آنان در برابر تهاجم بیگانگان می گفتند: (حسبنا الله و نعم الوکیل) (21). آنان نمی گفتند قدرت نظامی و توان رزمی ما کافی است.
انسانی که در برابر خدا عاجز است و مالک چیزی نیست، باید بر خدا توکل کند نه بر نفس خود. امام سجاد (علیه السلام) در ابتدای دعای ابو حمزه به خدای سبحان عرض می کند: «من أین لی الخیر یا رب ولا یوجد إلا من عندک و من أین لی النجاة ولا تستطاع إلا بک. لا الذی أحسن استغنی عن عونک و رحمتک ولا الذی أساء واجترء علیک ولم یرضک خرج عن قدرتک... ولو لا أنت لم أدر ما انت» (22)؛ از کجا خیری توانم یافت؟ در صورتی که خیر جز نزد تو نیست و از کجا راه نجاتی خواهم جست و حال آن که جز به لطف تو نجات میسر نیست... نه نیکوکاران از یاری لطف و رحمتت بی نیازند و نه تبهکاران بی باک، از سلطه و قدرت تو بیرونند... اگر بر اثر هدایت تو نبود، نمی دانستم تو کیستی.
نکات تکمیلی
برای روشنتر شده حد توکل فائده ی استعانت به توکل، ترغیب قرآن و عترت طاهرین (علیهم السلام) به توکل، استمرار سنت و سیرت انبیا و مرسلین (علیهم السلام) بر توکل و مانند آن، چند نکته در پایان مبحث توکل ارائه می شود.
یکم: توکل بر خدا همراه با اعتقاد توحیدی به حسیب و کافی بودن اوست؛ یعنی، متوکل راستین بر خدا، معتقد است که تنها مبدأ کفایت او خداوند است، چنانکه ار آیه ی : (فأن تولوا فقل حسبی الله لا إله إلا هو علیه توکلت) (26)، از جهت تقدیم خبر بر مبتدا، حصر حسیب و کافی بودن خداوند استنباط می شود و در چنین فضای توحیدی، توکل، مطرح می شود، و آن نیز به صورت حصر؛ زیرا از تقدیم کلمه، «علیه» بر «توکلت» چنین بر می آید که تنها تکیه گاه موحد ناب همانا خدای حسیب است، از این رو امام علی (علیه السلام) فرموده اند: «لا شهید غیره ولا وکیل دونه» (27).
دوم: چون خداوند تنها حسیب و کافی است، از این رو در جهاد (اصغر و اکبر) تنها پشتوانه مجاهد نستوه توکل بر خداوند خواهد بود. بر این اساس حضرت نوح در مصاف و هماوردی با قوم تبهکار خویش دستور یافت تا بگوید: (فعلی الله توکلت فأجمعوا أمرکم و شرکائکم) (28). و خداوند نیز درباره ی وارستگان از سلطه ی وسوسه گر و سیطره ی اغواگر و همینه اضلال کننده، یعنی ابلیس فرمود: (إنه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون) (29). پس مهمترین عامل رهایی از دشمن در جهاد اصغر و اکبر، همان توکل به خداوند در سایه ی ابمان به او خواهد بود.
سوم: حضرت امام صادق (علیه السلام) حد توکل را، مقام یقین، معرفی کرده، چنین فرمودند: «لیس شیء إلا وله حد»، آنگا ابو بصیر عرض کرد: حد توکل چیست؟ فرمود: «ألا تخاف مع الله شیئا» (30)؛ یعنی حد یقین که مرحله ی نهایی توکل می باشد این است که انسان متوکل و متقین با ادراک همراهی خداوند از هیچ چیز هراسناک نیست، نه از دشمن کوچک و نه از عدو بزرگ؛ زیرا تنها کسانی که از خداوند می ترسد عالمان الهی هستند: (إنما یخشی الله من عباده العلماء) (31)، و این گروه که همان مبلغان راستین پیامهای خداوند هستند، تنها از او می ترسند نه از شخص یا چیز دیگر: (الذین یبلغون رسالات الله و یخشئنه ولا یخشون أحدا إلا الله) (32).
بنابراین، مستفاد از مجموع این دو حصر این است که، عالمان الهی که اهل توکل و یقین هستند فقط از خداوند هراسناکند و از هیچ شی یا شخص دیگری ترس ندارند و چون، یقین به عنوان حد توکل، مطرح است همه مزایا و کمالهای وجودی که از لوازم یقین شمرده می شود، بر توکل مترتب خواهد بود؛ زیرا آن کمالها حد توکل است که مقام توکل به آن فضایل محدود می گردد.
چهارم: از جهت سیر صعودی که برای مراحل سالکان کوی حق ذکر می شود، توکل پایینتر از رضا و نیز پایینتر از تفویض است، لیکن در برخی از جوامع روایی همانند کافی، یک عنوان برای هر دو ذکر شده؛ یعنی، مرحوم کلینی چنین فرموده است: «باب التفویض إلی الله والتوکل علیه». البته چنین کاری وقتی مصحح دارد که روایات تفویض و نیز احادیث توکل یکجا جمع آوری شده باشد، گرچه آن هم با نظم صناعی مناسب نیست؛ زیرا، لازم است حدیث هر عنوانی جدای از احادیث عناوین دیگر گردآوری گردد. لیکن برخی از صاحب نظران اخلاقی، مرحله نهایی توکل را با مرحله ی ابتدایی تفویض هماهنگ می دانند، از این رو هر دو عنوان یاد شده را، در یک، باب، ذکر می کنند.
مشابه این التقاط و اختلاط نا هماهنگ، در بعضی از مطالب فقهی نیز راه یافته است، چنانکه در مبحث خیارات مکاسب شیخ انصاری (ره) و دیگران، وکیل در عقد به چند قسم منقسم شده است که بعضی از آنان وکیل مفوض، نام گرفته اند؛ یعنی وکیلی که موکل، همه ی اختیارهای خود را به او تفویض کرده است. چنین وکیلی، احکام بایع و مشتری را داراست.
البته سر نامگذاری، باب، به عنوان تفویض و توکل، همان طور که از روایات باب مزبور استظهار می شود، اشتمال همان روایات بر دو عنوان تفویض و توکل است، چنانکه از حضرت ابوالحسن اول (علیه السلام) سؤال شد، معنای آیه ی (ومن یتوکل علی الله فهو حسبه) (33) چیست، فرمودند: توکل بر خداوند دارای درجاتی است و یکی از آن درجات این است که در همه کارهای خودت بر خداوند توکل کنی، هر چه درباره ی تو کرده است از او راضی باشی، بدانی که هیچ خیری را از تو باز نداشته و کوتاهی نکرده، و بدانی که حکم تنها در اختیار خداست. پس با تفویض همه ی کار به خداوند، بر او توکل و در آنها به خدا اعتماد کن (34). در این حدیث عنوان رضا و تفویض و توکل با هم یاد شده است با این که از لحاظ طبقه بندی منازل سالکان در مصطلحات علم اخلاق، عنوان رضا بالاتر از توکل و پائینتر از تفویض است.
پنجم: آنچه از حدیث مذکور در نکته ی سابق بر می آید این است که توکل دارای درجات است، البته این مطلب همچون مطالب دیگری که در نصوص این باب آمده، صحیح و یودمند است، توکل که یکی از منازل اخلاق و یکی از دستورهای دینی است، گاهی از جهت مبدأ فاعلی و زمانی از لحاظ ساختار درونی و گاهی نیز از جهت مبدأ غایی، قابل بررسی است و تفاوتهایی نیز از لحاظ، پدیدی می آید؛ همان طور که نماز و روزه گاهی برای خوف از عذاب خداست و زمانی برای شوق به بهشت اوست و گاهی نیز برای شکر نعمت او و نیل به لقای او، توکل نیز از لحاظ مبدأ غایی مراتب گوناگون دارد که برترین آن توکل عارفان است؛ زیرا هدف اصیل آنان تنها لقای خداست که در دعای کمیل، چنین آمده است: «یا غایة آمال العارفین» (35).
ششم: توکل بر خداوند گذشته از آن که مایه ی تحقق مطلوب است، خود توکل نیز، صبغه ی عبادی دارد و خالی از ثواب نیست، و عزت و بی نیازی در موطن توکل می آرمد و هرگز متوکل را رها نمی کند، حضرت امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «إن الغنی والعز یجولان فإذا ظفرا بموضع التوکل أوطنال» (36)؛ بی نیازی که بالتر از استغناء است و همچنین عزت و بزرگواری و کرامت در جولان و گردش سریعند تا جایگاه استقرار خود را که جایگاه توکل است بیابند، وقتی که به آن دسترسی یافتند در آن می آرمند،پس انسان متوکل بر خداوند، گذشته از نیل به مقصود محدود خویش به مقام منیع بی نیازی و عزت نیز بار می یابد.
شاید همین فایده و منفعت را بتوان از آیه ای که دلالت دارد بر این که خداوند، حسیب متوکل است استنباط کرد؛ زیرا خدای غنی عزیز، اگر کفایت کار کسی را بر عهده گرفت، حتما چنان شخصی از بی نیازی و عزت نسبی، برخوردار خواهد شد.
حسیب بودن خداوند برای متوکل در لسان حدیث به عنوان امری قطعی تلقی شده است؛ زیرا امام صادق (علیه السلام) می فرماید: اگر به کسی سه چسز عطا شد از سه چیز دیگر ممنوع نمی شود: کسی که توفیق دعا یافت، اجابت دعا را دریافت می کند و جواب مثبت به او داده می شود، و کسی که توفیق شکر گذارس بهره او شد، زیاده نعمت و افزون کمال وجودی، نصیب او می گردد، و کسی که توکل بر خدا به او داده شد کفایت امور به او عطا می شود: «من اعطی ثلاثا لم یمنع ثلاثا: من اعطی الدعاء اعطی الإجابة و من اعطی الشکر اعطس الزیادة و من اعطی التوکل اعطی الکفایة» (37). آنگاه امام صادق (علیه السلام) به راوی فرمودند: آیا قرآن تلاوت کرده ای، خداوند می فرماید: (من یتوکل علی الله فهو حسبه) (38)، (لئن شکرتم لأزیدنکم) (39) و (وادعونی استجب لکم) (40). مشابه همین سه مطلب را شخصی که برای امام سجاد (علیه السلام) متمثل شد، به عرض آن حضرت رساند و سپس از منظر غایب شد (41).
هفتم: آنچه راجع به اصول کلی و جامع توکل از قرآن و سنت معصومین (علیه السلام) استفاده می شود، مورد ارزیابی حکمای اسلامی در تبیین حکمت عملی به ویژه در مبحث توکل است؛ حکیم سبزواری (قدس سره) درباره ی توکل می گوید: توکل أن تدع الأمر إلی
مقدر الأمور جل و علا                ولیس هذا أن تکف عن عمل
إذ رب امر بوسائط حصل            مخصصات فاعل مقدس
و إن تجد فکف فی الهواجس
یعنی توکل آن است که کار را به خداوند، که تقدیر کنند امور است و واگذار کنی و معنای آن این نیست که خود را از کار بازداری؛ زیرا بسیاری از کارها به وسایط و وسایل، پدید می آید، تمام و همه ی آن وسایل، تنها مجاری فیض خدایی است که منزه از حصر و مبرای از قید و حد است و هیچ یک از آن وسایط، جنبه ی فاعلیت الهی و حقیقی ندارد و اگر تو می خواهی کار نیکی انجام دهی، هرگز اسباب و وسایل پرهیز نکن، بلکه فقط در غبارروبی هواجس و خواطر نفسانی که حظوظ شخصی در آن مطرح است و کوشش کن، نه آن که در مشتهیات نفسانی و برای تکاثر و افزون طبی جدیت کنی و یا از کار باز مانی.

22- مفاتیح الجنان، دعای ابوحمزه ثمالی.
23- بحار، ج74، ص140.24- اصول کافی، ج2، ص59.
27- نهج البلاغه، نامه ی 26، بند1.
30- اصول کافی، ج2، ص57.34- اصول کافی، ج2، ص65.
35- مفاتیح الجنان، دعای کمیل.36- اصول کافی، ج2، ص65.37- اصول کافی، ج2، ص65.41- اصول کافی، ج2، ص64.42- شرح منظومه، بخش حکمت، مقصد هفتم، ص352.

بیستم: رضا
مرحله ی «رضا» برای سالکان کوی حق، آن است که انسان سالک به جایی برسد که نه تنها کوشش کند خدا از او راضی باشد بلکه بکوشد او از «قضا و قدر» خدا راضی باشد. بنابراین، رضا بر دو قسم و هر دو قسم نیز از منازل سیرو سلوک است:
قسم اول آن است که انسان بکوشد خدا از او راضی باشد؛ یعنی، با انجام واجب و ترک حرام به جایی برسد که خدا از او راضی و خشنود باشد که در این صورت گرفتار قهر خدا نخواهد شد.
قسم دوم آن است که انسان بکوشد از قضا و قدر الهی راضی باشد؛ یعنی هر چه خدا انجام می دهد او بپسندد و به آن رضا بدهد و این مقام، مهم است. البته مرحله اول برای هر انسانی لازم است؛ اما کسب مرحله و مقام دوم مقدور همه نیست.
در سیبره و سنت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم آمده است که در همه ی زندگیش هرگز «ای کاش» نگفت: «لم یکن رسول الله صلی الله علیه واله وسلم یقول لشیء قد مضی: لو کان غیره» (1)؛ زیرا همه ی گفتار و رفتارش مطابق قضای الهی تنظیم می شد و این مقام کامل رضاست؛ و چون وجود مبارک آن حضرت اسوه ی سالکان است، برخی عارفان در هفتاد سال زندگی خود همان راه پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم را پیمودند و در همه ی این مدت پر برکت درباره ی چیزی که اتفاق می افتاد «لیته لم یکن»، و درباره ی چیزی که اتفاق نمی افتاد «لیته کان» نمی گفتند:
عن عارف عمر سبعین سنة                أن لم یقل رأسا لأشیا کائنة
«یا لیت لم تقع» ولا لما ارتفع           مما هو المرغوب «لیته وقع» (2)
چنین سیره و سنتی که در زندگی معصومان (علیهم السلام) و شاگردان و رهروان آنان مشاهده می شود مبتنی بر این اساس مرصوص معرفتی است که چون می دانستند خدا حکیم محض است و همه ی کارهایش، بر اساس عدل،حکمت و رحمت است.ذات اقدس خداوند در سوره ی مبارکه ی «حدید» حقیقت زهد را که زمینه ی نیل به مقام رضاست بازگو کرده، می فرماید: همه ی مقدرات، قبل از تحقق در جهان عینی، در کتاب آسمانی و الهی تنظیم شده است: (لکیلا تأسوا علی ما فاتکم ولا تفرحوا بما اتکم) (3)؛ تا شما نسبت به آنچه از دستتان می رود یا مصیبتی که دامنگیرتان می شود اظهار افسوس و رنج نکنید و برای امور دنیوی که به شما می رسد خوشحال نباشید. «فرح» در برابر رخدادهای گوارا و «افسوس» در مورد فقدان چیزهای گوارا روا نیست و کسی که بر اثر معرفت از معبر زهد گذشت و به مقام رضا رسید، در هر دو حال مزبور به کار خدا را به عنوان مبدأ حکمت و رحمت بشناسد، به او دل می سپارد و در پیشگاهش سر می ساید و این سر ساییدن و دل سپردن محبت است و یکی از ثمرات این محبت، رضاست.
قرآن کریم از سالکانی که به این مرحله بار یافته اند چنین تعبیر می کند: (رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه) (4)؛ کسی که از خدا راضی است. خشیت داشته باشد، به جایی می رسد که خدا از او و او هم از خدا راضی است. خشیت هم محصول علم و معرفت است: (إنما یخشی الله من عباده العلماء) (5) و با محبت هم جمع می شود؛ وقتی انسان خدا را مبدأ حکمت و رحمت بشناسد، از او هراسناک است که مبادا کاری را بر خلاف حکم حکیمانه او انجام دهد تا خدای حکیم براساس حکمتش او را مؤاخذه کند. چون خداوند حکیم هرگز حکمت را رها نمی کند و هیچ وسیله ای، نیز حکمت او را دگرگون نمی کند: «یا من لا یغیر حکمته الوسائل» (6)؛ یعنی، نمی شود با توسل به وسایل، کاری کرد که خدا بر خلاف حکمت، کاری انجام دهد یا چیزی را ترک کند.
غرض آن که، چون انسان سالک، خدا را مبدأ حکمت و رحمت می شناسد و هر گونه اثری را در نظام هستی از او می داند قهرا به او دل می بندد و محصول این دلبستگی هم رضای به کار اوست. پس آیه ی (رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه) (7) مقام «رضا» را به «خشیت» ارتباط می دهد و خشیت را در آیه ی (إنما یخشی الله من عباده العلماء) به معرفت وابسته می داند. بنابراین، معرفت است که زمینه ی این گونه مسائل را فراهم می کند.
قرآن کریم در زمینه ی «رضا» می فرماید: (فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما) (8)؛ سوگند به پروردگار تو، اینها هرگز ایمان نمی آورند مگر این که به جایی برسند که در همه ی اختلافهای فکری، اخلاقی، مالی و... تو را حکم قرار دهند و به محکمه ی قسط و عدل تو مراجعه کنند. گاهی اختلاف فکری، در درون خود انسان است؛ مثل این که، بین دو مکتب فکری، متحیر می ماند و گاهی با اندیشمندان دیگر، اختلاف فکری دارد و گاهی هم با صاحب اوصاف دیگر، اختلاف اخلاقی و وصفی دارد؛ چنانکه گاهی با دیگران، اختلاف در رفتارو مسائل حقوقی پیدا می کند. در همه ی این موارد که اختلاف و «مشاجره» پیدا می شود، مرجع حل اختلاف و مشاجره، پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم و قانون خداست.
انسان وقتی مؤمن است که در همه ی موارد مشاجره و اختلاف به محکمه و مکتب پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم مراجعه کند و اگر آن را قبول نداشته باشد و به آن مراجعه نکند، اصلا مسلمان و مؤمن نیست. ولی مؤمن بعد از مراجعه نیز آنچه را که صاحب محکمه یعنی دین بیان می کند می پذیرد و نه تنها ساکت بلکه ساکن می شود و می آرمد؛ یعنی، از نتیجه ی محکمه، چه به سود و چه به زیان او باشد، راضی است.
در جایی دیگر می فرماید: (وما کان لمؤمن ولا مؤمنة إذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة) (9)؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد در برابر حکم خدا و پیغمبر او اظهار رأی کند و بگوید: من این را قبول دارم و آن را قبول ندارم؛ زیرا حق انتخاب و اختیار در برابر حکم قطعی خدا و پیغمبر او، با ایمان سازگار نیست.ایمان به شریعت اسلام، بدین معناست که این دین، حق است و بنابراین، پس از پذیرش اصل دین، مؤمن مجاز نیست درباره ی داوریهای دین اظهار نظر کند و حق اختیار به خود بدهد.
تذکر: نام فرشته ی دربان بهشت «رضوان» است: «أمر الله رضوان خازن الجنان أن ینادی فی أرواح المؤمنین» (10) و این بدان معناست که مقام رضا، در بهشت و «باب الجنة» است و انسان راضی، از در بهشت می گذرد و کسی که به مقام رضا نرسیده باشد، از این در وارد نمی شود و در حقیقت، خود آن مقام، در است و خود آن فرشته، باب است که به صورت یک مقام خاص به ما تعلیم شده است.

بیست و یکم تسلیم
اگر سالک به مرحله ی رضا برسد، هنوز مقداری از راه و منازل بین راه می ماند؛ زیرا در مقام رضا «طبع» سالک محفوظ است؛ یعنی او به جایی رسیده است که می گوید: «پسندم آنچه را جانان پسندد»؛ یعنی، کاری را که خدا انجام می دهد، مطابق میل من است و من میل خود را بر اساس قضای الهی تنظیم کرده ام. بنابراین، هنوز طبع و میلی از او در بین هست و این با سیر تام هماهنگ نیست. پس باید از این مرحله، بالاتر رفت که دیگر خواسته ای برای سالک وجود نداشته باشد و از این مرحله بالاتر، همان مقام «تسلیم» است.
تسلیم هم با «توکل» فرق دارد و هم با «رضا». در مقام توکل، شخص کاری را می طلبد؛ ولی چون خودش نمی تواند آن کار را به خوبی انجام دهد وکیل می گیرد تا به سود او کارهای وی را انجام دهد و چون هیچ کسی بهتر از خدا کار نمی داند و نمی تواند انجام دهد، بهتر از همه آن است که خداوند را وکیل قرار دهد و بر او توکل کند: (وعلی الله فلیتوکل المتوکلون) (11)؛ چنانکه مؤمنان مأمور شده اند به خدا توکل کنند. مقام رضا از مقام توکل بالاتر است؛ زیرا در مقام توکل انسان خواسته ی خود را اصل قرار می دهد؛ اما از خدا می خواهد بر اساس خواسته ی او کار کند، ولی در مقام رضا خواسته ی خدا اصل و خواسته ی عبد سالک، فرع است؛ اما در مقام تسلیم، عبد از خود خواسته ای ندارد و به خدا عرض می کند: «حکم آنچه تو اندیشی لطف آنچه تو فرمایی» ، نه این که بگوید: «پسندم آنچه را جانان پسندد».
آیه ای که از «تسلیم» سخن می گوید قبلا به مناسبت بحث «رضا» ذکر شده است که در پایان آن آیه ی کریمه چنین آمده است: (ویسلموا تسلیما) (12). مؤمن نه تنها از رخدادهای ناگوار احساس دلتنگی نمی کند، بلکه اصلا خواسته ای ندارد. اگر او «دل» را در اختیار خود داشته باشد، می تواند نهال آرزو را در آن برویاند، ولی اگر دل را به خدا سپرده باشد، دیگر چیزی در اختیار او نیست که در آن نهالی غرس کند. از این رو خداوند درباره ی چنین سالکان صالح می فرماید: (ویسلموا تسلیما). تسلیم، تنها این نیستا که مؤمنان به رسول گرامی صلی الله علیه واله وسلم بگویند: «السلام علیک یا رسول الله»؛ گرچه در ذیل کریمه ی : (یا أیها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما) (13) آمده است که بگویید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد» (14) و صلوات و سلام را بر رسول گرامی صلی الله علیه واله وسلم و خاندان گرامی او اهدا کنید، اما این یک تسلیم لفظی و عبادت «جارحه» ای است و آنچه مهم است تسلیم در برابر محکمه ی عدل است؛ یعنی انسان، نسبت به خداوند، مالک چیزی نباشد و خود را به نحو انقیاد به خدا بسپارد.

بیست و دوم توحید
مرحله ی تسلیم گرچه به مراتب از «توکل» و «رضا» بالاتر است ولی باز پایان خط سیر و سلوک نیسن؛ زیرا کسی که خود را به خدا می سپرد معلوم می شود خود را موجود دانسته و خویش را مالک می داند. پی از این بالاتر آن است که بفهمد او چیزی را مالک نیست تا آن را به خدا بسپارد. اگر به جایی برسد که به خوبی درک کند که: «لا یملک لنفسه نفعا ولا ضرا ولا موتا ولا حیاة ولا نشورا» (15)، در این صورت خود را مالک سود و زیان و نیز مالک زندگی و مرگ خود نمنی داند تا خود را به خدا بسپارد. در قرآن کریم آمده است: (أمن یملک السمع والأبصار) (16)؛ مالک چشم و گوش خداست.
در این کریمه، «سمع» و «بصر» به عنوان مثال ذکر شده است و گرنه «فؤاد»، «رأس» و همه ی اجزای بدن چنین است که خدا مالک آنهاست. اگر برای انسان ثابت و روشن شود که همه ی هستی وی از آن خداست، آنگاه باید از مقام و مرحله ی قبلی خود بالاتر بیاید.
هیچ کس نمی تواند ادعا کند که بر عضوی از اعضایش مسلط است؛ چون در همان حال تصمیم گیری ممکن است قدرتش گرفته شود. انسان نمی داند آیا جرعه ی آبی را که در دست دارد می تواند بنوشد یا قبل از نوشیدن آن، جانش گرفته شود.
بنابراین، چون خدا مالک همه ی هستی است، مرحله یا مقام «تسلیم» در عین حال که خود، کمال است اما از باب «حسنات الابرار، سیئات المقربین» (17) کمال نهایی سالکان و اصل نیست و انسان از مرحله ی تسلیم هم استغفار می کنند و می خواهند به مقام «أکمل» برسند.
از این رو، مقام تسلیم برای سالکان الی الله، مقام نهایی نیست و شایسته است آنان به مقام «توحید» بار یابند. در این مرحله که مرحله ی (لا تجعل مع الله إلها اخر) (18) است، شخص می گوید غیر از ذات اقدس خداوند، احدی مالک و ملک چیزی نیست: (قل اللهم مالک الملک تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر إنک علی کل شیء قدیر) (19). انسان می یابد که هر گونه قدرتی ملک خداست. او نه تنها مالک «سماوات» و «أرض» است، «ملک» هم هست و نه تنها مالک انسان است، بلکه مالک ملک و ساطنت و نفوذ هم هست و به هر کس که بخواهد این نفوذ را عطا می کند و از هر کس که بخواهد آن را می گیرد. آنگاه اشیاء و اشخاص در برابر خداوند صبغه ی مظهریت می یابند، چنانچه روشن خواهد شد.

مراحل توحید
همان طور که «رضا» دو مرحله داشت، توحید نیز دو مرحله دارد. در ابتدا توحید، «یکی گفتن» است؛ یعنی مؤمن «لا إله إلا الله» می گوید و به آن ایمان هم دارد و غیر از «الله» موجودی را شایسته ی عبادت نمی داند؛ اما از این مرحله بالاتر، «یکی کردن» است، و آن این است که بداند جز خدا هیچ موجودی مالک چیزی نیست: (ولا تدع مع الله إلها آخر) (20). اگر کسی باور کند که غیر خدا احدی مالک چیزی نیست، قهرا خود را مالک چیزی نمی داند و بنابراین، نمی گوید: من خودم را تسلیم حق کرده ام. پس اگر سالک بگوید: «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم»، معنایش آن است که او هنوز خود را مالک جان خود می داند، ولی اگر در یابد که: «لا یملک لنفسه نفعا ولا ضرا و لا موتا ولا حیوة ولا نشورا» (21)، آنگاه سخن از «لا إله إلا الله» گفتن مطلب عمیقی است که موحدان ناب آن را می گویند.
وقتی سالک به این مرحله ی برتر توحید بار یابد، می فهمد که چیزی را از خود به خدا نداده است؛ چون چیزی نداشت تا آن را به خدا بدهد و از این جا «فقر» محض او ظهور می کند و در این صورت، دیگر جا برای توکل نیست؛ چون چیزی ندارد تا خدا را برای حفظ آن وکیل بگیرد و جا برای حفظ مقام رضا هم نیست؛ زیرا طبع و میلی ندارد تا بگوید: «پسندم آنچه را جانان پسندد» و جان و جسم هم ندارد تا آنها را به خدا بسپارد و بگوید «روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم» و قهرا عجز محض او ظهور می کند و این مرحله، مرحله ی توحید است.
آنگاه انسان، همه ی نظام آفرینش را با این دید می بیند و هر موجودی را هم فقیر محض می بیند. حتی آن جا که اظهار استکانت می کند، او می داند که حتی این استکانت نیز به برکت ظهور قدرت حق است، وگرنه هیچ موجودی توان اظهار عجز هم ندارد و در اعلام عجز و در اظهار بندگی هم عاجز است. آنگاه او یک موحد تام است و «لا إله إلا الله» گفتن او با دیگران تفاوت بسیاری دارد.
ذات اقدس خداوند که به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور توحید می دهد، ناظر به این مرحله نهایی است: (فاعلم أنه لا إله إلا الله واستغفر لذنبک و للمؤمنین و المؤمنات) (22)؛ بدان که هیچ مبدئی جز خدا نیست و برای خود و مردان با ایمان، طلب آمرزش کن؛ چون وقتی انسان سالک به این گونه مراحل بار یافت، می یابد که بسیاری از «حسنات»، مقامات و کمالات قبلی نقص و عسب است و بنابراین، از آنها استغفار می کند. پس منظور از گناه و «ذنب» در آیه، گناه مصطلح نیست، بلکه نقص را کمال پنداشتن و عیب را صحت انگاشتن و عجز را قدرت باور داشتن خواهد بود.

کمال انقطاع به خدا
چون همه ی کمالات اخلاقی نفس براساس توحید صحیح تنظیم شده، محور اصلی نزاهت روح را توحید ناب، تأمین می کند.
برای راهیابی به مقام والای توحید، راههای فراوانی وجود دارد. دین برای استحکام توحید در جان موحد سالک، حدودی(23) معین کرده است. حدود الهی یعنی امور ممنوعه و این اوصاف، نسبت به اشخاص گوناگون، مختلف است: برای عده ای محرمات و معاصی، برای عده ای دیگر که محتاطند گذشته از محرمات و معاصی، مشتبهات، و برای گروه سوم که از این دو گروه وارسته ترند، مباحات، حدود است. خداوند این حدود را تنظیم کرده تا سالک بر اثر عبور از آنها به توحید، نزدیکتر شود و به چیزی جز خدا ننگرد و سرانجام به «کمال انقطاع» برسد، و بهترین راه برای پیمودن این راه عبودیت است. بنده خالص بودن به این معناست که بنده برای این که احساس کند عین ربط به خداست، از او چیزی نخواهد و در دنیا تمرین کند که از راه اجرت، برای خدا کار نکند.
خدای سبحان برای رهایی از این نقص به ما دستور می دهد: (ففروا إلی الله) (24) یا به پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم خطاب می کند: (واذکر اسم ربک و تبتل إلیه تبتیلا) (25) و برای این که این «تبتل» و کمال انقطاع، حاصل شود مقدمات را فراهم کرده و فرموده است: (إن ناشئة الیل هی أشد وطأ وأقوم قیلا) (26)؛ شب زنده داری عالم خاصی دارد؛ حرفها در آن محکمتر و گامها استوارتر است؛ انسان در روز، مشاغل زیادی دارد: (إن لک فی النهار سبحا طویلا) (27) و در شب چون مانعی نیست آرام است. وقتی آرام شد مطالب را بهتر درک کرده، آنها را با خدای خود صحیحتر در میان می گذارد. در چنین فضایی خدا به رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم دستور می دهد: (واذکر اسم ربک و تبتل إلیه تبتیلا) (28).
این آیات در سوره ی مبارکه ی «مزمل» است که در آغاز بعثت رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم نازل شده و تأکید در آیه آخر، نشانه ی آن است که نه تنها انقطاع عبد بلکه کمال انقطاع او مطلوب خداست؛ چنانکه در «مناجات شعبانیه» به عنوان مطلوبی الهی از آن یاد شده: «اللهم هب لی کمال الانقطاع إلیک» (29).
کسی که پیوند خود را از غیر خدا قطع کند. چون قطع او، کاری اختیاری است، قلطع به این کار، عنایت و توجه دارد و حضور فاعل را نشان می دهد، ولی «انقطاع» از این دقیقتر است؛ زیرا حضور فاعل را نشان نمی دهد، بلکه پذیرش را نشان می دهد و «کمال انقطاع» از این هم دقیقتر؛ زیرا به این معناست که انسان به انقطاع خود هم توجه و عنایتی ندارد. چنین حاتی در شب برای شب زنده دار و اهل تهجد و نماز شب مقدور است.
نکته شایان توجه در این آیات آن است که خداوند خطاب به پیامبر می فرماید: (إن لک فی النهار سبحا طویلا)؛ تو در روز، کارهای زیادی داری و در آنها شناوری، معلوم می شود پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم در روز به طور مرتب، مشغول ارشاد، هدایت، تبلیغ و انجام کارهای رهبری بود و شب هنگام فراغتی می یافت و با این که کارهای روز آن حضرت صلی الله علیه واله وسلم زیاد بود،مانع تبتل و انقطاع او در شب نبود؛ چون اگر کار روز، الهی باشد هرگز بر اثر آن، غباری بر چهره ی آیینه ی دل نمب نشیند و حواس انسان را به غیر خدا متوجه نمی کند.
علت این است که برای بسیاری از انسانها تمرکز حواس، به ویژه در نماز، کارآسانی نیست به این جهت است که کارهای بیرون از نماز، الهی نیست!

راههای رسیدن به کمال انقطاع
برای رسیدن به این مقام منیع، انسان باید به کسانی که به آن منزلت راه یافته اند نزدیک شود، ولایت آنان را در جان و دل بپروراند و به سنت و سیرت آنان معتقد باشد و عمل کند و آنان اهل بیت عصمت و طهارت و همه ی انبیا و اولیای الهی (علیهم السلام) هستند و شیطان هم در کمین سالک است.
اما باقر (,لیخ السلام) به زرارة که از اصحاب و شاگردان آن حضرت بود، فرمودند: تهدید شیطان که گفت: (لأقعدن لهم صراطک المستقیم* ثم لاتینهم من بین أیدیهم و من خلفهم و عن أیمانهم و عن شمائلهم و لا تجد أکثرهم شاکرین) (30)؛ من بر سر راه راست آنان می نشینم و ... درباره ی شما شیعیان است؛ زیرا شیطان دیگران را به دام خود گرفتا کرده و دیگر بر سر راه آنها نمی نشیند؛ زیرا آنان در مسیر فضیلت نیستند تا شیطان راه آنها را ببندد: «یا زرارة إنما صمد لک ولأصحابک، فأما الآخرین فقد فرغ منهم» (31). بنابراین، این خطر هست که اگر کسی محب و متولی خاندان عصمت (علیهم السلام) شود، شیطان می کوشد تا مانع کامیابی او شود.
امام صادق (سلام الله علیه) نیز فرمودند: آیه ی کریمه ی (هل یستئی الذین یعلمون والذین لا یعلمون، إنما یتذکر أولوا الألباب) (32)، درباره ی ما و دشمنان ما هستند و (أولوا الألباب) شیعیان ما هستند که معیار صحیح را تشخیص می دهند و می دانند که اینها مظهر ذات اقدس اله و صراط مستقیم هستند(33).
در سوره ی «حجر» آمده: (و إنهما لبإمام مبین) (34): یعنی دو شهری که ما آنها را ویران کردیم، در مسیر مکه و شام، بر سر بزرگراه قرار دارد. بنابراین، به بزرگراه «امام مبین» می گویند. معصومین که، امام مبین هستند، ارتباط با آنان این اثر را دارد که انسان را به نحو تام به خدا مرتبط و از غیر او منقطع می کند؛ زیرا غیر از ولای آنان راه دیگری نیست و سالک الهی هرگز به آن سمت که خارج از منطقه ولایت است متوجه نخواهد نشد. در ذیل آیه ی مبارکه ی (الذین امنوا وکانوا یتقون* لهم البشری فی الحیوة الدنیا و فی الاخرة) (35) روایتی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که می فرماید: درباره ی شما شیعیان در دنیا، در حال احتضار ودر آخرت از بشارت اهل بیت (علیهم السلام) برخوردارند (36)؛ زیرا اگر منقطع محض نیز نباشند، به منقطعین مرتبطند و انسانی که به منقطعین صرف مرتبط باشد دیگر برای غیر خدا استقلالی قایل نیست. آیات قرآنی، روایات معصومین و کلمات بزرگان اخلاق الهی هر سه بر اصل توحید استوار است.
قرآ« کریم می فرماید: مردان الهی که اهل توحیدند از خدا «حسنه ی »دنیا و آخرت می خواهند و می گویند: (ربنا اتنا فی الدنیا حسنة و فی الآخرة حسنة) (37). و قرآن، «حسنات» دنیا را می شمرد و می فرماید: کسانی که از مرز دین، دفاع می کنند (إحدی الحسنیین) (38)، یعنی شهادت یا غلبه بر دشمن، نصیب آنان می گردد.
اهل جهاد اکبر نیز از إحدی الحسنیین، برخوردارند. چندین روایت به این مضمون است که اگر کسی عظمت، حقانیت و سنت و سیرت اهل بیت را بشناسد و به آن عمل کند و منتظر ظهور حضرت بقیة الله، موفق می شود و آن حضرت را زیارت می کند یا اگر به حضور یا ظهور آن حضرت موفق نشود به منزله ی کسی است که همراه با وی جهاد کرده باشد.
امام باقر (علیه السلام) می فرماید: منتظر ظهور ولی عصر (أرواحنا فداه) و عارف به حق ولایت الهی، به منزله کسی است که در پای رکاب او شمشیر بزند؛ بلکه به منزله ی کسی است که در رکاب پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم جهاد کند؛ بلکه مانند کسی است که همراه پیامبر به شهادت برسد: «العارف منکم هذا الأمر المنتظر له المحتسب فیه الخیر کمن جاهد والله مع قائد آل محمد صلی الله علیه واله وسلم بسیفه: ثم قال الثالثة: بل ئالله کمن استهشد مع رسول الله صلی الله علیه واله وسلم فی فسطاطه» (39). این مراحل، مربوط به درجات منتظران و یاوران آن حضرت (علیه السلام) است، که در معرفت و ایمان و انتظار ظهور آن حضرت متفاوتند.
این مجموعه، «حسنه ی دنیا» است و زمینه ی توحید کامل را فراهم می کند و توحید کاهل، نتیجه ی تهذیب روح و تهذیب روح، زمینه ی توحید کامل است. به این ترتیب، تأثیر ولایت اولیای الهی در نزاهت روح کاملا مشخص می شود. چون محبت و پیروی از سنت و سیرت کسانی که «منقطع عن غیرالله الی الله» هستند انسان را منقطع الی الله می کند و در این صورت انسان به کمال اصیل خود بار می یابد.
قرآن کریم در همین زمینه می فرماید: (قل لا أسئلکم علیه أجرا إلا المودة فی القربی و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا) (40). این آیه نشان می دهد که ولایت اهل بیت از حسنات دنیاست. چون در آن، مصداق کامل حسنه، مودت اهل بیت (علیهم السلام) شمرده شده که این در دنیا حاصل می شود؛ زیرا در قیامت، فقط نتیجه آن ظهور می کند. در قیامت کسی نمی تواند دوستی آنان را تحصیل کند. چون آن جا «دار جزاء» است نه «دار عمل».
مجلسی که در آن، فضیلت، احکام، سخنان، مدح و مصایب اهل بیت (علیهم السلام) بازگو می شود و انسان را به آنان نزدیک و به سنت و سیرت آنان معتقد و پای بندتر می کند، از حسنات دنیاست؛ همان گونه که مجلس درس، وعظ و ذکر حق، از حسنات زندگی دنیاست؛ زیرا از پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم نقل شده که فرمود: «بادروا ریاض الجنة»؛ به سوی بوستانهای بهشت بشتابید. عرض کردند: بوستانهای بهشت چیست؟ فرمود: «حلق الذکر»؛ انجمنه و محفلهایی که در آنها نام خدا و پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم و احکام و دستورهای خدا بازگو می شود (41).
امیر المؤمنین (سلام الله علیه) می فرماید: «رحم الله امرأ سمع حکما فرعی ودعی إلی رشاد فدنا و أخذ بحجرة هاد فنجا» (42) : خداوند رحمت کند کسی را که دست به دامن راهنمایی بزند:
به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
جناب «ابن میثم» در شرح این جمله می فرماید: ناظر به آن است که عده ای که بدون استاد، سعی در سیر و سلوک دارند به جایی نمی رسند و حق با کسانی است که می گویند طی این راه به وسیله ی راهنما میسر است (43).
امام صادق (علیه السلام) نیز می فرماید: پدرم همواره می فرمود: «إن شیعتنا اخذون بحجزتنا و نحن آخذون بحجزة نبینا و نبینا آخذ بحجزة الله» (44)؛ شیعیان ما به دامان ما چنگ می زنند و ما به دامن پیغمبر صلی الله علیه واله وسلم چنگ می زنیم و پیغمبربه خدا متمسک است؛ یعنی، همان گونه که در اصل نظام تکوین، ذات اقدس خداوند، مبدأ اصیل است، پس ار آن انسان کامل از او فیض می گیرد و بعد جانشینان انسان کامل از او مدد می گیرند و بعد پیروانشان از آنها کمک می گیرند، در نظام تشریع نیز، اگر کسی بخواهد علوم و معارفی را یاد بگیرد و روش سعادت را از ذات اقدس خداوند فرا گرفته: (ما من دابة إلا هو اخذ بناصیتها إن ربی علی صزاط مستقیم) (45): زمام همه ی موجودات جنبده، به دست خداست و او هم بر مسیر مستقیم هر موجودی را راهنمایی می کند.
ما نیز در نماز از خدا می خواهیم تا زمام ما را به دست خود بگیرد و به دیگری وامگذارد: (إهدنا الصراط المستقیم) ؛ چنانکه در ادعیه آمده است: (اللهم ولا تکلنی إلی نفسی طرفة عین أبدا» (46)، «ولا تکلنا إلی غیرک ولا تمنعنا من خیرک» (47). اگر کسی مشمول مهر خدا واقع نشود، خدا او را به حال خودش رها می کند و گمراه می شود: (فماذا بعد الحق إلا الضلال) (48).
البته چون تفویض و واگذاری موجود ممکن به حال خود مستحیل است و گرنه انقلاب ذات رخ می دهد و فقیر محض، غنی خواهد شد، پس مقصود آن است که خدای سبحان لطف خاص خود رااز تبهکاران باز می دارد و از وارستگان دریغ نمی دارد.
پی نوشت :
1- اصول کافی، ج2، ص63.
2- شرح منظومه، بخش حکمت، ص358. نیز ر. ک. معراج السعادت، ص767.
10- بحار، ج6، ص292.14- نورالثقلین، ج4، ص300.
15- مفاتیح الجنان، تعقیب نماز عصر.17- بحار، ج25، ص205.
21- مفاتیح الجنان،تعقیب نماز عصر.
23- «حد» به معنای «منع» است و از این رو به دربان که مانع ورود بیگانه است، «حداد» می گویند، چنانکه «حاجب» و «بواب» نیز نامیده می شود.
29- مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه.31¬- بحار، ج65، ص94؛ محاسن برقی، ج1، ص275.
36- نورالثقلین، ج2، ص312.39- بحار، ج24، ص38.
41- بحار، ج2، ص202.42- نهج البلاغه، خطبه ی 76.
43- شرح نهج البلاغه ابن میثم، ج2، ص208.
44- بحار، ج65، ص30؛ محاسن برقی، ج1، ص291.46- بحار، ج14، ص384.47- بحار، ج95، ص393.

اتحاد
بالاتر از مرحله ی توحید، مرحله ی «اتحاد» است. اتحاد بدین معنا نیست که «عبد» با «مولا» یکی بشود. اتحاد به این معنا امری محال و چنین پنداری باطل، و رهزن است، نه سیرو سلوک. نیز اتحاد، به این معنا نیست که آن طور که گروهی از ترسایان یا یهودیان پنداشتند، خدا در چیزی یا کسی «حلول» کرده باشد: (وقالت الیهود عزیر بن الله وقالت النصاری المسیح بن الله) (1)؛ زیرا این معنا نیز شرک و کفر است؛ بلکه مراد از اتحاد، اتحاد شهودی است نه وجودی و به این معناست که انسان سالک، سراسر جهان را آیت، نشانه و مظهر آن ذات بداند و برای غیر او سهمی از هستی قائل نباشد و همه جا صدای او را بشنود و اثر او را ببیند.
این که موسای کلیم از درختی (إننی أنا الله لا إله إلا أنا) (2) شنید، معنایش این نیست که آن درخت خداست، بلکه معنایش «سلب أنانیت» از خود و اثبات الوهیت برای حق است؛ بدین معنا که درخت نیست، بلکه درخت آیینه کلام حق است. همان طور که «صورت دیدنی»، آئینه دارد «صوت شنیدنی»، «بوی استشمام کردنی» و «نرمی لمس شدنی» نیز آیینه دارد.
آیینه ی حسی تنها برای نشان داده صورتهای «مبصر» است، ولی آیینه های معنوی «مبصرات»، «مسموعات»، «مشمومات»، «مذوقات»، «ملموسات»، متخیلات»، «موهومات»، «معقولات» و بالاتر از همه، «مشهودات» فلبی را نیز ارایه می کند. درخت آیینه ی کلام حق است و در حقیقت، خداست که می گوید: (إننی أنا الله)؛ امام موسای کلیم (علیه السلام) آن کلام را از آیینه ی درخت شنید؛ نه این که درخت گفته باشد: (إننی أنا الله). نیز اکنون هم اگر کسی چون موسای کلیم باشد، این زمزمه را از آیینه ی هر درختی می شنود
آیینه ی کلام حق بودن نیز، اختصاصی به درخت نداردو سراسر جهان، منادیان توحید الهی هستند.
قرآن کریم در سوره ی «اسراء» می فرماید: (وإن من شیء إلا یسبح بحمده ولکن لا تفقهون تسبیحهم) (3)؛ هر موجودی «سبحان الله» و «الحمد الله» می کوید و چون تسبیح و تمحید از تکبیر و تهلیل جدا نیست پس هیچ موجودی نیست که «لا اله الا الله» و «الله اکبر» نگوید. بنابراین، «تسبیحات اربع» ذکر هر موجودی است و اگر سمع شنوای کلیم حق بهره کسی باشد این صوتها را می شنود:
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید               دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
خطاب (ولکن لا تفقهون تسبیحهم) به توده ی انسانهاست؛ نه اوحدی ار آنها؛ بیشتر مردم، تسبیح و تمحید موجودات را نمی شنوند و فقط اوحدی از انسانها همان طور که رسول اکرم صلی الله علیه واله وسلم و اهل بیت (علیهم السلام) می شنیدند، اولیای خاص الهی نیز به تبع اینها آهنگ تسبیح و نغمه توحید را می شنوند، ولی هر کسی به اندازه ی شعاع ولایت خود آنها را می شنود و قهرا سراسر جهان را تسبیح، تمحید، تهلیل و تکبیر بر عهده می گیرد و براین اساس، هر موجودی از خود و دیگران، نفی انانیت می کند و می گوید: من مستقل نیستم و تو هم مستقل نیستی، بلکه فقط دیگری هست که ما آیینه دار هستی اوییم. اگر «آیینه» بتواند سخن بگوید، سخنش این است که من از خود چیزی ندارم و تنها صاحب صورت نشان می دهم و اگر کسی اهل معنا باشد و سخن آیینه ها را بشنود، می داند که همه حرکاتی که در چهره ی آیینه مصور است نشانه ی کارهای صاحب صورت است.
بنابراین، انسان سالک در مرحله ی اتحاد، از خود و دیگران نفی انانیت می کند و تنها یکی را می بیند؛ بدون این که از جهان چیزی حذف یا منزوی یا شریعت و تکلیفی کم یا زیاد شود. منتها دید عارف تغییر می کند؛ یعنی، سراسر جهان و عالم و آدم، موجود، محفوظ و مکلفند و سنتها هست، ولی همه ی اینها آیینه دار جمال و جلال اراده ی حق هستند.

بیست و چهارم
وحدت
سالک در مرحله ی توحید، کار جدیدی نمی کند و فقط کارهای قبل را انجام می دهد؛ اما وقتی از مرتبه ی توحید بگذرد و به مرتبه ی اتحاد برسد؛ یعنی از: (لا تجعل مع الله إلها اخر) (4) عبور کند و به: (لا تدع مع الله إلها اخر) (5) برسد، نوبت به «وحدت» شهود (نه وحدت وجود) می رسد. عارف در این مقام موجودات دیگر را نمی نگرد و صدای آنها را هم نمی شنود و فقط مستقیما صدا را از خود ذات اقدس خداوند می شنود و برای غعیر خدا سهمی قایل نیست. نه این که کثرتی را ببیند و آنگاه بگوید اینها، آیینه دار جلال و جمنال او هستند. در این مرحله هم همه ی اشیا در جای خود محفوظ است و چیزی نابود نمی شود؛ اما عارف سالک به جایی رسیده است که جز خدا نمی بیند نه این که همه را می بیند ولی آیینه و آیت خدا می داند، بلکه غیر از خدا، هیچ کس را نمی بیند.

پایان ناپذیری وحدت شهود
مرحله ی «تسلیم»،پایان بخش مراتب عملی است، ولی «توحید»، «اتحاد» و بالاتر از همه «وحدت»، جزو مراحل «شهود» است که تمام شدنی نیست؛ در مرحله ی شهود، سفر، پایان پذیر نیست. چون عارف در اسمای الهی سیر می کند و این مسافت، نامحدود است.سیر «از خلق به حق» محدود است؛ چون پایانش حق است؛ سیر «از حق به خلق» نیز محدود است؛ چون پایانش خلق است، ولی سیر در حق یعنی سیر «از حق به سوی حق و در حق»، نامحدود است. چون سیردر اسمای الهی است و اسماء و کمالات الهی بی نهایت است، از ایت رو مرحله ی شهوئ ذات و اسماء و صفات خداوند، پایان پذیر نیست.
«وحدت» گرچه بالاتر از مرحله ی توحید است، لیکن هنوز بوی کثرت می دهد؛ زیرا سالک در بین اشیای کثیر فقط یکی را می نگرد و چنین می بیند که دیگران فانی هستند و آنگاه حکم به هلاک «ما سوی الله» و بقای «وجه الله» می کند؛ یعنی مطابق آیه ی : (کل شیء هالک إلا وجهه) (6) و آیه ی: (کل من علیها فان* و بیقی وجه ربک ذوالجلال و الإکرام) (7)، او درک و شهودی دارد. این نفی ما سوا «موهم» کثرت است؛ چون نفی ما سوا و اثبات «الله» نشانه ی دو چیز است. از این رو اگر سالک به مقام وحدت هم برسد، باز زمینه ی ظهور و کثرت در او هست و حتی خود جمله ی «لا إله إلا هو» نشانه ی کثرت است؛ زیرا محتوی آن نفی ما سوا، و اعتقاد و اقرار به وحدانیت حق است و بر این اساس مرحله ی وحدت نیز برای سالک عارف پایان راه نیست و پس از آن مقام فنا قرار دارد.

مقام فنا
پس از پیمودن مراحل پیشین، سالک به مقام «فنای فی الله» می رسد. در مقام فنا که «دارلقرار» و مقصد سیرو سلوک سائران و عارفان است، سالک نه تنها غیر و «ما سوی الله» را نفی می کند بلکه اصلا آنها و حتی خود را نمی بیند تا آن را نفی کند؛ زیرا اثبات «ثابت» و نفی «منفی»، دو چیز است و این تعدد و کثرت با وحدت شهود راستین، سازگار نیست. وقتی سالک به مقام فنا بار یابد، فانی در شهود ذات اقدس خداوند است و بس و نه تنها خود را نمی بیند، بلکه توحید و فنای خود را هم نمی بیند و فقط «الله» و هویت مطلقه ی الهی را بدون اکتناه، می بیند و می گوید: «لا هو الا هو» که هر کدام از اذکار معهود و معروف، نشانه ی مرتبه ای از مراتب سالکان کوی توحید است. وقتی کلام به مقام فنا برسد، پایان می پذیرد. چون در آن مقام، مجالی برای کلام نیست و تمام شدنی هم نیست.
البته ممکن است حالت «صحو بعد از محو»، نصیب سالک شود و او بعد از رسیدن به آن مقام با دید وحدت، دوباره به کثرت بر گردد، و گرنه همه ی کارهایش به صورت «ملکه» از او صادر می شود؛ بدون این که خودش توجهی داشته باشد. مانند آنچه درباره ی ملائکه «مهیم» گفته می شود: فرشتگان مهیم، ملائکه ی مخصوصی هستند که غرق در همیان الهی بوده، حیرت زده اند و اصلا نمی دانند که غیر از خدا چیزی در جهان خلق شده است و برخی روایات نیز تا حدودی این مطلب را تأیید می کند. حیرت فرشتگان مهیم، حیرتی ممدوح است، نه مذموم؛ زیرا از نوع حیرت «واصلان به مقصد رسیده» است، نه از سنخ حیرت «گم شدگان راه ناپیموده».
گرچه ظاهر قرآن کریم این است که همه ی فرشتگان در برابر آدم (علیه السلام) سجده کردند: (فسجد الملئکة کلهم أجمعون) (8)؛ زیرا جریان سجود فرشتگان با جمع «محلی به الف و لام» و دو کلمه ی تأکید یاد شده است، ولی بعضی از نقلها ملائکة مهیم را استثنا کرده است. البته این مقام، اختصاصی به ملائکه مهیم ندارد، بلکه انسان کامل نیز می تواند به این مقام بار یابد. بنابراین، آیه ی کریمه: (إن الذین عند ربهم لا یستکبرون عن عبادته) (9)، هم شامل ملائکه مهیم و هم شامل گروهی از سالکان ناب، یعنی انبیا و اولیای الهی می شود؛ آنها نه تنها به جهان توجهی ندارند، بلکه حتی به خود، توحید و معرفت خود هم هیچ توجهی ندارند و تنها «معروف» را می بینند؛ یعنی، عارف و عرفان را نمی نگرند؛ زیرا هر گونه شهود غیر خدا با وحدت شهود و با همیان صرف و حیرت محض مناسب نیست.

نکات تکمیلی
در پایان، تذکر چند نکته سودمند است گرچه ممکن است به برخی از آنها قبلا اشارت رفته باشد:
یکم: صعود سالکان واصل به قله ی کمال، رهین مبدأ فاعلی و غایی و مبدأ قابلی و نیز در گرو مراحل صعود که همان صزاط مستقیم است و می باشد، اما مبدأ فاعلی یعنی (هو الأول) و مبدأ غایی یعنی (هو الاخر) همانا خداوندی است که همه ی آثار و افعال و اوصاف و ذوات اشیا و اشخاص، از او و به سوی اوست و تحقق چنین حقیقتی مفروغ عنه است، و اما مبدأ قابلی که نفی انسانی است، صلاحیت وی برای دریافت چنین عطایی در مبحث معرفت نفس و تبیین قوه ی نظری و عملی او و نیز تشریح مراتب هر کدام از دو قوه ی یا دو شأن یاد شده، که از شئون اصل ذات نفس به شمار می روند، بازگو می شود.
آخرین اثر حکیمان الهی که در آن به شئون نفس ناطقه و مراحل کمالی آن اشاره شد «شرح غرر الفرائد» حکیم سبزواری (قدس سره) است که در آن چنین آمده است:
تجلیة، تخلیة تحلیة
ثم فنا مراتب مرتقیة
محو، وطمس محق ادر العملا
تجلیة للشرع أن یمتثلا
تخلیة تهذیب باطن یعد
عن سوء الأخلاق کبخل و حسد
تحلیة أن صار للقلب الخلی
عت الرذائل، الفضائل الحلی
فنا شهود کل ذی ظهور
مستهلکا بنور نو النور
بفعله شهود کل ذی ظهور
مستهلکا بنور نور النور
بفعله الأفعال یمحو الحق
فی النعت طمس، فی الوجود المحق(10)
در این ابیاتبه درجات سه گانه ی محو پرداخته شده .و به محو آثار اشارت نرفت، بلکه فنای آن در فنای افعال مندرج شد، و اما تبیین مسیر کمال و تشریح مراحل آن در فن اخلاق (بخش پایانی آن) مطرح می شود که در این زمینه نیز حکیم سبزواری از مقام فنا به عنوان تسلیم که بالاتر از رضا ئ تئکل است، یاد کرده و چنین فرموده است:
إرجاع مالنا إلی قدیم
یملک کلا سم بالتسلیم
.......
و هو علا الرضاء والتوکلا
إذ حیثما الرب وکیلا جعلا
فمتوکل تعلقا صحب
ولیس یخلو ذاک من سوء اأدب
دون مسلم، وراض کل ما
یفعل حق طبعه قد لایما
وها هنا الطبع و ماله فقد
کل الأمانات لأهلها ترد (11)
البته وقتی مقام فنا، همان مرحله تسلیم اخلاقی خواهد بود که سالک متخلق فانی نه تنها طبع و آنچه به طبع او بر می گردد، همگی را امانت الهی دانسته و همه آن امانتهای اثری، فعلی، وصفی و ذاتی را به ذات اقدس خداوند برگرداند، بلکه آنچه به نام ما سوی الله مطرح است به خداوند ارجاع کند و هیچ اثری را به مؤثر قریب آن و هیچ فعلی رات به مبدأ فاعلی آن و هیچ وصفی را به موصوف آن و هیچ وجودی را به موجود به آن انتساب ندهد و از شهود غیر خدا بپرهیزد. در این حال، تسلیم اخلاقی همان مقام فنا خواهد بود.
دوم: چون رهبری نیروهای تحریکی نفس را قدرتهای ادراکی او بر عهده دارد، به طوری که اگر تحریک آنها به استناد عقل عملی، یعنی «ما عبد به الرحمن واکتسب به الجنان» (12) بود، امامت آن را عقل نظری، بر عهده دارد، و اگر تحریک آنها به استناد شهوت یا غضب بود، زعامت آن را، خیال یا وهم بر عهده می گیرد. از این رو، مهمترین عامل اصلاح نفس، تهذیب معرفت او از شهود غیر خداست. در این حال، اولا سالک واصل هیچ کاری را به زعامت خیال و وهم انجام نمی دهد و ثانیا هرگز برای غیر خدا کار نمی کند، و ثالثا همه ی کارهای صالح خود و دیگران را فانی در کار خداوند می بیند، و رابعا هیچ پاداشی را برای خود و یا دیگران توقع ندارد؛ زیرا مبدأ فاعلی همه ی کارهای خیر را تنها خدا می داند نه غیر او، چنانکه هیچ موصوف و هیچ موجودی را غیر از خداوند نمی یابد، و خامسا نه تنها به جایی می رسد که غیر از خدا را نمی بیند بلکه ندیدن غیر خدا را هم نمی بیند، یعنی فنای از فنا منزلت او خواهد بود. و شاید بتوان آن را «کمال الإنقطاع»، که مطلوب در مناجات شعبانیه است نامید؛ زیرا کمال الانقطاع که برتر از قطع است بالاتر خواهد بود، برای این که خود انقطاع هم مشهود او نیست.
سوم: گر چه فنای مورد بحث، از جهت شهود عمی فناست، لیکن از جهت وجود عینی، بقا خواهد بود و این تعدد جهت که رافع تناقض است، از سنخ تعدد ذهن و عین نیست؛ زیرا در این مبحث هم فنا عینی است و هم بقا؛ چون منظور از این شهود شهود خارجی و علم حضوری است، که نه تنها برتر از «علم الیقین» است بلکه رفیعتر از «عین الیقین» خواهد بود؛ زیرا سالک واصل،به مقام «حق الیقین» بار یافته است. از این رو فنای او عینی است نه علمی صرف، تا با نفی فنا، که همان بقاست جمع شود و مناقض آن نباشد.
پس تعدد جهت که مصحح جمع دو عنوان بقا و لا بقا (فنا) است به این است که فنای عارف واصل و سلب تعین منسسوب به اوست، ولی بقای وی به وجود الهی و منسوب به خداوند است، از این رو می توان در مشهد فنا و در محضر زوال، شرط دهم را به عنوان «وحدت دهم» برای تحقق تناقض یاد کرد و گرنه دو قضیه ایجابی و سلبی در این باره هر دو صادق است و محذور جمع متناقضان لازم نمی آید؛ مثلا صادق است گفته شود: «عارف واصل، باقی نیست و فانی است- عارف واصل باقی است و فانی نیست».
قضیه سلبی اول، به لحاظ بقای شخصی و ما سوایی است و قضیه ایجابی دوم، به لحاظ بقای الهی است نه بقای شخصی.
البته ممکن است این وحدت دهم را با برخی از تکلفهای مستعصب به یکی از وحدتهای نه گانه معهود ارجاع داد، لیکن هرگز بدون صعوبت و تحمل خلاف ظاهر نخواهد بود.
تذکر: چون حصر وحدتها معتبر در تناقض، عقلی نیست از این رو افزون بر شرایط آن، متصور است، و اگر معنای وحدت دهم و امتیاز آن از وحدتهای نه گانه معروف روشن شود، می توان «وحدت یازدهم» را که اتحاد حمل حقیقت و رقیقت است مطرح کرد، چون تفاوت حمل حقیقت و رقیقت با تفاوت وجود شیء به عنوان تعین خاص و وجود الهی همان شیء که تعین خاص خود را از دست داده است، با دقت معلوم خواهد شد.
البته جهت مشترکی بین دو نحو اخیر از اقسام وحدت یافت می شود که ممکن است زمینه ی توهم عینیت آنها با یکدیگر را فراهم کند. مشروح بحث در قاعده ی «بسیط الحقیقة کل الأشیاء و لیس بشیء منها» تحریر یافت؛ زیرا در آن موطن، ایجاب و سلب بدون تناقض جمع شده است.
چهارم: مسئله «فنا» که در مبحث معرفت نفس به عنوان تبیین نظام قابلی مطرح است و نیز در مبحث اخلاق به عنوان تبیین صراط مستقیم منتهی به لقاء الله، باز گو می شود، با آنچه در عرفان عملی طرح می گردد کاملا متفاوت است؛ زیرا مبحث نفس یا از مباحث فلسفه الهی است، چنانکه حکمت متعالیه صدرایی بر آن است، و یا از مسائل علم طبیعی است که حکمت مشاء و مانند آن چنین باور دارد.
به هر تقدیر متفرع بر مبادی فلسفه ی الهی است که قائل به کثرت حقیقی وجود است، خواه به نحو تباین و خواه به نحو تشکیل؛ چنانکه اخلاق از مسائل و شئون حکمت عملی است که از علوم جزئی محسوب می گردد و در بسیاری از مبادی خود، نیازمند به فلسفه الهی است کهع جریان کثرت وجود به عنوان اصل معقول و مقبول در آن مطرح است. لیکم فنایی که در عرفان عملی مطرح است و پشتوانه ی بسیاری از مسائل عرفان نظری است مبتنی بر «وحدت شخصی وجود» است که محور اصیل فن شریف عرفان می باشد. و چون عرفان، فوق فلسفه الهی، حقیقت موجود بشرط لا (بشرط أن لا یتخصص طبیعیا و لا ریاضیا و لا منطقیا و لا أخلاقیا)، از این رو، مراتب فنا به تفاوت مراتب مفنی فیه، خواهد بود، بنابراین، فنایی که در عرفان مطرح است فوق فنایی است که در فلسفه نظری یا فلسفه عملی طرح می شود.
پنجم: گرچه مقام فنای تعین و عدم شهود ما سوای الله، حتما با مقام بقای بالله همراه است، لیکن تلازمی بین بقای بالله و بین شهود بقای مزبور، نخواهد بود؛ زیرا ممکن است سالک واصل که به بقای الهی باقی است بقای الهی خود را مشاهده نکند، اما عارفی که به صحو بعد از محو و به شهود و بقای بعد از فنا بار یافت، سیر از حق به خلق را با بینش توحیدی ادانه می دهد و سفر سوم را آغاز می کند، لیکن غالبا در مباحث اخلاقی یه پایان سفر دوم اکتفا می شود.
آنچه لازم است در این جا توجه شود این است که هرگز مقام فنا قله ی اوج کمال سالک نخواهد بود، بلکه باید از فنا فانی شد، چنانکه مسئله مرگ ملک الموت(13) و نیز مرگ اصل موت، که در مواقف قیامت کبرا مطرح است، دو شاهد نیرومند بر فنای فناست؛ زیرا معنای مردن ملک الموت و نیز مردن اصل مرگ، به معنای زوال و فنای اصل تغیر و تحول است که چون نفی در نفی مشاوی با اثبات است، پس مرگ مرگ، و مردن فرشته ی مرگ به معنای تحقق ثبات و بقا و ابدیت منزه از زئال خواهد بود، نه به معنای فنا همه چیز؛ زیرا در این فرض اصل فنا رخت بر بسته نه آن که فرا گیر شده باشد. در آن مرحله که اشیا یا اشخاص دیگر می مردن برای این بود که اصل مردن زنده بود، اکنون که اصل مرگ مرده است، همگان برای همیشه زنده خواهند بود.
ششم: عقل مصطلح و متعارف، گرچه برای تعدیل نیروهای ادراکی و تحریکی مادون خود مانند، خیال و وهم از یک سو و شهوت و غضب از سوی دیگر، عقال لازم و سودمند است، لیکن نسبت به مافوق خویش که شهود قلبی است، پای بند و مانع راه و سارق طریق و رهزن سالک است؛ زیرا دست و پای عشق را قماط احتیاط می بندد. و اندام غمگین قلب شاهد را در مهد کودکانه خود زندانی می کند و طایر ملکوتی را مقصوص الجناح و رهین مرغان خانگی می شتزد و فرشته ی عرشی را با اهریمن فرشی قرین می کند:
چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس، عذابی است الیم
در این جا مصاف جهاد اکبر، ظهور می کند و آنچه تا کنون بین صاحب نظران اخلاقی به عنوان «جهاد اکبر» مطرح بود، «جهاد واسط» می شود؛ زیرا در آن جا سخن از غنیمت «پیروزی عقل بر جهل» بود و در این جا سخن از اغتنام «ظفرمندی قلب بصیر بر عقل ناظر»؛ آن جا که عقل بر جهل پیروز می گردد جهاد اوسط است و این جا که عشق بر عقل، فاتح می شود و از برخی جهات به عنوان «فتح مطلق» موسوم است، جهاد اکبر خواهد بود، از این رو باید گفت:
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل                  برون رو کز تو وارستم من امروز
و نیز باید چنین سرود:
عقل را معزول کردیم و هوی را حد زدیم                 کین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست
سالک که در محدوده ی وهم و خیال از جهت «ادراک»، و در قلمرو شهوت و غضب از جهت «تحریک» به سر می برد، همواره در جهاد اوسط نا آرام است، لیکن با عقل نظر و عمل، زانوهای جموح و سرکش خیال و وهم متمرد و شهوت و غضب متنمر را عقال می کند و می آرمد، لیکن در پیکار اکبر هماره نا آرام ایت تا قلب عاشق بر عقل متفکر فایق آید و او را رام کند، بنابراین، آنچه درباره ی ناآرامی شاهد گفته شده:
هزار قصد نمودم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
ناظر به مرحله ای است که قلب عاشق توان گلستان کردن آتش عشق را نیافته باشد و اگر خلت خلیلی بهره او شد و نصاب حبیبی وی کانل گشت، نصیب او از فرمان (یا نار کونی بردا و سلاما) (14) وافر خواهدشد. در این حال می تواند بر سر آتش باشد و نجوشد؛ زیرا وجود منسوب به خویش را رها کرده و وجود مضاف به خداوند را نایل آمده است و فقط خدا را می بیند و به او زنده است.
آنچه باید به عنوان محکمترین محکمات این نوشتار و گفتار، تلقی شود این است که:
1- هویت مطلق و کنه ذات خدا که حق محض و هستی صرف و نا متناهی است به نحو اکتناه نه معقول حکیم است و نه مشهود عارف.
2- ما سوی الله فقط آیت و «نمود» او هستند، نه میتقل و نه صاحب «بود» اند.
3- سالک واصل اکر به صحو بعد از محو نرسد، فقط خدا را مشاهده می کند نه خود را و نه عرفان خویش و نه غیر را:
تو او نشوی ولی اگر جهد کنی                   جایی برسی کز تو تویی برخیزد
4- سالک شاهد اگر توفیق تداوم سفر بهره او شد و صحو بعد از محو نصیب او گشت، آدم و عالم و همه ی شئون راجع به ما سوی الله را آیت صرف حق می بیند نه زاید بر آن:
روزی که جمال یار من دیده شود                 اعضای وجود من همه دیده شود
خواهم به هزار دیده در وی نگرم               ورنه به دو دیده دوست کی دیده شود

10- شرح منظومه، بخش حکمت، ص313-314.11- همان، ص358
12¬- اصول کافی، ج1، ص11.13- شرح عفیف الدین تلمسانی بر «منزل السائرین» هروی، ص572.
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
توکل
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)توکل در اصل از ماده «وکالت» به معنای انتخاب کردن است، و می دانیم که یک وکیل خوب کسی است که حداقل دارای چهار صفت باشد: آگاهی کافی، امانت، قدرت و دلسوزی.
توکل یعنی اعتماد و اطمینان دل در همه امور به خداوند و بیزاری جستن از هر قوه و قدرتی. و این منوط بر این است که در عالم هستی جز خداوند فاعلی وجود ندارد؛ و هیچ کس قوه و قدرتی ندارد مگر به واسطه او، تمامی علم و قدرت امور بندگان در دست اوست، و به هر یک از بندگان عطوفت و عنایت و رحمت تام دارد، فوق علم او علمی نیست و فراتر از عنایت او عنایتی، پس هر کس چنین اعتقادی داشته باشد البته به خداوند اعتماد دارد و به غیر او به کسی حتی به خودش هم توجهی ندارد.
مقام توکل
توکل درجه ای از درجات دین و مقامی از مقامات مردم بایقین است.
اگر بخواهیم توکل را از راه علم ثابت کنیم، از مسئله مشکلی است که نمی توان به زودی به ان دست پیدا کرد. و از نظر عمل هم اگربخواهند به آن متوجه شوند کاری بس دشوار و پر مشقت، علت مشکل بودن آن از نظر علم این است که هرگاه بخواهیم اسباب را درآن دخیل بدانیم و به آنها اعتماد کنیم به طورمسلم راه شرکی برای خود ایجاد کرده ایم که با توحید سازگاری ندارد و شرع مقدس از چنین معنایی کاملاً جلوگیری کرده است. امّا توجه کردن به اسباب چنان است که در بحر بیکران جهل فرو رفته باشیم.
نقل است که در روزگاران گذشته زاهدی از شهر بیرون رفت و در غاری نشست و توکل کرد تا روز ی او برسد، یک هفته گذشت و نزدیک بود که از گرسنگی هلاک شود. به پیامبر آن زمان وحی شد که به وی بگوید به عزتم قسم که: «روزی ندهم تا به شهر نروی، و در میان خلق نایستی». وقتی به شهر آمد، از هر جایی چیزی آوردند، و این راز را در درون خویش مخفی داشت. وحی آمد که به وی بگو خواستی به زهد خویش، حکم من باطل کنی، ندانستی که چون روزی بندگان خویش از دست بندگان دیگر همدوست تر دارم از آنکه از دست خویش.
هرکس پروردگار خویش را باعظمت و کبریایی و قدرت مطلق که دارد بشناسد، به طور طبیعی خوف و خشیت او بر دلش چیره می شود و از اینکه کاری از او سر زند که اورا مطرود درگاه الهی گرداند، سخت بیمناک می شود. و هرچه به معرفتش افزوده می شود بر خوف و خشیت او افزوده می گردد. تا آنجا که بزرگترین خائفان مقرب ترین بندگان خداوند، یعنی انبیاء الهی هستند.
ثمره این خوف، توبه و بازگشت به سوی درگاه حق، زهد و بی رغبتی به دنیا و صبر و شکیبائی در مخالفت با هوای نفس است.حاصل و ثمره این فضائل، صدق و اخلاص ومواظبت بر افکار و اذکار است که، موجب پیدایش محبت در دل بندگان می شود.
هرچه محبت فزونی گیرد، همچنین بر شدت اخلاص بنده افزوده می شود و ریشه های شرک و نفاق با شعله های فروزان محبت می سوزد و از بین می رود. از این رو، رسیدن به اخلاص و درجات والای آن جز در سایه محبت امکان پذیر نیست.
نمونه هایی از توکل در قرآن
پیامبر اسلام(ص) و توکل:
(لقد جاءکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم حریص علیکم بالمؤمنین رئوف رحیم فان تولوا فقل حسبی الله لا اله الا هو علیه توکلت و هو رب العرش العظیم) (سوره توبه، آیات 128 و 129)
«قطعاً شما را رسولی از جنس خودتان آمد که آنچه رنج می برید بر او گران است، و بر هدایت و راهنمایی شما حریص است و به مؤمنین رئوف و مهربان است. پس اگر روی برگرداندند بگو خداوند مرا بس است، معبودی جز او نیست، بر او توکل می کنم و او پروردگار عرش بزرگ است».
حضرت نوح(ع) و توکل:
(واتل علیهم نبا نوح اذ قال لقومه یا قوم ان کان کبر علیکم مقامی و تذکیری بایات الله فعلی الله توکلت فاجمعوا امرکم و شرکاء کم ثم لا یکن امرکم علیکم غمّه ثم اقضوا الی و لا تنظرون)(سوره یونس، آیه 71)
«خبر نوح را بر اینها بخوان که به قوم خود گفت: اگر ماندن من (در میان شما) و یاد آوریم از آیات خدا بر شما گران (و سخت) است من به خدا توکل می کنم و شما هم با شریکانتان تصمیم خود را درباره من بگیرید (و آن را قطعی کنید) تا کار بر شما پنهان و پوشیده نماند، و کار مرا یکسره کنید و مهلتم ندهید».
منبع:‌ نشریه بشارت شماره 76.
2)توکل از دیدگاه امام خمینی (ره)
توکل، واگذار نمودن تمام امور است به صاحب آن و اعتماد نمودن است بر وکالت او ...
مردم در معرفت ربوبیت ذات مقدس بسی مختلف و متفاوت اند ، عامه ی موحدین... به حسب لقلقه ی لسان گاهی می گویند مقدر امور حق است و همه چیز در تحت تصرف اوست و هیچ موجودی بی اراده ی مقدسه ی او موجود نشود، ولی صاحب این مقام نیستند... این دسته از مردم، که ما خود نیز گویی داخل آنها هستیم... دارای مقام توکل... نیستند. جز لفظا و ادعائا ؛ و لهذا در امور دنیا به هیچوجه اعتماد [به حق] نکنند... و اگر گاهی در ضمن توجهی به حق کنند و از او مقصدی طلبند، یا از روی تقلید است یا از روی احتیاط است، زیرا که ضرری در آن تصور نکند و احتمال نفع نیز می دهند، در این حال رائحه ای از توکل در آنها هست؛ ولی اگر اسباب ظاهره را موافق ببینند، بکلی از حق تعالی و تصرف او غافل شوند... این دسته از مردم که در کارهای دنیایی هیچ تمسک و توکلی ندارند، راجع به امور آخرت خیلی لاف از توکل زنند! در هر علم و معرفت یا تهذیب نفس و عبادت و اطاعت که تهاون کنند و سستی و تنبلی نمایند، فورا اظهار اعتماد بر حق و فضل او و توکل بر او نمایند. می خواهند بدون سعی و عمل با لفظ «خدا بزرگ است» و «متوکلیم به فضل خدا» درجات آخرتی را تحصیل کنند! در امور دنیا گویند سعی و عمل و توکل با اعتماد به حق منافات ندارد، و در امور آخرت سعی و عمل را منافی با اعتماد به فضل حق و توکل بر او شمارند. این نیست جز از مکائد نفس و شیطان، زیرا که اینها نه در امور دنیا ونه در امور آخرت متوکل اند و در هیچ یک اعتماد به حق ندارند؛ لکن چون امور دنیوی را اهمیت می دهند، به اسباب متشبث می شوند و به حق و تصرف او اعتماد نکنند؛ و بعکس کارهای آخرت را چون اهمیت نمی دهند و ایمان حقیقی به یوم معاد و تفاصیل آن ندارند، برای آن عذری می تراشند. گاهی می گویند خدا بزرگ است، گاهی اظهار اعتماد به حق و شفاعت شافعین می کنند، با اینکه تمام این اظهارات جز لقلقه ی لسان وصورت بی معنی چیز دیگر نیست و حقیقت ندارد.
شرح چهل حدیث؛ ص 214
*******
آن روزی که تو را پس از طی مراحل و مراتب به اصلاب آباء کشاندند، و ذراتی کثیف و قذر بودی، کدام دست قدرت تو را به رحم امهات هدایت کرد؟ و این ماده ی واحده ی بسیطه را، [چه کسی] (1) این اشکال عجیبه مرحمت کرد؟ با کدام خدمت و عبادت، لایق صورت انسانیه شدی، و این همه نعم ظاهره و باطنه را با کدام جدیت به دست آوردی؟! با کدام جدیت و طلب تو، تربیتهای عالم رحم تمام شد، و هدایت به صحنه این عالم شدی؟!
و با کدام قابلیت و عمل، دل سخت و سنگین این اسنان را –که بنی نوعی خود را درهم می درد- به تو آن طور رحیم و شفیق کرد که با تمام منت – پس از آن سختیهای زاییندن و زحمتها و تعبها- تو را به آغوش جان پرورش دهد؟! این رحمت و رحمانیت از کیست، و با کدام طلب و کوشش پیدا شده؟! آن خون کثیف را [چه کسی](2) برای تو قبل از آمدن مبدل به شیر لطیف گوارا کرد که مناسبترین غذاها برای معده ضعیف ناتوان تو باشد؟! کدام جدیت و کوشش مخلوق، این تهیه ها را دید؟!
عزیزا! با کدام لیاقت و جدیت و کوشش، لایق فروفرستادن وحی الهی شدی؟! بزرگترین رحمتهای الهی و بالاترین نعمتهای ربانی، نعمت هدایت به صراط مستقیم و راه مایی به طرق سعادت است. آیا کدام کسب و عمل یا کدام لیاقت و عبادت این نعمت بزرگ را برای ما فراهم آورد؟ آیا با چه سابقه ی خدمتی ما لایق وجود انبیاء عظام و سفرای کرام الهی شدیم؟
و آیا در کدام یک از این نعم ظاهریه و باطنیه ی الهی که از حد احصاء و شماره بیرون است و از طاقت عدد تحدید خارج است، (3) بنده [ای] از بندگان یا مخلوقی از مخلوقات، دخالت و شرکت داشته و دارد؟
ای انسان محجوب که در نعمتهای بی سابقه ی الهی غرقی و در رحمتهای رحمانی و رحیمی فرو رفتی و ولی نعمت خود را گم کردی، اکنون که به حد رشد و تمیز رسیدی، به هر حشیشی متشبث و به هر پایه ی سستی معتمد شوی؟!
امروز که باید با تفکر در نعمتها و رحمتهای الهیه دست طلب را ز مخلوق ضعیف کوتاه کنی، و با نظر به الطاف عامه و خاصه ی حق – جل و علا- پای کوشش را از در خانه غیرحق ببری، و اعتماد جز به رکن رکین رحمت الهی نکنی، چه شده است که از ولی نعم خود غفلت کرده، و به خود و عمل خود و مخلوق و عمل آنها اعتماد کردی، و مرتکب چنین شرک خفی یا جلی شدی؟
آیا در مملکت حق تعالی، متصرفی جز خودت مقدس یافتی، یا قاضی الحاجات دیگری سراغ گرفتی، یا دست رحمت حق را کوتاه و مغلول می دانی، یا نطاق رحمت او را از خود کوتاه می بینی، یا او را از خود و احتیاج خود غافل می پنداری، یا قدرت و سلطنت او را محدود می بینی، یا او را بخل و غل و شح نسبت می دهدی؟...
هان! لختی از خواب گران برخیز، و دوبینی و دوخواهی را به کنار گذار، و نور توحید را به قلب خود برسان، و حقیقت لاحول و لاقوة إلابالله را به باطن روح بخوان، و دست شیاطین جن و انس را از تصرف در مملکت حق کوتاه کن، و چشم طمع از مخلوق ضعیف بیچاره ببر!...
بار خداوندا! قوت و عزت، خاص تو است، و قدرت و سلطنت منحصر به ذات مقدس تو.ما بیچارگان ضعیف از فرط دل باختجی به دنیا، دست و پای خود را گم کردیم، و از نور فطرت محجوب و مهجور شدیم، و فطریات خویش را فراموش کردیم، و به مخلوق ضعیف و بینوا-که اگر ذبابی طعمه آنها را برباید، قدرت بر استرداد آن ندارند، و اگر همه به هم، پشت به پشت دهند، تصرف در موری نتوانند –دل دادیم و اعتماد کردیم، و از ساحت قدس تو و توکل به ذات مقدس تو دور افتادیم...
خدای تعالی در سوره ی انفال فرماید در وصف مؤمنین:
إنما المؤمنون الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم و إذا تلیت علیهم آیاته زادتهم إیمانا و علی ربهم یتوکلون* -إلی أن قال- أولئک هم المؤمنون حقا. (4)
خدای تعالی به طریق حصر[فرموده]: مؤمنان آنهایی هستند که دارای این چند صفت باشند و غیر اینها مؤمن نیستند.
از آن جمله آن است که بر پروردگار خود اعتماد و توکل کنند، و کارهای خود را واگذار به او کنند، و دلبستگی به ذات مقدس او پیدا کنند. پس آنان که دل خود را به دیگری دهند، و نقطه اعتمادشان به موجود دیگر جز ذات مقدس حق باشد، و در امور خود چشم امید به کسی دیگر داشته باشند، و گشایش کار خود را از غیر حق طلب کنند، آنها از حقیقت ایمان تهی و از نورایمان خالی هستند. و این آیه شریفه و آیات شریفه دیگر که بر این مضمون هستند (5) شاهد بر آن است که پیش از این مذکور داشتیم که انسان تا به مرتبه ایمان نرسد، به مقام توکل نایل گردد.
شرح حدیث جنود عقل و جهل؛ ص 209
پی نوشت ها :
1- در نسخه اصل «کی» آمده است.
2- در نسخه اصل «کی» آمده است.
3- اشاره است به این آیه ی شریفه: و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها؛ و اگر بخواهید که نعمتهای خداوند را شمارش کنید، نمی توانید آنها را به شمارش در آورید. (نحل، 18)
3- «همانا ایمان آوردندگان کسانی هستند که چون نام خدا برده شود، خوف بر دلهای ایشان چیره گردد. و چون آیات خدا بر آنها خوانده شود، ایمانشان افزون گردد. و پروردگار خود توکل می کنند... (تا آنجا که فرموده): اینان ایمان آورندگان حقیقی هستند.» (انفاق، 4 و 2)
4- رجوع شود به سوره های مجادله، 10؛ آل عمران، 122، 160 و توبه،51.

3)توکل و آثار آن
مقدمه
میل و علاقه در رسیدن به موفقیت، درنهاد بشری جای دارد. همه انسان ها در تمام اعصار، کمال طلب بوده و میل به موفقیت و یپروزی دارند، به همین منظور، همواره در پی یافتن راه هایی برای به دست آوردن آن بوده اند. بشر در یافته است که هر توفیقی، به پشتوانه و تکیه گاهی نیاز دارد تا در سایه آن تحقق یابد. در این رهگذر، انسان موحد، آن سایه سار را در پرتو قدرت لایزال الهی جستجو می کند.
حقیقت توکل
برای درک بهتر این فضیلت اخلاقی، ابتدا به بررسی مفهوم واژه «توکل» از حیث لغت و اصطلاح می پردازیم. ریشه «توکل» در قرآن، هفتاد بار به صورت های مختلف در 29 سوره و 61 آیه، عنوان شده است. توکل از ماده وکالت به معنای سپردن کارها به دیگر است. (1)همچنین توکل به معنای اعتماد کردن به کسی و تکیه کردن بر او و اعتراف به عجز خود است. توکل، به معنای کار خود را به خدا حواله کردن و به امید خدا بودن نیز آمده است.(2)
توکل در اصطلاح، به این معناست که انسان در قلب خود، تمامی امورش را به خداوند واگذار کند و تنها به او اعتماد کند و تمامی قوای بدن را در راه اطاعت او صرف کند. این که می گوییم : «ربنا علیک توکلنا»(3) یعنی بنده، تمامی امید و آرزوهای خود را از مخلوق قطع کرده (4) و فقط به خدا اعتماد می کند و همه امور خود را به خدا حواله می دهد «من یتوکل علی الله فهو حسبه»؛(5) یعنی تکیه کردن بر حول و قوه الهی و از هر حول و قوه دیگری بیزار شدن.(6)
در حدیثی آمده که پیامبر (ص) از جبرئیل سؤال فرمود: «توکل به خدای بزرگ چیست؟». پاسخ داد: « حقیقت توکل، آگاهی به این است که مخلوق نمی تواند نه زیانی برساند و نه سودی، نه چیزی ببخشد و نه از او باز دارد. توکل، به کار بستن یأس از خلق است». یعنی هر چیزی را از سوی خدا و به اذن و فرمان او بداند.(7)
در حدیث دیگری از معصوم (ع) می پرسند: « توکل چیست؟» می فرماید: «توکل، این است که از غیر خدا نترسی».(8)
انسانی که به خدا توکل دارد، هرگز احساس ضعف و حقارت نمی کند، امام باقر (ع) می فرماید: «کسی که به خدا توکل کند، مغلوب نمی شود». (9) چنین انسانی با اتکای لطف خدا و علم و قدرت بی پایان او، خود را موفق و پیروز می بیند و حتی شکست های مقطعی، او را مأیوس نمی کند.
توکل معنای بسیار دقیق و ظریفی دارد که در عین توجه به اسباب، انسان را از غرق شدن در آن و دل بستن به غیر خدا و آلوده شدن به شرک باز می دارد. از دست دادن فضیلت توکل، انسان را از اوج قدرت، عزت، افتخار و استقلال پایین می کشد و از او فردی ضعیف و مضطرب می سازد که قادر به هیچ کار مهمی نیست. امام کاظم (ع) می فرماید: « کسی که بخواهد قوی ترین مردم باشد، به خدا توکل کند».(10)
هر انسانی در ضمیر و فطرت خود، نیاز به توکل را درک می کند؛ زیرا خلقت انسان، عین فقر و وابستگی به قدرت لایزال الهی است، هر چند به ظاهر، از آن غافل باشد. توکل از بدو خلقت انسان مطرح بوده است و از قدیمی ترین انبیای الهی شروع می شود. بازتاب مسئله توکل در زندگی انسان های بزرگ و جهاد انبیا و پیروزی آنها بر مشکلات، نشان می دهد که تا چه اندازه، این فضیلت اخلاقی قدمت دارد.
درجات توکل
توکل به خداوند، درجاتی دارد:
1. توکل از روی احتیاط یا تقلید
اولین درجه توکل، مانند کسی است که وکیل می گیرد و وثوق و اطمینان او به خداوند، مانند وثوق و اطمینانش به وکیل است و این، ضعیف ترین درجه توکل است که منافاتی با سعی و تدبیر خود ندارد.(11) این گروه، خدا را محدود می دانند، هرچند به لقلقه زبان گاهی می گویند: «مقدر امور حق است و همه چیز تحت تصرف اوست»؛ ولی صاحب این مقام نیستند. این دسته، علم به ربوبیت خداوند ندارند و توحیدشان ناقص است.
بنابراین در مقام عمل، جز به اسباب ظاهری و مادی به چیز دیگری متوسل نمی شوند و اگر هم گاهی متوجه خدا شوند و از او یاری طلبند، یا از روی تقلید است و یا از روی احتیاط؛ چرا که در این متوکل شدن، ضرری نمی بینند، بلکه احتمال نفع نیز می دهند. اینان رایحه ای از توکل دارند؛ ولی اگر اسباب ظاهری و مادی را موافق ببینند، به کلی از خداوند و تصرف او غافل می شوند.
جالب این است که این گروه از مردم، پای امور اخروی که به میان می آید، خیلی دم از توکل می زنند! در هر علم و معرفت یا تهذیب نفس و عبادت و طاعت که کوتاهی و سستی می کنند، فوری اظهار اعتماد به خدا و فضل او و توکل می نمایند. گویی این گروه در این دنیا، سعی و عمل را با اعتماد و توکل بر خدا منافی نمی دانند؛ ولی در امور آخرت، سعی و عمل را با توکل به خدا منافی می دانند. اینان در دام مکاید نفس شیطانی اسیر هستند؛ زیرا در واقع، نه در امور دنیای و نه در امور اخروی، بر خدا متوکل نیستند و در هیچ یک، اعتماد به حق ندارند.(12)
2. توکل از روی برهان و عقل
توکل و وابستگی این گروه به خداوند، مانند وابستگی کودک به مادر خود است. از آن جا که کودک، جز مادر خود را نمی شناسد، فقط بر او اعتماد دارد و فقط به مادر پناه می برد، در غیاب مادر، اگر مسئله ای برای کودک پیش بیاید، اولین چیزی که بر زبان جاری می کند، لفظ مادر است.(13) صاحب این درجه، با برهان و نقل معتقد است و تصدیق می کند که حق تعالی، مقدر امور و مسبب الاسباب و مؤثر در وجود است و قدرت و تصرف او نامحدود. این گروه در مقام عقل، متوکل هستند؛ یعنی ارکان توکل پیش آنها عقلی و نقلی تمام است. از این جهت، خود را متوکل می دانند و دلیل بر لزوم توکل نیز اقامه می کنند؛ زیرا ارکان توکل را ثابت کرده اند و آن چند چیز است: یک. حق تعالی، عالم به احتیاج عباد است؛ دو. به رفع احتیاج عباد، قدرت دارد؛ سه. بخل در ذات مقدسش نیست؛ چهار، رحمت و شفقت بر بندگان دارد.
در نتیجه، توکل کردن بر قادر غیر بخیل رحیم، لازم است زیرا مصالح بندگان را می شناسد، هرچند خود آنها مصالح و مفاسد خود را تمیز ندهند. این طایفه، هرچند به صورت عملی متوکل هستند و عقل آنها با قلبشان در کشمکش است و سرانجام، عقل آنها مغلوب می شود؛ زیرا آنها تعلق قلبی به اسباب مادی دارند و در نتیجه، قلب آنها از تصرف حق محجوب است، مگر این که به واسطه دعا و تضرع، قلب خود را قوی کنند.(14)
3. بالاترین درجه توکل
این گروه، هیچ اختیار و اراده ای در برابر خداوند ندارند و همه حرکات و حالات خود را از قدرت خدا می دانند. حال آنها نسبت به خداوند مانند حال مرده است نسبت به غسال و این، بالاترین درجه توکل است. صاحب این مرحله، ممکن است که حتی دعا و درخواست از خدا را به خاطر وثوق به کرم و عنایت حق تعالی ترک کند. این همان توکل حضرت ابراهیم در آتش است، هنگامی که فرمود: «حسبی من سؤالی علمه بحالی».(15)
این گروه، تصرف حق تعالی را به قلوب خود رسانده اند و قلوب آنها به این که مقدر امور، حق تعالی است و او مالک اشیاست، یقین دارد. اینان صاحبان واقعی مقام توکل هستند و زمانی یقین و ایمان صاحب این مقام به سر حد کمال می رسد که همه اعتمادش به اسباب ظاهری، قطع شود و تنها خداوند را نگهدار خود بداند.(16) چه اسباب را تحصیل کند یا نه. اگر چنین کسی به سراغ اسباب ظاهری و مادی رود، فقط از آن جهت است که امر خداوند چنین صادر شده است و گرنه اصلاً به سعی و کسب خود اعتماد نمی کند.
اسباب توکل
امام صادق(ع) فرمود: « هیچ چیز نیست مگر این که حد و نهایتی دارد... و یقین، حد توکل است».(18) یقین ادراک حکمی بدون احتمال نقیض آن. یقین همان آرامش یافتن فکر و فهم است بعد از اثبات حکم و استدلال هر چیزی.(19)
یقین، بنده را به جایی شریف و مقامی عجیب می رساند که همان مقام توکل است؛ حکایت کلام ابراهیم است در آن جا که فرمود: « لیطمئن قلبی». این عبارت، دلالت دارد بر این که مطلوب آن جناب از این درخواست، به دست آوردن مطلق اطمینان و یقین و ریشه کن کردن منشأ همه خطورها و وسوسه های قلبی است. چون وجود خیالات نفسانی موهوم و منافی با عقاید یقینی، منافاتی با ایمان و تصدیق ندارد(20) و این است مرز ایمان و یقین.
ایمان، همان درک عقلی ارکان توکل است که قبلاً ذکر آن رفت؛ ولی یقین، ورود این ارکان، به قلب است که مقوم قلب نیز هست؛ زیرا قلب در سیطره خیال و وهم است، در نتیجه، مضطرب و لرزان می شود.
آثار توکل
بدون شک، توکل، آثار مثبت فراوانی دارد که بسیار مهم و ارزشمند و در زندگی، راه گشا و تنها کسانی قادر به درک آن هستند که در این وادی گام نهاده اند. در آیات و احادث فراوانی، به بیان آثار توکل پرداخته شده است. از مهم ترین آثار توکل می توان به موارد زیر اشاره کرد:
1. نیرومندی و شکست ناپذیری
متوکل چون می داند که خدا با اوست، لذا احساس نیرومندی می کند و در برابر فشارها از خود مقاومت نشان می دهد. امام باقر(ع) می فرماید: « من یتوکل علی الله لایغلب و من اعتصم بالله لایهزم»؛(21) یعنی کسی که به خدا توکل کند، مغلوب نمی شود و کسی که در دامن لطفش چنگ زند، شکست نمی خورد.
پیامبر اکرم (ص) می فرماید: « من احب ان تکون اقوی الناس فلیتوکل علی الله»؛ (22) کسی که دوست دارد قوی ترین مردم باشد، باید بر خدا توکل کند.
2. عامل رشد و کمال
توکل به خدا زمینه رشد و تکامل و پیش رفت و بلند همتی را در فرد فراهم می کند. امام جواد (ع) می فرماید: «الثقه بالله تعالی لکل غال و سلم انی کل عال»؛ (23) یعنی اعتماد به خدای تعالی، بهای هر چیز گرانبها و نردبانی به سوی همه بلندی ها و مقامات عالی است.
3. آرامش و اطمینان قلب
امیرالمؤمنان (ع) می فرماید: « لیس المتوکل عناه و من یتوکل علی الله امنائک له المشبهات و کفی المؤنات امن التبعات»؛(24) کسی که به خدا توکل کند، رنج و خستگی روحی ندارد و کسی که به خدا توکل کند، تاریکی شبهات بر او روشن می شود و زمینه پیروزی اش فراهم می گردد و از مشکلات و رنج ها رهایی می یابد.
4. کفایت امور
روایت شده که خدای تعالی فرمود: « کسی که به من پناه آورد، زمین را ضامن رساندن روزی به او قرار می دهم. اگر مرا بخواند، جوابش را می دهم. اگر چیزی از من بخواهد، به او می بخشم. و اگر کفایت امورش را از من بخواهد، کارش را به سامان می رسانم»؛.(25) «ومن یتوکل علی الله فهو حسبه»؛ (26) «وتوکلت علی الله وکفی بالله وکیلا»(27)
5. دستیابی به بی نیازی و ارزشمندی
امام صادق(ع) می فرماید: « ان الغنی و العز یجولان فاذا ظفرا بموضع التوکل اوظنا»؛(28) یعنی بی نیازی و عزت گردش می کنند و چون به محل توکل برسند، وطن می سازند.
6. رضایت مندی
مهم ترین و ارزشمندترین اثر توکل، رضایتمندی انسان متوکل است که همه آثار دیگر در پرتو این رضایتمندی، نمود پیدا می کند در آیات 27و 28 سوره فجر می خوانیم: «یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»؛ نفس مطمئنه، نفسی است که با علاقه مندی و یاد پروردگارش، سکون یافته و بر آنچه او راضی است، رضایت می دهد.
انسانی که به واسطه ی صبر و شکر به مقام یقین نائل می آید و انس قلبی با خدا پیدا می کند و به مقام توکل می رسد، دوستدار بیشتر کردن آن می شود؛ زیرا وقتی انس قلبی با خدا به وجود آمد و در قلب رسوخ کرد، آثارش در نفس هویدا می شود و طبیعت نفس، این است که به آنچه دوست دارد، راضی و خشنود می شود، و خود را بنده ای می بیند که مالک هیچ خیر و شری و نفع و ضرری برای خود نیست.
در نتیجه، دنیا را یک زندگی مجازی و داشتن و نداشتن و نفع و ضرر آن را، امتحان الهی می داند، لذا به قضای الهی راضی می شود. چنین انسانی اگر غرق در نعمت دنیایی شود، به طغیان و استکبار وارد نمی شود و اگر دچار فقر و فقدان شود، مبتلا به کفر و ترک شکر نمی شود؛ بلکه همچنان در عبودیت و توکل خود پا برجاست.(29)
پی نوشت ها :
1. مفردات، راغب اصفهانی، ماده «وکل».2. لغت نامه معین، ماده «توکل».4. اربعین حدیث، امام خمینی«ره»، ص 214.
6. معراج السعاده، ص 615.7. بحار الانوار، ج68، ص 138، ح 23.8. همان، ص 143، ح 43.9. همان، ص 151، ح 51.10. همان، ص 143، ح 42.11. معراج السعاده، ص 615.12. اربعین حدیث، ص 215.13. معراج السعاده، ص 615.14. اربعین حدیث، ص 216.
15. معراج السعاده، ص 615.16. اربعین حدیث، ص 217.
17. کنزالمعال، ج 3، ح 5687.18. همان جا.19. مفردات، ج 4، ص 548.20. ترجمه المیزان، موسوی همدانی، ج 2، ص 57.21. میزان الحکمه، ج 10، ص 681.22. همان جا.23. بحارالانوار، ج 57، ص 364.24. غررالحکم و درالکلم، ج5، ص 72، ح 414.25. ارشاد القلوب، ص 319.28. بحارالانوار، ج 68، ص 126.29. ترجمه المیزان، ج 14، ص 334.          منبع: نشریه پاسدار اسلام، شماره 341.

4)توکل، کلید پیروزی و خوشبختی         نویسنده: یداله طاهری
چکیده:
توکل یکی از منازل دین و مقامی از مقامات اصلی یقین و از درجات مقربین است. کسی که اعتقاد قلبی و قطعی پیدا می کند که غیر از خدا فاعلی نیست و هیچ قدرتی جز از جانب او نیستند. در این مقاله به معنای توکل و حقیقت، درجات و جایگاه توکل از نظر قرآن و معصومین اخلاق و عرفان پرداخته ایم و در ادامه به برخی از آثار اخلاقی و وضعی این مقام متعالی اشاره نموده ایم.
مقدمه
مسلماً اصل بازسازی و تعالی معنوی انسان مهم ترین هدف رسولان الاهی بوده است. اخلاق دانش مقدس و ارزشمندی است که عنایت به آن پاکی از رذیلتها و ناپاکیهاست.
دستیابی به آراستگیهای نفسانی و به تبع آن رسیدن به آرامش روحی جز با رسیدن به مقام قرب الهی میسر نیست و این جز با دلسپردن و مدد خواهی از خود او ممکن نمی باشد.
بشر همواره به دنبال گمگشته ای بوده است تا شاید در جوارش به آرامش برسد. البته در بیشتر اوقات بدلایل متعدد او دل به سراب می سپرد و ره به بیراهه می برد. لذا همه ایام از دغدغه و آشفتگیها ی خیالی در رنج است.
پر واضح است روح متعالی آدمی جز با القاء خالق خود و نوشیدن از چشمه ی زلال لطف او سیراب نمی شود. آسودگی حقیقت صرفاً با وصل شدن به دریای بیکران رحمت الهی و یکی شدن با او امکان پذیر است. آنجاست که تمام مصائب و سختیهای دنیا شیرین و گوارا می شود. رسیدن به مقام قرب یار چنان لذت بخش و گواراست که مشکلات و ناملایمات برای آدمی نوش می گردد.
ذره ای سایه عنایت خوشتر             از هزاران طاعت طاعت پرست
بیان مسئله
توکل از ماده ی وکل در لغت به معنی اظهار عجز در کاری و اعتماد کردن به دیگری (1) و در اصطلاح به معنی سپردن کارها به خدا و اعتماد و اطمینان به لطف او و یأس از مردم و تسلیم خدا بودن است نه به این معنی که دست از تلاش و کوشش بردارد بلکه تا آنجا که در توان دارد. سعی کند و منزلگاهها را یکی پس از دیگری با تمام توان بپیماید.(2) اما آنچه از توان او بیرون است به خدا واگذارد و از الطاف جلیه و خفیه او مدد بطلبد.
واژه ی توکل در قرآن نیامده، اما مشتقات آن، هفتاد بار در قرآن آمده است. در قرآن کریم، توکل، در کنار ایمان، تقوا و صبر به کار رفته است که این مطلب حاکی از اهمیت نسبت توکل با ایمان و همچنین تقوا و صبر است؛ زیرا یکی از ویژگی های مؤمنان، توکل آنان به خداوند است.(سوره ی آل عمران آیات 822 و 160، مائده آیه ی 11، توبه آیه ی 5، تغابن آیه ی 13، مجادله آیه ی 10 و...)
در احادیث معانی و مضامین بسیاری برای توکل آمده است. از جمله پیامبر اکرم (ص) می فرمایند:
معنای توکل آن است که بنده بداند آفریدگار هیچ سود و زیانی برای او ندارد و فقط به خداوند امیدوار باشد و از غیر او نهراسد و تنها برای او کار کند.(3) بر اساس این حدیث، توکل بر خدا راه دست یابی به یقین و کسب صفاتی چون صبر و رضا و زهد و اخلاص از نتایج و آثار توکل است.
امیرالمؤمنین (ع) توکل را در کنار تفویض امور به خدا، رضا به قضای او، تسلیم در برابر اوامر او، از ارکان چهارگانه، ایمان برشمرده است.(4)
درعلم اخلاق نیز توکل بسیار مورد توجه است. خواجه نصیر، توکل را یکی از انواع دوازده گانه ی اخلاق که ذیل فضیلت عدالت قرار می گیرند، آورده و آن را به معنای زیادت و نقصان و تعجیل و تأخیر نطلبیدن در اموری دانسته است که قدرت و کفایت و اندیشه ی بشری مجال تصرف در آنها را ندارد.(5)
توکل در عرفان از مقامات متعالی است. ابونصر سراج، آن را پس از مقام صبر(6) و ابوطالب مکی آن را پس از زهد و هر دو آن را پیش از مقام رضا آورده اند.(7)
توکل چنان که گفتیم جز اعمال منتهیان و در کنار یقین و صبر و عزیمت و صدق از اعمال باطنی شمرده شده اند.
عبدالله شیری می گوید: توکل منزلی از منزل های دین و مقامی از مقامات اهل یقین است و بلکه از درجات مقربین است.(8)
خواجه عبدالله انصاری می گوید: توکل عبارتست از اینکه شخص کاملاً خود را به حق متعال که مالک واقعی است واگذار و به او اعتماد کند.(9)
حقیقت توکل
همان گونه که مطرح شد توکل به معنای اعتماد و امیدواری به خدای متعال می باشد، اعتمادی که مبدأ آن حسن ظن به خدا و منتهایش آرامش و اطمینان قلبی است.(10)
شبری اعتقاد دارد که حقیقت توکل همان اعتماد قلبی در تمام کارها بر خدا و صرف نظر از ما سوی الله است و این منافات با تحصیل اسباب ندارد و البته منظور ترک فعالیتهای جسمانی و تدبیر عقلانی نیست که این جهل محض است... (11).
فیض می گوید: توکل از درهای ایمان است و تمام ابواب ایمان دارای 3 رکن است علم، حالت و عمل. علم ریشه ی آن است و اعمال متوکلانه میوه ی آن حالت و اخلاق درونی مصداق توکل است و حقیقت توکل را اعتماد قلبی بر وکیل (خدا) می داند.(12)

درجات توکل 
1 - اعتماد و اطمینان به او مثل اعتمادش به وکیل باشد که برای انجام کارهایش انتخاب می کند (این پایین ترین درجه است).
2 - انسان از اصل توکل غافل و در وکیل خود یعنی خداوند فانی است. برخلاف نوع اول که توجه فرد بیشتر به رابطه ی قراردادی وکالت است. این درجه از توکل کمتر تحقق می یابد و زودتر از بین می رود و برای افراد خاص حاصل می شود. این درجه مثل طفل شیرخواری است که جز مادر کسی را نمی شناسد و به غیر از او اعتماد ندارد و در هر حادثه ای فوراً مادر را صدا می زند.
3 - عالی ترین درجه آنست که انسان همه ی حرکات و سکنات خویش را به دست خداوند ببیند. تفاوت این نوع از توکل با نوع دوم در این است که در اینجا شخص حتی تضرع و دعا را هم رها می کند و باور دارد که خدا امور را به حکمت خود تدبیر می کند. برخی علما گفته اند در این درجه فرد در برابر خدا هیچگونه اراده ای از خود ندانسته باشد و هر چه او بخواهد همان مطلوب مطلوب است و هر چه او بخواهد مورد بی اعتنایی اوست. پس تضرع و گریه و التماس بی مفهوم است!
نمونه ی واقعی این نوع توکل، اتکال حضرت ابراهیم (ع) است. زیرا هنگامی که نمرودیان او را در منجنیق نهاده تا در آتش اندازند، فرشته الهی به او یادآوری می کند که از خداوند درخواست یاری و نجات نماید. ولی او در پاسخ می گوید: اطلاع خداوند از حال من، مرا بی نیاز از درخواست (نجات) از او می کند.(13) برخی از علما این مقام را مقام صدیقین می دانند و مخصوص کسانیکه در برابر ذات پاک خدا مبهوت و غرق صفات جمال و جلال او هستند.(14)
خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست                گشاده کار من اندر کرشمه های تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند                  زمانه تا قصب زرکش قبای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد                 ولی چه سود که سررشته در فضای تو بست
چو ناقه بر دل مسکین من گره مفکن                    که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود حیات دگر بودی ای نسیم                       وصال خطانگر که دل امید در وفای تو بست
زدست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت               به خنده گفت که حافظ، برو که پای تو بست

آثار اخلاقی توکل
با تعمق در آیات و روایات و کتب اسلامی به آثار و برکات فراوانی از توکل به خداوند پرداخته شده است. که در اینجا به جهت تلخیص کلام به برخی اشاره می گردد:
1- خشنودی و محبت الهی
مهمترین دستاورد توکل این است که انسان متوکل محبوب خدا می شود:
فاذا عزمت فتوکل علی الله ان الله یحب المتوکلین (16)
- اما هنگامی که تصمیم گرفتی بر خدا توکل کن (زیرا) خدا متوکلان را دوست دارد.
در حدیث معراج نیز می خوانیم:
و حببت محبتی للمتوکلین علی
دوستی من با متوکلان حتمی است.
2- تقوای الهی (ترک گناه و عدم سلطه ی شیطان)
همانطور که در بخش ارتباط توکل و تقوا مطرح گردید، برای رسیدن به درجه والای تقوا و دوری از گناهان و دوری از تسلط وسوسه های شیطانی فقط می بایست بر خداوند متعال توکل نمود. انسانها به میزان ایمان و توکل خود از زیر سلطه ی شیطان خارج خواهند بود و در نتیجه از آلودگی و انحراف مصون خواهند ماند.
أنه لیس له سلطان علی الذین آمنوا و علی ربهم یتوکلون (17)
چرا که او (شیطان) بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل می کنند تسلطی ندارد.
یعنی وقتی رابطه ی انسان با خدا محکم باشد و در همه ی امور به او توکل کند و فقط اعتمادش به او باشد وی در مصونیتی قرار می گیرد که شیطان قادر به نفوذ در او نخواهد بود.
3- شجاعت و بیم نداشتن از سرزنش دیگران و کمی همراهان:
همانطوریکه ذکر شد توکل آن است که از هیچ کس و از هیچ چیز جز خدا نترسید. شخص متوکل به دلیل اعتماد قلبی که به وکیل خود دارد از مصائب و از نهی دیگران هراسی ندارد هر چند تعدادشان زیاد باشد.
کسی که جز خدا از کسی باکی ندارد در تصمیمات و اقدامات خود با صلابت و شجاعت تمام عمل می کند.
4- طمأنینه و آرامش
یکی از خصوصیات بارز اخلاقی از مؤمنان طمأنینه و آرامش ظاهر و باطن است که از ثمرات توکل به خداوند می باشد. قرآن مجید بیان می دارد:
«کسانی که به ایشان گفتند مردمان ضد شما گرد آمدند از آنان بهراسید، نه تنها نهراسید بلکه ایمانشان افزایش یافت و گفتند خداوند ما را بس است که او بهترین وکیل است»(18)
تقویت روحیه مؤمنان از برکات توکل است که خداوند در آیه ی 122 سوره ی نمل بدان اشاره نمود، که چگونه آنان را به جهت توکل از شکست باز می دارد و روحیه شان را تحکیم می بخشد و اینگونه می شود که بر دشمنان خویش پیروز می گردند.
امام صادق (ع) می فرمایند:
توکل رمز موفقیت است و انسان متوکل، موفق، شاداب و پر نشاط است.(19)
5- امیدواری و پرهیز از یأس و ناامیدی
یکی از خصوصیات اخلاقی مترتب از توکل رجاء و امید است. رجا عبارتست از احساس راحتی قلب در نتیجه انتظار تحقق امری که محبوب و خوشایند است.
در فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی نیز می خوانیم:
سپاس خدایی را که جز او نخوانم و اگر غیر از او بخوانم دعایم مستجاب نمی گردد. سپاس خدایی را که به جز او امید ندارم و اگر به دیگری امیدوار شوم، امید برنیاید.
6- همت عالی داشتن
حضرت جواد (ع) فرمود: اعتقاد به خدای تعالی بهای هر چیز گرانبها و نردبانی به سوی همه بلندیها (مقامات عالیه) است.(20)
پی نوشت ها :
1. جوهری، ابن فارس، مرتضی زبیدی، "وکل".2. طوسی، خواجه نصیر، اخلاق ناصری.3. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ج 10، ص 676.4. همان، ج 1، حدیث 22565 و 22567.5. طوسی، خواجه نصیرالدین، اخلاق ناصری، ص 64.
6. معراج، ابونصر، اللمع فی التصوف. 7. مکی، ابوطالب، سکوت القلوب. 8. شبر، عبدالله، الاخلاق.
9. فیض کاشانی، محمد، الحجة البیضا، ج7.10. سراج، ابونصر، اللمع فی التصوف، ص 52.11. شبر، عبدالله، الاخلاق شبر، ص275.
12. فیض کاشانی، محمد، الحجة البیضا، ج 7.13. تفسیر قمی، ج 2، ص 73، به نقل از کتاب اخلاق اسلامی، احمد دیلمی و مسعود آذربایجانی. 14. نراقی، ملا احمد، معراج السعادة، ص 786. 15. سعدی، مصلح الدین، گلستان.19. محمدی ری شهری، محمد، میزان الحکمه، ص481.20. مجلسی، محمد باقر، بحارالانوار، ج 75، ص 314.منبع: فصلنامه فکر و نظر شماره 9و8
5)توکل صحیح چگونه است؟
توکل یعنی اینکه ما دیگری را وکیل کارهای خود کنیم کسی که ما را یاری کند تا به آنچه مطلوبمان است برسیم و از خوف و خطر در امر مورد نظر در امان بمانیم .
اما این وکیل کاردان کیست؟ و ما امور خود را چگونه باید به او بسپاریم و تا چه حد از کار را خود باید انجام دهیم ؟
در قرآن کریم بر توکل بر خداوند متعال بسیار تأکید شده و آن را یک الزام می دانند چرا که امور بدون پشتوانه وحیانی محکوم به شکستند کسی که در امورش خود را مؤثر مطلق می داند بزودی به خاک کذلت می افتد در این جهان بزرگ حتی یک برگ خشک درختی بدون اجازه قادر متعال بر زمین نمی افتد و ما باید در هر لحظه متوجه این نکته باشیم و سپردن امور خود به خداوند متعال آن ها را بیمه کنیم .
- «وَعَلَی اللهِ فَلْیتَوَکلِ المُؤمِنُونَ»؛ (1) « و مؤمنین باید بر خدا توکل کنند.»
- «فَإذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللهِ إنَّ اللهَ یحِبُّ المُتَوَکلِینَ»؛ (2) « پس هر گاه عزم انجام کاری کردی برخدا توکل کن که خداوند توکل کنندگان را دوست دارد.»
3. عن الصادق علیه السلام عن ابیه عن آبائه عن النبی صلی الله علیه و آله أنَّهُ قالَ: « شُعَارُ المُسلِمینَ عَلَی الصِّراطِ یوْمَ القِیامَةِ لا إِلهَ إِلاَّ اللهُ وَعَلی اللهِ فَلْیتَوَکلِ المُتَوَکلونَ؛ شعار مسلمانان در روز قیامت روی پل صراط « لا اله الا الله» و « علی الله فلیتوکل المتوکلون» می باشد.» (3)
آثار توکل
1. کفایت کردن خدا در زندگانی دنیا: « وَمَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»؛ (4) و هر کس بر خدا توکل نماید، خدا او را کافی است.»
شعار مسلمانان در روز قیامت روی پل صراط « لا اله الا الله» و « علی الله فلیتوکل المتوکلون» می باشد
2. روزی خوردن از مجرای غیر منتظره:
عن رسول الله صلی الله علیه و آله اَنَّهُ قَالَ: « مَنِ انْقَطَعَ إِلَی اللهِ کفاهُ اللهُ کلَّ مَؤُونَتِهِ وَرَزَقَهُ مِن حَیثُ لایحْتَسِبُ وَمَنِ انْقَطَعَ إِلَی الدُّنْیا وَکلَهُ اللهُ إلَیها؛
(5) کسی که با [بریدن امیدش از دیگران] به خدا دل ببندد، خدا کفایت امور زندگیش را می کند و از جایی که به فکرش نمی رسد، روزیش را می رساند و آن کس که به دنیا دل ببندد، خدا کارش را به دنیا وا می گذارد.
ابر مرد متوکل
«... در عصر طاغوت، امام خمینی رحمه الله را می خواستند از قم به تهران ببرند. دوستان در کنار ماشین گریه می کردند و امام آنان را دعوت به صبر می نمود. این سخن خود حضرت امام است که؛ در بین راه قم و تهران، ناگهان ماشین از جاده اصلی منحرف شد، به سمت خاکی رفت و من یقین کردم که می خواهند مرا بکشند، ولی دوباره ماشین به جاده اصلی بازگشت. من در خود مراجعه کردم و دیدم هیچ تغییری در من ایجاد نشده است... و یا در جنگ ایران و عراق هزاران دستگاه تانک و نفربر و هزاران نظامی از سراسر مرزها به ایران حمله می کنند و اضطراب همه جا را فرا می گیرد. امام ناگهان بر دریایی از شعله ها و التهابها و تزلزلها، آب اطمینان و صبر و توکل می پاشد و می فرماید: دزدی آمد و سنگی انداخت و رفت.» (6)
عن امیر المؤمنین علیه السلام أنَّهُ مَرَّ یوْماً عَلَی قَوْمٍ فَرَآهُم أصِحَّاءَ جالِسِینَ فی زاوِیةِ الْمَسْجِدِ فَقالَ علیه السلام: مَنْ أنْتُمْ؟ قالُوا نَحْنُ المُتَوَکلُونَ. قال علیه السلام: لا بَل أنتُمُ المُتَأکلُونَ فإن کنتُم مُتَوَکلینَ فَمَا بَلَغَ بِکم تَوَکلُکم؟ قالُوا إذا وَجَدنا أَکلْنا وَإذا فَقَدْنا صَبَرْنا. قالَ علیه السلام: هکذا تَفْعَلُ الکلابُ عِندَنا. قالُوا فَمَا نَفْعَلُ؟ قالَ کما نَفْعَلُ. قالُوا کیفَ تَفْعَلُ؟ قالَ علیه السلام: إذا وَجَدْنا بَذَلْنا وَإِذا فَقَدْنا شَکرْنا؛(7) امیرالمؤمنین علیه السلام روزی از کنار گروهی عبور کرد و دید که آنان سالم و تندرست در گوشه ای از مسجد نشسته اند. امام فرمود: شما کیستید؟ گفتند: ما توکل کنندگان هستیم. حضرت فرمود: بلکه شما خورندگان هستید [و از کمک مردم استفاده می کنید.] اگر متوکل هستید [بگویید] توکلتان شما را به کجا رسانیده است؟ گفتند: اگر بیابیم می خوریم و اگر نیابیم صبر می کنیم. حضرت فرمود: نزد ما سگها هم چنین می کنند. گفتند: پس ما چه کنیم؟ حضرت فرمود: آن گونه که ما می کنیم. گفتند: شما چه می کنید؟ گفت: هر گاه بیابیم می بخشیم و اگر نیابیم سپاس [خدای را] به جا می آوریم.»
6)توکل؛ تکیه گاهی برای اهل دل            نویسنده:رضا شریفی منبع:روزنامه کیهان
دگرگونی و شدن، اقتضای کمالی جهان
انسان درزندگی خویش هرگامش متزلزل تر از آن است که خود بخواهد و بتواند بیاندیشد و یا بپندارد.از زمانی که خود را می یابد و با خود آشنا می شود مرگ را همانند هر تغییر و دگرگونی بنیان افکن دیگری می یابد که حضوری دایم دارد. از این رو برخی گفته اند که همواره باید پرسید چه مانده است نه این که چه گذشته است؟ به این معنا که باید از آن چه مانده پرسید نه از زندگی ای که گذشته است.برخی دیگر بر این باورند که زندگی با مرگ متولد می شود و جان می گیرد؛ چون هر زندگی در درون خود مرگ را می پروراند و هر دم آن بازدم مرگ است. البته شاید این باور، تصور و تصویری تند و نگاهی بدبینانه باشد ولی ترسیم درستی از حقیقت و بازنمایی دقیق از واقع است. این تصور و تصویر بازنمایی دقیق ذهن از وضعیت موجود بشر و بیان کننده درست مفهوم زندگی است.زندگی به حقیقت آمیخته ای از شدن و مرگ است. مگر نه این است که حرکت جوهری و بیرونی انسان همواره به معنای شدن است و مگر نه این است که مرگ یعنی گام بلند شدن؛ به این معنا که ما درهر حرکتی در حال شدن هستیم و چه بخواهیم و چه نخواهیم این بود ما با شدن دایمی درونی و بیرونی همراه است. شدن نیز تغییر و دگرگونی است که رخ می دهد و آدمی را گریزی از آن نیست. جهان به گونه ای آفریده شده که همه چیز آن از دایره سکون ثبات بیرون و دگرگونی جزو ذات آن قرارداده شده است. از این رو جهان بی تغییر و شدن معنا و مفهومی ندارد. اگر این شدن ها نبود هرگز چیزی به کمال نمی رسید و هیچ قوه ای به فعلیت در نمی آمد. از این رو شدن به عنوان اقتضای کمالی جهان و آفریده های آن امری اجتناب ناپذیر است.

هر شدن یعنی مرگ
هر شدنی به معنای مرگ است؛ زیرا آن چه بود، نیست می شود و چیز دیگری ایجاد و جانشین و جایگزین آن می گردد. در این میان سخن از امر ثابت و متغیر و رابطه ثابت و متغیر، مساله فلاسفه و فرزانگان است که به نظر می رسد که تاکنون پاسخ درستی نیافته اند و همچنان دغدغه آنان به شمار می رود.شاید این ثبوت مانند هر امر دیگری در این دنیا نسبی و دارای مراتب باشد. از این رو حتی آن امر ثابت دراین دنیا به گونه ای متغیر است ولی بسیار آرام و کند این شدن را انجام می دهد به نحوی که محسوس ما نیست و کسی آن را درحال شدن نمی یابد درحالی که به گفته صدرایی حرکت جوهری حتی آن امر ثابت را از شدن بیرون نمی راند و استثنا نمی سازد.

هر شدنی، کمال نیست
اگر خوب بنگریم به آسانی درمی یابیم که هر شدنی، شدنی کمالی نیست و به جای آن که رو به بالا باشد به سمت هبوط و سقوط است. از این روست که ترسی همگانی پدید می آید و آدمی را از شدن هایش می هراساند که نکند این شدن از آن شدن های کمالی نباشد. دراین جهان بی ثبات و دایم درحال شدن، کسی را می جوید تا تکیه گاهش شود. هم چون پیچک می ماند که به دیوار زندگی چنگ انداخته است و می کوشد خود را از تند بادهای شدن های ویرانگر نگه دارد.انسان که خود را موجودی چنین بی پـایه و اساس درحال شدن می بیند می کوشد تا به چیزی بچسبد و بدان بیاویزد، این بهترین ترسیم از حالت و وضعیت بشر است. چه اگر خوب بنگریم وضعیت انسان بدتر از آن است که به تصویر درآمده است. نه انسان بلکه همه هستی که نامی از هستی از او برده اند با این وضعیت نابهنجار و دشوار روبه رو هستند.
اگر گفته شد که وضعیت پـیچک را دارد تصویر نارسا از وضعیت انسانی گزارش شده است. در تصویر درستی که قرآن برای موجودات هستی از جمله انسان ارایه دهد، همه موجودات چیزی جز ربط محض نیستند. به این معنا که مانند پیچک موجودی ربطی نمی باشند تا پای نسبت را دراین میانه واسطه کند و نوعی وجود حرفی برای خود قایل شود. انسان ها پذیرفته اند که اسم نیستند تا مستقل کامل باشند و بیرون از دروازه زمان و مکان تغییر قرارگرفته باشند. چنان که پذیرفته اند فعل هم نیستند که به نوعی استقلال همراه گرفتاری در زمان و مکان و تغییر باشند، بلکه پـذیرفته اند که حرف هستند که نه وجودی مستقل و نه معنا و مفهومی کامل و یا همراه با زمان و گرفتار در تغییر دارد. این بهترین تصویری است که انسان برای خود ارایه می دهد ولی وضعیت از این هم دشوارتر است. انسان حتی نمی تواند مانند حرف و دارای وجود ربطی باشد، بلکه ربط محض است. پیچک نیست تا نیازمند دیوار و پایه باشد، بلکه وجودی است که از معنا و مفهوم وجود تنها شدن و نیاز را ارث برده است و این گونه است که ملاصدرا آدمی را این چنین تصویر می کند که وجودی دارد که نتوان بیش از تعبیر ربط برای او واژه ای یافت. البته این نگره برخاسته از بینش قرآن است که آدمی را فقر محض و نیاز محض دانسته و می فرماید: انتم الفقراء الی الله؛ شما نیازمند خدایید. این نیاز در همه چیز است از وجود گرفته تا هر چیز دیگر. این گونه نیست که پس از تولد، دیگر نیازی به مادر نباشد. اصولا تولدی نیست، آن چه است تولدی در درون است نه بیرون. بنابراین اگر خداوند نظر بردارد فرو می پاشد و نیست می گردد. این فقر ذاتی است که همیشه انسان را به خدا ربط می دهد.
این تصویر قرآن از وضعیت بشر و هر آفریده دیگری است. اگر با این بینش بخواهیم زندگی کنیم نیازمند بازسازی اندیشه ها و نگرش های خود هستیم. می بایست به بازسازی رابطه خود با دیگران و جهان بپردازیم. این مسئله باعث می شود که وضعیت خود را بسیار شکننده و خطرناک بیابیم.اکنون برخلاف پیچک که تنها به تکیه گاه و پایه نیاز داشت، به امری فراتر نیاز داریم مانند بخشی از تن وجود هستیم که بدون آن نیست و نابود می باشیم. این گونه است که مسئله توکل و تفویض، مفهوم واقعی خود را پیدا می کند.اکنون با این زاویه دید و با این تصور و تصویر از انسان به مسئله توکل می پردازیم تا نقش و جایگاه آن را در رابطه انسان و خدا بیابیم.

گستره معنایی توکل
توکل به معنای اعتماد (لسان العرب، ابن منظور؛ ج 15 ص 388) و در صورت متعدی شدن باحرف جار «علی» به معنای اعتماد کردن به دیگری است. (مفردات راغب؛ ص 882) است. توکل بر خدا به معنای اعتماد و اطمینان به خدا کردن است. (مصباح المنیر؛ ج 1 و 2 ص 670)عده ای، واژگان دیگری چون تفویض و حسبی را به معنای توکل گرفته اند، درحالی که مفاهیم و معانی این دو واژه تفاوت هایی با معنای واژه توکل دارد.

تفاوت تفویض و توکل
گاه واژه تفویض به معنای اختیار در مقابل جبر به کار می رود و گاه به معنای توکل است.تفویض واگذاری امری به خداست تا او خود مستقلا وارد عمل شود درحالی که در توکل انسان امری را خود همراه با تکیه و اعتماد بر خدا انجام می دهد. به عبارت دیگر در تفویض واگذاری صرف نهفته است ولی در توکل واگذاری استقلالی نیست بلکه خود انسان به عنوان بخشی از علت تامه عمل می کند.وقتی امری به خدا تفویض شود به معنای آن است که خدا خود به عنوان علت تامه وارد شود و کار را به سرانجام رساند ولی در توکل این معنا نهفته است که فرد خود به عنوان بخشی از علت و عامل ایجادی عمل می کند و خداوند به عنوان علت برتر و کامل بر این تحقق و ایجاد دخالت می نماید. از این رو شخص متوکل با توکل بر خدا اقدام به بستن پای اشتران می کند تا نگریزند. درحالی که در تفویض، شتران را به امان خدا رها کرده و از خدا می خواهد خود به عنوان علت تام و مستقل، شتران را در بند پنهان اراده الهی نگهداری کند.در نگرش اسلام و بینش قرآنی، انسان در کارهای خویش باید به اصل توکل توجه داشته باشد و برای انجام هر عملی خدا را به عنوان علت کامل درنظر بگیرد؛ زیرا هر آن ممکن است اراده الهی به امری دیگر تعلق گرفته و امور بر خلاف خواسته فرد بگردد. از آن جایی که در نگرش شیعی، جبر و تفویض به معنای استقلال شخص در عمل و یا وابستگی محض، معنا و مفهوم ندارد و امور دنیا و جهان بر پایه امر بین الامرین و منزله بین المنزلتین است بنابراین توکل معنای صحیحی می یابد.

حقیقت تفویض امور
اما سوال اینجاست که چرا در قرآن به مسئله تفویض اشاره شده و شخص، امور خویش را به خدا تفویض می کند و می فرماید: افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد؛ کارم را به خدا واگذار و تفویض می کنم زیرا خداوند آگاه و بینا به بندگان است؟در پاسخ به این پرسش باید یادآور شد که تفویض امر در این آیه به معنای واگذاری باطن امور است؛ زیرا انسان به باطن امور آگاه نیست و نمی تواند به پیامدهای مسایل به طور دقیق آگاه شود. از این روست که بسیاری از چیزها را ناپسند می دارد درحالی که خیر اوست و بسا اموری را پسندیده می داند که شر او در آن نهفته است. از این فرد با تفویض امر کلی خود، از خداوند می خواهد تا او را به کمال لایق برساند. در حقیقت عاقبت به خیری را از او می خواهد و درخواست می کند که خداوند با در اختیار گرفتن زمام امر او، وی را به مقصد برساند.

توکل مرتبه ای از تفویض
اگر بخواهیم میان دو مسئله تفویض در این آیه و مسئله توکل نوعی ارتباط برقرار کنیم می توانیم بگوییم که در نگرش تفویضی، انسان ارتباط خود و خدا را همانند ارتباط ربط محض می یابد از این رو کارش را به خدا تفویض می کند و در مسئله توکل خود را موجودی ربطی می یابد از این رو با توکل به کار خویش اقدام می کند.شاید بهتر باشد با توجه به تصویر پیش گفته دو مرتبه را درنظر بگیریم و بگوییم که در تصویر توکلی، انسان در مرتبه ای خود را می یابد که وجودی ربطی است از این رو به توکل رو می آورد و خواهان یاری خداوند می شود و او را تکیه گاه و معتمد خود قرار می دهد. درحالی که در نگرش تفویضی، انسان به وجود ربط محض خود می نگرد و از خدا می خواهد تا خودم زمان امر او را به عهده گرفته و او را به مقصد کمالی برساند و از خود دور نسازد.
بنابراین توکل مرتبه ای از مراتب تفویض است و مرتبه تفویض در مرتبه ای عالی قرار می گیرد. بیشتر مردم اهل توکل هستند؛ زیرا نگاه و نگرشی ربطی به خود داشته و وجود خود را نسبت به خدا این گونه می بینند و عمل می کنند ولی گروهی اندک شمار هستند که خود را ربط محض دانسته و اهل تفویض می باشند. بنابراین تفویض و توکل بستگی به مراتب معرفتی و شناختی فرد از نسبت خود به خدا دارد.این اندیشه به معنای جبر نیست؛ زیرا جبر به معنای وادار کردن بر کار و عمل و ناچار شدن بر آن به قهر و غلبه است و در حقیقت فرد در ایجاد فعل خود توانایی و قدرتی ندارد. (مفردات راغب ص 183) درحالی که در تفویض این گونه نیست و فر دخود را می بیند ولی این دیدن، دیدن ربط محض است و درمی یابد که سررشته امور به دست قادر مطلق است پس خود را به او واگذار می کند. به یک معنا در تفویض، واگذار یخود به خدا و در توکل واگذاری کار خود به خدا و در جبر نادیده شدن خود فرد است، چنان که اختیار به معنای نادیده گرفتن خداست.

آثار توکل
در قرآن برای توکل آثاری بیان شده که گویای اهمیت و جایگاه آن در اندیشه توحیدی است یکی از مهم ترین آثاری را که قرآن برای توکل بیان می کند، آرامش است. خداوند در آیه 173 سوره آل عمران می فرماید: «کسانی که مردم به ایشان گفتند مردمان ضد شما گرد آمدند از آنان بهراسید، نه تنها نهراسیدند بلکه ایمانشان افزایش یافت و گفتند خداوند ما را بس است که او بهترین وکیل است. در این آیه به خوبی بیان شده که چگونه توکل به خدا موجب می گردد اهل ایمان با همه تبلیغات و جنگ روانی که دشمن به راه انداخته تا افکار عمومی را تهییج کند و مردمان را به هراس افکند به جهت توکل بر خدا به جایی می رسند که این جنگ روانی نتیجه معکوس داده و به جای ترس از بسیج دشمنان برای حمله، به ایمانشان افزوده می شود.این ها همه بیانگر آرامشی است که به جهت توکل بر خدا و این که خداوند ایشان را بس است و از دشمنان کفایت می کند، پدیدار شده است. (و نیز سوره نمل آیه 70 و 79)
بنابراین تقویت روحیه مومنان از برکات توکل است که خداوند در آیه 122 همین سوره بدان اشاره کرده که چگونه آنان را به جهت توکل از شکست بازمی دارد و روحیه شان را تحکیم می بخشد و این گونه می شود که بر دشمنان خویش پیروز می گردند (همان آیه 123 و آیه 160 و نیز انفال آیات 48 و 49)نتیجه توکل و پیامد آن چیزی جز استقامت نخواهد بود و اهل توکل در برابر مخالفت ها و سختی ها نیرومند شده و قدرت دوچندان می یابند. (آل عمران آیات 121 و 122) بنابراین در راه اسوه و سرمشق خود گام برمی دارند و از دشمن نمی هراسند و به آسانی از ایشان برائت می جویند و با صدای رسا نفرت و بیزاری خود را اعلام می دارند، و این همه نیست جز به برکت توکل و اعتمادی که به خداوند دارند.( ممتحنه آیه 4 و نیز ابراهیم آیات 12 و 13)
با توکل است که انسان شجاعت واقعی خود را به دست می آورد و از دشمن و مکر او نمی هراسد. (یونس آیه 71)در هنگامه نبرد به جهت توکلی که دارند از امدادهای غیبی برخوردار می گرند و خداوند آنان را با راه های مختلف و غیرعادی یاری می کند (آل عمران آیه 160) مکر و کید دشمنان را به خودشان باز می گرداند و مومنان را از توطئه ها و مکر آنها ایمن می کند (نساء آیه 81)

زمینه های توکل
از آن جایی که توکل یکی از مراتب توحید بینشی و فعلی انسان است، تحقق آن نیازمند رشد و بالندگی فکری و عملی است. انسان هرگاه به مرتبه ای از بینش و ادراک شناختی درباره هستی و خدا و انسان رسید درمی یابد که خداوند در ورای امور است و بر هرچیز احاطه داشته و قادر به هرچیزی است. تفکر مالکیت محض الهی و ربوبیت و الوهیت اوست که مومن او را در پس و پیش و همراه هر چیزی می بیند و می یابد و این گونه است که به این باور می رسد که: ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه.(علی«ع») بنابراین هیچ عملی را بیرون از اراده و مشیت او نمی بیند. با آن که به اسباب طبیعی چنگ می زند و بر این باور است که: ان الله یابی ان تجری الامور الا فی مجاریها و باسبابها؛ خداوند ابا دارد که امور جز در مجاری آن و به اسباب آن تحقق یابد؛ با این همه بر این باور است که: ان الحکم الا لله؛ یعنی که حکم نهایی و قضا و قدر جاری در کائنات، به اراده اوست.با این اعتقاد است که توکل را اصل در زندگی خویش قرار می دهد و به عنوان باور خاص در حق خود مراعات می دارد. این که در برخی از کتب (فرهنگ قرآن؛ آیت الله هاشمی رفسنجانی و جمعی از محققان مرکز فرهنگ و معارف قرآن، ج 9 ص 289) از ایمان به عنوان بستر و زمینه ای برای توکل یادشده است به این معناست. در حقیقت ایمان مطلق مراد نیست بلکه مراد مرتبه ای از ایمان است که برخی از مومنان به آن مرتبه رسیده اند؛ نه این که هر ایمانی موجب می شود که فرد، اهل توکل شود و از آثار و تبعات آن بهره مند گردد. این مطلب از آن جا فهمیده می شود که ایمان دارای مراتب تشکیکی است و هر مرتبه ای برای خود فوایدی دارد که در مرتبه دیگر یافت نمی شود.از دیگر زمینه هایی که برای ایجاد توکل در قرآن از آن یاد شده، بحث تسلیم است که بیانگر مرتبه ای ایمانی می باشد. ایمانی که منظور و مراد در بحث توکل است، ایمانی تسلیمی است. این تسلیم و مسلمانی که در آیه 84 سوره یونس از آن یاد شده و خداوند می فرماید: اگر مسلمانید توکل بر خدا داشته باشید، تسلیم محضی است که در فرد پدیدار می شود. این گونه است که مومن اهل تسلیم محض می تواند اهل توکل باشد و از آثار توکل بهره مند گردد.

شرایط تحقق توکل
اگر بخواهیم به یک جمع بندی نسبت به آیات بحث توکل برسیم و به طور موضوعی آن را تنظیم و دسته بندی کنیم باید گفت آیاتی که به بحث از زمینه های ایجادی توکل در انسان می پردازد در حقیقت بیانگر شرایط تحقق آن هستند.شرایطی که بیانگر مرتبه ای از ایمان است و فرد می بایست به مرتبه ای برسد تا امکان تحقق توکل در وی فراهم شود. بنابراین با این نگرش و از این زاویه به آیات می نگریم.از مهم ترین شرایط ایجاد توکل در انسان مومن این است که توجه به حاکمیت خدا داشته باشد. (هود آیه 56 و 123 و یوسف آیه 67) دومین شرط توجه به خالقیت خداست (فرقان آیه 58 و 59و زمر آیه 38 و 62) همچنین توجه به ربوبیت (انعام آیه 102 و اعراف آیه 89) و رزاقیت خدا (عنکبوت آیه 59و 60)، رحمت (ملک آیه 28و 29) و عزت (انفال آیه 49) و کفایت الهی (آل عمران آیه 173)، مالکیت (نساء آیه 132) و مشیت (اعراف آیه 89) و نظارت خداوندی (شعراء آیه 122)، ولایت (آل عمران آیه 122) و هدایت گری خدا (ابراهیم آیه 14) و حقانیت هدف (نمل آیه 79) و حکمت خدا (انفال آیه 49) و کسب مرتبه ای از تقوا (مائده آیه 11) و توفیق الهی (هود آیه 88) از دیگر شرایط تحقق توکل است.
این آیات اگر به دقت مورد توجه و ملاحظه قرار گیرد به این نتیجه کلی می رسیم که انسان برای رسیدن به مقام توکل می بایست پیش از همه وضعیت شناختی خود را بهبود بخشد و خدا را در جایگاه واقعی خودش ببیند و بپذیرد و نیز جایگاه واقعی خود را بشناسد و از ضعف و ناتوانی خود آگاه باشد. بداند که هرچه بداند از علم الهی بالاتر و برتر نیست و هرچه بتواند از توان الهی فراتر نمی رود بنابراین می بایست با این شناخت و باور در عمل نشان دهد که اهل مرتبه ای از ایمان است که می تواند بر خدا توکل کند و او را وکیل خود قرار دهد. آن گاه است که اهل توکل شده و از فواید توکل بهره مند گردد. بنابر این آن چه در برخی از کتب آمده معنای واحدی را بیان می دارد و می خواهد به انسان بفهماند که کدام مرتبه از ایمان شناختی و عمل موجب می شود که انسان به مقام توکل برسد.

موارد توکل
در چه اموری می توان به خدا توکل کرد؟ این پرسشی است که بسیار مورد توجه همگان قرار می گیرد.به نظر می رسد که انسان در همه امورش می تواند توکل کند و خداوند را وکیل خود گرداند. اما در قرآن برخی از امور به صورت مشخص به عنوان اموری که مومنان بدان توکل کرده و یا خداوند از مومنان خواسته است که در آن موارد توکل کنند بیان شده است. این امور عبارتند از: اصلاح جامعه (هود آیه 88)؛ تبلیغ و اجرای امور الهی و رسالت (یونس آیه 71و...) صبر و تحمل اذیت و آزار (ابراهیم آیه 9و 12) تصمیم گیری های حساس و مهم و اعمال مدیریت اجتماعی (آل عمران آیه 159) دفع توطئه و مکر دشمنان (نساء آیه 81) جهاد با دشمنان (آل عمران آیه 122) جنگ روانی و شایعه سازی دشمنان (آل عمران آیه 122و 123) روزی (طلاق آیه 2و 3) شرک ستیزی (هود آیه 55و 57) صلح و تصمیم گیری درباره آن (انفال آیه 61) هجرت (نحل آیه 41و 42).
این ها مواردی است که در قرآن به صراحت درباره وجوب توکل بر خداوند مطالب و دستورهای وارد شده است ولی این موارد به عنوان بیان خاص است و انسان در همه موارد خرد و کلان می تواند و باید به خداوند توکل کند هرچند که در امور مهم و حساس به طور طبیعی این نیاز شدت می یابد.
7)بررسی آثار توکل بر خدا در زندگی
نویسنده:دکتر باقر غباری بناب         منبع:روزنامه قدس
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست                 راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
اشاره: امروزه مشکلات و نابسامانیهای زیادی ، جوامع بشری را تهدید می کند. اضطراب و افسردگی از معمولی ترین و متداول ترین مشکلات جوانان ما می باشد. برای درمان این نابسامانیها و اختلالات روانی، روان شناسان از روشهای مختلفی استفاده
می کنند که از آن جمله روشهای مبتنی بر نظریه رفتارگرایی، شناختی، روان تحلیل گری، معنا درمانی می باشد. تجربیات مشاوره ای پژوهشگران با افراد مختلف نشان داده است که توکل به خداوند متعال نه تنها در دادن جرأت، افزایش اعتماد به نفس و میزان ریسک پذیری افراد مؤ ثر است، بلکه در کاهش اضطراب و افسردگی و در درمان بسیاری از وسواسهای فکری روشی کارآمد می باشد. مصاحبه های بالینی نیز اثر بخشی توکل به خداوند را در کاهش اضطراب و افسردگی و در اطمینان و تسکین قلب، و دادن جرأت و قوت قلب برای ابراز وجود تأیید می کنند. پژوهشگران معتقدند که توکل به خداوند متعال می تواند مورد استفاده روان شناسان و روان پزشکان قرار گرفته و موجب ارتقای بهداشت فردی و اجتماعی گردد. برای بررسی آثار توکل به خدا به صورت علمی نیاز است، ابزار دقیقی ساخته شود که توسط آن میزان توکل را بتوان در افراد مختلف اندازه گیری نموده و رابطه آن را با مفاهیمی از قبیل اضطراب، افسردگی، اعتماد به نفس، فرسودگی شغلی و سایر شاخصهای سلامتی مورد بررسی قرار داد.
معنای توکل
توکل در رابطه فرد با خدا مطرح است که این رابطه در اعمال انسان تأثیر داشته و رابطه فرد با خدا را نمایان می سازد. در حالی که انسان رابطه خویش با خدا را از طریق دعا، استعاذه، انجام فرایض، و مستحبات نیز نشان می دهد، در توکل جنبه ای از رابطه فرد با خدا نمایان است که تلویحاً فرد متوکل پیش فرضهایی را پذیرفته است که مهمترین آنها باور و ایمان به قدرت، حکمت و شفقت خداوند به بندگانش می باشد و همین جنبه اعتماد و ایمان است که رابطه توکل گونه را از انواع دیگر رابطه ها متمایز می کند. این جنبه اعتماد از نظر عرفانی بسیار با اهمیت است، چون دوستی ارکانی دارد که از مهمترین آنها "اعتماد" است. به خاطر همین درجه بالای توکل است که خداوند توکل کنندگان را دوست می دارد. و در قرآن می فرماید: "ان ا... یحِبُّ المُتَوَکلین".
در توکل فرد همچنین به وعده های خداوندی در قرآن علم و ایمان دارد و می داند که خداوند به اهداف خود خواهد رسید و تلاشهای انسان در راه خدا بی نتیجه نخواهد ماند. لازمه پیاده کردن توکل در عمل تشخیص وظیفه و برنامه های فردی و شخصی از برنامه های خداوندی است و تفکیک این امر است که مسؤولیت انسان در کوشش و تلاش تا چه حدی است و از چه مرز دیگری مسؤولیت انسان تمام شده تلقی می گردد، و فرد باید کار را به کاردان واقعی (یعنی خداوند متعال) واگذار نماید.
ج) در توکل همچنین علم به اینکه در چه کارهایی می توان توکل نمود و در چه کارهایی توکل دامنه اش جاری و ساری نیست، لازم است.
برای روشن شدن محدوده توکل هستی به دو نکته نیز اشاره می کنیم: 1- از لحاظ عملی انسان باید تا آنجا که توان دارد به تدبیر امور بپردازد و در جایی که تدبیر امور از عهده اش خارج است باید به خداوند متعال توکل کند. بین توکل و اقدام عملی برای انجام کارها منافاتی وجود ندارد. می توان بر خداوند توکل کرد و از او در حصول مقاصد یاری جست و در عین حال از علل و اسباب نیز برای حصول نتیجه استفاده کرد. هر چند که معنای توکل ترک تدبیر است، ولی ترک تدبیر به معنای ترک استفاده کردن از اسباب نیست، بلکه ترک تدبیر در سطحی بالاتر از اسباب است، در این سطح نتایج کار و تقدیرها بیرون از اختیار ماست.
2- از لحاظ اعتقادی انسان باید باور داشته باشد که زمانی کوششهایش مثمرثمر خواهند بود که توأم با خدا باشد؛ یعنی کوشش انسان برای رسیدن به مطلوب هر چند لازم است، ولی کافی نیست و توفیق خداوندی نیز باید با آن قرین گردد تا انسان بتواند به مطلوب خود برسد.
به هر حال توکل نوعی رابطه فرد با خداوند است که در آن فرد با توجه به اعتقادی که به قدرت، حکمت و رأفت و شفقت خداوند دارد در تمام حرکات و سکنات حضور خدا را در نظر گرفته، و در تمام لحظات برای موفقیت خود از او استمداد می طلبد. فرد متوکل ضمن استفاده از اسباب و علل مادی و غیر مادی توفیق رسیدن به نتیجه را مشروط به خواست و مشیت الهی دانسته، ضمن اسناد امور و اتفاقات جهان به خواست خداوندی، برای حصول نتیجه به خدا تکیه نموده و اطمینان دارد که خواست خداوند در جهت خیر و صلاح اوست.
مؤلفه های توکل
با استفاده از بررسی آیات و احادیث مؤلفه های زیر در توکل به خدا، شناسایی می شوند:
1- اسناد امور و اتفاقات به خداوند متعال
اعتماد قلبی به خداوند و اسناد امور و اتفاقات به حضرت باریتعالی در ایجاد سکینه قلبی و آرامش درونی به حد ی مؤ ثر است که موجب می شود اضطراب و تشویش در فرد متوکل از بین رفته و فرد به راحتی در راه حصول به نتیجه گام بردارد.
از علایم و ویژگیهای افراد متوکل این است که از روی آورد روزگار خیلی به خود نمی بالند و از برگشت و ادبار آن زیاد دچار تشویش و اضطراب نمی شوند، بلکه تا حد امکان برای رسیدن به مطلوب کوشش نموده و نتیجه کار را به خدا واگذار می نمایند و اطمینان دارند که خداوند آنان را در رسیدن به مطلوب کمک خواهد کرد. در حقیقت حال این افراد بمانند اشخاصی می باشد که به حصار و قلعه عظیمی پناه برده و درِ آن را به روی دشمن بسته اند. و کسی را یارای پیروزی بر آن قلعه نیست لذا اضطراب و خوف برای آنان معنی ندارد.
2- معنای الوهی دادن به اتفاقات زندگی
افراد متوکل به اتفاقات زندگی معنایی می دهند که آنان را در تعبیر و تفسیر پدیده های زندگی کمک نموده و به توازن شناختی و عاطفی آنان کمک می نماید، و آنان را از خلأ زیستی، بی هدفی، پوچی و سردرگمی رهایی می بخشد. این افراد با تمام کوششی که در راستای رسیدن به مطلوب و مقصود به کار می گیرند، اگر نتیجه موافق طبعشان نبود و نتیجه نامساعد گرفتند، باور دارند که خیر واقعی را خداوند می داند و به فرمایش خداوند در قرآن باور دارند که می فرماید:
" چه بسا ناخوش دارید چیزی را در حالی که خیر شما در آن باشد، و چه بسا از چیزی خوشتان آید در حالی که بدی شما در آن باشد، خدا می داند در حالی که شما نمی دانید."
3- امیدوار بودن به خدا
یکی دیگر از ابعاد توکل به خدا، امیدواری انسان متوکل به لطف خداوند متعال در شرایط سخت زندگی است. امیدواری به رستگاری و رسیدن به مطلوب و نجات یافتن از ناراحتی ها و غم و اندوه، گشایش گرفتاریها، و نصرت حق در غلبه بر باطل، هدایت از گمراهیها به سوی نور، همه از برکات توکل است. فرد متوکل به وعده های نصرت خدا در قرآن اعتقاد و ایمان دارد لذا در گرفتاریها خود را نمی بازد. نمونه های زیادی در قرآن در مورد مداخله خداوند در شرایط سخت زندگی وجود دارد که مایه تسلی و امیدواری برای افراد متوکل است.
ابوعلی دقاق ، توکل را "آرامش دل انسانی به وعده های خداوندی می داند". وی معتقد است که در افراد متوکل آنقدر ایمان به وعده های خداوند زیاد است که دلشان به وعده های حضرتش آرام گرفته و اضطرابی به آنها رو نمی آورد (قرضاوی، 1995)
4- داشتن نقش فعال در زندگی
مطالعه دقیق آیات و احادیث نشان می دهد توکل پسندیده که قرآن آنرا به عنوان صفت برجسته انبیا و مؤمنین برشمرده است هرگز با کوشش برای رسیدن به مطلوب منافاتی ندارد، بلکه عین کوشش است.
در قرآن کریم می خوانیم که حضرت یعقوب (ع) زمانی که فرزندانش را به مصر می فرستد تا به حضور سلطان رسیده از او گندم بخرند چنین وصیت می کند:
"فرزندانم هنگام ورود به دربار پادشاه (مصر) همه تان از یک در وارد نشوید و از درهای مختلف وارد شوید (تا از چشم زخم دشمن و یا از سؤ ظن او برای ایجاد آشوب در امان باشید). البته این نصحیت من شما را از خداوند بی نیاز نمی کند، حکم و دستور از آن خداست. بر او توکل می نمایم و افراد متوکل همگی باید به او توکل کنند."
همانطور که ملاحظه می کنید در این آیه اقدامات لازم برای رسیدن به نتیجه مطلوب سفارش شده ولی نتیجه نهایی به خواست خدا واگذار شده است. احادیثی که از پیشوایان اسلام به ما رسیده است نیز بر کوشش فرد تأکید می کنند و مسلمانان را به کوشش و فعالیت و برنامه ریزی در هنگام توکل به خداوند ترغیب می نمایند. معروف است که عربی به حضور مبارک حضرت پیامبر"ص" رسید، حضرت از او پرسیدند که شترت را چه کردی، اعرابی گفت: "به خدا توکل نموده و آن را در بیابان رها نمودم" حضرت فرمودند:
"أعقلها و توکل" یعنی شترت را ببند و به خدا توکل کن.
نتیجه توکل به خدا
توکل به خداوند متعال پیامدهای مثبتی در زندگی فردی و اجتماعی انسانها دارد که برای اختصار فقط به چند از این ثمرات و فواید در اینجا اشاره می شود.
1- آرامش و اطمینان قلبی
یکی از فواید داشتن توکل، آرامش درونی و اطمینان قلبی است که در سایه توکل به انسان دست می دهد. زمانی که حضرت موسی(ع) قوم خود را شبانه به سوی سرزمین موعود راهبری می کرد و سعی می نمود که امید ایمان به خدا را در دلشان زنده کند، نزدیکی های صبح بود که قوم خسته موسی (ع) خود را با فرعونیان رو در رو دیدند که آنها را دنبال می نمودند، از ترس برخود لرزیدند و اظهار داشتند که توان مقابله با قوم فرعون را نخواهند داشت. ولی حضرت موسی(ع) آنان را قوت قلب داده و گفت جای هیچ نگرانی نیست، چون خدا با اوست.
قرآن کریم ماجرا را چنین بیان می کند:
"چون آن دو گروه یکدیگر را دیدند، یاران موسی گفتند: گرفتار آمدیم. موسی(ع) گفت هرگز، پروردگار من با من است و مرا راهبری خواهد نمود."
حضرت رسول (ص) که در توکل به خداوند متعال نمونه بود چنان حالتی یافته بود که وقتی ابوبکر در غار دچار ترس شده بود و فکر می کرد که کافران آنان را پیدا خواهند کرد با آرامش به ابوبکر گفت نگران نباش خداوند با ماست.
2- قوت قلب و نیرومندی
از دیگر فواید توکل داشتن قوت قلب و نیرومندی در تصمیم گیری است . چنانکه در حدیثی از حضرت رسول (ص) نقل شده است:
"کسی که دوست دارد محبوبترین مردم باشد از خدا تقوی پیشه کند، و کسی که می خواهد قوی ترین مردم باشد به خداوند توکل نماید، و کسی که می خواهد غنی ترین باشد بدانچه در پیش خداست مطمئن تر از آن باشد که در نزد خود اوست."
خداوند کریم در قرآن از قول حضرت نوح(ع) چنین می فرماید:
"ای قوم اگر درنگ کردن من در میان شما و یادآوری آیات خدا بر شما گران می آید، من بر خدا توکل می نمایم، ساز و برگ و شریکان خود را جمع آورید، چنانکه هیچ چیز از کاری که می کنید بر شما پوشیده نماند و به دشمنی من قدم به پیش نهید و مرا مهلت مدهید، و اگر پشت کردید، من از شما هیچ پاداشی نخواسته ام، که پاداش من با خداست و من مأمور شده ام که از تسلیم شدگان باشم."
در سوره هود نیز چنین مقاومتی از سوی حضرت هود(ع) در هدایت قوم خود آمده است و مثل حضرت نوح (ع) با جرأت و رشادت با مخالفین خود برخورد می کند.
زمانی که حضرت شعیب(ع) نیز با قوم خود برخورد می کند در او نیز چنین قوت قلب و جرأتی مشاهده می گردد که ناشی از توکل بالای او به خداوند متعال است .
3- عزت نفس
از دیگر ثمرات توکل به خدا عزت و سربلندی در بین مردم است. فرد متوکل چون به خدا تکیه می کند غنای نسبی از مردم دارد و به خاطر رسیدن به مال و مقام از مردم التماس نمی کند، لذا عزت و سربلندی اش حفظ می شود. از همه مهمتر چون خداوند عزیز است پناهنده خود را نمی گذارد که به ذلت و خواری دچار شود. خداوند در قرآن کریم می فرماید:
"هر که به خدا توکل کند او را عزیز (پیروزمند) و حکیم خواهد یافت".در تفسیر این آیات بیشتر مفسران نوشته اند، چون خداوند عزیز است نمی گذارد که پناهنده او (توکل کننده بدو) دچار ذلت و خواری گردد.
ریشه های روان شناختی توکل به خداوند متعال
در تحقیقاتی که به ادراک فرد از تسلط نسبت به اوضاع و شرایط زندگی مربوط می شود می توان رگه هایی را پیدا کرد که فهم مسأله توکل به خداوند متعال را تسهیل کند. یکی از تئوریها در این زمینه، نظریه ادراک کنترل اولیه در مقابل ادراک کنترل ثانویه است.
کنترل اولیه که بیشتر شبیه کنترل عینی و واقعی است، زمانی بروز می کند که افراد کوشش می کنند مهار و کنترل امور را در دست بگیرند، و کارها را در مسیر اهداف خویش به پیش ببرند. افرادی که جهت گیری درون سویه نسبت به کنترل دارند و فکر می کنند که می توانند محیط را در جهت رسیدن به اهداف خویش تغییر دهند، گفته می شود که تحت لوای کنترل اولیه عمل می نمایند، افرادی که با کنترل اولیه محیط را در جهت علایق، نیازها، آمال و آرزوهای خود تغییر می دهند. کنترل زمانی در نقطه اوج خود قرار می گیرد که افراد عملاً بتوانند تصمیماتی اتخاذ نموده و آن را به موقع خود به اجرا بگذارند.
کنترل ثانویه زمانی به ظهور می پیوندد که کنترل اولیه امکان بروز نداشته باشد. شخصی با کنترل اولیه سعی می کند که محیط را در جهت نیازها و علایق فردی خویش تغییر دهد، در حالی که کنترل ثانویه بدین جهت ظهور می کند که فرد را در جهت انطباق و سازگاری با محیط غیرقابل تغییر آماده سازد. زمانی که افراد با موقعیتهایی روبرو می شوند که غیر قابل کنترل است، سعی می کنند یک یا چند مورد از رهیافتهای کنترل ثانویه را به کار گیرند تا بتوانند تا حد ممکن ادراک کنترل خود را حفظ نمایند.
مهمترین انواع کنترل های ثانویه به قرار زیر می باشند:
1- کنترل نیابتی
در این روش، افراد شرایط و اوضاع و احوال را مورد بررسی قرار می دهند تا ببینند چه کسی کنترل اوضاع و شرایط را در دست دارد وبه نحو مؤ ثری خود را با آن فرد هماهنگ و هم جهت می کنند. این افراد از این جهت احساس شایستگی و قدرت می کنند که فکر می کنند در طرف فرد قوی هستند و به تبع قدرت آن فرد آنها نیز قدرت به دست خواهند آورد. اینها فرد قدرتمند و با نفوذ را تشویق می کنند (و از او می خواهند) که دست به کارهایی بزند که به سودشان تمام شود و از این طریق احساس کنترل بر اوضاع و شرایط می نمایند. به عبارت دیگر این افراد شاید خودشان قدرت لازم را نداشته باشند، ولی از قدرت افراد قدرتمند در جهت کنترل اوضاع و احوال به نفع خود استفاده می کنند.
از این نظر این تئوری به توکل مربوط می شود که افرادِ متوکل زمانی که احساس کردند، مهار امور و اوضاع از قدرت و سیطره آنها خارج شده با اعتمادی که به قدرت خداوند دارند و با رابطه ای که بین خود و خدا می بینند اطمینان حاصل می کنند که خداوند امور را برای ایشان آسان خواهد کرد و ایشان را در تنگنای سختیها و مشکلات تنها نخواهد گذاشت. این چنین اعتقادی به افراد متوکل نیروی فوق العاده می دهد و نمی گذارد که آنها احساس تنهایی، ضعف و درماندگی نمایند.
2- کنترل تفسیری
افرادی که از کنترل تفسیری استفاده می کنند سعی بر این دارند که شرایط غیر قابل کنترل و طاقت فرسا را برای خود تعبیر و تفسیر نمایند و معنای آن را درک کنند. این افراد سعی بر این دارند که بفهمند چرا و چگونه اتفاق ویژه ای برایشان رخ داده است و با تعبیر و تفسیر این پدیده ها و دادن معنا به آنها، احساس کنترل بر اوضاع و احوال نموده و از تلخی حادثه بدین نحو بکاهند. بنابراین افرادی که تجربیات تلخ غیر قابل کنترل مثل از دست دادن عزیزی و یا عضوی از بدن داشته اند، اغلب سعی می کنند که معنایی را که در تراژدی آنها نهفته است پیدا کنند و پیدا کردن معنای حادثه ناگوار به آنها یک نوع احساس کنترل و مواجهه مؤ ثر با عامل فشارزا می دهد. افراد زیادی در فرهنگ های مختلف دست به تعبیر و تفسیر اتفاقات ناخوشایند زده اند و از این طریق از دردهای خود کاسته اند. مثلاً شهید ثانی پس از مرگ فرزند دلبندش "مُسَکنه الفَواد عِندَ فقد الأَ حِبَّه وَ ا لاوَ لاد" را می نویسد و دکتر فرانکل (1958) نظریه "معنی - درمانی" را پس از دستگیری و از دست دادن تمامی عزیزانش در اردوگاههای کاری آلمان نازی، ارایه می دهد. فرد متوکل چون همه اتفاقات را در رابطه با خواست خدا می داند، معنی نهفته این اتفاقات را درک می نماید و برای هر اتفاقی تعبیر و تفسیری خدایی دارد.
پژوهشگران معتقدند که افراد سالم هم از کنترل اولیه استفاده می کنند و هم از کنترل های ثانویه، و بدین وسیله از احساس درماندگی به دورمانده و همیشه امیدواری خود را به آینده حفظ می نمایند.به نظر می رسد که این تحقیقات به "توکل" ارتباط پیدا می کنند. چون در توکل هم جنبه کنترل نیابتی مطرح است که فرد ناتوان با اتصال به کمک و مشیت خداوندِ متعال احساس قوی بودن می کند و مطمئن می شود که با گرفتن طرف خداوند بر حوادث فایق خواهد آمد و پشتش به پشتیبانی خدا گرم است. از طرفی دیگر بحث توکل به خداوند متعال به کنترل تفسیری ارتباط پیدا می کند. چون فرد متوکل در تعبیر و تفسیر پدیده ها همیشه خداوند دانا و حکیم مشفق و خیرخواه را به همراه دارد و اگر حادثه ای ناگوار برایش پیش آید با دید عارفانه به آن نگریسته و آن را خیر تلقی می کند.
8)توکل به خدا             نویسنده: دکتر باقر غباری بناب
اشاره‌
در مقالة‌ حاضر توکل‌ و اعتماد به‌ خدا در امور بعنوان‌ یک‌ ویژگی‌ سودمند در کنار آمدن‌ با مشکلات، مقاومت‌ در برابر یأس‌ و نومیدی، و مهار اضطراب‌ و افسردگی‌ مورد ملاحظه‌ قرار گرفته‌ است. هدف‌ اصلی‌ مطالعه‌ و پژوهش‌ حاضر بررسی‌ روشهای‌ ساختنِ‌ مقیاس‌ اندازه‌ گیری‌ توکل‌ به‌ خداوند بوده‌ است. در این‌ مقاله‌ توکل‌ به‌ خدا تعریف‌ شده‌ و ابعاد اصلی‌ آن‌ مورد بررسی‌ قرار گرفته‌ است. بعلاوه‌ ویژگیهای‌ روان‌شناختی‌ توکل‌ به‌ خدا و ارتباط‌ آن‌ به‌ نظریه‌ اسنادها، منبع‌ کنترل، تئوری‌ کنترل‌ اولیه‌ و ثانویه‌ مورد بحث‌ و بررسی‌ قرار گرفته‌ است. همچنین‌ مطالعات‌ اکتشافی‌ در زمینه‌ روشن‌ نمودن‌ موقعیتهایی‌ که‌ افراد در آنها به‌ خداوند توکل‌ می‌نمایند مورد بحث‌ و بررسی‌ قرار گرفته‌ است. در نهایت‌ روشها و تکنیکهای‌ روانسجی‌ به‌ کار گرفته‌ شده‌ در ساختن‌ وسیله‌ و ابزار توکل‌ به‌ خدا شرح‌ داده‌ شده‌ است.
مشکلات‌ و نابسامانیهای‌ زیادی‌ امروزه‌ جوامع‌ بشری‌ را تهدید می‌کند. اضطراب‌ و افسردگی‌ از معمولی‌ترین‌ و متداول‌ترین‌ مشکلاتِ‌ جوانان‌ ما می‌باشد. برای‌ درمان‌ این‌ نابسامانیها و اختلالات‌ روانی، روانشناسان‌ از روشهای‌ مختلفی‌ استفاده‌ می‌کنند که‌ از آنجمله‌ روشهای‌ مبتنی‌ بر نظریه‌ رفتارگرایی، شناختی، روان‌ تحلیل‌گری، معنا درمانی‌ می‌باشد. تجربیاتِ‌ مشاوره‌ای‌ این‌ پژوهشگر با افراد مختلف‌ نشان‌ داده‌ است‌ که‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ نه‌ تنها در دادن‌ جرأت، افزایش‌ اعتماد به‌ نفس‌ و میزان‌ ریسک‌پذیری‌ افراد مؤ‌ثر است‌ بلکه‌ در کاهش‌ اضطراب‌ و افسردگی‌ و در درمان‌ بسیاری‌ از وسواسهای‌ فکری‌ روشی‌ کارآ می‌باشد. مصاحبه‌های‌ بالینی‌ با دانشجویان‌ در دانشکده‌های‌ مختف‌ و در دفتر مشاورة‌ دانشجویی‌ دانشگاه‌ تهران‌ نیز اثر بخشی‌ توکل‌ به‌ خداوند را در کاهش‌ اضطراب‌ و افسردگی‌ و در اطمینان‌ و تسکین‌ قلب، و دادن‌ جرأت‌ و قوت‌ قلب‌ به‌ دانشجویان‌ برای‌ ابراز وجود تایید می‌کنند. پژوهشگر و همکارانش‌ معتقدند که‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ می‌تواند مورد استفادة‌ روانشناسان‌ و روانپزشکان‌ قرار گرفته‌ و موجب‌ ارتقأ بهداشت‌ فردی‌ و اجتماعی‌ گردد. برای‌ بررسی‌ اثرات‌ توکل‌ به‌ خدا بصورت‌ علمی‌ نیاز است‌ که‌ ابزار دقیقی‌ ساخته‌ شود که‌ توسط‌ آن‌ میزان‌ توکل‌ را بتوان‌ در افراد مختلف‌ اندازه‌گیری‌ نموده‌ و رابطة‌ آن‌ را با سازه‌هایی‌ از قبیل‌ اضطراب، افسردگی، اعتماد به‌ نفس، فرسودگی‌ شغلی‌ و سایر شاخصهای‌ سلامتی‌ مورد بررسی‌ قرار داد. برای‌ انجام‌ این‌ مهم‌ (ساختن‌ ابزار)، پژوهشگر و همکارانش‌ طرحی‌ را تهیه‌ نموده‌اند که‌ ابزاری‌ معتبر و روا را تهیه‌ نمایند که‌ بتوانند میزان‌ توکل‌ را در افراد مورد اندازه‌گیری‌ قرار دهند. آنچه‌ در صفحات‌ بعد می‌آید، خلاصه‌ای‌ از کوششهای‌ انجام‌ شده‌ در این‌ راستا می‌باشد. در صفحات‌ آینده، حد و رسم‌ توکل‌ به‌ خدا ذکر شده، ابعاد آن‌ به‌ اختصار تعریف‌ و توصیف‌ شده‌اند. و بعداز آن‌ فضلیت‌ توکل‌ به‌ اختصار بیان‌ شده، سپس‌ توکل‌ از دیدگاه‌ روان‌شناسی‌ مورد بررسی‌ قرار گرفته‌ و در آخر نیز کوششهای‌ پژوهشگران‌ برای‌ تهیه‌ مقیاس‌ توکل‌ شرح‌ داده‌ شده‌ است.
‌‌معنای‌ توکل‌
در تعریف‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ لازم‌ است‌ توجه‌ خواننده‌ را به‌ مطالب‌ زیر جلب‌ کنیم:
‌‌الف) توکل‌ در رابطة‌ فرد با خدا مطرح‌ است. که‌ این‌ رابطه‌ در اعمال‌ انسان‌ تأثیر داشته‌ و رابطه‌ فرد با خدا را نمایان‌ می‌سازد. در حالیکه‌ انسان‌ رابطة‌ خویش‌ با خدا را از طریق‌ دعأ، اًستعاذه، انجام‌ فرایض، و مستحبات‌ نیز نشان‌ می‌دهد، در توکل‌ جنبه‌ای از رابطه‌ فرد با خدا نمایان‌ است‌ که‌ تلویحاً‌ فرد متوکل‌ پیش‌ فرضهایی‌ را پذیرفته‌ است‌ که‌ مهمترین‌ آنها باور و ایمان‌ به‌ قدرت، حکمت‌ و شفقت‌ خداوند به‌ بندگانش‌ می‌باشد. و همین‌ جنبة‌ اعتماد و ایمان‌ است‌ که‌ رابطة‌ توکل‌ گونه‌ را از انواع‌ دیگر رابطه‌ها متمایز می‌کند. برای‌ برجسته‌ کردن‌ همین‌ جنبه‌ است‌ که‌ ملا احمد نراقی‌ در کتاب‌ معراج‌ السعاده‌ توکل‌ را در زیر باب‌ «حُسنِ‌ ظن‌ به‌ خداوند متعال» شرح‌ می‌دهد. این‌ جنبة‌ اعتماد از نظر عرفانی‌ بسیار با اهمیت‌ است‌ چون‌ دوستی‌ ارکانی‌ دارد که‌ از مهمترین‌ آنها «اعتماد» است. بخاطر همین‌ درجة‌ بالای‌ توکل‌ است‌ که‌ خداوند توکل‌ کنندگان‌ را دوست‌ می‌دارد. و در قرآن‌ می‌فرماید اًن‌ الله‌ یُحِبُّ‌ المُتَوَکِلین.
‌‌ب)در توکل‌ فرد همچنین‌ به‌ وعده‌های‌ خداوندی‌ در قرآن‌ علم‌ و ایمان‌ دارد و می‌داند که‌ خداوند به‌ اهداف‌ خود خواهد رسید و تلاشهایِ‌ انسان‌ در راه‌ خدا بی‌ نتیجه‌ نخواهد ماند. لازمة‌ پیاده‌ کردن‌ توکل‌ در عمل‌ تشخیص‌ وظیفه‌ و برنامه‌های‌ فردی‌ و شخصی‌ از برنامه‌های‌ خداوندی‌ است‌ و تفکیک‌ این‌ امر است‌ که‌ مسئولیت‌ انسان‌ در کوشش‌ و تلاش‌ تا چه‌ حدی‌ است‌ و از چه‌ مرزی‌ دیگر مسئولیت‌ انسان‌ تمام‌ شده‌ تلقی‌ می‌گردد، و فرد باید کار را به‌ کاردان‌ واقعی‌ (یعنی‌ خداوند متعال) واگذار نماید.
‌‌ج) در توکل‌ همچنین‌ علم‌ به‌ اینکه‌ در چه‌ کارهایی‌ می‌توان‌ توکل‌ نمود و در چه‌ کارهایی‌ توکل‌ دامنه‌اش‌ جاری‌ و ساری‌ نیست‌ لازم‌ است.
برای‌ روشن‌ شدن‌ محدوده‌ توکل‌ هستی‌ به‌ دو نکته‌ نیز اشاره‌ کنیم: -1 از لحاظ‌ عملی‌ انسان‌ بایستی‌ تا آنجا که‌ توان‌ دارد به‌ تدبیر امور بپردازد و در جایی‌ که‌ تدبیر امور از عهده‌اش‌ خارج‌ است‌ بایستی‌ به‌ خداوند متعال‌ توکل‌ کند. بین‌ توکل‌ و اقدام‌ عملی برای‌ انجام‌ کارها منافاتی‌ وجود ندارد. می‌توان‌ بر خداوند توکل‌ کرد و از او در حصول‌ مقاصد یاری‌ جست‌ و در عین‌ حال‌ از علل‌ و اسباب‌ نیز برای‌ حصول‌ نتیجه‌ استفاده‌ کرد. هر چند که‌ معنای‌ توکل‌ ترک‌ تدبیر است، ولی‌ ترک‌ تدبیر به‌ معنای‌ ترک‌ استفاده‌ کردن‌ از اسباب‌ نیست، بلکه‌ ترک‌ تدبیر در سطحی‌ بالاتر از اسباب‌ است، در سطح‌ نتایج‌ کار و تقدیرهای‌ بیرون‌ از اختیارِ‌ ماست.
-2 از لحاظ‌ اعتقادی‌ انسان‌ می‌باید باور داشته‌ باشد که‌ زمانی‌ کوششهایش‌ مثمرثمر خواهند بود که‌ توأم‌ با خداست‌ و مشیت‌ الهی‌ می‌باشد؛ یعنی‌ کوشش‌ انسان‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ مطلوب‌ هر چند لازم‌ است‌ ولی‌ کافی‌ نیست‌ و توفیق‌ خداوندی‌ نیز باید با آن‌ قرین‌ گردد تا انسان‌ بتواند به‌ مطلوب‌ خود برسد.
با استفاده‌ از مطالبی‌ که‌ در عبارات‌ فوق‌ بدان‌ اشاره‌ شد توکل‌ را می‌توان‌ چنین‌ تعریف‌ نمود:
توکل‌ نوعی‌ رابطه‌ فرد با خداوند است‌ که‌ در آن‌ فرد با توجه‌ به‌ اعتقادی‌ که‌ به‌ قدرت، حکمت‌ و رأفت‌ و شفقت‌ خداوند دارد در تمام‌ حرکات‌ و سکنات‌ حضور خدا را در نظر گرفته، و در تمام‌ لحظات‌ برای‌ موفقیت‌ خود از او استمداد می‌کند. فرد متوکل‌ ضمن‌ استفاده‌ از اسباب‌ و علل‌ مادی‌ و غیر مادی‌ توفیق‌ رسیدن‌ به‌ نتیجه‌ را مشروط‌ به‌ خواست‌ و مشیت‌ الهی‌ دانسته، ضمن‌ اسناد امور و اتفاقات‌ جهان‌ به‌ خواست‌ خداوندی، برای‌ حصول‌ نتیجه‌ به‌ خدا تکیه‌ نموده‌ و اطمینان‌ دارد که‌ خواست‌ خداوند در جهت‌ خیر و صلاح‌ اوست.
‌‌‌مولفه‌های‌ سازة‌ توکل
با استفاده‌ از بررسی‌ آیات‌ و احادیث‌ و مصاحبه‌های‌ طولانی‌ با اساتید و دانشجویان‌ در رشته‌های‌ مختلف‌ مولفه‌های‌ زیر در توکل‌ به‌ خدا شناسایی‌ شده‌اند:
1. اسناد امور و اتفاقات‌ به‌ خداوند متعال‌
اعتماد قلبی‌ به‌ خداوند و اسناد امور و اتفاقات‌ به‌ حضرت‌ باریتعالی‌ در ایجاد سکنیة‌ قلبی‌ و آرامش‌ درونی‌ به‌ حد‌ی‌ مؤ‌ثر است‌ که‌ موجب‌ می‌شود اضطراب‌ و تشویش‌ در فرد متوکل‌ از بین‌ رفته‌ و فرد براحتی‌ در راه‌ حصول‌ به‌ نتیجه‌ گام‌ بردارد.
از علائم‌ و ویژگیهای‌ افراد متوکل‌ این‌ است‌ که‌ از روی‌ آورد روزگار خیلی‌ به‌ خود نمی‌بالند و از برگشت‌ و ادبارِ‌ آن‌ زیاد دچار تشویش‌ و اضطراب‌ نمی‌شوند، بلکه‌ تا حدامکان‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ مطلوب‌ کوشش‌ می‌نمایند و نتیجه‌ کار را به‌ خدا واگذار می‌نمایند و اطمینان‌ دارند که‌ خداوند آنان‌ را در رسیدن‌ به‌ مطلوب‌ کمک‌ خواهد کرد. در حقیقت‌ حال‌ این‌ افراد بمانند اشخاصی‌ می‌باشد که‌ به‌ حصار و قلعة‌ عظیمی‌ پناه‌ برده‌ و درِ‌ آن‌ را به‌ روی‌ دشمن‌ بسته‌اند. اینان‌ از مشکلات‌ به‌ حصار توکل‌ روی‌ آورده‌اند که‌ فردی‌ را یارای‌ پیروزی‌ بر آن‌ قلعه‌ نیست. لذا اضطراب‌ و خوف‌ برای‌ آنان‌ معنی‌ ندارد.
‌2. معنای‌ الوهی‌ دادن‌ به‌ اتفاقات‌ زندگی
افراد متوکل‌ به‌ اتفاقات‌ زندگی‌ معنایی‌ می‌دهند که‌ آنان‌ را در تعبیر و تفسیر پدیده‌های‌ زندگی‌ کمک‌ نموده‌ و به‌ توازنِ‌ شناختی‌ و عاطفیِ‌ آنان‌ کمک‌ می‌نماید، و آنان‌ را از خلأ زیستی، بی‌ هدفی، پوچی‌ و سردرگمی‌ رهایی‌ می‌بخشد. این‌ افراد با تمام‌ کوششی‌ که‌ در راستای‌ رسیدن‌ به‌ مطلوب‌ و مقصود به‌ کار می‌گیرند، اگر نتیجه‌ موافق‌ طبعشان‌ نبود و نتیجة‌ نامساعد گرفتند، باور دارند که‌ خیر واقعی‌ را خداوند می‌داند و به‌ فرمایش‌ خداوند در قرآن‌ باور دارند که‌ می‌فرماید:
«وَ‌ عَسی‌ أَن‌ تَکرَ‌هوا شَیئاً‌ وَ‌ هُوَ‌ خَیرٌ‌ لَکُم‌ وَ‌ عَسَی‌ أَن‌ تُحِبُّوا شَیئاً‌ وَ‌ هُوَ‌ شَرُّ‌ لَکُم‌ وَ‌اللَّهُ‌ یَعلَمُ‌ وَ‌ أَنتُم‌ لا‌ تَعلَمُون».
یعنی: چه‌ بسا ناخوش‌ دارید چیزی‌ را در حالیکه‌ خیر شما در آن‌ باشد، و چه‌ بسا از چیزی‌ خوشتان‌ آید در حالیکه‌ بدیِ‌ شما در آن‌ باشد، خدا می‌داند در حالیکه‌ شما نمی‌دانید.
3. امیدوار بودن‌ به‌ خدا
یکی‌ دیگر از ابعاد توکل‌ به‌ خدا، امیدواری‌ انسانِ‌ متوکل‌ به‌ لطف‌ خداوند متعال‌ در شرایط‌ سخت‌ زندگی‌ است. امیدواری‌ به‌ رستگاری‌ و رسیدن‌ به‌ مطلوب‌ و نجات‌ یافتن‌ از ناراحتی‌ها و غم‌ و اندوه، گشایش‌ گرفتاریها، و نصرتِ‌ حق‌ در غلبه‌ بر باطل، هدایت‌ از گمراهیها به‌ سوی‌ نور، همه‌ از برکات‌ توکل‌ است. فرد متوکل‌ به‌ وعده‌های‌ نصرتِ‌ خدا در قرآن‌ اعتقاد و ایمان‌ دارد لذا در گرفتاریها خود را نمی‌بازد. نمونه‌های‌ زیادی‌ در قرآن‌ در مورد مداخلة‌ خداوند در شرایط‌ سخت‌ زندگی‌ وجود دارد که‌ مایه‌ تسلی‌ و امیدواری برای‌ افراد متوکل‌ است‌ که‌ به‌ نمونه‌ای‌ از آنها در زیر اشاره‌ می‌شود:
«وَ‌ أَیُّوبَ‌ اًذ‌ نَادَ‌ی‌ رَبَّهُ‌ أَنٍّی‌ مَسَّنِیَ‌ الضُّرُّ‌ و أَنتَ‌ أَرحَمُ‌ الرَّ‌احِمِینَ فَاستَجَبنَا لَهُ‌ فَکَشَفنَا مَا بِهِ‌ مِن‌ ضُرٍ، وَ‌ آتَینَاهُ‌ أَ‌هلَهُ‌ وَ‌ مِثلَهُم‌ مَّعَهُم‌ رَحمَةً‌ مٍّن‌ عِندِنَا وَ‌ ذِکرَ‌ی‌ للعَابِدِینَ‌ وَ‌ اًسمَاعِیلَ‌ وَ‌ اًِدرِیسَ‌ وَ‌ ذَ‌ا الکِفلِ، کُلٌ‌ مٍّنَ‌ الَصَّابِرِینَ‌ وَ‌أَدخَلنَاهُم‌ فِی‌ رَحمَتِنَ‌آ، اًِنَّهُم‌ مٍّنَ‌ الصَّالِحیِنَ‌ وَذَ‌ا النُّونِ‌ اًِذ ذَّ‌هَبَ‌ مُغَاضِباً‌ فَظَنَّ‌ أَن‌ لَّن‌ نَّقدِرَ‌ عَلَیهِ‌ فَنَادَ‌ی‌ فِی‌ الظُّلُمَاتِ أَن‌ لاَّ‌ اًِلَهَ‌ اًِ‌لاَّ‌ أَنتَ‌ سُبحَانَکَ‌ اًِنٍّی‌ کُنتُ‌ مِنَ‌ الظَّالمِیِنَ‌ فَاستَجَبنَا لَهُ‌ وَ‌ نَجَّینَاهُ‌ مِنَ‌ الغَمٍّ، وَکَذَلِکَ‌ نُنجِی‌ المُؤمِنِینَ».
به‌ یاد آور زمانی‌ را که‌ حضرت‌ ایوب‌ خدایش‌ را خواند و گفت‌ «ناراحتی‌ و گرفتاری‌ گریبانگیر من‌ شده‌ است‌ و تو بسیار بخشنده‌ و مهربانی» ما دعایش‌ را مستجاب‌ کرده‌ و غم‌ و اندوه‌ را از او برطرف‌ نمودیم‌ و به‌ لطف‌ و رحمت‌ خود اهل‌ و فرزندش‌ را که‌ از او گرفته‌ بودیم‌ با عده‌ای‌ دیگر به‌ مثل‌ آنها، به‌ او عطا کردیم‌ تا اهل‌ عبادت‌ متذکر لطف‌ و احسان‌ ما شوند. و به‌ یاد بیار، اسماعیل‌ و ادریس، و ذوالِکفل‌ که‌ از جمله‌ افراد با استقامت‌ و شکیبا بودند، که‌ آنها را داخلِ‌ رحمت‌ خود نمودیم، چون‌ ایشان‌ از افراد صالح‌ و نیکوکار بودند. و حضرت‌ یونس‌ (ذوالنون) را یاد آور زمانیکه‌ با حالت‌ خشم‌ قوم‌ خود را ترک‌ کرد (زمانیکه) تصور می‌کرد که‌ ما بر او احاطه‌ و قدرت‌ نداریم! ولی‌ او در عمق‌ تاریکی‌ با ناله‌ ما را خواند و گفت‌ «غیر از تو خدایی‌ نیست: منزهی‌ تو، من‌ البته‌ از ستمگران‌ بودم». بنابراین‌ ما به‌ او گوش‌ داده‌ و او را از غم‌ و اندوه‌ رهانیدیم، ما همینطور اهل‌ ایمان‌ و یقین‌ را نجات‌ می‌دهیم.
و لذا ابوعلی‌ دقاق‌ توکل‌ را «آرامش‌ دل‌ انسانی‌ به‌ وعده‌های‌ خداوندی‌ می‌داند». وی‌ معتقد است‌ که‌ در افراد متوکل‌ آنقدر ایمان‌ به‌ وعده‌های‌ خداوند زیاد است‌ که‌ دلشان‌ به‌ وعده‌های‌ حضرتش‌ آرام‌ گرفته‌ و اضطرابی‌ به‌ آنها رو نمی‌آورد (قرضاوی، 1995).
‌‌نتیجة‌ توکل‌ به‌ خدا
توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ پیامدهای‌ مثبتی‌ در زندگی‌ فردی‌ و اجتماعی‌ انسانها دارد که‌ برای‌ اختصار فقط‌ به‌ چندی‌ از این‌ ثمرات‌ و فواید توکل‌ در اینجا اشاره‌ می‌شود.
‌1. آرامش‌ و اطمینان‌ قلبی
یکی‌ از فواید داشتن‌ توکل، آرامش‌ درونی‌ و اطمینان‌ قلبی‌ است‌ که‌ در سایه‌ توکل‌ به‌ انسان‌ دست‌ می‌دهد. زمانیکه‌ حضرت‌ موسی‌ قوم‌ خود را شبانه‌ به‌ سوی‌ سرزمین‌ موعود راهبری‌ می‌کرد و سعی‌ می‌نمود که‌ امید ایمان‌ به‌ خدا را در دلشان‌ زنده‌ کند نزدیکی‌های صبح‌ بود که‌ قوم‌ خستة‌ موسی‌ خود را با فرعونیان‌ رو در رو دیدند که‌ آنها را دنبال‌ می‌نمودند، از ترس‌ برخود لرزیدند و اظهار داشتند که‌ توانِ‌ مقابله‌ با قومِ‌ فرعون‌ را نخواهند داشت. ولی‌ حضرت‌ موسی‌ «علیه السلام» آنان‌ را قوت‌ قلب‌ داده‌ و گفت‌ جای‌ هیچ‌ نگرانی‌ نیست، چون‌ خدا با اوست.
در قرآن، چنین‌ جریان‌ را تعریف‌ می‌کند:
«فَلَما تَرأَ‌ الجَمعانِ‌ قَالَ‌ اَصحابُ‌ موسَی‌ اِنَّالَمُدرَکُونَ قَالَ‌ کلاَّ‌ اًنَّ‌ مَعِیَ‌ رَبیِ‌ سَیَهدیِنِ».
یعنی‌ چون‌ آن‌ دو گروه‌ یکدیگر را دیدند، یاران‌ موسی‌ گفتند: گرفتار آمدیم. موسی‌ «علیه السلام» گفت‌ هرگز، پروردگار من‌ با من‌ است‌ و مرا راه‌ خواهد نمود.
حضرت‌ رسول‌ «صلی الله علیه واله» که‌ در توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ نمونه‌ بود چنان‌ حالتی‌ یافته‌ بود که‌ وقتی‌ ابوبکر در غار دچار ترس‌ شده‌ بود وفکر می‌کرد که‌ کافران‌ آنان‌ را پیدا خواهند کرد با آرامش‌ به‌ ابوبکر گفت‌ نگران‌ نباش‌ خداوند با ماست. در قرآن‌ کریم‌ این‌ جریان‌ به‌ صورت‌ زیر بیان‌ شده‌ است:
«اِ‌لاَّ‌ تَنصُرُوهُ‌ فَقَد‌ نَصَرَهُ‌ اللهُ‌ اِذ‌اَخرَجَهُ‌ الذَّینَ‌ کَفَروُ‌ا ثَاِنیَ‌ اثنَینِ‌ اِذ‌ هُمَا فِی‌ الغَارِ‌ اِذ‌ یَقُولُ‌ لِصَاحِبِهِ‌ لاَ‌ تَحزَن‌ اِنَّ‌ اللهَ‌ مَعَنَا فَاَنزَلَ‌ اللهُ‌ سَکینَتَهُ‌ عَلَیهِ‌ وَ‌ اَیَّدَهُ‌ بِجُنُودٍ‌ لَم‌ تَرو‌هَا وَ‌ جَعَلَ‌ کَلِمَةَ‌ الذَّینَ‌ کَفَروُ‌ا السُّفلی‌ وَ‌ کَلِمَةُ‌ اللهِ‌ هِیَ‌ العُلیَا وَ‌اللهُ‌ عَزیزٌ‌ حَکیمٌ»
اگر شما یاریش‌ نکنید، آنگاه‌ که‌ کافران‌ بیرونش‌ کردند، خدا یاریش‌ کرد. یکی‌ از آندو به‌ هنگامی‌ که‌ در غار بودند به‌ رفیقش‌ می‌گفت: اندوهگین‌ مباش، خدا با ماست، خدا به‌ دلش‌ آرامش‌ بخشید و با لشکرهایی‌ که‌ شما آن‌ را نمی‌دیدید تأییدش‌ کرد. و کلام‌ کافران‌ را پست‌ گردانید، زیرا کلام‌ خدا بالاست‌ و خدا پیروزمند و حکیم‌ است.
‌2. قوت‌ و نیرومندی
از دیگر فواید توکل‌ داشتن‌ قوتِ‌ قلب‌ و نیرومندی‌ در تصمیم‌گیری‌ است‌ . چنانکه‌ در حدیثی‌ از حضرت‌ رسول‌ «صلی الله علیه واله» نقل‌ شده‌ است.
«مَن‌ سَّرهُ‌ أن‌ یکون‌ اکرم‌ الناس‌ فلیتق‌الله، و مَن‌ سَرَّهُ‌ أن‌ یکون‌ اقوی‌ الناس‌ فلیتوکل‌ علی‌الله، وَ‌ مَن‌ سَرَّهُ‌ أن‌ یکون‌ أغنی‌الناس‌ فلیَکُن‌ بما فی‌ یدالله‌ اوثَق‌ مِنهُ‌ بما فی‌ یده»
کسی‌ که‌ دوست‌ دارد محبوبترین‌ مردم‌ باشد از خدا تقوی‌ پیشه‌ کند، و کسی‌ که‌ می‌خواهد قوی‌ترین‌ مردم‌ باشد به‌ خداوند توکل‌ نماید، و کسی‌ که‌ می‌خواهد غنی‌ترین‌ باشد بدانچه‌ در پیش‌ خداست‌ مطمئن‌تر از آن‌ باشد که‌ در نزد خودِ‌ اوست.
خداوند کریم‌ در قرآن‌ از قول‌ حضرت‌ نوح‌ چنین‌ می‌فرماید:
«... یا قَوم‌ اًِن‌ کانَ‌ کَبُرَ‌ عَلَیکُم‌ مَقَامیِ‌ و تَذکِیری‌ بِ‌آیاتِ‌ اللهِ‌ فَعَلی‌ اللهِ‌ تَوَکَّلتُ‌ فَاَجمِعوُ‌آ اَمرَکُم‌ وَ‌ شُرَکأَ‌ کُم‌ ثُمَّ‌ لایَکُن‌ أَمرُکُم‌ عَلیکُم‌ غُمةً‌ ثُمَّ‌ اقضُواَّ‌ اًِلیَّ‌ وَ‌لاَ‌ تُنظِروُنِ فَاِن‌ تَوَلَّیتُم فَما سَألَتُکُم‌ مِن‌ أَجرٍ، اًِن‌ أجرِ‌یَ‌ اً‌لاَّ‌ عَلَی‌ اللَّهِ‌ وَ‌ أُمِرتُ‌ أن‌ أکوُنَ‌ مِنَ‌ المُسلِمِینَ»
یعنی‌ ای‌ قوم‌ اگر درنگ‌ کردن‌ من‌ در میان‌ شما و یادآوری‌ آیات‌ خدا بر شما گران‌ می‌آید، من‌ بر خدا توکل‌ می‌نمایم، سازو برگ‌ و شریکان‌ خود را جمع‌ آورید چنانکه‌ هیچ‌ چیز از کاری‌ که‌ می‌کنید بر شما پوشیده‌ نماند و به‌ دشمنی‌ من‌ قدم‌ به‌ پیش‌ نهید و مرا مهلت‌ مدهید، و اگر پشت‌ کردید، من‌ از شما هیچ‌ پاداشی‌ نخواسته‌ام، که‌ پاداش‌ من‌ با خداست‌ و من‌ مأمور شده‌ام‌ که‌ از تسلیم‌ شدگان‌ باشم.
در سورة‌ هود (آیات‌ 51 - 60) نیز چنین‌ مقاومتی‌ از سوی‌ حضرت‌ هود در هدایت‌ قوم‌ خود چنین‌ مقاومتی‌ را نشان‌ می‌دهد و مثلِ‌ حضرت‌ نوح‌ «علیه السلام» با جرأت‌ و رشادت‌ با مخالفین‌ خود برخورد می‌کند تا جایی‌ که‌ می‌فرماید:
«اًِنیِ‌ أُشهِدُ‌اللهَ‌ وَ‌ اَشهَدُوا اَنیِ‌ بَرِ‌یٌ‌ مِمَّا تُشرِکوُنَ مِن‌ دُونِهِ‌ فَکِیدوُنیِ‌ جَمِیعاً‌ ثُمَّ‌ لاَ‌ تُنظِروُنِ اًِنیِ‌ تَوَکَّلتُ‌ عَلَی‌ اللهِ‌ رَبی‌ وَ‌ رَبکُم، ما مِن‌ دَ‌ابَّةٍ‌ اًِ‌لا‌ هُوَ‌ آخِذُ‌ بِنَا صِیَتِها، اًِ‌ نَّ‌ رَبیِ‌ عَلی‌ صِرَ‌اطٍ‌ مُستَقِیمٍ»
یعنی‌ خدا را گواه‌ می‌گیرم‌ و شما نیز گواه‌ باشید که‌ من‌ از آنچه‌ جز خدای‌ یکتا به‌ شرک‌ می‌پرستید بیزارم. همگی‌ به‌ حیله‌گری‌ بر ضد من‌ برخیزید و مرا مهلت‌ مدهید. من‌ بر خدای‌ یکتا که‌ پروردگار من‌ و پروردگار شماست‌ توکل‌ کردم. هیچ‌ جنبنده‌ای‌ نیست‌ مگر آنکه‌ زمامِ‌ اختیارش‌ در دست‌ اوست. هر آینه‌ پروردگار من‌ بر صراط‌ مستقیم‌ است.
زمانیکه‌ حضرتِ‌ شعیب‌ با قوم‌ خود برخورد می‌کند در او نیز چنین‌ قوتِ‌ قلب‌ و جرأتی‌ مشاهده‌ می‌گردد که‌ ناشی‌ از توکل‌ بالای‌ او به‌ خداوندِ‌ متعال‌ است‌ (رجوع‌ کنید به‌ آیات‌ 88 - 89 از سورة‌ اعراف).
3. عزت‌ نفس‌
از دیگر ثمرات‌ توکل‌ به‌ خدا عزت‌ و سربلندی‌ در بین‌ مردم‌ است. فرد متوکل‌ چون‌ به‌ خدا تکیه‌ می‌کند غنایِ‌ نسبی‌ از مردم‌ دارد و بخاطر رسیدن‌ به‌ مال‌ و مقام‌ از مردم‌ التماس‌ نمی‌کند لذا عزت‌ و سربلندی‌اش‌ حفظ‌ می‌شود. از همه‌ مهمتر چون‌ خداوند عزیز است‌ پناهندة‌ خود را نمی‌گذارد که‌ به‌ ذلت‌ و خواری‌ دچار شود. خداوند در قرآن‌ می‌فرماید:«وَ‌ تَوکَّل‌ عَلَیَ‌العَزیزِ‌الرَّحِیمِ»
یعنی‌ ای‌ پیامبر برخداوند عزیز و مهربان‌ توکل‌ کن.
و در جای‌ دیگری‌ می‌فرماید: «وَمَن‌ یَتَوَکَّل‌ عَلیَ‌ اللَّهِ‌ فَأنَّ‌ اللَّهَ‌ عَزِیزٌ‌ حَکِیمٌ»
یعنی‌ هر که‌ به‌ خدا توکل‌ کند او را عزیز (پیروزمند) و حکیم‌ خواهد یافت.در تفسیر این‌ آیات‌ بیشتر مفسرین‌ نوشته‌اند، چون‌ خداوند عزیز است‌ نمی‌گذارد که‌ پناهندة‌ او (توکل‌ کننده‌ بدو) دچار ذلت‌ و خواری‌ گردد.
حضرت‌ صادق‌ «علیه السلام» فرمودند: «اًِنَّ‌ الغِنی‌ و العِز‌ یجولانِ، فَاِذا ظَفرَ‌ا بموضع‌ التَّوکلِ‌ اوَطنا»
یعنی‌ بی‌نیازی‌ و عزت‌ و سرافرازی‌ در گردش‌ و جابجایی‌ هستند، پس‌ هرکجا که‌ به‌ توکل‌ برخورد کردند، در آنجا وطن‌ بر می‌گزینند.
از دیگر نتایج‌ توکل، راحتی‌ و آرامش، داشتن‌ رضایت‌ از زندگی‌ و خشنودی‌ و خوش‌بینی‌ و امیدوار بودن‌ به‌ آینده است‌ که‌ بخاطر رعایت‌ اختصار از شرح‌ و بسط‌ آنها صرف‌ نظر می‌کنیم.
‌‌ریشه‌هایِ‌ روان‌شناختی‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌
در تحقیقاتی‌ که‌ به‌ ادراک‌ فرد از تسلط‌ نسبت‌ به‌ اوضاع‌ و شرایط‌ زندگی‌ مربوط‌ می‌شود می‌توان‌ رگه‌هایی‌ را پیدا کرد که‌ فهم‌ مسأله‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ را تسهیل‌ کند. یکی‌ از تئوریها در این‌ زمینه، نظریة‌ ادارک‌ کنترل‌ اولیه در مقابل‌ ادارک‌ کنترل ثانویه است‌ راتبام، ویسز، و اسنایدر، 1982، بند و ویسز، 1988).
کنترل‌ اولیه‌ که‌ بیشتر شبیه‌ کنترل‌ عینی‌ و واقعی‌ است، زمانی‌ بروز می‌کند که‌ افراد کوشش‌ می‌کنند مهار و کنترل‌ امور را در دست‌ بگیرند، و کارها را در مسیر اهداف‌ خویش‌ به‌ پیش‌ برند. افرادی‌ که‌ جهت‌گیری‌ درون‌ سویه‌ نسبت‌ به‌ کنترل‌ دارند و فکر می‌کنند که‌ می‌توانند محیط‌ را در جهت‌ رسیدن‌ به‌ اهدافِ‌ خویش‌ تغییر دهند گفته‌ می‌شود که‌ در تحت‌ لوای‌ کنترل‌ اولیه‌ عمل‌ می‌نمایند. افرادی‌ که‌ با کنترل‌ اولیه‌ محیط‌ را در جهت‌ علایق، نیازها، آمال‌ و آرزوهایِ‌ خود تغییر می‌دهند. کنترل‌ زمانی‌ در نقطة‌ اوج‌ خود قرار می‌گیرد که‌ افراد عملاً‌ بتوانند تصمیماتی‌ اتخاذ نموده‌ و تصمیمات‌ خویش‌ را به‌ موقع‌ به‌ اجرا بگذارند.
کنترل‌ ثانویه‌ زمانی‌ بظهور می‌پیوندد که‌ کنترل‌ اولیه‌ امکان‌ بروز نداشته‌ باشد. شخصی‌ با کنترل‌ اولیه‌ سعی‌ می‌کند که‌ محیط‌ را در جهت‌ نیازها و علایقِ‌ فردی‌ خویش‌ تغییر دهد. در حالی‌ که‌ کنترل‌ ثانویه‌ بدین‌ جهت‌ ظهور می‌کند که‌ فرد را در جهت‌ انطباق‌ و سازگاری‌ با محیط‌ غیر قابل‌ تغییر آماده‌ سازد. زمانیکه‌ افراد با موقعیتهایی‌ روبرو می‌شوند که‌ غیر قابل‌ کنترل‌ است‌ سعی‌ می‌کنند که‌ یک‌ و یا چند تا از رهیافتهایِ‌ کنترل‌ ثانویه‌ را به‌ کار گیرند تا بتوانند تا حد‌ ممکن‌ ادراک‌ کنترل‌ خود را حفظ‌ نمایند. مهمترین‌ انواعِ‌ کنترل‌های‌ ثانویه‌ به‌ قرار زیر می‌باشند.
1. کنترل‌ نیابتی
در این‌ روش، افراد شرایط‌ و اوضاع‌ و احوال‌ را مورد بررسی‌ قرار می‌دهند تا به‌ ببینند چه‌ کسی‌ کنترل‌ اوضاع‌ و شرایط‌ را در دست‌ دارد وبه‌ نحوِ‌ مؤ‌ثریِ‌ خود را با آن‌ فرد هماهنگ‌ و هم‌ جهت‌ می‌کنند. این‌ افراد از این‌ جهت‌ احساس‌ شایستگی‌ و قدرت‌ می‌کنند که‌ فکر می‌کنند در طرف‌ فرد قوی‌ هستند و به‌ تبع‌ قدرت‌ آن‌ فرد اینها نیز قدرت‌ بدست‌ خواهند آورد. اینها فرد قدرتمند و با نفوذ را تشویق‌ می‌کنند (و از او می‌خواهند) که‌ دست‌ به‌ کارهایی‌ بزند که‌ به‌ سودشان‌ تمام‌ شود و از این‌ طریق‌ احساس‌ کنترل‌ بر اوضاع‌ و شرایط‌ می‌نمایند. به‌ عبارت‌ دیگر این‌ افراد شاید خودشان‌ قدرت‌ لازم‌ را نداشته‌ باشند ولی‌ از قدرت‌ افراد قدرتمند در جهت‌ کنترل‌ اوضاع‌ و احوال‌ به‌ نفعِ‌ خود به‌ جا استفاده‌ می‌کنند.
از این‌ نظر این‌ تئوری‌ به‌ توکل‌ مربوط‌ می‌شود که‌ افرادِ‌ متوکل‌ زمانیکه‌ احساس‌ کردند که‌ مهار امور و اوضاع‌ از قدرت‌ و سیطرة‌ اینها خارج‌ شده‌ با اعتمادی‌ که‌ به‌ قدرت‌ خداوند دارند و با رابطه‌ای‌ که‌ بین‌ خود و خدا می‌بینید اطمینان‌ حاصل‌ می‌کنند که‌ خداوند امور را برای‌ ایشان‌ آسان‌ خواهد کرد و ایشان‌ را در تنگنای‌ سختیها و مشکلات‌ تنها نخواهد گذاشت. این‌ چنین‌ اعتقادی‌ به‌ افراد متوکل‌ نیروی‌ فوق‌العاده‌ می‌دهد و نمی‌گذارد که‌ آنها احساس‌ تنهایی، ضعف‌ و درماندگی‌ نمایند. با چنین‌ اعتقادی‌ بود که‌ حضرت‌ نوح‌ «علیه السلام» وقتی‌ با انواع‌ تهدیدها و آزارها از طرف‌ قومش‌ مواجه‌ شد بجای‌ احساسِ‌ درماندگی‌ وضعف‌ با قدرت‌ به‌ قوم‌ خویش‌ چنین‌ گفت:
«... یا قَومِ‌ اًِن‌ کَانَ‌ کَبُرَ‌ مُقَامِی‌ وَ‌ تَذکِیِری‌ بِ‌آیَاتِ‌ اللهِ‌ فَعَلَی‌ اللَّهِ‌ تَوَکَّلتُ، فَاَجمِعُوآ أَمرِکُم‌ وَ‌ شُرَکأَ‌ کُم‌ ثُمَّ‌ لاَ‌ یَکُن‌ أَمرُکُم‌ عَلَیکُم‌ غُمَّةً‌ ثُمَّ‌ اَقضُوآ اًِلیَّ‌ وَ‌ لاَتُنظِرُونِ
فَاَن‌ تَوَلیتُم‌ فَمَا سَأَ‌ لتُکُم‌ مِن‌ أَجرٍ، اًِن‌ أَجرِ‌یَ‌ اًِ‌لاَّ‌عَلَی‌ اللهِ، وَ‌ أُمِرتُ‌ أَن‌ أَکوُنَ‌ مِنَ‌ المُسلِمینَ»
یعنی‌ ای‌ قوم‌ اگر درنگ‌ کردن‌ من‌ و اقامتم‌ در میان‌ شما و یادآوری‌ آیاتِ‌ خدا بر شما گران‌ می‌آید، من‌ برخدا توکل‌ می‌نمایم، ساز و برگ‌ و شریکانِ‌ خود را جمع‌ آورید چنانکه‌ هیچ‌ چیز از کاری‌ که‌ می‌کنید بر شما پوشیده‌ نماند، و به‌ دشمنی‌ من‌ قدم‌ به‌ پیش نهید و مرا مهلت‌ ندهید، و اگر پشت‌ کردید، من‌ از شما هیچ‌ پاداشی‌ نخواسته‌ام، که‌ پاداش‌ من‌ با خداست‌ و من‌ مأمور شده‌ام‌ که‌ از تسلیم‌ شدگان‌ باشم.
این‌ همه‌ قدرت‌ و شهامت‌ و احساس‌ کنترل‌ امور در این‌ شرایطِ‌ سخت‌ و دشوار ناشی‌ از توکل‌ حضرت‌ نوح‌ «علیه السلام» به‌ خداوند متعال‌ می‌باشد که‌ او را منبع‌ قدرت‌ و منشأ تحولات‌ در زندگی‌ می‌داند.
بهتر است‌ که‌ برای‌ پی‌ بردن‌ به‌ این‌ جنبة‌ توکل‌ شعارهای‌ توکل‌ کنندگان‌ را مطالعه‌ نمائیم‌ که‌ به‌ چند تا در زیر اشاره‌ می‌شود.
-1 توکلتُ‌ عَلیَ‌ الحی‌ الذی‌ لایموت‌ (بحارالانوار، 76، ص‌ 249)
-2 توکلتُ‌ علی‌ القادر القاهر العلی‌ الاعلی‌ (بحارالانوار، 98 ص‌ 81)
-3 توکلتُ‌ علی‌ القادر القاهر العلی‌ الصمد (بحارالانوار،98 ص‌ 67)
4 - لاقوةَ‌ الابالله‌ توکلتُ‌ عَلی‌ اللهِ‌ (بحارالانوار، 43 ص‌ 93)
در تمام‌ شعارهای‌ فوق‌ افراد متوکل‌ زمانیکه‌ مرجع‌ توکل‌ و اتکأ خود را نام‌ می‌برند، او را با ویژگیهای‌ حَی، قاهر، قادر، عَلی، اعلی‌ یاد می‌کنند و این‌ خود نمایانگر این‌ است‌ که‌ خود را در طرف‌ نیرویی‌ می‌بینند که‌ مافوق‌ تمام‌ نیروهای‌ مادی‌ است‌ که‌ به‌ طریق‌ نیابتی‌ در خود نیروی‌ فوق‌العاده‌ احساس‌ می‌کنند. لذا حضرت‌ رسول‌ (صلی الله علیه واله) می‌فرمایند:
«مَن‌ سَرَّهُ‌ أن‌ یکونَ‌ اقوی‌ الناس‌ فلیتوکل‌ عَلی‌ الله»
یعنی‌ هر که‌ دوست‌ دارد قوی‌ترین‌ مردم‌ باشد بایستی‌ به‌ خدا توکل‌ نماید.
‌2. کنترل‌ تفسیری
افرادی‌ که‌ از کنترلِ‌ تفسیری استفاده‌ می‌کنند سعی‌ بر این‌ دارند که‌ شرایط‌ غیر قابل‌ کنترل‌ و طاقت‌ فرسا را برای‌ خود تعبیر و تفسیر نمایند و معنای‌ آن‌ را درک‌ کنند. این‌ افراد سعی‌ بر این‌ دارند که‌ بفهمند چرا و چگونه‌ اتفاقِ‌ ویژه‌ای‌ برایشان‌ رخ‌ داده‌ است‌ و با تعبیر و تفسیر این‌ پدیده‌ها و دادن‌ معنا به‌ آنها، احساس‌ کنترل‌ بر اوضاع‌ و احوال‌ نموده‌ و از تلخی‌ حادثه‌ بدین‌ نحو بکاهند. بنابراین‌ افرادی‌ که‌ تجربیات‌ تلخِ‌ غیر قابلِ‌ کنترل‌ مثل‌ از دست‌ دادنِ‌ عزیزی‌ و یا عضوی‌ از بدن‌ داشته‌اند، اغلب‌ سعی‌ می‌کنند که‌ معنایی‌ را که‌ در تراژدی‌ آنها نهفته‌ است‌ پیدا کنند و پیدا کردن‌ معنای‌ حادثة‌ ناگوار به‌ آنها یک‌ نوع‌ احساس‌ کنترل‌ و مواجهة‌ مؤ‌ثر با عامل‌ فشارزا می‌دهد. اخیراً‌ در پروژه‌ای‌ که‌ توسط‌ پژوهشگر و همکارانش‌ اجرا شده، از طریق‌ داستانهای‌ تکمیل‌ کردنی، دانشجویان‌ را در موقعیتهای‌ فرضی‌ ناگوار قرار داده‌ایم‌ (مثل‌ بیماری‌ صعب‌العلاج، از دست‌ دادن‌ اعضای‌ خانواده‌ و...) و از آنها خواسته‌ایم‌ که‌ احساس‌ و افکار خود را بنویسند، تعداد قابل‌ توجهی‌ از دانشجویان‌ چنین‌ نوشته‌اند: «من‌ در صدد برمی‌آیم‌ که‌ معنای‌ این‌ اتفاق‌ ناگوار را برای‌ خود کشف‌ کنم‌ و بدانم‌ که‌ چرا این‌ اتفاق‌ ناخوشایند برایم‌ رخ‌ داده‌ است. و اگر بتوانم‌ معنای‌ این‌ اتفاقات‌ ناخوشایند را برای‌ خود کشف‌ کنم‌ تا حد زیادی‌ از ناراحتی‌ام‌ کاسته‌ می‌شود». جلساتِ‌ مشاوره‌ای‌ این‌ پژوهشگر در دفتر مشاورة‌ دانشجویی‌ و در دانشکده‌ روانشناسی‌ و علوم‌ تربیتی‌ نمایانگر این‌ است‌ که‌ کشف‌ معنای‌ اتفاقات‌ ناخوشایند یک‌ نوع‌ تسلی‌ و کنترل‌ به‌ افراد می‌دهد و آنان‌ را برای‌ مقابله‌ با حوادث‌ ناخوشایند مجهزتر می‌سازد.
افراد زیادی‌ در فرهنگ‌های‌ مختلف‌ دست‌ به‌ تعبیر و تفسیر اتفاقات‌ ناخوشایند زده‌اند و از این‌ طریق‌ از آلام‌ خود کاسته‌اند. مثلاً‌ شهید ثانی‌ (954 ه' .ق) پس‌ از مرگ‌ فرزند دلبندش‌ «مُسَکَّنة‌ الفَواد عِندَ‌ فقد الأَ‌ حِبَّةِ‌ وَ‌ ا‌لاوَ‌لادِ» را می‌نویسد و دکتر فرانکل‌ (1958) نظریه‌ «معنی‌ - درمانی» را پس‌ از دستگیری‌ و از دست‌ دادن‌ تمامی‌ عزیزانش‌ در اردوگاههای‌ کاری‌ آلمان‌ نازی‌ ارائه‌ می‌دهد. فرد متوکل‌ چون‌ همه‌ اتفاقات‌ را در رابطه‌ با خواست‌ خدا می‌داند، معنی‌ نهفته‌ این‌ اتفاقات‌ را درک‌ می‌نماید و برای‌ هر اتفاقی‌ تعبیر و تفسیری‌ الوهی‌ دارد.
پژوهشگران‌ (راتبام، ویسز، واسنایدر، 1982) معتقدند که‌ افراد سالم‌ هم‌ از کنترل‌ اولیه‌ استفاده‌ می‌کنند و هم‌ از کنترل‌های‌ ثانویه، و بدین‌ وسیله‌ از احساس‌ درماندگی‌ به‌ دورمانده‌ و همیشه‌ امیدواری‌ خود را به‌ آینده‌ حفظ‌ می‌نمایند.
به‌ نظر می‌رسد که‌ این‌ تحقیقات‌ به‌ «توکل» ارتباط‌ پیدا می‌کنند. چون‌ در توکل‌ هم‌ جنبة‌ کنترل‌ نیابتی‌ مطرح‌ است‌ که‌ فرد ناتوان‌ با اتصال‌ به‌ کمک‌ و مشیت‌ خداوندِ‌ متعال‌ احساس‌ قوی‌ بودن‌ می‌کند و مطمئن‌ می‌شود که‌ با گرفتن‌ طرف‌ خداوند بر حوادث‌ فائق خواهد آمد و پشتش‌ به‌ پشتیبانی‌ خدا گرم‌ است. از طرفی‌ دیگر بحث‌ توکل‌ به‌ خداوند متعال‌ به‌ کنترل‌ تفسیری‌ ارتباط‌ پیدا می‌کند. چون‌ فرد متوکل‌ در تعبیر و تفسیر پدیده‌ها همیشه‌ خداوند دانا و حکیم‌ مشفق‌ و خیرخواه‌ را به‌ همراه‌ دارد و اگر حادثه‌ای‌ ناگوار برایش‌ پیش‌ آید با دید عارفانه‌ به‌ آن‌ نگریسته‌ و آن‌ را خیر تلقی‌ می‌کند. خداوند در قرآن‌ کریم‌ می‌فرماید:
«... وَ‌ عَسَی‌ أن‌ تَکرَ‌هُوا شَیئاً‌ و هُوَ‌ خیرٌ‌ لَکُم‌ وَ‌ عَسَی‌ أن‌ تُحِبُّوا شَیئاً‌ و هُوَ‌ شَرٌ‌ لَکُم، و اللهُ‌ یَعلَمُ‌ وَ‌ أنتُم‌ لاتَعلَمُونَ»
یعنی‌ چه‌ بسا ناخوش‌ دارید چیزی‌ را در حالیکه‌ خیر و صلاح‌ شما درآن‌ باشد و چه‌ بسا دوست‌ دارید چیزی‌ را در حالیکه‌ آن‌ امر برای‌ شما شر باشد، و خداوند (خیر وصلاح‌ شما را) می‌داند، در حالیکه‌ شما نمی‌دانید.
‌‌منابع‌
1- شهید ثانی‌ (954 ه- . ق) مسکنة‌الفواد عند فقد الاحبه‌ و الاولاد، تهران، چاپ‌ سنگی.
2- طباطبایی، سید محمد حسین‌ (1393 ه- . ق)، المیزان‌ فی‌ تفسیر القرآن، لبنان، مؤ‌سسه‌ الاعلمی‌ للمطبوعات.
3- فؤ‌اد عبدالباقی، محمد (1364)، المعجم‌ المفهرس‌ لالفاظ‌ القرآن‌ الکریم، قاهره، دارالکتب‌ المصریه.
4- فیض‌ کاشانی، محسن‌ (1091)، المحجة‌ البیضأ فی‌ تهذیب‌ الاحیأ، تهران، دفتر انتشارات‌ اسلامی.
5 - قرآن‌ مجید با ترجمه‌ و تفسیر فارسی‌ و کشف‌ الایات‌ (1372)، ترجمه‌ مهدی‌ الهی‌ قمشه‌ای، تهران، انتشارات‌ مروی.
6- قرضاوی، یوسف‌ (1995) فی‌الطریق‌ الی‌ الله: توکل، مصر، قاهره، مکتبة‌ وهبة.
7- مجلسی، محمدباقر (1402)، بحارالانوار: الجامعه‌ الاخبار الائمه‌ الاطهار، لبنان، مؤ‌سسه‌ الوفا.
9)توکل و اطمینان علما      نویسنده: مهدی رحیمی
توکل در معارف دین
توکل، اطمینان و واگذاشتن امور به قادر متعال از جمله صفات برجستة بندگان حق تعالی است. آنچه از تشویش ها، دو دلی ها، تردید‎ها ونگرانی‎ها نسبت به آینده جلوگیری می کند و به انسان قوّت دل، اراده وگرمی در کارها می بخشد، توکّل برخدا و اطمینان به اوست . توکل از جمله موضوعاتی است که در قرآن کریم و روایات اهل بیت دربارة آن زیاد سخن به میان آمده و بدان سفارش شده است. در برخی از آیات از خصلت‎های والای مؤمنان شمرده شده، « الَّذِینَ صَبَرُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ» [1]« کسانی هستند که صبر می کنند و بر پروردگارشان توکل دارند » و در مواردی نیز بدان امر شده است . «وَ عَلَی اللَّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ»‌ [2]«و مؤمنان باید بر خداوند توکل نمایند » و متوکلین از محبوبین خداوند متعال معرفی شده اند. «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»[3] بنابراین انسان باید در همة امور اعم از مادی و معنوی بر خدای تعالی تکیه داشته باشد و تأثیر اسباب و علل را از او بداند و معتقد و پایبند به اصل «لامؤثر فی الوجود الا الله» ‌باشد.
روایات نیز در این زمینه فراوان است از جمله:
1ـ علی بن سوید می گوید : از امام کاظم (ع) در مورد این آیه شریفه سؤال کردم: « وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»‌[4] پس فرمودند: توکل بر خدا را درجاتی است ازآنها این است که توکل کنی برخدا در کارهای خودت، تمام آنها پس آنچه در حق تو انجام داد از او راضی باشی. بدان که او غیر از خیر و فضل برای تو چیزی نمی خواهد و بدانی که حکم از آن خداست، پس توکل کن بر خدا به واگذاری امور به او و اعتماد کن به خدا در آنها و غیر آنها. [5]
2ـ امام صادق (ع) فرمودند: « خداوند به داود وحی فرستاد که: هیچ یک از بندگانم بدون توجه به احدی از مخلوقاتم به من پناهنده نشود که من بدانم نیت و قصد او همین است، پس آسمانها و زمین و هر که در آن است با او نیرنگ بازند مگر آنکه راه چاره را از بین آنها برایش بگشایم و هیچ یک از بندگانم به یکی از مخلوقاتم پناه نبرد که بدانم قصدش همانست جز آنکه اسباب آسمانها و زمین را از دستش بگیرم و زمین زیر پایش را فرو برم وبه هر وادی هلاکتی افتاد باک ندارم.[6]
البته واضح است که مفهوم توکل به خداوند این نیست که انسان همة کارها را به امید خدا رها کند و خود حتی دنبال اسباب هم نرود بلکه همواره انسان باید به تکلیف خود عمل کرده و از زیر بار وظیفه و انجام امور از راه اسباب آن به بهانة توکل بر خدا شانه خالی نکند که «ای الله أن یجری الاشیاء الا بالاسباب».[7]-[8]
توکل در کلام بزرگان : حضرت امام خمینی(ره): «... در همة کارها اتکال به خدا کنید، قدرت‎ها در مقابل قدرت خدا هیچ است، قوه‎ها در مقابل قوة الهی نابود است. اتکال به خدا کنید غلبه به هر چیزی می کنید و پیغمبر اسلام با آنکه یک نفر بود در مقابل همة دشمن ها با اتکال به خدا غلبه کرد... نور توحید و پرچم توحید را بر همة ممالک اسلام سایه افکن کرد. برای اینکه اتکالش به خدا بود جبرئیل امین هم پشت سرش بود . شما هم اتکال به خدا کنید تا جبرئیل امین پشت سر شما با شما همراه باشد فرشتگان با شما همراه باشند...» [9]‎ « لازم است با این دو خصیصه، اتکال به خدای تبارک و تعالی، اطمینان به نفس، با این دو خصیصه پیش بروید و بعد از مدّت کوتاهی خواهید دید که راههای سعادت بر شما باز می شود.[10]
حاج شیخ محمد بهاری همدانی(ره): در نامه‎ای به یکی از اهل معرفت ضمن بر شمردن اموری که بر سالک لازم است، می نویسد:« السابع، این که در هیچ امری، متکل به حول و قوة خود نباشد «بل یکون فی جمیع الاحوال، متکلا علی صانعه و خالقه، جلّ شأنه»‌[11]
شهید ثانی(ره): « آنچه بر معلم و شاگرد ـ پس از پاک سازی و تصفیة باطن از رذائل اخلاقی و به کار گرفتن علم ـ لازم و ضروری است این است که سراپای وجودش را از درون و برون متوجه خدا ساخته و در تمام شؤون زندگانی خویش به او متکی باشد و فیض و بهره ‎ها را از پیشگاه الهی، در خواست و دریافت کند؛ زیرا دانش ـ همان گونه که از بیان امام صادق(ع) نقل کردیم ـ از رهگذر تعلیم و تعلم بدست نمی آید، بلکه علم عبارت از نوری است که خداوند در دل و جان کسی می افکند که خواهان هدایت اوست و او نیز متوکل به خدا بوده و امور خویش را به وی واگذار نموده و بر علل و اسباب طبیعی تکیه نکند. اگر این عالم دانشمند در شؤون مختلف زندگانی، صرفاً به علل و اسباب متکی باشد و امور زندگانی خود را به همانها واگذار نماید همین علل واسباب به صورت بارگران و کمرشکن بر دوش او سنگینی می کند و موجب انحطاط شخصیت وی می گردد. [12]
عالم ربانی مرحوم ملا احمد نراقی(ره): « ...( خداوند ) تعهد کفایت اهل توکل را نموده و ضامن مطلب ایشان در کتاب کریم خود گردیده و بندگان ضعیف را امر به واگذاردن امور خود به او کرده، آیا دیگر امکان دارد که کسی که امر خود را به او محول کند و او را وکیل در مهمات خود سازد و از حول و قوة خود و دیگران بری و بیزار و به حول و قوة او پناه جوید او را ضایع و محمل گذارد و کفایت امر او را نکند و او را به مطلوب خودش نرساند، محالست...» [13]
توکل و اطمینان در سیرة‎ عملی بزرگان : حضرت امام خمینی(ره): آقای انصاری از اعضاء دفتر حضرت امام(ره) پیرامون مقام یقین و توکل حضرت امام اینطور نگاشته اند: « یکی از بارزترین صفات روحی امام اطمینان خاطر است و همة کسانی که امام را درک کرده اند می دانند که در تمام فراز و نشیبها و سختیهای زندگی خود، حتی یک لحظه دچار اضطراب و تزلزل نگردیده است.و خود را در هیچ حادثه‎ای به قول معروف نباخته است ... در هر پیشامد ناگواری که آثار سوء اضطراب در چهرة همگان و بدون استثنا از مسئولین تا مردم نمودار بوده است امام همانند کوهی استوار، نه تنها ذره‎ای مضطرب نبوده ، بلکه خود این حالت باعث سکون خاطر و اطمینان سایرین گردیده است... امام را در (عصر طاغوت) می خواهند به سوی تهران حرکت دهند یاران در کنار ماشین گریه می کنند ولی آنان را دعوت به صبر می کند. این سخن خودشان است که : در بین راه قم و تهران ناگهان ماشین از جادة اصلی منحرف شد به خاکی و من یقین کردم که می‎خواهند مرا بکشند. ولی مجدداً به جادة اصلی بازگشت در خود مراجعه کردم و دیدم هیچ تغییری در من حاصل نشده است. یا در جریان حملة بسیار حساب شدة عراق به ایران ... امام ناگهان بر دریائی از شعله‎ها و احساسات و تزلزلها آب اطمینان و صبر می باشد و به آرامی می گوید: « دزدی آمد و سنگی انداخت و رفت»...[14] « ... درجریان اشغال لانة جاسوسی، اکثر مسئولین مخالف بودند هر روز مسألة تازه ای مطرح می کردند: یکی می گفت با آمریکایی نمی شود جنگید. دیگری می گفت: آمریکا در منطقه نیرو پیاده کرده، یکی اظهار می کرد: ناوگان چندم آمریکا آمده است. ولی تنها امام بود که می‎فرمود: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. روزی یکی از شخصیتهای انقلابی از توطئه‎ها پیش امام گله کرد که ایشان به آرامی دست به سینه‎اش زده فرمود: تو چرا می ترسی. هیچ طور نمی شود...» [15]
آیت الله قاضی(ره): « مرحوم آیت الله قاضی از نقطه نظر عمل آیتی عجیب بود. اهل نجف و بالاخص اهل علم از او داستانهائی دارند. در نهایت تهیدستی زندگی می نمود. با عائله‎ سنگین و چنان غرق توکل و تسلیم و تفویض وتوحید بود که این عائله به قدر ذره‎ای او را از مسیر خارج نمی کرد. [16] جناب حاج احمد انصاری ـ فرزند آیت الله میرزا جواد آقا انصاری (ره) ـ نقل می کردند که جناب آیت الله سید عباس قوچانی وصی مرحوم آیت الله علی آقا قاضی برای اینجانب نقل کرد که مرحوم علی آقا قاضی معمولاً در حال تردد بین نجف و کوفه بودند و من مطمئن بودم که ایشان پولی در بساط ندارد و برایم همیشه جای سؤال بود که مخارج این رفت و آمد بین نجف و کوفه چگونه تأ مین می شود تا اینکه یک روز که ایشان عزم کوفه را داشت از خانه خارج شدند ومن مخفیانه پشت سر ایشان راه افتادم ... ایشان از میان بازار عبور کرد تا به ترمینال رسید و مستقیم رفت که سوار ماشین شود، ناگهان دیدم که درست هنگامی که مرحوم قاضی پایش را روی پلة ماشین گذاشت سیدی به سرعت آمد و مقداری پول به قاضی داد. ایشان برگشت نگاهی به پشت سر کرد لبخندی زد و به من فهماند اگر انسان صبر کند و توکل نماید، خداوند اینگونه می رساند.»[17]
آیت الله شهید دستغیب(ره): آیت الله نجابت شیرازی درمورد ایشان فرمودند: « اما جهت دیگری که باز در ایشان ممتاز بود و بیشتر در آن استوار شده بودند و اهلیت پیدا کرده بودند بر خداوند جلیل و متعال بود، یعنی روز به روز ایشا ن این معنی را کاملتر فهمیدند که اسباب با لذات مؤثر نیستند. وسائط محترمند لکن با لذات مؤثر نیستند، چند سال اخیر از عمر ایشان، این معنی بسیار برای ایشان واضح شده بود. معنی «لاحول ولا قوة الاّ بالله» و معنی این که همة کارها دست خداست، برای ایشان واضح شده بود.»[18]
آیت الله العظمی بهاءالدینی(ره) ( آسان شدن مشکلات در اثر توکل): ایشان ضمن اشاره به فشارهائی که بر حوزه در زمان رضا خان بود، فرمودند:
«فقر و تنگد ستی، فشار روحی و جسمی و برخورد های حکومت باحوزه‎های علمی به ویژه حوزة قم کار را بر اهل علم سخت کرده بود.
برخی که از ایمان قوی برخوردار نبودند و در برابر زرق و برق دنیا مقاومت نداشتند. خود را می باختند و فریب ظواهر را می خوردند و ما بسیاری از آنان را دیدیم که عاقبت به خیر نشدند و سرانجام با وضع بسیار بدی از دنیا رفتند. اما بسیاری ماندند، صدمات زیادی را تحمل کردند روزها بیرون از قم به سر می بردند، و شبها در تاریکی شب به حجرة خود باز می گشتند، گرسنگی می کشیدند، رنج می بردند، اما دست از حوزه و تحصیل بر نمی داشتند. توکل آنان موجب آسان شدن مشکلات شده بود. در رأس علماء و بزرگانی که رنج بسیار و اذیت فراوانی دید مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی بود».[19]
حاج شیخ محمد تقی بافقی(ره): این عالم مجاهد پس از آزادی از زندان رضا شاه به شهر ری تبعید شد. گویند؛روزی در منزل نشسته بود که رئیس شهر بانی شهر ری وارد شد و پس از سلام و اجازه جلوس نزدیک در اتاق نشست و عرض کرد: آقا من از طرف مقامات مافوق خود ماموریت دارم آنچه مورد احتیاج شماست ، فراهم می کنم. ایشان مظهر توحید و توکل بودند، ناراحت شده و گفتند: تو چکاره‎ای که ادعای برآوردن جمیع حوائج مرا میکنی؟ جواب داد: من رئیس شهربانی هستم. ایشان گفتند: من الان احتیاج دارم که در این هوای صاف و آفتابی ابری در صفحه آسمان ظاهر شود و برای طراوت زمین باران ببارد ، تو می توانی چنین خواسته‎ای را انجام دهی؟ جواب داد: نه نمی توانم ـ ایشان گفتند: مافوق تو چه طور؟ مافوق مافوق تو و شاه مملکت چه طور؟ جواب منفی بود. ایشان فرمودند: پس تو که به عجز خود و همة سران مملکتی اقرار داری و به گدائی آنها اعتراف می کنی چگونه می خواهی نیازهای مرا برآوری؟ برخیز و دیگر از این گونه حرفهای شرک آمیز نزن. رئیس شهربانی خجل زده برخاست و دانست که با این مجسمة توکل و توحید نمی تواند طرف شود. [20]
اینگونه است که علماء ربانی و حافظان دین با یقین به لطف پروردگار و توکل بر او، در تمام مراحل زندگی آرامش بر وجود ایشان حکم بوده و در مقابل تمام فشارها و سختیها در انجام وظائف خویش کوتاهی نکرده و از دین خدا پاسداری نموده و هیچگاه دغدغة روزی و حوادث آینده را نداشته‎اند.
پی نوشت : 
[2] . در هشت آیه از قرآن این عبارت ذکر شده است از جمله: توبه/ 51ـ مائده/ 11 و آل عمران 122.
[5] . اصول کافی، ( 4جلدی، باترجمة فارسی)، ج3/ ص106، کتاب ایمان و کفر، باب التفو یض الی الله و التوکل علیه ، ح 5، مرحوم کلینی ترجمه: سید جواد مصطفوی، دفتر نشر فرهنگ اهل بیت(ع)، تهران(بی تا).
[6] . همان، ص103و104، ح1 همان باب.
[7] . بحارالانوار، ج2، ص90،ح14و15، علامة مجلسی، دار احیا التراث العربی/ 1403 هـ ق .
[8] . برای مطالعة بیشتر مراجعه شود به، شرح چهل حدیث، ص213-219، امام خمینی، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام(ره) اول، 1371و معراج السعاده، ص615-622 ملا احمد نراقی ـ انتشارات دهقان / تهران/ (بی تا).
[9] . صحیفة نور (22جلدی)- ج 22- ص197- 8/ 6/ 67ـ سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی / 1369.
[10] . همان- ج 18 ص146ـ 1/ 8/ 62.
[11] . تذکرةالمتقین ص120ـ شیخ محمد بهاری همدانی(ره) انتشارات نهاوند ی ـ چاپ دوم/ 1376.
[12] . آداب تعلیم و تعلم در اسلام ـ ( ترجمة منیة المرید نوشتة شهید ثانی (ره))ـ ص164و165ـ سید محمد باقر حجتی چاپ اول/ 1359ـ هـ ق / دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
[13] . معراج السعاده ـ ص622( همان).
[14] . ویژگی هایی از زندگی امام خمینی ص 120-127، انصاری کرمانی، چ 2، تهران نشر سبحان 1362 هـ . ش
[15] . « فراز هائی از ابعاد روحی اخلاقی ، عرفانی امام خمینی» ص 24 تهیه و تدوین= عـ زـ گـ ـ با مقدمة: انصاری کرمان ـ تهران ـ نشر هادی/ 1361.
[16] . اسوة عارفان ـ گفته ها و ناگفته ها دربارة مرحوم قاضی ره ـ ص64 صادق حسن زاده ـ محمود طیار مراغی‌ ـ چاپ اول/ 78ـ انتشارات مؤمنین ـ قم.
[17]. همان ص81.
[18] . ناگفته های عارفان ـ ص78 ـ محمد جواد نور محمدی ـ انتشارات مهر خوبان ـ چاپ دوم/ 81.
[19] . حاج آقا رضا بهاء الدینی آیت بصیرت ـ ص 67 سید حسن شفیعی ـ چاپ اول / 1375 ـ چاپ قدس
[20] . سیمای فرزانگان ـ ص389ـ رضا مختاری ـ انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ـ 1374/ چاپ هشتم.
10)اطمینان و توکل در سیره بزرگان
اطمینان و توکل امام خمینی رحمه الله
یکی از بارزترین صفات روحی امام، اطمینان خاطر بود. همه کسانی که ایشان را درک کرده‌اند، می‌دانند که در تمام فراز و نشیب‌ها و سختی‌های زندگی خود، حتّی یک لحظه دچار اضطراب و تزلزل نشد.
در جریان حمله بسیار حساب شده عراق به ایران، که در یک لحظه خبر رسید فرودگاه‌های ایران بمباران شد و هزاران تانک و نفربر به همراه بیش از صدهزار نظامی از سراسر مرزها به ایران حمله کردند، اضطراب همه‌جا را گرفت. واقعاً لحظات غم‌آلودی بر همه مسئولان گذشت، مسئولان نظامی سراسمیه به جماران شتافتند. چشم میلیون‌ها انسان به خانه امام دوخته شد و قلب‌ها در طپش بود. فیلم‌برداران و خبرنگاران، همه و همه منتظر اعلام رأی امام بودند و در تردید که ایشان چه می‌گوید؟ آیا او هم فریاد می‌زند وا اسلاماه؟! آیا تسلیم می‌شود؟ آیا در مقابل این هجوم وحشیانه، دنیا را به کمک می‌طلبد؟ از امریکا عذر می‌خواهد؟ می‌گرید؟... اما نه؛ امام. امام است. باید اول دل‌های پریشان را آرام و مطمئن سازد، ایشان با آرامش‌خاطر، بر شعله‌های احساس و تزلزل، آب اطمینان و صبر می‌پاشد و با اطمینان می‌گوید: «دزدی آمد و سنگی انداخت و رفت».
در آن اوضاع و احوال هم که همه نگران سرنوشت جنگ بودند، گفت: «این جنگ، یک نعمت الهی بود».
در همان روزهای اول، چنان به آرزوهای غرورآمیز صدام و قادسیه او ریشخند می‌زد که گویا شکست وی را در آبادان، بستان، کرخه، شوش و دیگر جبهه‌ها می‌دید و با یک جمله کوتاه نیز عاقبت صدام را ترسیم کرد و گفت: «صدام راهی جز خودکشی ندارد.» در کلامی دیگر که فرمود: «من از روز اول گفتم که این آدم دیوانه است.» ارزش او و حامیانش را نشان داد.
تنها امام بود که می‌فرمود: «امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند.» روزی یکی از شخصیت‌های انقلابی از توطئه‌ها پیش امام گله کرد. ایشان آرام به سینه‌اش زد و فرمود: «تو چرا می‌ترسی؟ هیچ‌طور نمی شود!»
عجیب‌تر اینکه هرچه از توطئه‌های شرق و غرب گفته می‌شد، نه تنها هیچ اضطرابی پیدا نمی‌کرد، بلکه به پیروزی مطمئن‌تر می‌شد؛ گرچه جای تعجب نیست از رهبری که فرزندی چون حاج آقا مصطفی را از دست داد؛ فرزندی که در جوانی هزار صفحه تفسیر نوشت، در مسائل فقهی از بسیاری از استادان خود جلوتر باشد و شب‌زنده‌داری‌اش ترک نشود؛ و در شهادت چنین شخصیتی، ذره‌ای تکان نخورد و فردای آن روز، درس را شروع کرد. سرانجام فقط به خاطر استحباب و انجام عملی خداپسندانه به تشییع جنازه رفت و بعداً مثل اینکه فرزندی از او گرفته نشده است... (1)
دست خدا
استاد شهید مرتضی مطهری بیان می‌کند که در یک جلسه خصوصی که با امام خمینی رحمه الله داشتند، ایشان به من فرمودند: «فلانی این ما نیستیم که چنین می‌کنیم. من دست خدا را به وضوح حس می‌کنم.» آدمی که دست خدا و عنایت خدا را حس می‌کند و در راه خدا قدم برمی‌دارد، خدا هم به مصداق: اِنْ تَنْصُرواللهَ یَنْصُرُکُم، بر نصرت او اضافه می‌کند.(2)
توکل مرحوم علی آقا قاضی
حاج احمد انصاری نقل می‌کند: «آیت‌الله سید عباس قوچانی، وصی مرحوم آیت الله علی آقا قاضی برای این‌جانب نقل کرد که مرحوم علی آقا قاضی، اغلب، در حال رفت و آمد میان نجف و کوفه بود و من مطمئن بودم، ایشان پولی در بساط ندارد. ازاین‌رو، برایم همیشه سؤال بود که مخارج این رفت و آمد چگونه تأمین می‌شود. روزی ایشان قصد رفتن به کوفه داشت. وقتی از خانه خارج شد، من پنهانی پشت سر ایشان به راه افتادم. عادت علی آقا قاضی این بود که هنگام حرکت در کوچه، عبایش را به سر می‌انداخت و هرگز به پشت سرش نگاه نمی‌کرد. پس به همین شکل از میان بازار عبور کرد تا به ترمینال رسید و مستقیم رفت تا سوار ماشین شود. هنگامی که مرحوم قاضی پایش را روی پله ماشین گذاشت، سیدی به سرعت جلو آمد و مقداری پول به قاضی داد. علی آقا نگاهی به پشت سرش کرد و لبخندی زد و به من فهماند اگرانسان صبر و توکل کند، خداوند این‌گونه او را یاری می‌رساند.(3)
توکل شیخ مرتضی زاهد
آقا شیخ عبدالحسین جاودان، از فرزندان شیخ مرتضی زاهد نقل می‌کند: «روزی مبلغ زیادی از درآمدهای منبر و مواعظ آقا شیخ مرتضی به دست ایشان رسید. آن روز هر نیازمندی به خانه ما می‌آمد، آقا از آن پول برمی‌داشت و به او می‌داد. من با توجه به بدهی‌هایی که ایشان به قصاب و بقال و سبزی‌فروش و یخ‌فروش داشت، به ایشان عرض کردم: آقاجان! مقداری را هم نگه دارید به طلبکارها بدهیم. آقا فرمود: «نگران نباش! خدا می‌رساند.» عرض کردم: آقاجان! این پول را هم خدا رسانده است. شیخ مرتضی دوباره فرمود: «عبدالحسین! خدا می‌رساند، می‌رساند.» و باز به کار خود ادامه داد و از آن پول چیزی برای خود ایشان باقی نماند.(4)
توکل حاج شیخ محمدتقی بافقی
عالم مجاهد، حاج شیخ محمدتقی بافقی رحمه الله ، پس از آزادی از زندان رضاخان پهلوی، به شهر ری تبعید شد. ایشان در منزل نشسته بود که رئیس شهربانی شهر ری وارد شد و پس از سلام و اجازه جلوس، نزدیک در اتاق نشست و عرض کرد: آقا! من از طرف مقامات مافوقم، مأموریت دارم آنچه نیاز دارید فراهم کنم و خواسته‌های شما را انجام دهم.
حاج شیخ محمدتقی بافقی، این عنصر توحید و توکل، با ناراحتی گفت:
تو چکاره‌ای که ادعای برآوردن همه نیازهای مرا می‌کنی؟
ـ من رئیس شهربانی هستم.
ـ الان من احتیاج دارم که در این هوای صاف و آفتابی، ابری در صفحه آسمان ظاهر شود و برای طراوت زمین ببارد، تو می‌توانی چنین خواسته‌ای را انجام دهی؟
ـ نه نمی‌توانم.ـ مافوق تو می‌تواند؟ـ نه.ـ مافوق مافوقت چطور؟ شاه مملکت چطور؟
ـ نه اینها هیچ‌کدام نمی‌توانند.
ـ پس تو که به عجز خودت و همه سران مملکتی اقرار می‌کنی و به گدایی آنها معترفی، چگونه می‌توانی نیازهای مرا برآوری؟ من ازافرادی عاجز و ناتوان چون تو و سران ممکلت چه بخواهم؟ برخیز و دیگر از این‌گونه حرف‌های شرک‌آمیز مزن.
رئیس شهربانی خجالت‌زده برخاست و دانست که با این تجسم توکل و توحید نمی‌تواند طرف بشود.(5)
پی نوشت ها :
1 ـ نک : سیمای فرزانگان ، صص 378 ـ 381.
2 ـ نشریه حدیث زندگی ، سال دوم ، شماره 6 .
3 ـ صادق حسن زاده ، اسوه عارفان ، صص 81 و 82.
4 ـ نک : محمد حسن سیف اللهی ، آقا شیخ مرتضی زاهد ، صص 197 و 198.
5 ـ نک : سیمای فرزانگان ، ص 389.        منبع:نشریه گلبرگ،شماره 121.
11)معنای توکل درکلام امام رضا (ع)
یکی ازویژگی های مؤمنان واقعی توکل به خداست .واژه ی توکل و مشتقات آن هفتاد بار درقرآن کریم بکاررفته است که نشان ازاهمیت فوق العاده توکل دارد .قرآن با تکرارعبارت شریفه (علی الله فلیتوکل المومنون )بر رابطه مستقیم و ناگسستنی ایمان و توکل تاکید می کند،گویی از نگاه این کتاب آسمانی اصولاً ایمان بدون توکل قابل تصور نیست.
کسی ازامام رضا (ع)درباره سخن خدای متعال که می فرماید :و من یتوکل علی الله فهو حسبه سؤال کرد حضرت فرمودند:
«توکل درجاتی دارد که یکی ازآنها این است که درهرکاری که به تو مربوط است به خداوند اعتماد کنی ،و ازآنچه که نسبت به تو انجام می دهد خشنود باشی،و بدانی که او جز خیربرای تو نمی خواهد،و بدانی که حکمت دراین است که کارت را به او واگذارکنی.و دیگر اینکه به این امرایمان داشته باشی که خدا چیزهایی می داند که تو از آنها بی اطلاعی و باید علم آنها را به خدا واگذارنمایی و به غیراعتماد نداشته باشی.»
بنابراین توکل کردن برخدا مفهومی جزاین ندارد که انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگی و دشمنیها و سرسختیها ی مخالفان و پیچیدگی ها و احیاناً بن بست هایی که در مسیرخود به سوی هدف دارد درجایی که توانایی برگشودن آنها ندارد او را وکیل خود سازد،و به او تکیه کند،و ازتلاش و کوشش باز نایستد ،بلکه در آنجا هم توانایی برانجام کاری دارد باز مؤثر اصلی را خدا بداند،زیرا از دریچه چشم یک موحد سرچشمه تمام قدرتها و نیروها،او است.
شخصی از امام رضا(ع)پرسید:معنای توکل و حدود آن چیست ؟امام (ع)در پاسخی کوتاه و زیبا فرمودند:
«توکل این است که جزازخدا،ازچیز دیگری نترسی»
برگرفته ازکتاب«سیره قرآنی امام رضا(ع).     منبع:ماهنامه قرآنی راه قرآن شماره24.
12)تعریف توکل
نکته: بدان که توکل حالتی است از احوال دل، و آن ثمره ایمان است به توحید و کمال لطف الهی. و معنی این حالت اعتماد دل است بر خداوند و استوار داشتن وی و آرام گرفتن وی، تا دل به روزی نبندد، و به سبب خلل شدن اسباب ظاهر، شکسته دل نشود؛ بلکه بر خداوند اعتماد دارد که روزی به وی می رساند...
معنی توکل اعتماد کردن است بر قضای خداوند، و دست آویختن به فضل وی . (2)
نکته: بدان که توکّل، کار خود را به کسی واگذاشتن است. و خدا می فرماید: «هر که کار خود به من واگذارد، من کارهای او را درست می کنم»:.(3)
ماهیت توکل
نکته: توکّل ثمره ایمان است. ایمانِ هر که قوی تر باشد، توکّل وی درست تر است؛ یعنی هر کس به وجود و یگانگی خدا ایمان داشته باشد، به یقین می داند که خدا به همه چیز دانا و توانا است. و رحمت و عنایت او در حقّ بندگان بیشتر از محبّت و رحمت و عنایت مادر در حقّ فرزند است. حتیّ نمی توان رحمت و شفقت مادر را با رحمت و شفقت خداوند مقایسه کرد. شفقت مادر در حقّ فرزند هم نتیجه شفقت خدا در حق بندگان است. (4)
کمال توکل
نکته: حقیقت توکّل آن است که بنده به یقین بداند که خدای تعالی به روزی رسانیدن به بندگان قادر است، وباآن که قادراست، وعده کرده است که روزی بندگان برعهده من است و بنده به یقین بداند که خدای تعالی خلاف وعده خود عمل نمی کند. چون اینها را به یقین دانست و اعتماد بر کرم و فضل خدا کرد و دلش آرام گرفت، توکّل ِ بنده کامل شده است. (5)
علامت درستی توکل
نکته: علامت درستی توکل آن باشد که چون قضایی پدید آید به حکمت حق، در او اضطراب پدید نیاید، از بهر آن که توکل، تسلیم است. و چون چیزی به مالک تسلیم کردی هر تصرف در ملک خویش آرد تو بر او اعتراض نتوانی کرد. (6)
نکته: دست از مجاهدت باز مدار، و دعاو عبادت خویش چنان می ورز که همچنان که در کسب دنیا دل در سبب بسته ای و چیزی را بی سببی نمی بینی، در باب دین نیز دست از کوشش باز مدار که بی کوشش هیچ نیکویی نیابی....
چون اصلِ کار بر کوشش ساخته اند دست از مجاهدت باز نباید داشت. همچنان که با وجود اینکه روزی قسمت کرده است دست از کسب باز نمی داری، از بهشت و کار آن جهان که به عمل ومجاهدت بستگی دارد، دست نباید کشید. معاش اغلب خلق را کسب به دست خویش واگذاشته اند؛ از هزار، یکی باشد که از گنج خورد. دیگران همه از دست رنج خود خورند، در کل باید اقرار داشت که حق - سبحانه و تعالی - بعضی کارها کند به سبب، و بعضی کارها کند بی سبب. اگر گویی: همه به کسب ماست، فضل خدای کجا شود؟ و اگر گویی: همه به فضل اوست ، امر و نهی کجا شود؟ پس به هر دو اقرار می باید کرد تا مرد مؤمن عارف مخلص باشی، تاهم فایده به فضل به تو رسد، و هم فایده فرمانبرداری.
تمثیل باید که بنده بر سر امر و نهی باشد امّا اگر باران فضلی در آید، نباید که بگریزد و در پناه کسب دست خویش و آن دیگران نرود، تا باران فضل خدا، وی را آغشته خود بکند، و بداند که با یک دست فضل او، بنده چندان کارها بکند که همه عمر به دست کسب خویش نتواند کرد. ..و از پناه خیمه، وسرای، و دالان و هر چه ساخته توست بیرون باید آمد، تا آن گاه که باران فضل به تو رسد، و منفعت آن بیابی. همه قحط سالی از بی بارانی باشد وهمه فراخی ها از باران باشد، و هر که از باران فضل بهره ندارند پیوسته در رنج و محنت باشد.
سبب فراخی، و معیشت خلق همه از باران باشد، چون آن را منکر باشی، آنچه نصیب و طعمه تو باشد به تو رساند. اما منکر باران بودن که: «من آب قنات و چشمه دارم» نه از عقل و معرفت باشد، این جز راه تقلید نباشد. عقل به کار باید بست، و باید اندیشید که اگر باران نباشد، هیچ چشمه و قنات آب ندهد و مدد آب ایشان همه از باران است ، نه از دست کسب این و آن.(8)
نکته: جنبد گفت: توکّل نه به کوشیدن به دست می آید و نه بی کوشیدن، و لیکن چیزی است در دل.
سهل گفت: هر که کسب را ملامت کند اندر سنّت رسول (ص) طعن کرده باشد، و هر که توکّل را ملامت کند، ایمان را ملامت کرده باشد.(9)
ترک غیر خدا
حکایت: از با یزید بسطامی پرسیدند: تو برسر آب همی روی؟ گفت: چوب بر سر آب همی برود! گفتند: تو در هوا همی بپری؟ گفتا: پشه در هوا همی بپرد! گفتند : تو در شبی به کعبه می روی؟ گفت جادوگری شبی به دماوند رود. گفتند: پس کار مردان چیست؟ گفت: آنکه دل در کس نبندد جز در خدای عزّ و جلّ.(10)
حکایت گویند که در روزگار بومسلم مروزی درویشی بی گناه را به تهمت دزدی بگرفتند و به مرو بازداشت کردند. چون شب اندر آمد، بومسلم پیغمبر - علیه السّلام - را به خواب دید که وی را گفت: یا ابامسلم، مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جرمی اندر زندان توست. برخیز و وی را بیرون آر. بومسلم از خواب بجست و سرو پای برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی غذر خواست و گفت: حاجتی بخواه. درویش گفت: ایها الامیر، کسی که چنان خداوندی دارد که نیم شبان بو مسلم را چنین سرو پا برهنه از بسترِ گرم برخیزاند و بفرستد تا او را از بلاها برهاند، روا باشد که او از دیگر سؤال کند و حاجت خواهد؟ بومسلم گریان گشت، و درویش برفت.(11)
ترک تدبیر
توصیه: برای بنده، مقدّم، بندگی کردن است و خدایی به خدا واگذاشتن. بنده باید بدان مشغول گردد که بدو سپرده اند، و آن امر و نهی است. به آنچه بدو نسپرده اند مشغول نگردد، و آن تدبیر است. مصالح خویش را به حق واگذار کند و همت خود را بر بندگی خدای نهد؛ چرا که، بنده را خدمت کردن مقدم تر است، وحق را تدبیر کردن و محافظت مقدم تر. خدایی به خدا واگذارد، و به خواست او راضی باشد و بر او اعتراض نکند. وآنچه او را فرمان داده است به کار بندد و خویشتن را در آن بی اختیار داند.
پی نوشت ها :
1ـ کیمیای سعادت، ج2، صص540و5422ـ صوفی نامه، ص1113ـ انسان کامل (بازنویسی الانسان الکامل )، ص1244ـ همان.
5ـ همان، ص1256ـ شرح التعرف، ج3، ص12997ـ مجاهدت: جهد و کوشش
8ـ روضة المذنبین، صص201و2059ـ گزیده در اخلاق و تصوف، ص216.10ـ گزیده در اخلاق و تصوف، صص72و73.11ـ شرح التعرف، ج3، ص119212ـ همان، ج1، ص175
منبع:گنجینه ش 81
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
تقوا
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)تقوا از دیدگاه امام خمینی (ره)
تقوی عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر و نواهی حق و متابعت رضای او ...
بدان از عزیز که چنانچه از برای این بدن صحت و مرضی است و علاج و معالجی، برای نفس انسانی و روح آدمیزاده نیز صحت و مرض و سقم و سلامتی و علاج و معالجی است. صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طریق انسانیت؛ و مرض و سقم آن اعوجاج از طریق و انحراف از جاده ی انسانیت است. و اهمیت امراض ونفسانیه هزاران درجه بیشتر از امراض جسمانیه است، زیرا که غایت این امراض منتهی می نماید انسان را به حلول موت، و همین که مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد، تمام امراض جسمانیه و خلل های مادیه از او مرتفع شود و هیچیک از آلام و اسقام بدنیه برای او باقی نماند. و لیکن اگر خدای نخواسته دارای امراض روحیه و اسقام نفسیه باشد، اول سلب توجه نفس از بدن و حصول توجه به ملکوت خویش، اول پیدایش امراض و اسقام آن است. مثل توجه به دنیا و تعلق به آن، مثل مخدراتی است که انسان را از خودبیخود نموده؛ و سلب علاقه ی روح از دنیای بدن باعث به خود آمدن آن است. و همین که به خود آمد، آلام و اسقام و امراضی که در باطن ذات داشت همه به او هجوم کند و تمام آنها که تا آن وقت مخفی بوده و مثل آتشی بوده که در زیر خاکستر پنهان بوده هویدا گردد. و آن امراض و آلام یا از او زایل نشود و ملازم او باشد؛ یا اگر زایل شدنی باشد، پس از هزاران سال در تحت فشارها و زحمتها و آتش ها و داغها مرتفع شود:... قال تعالی: یوم یحمی علیها فی نار جهنم فتکوی بها جباههم و جنوبهم وظهورهم. (1)
و منزله ی انبیاء علیهم السلام، منزله ی اطباء مشفق است که با کمال شفقت و علاقمندی به صحت مرضی نسخه های گوناگون به مناسبت حال آنها برای آنها آوردند و آنها را هدایت فرمودند به طریق هدایت: «ما طبیبانیم شاگردان حق». (2) و منزله ی اعمال روحیه و قلبیه و اعمال ظاهریه و بدنیه منزله ی دوای امراض است؛ چنانچه منزله ی تقوی در هر مرتبه از مراتب آن منزله ی پرهیزاز چیزهای مضر است برای مرض؛ تا پرهیز در کار نباشد ممکن نیست که مرضی مبدل به سلامت شود و نسخه ی طبیب مؤثر افتد.
در امراض جسمانیه گاهی ممکن است که با ناپرهیزی جزئی باز دوا و طبیعت غالب آید و صحت عود کند، زیرا که طبیعت خود حافظ صحت است و دوای معین آن؛ و لیکن در امراض روحیه امر خیلی دقیق است، زیرا که طبیعت بر نفس از اول امر چیره شده و وجه ی نفس رو به فساد و منکوس است: ان النفس لامارة بالسوء. (3) از این جهت به مجرد فی الجمله ناپرهیزی امراض بر او غلبه کند و رخنه ها از اطراف بر او باز کند تا صحت را بکلی از بین ببرد.
پس، انسان مایل به صحت نفس و شفیق به حال خود و علاقمند به صحت، پس از تنبه به اینکه راه چاره از خلاصی از عذاب الیم منحصر است به علم کردن به دستور انبیاء و دستورات آنها منحصر است به دو چیز؛ یکی اتیان به مصلحات و مستصحات نفسانیه و دیگر پرهیز از مضرات و مولمات آن، و معلوم است که ضرر محرمات در مفسدات نفسانیه از همه چیز بیشتر است و از این سبب محرم شده اند، و واجبات در مصلات از هر چیز مهمتر است و از این جهت واجب شده اند، و افضل از هر چیز و مقدم بر هر مقصد و مقدمه ی پیشرفت و راه منحصر مقامات و مدارج انسانیه این دو مرحله است که اگر مکسی مواظبت به آنها کند از اهل سعادت و نجات است، و مهمترین این دو تقوای از محرمات است...
و بدان که اوایل امر قدری مطلب سخت و مشکل می نماید، ولی پس از چندی مواظبت زحمت به راحت مبدل می شود و مشقت به استراحت، بلکه به یک لذت روحانی خالصی بدل می شود که اهلش آن لذت را با جمیع لذات مقابل نکنند. و ممکن است ان شاءالله پس از مواظبت شدید و تقوای کامل... لذات فانیه ی نفسانیه را چیزی نشماری، بلکه از آنها متنفر شوی و زخارف دنیا در چشمت زشت و ناهنجار آید؛ و وجدان کنی و بیابی که از هر یک از لذات این عالم در نفس اثری و در قلب لکه ی سودایی حاصل شود که باعث شدت انس و علاقه به این عالم شود، و این خود اسباب اخلاد در ارض گردد و در حین سکرات موت به ذلت و سختی و زحمت و فشار مبدل گردد، چه که عمده سختی سکرات موت و نزع روح و شدت آن در اثر همین لذات و علاقه ی به دنیاست؛ چنانچه پیش از این اشاره به آن شد. و چون انسان وجدان این معنی کرد، لذات این عالم از نظرش به کلی بیفتد و از تمام دنیا و زخارف آن متنفر گردد و گریزان شود.
شرح چهل حدیث؛ ص 206
*******
خدای تبارک و تعالی به طبقات نگاه نمی کند که این طبقه ی بالاست، این نخست وزیر است، این اعلی حضرت همایونی است، این نمی دانم چه است، این سردار است. نزد خدای تبارک و تعالی اینها هیچ مطرح نیست. در اسلام تقوا مطرح است. آنکه تقوا دارد، هر که تقوایش زیادتر است، پیش خدا کرامتش زیادتر است. آن کارمندی که در کارمندی اش تقوا دارد، آن نخست وزیری که در نخست وزیری اش تقوا دارد، تقوای سیاسی دارد، آن وزرایی که تقوا دارند، در کارهایی که می کنند متقی هستند، با خدا هستند، آن رئیس جمهوری که تقوا دارد، الهی است، اینها کریمند. و اگر خدای نخواسته تقوا در کار نباشد، همه از نظر خدا منفی اند. آن روزی که بر ملت تقوا پیدا بشود ملت برومند است، کریم است، پیش خدا «اکرم» است؛ إن أکرمکم عندالله أتقیکم استثنا ندارد. پیغمبر اکرم برای اینکه اتقای ناس بود، اکرم ناس بود. امیرالمؤمنین برای اینکه بعد از رسول الله، اتقی الناس بود، اکرم ناس بود. نسب و سبب، این حرفها توی کار نیست؛ تقوا در کار است. تقوا داشته باشید تا بر همه ی مشکلات غلبه بکنید.
صحیفه امام؛ ج6، ص 314
پی نوشت ها :
1- «روزی که در آتش دوزخ سوزانده شوند و پیشانی و پهلو و پشت آنها را به آن داغ کنند.» (توبه، 35)
2- ما طبیبانیم شاگردان حق                بحر قلزم دید ما را فا نفلق          مثوی معنوی؛ دفتر سوم، بیت 2742
3- «همانا نفس امر به زشتی کند.» (یوسف، 53)
ایمان از دیدگاه امام خمینی (ره)
بدان که «ایمان» غیر از علم به خدا و وحدت، و سایر صفات کمالیه ی ثبوتیه و جلالیه و سلبیه، و علم به ملائکه و رسل و کتب و یوم قیامت است. چه بسا کسی دارای این علم باشد و مؤمن نباشد: شیطان عالم به تمام این مراتب به قدر من و شما هست و کافر است. بلکه ایمان یک عمل قلبی است که تا آن نباشد ایمان نیت. باید کسی که از روی برهان عقلی یا ضرورت ادیان چیزی را علم پیدا کرد، به قلب خود تسلیم آنها شود؛ و عمل قلبی را، که یک نحو تسلیم و خضوعی است و یک طور تقبل و زیر بار رفتن است، انجام دهد تا مؤمن گردد. و کمال ایمان «اطمینان» است. نور ایمان که قوی شد، دنبالش اطمینان در قلب حاصل می شود. و تمام اینها غیر از علم است.ممکن است عقل شما به برهان چیزی را ادارک کند، ولی قلب تسلیم نشده باشد و علم بیفایده گردد. مثلا شما به عقل خود ادراک کردید که مرده نمی تواند به کسی ضرر بزند و تمام مرده های عالم به قدر مگس حس و حرکت ندارند و تمام قوای جسمانی و نفسانی از او مفارقت کرده، ولی چون این مطلب را قلب قبول نکرده و تسلیم عقل نشده شما نمی توانید با مرده شب تاریک به سر برید. ولی اگر قلب تسلیم عقل شد و این حکم را از او قبول کرد، هیچ این کار برای شما اشکالی ندارد. چنانچه بعد از چند مرتبه اقدام قلب تسلیم شده دیگر باکی از مرده نمی کند.
پس... ممکن است اناسن به برهان عقلی اثبات صانع تعالی و توحید او و یوم معاد و دیگر از عقاید حقه نماید، ولی این عقاید را ایمان نگویند و او را مؤمن حساب نکنند؛ و در جمله ی کفار یا منافقین یا مشرکین باشد. منتها امروز چشم دل شما بسته است و بصیرت ملکوتی ندارید، این چشم ملکی ادارک نمی کند؛ وقتی کشف سریره شد و سلطنت حقه ی الهیه بروز کرد و طبیعت خراب شد و حقیقت به پا گردید، ملتفت می شوید مؤمن به خدا نبودید، و این حکم عقل به ایمان مربوط نبود. تا لاإله إلا الله با قلم عقل بر لوح صافی قلب نگاشته نشود، انسان مؤمن به وحدت خدا نیست. و وقتی این کلمه ی طیبه ی الهیه در قلب وارد شد. سلطنت قلب با خود حق تعالی می شود، و دیگر انسان کس دیگر را مؤثر در مملکت حق نمی داند و از کسی دگیر متوقع جاه و جلال نیست و منزلت و شهرت را پیش دیگران طالب نمی شود.
شرح چهل حدیث؛ ص 37
*******
باید انسان در صدد تحصیل ایمان برآید که اگر خدای نخواسته از این عالم – که دار تغیر و تبدل است و هر یک از ملکات و اوصاف و احوال قلبی را می توان در آن تغییر داد – بیرون رویم و از ایمان دست ما تهی باشد، خسارتهای فوق العاده به ما وارد خواهد آمد و در خسران بزرگ واقع خواهیم شد و ندامتهای بی پایان نصیب ما خواهد گردید. و در آن عالم، ممکن نیست هیچ حالی از احوال نفس تغییر کند، یا اگر ایمان در این جا حاصل نشد، آنجا بتوان حاصل نمود.
پس انسان باید در همین عالم، این چند صباح را مغنتم شمارد و این را با هر قیمتی هست، تحصیل کند و دل را با آن آشنا کند. و این در اول سلوک انسانی صورت نگیرد، مگر آن که اولا، نیت را در تحصیل معارف و حقایق ایمانیه خالص کند و قلب را با تکرار و تذکر، به اخلاص و ارادت آشنا کند تا اخلاص در قلب جایگزین شود؛ چه که اگر اخلاص در کار نباشد ناچار دست تصرف ابلیس به کار خواهد بود و با تصرف ابلیس و نفس – قدم خودخواهی و خودبینی است- هیچ معرفتی حاصل نشود؛ بلکه خود علم التوحید بی اخلاص، انسان را از حقیقت توحید و معرفت دور می کند و از ساحت قرب الهی تبعید می نماید.
ملاحظه ی حال ابلیس کن که چون خودخواهی و خودبینی و خودپسندی در او بود، علمش به هیچ وجه عملی نشد و راه سعادت را به او نشان نداد...
پس از آن، از گناهان و مخالفات، توبه ی خالصی کند با شرایط خود،... و چون قلب را از کثافات خالی کرد، مهیای برای ذکر خدا و قرائت کتاب خدا شود...
پس از آن که دل را برای ذکر خدا و قرآن شریف مهیا نمود، آیات توحید و اذکار شریفه ی توحید و تنزیه را با حضور قلب و حال طهارت، تلقین قلب کند؛ به این معنی که قلب را چون طفلی فرض کند که زبان ندارد و می خواهد او را به زبان آورد، چنانچه آن جا یک کلمه را تکرار کند و به دهان طفل گذارد تا او یاد گیرد، همین طور کلمه ی توحید را با طمأنینه و حضور قلب، باید انسان تلقین قلب کند و به دل بخواند تا زبان قلب باز شود. و اگر وقتی چون أواخر شب یا بین الطوعین، بعد از فریضه ی صبح برای این کار اختصاص دهد خیلی بهتر است. پس در آن وقت، با طهارت وجهه ی قرآن و ذکر را متوجه قلب کند، و ایات شریفه ی الهیه که مشتمل بر تذکر و مشتمل بر توحید است به قلب بخواند به طور تلقین و تذکیر.
و اگر آیات شریفه آخر سوره ی حشر را از قول خدای تعالی یا أیها الذین آمنوا اتقوا الله (1) که آیه ی 18 است، تا آخر سوره، که مشتمل بر تذکر و محاسبه نفس و محتوی بر مراتب توحید و اسماء و صفات است، در یک وقت فراغت از نفس از واردات دنیایی، مثل آخر شب یا بین الطلوعین با حضور قلب بخواند و در آنها تفکر کند، امید است – إن شاء الله- نتایج حسنه ببرد...
عزیزا! ممکن است در اول امر، انس با این معانی برای نفس مشکل باشد و شیطان و وساوس نفسانیه نیز به اشکال آن بیفزاید و انسان را از تحصیل این احوال مأیوس کند... و بگوید: این معانی مال بزرگان است و به ما ربطی ندارد؛ بلکه گاهی شود که اگر بتواند انسان را از آن متنفر کند و با هر اسمی شده از آن منصرف کند؛ ولی انسان حق طلب باید استعاذه ی حقیقیه از مکاید آن پلید کند و به وسواس آن اعتنا نکند، و گمان نکند که راه حق و تحصیل آن امری است مشکل...
اکنون این دستور جزئی که ذکر شد، اشکالی ندارد و مخالف هیچ یک از کارها نیست و به جایی ضرری نمی رساند. طالب حق خوب است چندی اقدام کند؛ اگر در صفای قلب و طهارت آن تغییری دید و نورانیت باطن خود را دریافت، بیشتر اقدام کند. معلوم است این امور، تدریجی و با طول زمان انجام گیرد. وچون اهمیت آن فوق العاده است، انسان باید با اهمیت آن را تلقی کند. این از قبیل ضررهای دنیاوی نیست که انسان بگوید: اگر امروز نشد فردا جبران آن را کنم، و اگر جبران نشد نیز مهم نیست، می گذرد! این سعادت و شقاوت ابدی است، آن شقاوتی که پایان ندارد، آن بدبختی که آخر از برای آن نیست.
بیچاره انسان غافل! که در امور زایله ی دنیا- که خود می داند، و هر روز می بیند که اهل آن، آن را می گذارند و می روند و حسرتها را می برند – این قدر اهمیت می دهد، و با کمال جد و جهد در جمع و تحصیل آن می کوشد، و خود را با هر ذلت و زحمت و هر محنت و تعبی رو به رو می کند، و از هیچ عار و ننگی پرهیز نمی کند. ولی برای تحصیل ایمان – که کفیل سعادت ابدی او است – اینقدر سست و افسرده است که با اینهمه مواعظ انبیا و اولیاء و اینهمه کتابهای آسمانی، باز از سستی و سهل انگاری دست نکشیده، و به فکر روزگار مصیبت و ذلت وزحمت خود نیفتاده، موعظتهای قرآنی و وعد ووعید آن – که سنگ خارا را نرم می کند و کوههای عالم را خاشع می کند- در دل سخت این انسان اثر نکند!
آری، خدای تعالی فرماید: لو أنزلنا هذا القرآن علی جبل لرأیته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون. (2)
ای انسان دل سخت! تفکر کن، ببین مرض قلبی تو چیست که دل تو را از سنگ خارا سخت تر کرده و قرآن خدا را، که برای نجات تو از عذابها و ظلمتها آمده، نمی پذیرد؟!
آری، دامهای شیطان که به صورت دنیا و زرد وسرخ آن در نظرت جلوه نموده راه گوش و چشمت را بسته و قلبت را منکوس نموده. اکنون تفکر کن در آیه ی شریفه که فرماید:
و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الإنس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم أعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها أولئک کالأنعام بل هم أضل أولئک هم الغافلون. (3)
ببین علامت کسانی که برای جهنم خلق شده اند و نشانه ی جهنمیان، در تو هست؟
قلبی که از نور تدبر و تفقه و برگرداندن ظاهر دنیا را به باطن آن محروم باشد، با گوشت پاره که دل حیوانی را تشکیل می دهد فرقی ندارد. چشمی که جز صورت این عالم را نبیند و از نظر عبرت و حکمت کور باشد، و گوشی که جز اصوات این عالم را نشنود و از مواعظ الهیه منعزل باشد، و حکم و نصایح را نپذیرد، با چشم و گوش حیوانات ممتاز نیست. آنهایی که این سه خاصیت بزرگ انسانی را ندارند حیواناتی و چارپایانی هستند به صورت انسان، بلکه آنها گمراهترند از حیوان؛ چه که انسان با آن نور فطرت اللهی که با ید قدرت حق – جل جلاله- مخمر شده است، و با آن قرآن و کتابهای آسمانی و ارشاد و هدایت انبیاء – که اختصاص به او دارد- از مرتبه ی حیوانیت حرکتی نکرده و به مقام حیوانی وقوف نموده.
حیوان غایت سیرش همین و صراطش تا منزل حیوانیت است، ولی انسان بیچاره در بین منزل راه گم کرده و به سلوک انسانی نرسیده، و سرمایه ی سعادت خود را از دست داده و به خسارت و ورشکستگی عمر خود را گذرانده، و از طریق و صراط انسانیت گمراه شده. پس این اسنان، اضل از حیوان است.
و نیز انسان اگر از تصرفات رحمانیه و عقلانیه خارج شد و در تحت تصرفات شیطانیه و جهلانیه وارد شد، در اوصاف حیوانی از همه ی حیوانات بالاتر شود. قوه ی غضب و شهوت انسانی عالم را آتش زند، و بنیان جهان را فرو ریزد، و سلسله ی موجودات را به باد فنا دهد و اساس تمدن و تدین را منهدم کند.
گاهی شود که بر اثر غضب یا حب ریاست یک نفر، صدها هزار خانواده بنیان کن شود، و اساس رشته ی یک جمعیت گسسته گردد. هیچ یک از حیوانات، آتش غضبشان به این سو زندگی و تنور شهوتشان به این گرمی نیست.
انسان است که برای غضب و شهوتش پایان نیست و حرص و طمعش را هیچ چیز فرو ننشاند.
انسان است که با اغلوطه و شیطنت و مکر و خدعه، خانمانهایی را به قبرستان نیستی فرستد و عائله هایی را به باد هلاکت دهد.
عالم به همه ی آسمان و زمینش، اگر طعمه ی این جانور شود، آتش حرص و طمعش فرو نشیند، و اگر در آنها نادرا صاحب حس مآل اندیشی و حرص جمع آوری پیدا شود، حس محدودی و حرص ضعیفی است. مورچگان که در بهار و تابستان به جمع آوری مشغولند، زمستان راه ارتزاق آنها را بسته، و در آن ایام، جمع آورده ی خود را مصرف می کنند. و اگر زمستان می توانستند چون بهار از خانه و لانه بیرون آیند، و ارتزاق کنند، شاید به جمع آوری اشتغال پیدا نمی کردند.
انسان است که جمع آوری او معلوم نیست روی چه اساس و پایه است. اگر جمعش برای خرج بود و تحصیلش برای اعاشه بود، چرا پس از تأمین نیز دنبالش بیشتر می رود و پس از جمع، حرصش افزون می شود؟! پس انسان سر خود را از حیوانات اضل و از بهائم پست تر است؛ آنها مقصد داشتند این بیچاره مقصد ندارد. آری، مقصد دارد ولی مقصد را گم کرده. کعبه ی مقصود حق است و انسان حق طلب است، و این طلب الهی را – که از نور فطرت الله است- غایتی جز غایة الغایات نیست، و خود راه را نمی داند و دیوانه وار دنبال مقاصد باطله می چرخد و آتش طلبش خاموش نمی شود: ألا بذکرالله تطمئن القلوب. (4)
شرح حدیث جنود عقل و جهل؛ ص 104
2)تعریف تقوا
نکته تقوا، پرهیز کردن است از گناهان، و اشتیاق بر طاعت، و دور بودن از هر چه حق - تعالی- منع کرده است، و نزدیک شدن به هر چه دعوت کرده است. تقوا در همه چیز نگاه باید داشت، و در دو چیز بیشتر، که این دو چیز اصل تقوا است: یکی لقمه حلال خوردن، و دیگر جامه پاک داشتن.(1)
حکایت یکی از اصحاب پیامبر (ص) را پرسیدند: تقوا چیست؟ گفت: هیچ بر راه خارناک رفته ای؟ گفتا: رفته ام. گفت: چگونه رفته ای؟ گفتا: هر کجا خار آمد قدم ننهادم و آنجا نرفتم. صحابی گفت: اینک تقوا این است که اندر راه دین خار بسیار است، اگر هر کجا خداوند تعالی نهی کرده است، آنجا نروی، تقوا بُوَد.(2)
اهمیت تقوا
حکایت
در مناجات با خدا موسی               !گفت: ایا کردگار و یا مولی
از هر آنچ (3) آفریدی از هر لَون (4)   چیست بهتر ز خُلق ها در کون(5)؟
گفت کز خُلق ها ایا موسی                 نیست بهتر به عالم از تقوا
سر هر طاعتی یقین تقوا است            متّقی شاه جنّه المأوی است (6)
وجوه تقوا
 حدیث امام صادق علیه السلام فرمود: «تقوا بر سه گونه است:
تقوا برای خدا و در راه خدا؛ و آن ترک کارهای حلال است چه رسد به کارهایی که حلال بودن آن مبهم باشد؛ یعنی ممکن است غیر حلال باشد، که این تقوای برگزیده ترین نیکان است.
تقوا از خدا؛ و آن ترک کارهایی است که حلال و غیر حلال بودن آن مبهم است، چه رسد به کارهای حرام، که این تقوای خاص است.
- تقوا از ترس آتش و عذاب؛ و آن ترک حرام است، و این تقوای مردم عام است.
تمثیل وتقوا مثل آبی در نهری جاری است، و مثال این طبقات سه گانه در تقوا مَثَلِ درختانی است از هر رنگ و شکل که در اطراف این نهر روییده اند، و هر درختی از آب این نهر به اندازه قابلیت و طعم و لطافت و وضع خود بهره می برد».(7)
پرهیز از دنیا
حکایت یکی از کارگزاران خلیفه ای بسیار به جمع آوری مال دنیا حریص بود. خلیفه به او نوشت: مانند چهار پا مباش که تنها می چَرَد و به دنبال فربهی خویش است. در حالی که نمی داند که هلاکِ اودر فربهی اوست!(8)
پی نوشت ها :
1ـ مناقب الصّوفیه، صص45و462ـ این برگ های پیر (مَرتَع الصّالحین)، ص1123ـآنچ: آنچه
4ـ لون: رنگ ، نوع 5ـ کَون: هستی، وجود
6ـ جنة المأوی: بهشت که جایگاه نیکوکاران است. خلاصه حدیقه (برگزیده حدیقة الحقیقة)، ص1877ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص141
8ـ گنجینه لطایف (بازنویسی لطایف الطوایف)، صص37و38         منبع:گنجینه ش 81
تعریف ورع (1)
نکته: ورع پرهیزیدن است از ناپسند و از افزون خواهی و دوری کردن از خاطر پریشانی به جهت دنیا. (2)
حقیقت ورع
نکته: حقیقت ورع آن است که هر چه دل نپسندد، دست از آن کوتاه کند، و هر چه مشکوک است خود را از ان بازگیرد.(3)
حکایت: آورده اند که روزی جماعتی از بزرگان در خانه ای مهمان بودند. خواستند که نامه ای نویسند و دوستی را فرا بخوانند و صاحب خانه بیرون رفته بود. نامه ننوشتند و گفتند: شاید که صاحب خانه مرده باشد و این دوات و کاغذ وارث را باشد، و روا نباشد ما را از این دوات و کاغذ چیزی نبشتن .(4)
حکایت حاتم اَصم را پرسیدند که هیچ کس تو را به سخنی خاموش کرده است ؟ گفت: بلی عیالم مرا خاموش کرده است، آن گاه که او را گفتم: به حج خواهم رفت، نفقه چند خواهی تا کنار بگذارم؟ گفت:چندان که زندگانی من است بگذار. گفتم: زندگانی تو به من نیست. گفتا: روزی هم به تو نیست! چون برفتم زنان او را پرسیدند که حاتم تو را نفقه چه داد تا بازگشتن؟ گفت: من حاتم را روزی خواره دانم نه روزی دهنده، و روزی ده من و او خدای - عزّ و جلّ - است
(5)
اصول ورع
نکته: اصل ورع، پیوسته حساب کشیدن از نفس، راستگویی در سخن، صفا در معاملات، بیرون رفتن از هر شبه ای، پرهیز از هر چیزی که در مورد آن شکی هست، دوری از امر بی فایده، نگشودن در هایی که راه بستن آنها دانسته نیست، مجالست نکردن با کم خردان، همنشینی نکردن با کسی که دین خود را خوار و خفیف می دارد، مخالفت نکردن با عملی که نه قلب آن را تحمّل می کند و نه از کسی می شود فهمید، و قطع رابطه با کسانی است که رابطه خود را با خداوند بلند مرتبه قطع کرده اند.(6)
نکته: انسان پرهیزکار به سه اصل محتاج است.
1. چشم پوشیدن از خطاهای مردم؛
2. نپرداختن به عیوب مردم؛
3. یکی بودن ستایش و بدگویی مردم نزد او ؛(7)
دوام ورع
نکته: حقیقت ورع، احتیاط است از مشتبهات، (8) و قناعت اس به اندکی از حلال، ودوربودن از همه آفات، و ترک شهوت رانی. و پایداری ورع به احتیاط و قناعت است. (9)
پی نوشت ها :

1ـ وَرَع: پرهیز کاری
2صد میدان، ص263ـ رسالة القدس، ص344ـ شرح التعرّف، ج3، ص1107
 گزیده در اخلاق و تصوف، ص115
6ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، صص89و907ـ همان، ص89
8ـ مشتبه: آنچه حلال یا حرام بودن آن قطعیت ندارد. 9ـ صوفی نامه، ص93 منبع:گنجینه ش 81
3)تقوا؛ سرآمد اخلاقنویسندگان:سید محمد صادق حسینی سرشت(1)امیر اشرافی(2)
درآمدی برشناخت مفاهیم اخلاقی از دیدگاه قرآن و سنت
چکیده
تقوا،ورع و پرهیزاز حرام های خدا و اجتناب از ارتکاب معاصی است. در آیات قرآن تقوا به معنای محافظت خود از چیزهای است که باعث ضررو زیان است. تقوا در پی عمل به دستورات خدا و عبادت(بندگی) او ایجاد می شود، و امری مشکک (ذومراتب) است. تقوا؛ سرآمد فضائل اخلاقی، وصیت خداواهل بیت (ع) بالاترین کرامت، بهترین پوشش، محکم ترین عزت ،والاترین فضیلت و بهترین توشه برای آخرت است. در آیات قرآن متعلق تقوا، خداوند،آتش جهنم و بیت المال مسلمین است . مخاطب تقوا گاه عام و گاه خاص است . تقوا در زبان قرآن وسنت با مفاهیم: ایمان، سکته، اطاعت و ورع مرادف است.برخی از مفاهیم مقابل تقوا درزبان قرآن و سنت عبارتند از :فجور،غوایت و طغیان. ثمره این جستار، مفهوم شناسی علمی و روشمند تقوا است.
مقدمه
شناخت مفاهیم اخلاقی قرآن باید مبتنی بر مقدمات علمی باشد، زیرا، متن پژوهی براساس شناخت مفاهیم صورت می گیرد. اگر واژگان و مفاهیم کلیدی یک متن به درستی معنا نگردد، دستیابی به مفهوم و پیام متن میسر نخواهد شد. از دیگر سو قرآن کریم و روایت ائمه ی طاهرین (ع) به زبان عربی است ، اولین گام برای پژوهش های قرآنی و روایی، ارتباطی بس تنگاتنگ با تفسیر قرآن ، فقه الحدیث واستنباط مفاهیم ژرف و بالا بلند دینی دارد، واز آنجا که در قرآن و روایی در این باره راهگشاست. نگارنده سعی دارد در نوشتار حاضر، گامی هر چند کوچک ولی نو درحد توان خود بردارد، وبه سؤالات زیر پاسخ دهد:
1-مفهوم تقوا از دیدگاه قرآن و سنت چیست؟
2-مفاهیم مرتبط با تقوا- مرادف و مقابل- از دیدگاه قرآن وسنت کدامند؟
تقوا
معنای لغوی تقوا(3)
«تقوا» از ریشه «وق ی» است و «به اصطلاح علمای علم صرف، لفیف مفروق است. تقوا به معنای ورع و پرهیز از حرام های خدا و اجتناب از ارتکاب معاصی است که آدمی را به عذاب خدا می کشاند»(4).
خلیل بن احمد فراهیدی،لغت شناس بزرگ، تقوا را در اصل از «وقوی» دانسته است که «واو»آن به «تاء»بدل گشته است. (5) تقوا به معنای حفظ و نگاهداشتن از ضرر،پوشاندن از خطر و آسیب معنا شده است.(6)همچنین به معنای «ترسیدن از عقاب و دوری گزیدن از امر ناخوشایندو ناپسند نیز در کلام عرب به کار گرفته شده است. ودر قالب مصدری«وقیا»و «وقیا» به معنای اصلاح استعمال شده است » . (7) «متقی» اسم فاعل از ریشه «وقی» در باب افتعال است که «واو» به «تاء» قلب گشته است . «متقین» (8) از این ریشه جمع سالم از اسم فاعل«متقی»است و «ین » درآن علامت جمع مذکر است. از دیدگاه راغب اصفهانی(م 502هــ .ق) در آیات زیر تقوا و وقایه به معنای نگاهداری از چیزی است که ضررو زیان دهنده می باشد.
( فوقاهم الله شرذلک الیوم و لفاهم نضره و سروراً) (9)
(وما لهم من الله من واق )(10).
(مالک من الله من ولی ولا واق)(11).
( یا ایها الذین امنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا)(12).
وی در بیان معنای تحقیقی تقوا آن را پناه دادن، حمایت و حصار کردن نفس از آن چه می ترسد دانسته است . در اصطلاح متشرعان، تقوا باز داشتن نفس از آنچه موجب گناهاست ،می باشد . این جزبا ترک مناهی و حتی برخی از اعمال مباح صورت نمی پذیرد.(13) در کلام امیرمؤمنان حضرت علی(ع) نیز «وقایه» به معنای محفوظ داشتن و حفظ کردن آمده است :
«اذا هبت امرا فقع فیه فان شده توقیه اعظم مما تخاف منه » (14) «توقوا البرد فی اوله» (15)که در اینجا «توقی» همان حذر کردن است . (16) در این کلام نیز«تقوا» به معنای پرهیزکردن به کار رفته است : «اتقوا ظنون المؤمنین فان الله تعالی جعل الحق علی السنتهم(17)
در قرآن کریم نیز این ماده گاه به معنای دفع کردن بلا و شر به کار رفته است :
(افمن یتقی بوجهه سوء العذاب یوم القیامه و قیل للظالمین ذوقوا ما کنتم تکسبون)(18) گاه نیز در آیات قرآن کریم به معنای حمایت کردن ترجمه شده است ؛ نظیر آیه :
( فوقاه الله سیئات ما مکروا و حاق بال فرعون سوء العذاب)(19).و(اولم یسیروا فی الارض فینظروا کیف کان عاقبه الذین کانوا من قبلهم کانوا هم اشد منهم قوه و آثارا فی الارض فاخذهم الله بذنوبهم و ما کان لهم من الله من واق)(20) گاه نیز به معنای اصطلاحی «تقیه »( 21) به کار رفته است: «(لا یتخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین ومن یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء الا ان تتقوا منهم تقاه و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر)(22).
در روایت های حضرات معصومین(ع) نیز این ماده به معنای نگاهدارنده به کار رفته است : «... واملا قلوبنا من کنوز التوکل و التقوی الواقیه من البلوی برحمتک یا ارحم الراحمین».(23).دربسیاری از روایات نیز
به معنای لگام،ریسمان محکم و نفوذ ناپذیر به کار رفته است ؛ سپهسالارسخن مولای متقیان حضرت علی(ع) در عبارتی چنین فرموده اند:
«رحم الله امرا ... رم نفسه من التقوی بزمام ..»(24) اوصیکم عبادلله بتقوی الله فانها الزمام و القوام فتمسکوا بوثائقها ، و اعتصموا بحقائقها و تول بکم الی اکنان الدعه و اوطان السعه ومعاقل الحرز و منازل العز فی یوم تشخص فیه الابصر تظلم له الاقطار و تعطل فیه صروم العشار...»(25)
«فاعتصموا بتقوی الله فان لها حبلاً وثیقاً عروته و معقلاً منیعاً ذروته ...(26)
گاه نیز در روایات اسلامی وارده از ائمه معصومین(ع) به معنای ترس آمده است: ایها الناس اتقوا الله فما خلق امرو عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو....»(27).
کوتاه سخن این که تقوا به معنای نگاهداری و حفظ شی و جلوگیری از ضررو آسیب و زیان به آن است و به معنای پروا، پرهیز، ترس، حمایت، محافظت، افسار و زمام به کاررفته است.
معنای اصطلاحی تقوا
پس از بیان معنای لغوی تقوا،روشن ساختن معنای این واژه در فرهنگ قرآن و سنت و کلام متشرعین، ضرورتی دو چندان می نماید.سپهسالار سخن،حضرت علی(ع) تقوا را عمل با اعضا و جوارح دانسته اند:
«الاسلام علانیه؛ باللسان و الایمان سر بالقلب و التقوی عمل بالجوارح کیف تکون مسلما و لا یسلم الناس منک و کیف تکون مومنا و لا تامنک الناس و کیف تکون تقیا و الناس یتقون من شرک و اذاک »(28).
ابوهلال عسکری(م 359هـــ . ق )(29) لغت شناس سترگ ، هنگام سخن درباره تفاوت میان «تقوا» و «تقی» چنین اظهار نظر کرده است :
«تقوا خصلتی از اطاعت و بندگی است که به سبب آن آدمی از عقاب ایمن و مصون می ماندو «تقی » صفتی است که تنها شایسته کسانی است که ثواب کارند. » (30).
ابن فهد حلی(م 841هــ . ق) چنین آورده است.
«بدان که تقوا بر دو قسم است .یک قسم آن جنبه اکتسابی و قسم دیگر جنبه پروایی دارد. باید اطاعت و بندگی خدا را کسب کرد واز نواهی دوری گزید. جنبه پروایی برای بنده بسیار سازنده تر و مفیدتر و مهم تر از جنبه اکتسابی است؛ چه، با دوری گزیدن از محارم، اطاعت و بندگی نیز ثمربخش است و آن را رشد می دهد، اگر چه اندک باشد؛ ولی جنبه ی اکتسابی بدون جنبه ی پروایی سودی نمی دهد.» (31) .
درواقع همه این موارد به جنبه ی پروایی بازگشت دارد.
علامه مجلسی( م 1111هــ. ق )، صاحب دائره المعارف بزرگ شیعه- بحارالانوار الجامعه لدرراخبارالائمه (ع) در ذیل آیات و روایت مربوط به تقوا چنین آمده است:
«تقوا از وقایه گرفته شده و در لغت، به معنای نهایت خویشتن داری ودرعرف، بازداشتن نفس از آن چیزی است که در آخرت برای انسان زیان دارد و محصور کردن آن به چیزهایی است که برای او مفید است . تقوا دارای سه مرتبه است ، اول : نگه داشتن نفس از عذاب جاویدان توسط تصحیح عقاید دینی است . دوم : پرهیز از ترک یا انجام هر چیزی که گناه محسوب می شود که متعارف متشرعان است . سوم :
بازداری نفس ازهر آن چیزی است که قلب را از یاد حق باز می دارد و این درجه ی خواص بلکه فراتر ازآن ، مرتبه خاص الخواص است .»(32)
ایشان در عبارتی دیگر به تعریف علم تقوا پرداخته است :
«علم تقوا، همان علم به اوامر و نواهی و تکالیفی است که انسان مؤمن بدان وسیله، از عذاب خدامصون می ماند.»(33).
علامه طباطبایی ، بزرگ مفسر تشیع و بلکه جهان اسلام در قرن معاصر، معتقد است :
«تقوا یا خود فعل است ویا صفتی است که از فعل حاصل می شود .» (34)«تقوی وصف جمیلی است که هر انسانی از این که آن را از خود نفی کند کراهت دارد وبر هرکس گران است که به نداشتن آن اعتراف بورزد و چون باید با تقوا باشی، پس همان تقوایت باید تورا از سوء قصد و متعرض شدنت به من باز دارد.(35) و «متقی کسی است که یک بار از خود تقوا نشان دهد، همچنان که کسی را که یک نوبت زده باشد؛ می گویند«ضارب » وچون شرط صادق بودن وصف ، این نیست که همه انواع تقوا را انجام داده باشد، بلکه همین که ماهیت تقوا را انجام داده باشد، وصف متقی براو صادق خواهد بود، ولذا گفته اند که لفظ امر، دلالت بر وجوب بیش از یک بار مأمور به ندارد. بنابراین ظاهر آیه (36) اقتضاء دارد که [جناب عیون] نصیب هرکسی که یک گناه پرهیز کرده باشد، بشود .چیزی که هست امت اسلام همه متفقند بر این که در خصوص گناه کفر استمرار وصف،بهشتی بودن است... واگر بگویی در اوصافی که شمردی قرینه و شاهدی هست که آن اوصاف را به مرتکب در یک بار ودوبار صادق نمی داند، از قبیل آیات شفاعت و توبه و امثال آن، در جواب می گوییم در وصف متقین هم قرینه داریم که مراد از آن ، کسانی هستند که همیشه تقوی داشته باشند نه آنانی که هم گناهان را مرتکب شده، هم واجبات را ترک می کنند ودر همه عمر از یک گناه پرهیز می نمایند وآن قرینه عبارتست از آیاتی که وعده آتش بر مرتکب گناهان می دهد،مانند آیات زنا و قتل نفس بدون حق و ربا و خوردن مال یتیم و نظایر آن.»(37).
ایشان در تفسیرآیه (ذلک ومن یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب)(38) چنین قلم فرسایی نموده اند:
«اضافه تقوا به قلوب اشاره است به این که حقیقت تقوا و احتراز و اجتناب از عضب خدای تعالی و تورع از محارم او ، امری است معنوی که قائم است به دلها ومنظور از قلب، دل و نفوس است . پس تقوا قائم به اعمال، که عبارت است از حرکات وسکنات بدنی- نیست ، چون حرکات و سکنات دراطاعت و معصیت مشترک است ؛ مثلا دست زدن ولمس کردن بدن جنس مخالف در نکاح و زنا و همچنین بی جان کردن در جنایت ودر قصاص و نیز نماز برای خداو برای ریا و امثال اینها از نظر اسکلت ظاهری یکی است ، پس اگر یکی حلال و دیگری حرام، یکی زشت و دیگری معروف است ، به خاطر همان امر معنوی درونی و تقوای قلبی است، نه خود عمل و نه عناوینی که از افعال انتزاع می شود، مانند احسان واطاعت وامثال آن».(39).
از این کلام علامه، می توان دریافت که تقوا امری قلبی است روایت زیر مؤید آن است:«درتفسیر عیاشی از نشیط بن ناصح بجلی روایت کرده که گفت:
خدمت حضرت صادق(ع) عرض کردم: آیا برادران یوسف (ع) پیامبر بودند؟ فرمودند: پیامبرکه نبودند هیچ، حتی از نیکان هم نبودند.از مردم باتقوا هم نبودند، چگونه با تقوا بوده اند و حال آن که به پدر خود گفتند:( انک لفی ضلالک القدیم)(40)».(41)
امام خمینی(قدس سره)، در این باره چنین نگاشته اند:
«بدان که «تقوی» از «وقایه» به معنی «نگاهداری» است و در عرف ولسان اخبار،عبارت است از حفظ نفس از مخالفت اوامر ونواهی حق و متابعت رضای او و کثیراً استعمال شود ودرحفظ بلیغ و نگاهداری کامل نفس از وقوع در محظورات به ترک مشتبهات:«ومن اخذ بالشبهات ارتکب المحرمات و هلک من حیث لایعلم»(42) «فمن رعی حول الحمی یوشک ان یقع فیه»(43)»(44).
ایشان در جایی دیگرچنین نگاشته اند:
«بدان ای عزیز که چنانچه از برای این بدن صحت و مرضی است وعلاج و معالجی،برای نفس انسانی و روح آدمیزاد نیز صحت و مرض و سقم و سلامتی و علاج و معالجی است. صحت و سلامت آن عبارت است از اعتدال در طریق انسانیت؛و مرض وسقم آن اعوجاج از طریق و انحراف از جاده انسانیت است . واهمیت امراض نفسانیه هزاران
درجه بیشترازامراض جسمانیه است، زیرا که غایت این امراض منتهی می نماید انسان را به حلول موت و همین که مرگ آمد و توجه نفس از بدن سلب شد، تمام امراض جسمانیه وخلل های مادیه از او مرتفع می شود. وهیچیک ازآلام و اسقام بدنیه برای او باقی نماند ولیکن اگر خدای نخواسته دارای امراض روحیه و اسقام نفسیه باشد، اول سلب توجه نفس از بدن و حصول توجه به ملکوت خویش، اول پیدایش امراض و اسقام آن است. » (45) «تقوا نفوس را صاف و پاک کند از کدورات و آلایش،والبته اگر صفحه نفوس از حجب معاصی و کدورات آنها صافی باشد، اعمال حسنه در آن مؤثرتر و اصابه به غرض بهترنماید، وسر بزرگ عبادات، که ارتیاض طبیعت و قهر ملکوت برملک و نفوذ اراده ی فاعله نفس است ، بهتر انجام گیرد. پس، خشیت از حق را که مؤثر تام در تقوای نفوس است، یکی از عوامل بزرگ اصلاح نفوس و دخیل در اصابه اعمال و حسن و کمال آنها باید شمرد؛ زیرا که تقوا علاوه بر آن که خود یکی از مصلحات نفس است، مؤثر درتأثیر اعمال قلبیه وقالیبه ی انسان و موجب قبولی آنها نیز هست ، چنانچه خدای تعالی می فرماید:( انما یتقبل الله من المتقین)(46)(47).ایشان از این مرحله به تقوای عام نام می برند و براین عقیده اند که تقوا امری ذومراتب و مشکک است .
جان کلام این که تقوا، صفت یا فعلی درونی است که انسان را از ارتکاب معاصی باز می دارد وبه انجام واجبات ترغیب می نماید.
جایگاه تقوا
طبق متون اسلامی جایگاه تقوا،قلب آدمی است. روایت زیر بیانگر این مطلب است:
روایت اول: قال ابو عبدالله (ع) یا علی بن عبدالعزیزلا یغرنک بکاؤهم فان التقوی فی القلب»(48).
روایت دوم:عن انس قال: کان رسول الله:(ص) یقول: «الاسلام علانیه و الایمان فی القلب» قال: ثم یشیر بیده الی صدره ثلاث مرات، قال : ثم یقول هیهنا، التقوی هیهنا»(49).
نکته ی دیگر که در قرآن و روایات بدان تصریح شده است این است که تقوا از مقوله ی الهام است و الهام بارقه ای ربانی از جانب باری تعالی است که به قلب وارد می آید. خداوند درباره ی نفس انسان چنین فرموده است : ( فالهمها فجورها و تقواها )(50).
بر همین پایه است که امام سجاد(ع) در صحیفه ی سجادیه، زبورآل محمد(ص) از خداوند چنین درخواست نموده اند:
«...اللهم و انطقنی بالهدی، و الهمنی التقوی ، و وفقنی للتی هی ازکی و استعملنی بما هو ارضی.»(51).
پی نوشت ها :
9. «پس خدا[هم]آنان را از آسیب آن روز نگاه داشت....» [الانسان/11]
10.«... وبرای ایشان دربرابر خدا هیچ نگاهدارنده ای نیست .»[الرعد/34].
11. «...در برابر خدا هیچ دوست و حمایتگری نخواهی داشت.»[الرعد/37].
12. «... خودتان و کسانتان را از آتشی...حفظ کنید...» [التحریم/6]
13. راغب اصفهانی، حسین بن محمد،المفردات فی غریب القرآن، صص 531-530.
14. «چون از کاری ترسیدی، آن را انجام ده، چون شدت خوف آن بزرگ تر از خود آن است . » [سید رضی، ابوالحسن بن محمد، نهج البلاغه، حکمت175].
15. «از آغاز سرما برحذر باشید. [همان، حکمت128].
16. قرشی، سید علی اکبر، مفردات نهج البلاغه، ج2،صص 559-558.
17. «از گمان مؤمنان بپرهیزید که خدا حق را بر زبان آنان قرار داده است.»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکتر علی شیروانی، حکمت309].
18.[الزمر/24].
19. «پس خداوند اورا از عواقب سوءآنچه مکر می کردند حمایت فرمود و فرعونیان را عذاب سخت فروگرفت.»[غافر/45].
20. «آیا در زمین نگردیده اند تا ببینند فرجام کسانی که پیش از آن ها [ زیسته ]اند چگونه بوده است؟ آن ها از ایشان نیرومند تر[بوده ]وآثار [پایدارتری]درروی زمین [ از خود باقی گذاشتند]، با این همه، خدا آنان را به کیفر گناهانشان گرفتار کردو دربرابر خدا حمایتگری نداشتند. » [غافر/21]
21. به معنای مخفی نگاه داشتن عقیده و ایمان به منظور حفظ جان در برابر دشمنان دین است.
22. «مومنان نباید کافران را - به جان مومنان- به دوستی بگیرند؛ وهرکه چنین کند، در هیچ چیز[او را ]از [دوستی ]خدا[بهره ای ]نیست ، مگر این که ازآنان به نوعی تقیه کنید .خداوند، شما را از [عقوبت] خود می ترساند، وبازگشت [همه]به سوی خداست.»[آل عمران/28].
23. «...قلب های ما را از گنج های توکل سرشار گردان و تقوا که از بلاها ما را حفظ گرداند، به رحمت بی منتهایت ای بخشنده ترین بخشندگان.» [ابن طاووس ، علی بن موسی بن جعفر، الامان،ص142].
24. «خداوند رحمت کناد آن که رابا لگام تقوا، نفس خویش را مهار کند..» [ الحرانی،ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، ص208].
25. «بندگان خدا، شما را به تقوای الهی سفارش می کنم، که تقوا مهاری است [که شما را به راه سعادت در می آورد]، و[درراه بندگی]استوارتان می دارد. پس به رشته های استوار آن دست یازید و به حقیقت های آن چنگ زنید، تا شما را به مکان های راحت و اقامت گاه های فراخ و گسترده ؛ و پناهگاه های محفوظ ، و منزلگاه های عزت برساند، «در آن روز که چشم ها خیره ماند.» وهمه جارا تاریکی فرا گیرد، ورمه های شتران آبستن بی صاحب بمانند. ...» [ سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه دکتر علی شیروان، خطبه ی 195].
26. «پس [ای مردم !] به ریسمان تقوا چنگ زنید که این ریسمان دستگیره اش محکم است، واین پناهگاه دیوارهایش بلند و نفوذ ناپذیر است. » [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه دکتر علی شیروانی خطبه ی 190].
27. «ای مردم از خدای بترسیدکه هیچ کس بیهوده آفریده نشده است تابه بازی سرگرم گرددو سرخود رها نگردیده است تابیجا وخود سرانه کار کند.» [همان، حکمت370].
28. «اسلام با زبان، آشکار و هویدا می گردد و ایمان، رازی در قلب و تقوا، در عمل با اعضا و جوارحد است. آدمی چگونه می تواند مسلمان باشد ولی مردم از او در آسایش نباشند ومومن باشدومردم از او ایمن نباشند وبا تقوا باشد ومردم از شر و آزار او خود رانگاه دارند.»[دیلمی، ابی محمد حسن بن محمد؛ارشاد القلوب،ج1،ص70].
29. «احتمال قوی در این سال است ولی در حقیقت تراجم نگاران سال مشخصی را ذکر نکرده اند.»
30. عسکری، ابوهلال ، الفروق اللغویه، ص 137.
31.حلی، ابن فهد، عده الداعی و نجاح الساعی، ج1،ص312.
32.مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی ، بحارالانوار الجامعه لدرراخبار الائمه، ج67، ص136،و نیز ر. ک : ج74،ص293.
33. همان، ج2،ص32.
34. طباطبایی ، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه: سیدمحمد باقر موسوی همدانی، ج1،ص443.
35. همان، ج14،ص53.
36. [الحجر/39].
37.طباطبایی، سیدمحمد حسین، پیشین،ج12،صص254-253.
38.الحج/32:ترجمه:«در این است ( مناسک حج)!وهر کس شعائرالهی را بزرگ دارد،این کار نشانه ی تقوای دل هاست».
39. طباطبایی، سید محم حسین، پیشین، ج14،ص528.
40. یوسف/95. ترجمه:«تودرهمان گمراهی سابقت هستی.»
41. طباطبائی، سید محمد حسین،المیزان فی تفسیرالقرآن، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج11،ص344.
42. «وکسی که برشبهه ها کار کند در حرام ها افتد وازراهی که نمی داند هلاک شود.» [ر ک : کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی،ج1،صص68-66،حدیث10].درکافی به جای «وقع فی»«ارتکب المحرمات» است .
43. «کسی که اطراف قرقگاه چرا کند، زود است که در آن وارد شود. [ر. ک :حرعاملی، محمد بن الحسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، ج18،ص122،کتاب القضاءابواب صفات قاضی،باب12، حدیث39،در وسایل الشیعه «او شک » به جای «یوشک » است.
44. موسوی خمینی، سید روح الله ، شرح چهل حدیث(اربعین حدیث) ص206.
45.همان،ص207.
46. «... خداوند از پرهیزگاران قبول می کند و بس.»المائده /27.
47.موسوی خمینی ،سید روح الله ،پیشین ،ص325.106.
48.«پدرم که رحمت و درود خدا بر او باد ازسعد بن عبدالله بن علی بن عبدالعزیز و ایشان از امام صادق(ع) نقل کردند که ایشان فرمودند: ای علی بن عبدالعزیز، گریه ایشان، تورا فریب ندهد، چه چایگاه تقوا در قلب است . » [ صدوق،ابوجعفرمحمد بن علی بن الحسین، صفات الشیعه، ص 27].
49. «انس می گوید: پیغمبر اکرم(ص) فرمودند: اسلام آشکاراست و ایمان در قلب است. انس گفت: پیغمبر(ص) با دستش به سینه اش سه بار اشاره کرده، سپس فرمودند: تقوا اینجاست، تقوی اینجاست.» [ابن حنبل، احمد ، مسند الامام احمد بن حنبل ، ج3، ص 134].
50. «سپس پلید کاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد.»[الشمس/8].
51.«... بارالها![زبان]مرا به هدایت به سخن آر و پرهیزگاری رابه من الهام کن وبه آنچه به رشد نزدیک تر است موفق گردان وبه آنچه مورد پسند تواست به کار گمار.[الامام زین العابدین، علی بن الحسین،الصحیفه السجادیه، ص98، دعای بیستم].
 
مراتب تقوا
تقوا مفهومی مشکک و ذومراتب است . امام خمینی (ره ) چنین می فرمایند:
«وبباید دانست که «تقوا » اگر چه از مدارج کمال و مقامات نیست، ولی بی آن نیز حصول مقامی امکان ندارد؛ زیرا که مادامی که نفس ملوث به لوث محرمات است، داخل در باب انسانیت و سالک طریق آن نیست؛ و مادامی که تابع مشتهیات و لذایذ نفسانیه است و حلاوت لذایذ در کام اوست، اول مقام کمالات انسانیه برای او رخ ندهد؛ وتا حب و علاقه به دنیا در قلب او باقی است، به مقام متوسطین و زاهدین نرسد، وتا حب نفس در کامن ذات اوست، به مقام مخلصین ومحبین نایل نگردد وتا کثرات ملک و ملکوت در قلب او ظاهر است، به مقام مجذوبین نرسد؛ وتا کثرات اسماء در باطن ذات او متجلی است، به فنای کلی نایل نگردد، وتا قلب التفات به مقامات دارد، به مقام کمال فنا نرسد؛ وتا تلوین در کار است، به مقام تمکین نرسد وذات به مقام اسم ذاتی در سر او تجلی ازلی و ابدی نکند.پس تقوای عامه از محرمات است و خاصه از مشتهیات و زاهدان از علاقه به دنیا و مخلصان از حب نفس و مجذوبان از ظهور کثرات افعالی و فانیان ازکثرات اسمائی و واصلان از توجه به فنا و متمکنان از تلوینات( فاستقم کما امرت)(1)»(2).
در روایتی از امام رضا(ع) که به طرق مختلف و نیز با عبارات تقریباً متفاوت وارد شده است ؛ مراتب تقوا این چنین بیان شده است :
«عن ابی الحسن (ع) قال سمعته یقول: الیمان فوق الاسلام بدرجه و التقوی فوق الایمان بدرجه و الیقین فوق التقوی بدرجه و ما قسم فی الناس شیء اقل من الیقین (3).
در تفسیرنمونه، کلامی نزدیک به این مضامین آمده است:
«در این که منظور از تقوا چیست ؟ در میان مفسران سخن بسیاراست اما شک نیست که حق تقوی، آخرین و عالیترین درجه پرهیزگاری است که پرهیز از هرگونه گناه و عصیان و تعدی و انحراف را شامل می گردد.:»(4).
در این عبارت، مرتبه بالاتر تقوا؛ یعنی یقین ذکر نشده است.
مرحوم علامه طباطبایی حالات روانی و رشد انسان، از مراحل فطری تا کمالات معنوی را ذیل آیه 11 سوره شعرا چنین مرقوم فرموده اند:
«... واین[ حرکت انبیای عظام] را اگر بخواهیم تشبیه کنیم؛ نظیر فطرتی است که خداوند در چند مرحله به آدم ارزانی می دارد،یک مرحله ضعیف آن ،همان سلامت فطری است که در حال کودکی به آدمی می دهد و مرحله بالاتر آن را در حال بزرگی که آدمی به خانه عقل می نشیند ارزانی می کند که نامش را اعتدال در تعقل و جودت در تدبیر(5) می گذاریم و مرحله قوی تر آن را بعد از ممارست در اکتساب فضائل می دهد؛ زیرا در مرحله دوم؛آدمی را وادار به کسب فضائل می کند وچون این کسب فضائل تکرار شد، حالتی درآدمی پدید می آید به نام ملکه تقوی واین سه حالت در حقیقت یک چیز و یک سنخ است، که به تدریج ودرحالی دیگر نمو می کند.»(6).
نکته ی مهمی که باید مد نظر گرفت این است که هر کس باید تا حد توان خود،تقوا مداری و پروا پیشگی را سر لوحه قرار دهدو سعی کند که نمی از یم این فضیلت را بچشد:( فاتقوا الله ما استطعتم و اسمعوا و اطیعوا وانفقوا خیرا لانفسکم و من یوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون)(7) آیه ای دیگر نیز عبارت است از: (یا ایها الذین امنوا اتقوا الله حق تقاته ولا تموتن الا و انتم مسلمون)(8) طریحی درباره عبارت(تقوا الله حق تقاته) سه وجه را بیان کرده است :
«اول: خداوند اطاعت شود و سرپیچی نشود و سپاسگزاری شود و ناسپاسی نشود ویاد شود و فراموش نگردد. این مضمون سخن امام صادق (ع) است و بهترین دیدگاه محسوب می گردد.
دوم: بازداشتن از تمامی گناهان است که دیدگاه ابوعلی جبائی است .
سوم: جهاد درراه خدا به گونه ای که سرزنش هیچ سرزنش کننده ای او را سست کند وبرای برپایی عدالت در حال ترس و امنیت به پا خیزد که دیدگاه مجاهداست . » (9).
برپایه ی دیدگاه علامه طباطبایی « اسلام و تقوا[ در این آیه ] یکی ویا به منزله یک چیز دانسته شده است . » (10).
تقوا؛وصیت خداواهل بیت:
خداوند تبارک و تعالی تمامی اهل کتاب و مسلمانان را به تقوا و پروا پیشگی ، وصیت وسفارش نموده است: ( ولقد وصینا الذین اوتوا الکتاب من قبلکم و ایاکم ان اتقوا الله»(11).
در روایتی از امام صادق (ع) چنین آمده است:
«... پروردگار عالم، تمام آنچه را که سفارش کنندگان از اولین تا آخرین به یکدیگر می کنند را در یک ویژگی و خصلت جمع کرده است و آن تقوا است ...[ که در آیه بالا ذکر شد] ودر آن تمام عبادات نیک و شایسته جمع است و هرکه به درجات والا رسیده به وسیله تقوا بوده است و هر که زندگی پاک داشته، به وسیله تقوا و ارتباط دایم با خدا بوده است. خداوند تبارک و تعالی فرموده است : ( ان المتقین فی جنات و نهر فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر)(12)»(13) طبق آثار واصله از ائمه ی اطهار(ع) بر تقوا بسیار تاکید شده است . رسول خدا(ص) چنین فرمودند:«... معاشرالناس التقوی التقوی...»(14).
وصیت و سفارش دائمی اهل بیت، دعوت به تقوا و پروا مداری است . چنان که در زیارت جامعه ی کبیره که توسط امام هادی(ع) در معرفی اهل بیت بیان شده است ؛ چنین ایراد شده است : « ... ووصیتک التقوی...»(15).
در روایتی دیگر از ائمه طاهرین(ع) بزرگترین پشتوانه ی آدمیان تقوا برشمرده شده است :
«... واعلم ان الخلائق لم یوکلوا بشیء اعظم من التقوی فانه وصیتنا اهل اللبیت..» (16).
از سفارش های دامی مولای متقیان حضرت علی(ع) تقوا است. ایشان در سفارش به فرزندان، کارگزاران و عموم مردم،آنان را دعوت به تقوا می نمودند:«...اوصیکم عباد الله بتقوی الله الذی.....»(17).
حضرت علی(ع) دعوت به تقوا را بهترین وصیت و سفارش دانسته اند:
«... اوصیکم عبادالله بتقوی فانها خیر ما تواصی العباد به و خیرعواقب الامور عندالله ....» (18).
امام علی (ع) در نامه ای که خطاب به فرزندشان امام حسن(ع) دارند، فرموده اند:
«... واعلم یا بنی ان احب ما انت اخذ به الی من وصیتی تقوی الله ...»(19).
از این سخن امام به خوبی می توان دریافت که وصیت و سفارش به تقوا، برای تمام افراد بشر در هر سن، مقام، مسؤولیت و.. که باشند، اهمیت این خصلت نیکو را می رساند. گاه در سخنان ایشان عبارتی توضیحی برای تقوا آمده است:
«... اوصیکم عباد الله بتقوی الله فان التقوی افضل کنز و احرز حرز و اعز فیه نجاه کل هارب ودرک کل طالب و ظفر کل غالب....»(20).
تقوا چنان اهمیت دارد که حضرت علی (ع) در لحظات پایانی عمر گهربارشان نیز چنین فرمودند:
«کان امیرالمؤمنین(ع) یقول عند الوفاه(تعاونوا علی البر و التقوی و لا تعاونوا علی الاثم و العدوان)(21) ثم کان یقول «لا اله الا الله» حتی توفی (ع).
دیگر ائمه (ع) نیز،هیچ گاه از دعوت به تقوا فروگذاری نکرده و بدان دعوت نموده اند:
«... عمرو بن سعید بن هلال التقفی عن ابی عبدالله (ع) قال : قلت له انی لا القاک الا فی السنین فاخبرنی بشیء اخذ بهفقال : اوصیک بتقوی الله والورع و الاجتهاد و اعلم انه لا ینفع اجتهاد لاورع فیه .(22)
نتیجه ی سخن این که به خاطر ضرورت و اهمیت تقوا مداری ،سفارش بی شائبه و بی دریغ ائمه اطهار(ع) بدان، درهر حال و به همه افراد بوده است .
تقوا؛بالاترین کرامت
یکی از ویژگی های تقوا که قرآن کریم بدان تصریح کرده، کرامت است :( یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلنا کم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقاکم ان الله علیم خبیر )(23).
در روایتی جابربن عبدالله انصاری از امام باقر(ع) و ایشان از رسول خدا(ص) نقل می کنند که فرمودند:
«حسب آدمی ،دین او و جوانمردی اش، اخلاق او وریشه اش، خرد اوست و خداوند فرمود:( ما شما را از مرد وزنی آفریدیم، وشما را ملت ملت وقبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید. درحقیقت ارجمند ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست ) سپس رسول خدا دو مرتبه خطاب به سلمان فرمودند: از میان این افراد(صحابه) هیچیک بر شما برتری ندارند؛ مگر به واسطه تقوای خداوند و تقوای توبرتقوای ایشان برتری دارد؛ لذا، تو از همه برتر هستی،»(24).
در جایی دیگر رسول خدا(ص) تقوا را کرامت دانسته اند و چنین فرموده اند:
«التقوی کرم[کریم] والحکمه لین[زین] والصبر خیر مرکب».(25).
حجال جمیل بن دراج واو از رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمودند:
«....عن الحجال قال قلت لجمیل بن دراج قال رسول الله ص اذا اتاکم شریف قوم فاکرموه قال نعم قلت و ما الشریف من کان له مال قلت فما الحسیب قال الذی یفعل الافعال الحسنه بماله وغیرماله قلت فما الکرم ؟ قال التقوی . »(26).
در روایتی دیگر نیز رسول خدا(ص)حسب را تقوا ذکر کرده اند واین گونه می فرمایند:
«العلم خدین[خلیل] المومن و الحلم وزیره و العقل دلیله و الصبر امیرجنوده و الرفق والده و البراخوه و النسب آدم و الحسب التقوی و المروءه اصلاح المال».(27)
از روایت های فوق الذکر می توان چنین نتیجه گرفت که خوبی ها و فضایل همگی در یک دایره هستند وهمدیگر را پوشش می دهند. امیرمؤمنان حضرت علی (ع) نیز تقوا را کرامت و بزرگی نام نهاده اند:
«الحیاءزینه و التقوی کرم و خیرالمراکب مرکب الصبره» (28)در برتری تقوا همین بس که دوست داشتن افراد نیز به میزان آن باید باشد: «قال امیرالمومنین (ع) ... احبب الاخوان علی قدر التقوی ...» (29).
آنچه به تمام اعمال آدمی ارزش می دهد،تقوا است ؛ امام باقر(ع) از قول امام علی(ع) چنین فرمودند:«لا یقل عمل مع التقوی و کیف یقل ما یتقبل»(30).
ابوالعتاهیه نیز چه زیبا سروده است :
الا انما القوی هی البر و الکرم
وحبک للدنیا هو الفقر و العدم(31)
کوتاه سخن این که در قرآن و سنت ،والاتر ین ، بالاترین و گرانمایه ترین ملاک برتری وارجمندی، تقوا است .
تقوا ؛ بهترین پوشش
از دیدگاه قرآن کریم بهترین لباس و پوشش برای آدمی، پروا پیشگی است : ( یا بنی ادم فذ انزلنا علیکم لباسا یواری سوءا تکم و ریشا و لباس التقوی ذلک خیر ذلک من آیات الله لعلهم یذکرون)(32).در تفسیر این آیه چنین آمده است :« از آنجا که لباس تقوا در مقابل لباس جسمانی قرار گرفته ، منظور از آن همان «روح تقوا و پرهیزگاری» است که جان انسان را حفظ می کند ومعنی «حیا» و «عمل صالح» و امثال آن در جمع است. در پایان آیه می فرماید: این لباس هایی که خدابرای شما قرار داده اعم از لباس مادی و معنوی، لباس جسمانی و لباس تقوا، همگی از آیات و نشانه های خدا است تا بندگان متذکر نعمت های پروردگار شوند.»( 33) پرزینت ترین لباس، لباس اهل تقوا است . امام صادق (ع) می فرمایند:
«... ازین اللباس للمومن لباس التقوی وانعمه الایمان قال الله تعالی و لباس التقوی ذلک خیر»(34) دعای اهل بیت(ع) این بوده که خداوند ایشان را به زینت پرواپیشگان، بیاراید:«.... اللهم زینی بزینه اهل التقوی ...»(35).
امام علی (ع) در کلامی خطاب به فرزندشان ابا عبدالله الحسین (ع) چنین فرمودند:
«... من تعری من لباس التقوی لم یستتر بشیء من اللباس ...»
«... وهر که از لباس تقوا محروم باشد، هیچ لباس دیگری اورا نخواهد پوشاند...»
براساس آنچه از آیات و روایت ذکر شده می توان چنین نتیجه گرفت که بهترین لباس، لباس تقوا است.
تقوا؛محکم ترین عزت
طبق آیات قرآن کریم«عزت حقیقی ازآن خدا، رسولش(ع) و مؤمنین »(36) است و براستی که اینان متقیان حقیقی هستند ودرحقیقت می توان گفت که عزت و تقوا از آن معصومین(ع) و مؤمنین است و محکم ترین عزت از دیدگاه امام علی(ع) تقوا است. عبدالله بن میمون قداح از امام صادق (ع) نقل می کند که فرمودند:
رسول خدا(ع) هنگام همراهی و وداع یاران چنین می فرمودند:
«استودع الله دینک و امانتک و خواتیم عملک ، و وجهک للخیر حیث ما توجهت ، و زودک التقوی و غفرلک الذنوب»(37) «دینت، امانتت و سرانجام کارت را به خداوند می سپارم واز آن رو که به سوی خیر روانه شدی از خداوند[می خواهم] تورادرخیر راهی سازد و تقوا را روزی ات سازد و گناهنانت را بیامرزد.»
تقوا جامع ودر بردارنده و مقدمه صفات و ویژگی های زیادی است : « السید بن الطاووس: وجدت فی کتاب... علیه مکتوب « سنن ادریس» و کان فیه: اعلموا و استیقنوا ان تقوی الله هی الحکمه الکبری والنعمه العظمی و السبب الداعی الی الخیر و الفاتح لابواب الخیر والفهم و العقل.» (38) «سید بن طاوس[می نویسد]: کتابی یافتم که بر آن نوشته شده بود: « سنن ادریس» ودرآن چنین بود: بدانید و یقین کنید که تقوای خداوند، بزرگ ترین حکمت و عظیم ترین نعمت است. همان وسیله ای است که به خوبی دعوت می کند ودرهای نیکی، فهم وخرد را می گشاید.
« لاشرف اعلی من الاسلام و لا عز اعز من التقوی و لا معقل احسن من الورع و لا شفیع انجح من التوبه » (39) «هیچ بزرگی و شرافتی بالاتر از اسلام نیست و هیچ ارجمندی ارجمند تر از پرهیزکاری نیست و هیچ پناهگاهی، نیکوتر از باز ایستادن از حرام و شبهه ها نیست وهیچ خواهشگری ، سودمندتر از توبه نیست. »
رسول خدا(ص) در کلامی خطاب به معاذ بن جبل چنین فرمودند:
«... واوثق العز التقوی ..» (40) «... محکم ترین عزت ،پروا پیشگی است ...» تقوا نیکوترین نیکی ها است که آدمی را به بالاترین درجات می رساند:«عن علی(ع) علیکم بلزوم الدین و التقوی و الیقین فهن احسن الحسنات وبهن ینال [تنال] رفیع الدرجات»(41) بر شما باد به دینداری، پروا پیشگی و یقین،چه این ها نیکوترین نیکی هایند که آدمی به وسیله آن ها به بالاترین درجات می رسد».
کوتاه سخن این که محکم ترین عزت بنا به دیدگاه قرآن و سنت ائمه ی معصومین(ع) تقوا است .
تقوا ،والاترین فضیلت
طبق سنت ائمه ی معصومین(ع) تقوا بالاترین و والاترین فضیلت است . فردی از امام علی(ع) سؤال کرد که : چه عملی پرفضیلت ترین عمل است؟ حضرت پاسخ دادند: تقوا(42) . امام باقر(ع) نیز فرمودند:
«لا زاد افضل من التقوی ولا شیء احسن من الصمت و لا عدو اضر من الجهل و لا داء ادوی من الکذب»(43) «هیچ توشه ای ؛ والاتر از تقوا وهیچ چیز، بهتر از سکوت[معنادار] وهیچ دشمنی ،زیان رساننده تر از بی خردی و هیچ دردی، بدتر از دروغ نیست. »
با این وجود بی شک تقوا پیشگان، صاحب فضیلت هستند؛ امیرالمؤمنین علی(ع) چنین فرموده اند:
«.... فالمتقون فیها هم اهل الفضائل ..» ( 44) «...پرهیزگاران در این دنیا همان اهل فضلیت هایند....»
واز طرفی آنها،بهترین های اهل فضیلت هستند؛ زیرا تقوا، سرآمد اخلاق حسنه است : « التقی رئیس الاخلاق»(45) «تقوا و پرهیزگاری سرآمد اخلاق می باشد. »
اهل تقوا چنان در فضائل سرآمد هستند که خداوند باری تعالی ؛ اخلاق ایشان را ذکر و می ستاید:«الامام علی(ع) ذکرالله شیمه المتقین »؛ (46) «خداوند از منش پرهیزگاران[ به نیکی] یاد کرده است . » نیک ترین افراد، پرهیزگاران اند؛ امام علی(ع) فرمودند: « ابرکم اتقاکم» .( 47) طبق دیدگاه امیرالمومنین(ع) تقوا؛ نهایت زیرکی، (48) پربارترین زراعت،(49) چیزی که هیچ مثل و مانندی ندارد و در آن هیچ تخلفی نیست، معرفی شده است . (50) از منظرایشان تقوا،دوری گزیدن(51) و پرهیز نمودن از هر آن چیزی است که انسان را به گناه می کشاند.
شیعیان و مؤمنان حقیقی نیز کسانی هستند که متصف به صفت تقوا شده اند: « عن علی(ع) این الابصار اللامحه منار التقوی»(52) «کجایند دیدگان بینا و علامت راه پرهیزگاری . » بنایی که براساس تقوا فراهم آمده باشد؛ پرخیر و برکت است .در روایتی از امام صادق(ع) آمده است :
«سالته عن المسجد الذی اسس علی التقوی قال: مسجد قبا»(53) «از امام (ع) درباره مسجدی که براساس تقوا بنا نهاده شده است . پرسیدم ،پاسخ فرمودند: مسجد قبا است».
با توجه به آنچه ذکر شد می توان چنین استنباط کرد که تقوا، فضیلتی است که یک سلسله از صفات نیک و خیر را در پی دارد.
تقوا؛ بهترین توشه
طبق آیات قرآن کریم، تقوا بهترین توشه آخرت است : ( و تزودوا فان خیر الزاد التقوی )( 54).
برای خود توشه برگیرید که درحقیقت، بهترین توشه، پرهیزگاری است » از دیدگاه رسول خدا(ص) حامل وحی الهی،بهتری توشه ی دنیا تقوا است . ایشان فرمودند: « خیر الزاد التقوی»(55) «بهترین توشه پروا پیشگی است » .
رسول خدا(ص) زمانی که با مؤمنین وداع می نمودند چنین می فرمودند:
«زودکم الله التقوی و وجهکم الی کل خیر وقضی لکم کل حاجه وسلم لکم دینکم و دنیاکم و ردکم الی سالمین.»(56). « خداوند پروا پیشگی را توشه ی شما گرداند وبه سوی کارهای خیر شما را روانه کند وهمه حاجات شما را برآورده کند ودین و دنیای شما را به سلامت دارد و شما را نزد من سالم برگرداند.»
ائمه اطهار(ع) نیز به پیروی از رسول خدا(ص) چنین معتقد بوده اند ؛امام باقر(ع) می فرمایند:
«زمانی که امیرالمؤمنین علی(ع) در کوفه بودند، هرگاه نماز عشاء پایانی خود را به جا می آوردند، مردم رابه سه مرتبه صدا می زدند به طوری که تمام مردم داخل مسجد بشنوند و چنین می فرمودند: ««وانقلبوا بافضل ما بحضرتکم من الزاد و هو التقوی ...» ( 57).«به وسیله برترین چیزی که نزد شما وجود دارد. یعنی تقوا،دگرگون گردید...» ایشان در جای دیگری چنین می فرمایند:« اوصیکم عبادلله بتقوی الله التی هی الزاد و بها المعاذ زاد مبلغ و معاذ منجح دعا الیها اسمع داع و وعاها خیر واع فاسمع داعیها و فاز واعیها » (58) «بندگان خدا! شما را به تقوا و پروای از خدا سفارش می کنم، که توشه ی سفر و پناهگاه است، توشه ای که به مقصد می رساند و پناهگاهی که از عذاب می رهاند، و شنونده ترین دعوت کنندگان به سوی آن فرا خوانده و بهترین پذیرندگان آن را پذیرفته ، پس دعوت کننده به تقوا آن رابه گوش مردمان رسانده و پذیرنده اش رستگار گشته » .
جان سخن این که بهترین توشه ی این دنیا برای مردمان در روز آخرت تقوای الهی است.
پی نوشت ها :
1.«پس پایداری کن آن گونه که فرمان می بایست برد.[هود/112].
2.موسوی خمینی،سید روح الله، شرح چهل حدیث(اربعین حدیث)، ص206.
3. «ازامام رضا (ع) شنیدم که چنین فرمودند: ایمان یک درجه بالاتر از اسلام و تقوی یک درجه بالاتر از ایمان و یقین یک درجه بالاتر از تقوا است و هیچ چیز کمتر از یقین در میان مردمان تقسیم نشده است . » [کلینی، محمد بن یعقوب ، الکافی، تصحیح علی اکبرغفاری، ج2،ص51ونیز ر.ک: ابن طاووس، علی بن موسی بن جعفر،التمحیص، ص63، حمیدی قمی ،عبدالله بن جعفر،قرب الاسناد، ص155].
4. مکارم شیرازی، ناصر، تفسیرنمونه ، ج3،ص27.
5.خوش فکری.
6. طباطبایی ، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیرالقرآن ، ترجمه: سید محمد باقر موسوی همدانی، ج15،ص369.
7.«پس تا می توانید از خدا پروا بدارید و بشنوید و فرمان ببرید، ومالی برای خودتان[در راه خدا]انفاق کنید، و کسانی که از خست نفس خویش مصون مانند، آنان رستگارانند.»[التغابن/16].
8.«ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا آن گونه که حق پروا کردن از اوست، پروا کنید؛ واز دنیا نروید، مگر این که مسلمان باشید.»[آل عمران.102].
9. طریحی، فخراالدین، مجمع البحرین و مطلع النورین، ج4، ص537.
10. طباطبایی، سید محمد حسین،المیزان فی التفسیر القرآن ، ترجمه سید محمد باقر موسوی همدانی، ج1،ص421.
11. «... وما به کسانی که پیش از شما به آنان کتاب داده شده و [نیز ] به شما سفارش کردیم که از خدا پروا کنید...» [النساء/131].
12.«درحقیقت مردم پرهیزگار درمیان باغ ها و نهرا، در قرارگاه صدق، نزد پادشاهی توانایند».[القمر/54-55].
13. الامام الصاق(ع) جعفر بن محمد، مصباح الشریعه، ص 163.
14.«...ای گروه مردمان! برشما باد تقوا پیشگی ! برشما باد تقوا پیشگی! ...»[فتال نیشابوری، محمد بن حسن، روضه الواعظین، ج1، ص98].
15. «.... سفارش شما تقوا و پروا مداری است...»[صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین، عیون اخبار الرضا(ع) ،ج2،ص276].
16. «بدان که آدمیان هیچ پشتیبانی که بزرگ تر از پروا مداری باشد ندارند، تقوا سفارش ما خاندان رسول خدا»... [به شما انسانها]است....»[شهید ثانی، زین الدین بن علی بن احمد، کشف الریبه عن احکام العبیه، ص 95].
17. [سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه دکتر علی شیروانی، خطبه83].
18.«بندگان خدا! شما رابه تقوای الهی سفارش می کنیم که بهترین چیزی است که بندگان خدا یکدیگر را به آن سفارش می کردند، وبهترین عواقب امور در نزد خدا است . ...» [ همان،خطبه 173].
19.«وپسرم ! بدان محبوب ترین چیزی که از این وصیت فرا می گیری، تقوای خداست...» [ همان، نامه31].
20. «...شما بندگان را به پروای الهی سفارش می کنم ، چه ؛ پروا بالاترین گنج ، بهترین محافظ، عزیزترین عزت ها است در سایه تقوا هر رمنده ای نجات می یابد وهر طالبی به خواسته اش می رسد وهر چیره ای به پیروزی دست می یابد...»[ طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن، الامالی، ص 184].
21.المائده/2.
22. «.. عمرو بن سعید بن هلال ثقفی از امام صادق(ع) نقل می کند که به ایشان عرضه داشتم: سال های طولانی شما را رویت نمی کنم مرا به مطلبی مطلع سازید تا آن را انجام دهم . امام (ع) در پاسخ فرمودند: شما را به پروای الهی ، خودداری وتلاش سفارش می کنم و بدان که تلاش و کوششی که پروا در آن نباشد هیچ سودی ندارد.» [کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج2،ص77].
23.الحجرات/13.
24. کلینی، محمد بن یعقوب، پیشین، ج 8، ص181.
25. «پروا ارجمند، حکمت نرم[ زینت] و صبر بهترین وسیله است . » [ ابن اشعث کوفی، محمد بن محمد، الجعفریات، ص 149].
26. «حجال از جمیل بن دراج واواز رسول خدا(ص) نقل می کند که فرمودند: هرگاه بزرگ یک قوم نزد شما آمده، اورا گرامی بدارید . گفتم : شریف چه کسی است ؟ این مسأله را ازامام صادق(ع) پرسیدم ایشان فرمودند: کسی که مال داشته باشد. عرض کردم : حسب چیست؟ فرمودند: کسی که کارهای شایسته با مال و غیر مال خود انجام می دهد .عرض کردم : کرامت چیست؟ فرمودند: تقوا و پروا پیشگی.»[حر عاملی ، محمد بن حسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، ج12، ص100].
27.«علم دوست مومن، بردباری یارش، خرد راهنمای او، شکیبایی فرمانده سپاهیانش ، مدارا پدرش ، نیکی برادرش ، آدم نسبش ، تقوا حسبش و جوانمردی اصلاح مال او است . » [ حرانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، ص 46].
28. «حیاء زینت، پروا کرامت و بهترین وسیله، صبر است. » [ ابن ابی الحدید المعتزلی، عبدالحمید، شرح نهج البلاغه، ج1،ص319].
29. «امیرمومنان علی(ع) فرمودند: برادران دینی ات را به اندازه پروا پیشگی آنان دوست بدار ..»[صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین، صفات الشیعه، ص304].
30. «هر کرداری که با تقوا همراه باشد اندک نیست و چگونه آنچه مورد قبل واقع شود اندک است..»[مفید، ابوعبدالله محمد به محمد بن النعمان البغدادی، الامالی، ص 194].
31. «هان! آگاه باشید که تقوا، نیکی و کرامت است و دوستی دنیا[ی مذموم]، فقر و ناداری است . » [ ابن ابی الحدید المعتزلی ، عبدالحمید، پیشین، ج3،ص337].
32. الاعراف/26. ترجمه : « ای فرزندان آدم ، در حقیقت ، ما برای شما لباسی فرو فرستادیم که عورت های شما را پوشیده می دارد. و[برای شما] زینتی است ، و[لی] بهترین جامعه، [لباس]تقواست . این از نشانه های [ قدرت] خداست ، باشد که متذکر شوند.»
33. مکارم شیرازی ، ناصر ، تفسیر نمونه ، ج6، ص133.
34.«زیباترین لباس برای مؤمن لباس تقوا و پربرکت ترین آن لباس ایمان است. خداوند بلند مرتبه فرموده اند : لباس تقوا بهترین لباس است . » [ الامام الصادق(ع) ، جعفر بن محمد، مصباح الشریعه، ص3].
35. حرانی ، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، ص88.
36.المنافقون/8وفاطر/10.
37. حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، ج11،ص407.
38. محمدی ری شهری ، محمد ،خردگرایی درقرآن و حدیث ،ترجمه: مهدی مهریزی، صص 108-109.
39. سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکترعلی شیروانی، حکمت37؛ ونیز ر. ک : کراجکی، ابوالفتح، کنزالفوائد، ج1،ص278؛ دیلمی، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص186.
40. دیلمی، ابومحمد حسن بن محمد، ج1، ص73.
41. آمدی، عبدالواحد التمیمی ، غررالحکم ودررالکلم، ص85.
42. «... قال فای عمل افضل؟ قال : التقوی..» ر ک : صدوق، ابوجعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه القمی، معانی الخبار،ص 198؛ همو، من لا یحضره الفقیه، ج4،ص381.
43. اربلی، علی بن عیسی، کشف الغمه، ج2،ص185؛ و نیز ر .ک : حلی، رضی الدین علی بن یوسف، العداد القویه، ص152.
44. سید رضی ، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه دکترعلی شیروانی، خطبه193.45. همان، حکمت410.
46. محمدی ری شهری ، محمد، میزان الحکمه، ترجمه حمید رضا شیخی ، ج2، ص 965.
47. آمدی، عبدالواحد التمیمی، غررالحکم ودررالکلم، ص 269.48. همان.49. همان.50. همان .51. همان.52.همان، ص60.
53. کلینی ، محمد بن یعقوب ، الکافی، ج3، ص296.
55. حرعاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعه، ج15،ص341.
56. برقی، احمد بن محمد بن خالد، ج2، ص354؛ ونیز ر ک : ابن ابی فراس ، ورام، مجموعه ورام، ج2، ص 6.
57. فتال نیشابوری ، محمد بن حسن، روضه الواعظین، ج2، ص445.
58. سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه:دکترعلی شیروانی، خطبه ی 116.
 
کلمه ی تقوا
دانشمندان اسلامی درباره ی عبارت( والزمهم کلمه التقوی )(1)مطالب زیادی به رشته تحریر درآورده اند. پیش از همه باید متذکرشد که رسول خدا(ص) خطاب به مردم فرمودند:»
ایها الناس ان اصدق الحدیث کتاب الله واولی القول کلمه التقوی »(2) «ای مردم! راست ترین سخن قرآن، کتاب خدا، و والاترین گفته «کلمه تقوا»است.
علامه طباطبایی دیدگاه اهل سنت دراین باره را چنین آورده است .
«در [کتاب] الدرالمنثور است که ترمذی و عبدالله بن احمد- در کتاب زوائد المسند- وابن جریر ودار قطنی - درکتاب الافراد- و ابن مردویه و بیهقی- در کتاب أسماء و صفات- از ابی بن کعب از رسول خدا(ص) روایت کرده اند که فرمودند: منظور از کلمه تقوی در جمله (والزمهم کلمه التقوی ) کلمه «لااله الا الله»است.»(3)
در روایتی دیگر قریب به همین مضامین آمده است :
«عبارت «لااله الا الله » به معنای وحدانیت خدا است واین که خدا اعمال را جز با توحید قبول نمی کند. وهمین کلمه، کلمه ی تقوی است،که کفه ی ترازوی اعمال در روز قیامت با آن سنگین می شود.»(4)
در یک دسته دیگر از روایت های واصله،تعبیر دیگری به کاررفته است :
«... عن جمیل قال سألت ابا عبدالله (ع) عن قوله عزو جل(هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین )قال: هی الایمان.قال (وایدهم بروح منه) قال: هی الایمان. قال: (والزمهم کلمه الیقوی ) قال: هی الایمان...:(5).
«.... جمیل بن دراج گوید:
ازامام صادق (ع) درباره این سخن خداوند والا مرتبه «او کسی است که آرامش را درقلب های مؤمنین وارد کرد...» پرسیدم،پاسخ دادند:آن ایمان است ودرباره ی آیه ی «وازروح خود آنان راتأیید کرد...» پاسخ دادند: آن ایمان است واز آیه ی «کلمه تقوا را ملازم ایشان ساخت»پرسیدم پاسخ دادند، آن نیز ایمان است ».
جمع میان این عبارات بدین شکل است که همه این مطالب در طول یکدیگر قراردارند و هیچیک نافی دیگری نیست و کامل ترین پاسخ،همان«ایمان»است که معنای اتم عبارت «لااله الا الله » است و شعار اول اسلام بوده است. همچنین از این روایت فهمیده می شود .که ایمان،یک درجه بالاتر از اسلام است. اسلام ـــــــایمان----تقواـــــــــــیقین
متعلق تقوا
مطلب جالب توجه دیگر،این است که متعلق تقوا و پروا چیست؟ جواب این سؤال ، در ذیل برخی از مواردی که در قرآن و سنت بدان اشاره شده است ذکر می گردد.
1-خداوند
در عبارت های قرآنی و روایات عترت : لفظ «واتقوا الله»و«اتقوا ربکم»و... به کاررفته است که مراد از آن پروا نمودن از حرام های مذکوردرآیات واحادیث ویا توجه نمودن به زنگ خطرها و هشدارها است. درذیل به چند نمونه از این موارد اشاره می شود.
1- (وان اردتم ان تسترضعوا اولادکم فلا جناح علیکم اذا سلمتم ما اتیتم بالمعروف و اتقوا الله واعلموا ان الله بما تعملون بصیر)(6)
«...واگر خواستید برای فرزندان خود دایه بگیرید، برشما گناهی نیست، به شرط آن که چیزی را که پرداخت آن را به عهده گرفته اید،به طور شایسته بپردازید، واز خدا پروا کنید وبدانید که خداوند به آنچه انجام می دهید بیناست.» در اینجا متعلق پروای الهی « درست انجام دادن تعهدات قبلی»است.
2-(قل یا عباد الذین امنوا اتقوا ربکم للذین احسنوا فی هذه الدنیا حسنه وارض الله و اسعه انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب )(7)
«بگو:ای بندگان من که ایمان آورده اید،از پرورگارتان پروا بدارید. برای کسانی که دراین دنیا خوبی کرده اند، نیکی خواهدبود،وزمین خدا فراخ است . بی تردید، شکیبایان پاداش خود را بی حساب[و] به تمام خواهندیافت.» در اینجا نیز«پروا از بی صبری و هشدار برای شکیبایی» متعلق تقوا است .
3-(الحج اشهر معلومات فمن فرض فیهن الحج فلارفث ولافسوق ولاجدال فی الحج وما تفعلوا من خیر یعلمه الله و تزودوا فان خیرالزاد التقوی و اتقون یا اولی الالباب)(8) «حج در ماههای معینی است پس هرکس در این [ماه]ها، حج را [برخود]واجب گرداند، [بدانید که ] در اثنای حج، همبستری و گناه و جدال[روا] نیست،وهرکار نیکی انجام می دهید، خدا آن را می داند وبرای خود توشه برگیرد که در حقیقت، بهترین توشه،پرهیزگاری است ، وای خردمندان! از من پروا کنید» در این آیه نیز «پروا نمودن از حرام های الهی که مبطلات حج است » مد نظر قرار گرفته است .
4-(وما یذکرون الا ان یشاء الله هو اهل التقوی و اهل المغفره)(9) «و[الی] تا خدا نخواهد[از آن ]پند نگیرند .اوست سزاوار ترس و سزاوار آمرزش» آری خداوند است که باید از او پروا و ترس داشت و در اینجا «اهلیت تقوا» متعلق است .
5-(قل لایستوی الخبیث و الطیب و لو اعجبک کثره الخبیث فاتقوا الله یا اولی الالباب لعلکم تفلحون)(10) «بگو: پلید و پاک یکسان نیستند،هرچند کثرت پلید[ها]، تو را به شگفتی آورد . پس ای خردمندان، ازخدا پروا کنید باشد که رستگار شوید» در اینجا نیزمتعلق، «حلال ها و حرام های الهی » است .
6-بارها و بارها امیر مومنان حضرت علی(ع) در نامه ها، خطبه ها و سخنان گهربارشان خطاب به مومنان فرموده اند: «اوصیکم عبادلله بتقوی الله»(11) «بندگان خدا شما را به پروای از خداوند سفارش می کنم» مشخص است که در این سخن امام(ع) متعلق تقوا، «اوامرالهی » است.
7-«به نقل از وشیکه: علی(ع) را دیدم که پوشاکی کوتاه بر تن داشت و عبایش را تا نیمه ساق ها بالا زده بود،در دستش تازیانه ای بود و در بازار می گشت و می فرمود:« از خدا پروا کنید و پیمانه را کامل کنید. گویا آموزگار کودکان است ».(12).
2-آتش جهنم
در پاره ای ازآیات، مسلمانان از آتش جهنم بر حذر داشته شده اند:
1-( وان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فاتوا بسوره من مثله و ادعوا شهداءکم من دون الله ان کنتم صادقین فان لم تفعلوا و لن تفعلوافاتقوا النارالتی و قودها الناس و الحجازه اعدت للکافرین)(13) «واگر درآنچه بربنده خود نازل کرده ایم شک داریدپس- اگر راست می گویید- سوره ای مانند آن بیاورید، وگواهان خود را-غیرخدا- فرا خوانید . پس اگر نکردید- وهرگز نمی توانید- ازآن آتشی که سوختش مردمان و سنگ ها هستند،وبرای کافران آماده شده، بپرهیزید».
2-( یا ایها الذین امنوا قوا انفسکم واهلیکم نارا وقودها الناس و الحجازه علیها ملائکه غلاظ شداد لا یعصون الله ما امرهم ویفعلون ما یومرون)(14).
«ای کسانی که ایمان آورده اید، خودتان و کسانتان را از آتشی که سوخت آن،مردم و سنگ هاست حفظ کنید: برآن [آتش] فرشتگانی خشن[و]سختگیر[گمارده شده]اند.ازآنچه خدابه آنان دستورداده،سرپیچی نمی کنند و آنچه را که مأمورند انجام می دهند.»
3-بیت المال مسلمین
در سخنان امیرمومنان حضرت علی(ع) که درحدود چهار سال و نه ماه حکومت داشتند،این مورد بسیار به چشم می خورد(15)به نمونه زیر دقت کنید:«قلم ها را تیز کنید، سطرها را به هم نزدیک سازید،[در نگارش]برای من،زیادی ها را حذف کنید و به معنا بنگرید،و بپرهیزید از زیاده نویسی،چرا که بیت المال مسلمانان، زیان بر نمی تابد.»(16).
مخاطب تقوا
با کمی تتبع درآیات قرآن و روایات ائمه اطهار (ع) مشخص می شود که مخاطبان تقوا و پروا پیشگی دودسته اند که می توان آنها را به دو دسته کلی مخاطبان عام ومخاطبان خاص تقسیم کرد .
1-مخاطب عام
در خطاب هایی که به صورت عمومی درآیات قرآن آورده شده،گاه مردم،گاه مسلمانان وگاه اهل ایمان، مورد خطاب واقع شده اند:
الف-) خطاب به مردم: در این مورد،عموم مردم، برحذر داشته شده اند:
(یا ایها الناس اتقوا ربکم ان زلزله الساعه شی ء عظیم)(17)
«ای مردم،از پروردگار خودپروا کنید، چرا که زلزله رستاخیز امری هولناک است . » (یا ایها الناس اتقوا ربکم و اخشوا یوما لا یجزی والد عن ولده ولا مولود هو جازعن والده شیئا ان وعد الله حق فلا تغرتکم الحیاه الدنیا و لا یغرنکم بالله الغرور)(18) «ای مردم،از پروردگارتان، پروا بدارید، و بترسید از روزی که هیچ پدری به کار فرزندش نمی آید، و هیچ فرزندی[نیز] به کار پدرش نخواهد آمد. آری، وعده ی خدا حق است . زنهار تااین زندگی دنیا شما را نفریبد ، وزنهار تاشیطان شمارا مغرور نسازد.»
ب)خطاب به اهل ایمان دراین باره بیشتر برای یاری رسول خد(ص) وفای به عهد و روز قیامت پروا داده شده است :
(یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و کونوا مع الصادقین)(19) «ای کسانی که ایمان آورده اید، از خداپروا کنید وبا راستگویان باشید.»
(یسالونک عن الانفال قل الانفال لله والرسول فاتقوا الله واصلحوا ذات بینکم واطیعوا الله و رسوله ان کنتم مؤمنین)(20)«[ای پیامبر] از تو درباره ی غنایم جنگی می پرسند. بگو:غنایم جنگی اختصاص به خدا وفرستاده [او] دارد. پس خدا را پروا دارید.وبا یکدیگر سازش نمایید، واگر ایمان دارید از خداوپیامبرش اطاعت کنید.»
(یا ایها الذین امنوا اتقوالله و لتنظر نفس ما قدمت لغدواتقوا الله ان الله خبیربما تعملون)(21).
«ای کسانی که ایمان آورده اید از خدا پروا دارید، و[باز] از خدا بترسد. درحقیقت خدا به آنچه می کنید آگاه است ».
با توجه به آیات مذکور می توان نتیجه گرفت؛ یکی از مهم ترین خطاب های تقوا به عموم مردم و مؤمنان بوده است .
2-مخاطب خاص
در قرآن و سنت گاهی اوقات مخاطب تقوا،اشخاصی خاص می باشند؛ نمونه هایی از این گونه خطاب را می توان در خطاب خداوند درقرآن به رسول اکرم (ص) ودرروایات، خطاب به کارگزاران امام علی(ع) و معاویه مشاهده کرد.(یا ایها النبی اتق الله ولا تطع الکافرین و المنافقین ان الله کان علیما حکیما)(22) «ای پیامبر،ازخدا پروا بدار و کافران ومنافقان را فرمان مبر، که خدا همواره دانای حکیم است.»
در نامه ی امیرمومنان حضرت علی(ع) که به سال 39 هجری برای مالک اشترنخعی نوشتند، چنین آمده است :
«امره بتقوی الله و ایثار طاعته و اتباع ما امر به فی کتاب...»(23) اورا فرمان می دهد به تقوای الهی، ومقدم داشتن طاعت خدا بر هرکاری و پیروی ازآنچه خداوند در کتاب خود بدان فرمان داده..».
امام علی(ع) خطاب به سر کرده ی قاسطین، معاویه بن ابی سفیان چنین نگاشته اند:
«فاتق الله فیما لدیک و انظرفی حقه علیک و ارجع الی معرفه ما لا تعذر بجهالته...«(24) «در آنچه نزد توست از خدا پروا کن،ودرحق او برخودت نیک بنگر، وآنچه را که در ندانستنش عذری نداری بازشناس...».
مفاهیم مرادف
گاه در استنباط معنایی از یک واژه، شناخت حوزه ی معنایی مشترک واژه های مرتبط باآن نیز راهگشاست . نگارنده در این قسمت مترصد است پرده از معنای این مفاهیم بردارد.
ایمان
ایزوتسو در کتاب«مفاهیم اخلاقی -دینی در قرآن » می نویسد:
«ایمان...مرکزی است که خصایل اخلاقی مثبت و حمیده به دور آن در حرکت می باشد. ایمان سرچشمه و سرمنشأ همه فضلیت های اسلامی است و همه فضایل ازآن زاده می شوند درعالم اسلام نمی توان فضیلتی را تصور کرد که بر بنیاد ایمان به خداوندو وحی او استوارنباشد».(25)
رابطه ایمان و تقوا بسیار نزدیک است . علامه طباطبایی پس از تحلیلی درباره یهود چنین آورده است:
«...یهود در مرحله اعتقاد، ایمان داشته اند و لکن از آن جائی که در مرحله عمل،تقوا نداشته و رعایت محارم خدا را نمی کرده اند،اعتنایی به ایمانشان نشده و از کافرین محسوب شده اند.»؛(26) یعنی ایمان بدون تقوا هیچ معنایی نمی دهد و حتی گاهی درروایات اسلامی از «کلمه تقوا» به «ایمان» تعبیر شده است .(27) بنابراین مؤمنان حقیقی،کسانی هستند که «بین ایمان و تقوا جمع کرده اند.»(28)
علامه طباطبایی در تفسیر آیات آغازین سوره بقره می فرماید:
«تقوی از اوصاف خاصه ی طبقه معینی از مؤمنین نیست و این طورنیست که تقوا،صفت مرتبه ای از مراتب ایمان باشد،
که دارندگان مرحله پایین تر ،مؤمن بی تقوا باشندو درنتیجه تقوا مانند احسان و اخبات و خلوص، یکی از مقامات ایمان باشد، بلکه صفتی است که با تمامی مراتب ایمان جمع می شود، مگر این که ایمان،ایمان واقعی نباشد.»(29).
بنابراین این نکته شمولیت ایمان و ارتباط تنگاتنگ آن با تقوا را روشن می سازد
سکینه
کلمه «سکینت »حالت قلبی است که موجب سکون نفس و ثبات قلب می شود .آن گونه که از تفاسیر آیات مرتبط بر می آید، ملازم با ازدیاد ایمان بر ایمان است و نیز ملازم با کلمه تقوا است که قلب آدمی را به پرهیز از محرمات الهی وادار می سازد و (هوالذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم )(30)
«اوست آن کس که دردلهای مؤمنان آرامش را فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمان خود بیفزایند.»
اطاعت
راغب اصفهانی،ریشه اطاعت را «طوع » به معنای پذیرفتن و اطاعت و اجرای امرشارع بیان کرده است. (31) ابوهلال عسکری در بیان تفاوت آن با تقوا آورده است : « با استفاده از روایات طاعت، پذیرفتن امرمطلوب شارع، واجب یا مستحب است و تقوا،بازداشتن نفس است از آنچه شارع مقدس نهی کرده،چه حرام باشد یا مکروه و این به نظر من درست است ».(32)
ورع
«ورع به فتح راء و«رعه » مصدر«ورع،یرع» به کسر راء، درهردو است ؛ به معنای تقوا یا شدت تقواوکمال پرهیزگاری است و شاید از «ورعته، توریعا»أی کففته اخذ شده باشد زیرا که ورع ودر حقیقت کف نفس و نگاهداری آن است از تعدی از حدود شرع و عقل«یا از ورع به معنای رد ماخوذ باشد. یقال:«ورعت الابل عن الماء؛اذا رددته؛زیرا که نفس را رد می کنی ازمشتهیات خود وارتکاب آنها.»(33)
درفرهنگ و روایات اسلامی، ورع؛ اساس تقوی،(34) بهترین همنشین و یاور تقوا،(35) پرسودترین چیز،(36) نیکوترین اشیاء،(37) زیباترین اخلاق ها،(38)نگاهدارنده دین،(39)بالاترین و شدیدترین مرحله عبادت،(40)رساننده انسان به آنچه نزد خدا است (41) ومعنا دهنده تلاش و کوشش آدمی(42) معرفی شده است.
مفاهیم مقابل
بنابر قاعده «تعرف الاشیاء باضدادها»،(43) شناخت معنای مقابل یک واژه در فهم معنای آن بسیار مؤثر است، در این قسمت پاره ای از مفاهیم مقابل تقوا بر طبق آیات قرآن ذکر می شود.
فجور
درقرآن کریم فجور مقابل تقوا قرار گرفته است : (ام نجعل المتقین کالفجا)(44) «..یا پرهیزگاران را چون پلیدان قرار می دهیم . » (فالهمها فجورها و تقواها)(45) «سپس پلید کاری و پرهیزگاری اش را به آن الهام کرد.»امام علی(ع) نیز می فرمایند:«خیر الناس أورعهم و شر هم افجرهم » (46) «نیک ترین مردمان پرهیزگارترین آنان و بدترین آنان پلیدترین ایشان است ».
امیرالمؤمنین (ع) در جای دیگری چنین می فرمایند:
«واعلموا عباد الله ان التقوی دار حصن عزیز و الفجور دار حصن ذلیل لا یمنع اهله و لا یحرز من لجا الیه الا و بالتقوی تقطع حمه الخطایا وبالیقین تدرک الغایه القصوی».(47)
راغب اصفهانی فجور رااز فجر به معنای «شکستن و جدا کردن» دانسته است و فجور درفرهنگ دینی به معنای « شکستن پوشش دیانت»می داند.(48)
غوایت
قرآن کریم غوایت رادر مقابل تقوا قرار داده است ( وازلفت الجنه للمتقین و برزت الجحیم للغاوین).
«و[آن روز] بهشت برای پرهیزگاران نزدیک می گردد.وجهنم برای گمراهان نمودار می شود.»
علامه طباطبایی در تفسیر آیات 90و 91 سوره ی شعراء واژه ی غوایت را مقابل تقوا دانسته و چنین آورده است :
«...در اینجا میان متقین وغاوین مقابله انداخت و از بین صفات دو طایفه،دو صفت تقوا و غوایت را نام برد تا اشاره کند به آن دو قضایی که خدای تعالی درروز راندن ابلیس به خاطر امتناعش از سجده بر آدم نمود ودر سوره حجر(49) آن دوقضا را نام برده است ».(50)
«غی به معنای جهل است و از گونه های اعتقاد فاسد است ، چرا که جهل گاه از این سبب است که انسان،اعتقاد صحیح یا ناصحیح ندارد و گاه از اعتقاد ناصحیح است واین از آن نمونه است .»(51)
در روایتی نیز از امام سجاد (ع) آمده است:
«اللهم صل علی محمد و آله، وامتعنا من الهدی بمثل ضلالته و زودنا من التقوی ضد غوایته، واسلک بنا من التقی خلاف سبیله من الردی.»(52)
طغیان
درقرآن کریم «طاغین» در مقابل«متقین» قرارداده شده اند:(هذا ذکروان للمتقین لحسن ماب * هذا وان للطاغین لشر ماب)(53) راغب اصفهانی در کتاب مفردات الفاظ قرآن، عمل طاغین را «تجاوز از حد و سرپیچی» معنا کرده است . (54)
جمع بندی و نتیجه گیری
1-تقوا در لغت به معنی پرهیزگاری و نگاهداری کامل است ودر اصطلاح به معنای آن است که نفس انسان،خودرا از آنچه در آخرت برایش ضرر دارد، حفظ کند و همچنین با انجام طاعات و عبادات و ترک محرمات،خود را از عقوبت حق دور نماید.
2-قرآن وروایات، تقوا را چنین توصیف می نمایند:«تقوا بهترین توشه دنیا و آخرت است، توشه ای که پناهگاهی برای انسان درروز آخرت می باشد. تقوا باعث می شود تا اعمال و طاعات انسان مورد قبول درگاه حق واقع شودوبه تعبیر قرآن، خداوند،تنها اعمال متقین را می پذیرد،تقوا پناهگاه محکمی است که اگر انسان بنای زندگی خودرا براساس قرآن قرار دهد، موجب امید به خشنودی و رضای خداوند باری تعالی می شود، تقوا انسان را از قید و بندهای دنیوی رها می سازد، اورااز
اسارت هوا وهوس آزاد می نماید. باعث می شودتا انسان در برابرانجام هرگناهی مصون بماند،تقوا دردهای قلب را درمان می نماید. همچنین روشنی بخش دیده های انسان گردیده و قلب را از تاریکی به روشنایی سوق می دهد،تقوا بهترین لباس برای روح انسان است؛ لباسی که در واقع پوششی بر معایب و نواقص باطنی انسان بوده واورااز ارتکاب به گناه باز می دارد. تقوا وصیت خداوند و اهل بیت(ع) به تمامی اهل کتاب و مسلمانان است .»
3-برای روشن شدن بهتر معنا و مفهوم تقوا مفاهیم مترادف مورد بررسی واقع شدند:
ایمان:چرا که ایمان بدون تقوا هیچ معنایی نخواهد داشت وبرخی از روایات،کلمه تقوا را ایمان معرفی کرده اند ومومنان حقیقی کسانی هستند که بین ایمان وتقوا را جمع کرده اند.
سکینه:که موجب سکون نفس و ثبات قلب شده وملازم با تقواست،چون قلب آدمی را به پرهیز از محرمات الهی وادار می سازد.
اطاعت: که پذیرفتن امر مطلوب شاعر؛ واجب یا مستحب، بوده و تقوا باز داشتن نفس ازآنچه شارع مقدس نهی کرده؛ حرام یا مکروه،بوده وارتباط این دوباهم عموم و خصوص مطلق است.
ورع:به معنای شدت تقوا و پرهیزگاری و همنشین و یاور تقواست و درحقیقت،کف نفس و نگاهداری آن است از تعدی شرع و عقل.
4-مفاهیم مقابل تقوا برای فهم معنای بهتر تقوا نیز مورد بررسی واقع شد:
فجور: که همان شکستن پوشش دیانت است و انسان را از تقوای الهی دورمی سازد.
غوایت:به معنای جهل واعتقاد فاسد،مانع دسترسی انسان به تقوا خواهد شد.
طغیان: تجاوزاز حد وسرپیچی است که عملی مقابل و متضاد با پرواپیشگی و پارسایی است .
پی نوشت ها :
1. الفتح/26، . ترجمه: « وآن ها را به حقیقت تقوا ملزم ساخت».
2. قمی،علی بن ابراهیم بن هاشم ، تفسیرالقمی، ج1، ص290.
3. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، ترجمه: سید محمد باقر موسوی همدانی، ج18،ص437.
4. طباطبایی، سید محمد حسین ،المیزان فی تفسیر القرآن، پیشین ، ج18،ص438؛ و نیز ر . ک : مفید، ابوعبدالله محمد بن محمد بن النعمان البغدادی ، الاختصاص، ص 33.
5. کلینی، محمد بن یعقوب، الکافی، ج2، ص15،ونیز ر . ک : طباطبایی، سید محمد حسین ، پیشین، ج18، ص437.
11. سید رضی،ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکتر علی شیروانی، خطبه ی 182و196.
12. محمدی ری شهری، محمد،دانشنامه ی امیرالمومنین، ترجمه: مهدی مهریزی، ج4، ص217.
15.ر.ک: محمدی ری شهری، محمد، پیشین، ج4،صص 263-260.
16. محمدی ری شهری، محمد، دانشنامه ی امیرالمومنین، ترجمه: مهدی مهریزی، ج4، ص 260.
23. سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکترعلی شیروانی، نامه 53.
24. همان، نامه ی 30.
25.ایزوتسو، توشیهیکو، مفاهیم اخلاقی - دینی در قرآن مجید ،ترجمه: فریدون بدره ای ، ص 373.
26. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، ترجمه: سید محمد باقر موسوی همدانی، ج1،ص306.
27. شعیری، تاج الدین محمد بن محمد، جامع الاخبار، ص36.
28. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیرالقرآن ، ترجمه: سید محمد باقر موسوی همدانی، ج17،صص 572-573.
29.همان، ج1، ص 69.
31. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن ، ص 310.
32. عسکری، ابوهلال، الفروق اللغویه، ص 137.
33. موسوی خمینی،سیدروح الله، شرح چهل حدیث(اربعین حدیث)، ص468.
34.آمدی ،عبدالواحد التمیمی ،غررالحکم ودررالکلم ،ص268.35. همان. 36. همان،ص269.37. همان.38. همان.
39. کلینی،محمد بن یعقوب، الکافی، ج 2، ص77.40. همان،ص78.41. همان،ص 77.42.همان، ص78.
43. مجلسی، محمدباقر، بحارالانوارالجامعه لدرراخبار الائمه الاطهار، ج2، ص 32و ج 69وص 293.44. ص/28.
45. شمس/8و نیز ر ک : ابن طاووس، سید علی، اقبال الاعمال، ص 587:« یا فاطر تلک الانفس و ملهمها فجورها و تقواها ..»
46.آمدی، عبدالواحد التیمی،غررالحکم و دررالکلم، ص269.
47. [سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد ، نهج البلاغه، ترجمه: دکتر علی شیروانی، خطبه ی 157].
48. راغب اصفهانی، حسین بن محمد، مفردات الفاظ القرآن، ص373.
49.(ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین ان المتقین فی جناب و عیون). [الحجر /45و42].
50. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، ترجمه: سید محمد باقر موسوی همدانی، ج15،ص406.
51.راغب اصفهانی، حسین بن محمد، پیشین، ص369.
52. «بارالها!برمحمد و خاندانش درود فرست و ما را از هدایت او که درمقابل گمراهی اش است بهره مند گردان واز تقوا که ضد جهل و غوایت است توشه برما عطا فرما. ومارا[ برای نجات] از هلاکت، در راه پرهیزگاری که خلاف راه بی پروایی است. قرارده. » [ الامام السجاد، علی بن الحسین، الصحیفه السجادیه، ص84، دعای هفدهم].
53.ص/49-55. ترجمه: « این یادکردی است ، و قطعاً برای پرهیزگاران فرجامی نیک است. باغ های همیشگی در حالی که درهای[آنها ] برایشان گشوده است... این است [ حال بهشتیان] و [اما] برای طغیانگران واقعاً بد فرجامی است. »
54. راغب اصفهانی، حسین بن محمد ، پیشین، ص304.
4)آثار تقوا در دنیا و آخرتنویسندگان : سید محمد صادق حسینی سرشت و امیر اشرافی
با الهام از آیات قرآن و سخنان اهل بیت علیهم السلام
چکیده :
« آثار تقوا در دنیا و آخرت با الهام از آیات قرآن وسخنان اهل بیت «علیهم السلام» عنوانی است جهت دستیابی به مفهوم تقوا و آثار آن در دنیا و آخرت که از دیدگاه قرآن و سنت بررسی گردیده است. تقوا از «وقایه » گرفته شده ودر لغت ، به معنای خویشتنداری و باز داشتن نفس از آن چیزی است که در آخرت برای انسان زیان دارد. تقوا، محصور کردن نفس به چیزهایی است که برای او مفید است . تقوا، دارای اثر نیک در دنیا وآخرت است. آثار دنیوی نیز در دو قالب آثار فردی و آثار اجتماعی ذکر شده اند.لازم به ذکر است که پاره ای از آثار ، رابطه ای تعاملی یا دو سویه با تقوا دارند، یعنی هم این عوامل تقوا را به دنبال دارند و نیز تقوا پیشگی سبب پیدایش آنهاست.
واژه های کلیدی
تقوا، قرآن و سنت ، آثار دنیوی و اخروی ، آثار فردی واجتماعی ، آثار تقوا از منظر قرآن و سنت .
آثار تقوا در دنیا
مراد، آثاری است از فضایل وخوبی ها که در این دنیا نصیب و روزی متقین می گردد.
آثار فردی
مراد، آثاری است که اولا و بالذات بر فرد اثر می گذارد. ثانیا! و بالعرض آثار آن در جامعه مشخص می گردد.
1- خدا محوری
پروا پیشگان ، جلال و بزرگی، یاد، محبت، ایمان رضای باری تعالی در سراسر زندگی شان پرتوافکنده است. امام علی (ع) درخطبه ی همام که خطبه ی متقین نام گرفته چنین می فرمایند.«... عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم . م (1) ایشان ، حقیقتاً به خداوند ایمان آورده اند(2).واز نثار کردن جان، مال و... در راه خدا هیچ باکی ندارند:
( لایستاذنک الذین یومنون بالله والیوم الاخر ان یجاهدوا باموالهم و انفسهم و الله علیم بالمتقین انما یستاذنک الذین لایومنون بالله والیوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم فی ریبهم یترددون)(3)
علامه طباطبایی (قدس سره ) در تفسیر آیات فوق در وصف جهاد کنند گان در راه خداچنین می نویسد:
«خداوند در این دو آیه می خواهد بفرماید: « جهاد درراه خدا با جان ومال از لوازم ایمان واقعی ودرونی به خدا و روز جزاست، چون چنین ایمانی آدمی را به تقوا وا می دارد. ومؤمن، به خاطر داشتن چنین ایمانی نسبت به وجوب جهاد بصیرتی به دست می آورد و همین بصیرت نمی گذارد که در امر جهاد تثاقل و کاهلی کند، تا چه رسد به این که از ولی امر خود اجازه ی تخلف و معافیت از جهاد بخواهد . به خلاف منافق که او به خاطر نداشتن ایمان به خدا و روز جزا دارای چنین تقوایی نگشته ، دلش هموراه در تزلزل و تردیداست و در نتیجه ، در مواقف و معفیت از جهاد بخواهد. به خلاف منافق که او به خاطر نداشتن ایمان به خدا و روز جزا دارای چنین تقوایی نگشته ، دلش هموراه در تزلزل و تردید است ، و در نتیجه ، در مواقف دشواری که پای جان و مال در میان است دلش می خواهد به هر وسیله ی ممکن طفره برود و خود را کنار بکشد، وبرای این که از رسوایی خود نیز جلوگیری به عمل آورده باشد و صورت قانونی بدان بدهد از ولی امرش درخواست معافیت می کند.»(4)
خداوند در زندگی دنیایی ، کلمه ی تقوا و سکینه را نصیب متقین و مؤمنین می کند: ( اذجعل الذین کفروا فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه فانزل الله سکینه علی رسوله وعلی المؤمنین والزمهم کلمه التقوی و کانوا احق بها و اهلها و کان الله بکل شیء علیما).(5)
متقین در سراسر مشکلات و سختی ها والقاآت نفس و شیطان ، خداوند یگانه و بی همتا را یاد می کنند:
( ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون )(6)
آری ، اینان همان متقینی هستندکه یاد خداوند باری تعالی سراسر وجودشان را فرا گرفته و شب و روزشان را با یاد خدا به سر می برند. امام علی (ع) می فرمایند: « ... یصبح وهمه الذکر..»(7) ایشان هوشیار هستند و لحظات را جز با یاد خدا به سر نمی برند.مولای متقیان می فرمایند: « ... ان کان فی الغافلین کتب فی الذاکرین و ان کان فی الذاکرین لم یکتب من الغافلین ....» (8)
خدا محوری آن قدر در وجود آنها رسوخ یافته که حتی در کارهای روزمره ی خود نیز با یاد خدا حرکت می کنند. امام علی (ع) در همراهی یکی از یاران فرمودند:« انطلق علی تقوی الله وحده لا شریک له ...» (9) امام (ع) به یکی از کارگزاران خود [مخفف بن مسلم] هنگامی که او را برای گرد آوری زکات [به اصفهان ] فرستاد چنین فرمودند: « امره بتقوی الله فی سرائر امره و خفیات عمله حیث لا[شاهد] شهید عیره و لا وکیل دونه ...»(10)
تقوا پیشگان نسبت به خداوند خوف و خشیت دارند:
( ولقد اتینا موسی و هارون الفرقان وضیاء و ذکراً للمتقین الذین یخشون ربهم بالغیب وهم من الساعه مشفقون)(11)
امام علی (ع) خشیت و خوف ایشان را چنین وصف می نمایند : « قد براهم الخوف بری القداح ینظر الیهم الناظر فیحسبهم مرضی و ما بالقوم من مرض و یقول : لقد خولطوا و لقد خالطهم امر عظیم ...» (12)
اینان ، خوف از خدا را همراه با امید در دل دارند.امام علی (ع) در خطبه ی همام می فرمایند : « .. یبیت حذرا و یصبح فرحا حذرا لما حذر من الغفله و فرحا بما اصاب من الفضل والرحمه ....»(13)
آری، اهل تقوا به جهت شناخت اصیل و عمیقشان از باری تعالی ، دلی خاشع دارند:« خاشعا قلبه و...»(14) ایشان با تمام وجود با خدا هستند و خداوند نیز یاری رسان آنها است. خداوند در وصف ایشان می فرماید:
( ان الله مع الذین اتقوا والذین هم محسنون )(15)
علامه طباطبایی (قدس سره ) در باره ی تفسیر این آیه می فرمایند:
«از این تعبیر استفاده می شود که تقوا و احسان هر یک سبب مستقلی برای موهبت نصرت الهی و ابطال مکر دشمنان دین و دفع کید آنان هستند، پس می توان گفت که این آیه جمله ی (ولا تک فی صیق مما یمکرون)(16) را تعلیل می کند و وعده ی نصرت می دهد. » (17)
کلام حضرت علی (ع) نیز مؤیدی بر این ادعاست که خداوند یاری رسان انسان های پرهیزگار وبا تقوا در کارزار نیاست ؛ ایشان می فرمایند : « ایسرک ان تکون من حزب الله الغالبین اتق الله سبحانه واحسن فی کل امورک ( فان الله مع الذین اتقوا و اذین هم محسنون )»(18)
وخدا همیشه یار و یاور متقین است و این رابطه ی تعاملی و دو سویه است:
( انهم لن یغنوا عنک من الله شیئا وان الظالمین بعضهم اولیاء بعض والله ولی المتقین » (19)
ایشان ، در دین و راه خدا استوار و محکم هستند؛ چون ایمان آنها توأم با تقوا و یقین قلبی است و به سادگی با وساوس شیطان و ظواهر دنیا خللی در دینشان وارد نخواهد آمد. امام علی (ع) می فرمایند: «.... حریزا دینه ...» ،(20) فمن علامه احدهم [المتقین] انک تری له قوه فی دین و حزما فی لین وایمانا فی یقین ...» (21)
تقوا پیشگان به وسیله ی تقوا به یاد و ذکر و یاری خدا هستند و نیز در پی آن از غفران ، محبت، رحمت و رضای الهی برخوردار هستند. آنان اهل گناه و معصیت نیستند ، لیکن اگر از آنان گناهی سر زند، خداوند گناهان تقوا پیشگان را به سبب پروایشان می آمرزد:
(ذلک امر الله انزله الیکم و من یتق الله یکفر عنه سیئاته و یعظم له اجرا)(22)
خداوند به حال چنین افراد ی که به سمت پرهیزگاری آمده اند نظر می کند و گناها ن گذشته ایشان را نیز محو می کند:
(لیس علی الذین امنوا و عملوا الصالحات جناح فیما طعموا اذا ما اتقوا و امنوا و عملو ا الصالحات ثم اتقوا و امنوا ثم اتقوا و احسنوا والله یحب المحسنین)(23).
خداوند در جای دیگری چنین فرموده است:
(یا ایها الذین امنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا و یکفر عنکم سیئاتکم و یغفر لکم و الله ذو الفضل العظیم .)(24)
خداوند ،خود متقین را به سوی مغفرت در آخرت ترغیب نموده است تا بدانند که چه جایگاه مقدس و مبارکی در انتظار آنهاست :
(وسارعوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها السماوات والارض اعدت للمتقین )(25)
آری ، مغفرت الهی در دنیا و آخرت نصیب متقین است. پروا پیشگان، محبت ودوستی خدا را به خود جلب می کنند:
(بلی من اوفی بعهده واتقی فان الله یجب المتقین )(26).
«پیامد تقوا، برخورداری از رحمت الهی است .(27) تقوای عاشقانه، فرد را به دریای رحمت بی منتهای الهی ، یعنی ایستگاه پایانی می رساند. این رحمت البته چیزی نیست جز توفیق الهی در دوستی محمد وآل او (ص) و دشمنی با دشمنان ایشان؛ زیرا آنها اهل رحمت پرودگار در دنیا و آخرت (28) و مظهر رحمانیت و رحیمیت او می باشند. چنان که رسول (ص) خود مظهر رحمت برای جهانیان (29)و ابراهیم (ع) نیز برخوردار از رحمت اختصاصی اهل بیت (ع)(30) می باشد.از مصادیق این رحمت،برکت در روزی وبهره وری از نعمت خداداد(31) ونیز فهم حقیقی کتاب های الهی از جمله قرآن ،(33)انجیل وتورات،(32) است و متقی از درک و فهمی ویژه(34) برخوردار بوده، بدین وسیله از دیگران متمایز می گردد»(36)و(35)
آنچه از رحمت ، با تقوا پیشگان مرتبط است ، نه رحمت عام ، بلکه رحمت خاص است:
(ورحمتی وسعت کل شی ء فساکتبها للذین یتقون و یؤتون الزکاه والذین هم بایاتنا یؤمنون)(37)
در این آیه ، به سیر رحمت باری تعالی از رحمت عامه(واسعه) به رحمت خاصه که ویژه ی متقین است، اشاره شده است.آری ، این رحمت چنان که گفته آمد، نعمت اهل بیت رسول خدا(ص) است.
در آیات دیگری نیز به این رحمت خاصه اشاره شده است :
(واذا قیل لهم اتقوا مابین ایدیکم وما خلفکم لعلکم ترحمون)(38).
وقتی تقوای الهی با ایمان به او ، عجین گشت، از رحمت خاص خدا، نور الهی وآمرزش او برخوردار خواهیم شد:
(یا ایها الذین امنوا اتقوا الله وامنوا برسوله یؤتکم کفلین من رحمته و یجعل لکم نورا تمشون به ویغفر لکم والله غفور رحیم)(39)
در روایتی نیز از امام (ع) چنین نقل شده است : « من نقله الله من ذل المعاصی الی عز التقوی اغناه الله بلا مال و اعزه بلا عشیره و آنسه بلا انیس .» (40)
ازآنچه گفته آمد مشخص گردید تقوالی الهی رابطه ی بنده را با خداوند محکم تر می کند ویاد و ذکر او را در دل زیاد گردانیده و نیز موجب یاری کردن خدا و استواری در دین می شود.هم چنین گناهان آمرزیده می شود.از رحمت و محبت خدا برخوردار خواهیم شد و اوج این نعمت ها در رضای خداست.
( قل اونبئکم بخیر من ذلکم للذین اتقوا عند ربهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ازواج مطهره و رضوان من الله والله بصیر بالعباد).(41)
کوتاه سخن این که ، یکی از پیامدهای مهم تقوا در این عالم، خدا محوری است.
2- ایمان به پیامبران الهی (ع)
ازآثار تقوا، ایمان به فرستادگان الهی است:
(ولکن البر من امن بالله و الیوم الاخرو الملائکه والکتاب والنبیین و اتی المال علی حبه ذوی القربی والیتامی و المساکین وابن السبیل والسائلین وفی الرقاب واقام الصلاه واتی الزکاه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا والصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتقون)(42).
امیر مؤمنان حضرت علی (ع) در باره ی ویژگی های رسول خدا(ص) چنین آورده اند : « امام من اتقی وبصر[بصیره] من اهتدی.»(43)
پیامبران الهی نیز خود از کودکی متقی بوده اند که به راهبری تقوا پیشگان برگزیده شده اند:
(یا یحیی خذالکتاب بقوه و اتیناه الحکم صبیا و حنانا من لدنا و زکاه و کان تقیا)(44).
3- ایمان به رستاخیز
ایمان به روز جزا وقیامت از آثار تقواست :
(ولکن البر من امن بالله والیوم الاخر و الملائکه والکتاب والنبیین واتی المال علی حبه ذوی القربی والیتامی و المساکین و ابن السبیل والسائلین و فی الرقاب و اقام الصلاه واتی الزکاه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا والصابرین فی الباساء والضراء و حین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتقون ).(45)
این صفت از اولین ویژگی های بارز پروا پیشگان است :
( ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب و یقیمون الصلاه ومما رزقنا هم ینفقون و الذین یومنون بما انزل الیک وما انزل من قبلک و بالاخره هم یوقنون)(46).
ایشان، علاوه بر این که ایمان به آخرت دارند، عذاب آن را باور داشته وازآن هراسناک اند:
(ولقد اتینا موسی و هارون الفرقان و ضیاءو ذکر المتقین الذین یخشون ربهم بالغیب وهم من الساعه مشفقون )(47).
امیر بیان حضرت علی (ع) درباره ی ایشان می فرمایند:« نزلت انفسهم منهم فی البلا ء کالتی نزلت فی الرخاء ولو لا الجل الذی کتب الله [لهم ] علیهم لم تستقر ارواحهم فی اجسادهم طرفه عین شوقا الی التواب وخوفا من العقاب ».(48)
4- ایمان به کتب آسمانی
ایمان به کتاب های آسمانی که خداوند بر پیامبرانش فرو فرستاده است از آثار تقواست .(49) در قرآن کریم آمده است که متقین چنین اند:
(والذین یومنون بما انزل الیک وما انزل من قبلک و بالاخره هم یوقنون).(50)
(ولکن البر من امن بالله والیوم الاخره و الملائکه والکتاب و النبیین واتی المال علی حبه ذوی القربی والیتامی و المساکین و ابن السبیل و السائلین وفی الرقاب واقام الصلاه و اتی الزکاه والموفون بعهدهم اذا عاهدوا والصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون ).(51)
5-ایمان به ملائکه
ایمان به ملائکه ی الهی از آثار تقوای حقیقی است که آیات مربوطه در بخش های قبل ذکر شد.
6- بزرگ داشتن شعائر دین
بزرگ داشتن شعائر دین از نشانه های تقواست:
(ذلک ومن یعظم شعائرالله فائها من تقوی القلوب ).(52)
یکی از این شعایر نماز است که در قرآن کریم تصریح شده که از پیامدهای تقواست .خداوند در باره ی این صفت متقین چنین می فرماید: ( ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین الذین یومنون بالغیب و مقیمون الصلاه ومما رزقنا هم ینفقون )(53)
پی نوشت ها :
1- «... خداوند در جانشان برزگ گشته، و در نیتجه ، غیر او درچشمشان کوچک آمده..» [سید،ابولحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی،علی، خطبه ی 193].
2- «کسانی که به خدا و روز باز پسین ایمان دارند، در جهاد با مال و جانشان از تو[عذر و]اجازه نمی خواهند، وخدا به [حال]تقوا پیشگان داناست. تنها کسانی از تو اجازه می خواهند[به جهاد نروند] که به خدا و روز بازپسین ایمان ندارند ودل هایشان به شک افتاده ودر شک خود سرگردانند.»[بقره/177].
3-توبه/44-45.
4- طباطبایی، سیدمحمد حسین،المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه:موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج 9،ص388.
5- «آن گاه که کافران در دل های خود، تعصب[آن هم ] تعصب جاهلیت ورزیدند، پس خدا آرامش خود را بر فرستاده ی خویش و بر مؤمنان فرو فرستاده، و آرمان تقوا را ملازم آنان ساخت، و[درواقع] آنان به [رعایت] آن [آرمان] سزاوارتر و شایسته ی [اتصاف به ] آن بودند و خدا همواره برهر چیزی داناست.»[فتح/26].
6- درحقیقت، کسانی که [از خدا]پروا دارند، چون وسوسه ای از جانب شیطان بدیشان رسد[خدا را]به یاد آوردند وبناگاه بینا شوند.»[اعراف/201].
7- «...و شب را با اندیشه ی ذکر و یاد خدا به روزمی آورد....»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
8- «..انسان پرهیزگار اگردرمیان غافلان باشد از جمله ی ذاکران به حساب آید، واگر در جمع ذاکران باشد از غافلان به شمار نیاید...»[همان، خطبه ی 193].
9- «با پروای خداوندی که یکتا و بی شریک است، حرکت کن...»[همان نامه ی 25].
10-«او را به پروای از خدا در امورنهایی و کارهای پوشیده از نظرها فرمان می دهم، آنجا که جز خدا کسی شاهد و غیر او کسی وکیل نیست.»[همان، نامه 26]
11- «و درحقیقت، به موسی و هارون فرقان دادیم و[کتابشان]برای پرهیزگاران روشنایی و اندرزی است. [همان] کسانی که از پروردگارشان در نهان می ترسند واز قیامت هراسناکند.» [انبیاء/48-49].
12- «خوف از خداوند پیکرشان را همچون تیر تراشیده و باریک ساخته، هرگاه کسی نگاهش به ایشان افتد پندارد که بیمارند، در حالی که بیمار نیستند و مردم می گویند : اینان دیوانه اند، حال آن که امری عظیم آنانرا چنان آشفته ساخته است ...»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکتر شیروانی، علی، خطبه ی 113].
13- «.. شب را با بیم سپری می کند و روز را شادمان آغاز می نمایند: بیمناک از غفلتی که اورا از آن برحذر داشته اند، وشادمان از فضل و رحمتی که نصیبش گشته است. » [همان ، خطبه ی 193].14- همان.
15- نحل/128،ونیز رک: بقره /194، توبه/36و 123.
16- «درحقیقت، خدا با کسانی که پروا داشته اند و[با]کسانی [است ] که آنها نیکو کارند.»[نحل /127].
17- طباطبایی ، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، ترجمه: موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج2،ص539.
18- «اگر دوست داری که در نیروی پیروز خداوند باشی پروای خدا پیشه کن ودرتمام کارهایت نیکی کن که خداوند با کسانی است که تقوا پیشه می کنند ونیکو کارند.»[آمدی، عبدالواحد التمیمی ، غررالحکم ودررالکلم ، ص 269].
19- «آنان هرگز در برابر خدا از تو حمایت نمی کنند[ وبه هیچ وجه به کار تو نمی آیند]و ستمگران بعضی شان دوستان بعضی [ دیگر]ند، وخدایار پرهیزگاران است .»[جاثیه/19].
20- «...دینش محفوظ است..» [سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی ، خطبه ی 193].
21- «از دیگر نشانه ها ی انسان پرهیزگار آن است که او را می بینی که در دین نیرومند، دوراندیش و درعین حال ملایم ، دارای ایمانی توأم با یقین است . ...» [همان].
22- «این است فرمان خدا که آن را به سوی شما فرستاده است ؛ وهرکس ازخدا پروا کند، بدی هایش را از او بزداید و پاداشش را بزرگ گرداند. » [طلاق/5].
23- «بر کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، گناهی در آنچه [قبلاً] خورده اند نیست، در صورتی که تقوا پیشه کنند و احسان نمایند و خدا نیکوکاران را دوست می دارد. »[مائده/93].
24- «ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما[نیروی] تشخیص [حق از باطل] قرار می دهد؛ و گناهانتان را از شما می زداید؛ و شما را می آمرزد؛ وخدا دارای بخشش بزرگ است .» [انفال/29]
25- «وبرای آمرزش از پروردگار خود و بهشتی که پهنایش[به قدر ]آسمان ها و زمین است [و]برای پرهیزگاران آماده شده است ، بشتابید[آل عمران/133].
26- «آری، هر که به پیمان خود وفا کندو پرهیزگاری نماید بی تردید خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.» [آل عمران /76؛ ونیز ر. ک : توبه /4].
27- اعراف /13.
28- ر.ک : فتونی، ابوالحسن، مقدمه تفسیر مرآه الانوار، ص 165.
29- (وما ارسلناک الا رحمه للعالمین )[انبیاء /107].
30- (قالوا اتعجبین من امر الله رحمت الله و برکاته علیکم اهل البیت انه حمید مجید) [هود/73].
31- ر. ک : عیاشی، محمد بن مسعود، تفسیر العیاشی، ص 340؛ جرجانی، ابوالمحاسن ، جلاء الاذهان، 98/10،طلاق /2و3.
32- (ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین)البقره/2]
33- (وآتیناه الانجیل فیه هدی و نور و مصدقا لما بین یدیه من التوراه و هدی و موعظه للمتقین )[المائده /46].
34-ر. ک : الاعراف/169، الانعام /33.
35- (یا ایها الذین امنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا) [الانفال /29].
36- جودوی ، امیر ، پیامد اعمال در زندگانی با الهام از قرآن ، ص 105.
37-«..و رحمتم همه چیز را فرا گرفته است؛ وبه زودی آن را برای کسانی که پرهیزگاری می کنند وزکات می دهند و آنان که به آیات ما ایمان می آورند، مقرر می دارم.»[الاعراف/156].
38- «وچون به ایشان گفته شود: از آنچه در پیش رو وپشت سر دارید بترسید، امید که مورد رحمت قرار گیرید[نمی شنوند].»[یس /45].
39- «ای کسانی که ایمان آورده اید ، از خدا پروا دارید وبه پیامبر او بگروید تا از رحمت خویش شما را دو بهره عطا کند وبرای شما نوری قرار دهد که به [برکت ]آن راه سپرید و بر شما ببخشاید، وخد آمرزنده ی مهربان است. [حدید/28].
40- «هر که را خداوند از ذلت معصیت به عزت تقوا رساند، او را بدون ثروت، توانگر و بدون داشتن عشیره و قبیله، عزیز و گرامی، وبدون داشتن همدمی ، مأنوس قرار داده است. » [حلی ، محمد بن ادریس، مستطرفات السرائر، ص 593؛ونیز ر. ک ورام، مجموعه ورام ، ج1، ص65، کلینی ، محمد بن یعقوب، الکافی،ج2،ص77].
41- «بگو: آیا شما را به بهتر از اینها خبر دهم؟ برای کسانی که تقوا پیشه کرده اند نزد پروردگارشان باغ هایی است که از زیر[درختان]آنها نهرها روان است ؛ درآن جاودانه بمانند، وهمسرانی پاکیزه و [نیز]خشنودی خدا[رادارند]، وخداوند به [امور]بندگان[خود]بیناست. » [آل عمران /15].
42-بقره/177.
43- «او پیشوای پارسایان ، و چشم بینای هدایت یافتگان است . » [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 116].
44- «ای یحیی! کتاب [خدا]را به جد و جهد بگیر، واز کودکی به او نبوت دادیم. و [نیز] از جانب خود، مهربانی و پاکی [ به اودادیم]وتقوا پیشه بود.»[مریم/12-13].
45- بقره/177.
46-«این است کتابی که در (حقانیت )آن هیچ تردیدی نیست و مایه ی هدایت تقوا پیشگان است. آنان که به غیب ایمان می آورند وبه آخرت یقین دارند.»[بقره /2-4].
47- «ودر حقیقت، به موسی و هارون فرقان دادیم و[کتابشان] برای پرهیزگاران روشنایی و اندرزی است. [ همان] کسانی که از پروردگارشان در نهان می ترسند واز قیامت هراسناک اند.» [انبیاء/48-49].
48- «در هنگام بلا و مشقت حالشان همچون هنگام آسایش و رفاه ست ، چنان مشتاق پاداش و بیمناک از عذاب اند که اگر نبود زمان معینی که خداوند برای ماندنشان در دنیا مقرر فرموده، لحظه ای روحشان درپیکرشان قرار نمی گرفت [ ومرغ جانشان به سوی ابدیت به پرواز در می آمد.] » [ سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
50-«وآنان که بدانچه به سوی تو فرود آمده وبه آنچه پیش از تو نازل شده است، ایمان می آورند.» [بقره/4].
52- «این است [فرایض خدا] وهرکس شعایر خدا را بزرگ دارد، در حقیقت، آن [حاکی ]از پاکی دل هاست . » [حج/32].
53- «این است کتابی که در [حقانیت] آن هیچ تردیدی نیست [و] مایه ی هدایت تقوا پیشگان است : آنان که به غیب ایمان می آورند، ونماز را بر پا می دارند، وازآنچه به ایشان روزی داده ایم انفاق می کنند. » [بقره/2-3].
 
7- انجام معروف
طبق سنت معصومین (ع) یکی ازنشانه ها ی تقوا پیشگان انجام معروف است : « عن ابی بصیر عن ابی جعفر (ع) قال کان امیرالمؤمنین (ع) یقول ان الاهل التقوی علامات یعرفون بها صدق الحدیث واداء الامانه و وفاء بالعهد و قله العجز و البخل و صله الارحام و رحمه الضعفاء و قله المؤاتاه للنساء و بذل المعروف ....» (1)
8- پرداخت زکات
دادن زکات از نشانه های متقین است که قرآن کریم بدان تصریح کرده است :
( واتی الزکاه و الموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اوائک الذین صدقوا واولئک هم المتقون » )(2)
9- وصیت
یکی از واجبات بر هر فرد مسلمان، وصیت کردن قبل از فرا رسیدن مرگ است که خداوند به آن امر کرده است . افراد متقی این واجب را انجام می دهند:
( کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیه للوالدین والاقربین بالمعروف حقا علی المتقین . )(3)
10- شکر گزاری
طبق آیات قرآن کریم ، یکی از آثار تقوای حقیقی، شکر گزاری از باری تعالی است :
(و لقد نصرکم الله ببدر وانتم اذله فاتقوا الله لعلکم تشکرون)(4)
امام صادق (ع) در حدیثی ضمن بر شمردن صفات متقین و مؤمنین واقعی چنین می فرمایند: «... وفی الرخاء شکور ....» (5)
امیر مؤمنان (ع) سپاس گزاری را از صفات متقین دانسته که در هنگام به شب ترسان و در خوشی شکر گزار پرودرگار خویش اند:
«.... یعمل الاعمال الصالحه و هو علی وجل یمسی وهمه الشکر ویصبح وهمه الذکر یبیت حذرا ویصبح فرحا حذرا لما حذر من الغفله و فرحا بما اصاب من الفضل والرحمه ان استصعبت علیه نفسه فیما تکره لم یعطها سولها فیما تحب قره عینه ...»(6)
مولای متقیان علی (ع) در بیان شیوای دیگری چنین می فرمایند:
«عبادالله اوصیکم بتقوی الله فانها حق الله علیکم و الموجبه علی الله حقکم وان تستعینوا علیها بالله و تستعینوا بها علی الله فان التقوی فی الیوم الحرز والجنه وفی غد الطریق الی الجنه مسلکها واضح وسالکها رابح ومستودعها حافظ لم تبرح عارضه نفسها علی الامم الماضین منکم و الغابرین لحاجتهم الیها غدا اذا اعاد الله ما ابدی واخذ ما اعطی وسال عما اسدی فما اقل من قبلها وحملها حق حملها اولئک الاقلون عددا وهم اهل صفه الله سبحانه اذ یقول (وقلیل من عبادی الشکور) فاهطعوا باسماعکم الیها و الظوا بجدکم علیها و اعتاتضوها من کل سلف خلفا ومن کل مخالف موافقا - ایقظوا بها نومکم واقطعوا بها یومکم و اشعروها قلوبکم وارحضوا بها ذنوبکم وداووا بها الاسقام وبادروا بها الحمام واعتبروا بمن اضاعها و لایعتبرن بکم من اطاعها الا فصونوها و تصونوا بها وکونوا عن الدنیا نزاها و الی الاخره ولاها و لا تضعوا من رفعته التقوی ولا ترفعوا من رفعته الدنیا ...»(7)
«بندگان خدا! شما را به تقوای الهی سفارش می کنم ؛ زیرا تقوا حقی است که خداوند بر شما دارد، و نیز حق شما را بر خداوند واجب می سازد .از خدواند برای تقوا یاری بجویید. واز تقوا در برابر [عذاب] خداوند کمک بگیرید، که تقوا امروز سپر وپناهگاه است، وفردا راهی به سوی بهشت است، راهی که روشن است، ورونده ای سود برنده، وامانتدارش [= خداوند] حافظ و نگه دارنده .
تقوا همواره نور را بر پیشینیان عرضه کرده و بر آیندگان نیز عرضه خواهدکرد؛ زیرا فردای قیامت همگان به آن نیازمندند؛ آن هنگام که خداوند آنچه را آفریده بود باز آورد وآنچه را عطا کرده بود، باز پس گیرد و از آنچه بخشیده بود پرسش نماید. پس چه اندک اند کسانی که تقوا را چنان که باید پذیرفته و رعایت کرده اند آنان در شمارش بس اندک اند. اینان سزاوار توصیف خدای سبحان اند که فرمود: «اندکی از بندگان من شکر گزارند. » (8)
پس گوش خود را به جانب تقوا فرا دارید، وبا تلاش خود بر آن مواظبت کنید و آن را جایگزین آنچه از دست داده اید سازید ، وتقوا را دلخواه خود شمارید. خود را با تقوا بیدار دارید، و روز خود را با آن بگذرانید، آن را ملازم دل خویش نمایید، و گناهان خویش را با آن بشویید، و بیماری ها را با آن درمان کنید، وپیش از رسیدن مرگ به پیشباز آن روید، واز کسی که آن را تباه ساخت پند گیرید، و مبادا خود مایه ی عبرت تقوا پیشگان شوید. هان! تقوا را نگاه دارید وخود را با آن حفظ نمایید. از دنیا پاک و بر کنار بمانید و شیفته ی آخرت باشید.کسی را که تقوا بالایش برد، پایین نیاورید، وکسی را که دنیا بالایش آورده ، دارای مقام والا مشمارید....»
11- هدایت
طبق آیات قرآن کریم ، متقین زمینه ی هدایت الهی را دارند: ( اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون )(9) ودر حقیقت ، خداوند راه هدایت را به آنان نشان داده است:
(وما کان الله لیضل قوما بعد اذ هداهم حتی یبین لهم ما یتقون ان الله یکل شیء علیم )(10)
امام علی (ع) فرمودند: « هدی من اشعر التقوی قلبه » (11) ونیز در جایی دیگر کسب تقوا و پارسایی را به کاشت درخت تشبیه فرموده که ثمره ی آن چیزی جز هدایت الهی نیست : « من غرس اشجار التقی جنی ثمار الهدی »(12) و در خطبه ی همام متقین را « در هدایت با نشاط » دانسته اند: « ونشاطا فی هدی . » (13) ایشان، نور تقوا را راهنمای انسان بر شمرده اند: « من یطع الله و رسوله یکن سبیل الرشاد سبیله، و نور التقوی دلیله...» (14) ودرجایی دیگر، با تشبیه تقوا به آبی حیات بخش ، چنین می فرمایند:« لا یهلک علی التقوی سنخ اصل و لا یطما علیها زرع قوم .» (15)
کوتاه سخن این که هدایت از آثار مترتب بر تقواست .
12- کنترل جوارح
الف ) کنترل زبان : طبق سنت ائمه ی اطهار (ع)، اهل تقوا زبان خود را به کنترل خویش در آورده و لذا از آسیب های آن در امان هستند. پروا پیشگان « گفتارشان درست » (16)است .ایشان «سخن زشت از زبانشان دور وکار زشت از ایشان پنهان» (17) است. « مردم را با لقب های زشت نمی خوانند. »(18)و « پیش از آن که شاهدان شهادت دهنده ، به حق اعتراف می کند.»(19) این ها مصادیقی از کنترل زبان است که در روایات بدان تصریح شده است .ومتقین آنها را دارند.
مولای متقیان علی (ع) در سخنی گهربار ، وابستگی زیبایی میان کنترل زبان و تقوای الهی را به نمایش گذاشته اند:
«رایت جمیع الاخلاء فلم ارخلیلا افضل من حفظ اللسان، و رایت جمیع اللباس فلم ار لباسا افضل من الورع، و رایت جمیع الاموال فلم ارمالا افضل من القناعه ، و رایت جمیع البر فلم اربرا افضل من الرحمه و الشفقه ، و ذقت جمیع الاطعمه فلم ار طعاما الذ من الصبر» (20).
حضرت علی (ع) در کلامی دیگر با ذکر قسم جلاله ، متقیان را این گونه به حفظ زبان توصیه می فرمایند:
« و اجعلوا اللسان و احدا و لیخزن الرجل لسانه فان هذا اللسان جموح بصاحبه والله ما اری عبدا یتقی تقوی تنفعه حتی [یختزن] یخزن لسانه »(21)
ب ) کنترل چشم : از دیدگاه امام علی (ع) تقوا پیشگان، چشمان خود را از حرام باز می دارند: «...غضوا ابصارهم عما حرم الله علیهم ...» (22)
ج) کنترل شکم : طبق مفاد آیات قرآن کریم، آن که تقوای الهی پیشه سازد خداوند خود روزی اش را می دهد:
(و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب ومن یتوکل علی الله فهو حسبه ان الله بالغ امره قد جعل الله لکل شی ء قدرا)(23).
متقین « خواهان روزی حلال»(24) هستند .ایشان « خوراکشان کم» (25) و «شهوتشان مرده »(26)است.
13- کنترل رفتار
طبق سنت مأمور، متقین « گفتار را با کردار آمیخته ساخته » ،(27) «لغزششان اندک و ناچیز» ،(28) «لباسشان میانه روی » (29)«در عین بی نیازی میانه رو »(30)،«در دشواری ها آرام ودر ناخوشی ها شکیبا» ،(31) «آنچه را به او سپارند تباه نمی سازد . »(32)« به همسایه زیان نمی رساند . » ، (33)« به مصیبت های دیگران شادمان نمی گردد. » ، (34)« از حق بیرون نمی گردد. » (35)و« کارهای نیکو می کند و در عین حال، [از عذاب خدا] می ترسد. » (36)
امام هادی (ع) در سفارش به اصحاب خود فرمودند:
«در هنگام زیارت [قبر امیرمؤمنان] درروز غدیر، سالی که معتصم او را فرا خواند، بر سر [قبر] او- که درودهای خداوند بر او باد- می ایستی و می گویی: « چه بسیار که تقوا تو را از اجرای تصمیمت باز داشت، ولی غیر تو برای دستیابی بدان، از هوای خویش پیروی کرد، وازاین رو، جاهلان پنداشتندکه تو در آنچه اتفاق افتاد، ناتوان بودی.به خدا سوگند، کسی که چنین پنداشت ، گمراه شد و ره نیافت وتو خود -درود خدا بر تو باد- با این سخنت : « بنیاد آگاه به امر می داند چگونه حیله کند؛ اما تقوای الهی مانع اوست . پس ، دیده را نادیده می گیرد؛ اما آن که پروای دین ندارد، از آن فرصت سوءاستفاده می کند» ؛ هر چه را در این میان مبهم بود، برای آنان که دچار توهم و تردید بودند، توضیح دادی . تو راست گفتی و باطل اندیشان زیانکارند. » (37)
در این روایت، به این حقیقت اشاره گشته که امیر مؤمنان حضرت علی (ع) رفتار خود را در جهت خواست ورضای الهی کنترل می نمودند و از خود و خودسرانه عمل نمی کردند. مولای متقیان علی (ع) در وصف این خصوصیت متقین می فرمایند: «بعده عمن تباعد عنه زهد و نزاهه و دنوه ممن دنا منه لین و رحمه لیس تباعده بکبر وعظمه و لا دنوه بمکر وخدیعه . » (38) پرهیزگار « نفس او از او در زحمت است و مردم از او در راحتند. خود را برای آخرتش به رنج افکنده ، ومردم را از خویش آسوده ساخته. » (39) او « اگر خاموش باشد سکوتش او را اندوه گین نمی سازد ، واگر بخندد قهقهه نمی زند.»(40)
فرد با تقوا ، تمام اعمال فکری، عبادی وعلمی اش و.. همگی کنترل شده ودر مسیر حق است. امام علی (ع) فرمودند:
«فاتقوا الله تقیه من سمع فخشع و اقترف فاعترف و وجل فعمل وحاذر فبادر وایقن فاحسن وعبر فاعتبر وحذر فحذر وزجر فازدجر واجاب فاناب و راجع فتاب واقتدی فاحتذی و اری فرای فاسرع طالبا و نجا هاربا فافاد ذخیره واطاب سریره و عمر معادا و استظهر زادا لیوم رحیله و وجه سبیله و حال حاجته و موطن فاقته وقدم امامه لدار مقامه فاتقوا الله عبادالله جهه ما خلقکم له و احذرو منه کنه ما حذرکم من نفسه و استحقوا منه ما اعدالکم بالتنجز عن هرب وراقب فی یومه غده و نظر قدما امامه فکفی بالجنه ثوابا ونوالا وکفی بالنار عقابا و وبالا وکفی بالله منتقما ونصیرا و کفی بالکتاب حجیجا و خصیما.» (41)
« پس ای بندگان خدا! تقوای الهی را پیشه سازید ، چونان تقوای خردمندی که تفکر دلش را مشغول داشت، وبیم از عذاب، بدنش را رنجور ساخت وعبادت شبانه ، اندکی خواب را نیز از او گرفت، وامید به رحمت در اوج گرمای روز ، تشنه اش نگاه داشت ، وبی میلی دنیا از شهوات بازش داشت، وذکر حق زبانش را به حرکت واداشت.از پیش در دنیا ترسید تا در قیامت در امان باشد واز موانع پیمودن راه روشن هدایت کناره گرفت، وبرای دستیابی به راه مطلوب میانه ترین طریق را پیمود، وکبر وغرور، او را از مسیر صحیح باز نگرداند، و امور اشتباه انگیز بر او مخفی نماند. او به شادمانی بشارت به بهشت، وآسودگی نعمت ها، در راحت ترین خوابگاهش [= قبر] و ایمن ترین روزش [=قیامت] رسیده، از گذرگاه دنیا به گونه ای پسندیده گذشته ، وسعادتمندانه توشه ی آخرت را از پیش فرستاده، از روی
بیم از عذاب به نیکی ها مبادرت ورزیده وآن گاه که فرصت داشت وبه سوی بندگی شتافت، درطلب خشنودی خدا مشتاق بود، و ترس از خدا او را از گناه گریزان نمود، وامروز در اندیشه ی فردایش بود، وهماره به آینده می نگریست. پس بهشت برای ثواب وپاداش کافی است ، و دوزخ برای کیفر و گرفتاری بس است .و خداوند برای انتقام گرفتن و یاری رساندن کفایت می کند، و قرآن برای احتجاج علیه آدمی ودشمنی با انسان بس است .»
طبق روایت بالا ، فرد متقی در تمام زمینه ها از مسیر حق بیرون نرفته واعمال اودر راه خدا کنترل و جهت دهی شده است .هر آنچه که از اعمال آمیخته به تقوا باشد مقبول است ؛ امام عی (ع) فرمودند: و ولا یقل عمل مع التقوی و کیف یقل ما یتقبل . » (42) وعملی که تقوا داشته باشد، مورد پذیرش است، حتی اگر اندک باشد:
«عده من اصحابنا عن احمد بن محمد بن خالد عن عثمان بن عیسی عن مفضل بن عمر قال کنت عند ابی عبد الله فذکر نا الاعمال فقلت انا ما اضعف عملی فقال مه استغفر الله ثم قال لی ان قلیل العمل مع التقوی خیر من کثیر العمل بلا تقوی قلت کیف یکون کثیر بلا تقوی قال نعم مثل الرجل یطعم طعامه و یرفق جیرانه و یوطی رحله فاذا ارتفع له الباب من الحرام دخل فیه فهذا العمل بلا تقوی ویکون الاخر لیس عنده فاذا ارتفع له الباب من الحرام لم یدخل فیه . » (43)
«مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق(ع) بودم که موضوع اعمال مطرح شد، من گفتم :عمل من چه اندازه کم وضعیف است ؟
حضرت (ع) فرمودند: خاموش باش، از خدا آمرزش بخواه. آن گاه فرمود: عمل کم با تقوا بهتر از عمل بسیار بی تقوا است .عرض کردم: چگونه عمل بسیار، بی تقوا می باشد؟ فرمود: آری، مانند مردی که از غذای خود به مردم می خوراند و با همسایگانش مهربانی می کند و در خانه اش باز است، ولی چون دری از حرام به نظرش رسد بدان در آید، این است عمل بدون تقوا، و دیگری هست که اینها را ندارد، ولی چون در حرامی بنظرش رسد، بدان وارد نشود.»
پی نوشت ها :
1- «ابوبصیر ازحضرت باقر(ع) نقل نموده که امیر مؤمنان(ع) میفرمود: اهل تقوا علایم و نشانه هایی دارند که با آن شناخته می شوند راستی در گفتار ، مراعات امانت، پایبندی به عهد و پیمان، بخل و عجز وناتوانی نداشتن، و سرکشی و مراقب حال خویشاوندان، مهربانی و محبت به ضعیفان، وبا زنان آمیزش وارتباط کم داشتن، وبذل وبخشش، واز کارهای نیک، دریغ نداشتن و...[دیلمی، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص121؛مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، بحارالانوار الجامعه لدرراخبار الائمه الاطهار(ع) ،ج67، ص 282].
2- «ونماز را بر پای دارد، و زکات را بدهد، وآنان که چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند و در سختی و زیان، وبه هنگام جنگ شکیبایانند، آنانند کسانی که راست گفته اند، و آنان همان پرهیزگارانند.»[ بقره/177].
3- «برشما مقرر شده است که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد، اگر مالی بر جای گذارد، برای پدر ومادر و خویشاوندان[خود] به طور پسندیده وصیت کند؛ [این کار] حقی است بر پرهیزگران . » [بقره /180]
4- «ویقیناً خدا شما را در [جنگ] بدر- با آن که ناتوان بودید- یاری کرد. پس، از خداپروا کنید، باشد که سپاس گزاری نمایید. » [ آل عمران/123].
5- «... وآنان در خوشی هاسپاس گزار خداوندند...»[ مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار (ع) ،ج64،ص271].
6-«... اعمال نیکو انجام می دهد و ترسان است، روز را به شب می رساند با سپاس گزاری، وشب را به روز می آورد با یاد خدا، شب می خوابد اما ترسان، وبر می خیزد شادمان، ترس برای این که دچار غفلت نشود، وشادمانی برای فضل ورحمتی که به او رسیده است . اگر نفس او درآنچه دشوار است فرمان نبرد، ازآنچه دوست دارد محرومش می کند.» [سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
7- سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 191.
8-سبا/13.
9-«آنهایندکه از هدایتی از جانب پروردگارشان برخوردارند و آنها همان رستگارانند.» [بقره/5].
10- «وخدا بر آن نیست که گروهی را پس از آن که هدایتشان نمود بی راه بگذارد مگر آن که چیزی را که باید از آن پروا کنند برایشان بیان کرده باشد.آری ، خدا به هر چیزی داناست. »[توبه /115].
11- «آن که تقوا را پوشش دلش قرار داد، راه یافت. » [محمدی ری شهری، محمد، علم و حکمت در قرآن و حدیث، ترجمه: مسعودی، عبدالهادی، ج1،ص 261-260].
12- «آن که نهال های تقوا کاشت،میوه های هدایت چید. » [همان].
13- [سید رضی، الوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
14- «هر که فرمان برد خدا و رسولش را ، راه او راه رشد و نور تقوا راهنمای او است. » [ کلینی ،محمد بن یعقوب، الکافی، ج5،ص 371].
15- «بنیادی که برپایه ی تقوا روییده از بین نرود، و کشتزاری که آب تقوا به آن رسیده تشنه نگردد. [ مجلسی ، محمد باقر بن محمد تقی، بحارالانوار الجامعه لدرراخبار الائمه الاطهار (ع) ،ج2،ص99].
16-«منطقهم الصواب. » [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
17- «بعیدا فحشه، لینا قوله. » [همان] .
18- «ولا ینابز بالالقاب. » [ همان].
19- «یعترف بالحق قبل ان یشهد علیه. » [همان].
20- «من با وجو مشاهده ی تمامی دوستان، دوستی بهتر از حفظ زبان، با مشاهده ی تمامی لباس ها ، لباسی زیباتر از تقوا، با دیدن تمامی اموال، مالی ارزنده تر از قناعت، با وجود مشاهده ی تمامی احسان ها ، احسانی برتر از رحم و مهربانی، وبا وجود مشاهده تمامی غذاها، غذایی گواراتر از صبر نیافتم. » [ مشکینی، علی، تحریر المواعظ العددیه ، ص 393].
21- «زبان ودل را هماهنگ کنید. مرد باید زبانش را حفظ کند؛ زیرا همانا این زبان سرکش، صاحب خود را به هلاکت می اندازد. به خدا سوگند، پرهیزکاری را ندیده ام که تقوا برای او سودمند باشد، مگر آن که زبان خویش را حفظ کرده بود.» [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 176].
22- «از آنچه خداوند حرام کرده چشم پوشیدند...» [ همان، خطبه ی 193].
23- «...وهر کس از خدا پروا کند، [ خدا] برای او راه بیرون شدنی قرار می دهد× واز جایی که حسابش را نمی کند، به اوروزی می رساند، وهرکس برخدا اعتماد کند اوبرای وی بس است . خدا فرمانش را به انجام رساننده است . به راستی خدا برای هر چیزی اندازه ای مقرر کرده است. » [ طلاق/2-3].
24- «وطلبا فی حلال.» [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
25- «منزورا اکله » [ همان].
26-« میته شهوته » [ همان].
27-«یخرج القول بالعمل.»[ همان].
28- «تراه...قلیلا زلله . » [ همان].
29- «ملبسهم الاقتصاد.»[همان].
30- «قصدا فی غنی. » [ همان].
31- «فی الزلازل و قور و فی المکاره صبور .» [ همان].
32- «لایضیع ما استحفظ. » [ همان].
33- «الایضار بالجار.»[همان].
34- «لا یشمت بالمصائب.»[همان].
35- «لایخرج من الحق .»[همان].36- همان.
37- محمدی ری شهری، محمد، دانشنامه ی امیرالمومنین ، ترجمه: مسعودی، عبدالهادی ، ج 2، ص 349.
38- «متقی اگر از کسی دوری کرده به خاطر بی رغبتی به دنیا و وارستگی است ، واگر خود را به کسی نزدیک ساخته از روی ملایمت و رحمت است. نه دوری گزیدنش از سر تکبر و خودخواهی است ، و نه نزدیکی کردنش از روی حیله و فریب.»[ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی ، علی، خطبه ی 193].
39- همان.40-همان.41-همان، خطبه 83.
42-«هیچ کاری با تقوا اندک نیست و چگونه اندک است آنچه پذیرفته شود. » [ همان ، حکمت95].
43- «درکار نیک به اندک خشنود نمی شوند و طاعت فراوان را زیاد نمی شمارند. خود را به کوتاهی دربندگی متهم می سازند، واز اعمال خویش بیمناکند. هر گاه یکی از ایشان رابه پاکی و وارستگی توصیف کنند از آنچه درباره ی او می گویند بترسد و گوید:«من خود را بهتر از دیگران می شناسم وپروردگارم مرا بهتر از خودم می شناسد . پروردگارا، مرا به سبب آنچه درباره ام می گویند مؤاخذه مکن، وبهتر از آنچه در حقم گمان می برند قرارم ده، وبر من ببخشای آن گناهانم را که مردم از آن بی خبرند.» [ کلینی ، محمد بن یعقوب، الکافی، ج2، ص 77،قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی ، ج2،ص84].

14- تهذیب نفس
تقوا پیشگی ، سالک طریق الی الله را در پیمودن این مسیر ، بسیار کمک می کند. امیر مؤمنان حضرت علی(ع) فرمودند: « ابزارخودسازی پزهیرگاری است . » (1) ونیز فرمودند: « پروای الهی دوای درد دل هایتان، بینایی کوری قلبتان ، شفای بیماری جسمتان ، اصلاح فساد سینه هایتان، پاکسازی پلیدی جانتان ، صیقل پرده ی دیدگانتان، آرامش بی تابی درونتان ، و روشنایی سیاهی تاریکی تان است .» (2)
فرد متقی از دیدگاه مولی الموحدین علی (ع) نفسش آن گونه به تقوا آراسته و تهذیب یافته است که از هواها و خواهش های نفسانی اش پیروی نمی کند: « ولا یقل عمل مع التقوی و کیف یقل ما یتقبل ان استصعبت علیه نفسه فیما تکره لم یعطها سولها فیما تحب ...»(3)
انسان پرهیزگار و متقی آن قدر نفس خویش را با آب عبادت وتقوا صیقل داده است که حتی از کم ترین توصیف و اتصاف به تقوا نیز ترسان و گریزان است ؛ چرا که نفسش را در درون به افسار خویش کشیده است و آن را از هر بدی وکژی هموار کرده و تهذیب داده است.
«ولا یقل عمل مع التقوی و کیف یقل ما یتقبل لا یرضون من اعمالهم القلیل ولا یستکثرون الکثیر فهم الانفسهم متهمون ومن اعمالهم مشفقون اذا زکی احد منهم خاف مما یقال له فیقول انا اعلم بنفسی من غیری و ربی اعلم بی منی بنفسی اللهم لا تواخذنی بما یقولون و اجعلنی افضل مما یظنون و اغفر لی ما لایعلمون .»(4)
15- توبه
چه بسیار از مؤمنین و متقینی که ورودشان به جرگه ی ایمان و تقوا و پارسایی ، طریق توبه بوده است ؛ از دیدگاه امام علی(ع) تقوا دروازه ی هر توبه ای است:
«اوصاکم بالتقوی و جعل التقوی منتهی رضاه و التقوی باب کل توبه وراس کل حکمه و شرف کل عمل بالتقوی فاز من فاز من المتقین قال الله تبارک و تعالی - ان للمتقین مفازا و قال وینجی الله الذین اتقوا بمفازتهم لایمسهم السوء و لا هم یحزنون فاتقوا الله عباد الله واعلموا انه من یتق الله یجعل له مخرجا من الفتن ویسدده فی امره ویهیی له رشده و یفلجه بحجته ویبیض وجهه و یعطه رغبته - مع الذین انعم الله علیهم من النبیین والصدیقین والشهداء والصالحین وحسن اولئک رفیقا .» (5)
«شما را به پرهیزکاری سفارش نموده که تقوا نهایت خشنودی او، دروازه ی توبه، سرآمد هرحکمت، و شرف هر کاری است، پرهیزگاران رستگار شدند. خداوند تبارک وتعالی فرماید: « رستگاری برای پرهیزگاران است . » [نبأ/31] و فرماید: « خداوند آنها را که تقوا پیشه ساختند با اسباب نجاتشان ( عمل های شایسته ) نجات بخشد، نه هیچ بد به آنها رسد و نه اندوهگین شوند. » [ زمر/61]. بندگان خدا! از خدا پروا کنید. بدانید هر که از خدا پروا کند، خدا راهی برای بیرون شدن از فتنه ها به رویش بگشاید، در کارها صلاح وسدادش را به وی بنماید، وسیله ی هدایتش را آماده سازد، حجت وبرهانش را پیروز
گرداند، رو سفیدش کندو خواسته هایش را عطا فرماید، با آن ها که خدا نعمتشان بخشیده، یعنی پیامبران «صدیقان» (راستی پیشگان) گواهان و شایستگان[همنشین باشد] وچه خوش رفیقانی هستند.
16- دوری از شبهات
تقوا نگه دارنده ی انسان پرهیزگار از افتادن در سیاهچال شبهات است ؛ امام علی (ع) پس از این که در مدینه با او بیعت شد؛ چنین فرمودند: « ذمتی بما اقول رهینه و انا به زعیم ان من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات حجزته التقوی عن تقحم الشبهات ...»(6)
ایشان در جای دیگری عامل باز دارنده ی اولیای الهی از ارتکاب به گناه و معصیت را تقوا دانسته و می فرمایند:
« عباد الله ان تقوی الله حمت اولیاء محارمه و الزمت قلوبهم مخافته حتی اسهرت لیالیهم و اظمات هواجرهم فاخذوا الراحه بالنصب والری بالظما واستقربوا الاجل فبادروا العمل وکذبوا الامل فلا حظوا الاجل .»(7)
متقین با در کنترل قرار دادن اعمال خود، حتی در حق دشمن خویش نیز ستم روا نمی دارند: « لا یحیف علی من یبغض ولا یاثم فیمن یحب» .(8)
آری، تقوا همچون دژ مستحکمی انسان پارسا وپرهیزگار را در خود از ارتکاب به گناه و بدی حفظ و مصون داشته واز ورود نیش زهرآگین گناه بر قلب متقی جلوگیری می کند: « قال (ع) اعلموا عباد الله ان التقوی حصن حصین والفجور ذلیل لا یمنع اهله و لا یحرز من الجا الیه الا و بالتقوی تقطع حمه الخطایا...»(9)
واز همه مهم تر آن که، امام متقیان علی(ع) در سخن شیوایی در تفسیر آیه ی دوم سوره ی طلاق چنین می فرمایند: « اعلموا انه (من تتق الله یجعل له مخرجا) من الفتن و نورا من الظلم ...»(10)
17- علم آموزی
از دیدگاه امام علی (ع) یکی از خصوصیات تقوا پیشگان، دانایی و ذکاوت است؛ چرا که آنان درکسب علم و دانش حریص اند.:«حرصا فی علم وعلما فی حلم .»(11) البته آنان تنها در کسب علمی حریص اند که آنان را به خدا نزدیک می گرداند:« قال علی (ع) ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها.. و اتباع العلم و ما یقرب الی الله عزو جل .»(12)
از سفارش های حضرت خضر (ع) به حضرت موسی (ع) است که : « بردلت جامه ی پرهیزگاری بپوشان تا به دانش برسی. »(13) از دیگر سو، امام علی (ع) فرمودند: « دانش جز به پزهیزگاری پاکیزه نگردد. »(14) آری ، صریح آیه ی قرآن، تقوا را موجب فرقان، یعنی علم تشخیص حق از باطل، معرفی می کند:
(یا ایها الذین امنوا ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا ویکفر عنکم سیئاتکم و یغفر لکم والله ذو الفضل العظیم ).(15)
امام خمینی (قدس سره ) درباره ی رابطه ی علم و تقوا چنین آورده اند:
«واین که جناب ربوی جل جلاله در کریمه ی مبارکه ی ( واتقوا الله و یعلمکم الله )(16) تعلیم الهی را مربوط به تقوا فرموده برای همین است که تقوا صفای نفس دهد و آن را به مقام غیب مقدس مرتبط کند، پس تعلیم الهی و القای رحمانی واقع گردد؛ زیرا که در مبادی عالیه بخل محال است و آنها واجب الفیاضیه هستند، چنانچه واجب الوجود بالذات واجب از جمیع حیثیات است. »(17)
18- خرد گرایی
امام باقر (ع) تقوا را سبب خردورزی ومانع کوری ونادانی می داند: « ان الله عز وجل یقی بالتقوی عن العبد ما عزب عنه عقله و یجلی بالتقوی عنه عماه و جهله ....»(18)در قرآن نیز آمده است: ( واتقون یا اولی الالباب).(19)
19- صبر وشکیبایی
طبق آیات قرآن کریم ، از آثار تقوا صبر است:
( والصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا واولئک هم المتقون )(20)
امیر مؤمنان حضرت علی(ع) نیز صبر را از آثار تقوا می دانند.از منظر ایشان ، متقی در سختی شکیباست : « و صبرا فی شده » (21)و آنان به واسطه ی صبر وشکیبایی شان در تحمل سختی ها و مشکلات گذرای دنیوی، به معامله ای سودمند با خداوند در می آیند:« صبروا ایاما قصیره اعقبعتهم راحه طویله تجاره مربحه یسرها لهم ربهم ...» ؛(22) چرا که خداوند انتقام گیرنده ی حق صابرین از ستمکاران است : «وان بغی علیه صبر حتی یکون الله هو الذی ینتقم له.» (23)
20- یقین
از آثار تقوا، یقین است . امام علی (ع) درباره یقین اهل تقوا به عذاب و پادش اخروی چنین می فرمایند: « فهم والجنه کمن قد رآها فهم فیها منعمون و هم و النار کمن قد رآها فهم فیها معذبون.»(24)
مرتبه ی پایین تر از آن این است که آدمی باور داشته باشد و پرده های پاکی را ندرد. امام علی (ع) می فرمایند: « اتق الله بعض التقی وان قل و اجعل بینک و بین الله سترا و ان رق»(25)
«الا وبالتقوی تقطع حمه الخطایا وبالیقین تدرک الغایه القصوی ...» (26)
21- صداقت
صداقت و راستگویی از نشانه های بارز تقوا پیشگان است :
( اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون)(27).
رابطه ی میان تقوا و صداقت، رابطه ای تعاملی و دو سویه است:
(والذی جاء بالصدق وصدق به اولئک هم المتقون)(28)
از دیدگاه امیر مؤمنان حضرت علی (ع) نیز صداقت از نشانه های تقوا پیشگان است. ایشان در حدیثی، اولین نشانه ی اهل تقوا را راستی در گفتار دانسته اند:« ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها صدق الحدیث ...» (29)
22- زهد
از نشانه های متقین، زهد و بی رغبتی آنان به دنیای مذموم است. از دیگاه مولای متقیان حضرت علی (ع) متقی « آرزویش کوتاه» (30) و بی تمایل به لذت های ناپایدار دنیوی است. «...قلوبهم محزونه و شرورهم مامونه و اجسادهم نحیفه و حاجاتهم خفیفه و انفسهم عفیفه ...ارادتهم الدنیا فلم یریدوها و اسرتهم ففدوا انفسهم منها ...قره عینه فیما لا یزول و زهادته فیما لا یبقی ....»(31) اینان، به تبعیت از کلام امیر مؤمنان (ع) علایق و وابستگی های خود به دنیا را بریده اند: « ... فقطعوا علائق الدنیا واستظهروا بزاد التقوی ...»(32)
مولای متقیان در سفارشی تمثیلی به جابر ، دنیا را گذرا و همچون آفتاب بعد از ظهر، زود گذر و فانی معرفی کرده که تنها با تقوایان فریب زیبایی آن را نخواهند خورد.
«واعلم یا جابر ان اهل التقوی ایسر اهل الدنیا مئونه و اکثر هم لک معونه تذکر فیعینونک وان نسیت ذکروک قوالون بامر الله قوامون علی امر الله قطعو ا محبتهم بمحبه ربهم و وحشوا الدنیا لطاعه ملیکهم ونظروا الی الله عزو جل و الی محبته بقلوبهم وعلموا ان ذلک هو المنظور الیه لعظیم شانه فانزل الدنیا کمنزل نزلته ثم ارتحلت عنه او کمال وجدته فی منامک فاستیقظت و لیس معک منه شی ء انی [انما] ضربت لک هذا مثلها لانها عند اهل اللب و العلم بالله کفی ء الظلال ...»
«وبدان ای جابر که اهل تقوا کم هزینه ترین اهل دنیایند. وتو را از همه بیشتر یاری کنند، تا تذکر دهی یاریت کنند و اگر فراموش کنی یادت آورند. امر خدای را گویند و بر امر خدا ایستادگی دارند. برای دوستی پرودرگارشان دل از همه چیز کنده و به خاطر اطاعت مالک خویش از دنیا در هراسند و ازصمیم دل به سوی خدای عزو جل و محبت او متوجه گشته و دانستندکه هدف اصلی همین است، به خاطر عظمت شأنی که دارد. پس دنیا را چون بار اندازی دان که در آن بار انداخته و سپس کوچ خواهی کرد. یا مانند ترقی وکمالی که در خواب به آن رسیده و چون بیدار شده ای چیزی از آن نداری. من این را به عنوان مثل برایت گفتم؛ زیرا دنیا در نظر خردمندان وخداشناسان مانند سایه ی بعد از ظهر است.»
23- مسرت
اهل تقوا مسرت وآرامش روحی داشته و هیچ گونه حزن و اندوه و بیمی در دل ندارند:
( فمن اتقی واصلح فلا خوف علیهم و لا هم یحزنون )،(33) ( الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم ولا هم یحزنون الذین امنوا وکانوا یتقون »(34).
آری ، تقوا پیشگان هیچ گونه ضرری به آنان نرسد وغمگین نگردند:
( وینجی الله الذین اتقوا بمفازتهم لا یمسهم السوء و لا هم یحزنون ).(35)
پی نوشت ها :
1- محمدی ری شهری، محمد،دانشنامه ی امیرالمومنین، ترجمه: سلطانی، محمد علی، ج10، ص227.2- همان.
3- «اگر نفسش از او در آنچه بروی سنگین است پیروی نکند، آنچه نفسش دوست می دارد در اختیارش نمی گذارد.[ سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
4- «درکار نیک به اندک خشنود نمی شوند و طاعت فراوان را زیاد نمی شمارند. خود را به کوتاهی در بندگی متهم می سازند، واز اعمال خویش بیمناکند. هرگاه یکی از ایشان را به پاکی و وارستگی توصیف کنند از آنچه درباره ی او می گویند بترسد و گوید:«من خود را بهتر از دیگران می شناسم و پروردگارم مرا بهتر از خودم می شناسد . پروردگارا، مرا به سبب آنچه درباره ام می گویند مؤاخذه مکن، وبهتر از آنچه در حقم گمان می برند قرارم ده، وبر من ببخشای آن گناهانم را که مردم از آن بی خبرند.»[همان].
5- حرانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الر سول، ص 232.
6-«آنچه می گویم ، بر عهده می گیرم وخود، بدان ضامن. آن کس که از عقوبت های مقابل دیدگانش عبرت گیرد، تقوا او را از افتادن در شبهه ها نگه دارد. [ محمدی ری شهری، محمد، دانشنامه ی امیر المومنین، ترجمه: مهریزی، مهدی، ج4، ص 154].
7- «بندگان خدا! تقوای الهی اولیای خود را از ارتکاب محرمات باز داشت و دلشان را با ترس از خدا همراه ساخت به گونه ای که شب ها بیدارشان می دارد،ودر گرمای روز به روزه وا می دارد، پس آسایش فردا را با رنج امروز، و سیرابی فردا را با تشنگی امروز به دست آوردند. مرگ را نزدیک شمردند و به عمل نیکو مبادرت ورزیدند، آرزو را دروغ دانستند و مرگ را در نظر آوردند.»[ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 114].
8- «انسان متقی بر آن که دشمن می دارد ستم نمی کند، و درباره ی آن که دوستش دارد مرتکب گناه نمی شود..»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی ، علی، خطبه ی 193].
9- «ای بندگان خدا! بدانید پرهیزگاری دژی است استوار و بدکاری قلعه ایست سست و ناپایدار که ساکنانش را نگهبانی نکند و پناهندگانش را محفوظ ندارد. هان! با پرهیزگاری است که نیش زهر آگین خطاها کنده شود. » [ حرانی، ابن شعبه، تحف العقول عن آل الرسول، ص 223].
10- «بدانید هرکس تقوای الهی پیشه کند[ خداوند] برایش راهی خروجی از فتنه ها و نوری از تاریکی ها قرار می دهد. » [ محمدی ری شهری، محمد، علم و حکمت در قرآن وحدیث ، ترجمه: مسعودی، عبدالهادی، ج1، صص 260-261].
11- «[متقین] حریص در دانش و برخوردار از دانایی همراه با بردباری هستند. » [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی ، خطبه ی 193].
12- دیلمی ، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص 121.
13- محمدی ری شهری، محمد، علم و حکمت در قرآن و حدیث، ترجمه: مسعودی ، عبدالهادی، ج1، صص 360-361.
14- همان.
15- «ای کسانی که ایمان آورده اید، اگر از خدا پروا دارید، برای شما [نیروی] تشخیص[حق از باطل] قرار می دهد؛ و گناهانتان را از شما می زداید؛ و شما را می آمرزد؛ وخدا دارای بخشش بزرگ است . » [ انفال/29].
17- موسوی خمینی ، سید روح ا...،شرح چهل حدیث(اربعین حدیث)، ص 373.
18- «خداوند بزرگ به سبب تقوا، آنچه را از چشم خرد بنده دور ماند، نگه دارد وبا تقوا، کوری و نادانی را از او دور گرداند.» [ محمدی ری شهری، محمد، خردگرایی در قرآن وحدیث، ترجمه: مهریزی، مهدی، ص32-31].
19- «.... وای خردمندان! از من پروا کنید. » [ بقره /197].
20- «ودر سختی و زیان ، وبه هنگام جنگ شکیبایانند، آنانند کسانی که راست گفته اند، و آنان همان پرهیزگارانند.»[بقره/177].
21-سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی خطبه ی 193.
22- «روزهایی اندک شکیبایی کردند که برایشان آسایشی بلند مدت را به ارمغان آورد، واین معامله ای سود بخش است که خداوند برایشان فراهم ساخت...»[ سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی ، علی، خطبه ی 193].
23- «اگر به او ستم شود شکیبایی می ورزد تا انتقامش را خداوند بگیرد.» [همان].
24- «بهشت برای آنان چنان است که گویی آن را دیده اند، واز نعمت های آن برخوردارند، و آتش دوزخ برایشان چنان است که گویی آن را دیده اند وعذاب آن را می چشند.»[همان].
25-«از خدا بترس هر چند اندک؛ ومیان خود . خدا پرده ای قرار ده هر چند نازک. » [ همان، حکمت 242].
26- «آگاه باشید با پرهیزگاری ، ریشه های گناهان را می توان برید، وبا یقین می توان به برترین جایگاه معنوی، دسترسی پیداکرد..» [ همان، خطبه ی 193].
27- «... آنانند کسانی که راست گفته اند، و آنان همان پرهیزگارانند.» [بقره /177].
28- «وآن کسی که راستی آورد و آن را باور نمود آنانند که خود پرهیزگارند. » [ زمر/33].
29- «همانا برای پرهیزگاران نشانه هایی است که به آنها شناخته می شوند، [یکی از این نشانه ها ] راست گفتاری است و....» [ دیلمی ، بن ابی الحسن ، اعلام الدین، ص 122].
30- سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترحمه: شیروانی ، علی ، خطبه ی 193].
31- «دل هایشان اندوهگین، مردم از آزارشان در ایمنی ، پیکرهایشان نحیف، نیازهایشان ناچیز و جانشان پاک و با عفت است ... دنیا، بند اسارت خویش را به آنان بست ، ولی آنان جانشان راهدیه دادند [وخود را از این بند رها ساختند].... روشنایی چشمش در لذتی است که جاودان است، وعدم تمایلش به لذتی است که ناپایدار است....»[همان].
32- «... پس رشته های علاقه ی خود را از دنیا قطع کنید و بر توشه ی تقوا تکیه نمایید...[همان، خطبه ی 204].
33-«... پس هر کس به پرهیزگاری و صلاح گراید، نه بیمی برآنان خواهد بود نه اندوهگین می شوند.ایشان از دوستان خدا هستند. » [ اعراف/35].
34- «آگاه باشید، که بر دوستان خدا نه بیمی است ونه آنان اندوهگین می شوند. همانان که ایمان آورده و پرهیزگاری ورزیده اند.»[یونس/62-63].
35- وخدا کسانی را که تقوا پیشه کرده اند ، به [ پاس ] کارهایی که مایه ی رستگاری شان بوده، نجات می دهد. عذاب به آنان نمی رسد و غمگین نخواهند گردید. »[ زمر/61].

24- تواضع
از ویژگی های اهل تقوا، تواضع و فروتی است . از منظرامام علی (ع) متقین « رفتارشان همراه با فروتنی » (1)است .به خاطر این تواضع وفروتنی درونی،«آنچه را به یادش آورده اند فراموش نمی کند. »(2) و « گوش خود را وقف شنیدن دانش سودمند ساختند. »(3) طبق سخن رسول خدا(ص) «خداوند برتری را در تقوا دانسته است، در حالی که مردم آن را در نسب و حسب می خواهند، ولی به دست نمی آورند.»(4)
از دیگر سو، آنان که متقی نیستند کبر وغرور سراسر وجود ایشان را فرا گرفته است. امیر مؤمنان(ع) خطاب به معاویه چنین فرمودند: « واما این که مرا به تقوا فرا خوانده ای ؛ پس امیدوارم که اهل آن باشم وبه خدا پناه می برم از این که در زمره ی کسانی درآیم که هر گاه به تقوا فرمان داده می شوند، غرور گناه ایشان را فرا می گیرد.» (5)
کوتاه سخن این که، تواضع از مهم ترین آثار رفتاری تقوا است.
25- اخلاق نیکو
از علامات ونشانه های تقوا، اخلاق نیکو است : « عن ابی بصیر عن ابی جعفر (ع) قال کان امیرالمومنین (ع) یقول ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها...و حسن الخلق و....» (6)
از منظر امام علی (ع) فرد با تقوا « خشمش را فروخورده است. » ، (7) «بردباری اش را به دانش آمیخته است »(8) و «دارای سینه ای گشاده و حلیم است. » (9)
یکی از نمودهای اخلاق نیکو، دوستی است که متقین در این دنیا با همدیگر دوست هستند و دوستی ایشان در آخرت هم پایدار است :
(الاخلاءیومئذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین ) .(10)
26- احسان
از آثار تقوا ، احسان ، بخشش، گشاده دستی، انفاق در راه خدا و خیر بودن است. البته این گشاده دستی واحسان ازروی اعتدال است. خداوند در قرآن کریم ذکر کرده که متقین مال خود را در راه او انفاق می کنند:( و مما رزقنا هم ینفقون )(11).
در روایات اسلامی «کمی بخل ونداشتن آن » (12) از ویژگی های متقین برشمرده شده است. این صفت تا بدان جا مهم است که یکی از عوامل جنایت قابیل به شمار می آید:
(واتل علیهم نبا ابنی آدم بالحق اذ قربا قربانا فتقبل من احدهما ولم یتقبل من الاخر قال لاقتلنک قال انما یتقبل الله من المتقین ).(13)
فرد متقی «نفسش قانع » (14) و« از طمع بیزار »(15) است. «کار زشت از وی پنهان و کار نیک از اوآشکار است .خوبی اش به افراد روی آورده ، و بدی اش از آنان روی گردانده است » ،(16) «آن کس را که بر وی ستم کرده می بخشد»(17)و « بر ضعیفان رحم می کند.» (18) ایشان سراسر خیر برداشت می کنند:
(وقیل للذین اتقوا ماذا انزل ربکم قالوا خیرا للذین احسنوا فی هذه الدنیا حسنه ولدار الاخره خیر و لنعم دار المتقین . )(19)
ایشان چون بزرگوار هستند، اهل ریا نبوده ونیاز خویش را به کسی جز پروردگارشان ابراز نمی کنند، لذا حتی اگر تهیدست و نیازمند هم باشند، به گونه ای رفتار می کنند که کسی از فقرشان مطلع نگردد: « فمن علامه احدهم ...وتجملا فی فاقه .»(20)
آری ، اینان اهل گذشت وبخشش هستند:
(وللمطلقات متاع بالمعروف حقا علی المتقین (21)
نتیجه ی کلام این که ، از آثار تقوا ، احسان، درتمام جلوه های آن است .
27- گشایش وآسانی
در قرآن کریم، از آثار تقوا، آسانی وگشایش یاد شده است:
( ومن یتق الله یجعل له من امره یسرا)،(22)( ونجینا الذین امنواوکانوا یتقون)(23)
امام علی (ع) نیز می فرمایند:
«فمن اخذ بالتقوی عزبت عنه الشدائد بعد دنوها واحلولت له الامور بعد مرارتها وانفرجت عنه الامواج بعد تراکمها و اسهلت له الصعاب بعد انصابها و هطلت علیه الکرامه بعد قحوطها. وتحدبت علیه الرحمه بعد نفورها وتفجرت علیه النعم بعد نضوبها و بلت علیه البرکه بعد ارذاذها .»(24)
«هر کس به دامن تقوا چنگ زند، سختی ها که بدو نزدیک گشته از وی دور گردد، اموری که به کام وی تلخ گردیده شیرین شود، امواج فتنه هایی که گرداگردش را فرا گرفته از او فاصله گیرد، دشواری هایی که وی را به رنج انداخته برایش آسان شود، ابر کرامت که از بارش ایستاده بود بر وی ببارد، توسن رحمت که از وی رمیده بود براو روی آورد، چشمه ساز نعمت که خشک گشته بود برایش روان گردد وآسمان برکت که قطره قطره باریده بود سیل آسا ببارد.»
ایشان در جای دیگری ، گشایش باب رحمت و نجات در سختی ها و مشکلات زندگی را به واسطه ی تقوا پیشگی دانسته ومی فرمایند: « لو ان السماوات والارضین کانتا علی عبد رتقا ثم اتقی الله لجعل الله له منهما مخرجا.»(25)
در روایتی، ابن عباس از رسول خدا نقل می کند: « قرا رسول الله (ص) (من یتق الله یجعل له مخرجا)(26) فقال: مخرجا من شبهات الدنیا ومن غمرات الموت و شدائد یوم القیامه »(27)
زندگی متقین «سهل»(28)و«از بلا و گرفتاری محفوظ »است. «...وانتصارک و املا قلوبنا من کنوز التوکل و التقوی الواقیه من البلوی برحمتک یا أرحم الراحمین».(29)
آری ، متقین در این دنیا با عزت و سربلندی در میان مردم زندگی می کنند: « روی عن رسول الله (ص) انه قال خصله من لزمها أطاعته الدنیا و الاخره و ربح الفوز بالجنه قیل ما هی یا رسول الله قال التقوی من أراد ان یکون اعزالناس فلیتق الله عز وجل ثم تلا(ومن یتق الله یجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لا یحتسب ).»(30و31).
زلیخا، همسر عزیر مصر نیز در انتها فهمید که راز آزادگی غلامش یوسف (ع) تقوای الهی و راز گرفتاری خودش در گناه، بی تقوایی بوده است. درخبر است که همسر عزیز مصر (زلیخا) گفت :«...ما احسن التقوی کیف حررت العبید وما اقبح الخطیئه کیف عبدت الاحرار . » (32).
مولای متقیان حضرت علی (ع) تقوای الهی را عامل آزادی و رهایی از سلطه ی هر سلطه گر وظالمی می دانند و می فرمایند: « فان تقوی الله مفتاح سداد و ذخیره معاد و عتق من کل ملکه ونجاه من کل هلکه بها ینجح الطالب و ینجو الهارب و تنال الرغائب .» (33).
خلاصه ی کلام این که ، از مهم ترین آثار تقوا در این دنیا گشایش وآسانی امور است.
28- عبادت
عبادت وبندگی در دو معنای عام و خاص آن از آثار تقواست. افراد متقی«در عبادت خاشع»(34) هستند. امام علی (ع) عبادت ایشان را چنین توصیف می نمایند:
«اما اللیل فصافون اقدامهم تالین لاجزاء القرآن یرتلونها ترتیلا یحزنون به انفسهم و یستثیرون به دواء دائهم فاذا مروا بآیه فیها تشویق رکنوا الیها طمعا و تطلعت نفوسهم الیها شوقا و ظنوا انها نصب اعینهم واذا مروا بایه فیها تخویف اصغوا الیها مسامع قلوبهم وظنوا ان زفیرجهنم و شهیقها فی اصول اذانهم فهم حانون علی اوساطهم مفترشون الجباهمم و اکفهم ورکبهم و اطراف اقدامهم یطلبون الی الله تعالی فی فکاک رقابهم . » (35).
«اما در شب به پا ایستاده اند، و قرآن را جزء به جزء و شمرده و سنجیده می خوانند، وبا خواندن آن اندوهی معنوی [و شیرین و نشاط بخش ] در خود پدید می آورند. هر گاه از آیه ای می گذرندکه در آن بشارتی است، به آن طمع کرده ومی آرمند، و روحشان از سر اشتیاق به آن خیره خیره می نگرد، وگمان می کنند که آنچه بدان بشارت داده شده در برابر دیدگانشان قرار گرفته ، و هر گاه به آیه ای می رسندکه در آن بیمی داده شده ، گوش دل به آن می سپارند، و پندارند که صدای شعله های فروزان آتش بیخ گوش ایشان است. با رکوع پشت خود را خم کرده اند، وبا سجود پیشانی و دست و زانو و انگشتان پا را بر زمین گسترده اند، و از خدواند می خواهند که طوق عذاب از گردن هایشان بگشاید.»
ایشان ، در شب این گونه به عبادت به معنای عام می پردازند و در روز به عبادت به معنای خاص مشغولند: « واما النهار فحلماء علماء ابرار اتقیاء...»(36).
ایشان ، تمامی رفتارشان را عبادت گونه و برای رضای حق تعالی انجام می دهند:
«فاتقوا الله عبادالله تقیه ذی لب شغل التفکر قلبه وانصب الخوف بدنه و اسهر التهجد غرار نومه واظما الرجاء هواجر یومه و ظلف الزهد شهواته و اوجف الذکر بلسانه و قدم الخوف لامانه و تنکب المخالج عن وضح السبیل و سلک اقصد المسالک الی النهج المطلوب ولم تفتله فاتلات الغرور ولم تعم علیه مشتبهات الامور ظافرا بفرحه البشری و راحه النعمی فی انعم نومه و آمن یومه و قد عبر معبر العاجله حمیدا وقدم زادالاجله سعیدا و بادر من وجل و اکمش فی مهل و رغب فی طلب و ذهب لصدق میعاده و الحذر من هول معاده .»(37).
«پس تقوای الهی را در پیش گیرید همچون تقوای کسی که شنید و خاشع گشت، معصیت کرده واعتراف نمود، ترسید وبه کار پرداخت، بر حذر شد و به سوی نیکی شتافت، یقین کرد واحسان نمود، اندرز شنید و پذیرفت، او را بر حذر داشتند و او دوری جست ، منعش کردند و اوخودداری نمود، دعوت حق را اجابت کرد و به خدا روی آورد، از گناه بازگشت وتوبه نمود، به رهبران الهی اقتدا کرد و راه ایشان را پیمود، حقیقت را به او نشان دادند و او دید ، پس حق جویان شتافت، و گریزان از گناه نجات یافت، سود طاعت را ذخیره کرد، و درونش را پاکیزه ساخت، قیامتش را آباد نمود، وبرای روز کوچ و راهی که در پیش دارد، وقت نیاز و تهیدستیش زاد وتوشه فراهم آورد، وآن را پیشاپیش برای اقامتگاه خویش فرستاد. پس ای بندگان خدا! تقوای الهی داشته باشید و راهی را که برای آن آفریده شده اید در پیش گیرید، و از خدا تا نهایت جایی که شما را از خود برجذر داشته بترسید و بر حذر باشید. خود را سزاوارتر تحقق وعده ی صادقانه ی حق کنید تا از آنچه برایتان فراهم ساخته بهره مند شوید، واز بیم روز معاد برکنار بمایند. »
29- رستگاری
در آیات زیادی از قرآن کریم رستگاری ازآثار تقوا بر شمرده شده است. خداوند درباره ی متقین فرموده است:
(اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون)(38).
فلاح و رستگاری در بیشتر آیات قرآن مشروط ذکر شده است و همانا شرط آن ،تحقق تقوای الهی است:
( واتقوا الله لعلکم تفلحون)،(39)( فاتقوا الله یا اولی الالباب لعلکم تفلحون)،(40) (یا ایها الذین امنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون ).(41).
پرهیزگاران سرای آخرت را برای خود تضمین کرده اند:
(... والعاقبه للمتقین ) (42).
البته این سرای آخرت در عوض اعمال نیک و پزهیزگاری آنان است، همچون به پا داشتن نماز، صبر و....است که در دنیا صورت پذیرفته :
(وامر اهلک بالصلاه واصطبر علیها لانسالک رزقا نحن نرزقک والعاقبه للتقوی ).(43).
در روایات اسلامی نیز تقوا مایه ی رستگاری معرفی شده است. رسول خدا(ص)می فرمایند:
«خصله من لزمها اطاعته الدنیا و الاخره وربح الفوز بقرب الله تعالی فی دار السلام قیل و ماهی یا رسول الله قال التقوی قال من اراد ان یکون اعز الناس فلیتق الله ثم تلا
(من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب )».(44).
«یک خصلت است که هر کس آن را ، ملازمت کند اطاعت کند او را در دنیا و آخرت، وسود برد فایزشدن تقرب الهی را در بهشت . گفتند: آن چیست یا رسول الله ؟ فرمودند: تقوا و پرهیزگاری ، پس هر که می خواهد عزیزترین مردم باشد تقوا پیشه کند و از خدا بپرهیزد وسپس این آیه را تلاوت فرمودند: ( من یتق الله یجعل له مخرجا ویرزقه من حیث لا یحتسب ).»
وامیرمؤمنان علی (ع) فرمودند: « فاز من استصبح بنور الهدی و خالف دواعی الهوی وجعل [جمل ] الایمان عده معاده والتقوی ذخره وزاده .» (45).
آری ، تقوا مایه ی رستگاری است، همان گونه که خداوند فرمود: ( ان للمتقین مفازا).(46).
پی نوشت ها :
1- «ومشیهم التواضع.»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی ، علی، خطبه ی 193].
2- «ولا ینسی ما ذکر.»[همان].
3- «و وقفوا اسماعهم علی العلم النافع لهم.»[همان].
4- «روی عن النبی(ص) :قال الله عزو جل یقول: وضعت خمسه فی خمسه... ووضعت الفخر فی التقوی و الناس یطلبونه بالانساب فلا یجدونه...»[ احسائی ، ابن ابی جمهور، عوالی اللئالی، ج4، ص 61،].
5- محمدی ری سهری، محمد، دانشنامه ی امیرالمومنین، ترجمه: حسینی، ابوالقاسم، «ژرفا» ج6،ص193.
6- دیلمی ، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین ، ص 121.
7- «تراه...میته سهوته مکظوما غیظه. »[سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
8- «یمزج الحلم بالعلم .» [همان].
9- دیلمی ، حسن بن ابی احسن،اعلام الدین ، ص 121.
10- «درآن روز ، یاران، جز پرهیزگاران، بعضی شان دشمن بعضی دیگرند. [زخرف/67].
11- «...و از آنچه به ایشان روزی داده ایم انفاق می کنند. » [بقره/3؛ وهمچنین ر . ک : بقره /177].
12- «ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها... و قله الفخر والبخل.»[دیلمی، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص121].
13- «وداستان دو پسرآدم را به درستی برایشان بخوان، هنگامی که [ هریک از آن دو ] قربانی پیش داشتند. پس، از یکی از آن دو پذیرفته شد واز دیگری پذیرفته نشد.[قابیل]گفت:«حتما تورا خواهم کشت.» [هابیل] گفت:«خدا فقط از تقوا پیشگان می پذیرد.»[مائده/27].
14- «قانعه نفسه.»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی ، خطبه193].
15- «وتحرجا عن طمع.»[همان].
16- «غائبا منکره حاضرا معروفه مقبلا خیره مدبرا شره»[همان].
17- «یعفو عمن ظلمه و یعطی من حرمه.»[همان].
18- «ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها... و رحمه الضعفاء»..[دیلمی ، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص 121].
19-«وبه کسانی که تقوا پیشه کردند، گفته شود : « پروردگارتان چه نازل کرد؟»و گویند: « خوبی.» برای کسانی که در این دنیا نیکی کردند[پاداش] نیکویی است ، وقطعا سرای آخرت بهتر است ، وچه نیکوست برای پرهیزگاران.»[نحل/30].
20- «واز نشانه های آنها [این که ]...در حال تهیدستی دارای ظاهری آراسته اند..» [سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
21- «وفرضی است بر مردان پرهیزگار که زنان طلاق داده شده را به شایستگی چیزی دهند.»[بقره /241].
22-«... و هر کس از خدا پروا دارد[خدا] برای او در کارش تسهیلی فراهم می سازد.»[طلاق/4]
23- «وکسانی را که ایمان آورده بودند وپروا می داشتند رهانیدیم.»[فصلت/18].
24- سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 198.
25-«اگر درهای آسمان و زمین بر بنده ای بسته شود آن گاه او تقوا را پیش گیرد، خداوند راه نجاتی برایش می گشاید.»[همان خطبه ی 130].
26- طلاق/2.
27- «روزی رسول خداآیه (ومن یتق الله یجعل له مخرجا) را قرائت کرده و سپس فرمودند: از شبهه های دنیا و گرداب های مرگ و سختی های روز قیامت است. » [ محمدی ری شهری، محمد، علم و حکمت درقرآن ، ترحمه: مسعودی، عبدالهادی ، ج1،ص261-260].
28- «سهلا امره»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: دکتر علی شیروانی، خطبه ی 193].
29- «.. یاری ات را برما بپوشان و دل های مارا از گنجینه های توکل و تقوایی که نگه دارنده از حادثه های ناگوار باشد، پرگردان.»[ابن طاووس، سید علی، الامان، ص 142].
30- طلاق/2-3.
31- «از رسول خدا(ص) روایت است که فرمودند: یک خصلت است که هر که بدان چسبد دنیا و آخرت دردسترس او باشد وبه بهشتی دست یابد که سود او است. گفتند: یا رسول الله! آن خصلت کدام است؟ فرمودند: تقوا و پرهیزگاری، هر که خواهد عزیزتر مردم باشد باید تقوا از خدا را پیشه ی خود سازد و سپس این آیه را خواندند: هر که از خدا تقوا دارد، بسازد برایش گشایش، وروزیش دهد از آنجا که گمان نبرد. » [ کراجکی، ابوالفتح، کنزالفوائد، ج2، ص10].
32- «چقدر تقوا نیک است ؛ چگونه بنده ای [یوسف] را آزاد کرد، وچقدر گناه زشت است که چگونه آزادی[زلیخا] را بنده کرد.»[طوسی، ابوجعفر محمد بن الحسن ، الامالی، ص 457].
33- «بی شک، تقوای الهی کلید رستگاری، واندوخته ی معاد، و آزادی از سلطه ی هر سلطه گر، ورهایی از هر هلاکتی است. به وسیله ی تقواست که انسان جوینده به مراد خویش می رسد وشخص گریزان [از آتش دوزخ] رها می گردد و آدمی به خواسته هایش دست می یابد.»[سیدرضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی230].
34- «وخشوعا فی عباده.»[همان ، خطبه ی 193].
35- سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی ، علی، خطبه ی 193.
36- واما در روز بردبارند ودانشمند، نیکو کارند وپرهیزکار...»[همان].
37- همان، خطبه ی 83.
38-«آنهایند که از هدایتی از جانب پروردگارشان برخوردارندو آنها همان رستگارانند» [بقره/5].
39- «...واز خدا بترسید، باشد که رستگار گردید.»[بقره /189].
40-.... پس ای خردمندان، از خدا پروا کنید، باشد که رستگار شوید.»[مائده/100].
41- «ای کسانی که ایمان آورده اید، از خدا پروا کنید، وبه او [توسل و] تقرب جویید، ودرراهش جها د کنید، باشد که رستگار شوید.»[مائده /35].
42- «..وفرجام [نیک ] برای پرهیزگاران است . » [اعراف/128].
43- «وکسان خود را به نماز فرمان ده و خود بر آن شکیبا باش. ما از تو جویای رزی نیستیم، مابه تو روزی می دهیم، و فرجام[نیک] برای پرهیزگاری است. [طه/132].
44- کراجکی، ابوالفتح، معدن الجواهر ، ص 21.
45- «پیروزی یافته هر که چراغ افروزی کند به نور هدایت، و مخالفت کند خواننده های هوارا، وایمان را آماده شده روز بازگشت خود، و پرهیزگاری را ذخیره ی خود و توشه ی خود بگرداند، » [آمدی، عبدالواحد التمیمی ، غررالحکم ودرر الکلم، ص 94].
46- «مسلما پرهیزگاران را رستگاری است. [ نبا/31].
 
آثار اجتماعی
مراد از آثار اجتماعی تقوا آن دسته از آثاری است که تأثیر مستقیم در رشد حیات اجتماعی و توسعه ی آن دارد.
1- وفای به عهد
طبق آیات قرآن کریم ، آن دسته از افرادی که متقی هستند همیشه به عهدهایی که با دیگران بسته اند وفا دارند:
(والموفون بعهدهم اذا عاهدوا و الصابرین فی الباساء والضراء وحین الباس اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون )(1)
امیر مؤمنان حضرت علی (ع) نیز یکی از نشانه های متقین را وفای به عهد دانسته اند: « ان الاهل التقوی علامات یعرفون بها ...و وفاء بالعهد .»(2).
2- رشد جامعه
رشد جامعه از نظر مادی و معنوی در گروه دسته ای از عوامل است و یکی از آنها تقوا است .
رسول خدا (ص) این عامل را رشد جامعه حیاتی دانسته اند:
«لا تزال امتی بخیر ما امروا بالمعروف ونهوا عن المنکر و تعاونوا علی البر و التقوی فاذا لم یفعلوا ذلک نزعت منهم البرکات و سلط بعضهم علی بعض و لم یکن لهم ناصر فی الارض ولا فی السماء » (3).
3- وحدت
تقوا و پارسایی محوری برای وحدت مسلمین است .صاحب شواهد التنزیل در ذیل تفسیر آیه ی ( الیس الله باحکم الحاکمین )(4).
مراد از آن را اتحاد امت اسلامی بر تقوا دانسته است :«( الیس الله باحکم الحاکمین) بعثک فیهم نبیا[وجمعکم علی التقوی یا محمد] (5) یا محمد!» تورا در میان آنان مبعوث و آنان را بر محور تقوا جمع کرده است.»
4- امانت داری
امانت داری ، قوام بخش روابط اجتماعی مردم است. در روایتی از امیر مؤمنان حضرت علی (ع) آمده است که ادای امانت از نشانه های پرهیزگاران است: « ان لاهل التقوی علامات یعرفون بها ....و اداء الامانه .» (6)
5- پذیرش مسؤولیت دینی
یکی دیگر از آثار تقوا در زندگی دنیا ، پیشنهاد و واگذاری مسؤولیت های شرعی به افراد است:
( وما لهم الا یعذبهم الله و هم یصدون عن المسجد الحرام وما کانوا اولیاءه ان اولیاوه الا المتقون و لکن اکثرهم لا یعلمون)(7).
در این آیه ، پرده داری خانه ی خدا که بالاترین مسؤولیت شرعی آن زمان بوده درشأن ولیاقت پرهیزگاران بر شمرده شده است. این موضوع قابل تعمیم بر دیگر مناصب مذهبی جامعه می باشد؛ چرا که جامعه ی اسلامی باید توسط رهبران و مسؤولانی با تقوا و پارسا اداره شود تا افراد جامعه را در نیل به سوی تقوا و خدا محوری هدایت و راهنمایی کنند.
6- صله ی رحم
از اختصاصات متقین صله ی رحم است: « ان الاهل التقوی علامات یعرفون بها...و صله الرحم » ( 8)
البته مراد صله ی رحمی است که حرام در آن وارد نشود. متقین نیز با کسی که از وی بریده ، می پیوندد: « یصل من قطعه . » (9).
آثار تقوا در آخرت
1- بهترین توشه
طبق آیات قرآن کریم و سنت ائمه ی طاهرین (ع) بهترین توشه ی آدمی از این عالم برای سرای آخرت و دیار ابدیت ، تقوای الهی است.
( و تزودوا فان خیر الزاد التقوی واتقون یا اولی الالب) (10).
حضرت علی (ع) درکلامی خطاب به اهل قبور فرمودند:
«...هذا خبر ما عندنا فما خبر ما عندکم ثم التفت الی اصحابه فقال اما [والله لو اذن لهم فی الکلام لا خبر وکم ان خیر الزاد التقوی .» (11).
آدمیان تا در این دنیا هستند زندگی دنیا در نظر ایشان نیکو جلوه می کند، ولی باور ندارند که در پس این دنیا آخرت را در پیش رو دارند:
( زین للذین کفروا الحیاه الدنیا و یسخرون من الذین امنوا والذین اتقوا فوقهم یوم القیامه و الله یرزق من یشاء بغیر حساب)(12).
غافل از این که سرای آخرت و دیار باقی برای ایشان بسی بهتر و پر سودتر است ، برای آنان که تقوای الهی را در پیش گیرند وایمان آورند: (13).
(فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الادنی و یقولون سیغفرلنا و ان یاتهم عرض مثله یاخذوه الم یوخذ علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا علی الله الا الحق و درسوا ما فیه والدار الاخره خیر للذین یتقون افلا تعقلون)(14).
«آن گاه بعد از آنان ،جانشینانی وارث کتاب [آسمانی ] شدند که متاع این دنیای پست را می گیرند و می گویند : « بخشیده خواهیم شد.» واگر متاعی مانند آن به ایشان برسد [باز ] آن را می ستانند. آیا از آنان پیمان کتاب [آسمانی ] گرفته نشده که جز به حق نسبت به خدا سخن نگویند، با این که آنچه را که در آن [کتاب] است آموخته اند؟ و سرای آخرت برای کسانی که پروا پیشه می کنند بهتر است .آیا باز تعقل نمی کنید؟»
(و زخرفا و ان کل ذلک لما متاع الحیاه الدنیا والاخره عند ربک للمتقین )(15).
«و زر و زیورهای [دیگر نیز ]، وهمه ی این ها جز متاع زندگی دنیا نیست، و آخرت پیش پروردگار تو برای پرهیزگران است .»
در صورتی که در روز رستاخیز کوچک ترین ظلمی به هیچ کس روا نمی شود:
(... قل متاع الدنیا قلیل والاخره خیر لمن اتقی ولا تظلمون فتیلا )(16).
باید کمی درنگ و تأمل نمود (17) ودیار آخرت را انتخاب کرد و در این دنیا چنان که شایسته ی آخرت است کوشید؛ چرا که خداوند فقط تقوا پیشگان را نجات خواهد داد و ایشان را گروه گروه به سوی خود محشور می کند:
(تلک الجنه التی نورث من عبادنا من کان تقیا)، (18) ( ثم ننجی الذین اتقوا ونذر الظالمین فیها جثیا )(19) ( یوم لا ینفع مال ولا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم وازلفت الجنه للمتقین)(20).
و ستم پیشگان به زانو در افتاده به سوی جهنم روان خواهند شد.(21).
(یوم نحشر المتقین الی الرحمن و قدا)(22).
2- بهشت برین
آیات وروایاتی که نشان از عاقبت نیکوی اهل تقوا در بهشت دارد به دو دسته ی کلی تقسیم می شوند؛ دسته ی اول : آیات و روایاتی که در آن صرفا وارد بهشت شدن عنوان شده ، ولی از اوصاف بهشت در آنها توضیحی نیامده است. دسته ی دوم : آیات و روایاتی که اوصاف بهشت در آنها بر شمرده شده است.
الف ) دسته اول : مراد، آیاتی است که فقط بشارت به بهشت داده و اوصاف آن را توضیح نداده است و یا علت وارد بهشت شدن را ذکر نموده است:
(ان المتقین فی جنات وعیون )(23).
وگاه فقط به ایشان خوشامد گفته است:
(و سیق الذین اتقوا ربهم الی الجنه زمرا حتی اذا جاووها وفتحت ابوابها و قال لهم خزنتها سلام علیکم طبتم فادخلوها خالدین )(24).
علامه طباطبایی (قدس سره ) از عبارت ( جنات وعیون ) چنین استفاده می کنند: « خداوند چنین مقرر فرموده است که عاقبت خیر، با داشتن ایمان وتقوا محقق می شود.وعاقبت بد در پیروی از کفر و معصیت است. » (25).
راستی که سر نوشت متقین جایی جز بهشت نمی تواند باشد: ( قل اذلک خیر ام جنه الخلد التی وعد المتقون کانت لهم جزاء ومصیرا)(26)؛ بهشتی که از دیدگاه امام علی (ع) مأمن ، مأوی و محل قرار وآرام گرفتن است : « علیکم بلزوم الیقین والتقوی فانهما یبلغانکم جنه الماوا. » (27).
از دیدگاه امام علی (ع) یکی از اموری که بیشتر اهل بهشت بدان وارد بهشت می گردند تقوا است .« اکثر ما یدخل الناس الجنه تقوی الله و حسن الخلق وخیر ما اعطی الانسان الخلق الحسن وخیر الزاد ما صحبه التقوی وخیر القول ما صدقه الفعل .» (28).
ایشان در سخنرانی که در مدینه پس از بیعت با ایشان، ایراد فرمودند، اظهار داشتند: « هان ای مردم ! پرهیزگاری مرکب هایی است رام که پرهیزگاران بر آن سوار شده، لگام آن را به دست گرفته اند، که آنان را به بهشت می رساند. » (29).
ب ) دسته دوم : آیاتی که به توضیح بهشت پرداخته خود دو دسته اند :
1- آیاتی که به جنبه ی معنوی این نعمت پرداخته است.گاه این نعمت وعده ی الهی دانسته شده که در آن تخلفی نیست:
(لکن الذین اتقوا ربهم لهم غرف من فوقها غرف مبنیه تجری من تحتها الانهار وعد الله لا یخلف الله المیعاد )(30).
گاه جایگاه ایشان نزد پروردگارشان دانسته شده است:
(ان للمتقین عند ربهم جنات النعیم )، (31)( وقیل للذین اتقوا ماذا انزل ربکم قالوا خیر للذین احسنوا فی هذه الدنیا حسنه ولدار الاخره خیر ولنعم دار المتقین جنات عدن یدخلونها تجری من تحتها الانهار لهم فیها ما یشاوون کذلک یجزی الله المتقین . (32).
ایشان در جایگاه صدق و نزد پادشاهی مقتدر سکنی گزیده اند:
(ان المتقین فی جنات و نهر فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر )(33).
آری، ایشان آنچه را که نزد پروردگارشان است بهتر می دانند:
( لکن الذین اتقوا ربهم لهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها نزلا من عندالله وما عندالله خیر للابرار)(34).
و بالاتر از همه ، رضایت الهی است که قسمت پرهیزگاران خواهد شد:
(للذین اتقوا عند ربهم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها و ازواج مطهره و رضوان من الله و الله بصیر بالعباد)(35).
2- آیاتی که رویکرد مادی به بهشت دارد.گاه آیات درباره ی کیفیت تغذیه و مسکن اهل بهشت است :
( ان المتقین فی ظلال وعیون و فواکه مما یشتهون کلوا واشربوا هنیئا بما کنتم تعملون انا کذلک نجزی المحسنین )(36).
وگاه نیازهای روحی ایشان مد نظر قرار گرفته شده است:
( ان المتقین فی مقام امین فی جنات وعیون یلبسون من سندس واستبرق متقابلین کذلک و زوجناهم بحور عین یدعون فیها بکل فاکهه آمنین لایذوقون فیها الموت الا الموته الاولی و وقاهم عذاب الجحیم فضلا من ربک ذلک هو الفوز العظیم . )(37).
جمع بندی و نتیجه گیری
1- تقوا در لغت به معنی پرهیزگاری و نگاه داری کامل است، ودر اصطلاح ، به معنای آن است که انسان نفس خود را از آنچه در آخرت برایش ضرر دارد، حفظ کند و همچنین با انجام طاعات وعبادات و ترک محرمات، خود را از عقوبت حق دور نماید.
3- آثار تقوا که نمایانگر چهره و سیمای متقین می باشد در قرآن و احادیث ازمنظر اخروی و دنیوی قابل استخراج اند .آثار دنویی تقوا نیز خود قابل تقسیم به آثار فردی وآثار اجتماعی است.
4- برخی از آثار تقوا در دنیا را می توان موارد ذیل دانست:
خدا محوری: جلال و بزرگی، یاد، محبت، ایمان و رضای باری تعالی که در سراسر زندگی پروا پیشگان پرتو می افکند؛ چرا که آنان جز خداوند را محور زندگی خویش قرار نمی دهند.
ایمان به پیامبران الهی : چرا که پیامبران الهی خود از کودکی متقی بوده اند که به راهبری تقوا پیشگان برگزیده شده اند.
ایمان به رستاخیز : از بارزترین صفات پرهیزگاران است؛ ایمان به بازگشت به سوی خداوند، آنان را ترسان کرده و لذا در انجام اعمال صالح از یکدیگر سبقت می گیرند.
ایمان به کتب آسمانی : ایمان یافتن به این که آنچه بر پیامبر اسلام (ص) و آنچه بر پیامبران پیشین (ع) نازل شده از سوی خداوند بوده است.
بزرگ داشتن شعایر دین: از جمله بر پایی نماز از صفات متقین در دنیاست .
انجام معروف، پرداخت زکات، وصیت، شکرگزاری، هدایت،کنترل جوارح بدن از ورود به گناهان، کنترل رفتار ، تهذیب نفس، توبه، دوری از شبهات، علم آموزی، خرد گرایی ، صبر وشکیبایی، یقین، صداقت ، زهد، مسرت و آرامش روحی، تواضع، اخلاق نیکو، احسان، گشایش و آسانی، عبادت و بندگی ورستگاری، از دیگر آثار فردی و دنیوی متقین است که از آیات و روایات قابل برداشت می باشند.
وفای به عهد ، رشد جامعه، وحدت مسلمین ، امانت داری، پذیرش مسؤولیت های مذهبی وصله ی رحم نیز از آثار اجتماعی تقوا در دنیا است.
واما رهاورد تقوا در آخرت چیزی نیست جز آنچه هر انسانی به آن نیاز دارد و در آرزوی اوست : بهترین توشه و بهترین جایگاه ، یعنی بهشت برین و نعمات الهی در آخرت از آن متقین خواهد بود.
پی نوشت ها :
1- «..وآنان که چون عهد بندند، به عهد خود وفادارانند ودر سختی وزیان ، وبه هنگام جنگ شکیبایانند آنانند کسانی که راست گفته اند، وآنان همان پرهیزگارانند.»[بقره/177].
2- «اهل تقوا علایم و نشانه هایی دارند که به آن شناخته می شوند...پایبندی به عهد و پیمان [ازنشانه هایشان است.] »[دیلمی، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص 122].
3- «تازمانی که امت من امر به معروف ونهی از منکر کنند، و درکار نیک به یاری یکدیگر برخیزند، برخیر وسلامتند؛ وچون چنین نکنند، برکات از ایشان گرفته می شود، وبعضی از آنان بربعضی دیگر مسلط خواهند شد، ودیگر یاوری در زمین و آسمان نخواهند داشت.»[طوسی، ابوجعفر محمدبن الحسن، تهذیب الاحکام، ج6،ص 181].
4- تین/8.
5- الحسکانی، ابوالقاسم عبیدالله بن عبدالله، شواهد التنزیل لقواعد التفضیل فی الایات النازله فی اهل بیت (ع) ،ج2،ص453.
6-«اهل تقوا علایم و نشانه هایی دارند که به آن شناخته می شوند... وامانت داری[از نشانه هایشان است. ]»[دیلمی، حسن بن ابی الحسن، اعلام الدین، ص 122].
7- «چرا خدا[در آخرت عذابشان نکند، با این که آنان[مردم را ]از[زیارت] مسجدالحرام باز می دارند، در حالی که ایشان سرپرست آن نباشند؛ چرا که سرپرست آن جز پرهیزگاران نیستند، ولی بیشترشان نمی دانند. » [انفال/34].
8- «اهل تقوا علائم و نشانه هایی دارند که به آن شناخته می شوند.. وصله ی رحم [از نشانه هایشان است ] » [ دیلمی احسن بن ابی الحسن، اعلام الدین ، ص 121].
9- «[انسان پرهیزگار] با کسی که از وی بریده می پیوندد..»[سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 193].
10- «... وبرای خود توشه برگیرید که در حقیقت، بهترین توشه، پرهیزگاری است، وای خردمندان! از من پروا کنید. » [ بقره /197].
11- «.. این خبری است که ما داریم، حال شما چه خبر دارید؟ [سپس به اصحاب خود رو کرد و فرمود] بدانید که اگر اجازه ی سخن گفتن داشتند، شما را خبر می دادند که : بهترین توشه، تقوا است . » [ سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه ، ترجمه: دکتر علی شیروانی، حکمت130].
12- «زندگی دنیا در چشم کافران آراسته شده است ، و مؤمنان را ریشخند می کنندو[ حال آن که ] کسانی که تقوا پیشه بوده اند، در روز رستاخیز، ازآنان برترند و خدا به هر که بخواهد، بی شمار روزی می دهد. » [بقره/212].
16- «بگو: برخورداری از این ] دنیا اندک ، وبرای کسی که تقوا پیشه کرده، آخرت بهتر است، و [در آنجا] به قدر نخ هسته ی خرما یی بر شما ستم نخواهد رفت. [ نساء/77].
17- یوسف/109، انعام/32،و نیز رک: طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن ، ترجمه: موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج11،ص380.
18- «این همان بهشتی است که به هر یک از بندگان ما که پرهیزگار باشند به میراث می دهیم.» [مریم /63].
19- «آن گاه کسانی را که پرهیزگار بوده اند می رهانیم، و ستمگران را به زانو در افتاده در [دوزخ] رها می کنیم.»[مریم /72].
20- «روزی که هیچ مال و فرزندی سود نمی دهد، مگر کسی که دلی پاک به سوی خدا بیاورد و[آن روز] بهشت برای پرهیزگاران نزدیک می گردد.»[شعراء /90-88].
21- مریم/72.
22- «[یاد کن] روزی را که پرهیزگاران را به سوی [خدای] رحمان گروه گروه محشور می کنیم.» [مریم /85].
23- «بی گمان، پرهیزگاران در باغ ها و چشمه سارانند.»[ حجر /45، ذاریات/15].
24- «وکسانی که از پروردگارشان پروا داشته اند، گروه گروه به سوی بهشت سوق داده شوند، تا چون بدان رسند ودرهای آن [ به رویشان] گشوده گردد و نگهبانان آن به ایشان گویند: «سلام برشما» خوش آمدید، درآن درآیید[و]جاودانه[بمانید].»[زمر/73]ونیز ر. ک : سید رضی، ابوالحسن حسین بن محمد، نهج البلاغه، ترجمه: شیروانی، علی، خطبه ی 190.
25- طباطبایی ، سید محمد حسن ،المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه : موسوی همدانی، سید محمد باقر ج13،ص 74.
26- بگو: « آیا این [عقوبت] بهتراست یا بهشت جاویدان که به پرهیزگاران وعده داده شده است که پاداش و سرانجام آنان است ؟»[فرقان /15].
27- «فرا گیرید لازم بودن یقین و پرهیزگاری را ، پس به درستی که آنها می رسانند شما را به بهشت که مأوی و جایگاه [متقیان] است. » [ نوری ، میرزامحمد حسین، مستدرک الوسائل، ج11، ص200.
28- «بیشتر وسیله ای که مرد را وارد بهشت می کند پرهیزگاری از خدا است و بهترین چیزی که انسان به مردم ببخشد خوی نیک است و بهترین زاد و توشه آنست که همراه با پرهیزگاری باشد و بهترین گفته آن است ک عمل آن را تصدیق کند.»[دیلمی، حسن بن ابی الحسن، ارشاد القلوب، ج1، ص 194].
29-محمدی ری شهری،محمد، دانشنامه ی امیرالمومنین، ترجمه مهریزی، مهدی، ج4،ص154.
30- «لیکن کسانی که از پروردگارشان پروا داشتند، برای ایشان غرفه هایی است که بالای آنها غرفه هایی [دیگر]بنا شده است ؛ نهرها اززیر آن روان است. وعده ی خداست ؛ خدا خلاف وعده نمی کند.» [زمر/20]
31- «برای پرهیزگاران، نزد پروردگارشان باغستان های پر ناز و نعمت است. » [ قلم /34].
32- «وبه کسانی که تقوا پیشه کردند، گفته شود :« پروردگارتان چه نازل کرد؟»می گویند:«خوبی،»برای کسانی که در این دنیا نیکی کردند[پاداش] نیکویی است ، و قطعا سرای آخرت بهتر است ، و چه نیکوست سرای پرهیزگاران بهشت های عدن که در آن داخل می شوند رودها از زیر [درختان] آنها روان است. در آنجا هر چه بخواهند برای آنان [فراهم] است . خدا این گونه پرهیزگران را پادش می دهد،»[نحل/30].
33- «درحقیقت، مردم پرهیزگار در میان باغ ها و نهرها، در قرارگاه صدق، نزد پادشاهی توانایند.» [قمر/54-55].
34- «ولی کسانی که پروای پروردگارشان را پیشه ساخته اند باغ هایی خواهند داشت که از زیر [درختان] آنها نهرها روان است. در آنجا جاودانه بمانند؛ [این ] پذیرایی از جانب خداست، وآنچه نزد خداست برای نیکان بهتراست. » [ آل عمران/198؛ونیز رک: نحل /31].
35- «...برای کسانی که تقوا پیشه کرده اند، نزد پروردگارشان باغ هایی است که از زیر[درختان]آنها نهرها روان است ، درآن جاودانه بمانند؛ و همسرانی پاکیزه و [نیز ]خشنودی خدا[را دارند]،و خداوند به [امور ] بندگان [خود] بیناست.»[آل عمران /15].
36- «اهل تقوا در زیر سایه ها و بر کنار چشمه سارانند، با هر میوه ای که خوش داشته باشند. به [پاداش] آنچه می کردید ؛ بخورید و بیاشامید؛ گواراتان باد. ما نیکوکاران را چنین پاداش می دهیم. » [مرسلات/41-44،ونیز رک: رعد/35، محمد(ص) /15،آل عمران/33، طور/17-20].
37- «به راستی پرهیزگاران در جایگاهی آسوده [اند]، دربوستان ها و کنار چشمه سارها. پرنیان نازک و دیبای ستبر می پوشند [و] برابر هم نشسته اند. [ آری،] چنین[خواهدبود] وآنها را با حوریان درشت چشم همسر می گردانیم. درآنجا هر میوه ای را [که بخواهند] آسوده خاطر می طلبند. در آنجا جز مرگ نخستین، مرگ نخواهند چشیدو[خدا]آنها را از عذاب دوزخ نگاه می دارد. [این] بخششی است از جانب پروردگار تو. این است همان کامیابی بزرگ.» [دخان./51-57؛ ونیز ر. ک : نبا/31-36،ص/49-54].
 مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
رضا
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)رضا از دیدگاه امام خمینی (ره)
بدان که رضا عبارت است از : خوشنودی بنده از حق - تعالی شأنه- و اراده ی او و مقدرات او . و مرتبه ی اعلای آن، از اعلا مراتب کمال انسانی و بزرگتر مقامات اهل جذبه و محبت است...
چنانچه معلوم شد ... انسان بالفطره عاشق حق است، که کمال مطلق است، گرچه خودش نداند... و چنانچه ذات مقدس را کامل مطلق بیند، صفات جمال و جلال را کامل ببیند. و همین طور، افعال حق را جمیل و کامل مشاهده کند، و [این که] «از جمیل مطلق جز مطلق جمیل نیاید» را به عین عیان و مشاهده ی حضوری دریابد.
پس، همان عشق و رضایتی که به ذات مقدس حق پیدا کند، به همه ی نظام وجود-از آن جهت که لازمه ی کمال مطلق است- پیدا کند...
پس چنین بنده آنچه از حق تعالی بیند و آنچه از ذات مقدسش نسبت به او صادر شود، به نظر خشنودی و رضایت به او نظر کند، واز حق تعالی و افعال او راضی و خشنود می باشد، و از غیر او و آنچه به او متعلق است متنفر و ساخط باشد... باید دانست که از برای رضا و دیگر کمالات نفسانیه، مراتب متکثره و درجات متشتته است...:
پس اول مرتبه رضا آن است که پس از دخول در تحت ربوبیت الله، از این تربیت الهیه خشنود باشد. و علامت آن، آن است که علاوه بر آن که مشقت تکلیف برداشته شود، از اوامر الهیه خشنود و خرم باشد، و آن را به جان و دل استقبال کند، و منهیات شرعیه پیش او مبغوض باشد، و دلخوش باشد به مقام بندگی خود و مولایی حق...
درجه ی دوم، رضا به قضاء و قدر حق است؛ یعنی، خشنودی از پیش آمدهای گورارا و ناگوارا، و فرحناکی از آنچه حق تعالی برای او مرحمت فرموده – چه از بلیات و امراض و فقدان احبه باشد، و چه از مقابلات آنها- و پیش او بلیات و امراض و امثال آن با مقابلاتش یکسان باشد در این که هر دو را عطیه حق تعالی شمارد، و به آن راضی و خشنود باشد...
و حصول این مقام نشود مگر با معرفت به مقام رأفت و رحمت حق تعالی به عبد، و ایمان به این که آنچه حق تعالی مرحمت فرماید در این عالم برای تربیت بندگان و حصول کمالات نفسانیه آنها... است. و چه بسا که انسان به واسطه ی فقر و تهی دستی به مقام کمال ذاتی خود برسد، و چه بسا که به واسطه مرض و ناتوانی به سعادت جاویدانی رسد...
آری، آنان که از جذوه ی محبت الهی بهره دارند، و از نور معارف قلبشان متنور است، با حق دلخورش و با رضای او مأنوسند. آنها مثل ما در ظلمت دنیا فرو نرفتند، و از لذات و شهوات دار فانی منفعل نشدند...
عزیزا! خدای تعالی قضای خود را اجرا خواهد فرمود؛ چه ما سخطناک باشیم به آن یا خوش بین و خشنود، تقدیرات الهیه بسته به خشنودی و سخط ما نیست. آنچه برای ما می ماند از سخطناکی و غضب،... سلب ایمان از قلوب است...
و در روایت است که به حضرت صادق عرض شد: به چه چیز معلوم می شود که مؤمن، مؤمن است؟ فرمود: به تسلیم از برای خدا و رضا به آنچه وارد شودبر او از سرور و سخط. شرح حدیث جنود عقل و جهل؛ ص 161
***
ممکن است کار حقی هم در ذایقه ی دسته ای تلخ بیاید، ولی کسی که دنبال حق می رود و برای رضای خدا کار می کند نباید به فکر این باشد که به او چه گفته اند، چه می گویند؛ باید خدا را در نظر بگیرد و برای خدا کار کند. هر کس هرچی می خواهد بگوید، کار خوب هم مخالف دارد. شما فکر این باشید که کارتن خوب و پیش خدا آبرومند باشد.
صحیفه امام؛ ج19، ص 223
***
پی نوشت ها :
1- متن روایت چنین است: عن أبی عبدالله -علیه السلام- قال: «قلت له: بأی شیء یعلم المؤمن بأنه مؤمن؟ قال: بالتسلیم لله، و الرضا فیما ورد علیه من سرور أو سخط». (اصول کافی؛ ج2؛ «کتاب الایمان و الکفر»، باب الرضا بالقضاء»، ص 52، ح12). 
2)معناى رضا
رضا از مقامات عالى سلوک است؛ یعنى: ماوراى آن مقامى نیست، بلکه آخرین مرحله ورزش اخلاقى و تهذیب نفس است.
سالک همین که به برکت کشف و شهود از شرک خفى بیرون آمد و به دل و جان موحّد شد و خدا را منبع هر خیر و برکت شمرد و نیز معتقد شد که او قادر و قاهر بر همه اشیا و عالم به حاجت هر موجودى است و از غیر او از هیچ چیز نباید ترسید و نیز به هیچ چیز دیگر نباید امیدوار باشد، به مقام رضا رسیده است.
البته مقتضى این عقیده توکّل و دل بستن به مولا خواهد بود و هرچه در عالم توحید محکم‏تر باشد، توکلّش بیش‏تر خواهد بود و چون توحید و توکّل حاصل شود بى‏تردید به مقام رضا واصل خواهد شد و ناچار به داده خدا رضا خواهد داد و از جبین گره خواهد گشود و معتقد خواهد شد که در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست.
رضا ثمره محبّت واقعى‏
رضاى به قضاى الهى ثمره محبّت کامل به خداست و عبارت است از این که قلب بنده در تحت حکم خداوند ساکن باشد و به تقدیر اذعان کند و معتقد شود که خداوند در قسمت خود نسبت به عبد خویش اشتباه نکرده و هیچ‏گاه خطایى بر قلم صنع نرفته و هرکه را هرچه داده بجا داده، پس حسد نبرد و به داده خدا اعتراض نکند، بلکه هرچه واقع شود همه را خیر بیند و به آن راضى باشد، تا خدا از او راضى باشد.
خوش‏بینى و انبساط خاطر، انشراح صدر و خالى بودن از حرص و حسد، بلند همّتى عارف و مناعت طبع و آزادمنشى او- که غالباً در گفته‏هاى عرفانى عرفاى‏ بزرگ محسوس است- ناشى از همین صفت رضاست‏ «1».
رضا به قضاى الهى نوعى از نیرو و استعداد به روح مى‏بخشد که حقیقت جریانات هستى را درمى‏یابد، نه به آن معنى که به وسیله علوم تفصیلى مانند فیزیک و شیمى و تشریح و گیاه‏شناسى به جزئیات و مشخصات و روابط حقایق هستى آگاه مى‏شود، بلکه مانند کسى که به هیچ وجه از تکنیک موسیقى اطلاع ندارد و نمى‏داند آیا اجزاى دستگاه مفروض از چوب است یا فلز ولى آهنگى که به وسیله آن نواخته مى‏شود، براى او قابل درک و گویى با اعماق روحش درهم مى‏آمیزد.
کسى که آهنگ یک وسیله موسیقى را کاملًا دریابد، به طور یقین تمام اجزاى آن وسیله را مناسب و منظم مى‏بیند، گویى خود اوست که سازنده وسیله مزبور است و بدان جهت که آهنگ مفروض نه تنها مطلوب اوست، بلکه با همه سطوح روح او آشنایى داشته و آن سطوح را مى‏نوازد، لذا تمام اجزاى وسیله مفروض و ترکیباتش را جزئى از روح خود مى‏داند.
این حالت شگفت‏انگیز روانى را به هیچ وجه نمى‏توان منکر شد. نهایت امر این است که این گونه دریافت در جهان هستى احتیاج به توضیح دارد.
گروهى عقیده دارند که این حالت جز برداشته شدن پرده از روى واقعى روح چیز دیگرى نیست؛ زیرا روح آدمى نمونه مجرّد تمام هستى عینى را در خود دارد، تموّجات طبیعت و هوى و هوس‏هاى حیوانى پرده‏اى بسیار ضخیم روى این قیافه روح انداخته است، وقتى که رشد روح آدمى به حد اعلا مى‏رسد، پرده یا مانع کنار مى‏رود و تمام هستى در روح نشان داده مى‏شود.
گروه دیگر مى‏گویند: این‏طور نیست، بلکه روح به جهت تحصیل ارتباط با خدا به وسیله فعالیت عقل و وجدان، شبیه به آینه صیقلى مى‏شود که تمام هستى در آن روح واقعاً نمودار گشته و روشن مى‏شود.
معناى رضا در کلام مولوى‏
مولوى در توضیح مسئله رضا مى‏گوید:
بهلول به یک مرد الهى مى‏رسد و از او مى‏پرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه کن. آن مرد الهى مى‏گوید: شما از حال کسى مى‏پرسید که همواره جهان به مراد او مى‏گردد این است حال من، آن همه سیلاب‏ها و جویبارها و ستارگان فروزان طبق خواسته او حرکت مى‏کنند، زندگى و مرگ نمودهاى هستى مانند مأموران عالى رتبه او هستند که کو به کو و نقطه به نقطه به حرکت درآمده‏اند، حال کسى را مى‏پرسى که هرجا بخواهد دلدارى، وهرجا که بخواهد تبریک وتهنیت مى‏فرستد.
سالکان راه حق و حقیقت مطابق خواسته او سیر مى‏کنند و درماندگان راه تکامل هم در دام او محبوسند، هیچ دندانى بدون رضا و فرمان او در دهان کسى نمى‏جنبد و بدون میل او برگى از درخت به زمین نمى‏افتد و بدون اراده او هیچ‏کس رهسپار دیار مرگ نمى‏گردد.
بهلول مى‏گوید: اى مرد الهى! راست مى‏گویى، از شکوه و حشمت و قیافه تو پیداست، تو همان شخصى که مى‏گویى، بلکه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علّت این حالت شگفت‏انگیز روحى را روشن کن تا مردم با فضل و فضول پیشه‏گان هم از دل و جان این وضع را که توصیف کردى بپذیرند.
اگر گوینده کامل سفره حقایق را باز کند، هرگونه غذا در سفره او پیدا خواهد شد، تا هیچ میهمانى بى‏غذا نماند و هرکس خوراک شایسته خود را بخورد، مانند قرآن که داراى هفت بطن است و همه مردم از خاص و عام مى‏توانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن دریابند.
آن مرد الهى گفت: این مسئله پیش عموم مردم یقین است که هستى پیرو امر الهى است، هیچ برگى بدون قضا و حکم آن خداوند بزرگ بر زمین نمى‏افتد، او خدایى است که تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمه به گلو وارد نمى‏گردد.
جنبش و فعالیت تمایلات و مى‏خواهم‏ها که زمام امور آدمى را به دست گرفته‏اند در مقابل امر آن خداى بى‏نیاز رام و تسلیم‏اند، بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امکان ندارد که ذره‏اى در زمین و آسمان‏ها به حرکت درآید و یا چرخى به گردش آید.
کیست که بتواند همه رگ‏هاى درختان را بشمارد؟ هیچ‏کس؛ زیرا بى‏نهایت در گفتگوى محدود هرگز نمى‏گنجد. به طور خلاصه بگویم: هیچ کارى به جز با امر پروردگار صورت نمى‏گیرد. وقتى که قضاى حق مورد رضاى بنده‏اش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمان‏هاى حق مانند یک بنده ناچیز مقهور اراده او مى‏گردد.
این بندگى را از راه تکلّف و با انگیزه مزد و پاداش به دست نمى‏آورد، بلکه طبیعت حیوانى خود را از دست داده، طبع جدیدى به دست آورده است که به مقام بندگى نایل آمده است. او دیگر زندگى را براى خود نمى‏خواهد، بلکه محکوم به حکم خداوند بى‏نظیر است.
در هرجا دستور ازلى الهى راهى را معین کرده است، چه زندگى و چه مرگ آن راه را خواهد رفت.
زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج. مرگ او از اشتیاق به خداست نه از ترس رنج و بیمارى.
ایمان و عباداتش انگیزه‏اى جز دریافت شایستگى خدا به ایمان و پرستش چیز دیگرى نیست، او براى رسیدن به بهشت و درختان و جویبارهاى بهشتى کارى نمى‏کند، چنان که ترک کفر و معاصى براى او انگیزه‏اى جز وجه اللّه الاعظم ندارد.
ترس از آتش نمى‏تواند محرّک او به برکنارى از کفر و معصیت بوده باشد.
خنده او موقعى است که در مقابل قضاى الهى، رضا و تسلیم را مانند حلواى شکرین مى‏چشد.
آیا بنده‏اى که به این حال روحى باعظمت نایل شود، جهان به امر و فرمان او نمى‏گردد؟
مرگ او و مرگ فرزندانش در راه خدا و طبق مشیّت او مانند حلوایى است که در گلویش فرو مى‏رود. جان کندن فرزندان از نظر آن انسان با وفا و جنازه آن فرزندان مانند میوه‏هاى چیده شده از درخت در مقابلش جلوه مى‏کند، پس چنین شخصى به دعا کردن نیازى ندارد، مگر این که رضاى خدا را در دعا و نیایش ببیند «2».
آرى، رضاى در برابر مولا و خواسته‏ها و تقدیرات و قضایش، شیرین‏ترین میوه براى سالک راه است و رضاى نسبت به حق از بهترین حالات پرارزش قلب انسانى است و فتح و گشایش دل به حال رضاست. وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ.
و به قول عارف دل آگاه، حاج ملا هادى سبزوارى:
الهى! بر دلم ابواب تسلیم و رضا بگشا به روى ما درى از رحمت بى‏منتها بگشا
ره ما را به سوى کعبه صدق و صفا بنما در ما را به سوى گلشن فقر و فنا بگشا
از این ناصاف آب درگذر افزود سوز جان‏ به سوى جویبار دل ره از عین بقا بگشا
پر افشان در هوایت طایران و مرغ دل دربند پر و بال دلم در آن فضاى جانفزا بگشا
ز پیچ و تاب راه عشق اندر وادى حیرت‏ مرا افتاده مشکل‏ها تو اى مشکل گشا بگشا
معناى رضا در کلام فیض‏
فیض، آن شخصیت بزرگ علمى و اخلاقى در کتاب «الحقایق» درباره تحصیل رضا مى‏گوید:
انسان باید بداند هر امرى را که خداى تعالى در نامه قضاى او ثبت کرده و در موقع مقتضى جارى فرموده به صلاح اوست و انسان عالم به حقیقت نیست و وسیله‏اى براى درک واقعیّت آن ندارد و هرچه غصّه بخورد و اندوهناک شود فایده‏اى ندارد و قضاى الهى را بدین وسیله نمى‏تواند تغییر دهد، چه آن که بدیهى است، هر امرى که مقدّر است موجود مى‏شود و هرچه پرونده تقدیر آن امضا نشده پیدا نمى‏گردد.
و نیز بلا شک ندامت برگذشته و تدبیر و چاره‏جویى براى آینده، برکت را از وقت سلب مى‏کند و به نتیجه‏اى نمى‏رسد و موجبات شکنجه شخص را فراهم مى‏سازد، بلکه باید عاشق حق طورى رفتار کند که درد و رنج را احساس ننماید، مانند آدم عاشق که در راه رسیدن به معشوق، هیچ‏گونه خطر و ناراحتى در خود احساس نمى‏کند و نیز علم به پاداش بى‏اندازه خدا، شدت و زحمت او را خنثى مى‏سازد. چنان که شخص بیمار، براى رفع بیمارى خانمان سوز خود از خوردن‏ هیچ‏گونه داروى تلخ طبیعت روگردان نمى‏باشد و شخص بازرگان براى سود تجارت خود تمام خطرات دریا و صحرا را بر خود هموار مى‏سازد و بالاخره کار خود را به خدا که بیناى به بندگان است تفویض نماید.
امام صادق علیه السلام مى‏فرماید: اخلاق نبىّ اکرم صلى الله علیه و آله این نبود که هرگاه چیزى از او گرفته شود، بگوید اگر غیر از این‏طور مى‏شد، بهتر بود.
یعنى حضرتش در برابر هرگونه قضاى الهى تسلیم بود و چون و چرایى نداشت، وَفَتْحُ الْقَلْبِ فى الرِّضا عَنِ اللّهِ.
بیان دو طریق براى ایجاد رضایت‏
آرى، دوستى محبوب کارى مى‏کند که انسان در برابر تمام خواسته‏ها و افعال او راضى باشد و دم از اعتراض نزند و این معنى از دو راه متصوّر است.
یکى آن که به کلّى نیروى احساس درد را در خود خنثى نماید، چنان که جاى دردخیز را در خود مشاهده کند ولى ناراحت نگردد، جراحت را بر بدنش احساس کند امّا از درد خبردار نشود، بهترین نمونه‏اش مرد مبارزى است که در میدان کارزار در حالى که به تمام معنى خشمگین شده، یا ترسى بر او وارد گردیده، مجروح مى‏شود و او از این جراحت خبردار نمى‏گردد، ولى وقتى بدن خود را خونین دید، متوجه مى‏شود که جراحتى بر بدنش وارد آمده، بالاتر از این آدمى که براى انجام کار قریب الفوتى که با عجله مى‏دود، تصادفاً خارى به پایش فرو مى‏رود و او از آنجا که تمام فکرش متوجه انجام کار است از خار و سوزش آن خبر نمى‏شود!!
علت این معنا آن است که قلب آدمى وقتى مستغرق به امرى است از غیر آن غافل است.
هم چنین شخص عاشقى که اصولًا کلیه همّ و غمّ خود را مصروف مشاهده‏ جمال معشوق نموده و به حبّ او دلباخته گردیده، گاهى اوقات از محبوبش آزار و صدمه مى‏بیند، لکن بر اثر حبّ و علاقه زیاد، توجهى به آزار و صدمه پیدا نمى‏کند، این گونه از خود گذشتگى‏ها در برابر غیر خدا به انسان دست مى‏دهد، چه برسد به این که مسئله از ناحیه حضرت حق باشد!!
بنابراین کسى که به قدر سر سوزنى فریفته جمال مطلق شود، چنان حالت حیرت و بى‏خودى به او دست مى‏دهد که به کلّى سر از پا نشناخته و هیچ امرى را از جانب معشوق ناگوار احساس نمى‏کند.
اما صورت دوّم، عاشق احساس درد مى‏کند و خود را گرفتار مى‏بیند، اما به این درد و گرفتارى خشنود و بلکه راغب بوده و خود را به حکم عقل، مرید آن مى‏شمارد، گرچه با طبع او موافق نباشد.
مانند آدمى که پیش رگ زن مى‏آید و از او درخواست مى‏کند تا او را رگ بزند و یا حجامت کند، این آدم در عین این که درد را احساس مى‏کند، امّا تن به قضا داده و با رغبت تمام از این عمل استقبال مى‏کند و با کشیدن آن همه درد از حجامت کننده تشکر هم مى‏نماید! «3» این است حالت رضا که نتیجه عشق انسان به خدا است.
کلامى از عاشق در باب رضا
رضا، خشنودى است و آن ثمره محبّت است و مقتضى عدم انکار است، چه به ظاهر و چه به باطن و چه در دل و چه در قول و چه در عمل.
و اهل ظاهر را مطلوب آن باشد که خدا از ایشان راضى باشد، تا از خشم و عقاب او ایمن شوند.
و اهل حقیقت را مطلوب آن است که از خداى تعالى راضى باشند و هیچ حال از احوال مختلف مانند مرگ و زندگانى و بقا و فنا و رنج و راحت و خوش‏حالى و بدحالى و غنا و فقر مخالف طبع ایشان نبوده و یکى را بر دیگرى ترجیح ندهند، چه دانسته باشند که صدور همه از بارى تعالى است و محبّت حضرت او در طبایع ایشان راسخ شده باشد، پس بر ارادت و مراد او هیچ مزیدى نطلبند و به هرچه پیش ایشان آید راضى باشند.
و هرکس که تساوى احوال یاد کرده در طبیعت او راسخ شود، مراد او به حقیقت آن باشد که واقع شود و از اینجا گفته‏اند: که هرکس که او را هرچه آید باید، پس هرچه او را باید آید.
پس مادام که کسى را اعتراضى بر امرى از امور واقع کائناً ممّا کان در خاطر آید، یا ممکن باشد که در خاطر آورد از مرتبه رضا بى‏نصیب است.
و صاحب مرتبه رضا همیشه در آسایش باشد، چه او را بایست و نبایست نباشد، بلکه نبایست و بایست او همه بایست باشد و رضوان من اللّه اکبر.
و گفته‏اند:
الرِّضا بِالْقَضاء بابُ اللّهِ الأَعْظَمِ‏ «4»
. چه هرکس که به رضا رسید، به بهشت رسید، در هرچه نگه کند به نور رحمت الهى نگرد،
المُؤْمِنُ یَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ‏ «5».
چه بارى تعالى را که موجد همه موجودات است اگر بر امرى از امور انکار باشد آن امر را وجود محال است و چون بر هیچ امر موجود او را انکار نباشد پس عاشق او از همه راضى باشد، نه بر از دست رفته تأسف خورد و نه بر آمده خوشحال‏ گردد،
إِنَّ ذلِکَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ.
بلکه سراسر وجود عاشق رضاى از معشوق است و بس.
رضا در دلى است که در او غبار نفاق نبود و رضا شاد بودن است در تلخى قضا و ترک اختیار است پیش از قضا و تلخى نایافتن بعد از قضا، وجودش زدن دوستى در عین بلا.
رضا، رفع اختیار است و بلا را نعمت شمردن. باید که در رضا به جایى برسى که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست تو نهند در خاطر تو نگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند.
رضا آرام گرفتن است در تحت مجارى احکام:
عاشقى در موج دریایى فتاد عاقلى از ساحلش آواز داد
گفتش اى مسکین برون آرم تو را یا چنین سرگشته بگذارم تو را
پاسخ این دادش که اى روشن روان‏ گر زمن پرسى نه این خواهم نه آن‏
بر مراد خود نخواهم یک نفس‏ زان که مقصودم مراد اوست بس‏
چون ز حق گردى رضاى حق طلب‏ حکم او را هم رضا ده روز و شب‏
گر رضاى خویش مى‏جویى خطاست‏ چون تو راضى گشتى او را هم‏رضاست‏ «6»
***
رضیت بما قسم اللّه لى‏ وفوّضت امرى إلى خالقى‏
لقد أحسن اللّه فیما مضى‏ کذلک یحسن فیما بقى‏
و راضى باید که از مستقبل و ماضى آزاد آید و بر سر کوى حال نشیند و هرچه آید از محبوب بیند که هرچه دوست کند هم چون دوست محبوب است.
و رضا بیرون آمدن است از رضاى نفس خود و درآمدن به رضاى حق تعالى به تسلیم احکام ازلیه و تفویض امور کلّى و جزوى به حضرت مقدّر تقدیر تدبیر ابدیه، بلااعراض و اعتراض.
و بدان که رضا به ترک اعتراض است به افعال و اقوال محبوب، با پاکى نفس به قضا و قدر «7».
رضا از دیدگاه روایات‏
عَنْ أَبى عَبْدِاللّهِ علیه السلام قالَ: رَأسُ طاعَةِ اللّهِ الصَّبْرُ وَالرِّضا عَنِ اللّهِ فیما أَحَبَّ الْعَبْدُ أَوْ کَرِهَ. وَلا یَرْضى عَبْدٌ عَنِ اللّهِ فیما أَحَبَّ إلّاکانَ خَیْراً لَهُ فیما أَحَبَّ أَوْ کَرِه‏ «8».
امام صادق علیه السلام فرمود: اوج فرمان بردن از خدا صبر است و رضاى از خدا نسبت به آنچه بنده او را دوست دارد یا کراهت و هیچ بنده‏اى از خدا راضى نباشد در آنچه دوست یا بد دارد مگر این که براى او بهتر است، هم در آنچه خوش دارد و هم در آنچه بد دارد.
عَنْ أَبى عَبْدِاللّهِ علیه السلام قالَ: إنَّ أَعْلَمَ النَّاسِ بِاللّهِ أَرْضاهُمْ بِقَضاءِ اللّهِ‏ «9».
امام صادق علیه السلام فرمود: به راستى داناترین مردم به خدا راضى‏ترین آنان است به قضاى حق.
عَنْ أَبى الْحَسَنِ الأَوَّلِ علیه السلام قالَ: یَنْبَغى لِمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ أَنْ لا یَسْتَبْطِئَهُ فى رِزْقِهِ وَلا یَتِّهِمَهُ فى قَضائِهِ‏ «10».
موسى بن جعفر علیه السلام فرمود: هرکه خدا را شناخته، سزاوار است او را در رساندن روزیش به کُندى منسوب نکند و او را در حکم و قضایش متهم نداند.
قالَ أَبُو عَبْدِاللّهِ علیه السلام قالَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ: عَبْدِىَ الْمُؤْمِنَ لا اصْرفُهُ فى شَىْ‏ءٍ إِلّا جَعَلْتُهُ خَیْراً لَهُ، فَلْیَرضِ بِقَضائى، وَلْیَصْبِرْ عَلى‏ بَلائى، وَلْیَشْکُرْ نَعْمائى، أَکْتُبْهُ یا مُحَمَّدُ مِنَ الصِّدِّیقینَ عِنْدى‏ «11».
امام صادق علیه السلام فرمود: خداوند فرمود: بنده مؤمنم را به هیچ چیز برنگردانم جز آن که آن را خیر او سازم. باید به قضایم راضى باشد و بر بلایم صبر کند و نعمت‏هایم را شکر نماید، تا او را اى محمّد از صدّیقان نزد خود بنویسم.
امام صادق علیه السلام مى‏فرماید:
خداوند به موسى بن عمران فرمود: هیچ آفریده‏اى نزد من محبوب‏تر از بنده مؤمن نیست. به راستى من او را براى آنچه خیر اوست گرفتار مى‏کنم و عافیت مى‏دهم براى آنچه به نفع اوست، بدى‏ها را از وى دریغ مى‏دارم باز براى خیر او.
من به آنچه بنده‏ام به آن اصلاح مى‏شود داناترم. باید بر بلاى من صبر کند و به نعمت‏هایم شکر نماید و به قضایم راضى باشد، تا او را نزد خود در گروه صدّیقان نویسم، زمانى که به رضایم کار کرده و امرم را اطاعت کند «12».
عَنْ أَبى عَبْدِاللّهِ علیه السلام قالَ: عَجِبْتُ لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ لا یَقْضى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ لَهُ قَضاءً إِلّا کانَ خَیْراً لَهُ، وَإِنْ قُرِّضَ بِالْمقاریضِ کانَ خَیْراً لَهُ، وَإِنْ مَلَکَ مَشارِقَ الْأَرْضِ‏ وَمَغارِبَها کانَ خَیْراً لَهُ‏ «13».
امام صادق علیه السلام فرمود: در شگفتم از مرد مسلمان، خداوند چیزى براى او مقدّر نکند مگر به خیر او، اگر با قیچى او را قطعه قطعه کنند خیر اوست، اگر مشارق و مغارب را هم مالک شود خیر اوست.
عَنْ أَبى جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ: أَحَقُّ خَلْقِ اللّهِ أَنْ یُسَلِّمَ لِما قَضَى اللّهُ عَزَّوَجَلَّ مَنْ عَرَفَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ. وَمَنْ رَضِىَ بِالْقَضا أَتى‏ عَلَیْهِ القَضَاءُ وَعَظَّمَ اللّهُ أَجْرَهُ، وَمَنْ سَخِطَ الْقَضاءَ مَضى‏ عَلَیْهِ الْقَضاءُ وَأَحْبَطَ اللّهُ أَجْرَهُ‏ «14».
امام باقر علیه السلام فرمود: سزاوارترین خلق خدا که تسلیم شود بدانچه خداى عزّوجلّ مقدّر کرده است، کسى است که خدا را شناخته. هرکه راضى به قضاست، قضا بر سر او آید و خدا اجر بزرگ دهد و هرکه از قضا راضى نباشد، قضا بر او بگذرد، ولى خدا اجرش را ساقط کند.
قالَ عَلىُّ بنُ الْحُسَیْنِ علیهما السلام: الزُّهْدُ عَشَرَةُ أَجْزاءٍ، أَعْلى‏ دَرَجَةِ الزُّهْدِ أَدْنى دَرَجَةِ الْوَرَعِ وَأَعْلى‏ دَرَجَةِ الْوَرَعِ أدْنى‏ دَرَجَةِ الْیَقینِ، وَأَعْلى‏ دَرَجَةِ الیَقینِ أَدْنى دَرَجَةِ الرِّضا «15».
امام چهارم علیه السلام فرمود: زهد ده جزء است: بالاترین درجه زهد کم‏ترین درجه ورع و بالاترین درجه ورع کم‏ترین درجه یقین و بالاترین درجه یقین کم‏ترین‏ درجه رضاست.
لَقَى الْحَسَنُ بْنُ عَلِىَّ علیهما السلام عَبْدَاللّهِ بنِ جَعْفَرَ فَقالَ: یا عَبْدَاللّهِ! کَیْفَ یَکُونُ الْمُؤْمِنُ مُؤْمِناً وَهُوَ یَسْخَطُ قِسْمَهُ، وَیُحَقِّرُ مَنْزِلَتَهُ، وَالْحاکِمُ عَلَیْهِ اللّهُ، وَأَنَا الضّامِنُ لِمَنْ لَمْ یَهْجُسْ فى قَلْبِهِ إِلّا الرِّضا أَنْ یَدْعُوَ اللّهَ فَیُسْتَجابُ لَهُ‏ «16».
امام مجتبى علیه السلام به عبداللّه بن جعفر برخورد و به او فرمود: چگونه مؤمن مؤمن است، با این که از قیمت مقدر خود خشمگین است و خود را زبون یابد، با این که آنچه با اوست مقدر خداست، من ضامنم هرکه در پندار قلبش جز رضا نباشد، هر دعایى به درگاه خدا کند مستجاب شود.
عَنْ أَبى عَبْدِاللّهِ علیه السلام قالَ: قُلْتُ لَهُ: بِأَىِّ شَىْ‏ءٍ یَعْلَمُ الْمُؤْمِنُ بِأَنَّهُ مُؤْمِنٌ؟ قالَ:
بِالتَّسْلیمِ للّهِ، وَالرِّضا فیما وَرَدَ عَلَیْهِ مِنْ سُرورٍ أَوْ سَخَطٍ «17».
راوى مى‏گوید: به حضرت صادق علیه السلام عرض کردم: چگونه مؤمن بداند مؤمن است؟ فرمود: با تسلیم در برابر خدا و رضا به آنچه بر او وارد آید، چه مایه شادى و چه خشم.
عَنِ الْبَزَنْطى قالَ: سَمِعْتُ الرِّضا علیه السلام یَقُولُ: الإِیمانُ أَرْبَعَةُ أَرْکان: التَّوکُّلُ عَلَى اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَالرِّضا بِقَضائِهِ، وَالتَّسْلیمِ لِأَمْرِ اللّهِ، وَالتَّفْویضِ إِلَى اللّهِ. قالَ عَبْدٌ صالِحٌ: وَأُفَوِّضُ أَمْرى إِلَى اللّهِ. فَوَقاهُ اللّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا «18».
بزنطى مى‏گوید: حضرت رضا علیه السلام فرمود: ایمان چهار رکن است: تکیه بر خداى عزوجل، رضایت به قضا، تسلیم به فرمان خدا، واگذاردن امر به او.
بنده شایسته گفت: امرم را به خدا واگذاشتم. خداوند از آنچه بدى بود او را حفظ کرد.
عَنِ الصَّادِقِ علیه السلام: ثِقْ بِاللّهِ تَکُنْ مُؤْمِناً، وَارْضِ بِما قَسَّمَ اللّهُ لَکَ تَکُنْ غَنِیّاً «19».
امام صادق علیه السلام فرمود: متّکى به خدا باش مؤمن باشى، به داده خدا راضى باش غنى باشى.
عَنِ الرِّضا عَنْ آبائِهِ علیهم السلام قالَ: قالَ رَسُولُ اللّهِ: قالَ اللّهُ جَلَّ جَلالُهُ: مَنْ لَمْ یَرْضَ بِقَضائى وَلَمْ یُؤمِنْ بِقَدَرِى، فَلْیَلْتَمِسْ إِلهاً غَیْرى‏ «20».
حضرت رضا از اجداد گرامى‏اش علیهما السلام از نبىّ اکرم صلى الله علیه و آله از خداى بزرگ نقل مى‏کند: کسى که به قضایم راضى نیست و ایمان به تقدیر من ندارد، خدایى غیر از من بخواهد!!
عَنْ أَبى جَعْفَرٍ علیه السلام قالَ: العَبْدُ بَیْنَ ثَلاثَةٍ: بَلاءٍ وَقَضاءٍ وَنِعْمَةٍ، فَعَلَیْهِ فى الْبَلاءِ مِنَ اللّهِ الصَّبْرُ فریضَةٌ، وَعَلَیْهِ فى الْقَضاءِ مِنَ اللّهِ التَّسْلیمُ فَریضَةٌ، وَعَلَیْهِ فى النِّعْمَةِ مِنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ الشُّکْرُ فریضَةٌ «21».
امام باقر علیه السلام فرمود: بنده بین سه چیز است: بلا، قضا و نعمت. در بلایى که از طرف حق به او مى‏رسد صبر واجب است و در قضا الهى تسلیم لازم است و در نعمت حق تعالى شکر فرض است.
قالَ النَّبِىُّ صلى الله علیه و آله: ثلاثٌ مَن کُنَّ فیهِ جَمَعَ اللّهُ لَهُ خَیْرَ الدُّنْیا وَالآخِرَةِ: الرِّضا بِالْقَضاءِ، وَالصَّبْرُ عِنْدَ البَلاءِ، وَالدُّعاءِ عِنْدَ الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ «22».
پیامبر بزرگ صلى الله علیه و آله فرمود: اگر این سه چیز در هرکس باشد، خداوند خیر دنیا و آخرت را براى او جمع کرده: رضایت به قضا، استقامت به وقت بلا، دعا در وقت سختى و راحتى.
در متون اسلامى آمده:
امام باقر علیه السلام به دیدار جابر بن عبداللّه آمده، در حالى که جابر نزدیک بر مرگ بود. فرمود: چگونه‏اى؟ عرض کرد: مرض را بهتر از سلامت، فقر را بهتر از غنى، موت را بهتر از حیات مى‏خواهم. حضرت فرمود: ما این گونه نیستیم، بلکه راضى به قضاى حقّیم!
یکى درد و یکى درمان پسندد یکى وصل و یکى هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران‏ پسندم آنچه را جانان پسندد «23»
و به قول فیض کاشانى آن مست باده ازل:
گر کُشى و گر بخشى هرچه مى‏کنى خوب است‏ کشتن از تو مى‏زیبد بخشش از تو محبوب است‏
گر نوازى از لطفم و رگدازى از قهرم‏ هرچه مى‏کنى نیکوست التفات مطلوب است‏
دم به دم زنى برهم آن دو زلف خم در خم‏ عالمى کنى ویران شیوه تو آشوب است‏
یوسف زمانى تو زبده جهانى تو هرکه قدر تو دانست در غم تو یعقوب است‏
دل به عشق ده زاهد دل فسردگى عیب است‏ حق به هیچ نستاند آن دلى که معیوب است‏
وه چه مى‏کند با دل ناله دردآلود در غمش بنال اى «فیض» ناله تو مرغوب است‏
پی‌نوشت‌ها:
(1)- بحث در آثار و افکار و احوال حافظ: 312.
(2)- تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى: 7/ 419.
(3)- الحقایق: 318.
(4)- شرح الاسماء الحسنى: 1/ 51.
(5)- الکافى 1/ 218، باب أن المتوسمین الذین ذکرهم اللّه، حدیث 3؛ بحار الأنوار: 7/ 323، باب 16.
(6)- مولوى.
(7)- آثار درویش محمّد طبسى: 76.
(8)- الکافى: 2/ 60، باب الرضا بالقضاء، حدیث 1؛ بحار الأنوار: 69/ 333، باب 119، حدیث 8.
(9)- الکافى: 2/ 60، باب الرضا بالقضاء، حدیث 2؛ بحار الأنوار: 69/ 333، باب 119، حدیث 19.
(10)- الکافى: 2/ 61، باب الرضا بالقضاء، حدیث 5؛ بحار الأنوار: 69/ 334، باب 119، حدیث 21.
(11)- الکافى: 2/ 61، باب الرضا بالقضاء، حدیث 6؛ بحار الأنوار: 69/ 330، باب 119، حدیث 13.
(12)- الکافى: 2/ 61، باب الرضا بالقضاء، حدیث 7؛ الأمالى، شیخ طوسى: 237، المجلس التاسع، حدیث 13.
(13)- الکافى: 2/ 62، باب الرضا بالقضاء، حدیث 8؛ بحار الأنوار: 69/ 331، باب 119، حدیث 15.
(14)- الکافى: 2/ 62، باب الرضا بالقضاء، حدیث 9؛ بحار الأنوار: 69/ 332، باب 119، حدیث 16.
(15)- الکافى: 2/ 62، باب الرضا بالقضاء، حدیث 6؛ بحار الأنوار: 69/ 334، باب 119، حدیث 22.
(16)- الکافى: 2/ 62، باب الرضا بالقضاء، حدیث 11؛ بحار الأنوار: 69/ 335، باب 119، حدیث 23.
(17)- الکافى: 2/ 62، باب الرضا بالقضاء، حدیث 12؛ بحار الأنوار: 69/ 336، باب 119، حدیث 24.
(18)- تحف العقول: 445؛ بحار الأنوار: 68/ 135، باب 63، حدیث 13.
(19)- الخصال: 1/ 169، حدیث 222؛ بحار الأنوار: 68/ 135، باب 63، حدیث 15.
(20)- مستدرک الوسائل: 2/ 410، باب وجود الرضا بالقضاء، حدیث 2326؛ بحار الأنوار: 68/ 138، باب 63، حدیث 25.
(21)- الخصال: 1/ 86، حدیث 17؛ بحار الأنوار: 68/ 43، باب 61، حدیث 41.
(22)- بحار الأنوار: 68/ 156، باب 63، حدیث 71.
(23)- بابا طاهر عریان.
منبع:کتاب عرفان اسلامى جلد دو ، حضرت آیت الله حسین انصاریان
3)رضا و تسلیم
نویسنده: جواد محدثی
«رضا» مرحله ای از کمال
اگر مراحل کمال انسانی را برشماریم، یکی از آنها رسیدن به مرتبه «رضا وتسلیم» است.
وقتی بنده، خود را در قلمرو«ربوبیت خدا» می بیند و همه ی تقدیرات و تدبیرات خداوند را هم برمبنای حکمت و مصلحت می شناسد، نتیجه آن می شود که برآنچه خدا درباره ی او خواسته و مقدر کرده است، صبور وراضی و تسلیم می شود و هیچ اعتراضی نمی کند؛ نه نسبت به آنچه درباره خود او رقم خورده است، نه نسبت به دیگران، و نه آنچه در عالم هستی می گذرد.
ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم            با پادشه بگوی که روزی مقدراست(1)
رسیدن به این کمال نفسانی، به بنده آرامش روانی می بخشد و از تلاطم روحی و تشویش و نگرانی می رهاند، همچون کشتی که در ساحل امنی لنگر می اندازد و آرام می گیرد.
اگر خداوند برای بنده ای این را خواسته که فقیر باشد یا غنی، زشت باشد یا زیبا، کوتاه باشد یا بلند، سفید باشد یا سیاه، صاحب فرزند شود یا عقیم، به سلامت باشد یا بیمار، بنده مؤمن نسبت به آن راضی است واعتراضی به کار خدا نمی کند.
به جهان خرم ازآنم که جهان خرم از اوست              عاشقم برهمه عالم که همه عالم از اوست(2)
این حالت روحی که بسی ارجمند و عزیز و آرامش بخش است، حتی در تکالیف دینی و الهی هم اثر خود را می بخشد و اگر تکالیفی از سوی خداوند برای او مقرر شده است، از نماز و روزه و حج و زکات و... تسلیم است و نسبت به آنها هم انتقاد و اعتراضی ندارد وهمه آنها را مایه ی خیر و سعادت می داند و از روح آرام ونفس مطمئنه برخوردار است.
رضا به قضا
دربحث رضا و تسلیم که ارزشی متعالی است، دریافت این نکته که وضع و حالتی از سوی خدا برای او «مقرر» شده، بسیار مهم است.
چه بسا برخی ازامور و اوضاع، نتیجه تنبلی و بیکاری و بی عاری و سهل انگاری باشد، یا برخی از محرومیت ها و ناکامی ها، پیامد ظلم و اجحاف و حق کشی دیگران باشد. اینها را نباید به حساب مقدرات الهی گذاشت و به آنها رضا داد و گامی برای رفع ظلم برنداشت. ظلم پذیری با «رضا به تقدیر الهی» فرق دارد.
مسلمان، اگر مورد تعدی قرار گرفت، باید از خودش دفاع و رفع ستم کند،
اگر بیمارشد، برای درمان باید به پزشک مراجعه کند،
اگر تنگدست بود و مشکل معیشتی داشت، باید به فرموده خدا و رسول، در پی تلاش مقدس برا ی تأمین معاش برود،
نه آنکه ذلت پذیری و تحمل رنج بیماری و سختی های فقر و فلاکت خود را به حساب مقام رضا و تسلیم بگذارد و بگوید من به قضای الهی راضی ام، چون معلوم نیست وضعیتی که دارد، همان خواسته و مقدرالهی است!
پس بازگشت سخن به آن جاست که وقتی علی رغم همه تلاش ها در محدوده توان خویش، وضعی داشت که روشن شد خدا چنین خواسته است، به خواسته الهی تن دهد و گله مند نباشد و چون از همه حکمت ها و مصلحت ها اطلاع ندارد، با دل سپردن به قضای الهی و پذیرش آنچه او خواسته است، به امنیت روانی و طمأنینه روحی می رسد و این جلوه ای از ولایت پذیری نسبت به پروردگاراست که مولای همه است.
در حدیث قدسی آمده است:
«من لم یرض بقضائی و لم یؤمن بقدری، فلیلتمس الها غیری؛ (3)هرکس به قضای من راضی نیست و به تقدیر من ایمان ندارد، پس در پی خدایی دیگر غیراز من باشد».
آنچه انسان را به این مرحله از «رضا به قضای الهی»می رساند، معرفت خداست.هرکه خداشناس تر باشد، نسبت به خواست او تسلیم تر است. امام باقر(ع) در حدیثی به این نکته اشاره می فرماید:
«احق من خلق الله بالتسلیم لما قضی الله من عرف الله؛(4) شایسته ترین مردم برای تسلیم به آنچه خداوند مقدر کرده و قضای الهی است، کسی است که خدا را بشناسد».
بنابراین، انسان موحد و خداشناس، چون به حکمت الهی معتقد است و ازپشت پرده هم خبر ندارد، اگر واقعاً خدا باور باشد، به قضای او و تقدیر و مشیت پروردگار هم ایمان می آورد و تسلیم می شود و به این وسیله، مراتب معرفت و عبودیت و محبت خود را به مولایش ابراز و اثبات می کند.
یکی درد و یکی درمان پسندد              یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران     پسندم آن چه را جانان پسندد.(5)
رضا وآرامش روحی
 اشاره شد که رضا به قضای پروردگار، آرامش بخش است. این نکته در مسائل مربوط به رزق و تندرستی و فقر و غنا هم صادق است وانسان را از دغدغه های بی جا و استرس ها وفشارهای روحی می رهاند. از امام علی (ع) روایت است که:
«من رضی من الله بما قسم له، استراح بدنه؛(6) هر کس به آنچه خدا برای او تقسیم کرده راضی باشد، بدنش استراحت و آسایش می یابد».
در سروده های حکمت آمیز شاعران به این نکته فراوان اشاره شده است و اینکه دو عاشق متساوی الحقوق در عشق، یکی به وصال می رسد، یکی به هجران، دو کشتی متساوی الأساس هم در دریا، یکی به ساحل می رسد، یک دچار طوفان می شود.
دراین مقایسه هم نیز بود مصلحتی               که مسکنت به گدا و سلطنت به سلطان داد
البته آن گونه که اشاره شد، این باور، نباید به ظلم پذیری و توجیه حق کشی های مستکبران و جابران بیانجامد.
دریک حدیث قدسی، به اسرار پشت پرده قضای الهی چنین اشاره شده است:
«ان من عبادی المؤمنین لایصلحه الا الفاقه، و لو اغنیته لافسده ذلک، و ان من عبادی من لایصلحه الا الصحه، و لو امرضته لافسده ذلک... لفضلی فلیرجوا و الی حسن نظری فلیطمئنوا و ذلک انی ادبر عبادی بما یصلحهم(7)؛ برخی از بندگان مؤمن مرا جز فقر و تنگدستی اصلاح نمی کند و اگر او را توانگر سازم، ثروتمندی او را فاسد می کند. برخی از بندگانم را هم جز تندرستی اصلاح نمی کند و اگر بیمارش کنم، این بیماری او را فاسد و تباه می کند... پس به نظر نیک و خیرخواهی من اطمینان کنید؛ چرا که من امور بندگانم را طبق آنچه به صلاح و مصلحت آنان است، تدبیر می کنم».
رضا به محبوب و مکروه
گاهی آنچه مقدر شده، طبق دلخواه انسان است. اینجا رضا به قضای الهی چندان هنر نیست، هنرآن است که حتی درآنجا و درآنچه که موافق میل ما نیست، حالت رضامندی نسبت به خواسته خدا داشته باشیم و این، اوج کمال نفسانی یک مؤمن است.
امام صادق(ع) این حالت را ریشه اصلی اطاعت خدا می داند و می فرماید:
«رأس طاعه الله الصبر و الرضا عن الله فیما احب العبد او کره؛(8) سرآغاز و اساس طاعت خدا دو چیز است: صبر و رضا از خدا در آنچه بنده دوست بدارد یا کراهت داشته باشد».
کسی که خدا را تنها در مسائل مورد دلخواه دوست دارد و می پسندد و رضامندی نشان می دهد، ولی در آنچه باب طبعش و موافق میلش نیست، هرچند به زبان نیاورد، ولی در باطن احساس نارضایتی دارد، از مقام «رضا» بسیار فاصله دارد.
امام صادق(ع)درباره سیر حضرت رسول دراین گونه موارد می فرماید:
«لم یکن رسول الله (ص)یقول لشیء قد مضی: لوکان غیره؛ (9) پیامبر خدا هرگز به آنچه گذشته است، نمی گفت: کاش غیر از این می شد!».
این نشان می دهد که رضا، تنها نسبت به وضع حال یا آینده نیست، نسبت به گذشته هم باید رضا داشت.
پیرما گفت خطا برقلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد(10)
آثار رضا و تسلیم
در احادیث، آسودگی و شادمانی و آرامش را در سایه ی رضا و یقین برشمرده اند و حزن واندوه ونگرانی را از پیامدهای نارضایتی و نداشتن یقین و باور دانسته اند.(11)
اما علاوه برآثار روحی و روانی و دنیوی، آثار معنوی و اخروی هم براین ملکه اخلاقی مترتب است که در احادیث بیان شده که برخی ازآنها ازاین قرار است:
1-آرامش روحی: در کلامی از حضرت علی (ع) است که :
«ارض تسترح؛ (12) راضی باش، تا به راحتی برسی.»
دقیقاً این کلام علوی، بیانگر اثر آرامش بخشی «رضا» است.
2-دفع اندوه و افسردگی: از حضرت علی (ع) روایت است:
«نعم الطارد للهم الرضا بالقضاء؛(13)چه خوب طرد کننده ای است برای غم و غصه، رضا به قضای الهی».
3-احساس غنای روحی: از رسول خدا (ص) نقل شده که فرمود:
«ارض بقسم الله تکن اغنی الناس؛(14)به قسمت الهی(در روزی)راضی باش، تا از بی نیازمندترین مردم باشی».
4-پاداش الهی: از پیامبراعظم (ص)روایت است:
«اعطوالله الرضا من قلوبکم تظفروا بثواب الله تعالی یوم فقرکم و الافلاس؛(15)از صمیم دل در مقابل
خداوند راضی باشید، تا در روز نیاز و تنگدستی تان(در قیامت) به پاداش الهی دست یابید».
رضا به داده بده، وز جبین گره بگشای              که بر من و تو در اختیار نگشاده است(16)
رضا و تسلیم، نشانه کامل ایمان و حد اعلای یقین و شکراست و از جلوه های شاکر بودن بنده، آن است که به هرچه خواسته الهی باشد، تسلیم باشد و بداند که رضایت یا نارضایتی او در مشیت خدا تأثیری ندارد.
پس بهترآنکه به آنچه مقدر شده راضی باشد، تا هم راحت باشد، هم پاداش ببرد، هم ایمانش تقویت شود.
خداوند خطاب به حضرت داود(ع) فرمود:
ای داود!
تو هم می خواهی، من هم می خواهم، و همان می شود که من می خواهم.
اگر در برابر خواسته من تسلیم باشی، آنچه را تو می خواهی، من کفایت می کنم؛
اگر در برابر خواسته من تسلیم باشی، آنچه را تو می خواهی، من کفایت می کنم؛
ولی اگر به اراده من تسلیم نشوی، در خواسته ات تو را به رنج می افکنم،
ودر نهایت نیز، جز آنچه من خواسته ام، نمی شود.(17)
نمونه های عینی
در حالات اولیای الهی، نمونه های گوناگونی از رضا و تسلیم نقل شده است؛ به چند نمونه اشاره گذرا می شود. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل:
الف: حضرت ایوب(ع)، با آن همه بلاها و رنج ها که دچارش شد، حالت رضای خویش را از دست نداد و قرآن، او را به صبر و رضا ستود.
ب: حضرت یعقوب(ع) نیز وقتی به فراق یوسف(ع) دچار شد و فهمید که تقدیرالهی برآن است، با گفتن«فصبر جمیل» تسلیم بودن خود را در برابر خدا و خواست او ابراز کرد.
ج-حضرت ابراهیم (ع) وقتی فرمان ذبح فرزندش اسماعیل (ع) را دریافت کرد و فهمید که باید دراین آزمون الهی، مراتب ایمان وتوحیدش را به اثبات برساند، فرزند عزیزش را به قربانگاه برد و کارد بر حلقومش نهاد.
د-حضرت اسماعیل (ع)نیز، در آزمون یاد شده، همراه صبر و رضای پدر گام برداشت و چون فهمید که فرمان ذبح از سوی خداست، اظهاررضا و تسلیم کرد و گفت: ای پدر!آنچه را مأموری اجرا کن، مرا صابر خواهی یافت. و چون هردو تسلیم شدند و راضی گشتند(فلما اسلما...) واسماعیل (ع) را برزمین خواباند تا ذبح کند، فرمان خدا رسید و قربانی دیگری به جای او ذبح شد.
ه-امام حسین (ع)در آزمون سخت الهی در عاشورا، با فدا کردن همه عزیزانش در راه خدا، بر همه ی آن سختی ها صبر و شکیبایی نشان داد و در واپسین لحظات هم در قتلگاه، با جمله ی «الهی رضی بقضاء ک و تسلیماً لامرک...» سرود رضا و تسلیم سر داد.
سخن پایانی این که :
مقام رضا، مقام بلندی است که سالکان عارف به آن می رسند و بالاترین مرتبه آن وقتی است که دو جانبه باشد، هم خدا از بنده اش راضی باشد، هم بنده از پروردگارش واین، همان فوز عظیم و رستگاری بزرگ است که خداوند برای ساکنان کوی رضا و پسندیدگان نظر محبوب، بیان می کند:
(رضی الله عنهم و رضوا عنه، ذلک الفوز العظیم)(18)
باریافتگان به محضر دوست نیز که خدا از آنان با عنوان زیبای «نفس مطمئنه» یاد می کند، از این ویژگی؛ یعنی رضایت دو جانبه ی محب و محبوب برخوردارند:
(ارجعی الی ربک راضیه مرضیه ).(19)
و چه زیباست سروده کلیم کاشانی که گوید:
گربه قسمت قانعی، بیش و کم دنیا یکی است                  تشنه چون یک جرعه خواهد، کوزه و دریا یکی است
حرص گر دهقان نباشد، کشت را شبنم بس است              خوشه و خرمن به پیش چشم استغنا یکی است
پی نوشت ها :
2-سعدی.
3-توحید، صدوق، ص 371.
4-بحارالانوار، ج68، ص 153، کافی، ج2، ص60.
5-بابا طاهرعریان.6-بحارالانوار، ج68، ص 139.
7-همان، ص 140.
8-کافی، ج2؛ص 60.9-میزان الحکمه، ج 6، ص 2568، ح 8875.
10-حافظ.11-در حدیثی از امام صادق (ع)، بحارالانوار، ج 68، ص 159.
12-غررالحکم، ح 2243.13-همان، ح 9909.14-میزان الحکمه، ح 7313.
15-مستدرک الوسائل، ج2، ص 412.16-حافظ.
17-ترید و ارید، وانما یکون ما ارید. فان سلمت لما ارید کفیتک ما ترید، وان لم تسلم لما ارید، اتعبتک فیما ترید، ثم لایکون الا ما ارید (محجه البیضاء، ج8، ص 90).
18-مائده/119؛ توبه /100؛مجادله /22 ؛بینه /8.19-فجر/27و28.منبع : فرهنگ کوثر (ویژه اندیشه و سیره اهل بیت شماره 82 ) / انتشارات آستانه مقدسه حضرت معصومه (س )سال 1389
4)تعریف رضا
نکته: رضا، خشنود گشتن است در همه احوال به قضا و حکم خداوند تعالی. رضا آنگه حاصل شود که آدمی از حقیقت تقدیر و قضا با خبرگردد و حقیقت قضا و قدر آن وقت شناخته شود که نور توحید به مدد عنایت و هدایت در دل قرار گیرد و دل بر ان روشن وآراسته و پاک گردد.(1)
نکته: ابوالقاسم حکیم گوید: رضا، آسودن دل است بی حیلت جویی. چون بنده همه آن کند که خداوند عزّ و جل پسندد، و همه آن پسندد که خداوند تعالی کند، خداوند تعالی در دنیا و آخرت همه آن کند که وی خواهد.(2)
حکمت ذو النون گفت: رضا، شادی دل است به تلخی قضای الهی.
رُوَیم گفت: رضا ان است که احکام او را به شادی بپذیری و عمل کنی. و این مانند سخن ذوالنون است؛ چنان که عوام از بلا گریزان اند، خاصان بلا جویان اند. (3)
اهمیت رضا
نکته:
آنِ اویی تو، کم ستیز بر اوی             گر گریزی از او، گریز در اوی (5)
جان و تن را به کردگار سپار              تا درون سرا بیابی بار (6)
فایده رضا
 توصیه: اگر کسی خواهد که همه وقت خوش باشد، آن خورد که یابد و آن پوشد که دارد و راضی باشد بدانچه حق با او کند. (7)
کمال رضا
 حکایت: ابویزید را پرسیدند: کمال رضای بنده از خدا چیست؟ گفت: صفت کمال نتوانم گفتن، لکن از صفت خویش چیزی بگویم. رضای من از او بدان جای رسیده است که اگر بنده ای را به علیین (8) بر آرد جاودان و مرا به اسفل السافلین (9) فرو برد برای همیشه، راضی تر از آن بنده باشم. (10)
حکایت روایت کردند که ابراهیم ادهم بنده ای خرید و او را گفت: چه خوری؟ گفت:آنچه تو خورانی. گفت: چه پوشی؟ گفت: آنچه تو پوشانی. گفت: چه نام داری؟ گفت:آنچه تو نام کنی. گفت: چه کار کنی؟ گفت:آنچه تو فرمایی. گفت: تو را خواست نباشد؟ گفت: بنده را خواست نیست با وجود خواست صاحبش. ابراهیم روی به خود آورد و با خویش گفت: ای بنده خداوند تو هرگزدر عمر خود یکساعت با خداوند خود چنین بنده ای بوده ای که او تو راست ؟(11)
راه رضایت مندی
 حکایت: اندر آثار است که موسی علیه السلام گفت: بار خدایا، مرا راه نما به کرداری که چون آن بکنم تو از من راضی گردی. خداوند عز و جل - گفت: تو آن نتوانی کرد. موسی علیه السلام سجده کرد و تضرع نمود. خداوند - تعالی - بدو وحی فرستاد: یا پسر عمران! رضا و خشنودی من از تو اندر رضای تو به قضای من است. یعنی چون بنده به قضاهای حق راضی باشد، علامتِ آن بود که خداوند - تعالی - از وی راضی است .(12)
توصیه به تقدیر خدا راضی شو تا او از تو راضی شود.(13)
نیایش
بر درت خوب و زشت را چه کنم                 چون تو هستی بهشت را چه کنم
گر به دوزخ فرستی از در خویش                  میروم نی به پای بر سر خویش (14)
رضا به قضا
حکایت: در قبیله ای از قبایل عرب زاهدی بود که خلق در حوادث و وقایع رجوع بدو کردندی و آرامش و سکوت خود، به پندها و نصایح او دیدندی. اتفاقا شبی سگان آن قبیله همه بمردند. بامداد اهل قبیله نزد زاهد برفتند و حال باز گفتند. زاهد گفت: شاید که صلاح شما در مردن آنها باشد. شب دیگر همه مرغان ان قبیله بمردند. اهل قبیله ها نزد زاهد رفتند و حال بازگفتند. زاهد گفت: شاید که صلاح شما در مردن آنها باشد. آن قوم گفتند: سگان پاسبان ما بودند و مرغان مؤذنّان ما، در مردن اینها چه صلاح باشد؟ زاهد گفت: شاید که عالم السرّ و الخفیات (15)- تعالی و تقدس- را در این زیر سرِّی است که آن خفی باشد، که عقول ما بدان نمی رسد. شب دیگر هر چند خواستند آتش افروزند از هیچ آتش زنه آتش بیرون نیامد و این اندیشه در سر ایشان افتاد که این چه بلاهاست که بر ما می رسد. روز دیگر معلوم شد که آن شب لشکر خصم در نواحی آن قبیله تاخته بود و همه ولایت ها غارت و یغما کرده بودند، چون نزدیک آن قبیله رسیدند، روشنایی ندیدند و آواز مرغ و بانگ سگ نشنیدند ، گمان بردند که این قبیله خراب است. آن مردمان خلاصی یافتند و سخن آن زاهد که هر بار می گفت: شاید که صلاح شما در این است، همه راست شد (16)
یا رب دل خلق را به رحمت جان ده                دردِ همه را به صابری درمان ده
من بنده ندانم که چه می باید خواست               داننده تو یی هر آنچه بهترآن ده (17)

پی نوشت ها :
1ـ صوفی نامه، ص89.2ـ این برگ های پیر( مرتع الصالحین)، ص242.3ـ شرح التعرف، ج3، ص1312.4ـ کیمیای سعادت ،ج2، ص612.5ـ اگر از عذاب او می گریزی به خود او پناه ببر. 6ـ خلاصه حدیقه ( برگزیده حدیقة الحقیقة)، ص64.7ـ سِلک سلوک، صص43و44
8ـ علیین: بالاتر طبقه بهشت. 9ـ اسفل السافلین: پایین ترین طبقه جهنم.
10ـ شرح التعرف، ج1، ص17611ـ گزیده در اخلاق و تصوف، ص24112ـ کشف المحجوب، ص271.13ـ حسن دل، ص96.
14ـ خلاصه حدیقه ( برگزیده حدیقه الحقیقة)، ص71.
15ـ عالم السرّ و الخفیات: نامی از نام های خداوند است. 16ـ سِلک سلوک، صص23و2417ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاری ، ج2، ص492 منبع:گنجینه ش 81
 مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
عرفانی
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
 3)محورهای عرفان امام علی (ع)‌ در نهج‌البلاغه
الف. توحید محوری
توحید محوری از تمامی سخنان حضرت آشکار است. هر بحث و برهانی که مطرح می‏شود و آنچه از تعالیم آسمانی از قلب مبارکش بر زبانش جاری می‏گردد، حول پیرامون «لا اله الا الله» است.
امام المتقین، علی (ع) در ابتدا درس توحیدی را به سالک الی الله گوشزد می‏نماید:‌
الحمدلله العلّی عن شبه المخلوقین؛ حمد و سپاس خدایی را که از شباهت داشتن به مخلوقین والاتر است (خطبه 213، ص 310).
نفی شباهت از خداوند بدون هیچ قیدی بیان شده است؛ بنابراین، تمامی شئون شباهت را نهی می‏کند، مانند: شباهت در وجود، خلق، هیئت، صورت، حیات و ممات. در واقع، نفی شباهت به نوعی بیان قدرت و تسلّط خداوند بر تمام هستی است.
وقتی حقیقت توحید بر قلب سالک مستولی شد، شرک از میان می‏رود. آن گاه سالک همه جا فقط او را می‏بیند؛ پس رعایت حقوق الهی برای او بسیار مهم می‌شود. حضرت می‏فرماید:
طوبی لنفس ادّت الی رب‌ها فرض‌ها؛ خوشا به حال کسی که حقوق الهی را ادا نماید (نامه 45، ص 396).
کسی که حقوق الهی را ادا نماید، به مرحله‏ای می‏رسد که همواره خداوند را بر اعمالش ناظر می‏بیند؛ بنابراین، راه تجاوز و سرکشی را بر خود می‏بندد و توفیق می‏یابد که همواره در پرتوی «یاد الهی به اطمینان و آرامش برسد» [الا به ذکر الله تطمئن القلوب؛ (رعد، 28)].
أفیضوا فی ذکر الله فانّه احسن الذّکر؛ همواره به یاد خدا باشید که بهترین ذکرهاست (آمدی تمیمی، 1407، ج 1، ص 147).
از نظر امیرالمؤمنین، انسان موّحد بینش عمیق و معرفت کافی به ساحت مقدس ربوبی دارد؛ بنابراین، تفکّر توحیدی او تمام امور جهان را در ید حکمت الهی می‏بیند و لذا هرگز زبان به اعتراض نمی‏گشاید. در حالی که بسیارند کسانی که به دلیل ضعف معرفتی ناله و شکایت دارند و همواره نسبت به همه چیز معترض هستند. کلام عمیق امام علی (ع) این گونه است:‌
التوّحید الاّ تتوهمه و العدل ألاّ تتّهمه؛ توحید آن است که خدا را در وهم نیاوری و عدل آن است که او را متّهم نکنی (حکمت 470، ص 530).
علاوه بر اینکه فرد موّحد، خداوند را متّهم نمی‏کند و لب به شکایت نمی‏گشاید، تمام اموال و نعمت‌هایش را هدیه‏ای الهی می‏بیند و مالک حقیقی آن را خداوند می‌داند و هیچ قدرت و مؤثری در جهان را شریک خداوند نمی‏پندارد، حتّی خودش را مالک خودش نمی‏داند؛ بنابراین، اطاعت از دستورات الهی و انواع بخشش‌ها و حقوق واجبه، مانند خمس، زکات و غیره برای او آسان می‏شود و جایی برای بهانه‌تراشی و عذر آوردن باقی نمی‏ماند؛ چرا که بنده همواره به دنبال اجرای اوامر مولای خود است. اگر نعمتی یا مقامی هم از او سلب شد، آن را تکلیفی الهی می‏داند که برداشته شده و نه تنها ناراحت نیست؛ بلکه شکرگزار است. امام الموحدّین علی (ع) می‏فرماید:‌
انّا لا نملک مع الله شیئاً و لا نملک الاّ ما ملکنا، فمتی ملّکنا ما هو املک به منّا کلّفنا و متی اخذه منّا وضع تکلیفه عنّا؛ ما برابر خدا مالک چیزی نیستیم و مالک چیزی نمی‏شویم، جز آنچه او به ما بخشیده است. پس چون خدا چیزی به ما ببخشد که خود سزاوارتر است، وظایفی نیز به عهدة ما گذاشته است و چون آن را از ما گرفت، تکلیف خود را از ما برداشته است (حکمت 404، ص 520).
نکته مهم این است که لازمة چنین توحیدی که سراسر زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد، یک نوع شناخت و بینش عمیق است؛ پس وقتی توحیدمحوری در گفتار و رفتار حاصل می‏شود که شخص دارای معرفتی عمیق نسبت به خالق باشد. حضرت علی (ع) می‌فرماید:
من عرف الله توحّد؛ هر کس خدا را شناخت، او را یکتا بداند (موحد شود) (آمدی تمیمی، 1407، ج 2، ص 158).
در نگاه امام علی (ع) آغاز دینداری با شناخت خداوند و معرفت او صورت می‏پذیرد و کامل شدن این شناخت با ورود ایمان به قلب فرد مؤمن است که تمام گرایشات و امیال او از همین نقطه سر چشمه می‌گیرد. نشانة توحید کامل نیز این است که در عمل، گفتار و نیّت خود فقط خداوند را در نظر داشته و همواره اخلاص ورزد. وقتی به عظمت و قدرت خداوند معرفت پیدا کرد و کوچکی خود را شناخت، حتماً در مقابل ساحت ملکوتی دربار الهی سر تعظیم فرود خواهد آورد و خضوع و خشوع در او نمایان خواهد شد. وقتی فرد به این مرحله رسید، بی‏چون و چرا دستورات الهی را اجرا خواهد کرد و از نواهی او پرهیز خواهد نمود. این شناخت، نه تنها در گفتار و اعمال، بلکه در حالات قلبی او نیز نفوذ خواهد داشت.
وقتی معرفت حاصل شد، با اعتراف به عجز مخلوق همراه است و نوعی محبّت و خشوع نسبت به قدرت برتر در او ایجاد می‏شود (جوادی آملی، 1372، ص 19-20). سعدی می‏گوید:
گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوب است
که هر چه دوست کند همچو دوست محبوب است
حضرت آیت الله بهجت جملة جالبی در این رابطه دارند:‌
خداشناس مطیع خدا می‏شود و سر و کار با او دارد و موافق رضای او عمل می‏کند و در آنچه نمی‏داند، توقف می‏نماید تا بداند و آن به آن استعلام می‏نماید و عمل می‏کند و عملش از روی دلیل و توقفش از روی عدم دلیل است (بهداروند، 1357، ص 106).
او مطیع اوامر خداوند می‏شود و توحیدمحوری او به همة زندگی‏اش جهت می‏دهد و اگر این چنین نباشد، دچار شرک و گمراهی خواهد شد؛ بنابراین، موحد از دستورات الهی پیش نمی‌رود و عقب هم نمی‏ماند و در مقابل خالق خاضع می‏شود. امام خمینی (ره) نیز می‏فرماید:
کسی که قلبش ایمان به عدم الهی جز «الله» دارد، گرایش به غیر خدا نکند، ستایش دیگران نکند و خوف و هراسی از غیر خدا نداشته باشد (همان، ص 53).
همچنین ایشان در نامه‏ای که به فرزندش احمد نوشته، این گونه سفارش کرده است:
دیگران برای هر دانشمند، ثروتمند و قدرتمندی تعظیم می‏کنند و گاهی بالاتر از آنچه برای معبود می‏کنند [ستایش می‏نمایند]، از هر کس استمداد و استعانت می‏جویند و از قدرت حق غفلت دارند، تو دلت را به خدا بسپار و مؤثری جز او ندان (همان، ص 53-54).
وقتی حقیقت توحید بر قلب عارف مستولی شد، شرک از آن رخت می‏بندد.
ب. ولایت مداری
ولایت در لغت به معنی قرب است و در اصطلاح به معنی تدبیر و سرپرستی است. ولایت به دو گونه تکوینی و تشریعی اجرا می‏شود. ولایت تکوینی، تدبیر عوالم وجود و تصرف مستقیم در کائنات است و ولایت تشریعی به معنی سرپرستی از طریق وضع قوانین و دستوراتی است که از ارادة تشریعی خداوند سرچشمه گرفته است (شیخ الرئیس کرمانی، 1385، ص 208).
قرب الی الله توسط تولّی به ولایت اولیای دین صورت می‏گیرد. تولّی به معنی خودسپاری است و سالک در اثر ارتباط با ولیّ قرب و کثرت تقاضا از او و خالص‏تر شدن درجة تولی نسبت به ولیّ قرب، به عبودیت نزدیک می‏شود؛ چرا که ولیّ، هدایت کل تاریخ انسانی را به عهده دارد و همة انسان‌ها را با تمام ضعف‌ها و ظرفیت‌هایشان می‏شناسد و تصرف مستقیم در آنان می‏نماید و به عبارت دیگر، نه تنها راه را نشان می‏دهد، بلکه آنان را به مقصد حقیقی می‏رساند؛ بنابراین، عصمت لازمة اوست. او انسان کاملی است که برای هدایت دیگر انسان‌ها برگزیده شده است. در واقع، ولیّ حلقه اتصال دنیا و آخرت است [أین السبب المتصل بین الارض و السماء (مفاتیح الجنان، دعای ندبه، ص 1041)]، خلیف? الله و اسم اعظم است، معدن کلمات الهی است [و کل شیء أحصیناه فی امام مبین (یس، 12)].
معیارهای ولیّ الهی از نظر نهج البلاغه عبارت است از:
1. ولیّ خدا قطب عالم امکان است.
حضرت می‏فرماید:
أنّ محلیّ منها محلّ القطب من الرّحا؛ جایگاه من چون محور آسیاب است به آسیاب (خطبه 3، ص 28).
2. انسان کامل جامع تمام علوم است.
یا کمیل ... ها ان‌ها هنا لعلماً جمّاً لو اصبت له حملة؛ ای کمیل! ... اینجا علم فراوانی است (اشاره به سینة مبارکش کرد). کاش افراد شایسته‏ای می‏یافتم و به آن‌ها تعلیم می‏دادم (حکمت 147، ص 470).
3. او خلیفة الله است.
اولئک خلفاء الله فی ارضه و الدّعاه الی دینه؛ آنان (اهل البیت) جانشینان خدا بر روی زمین هستند و دعوت‌کنندگان به سوی دین او (همان، ص 472).
4. مؤید به روح القدس است.
من نور وحی و رسالت را می‏دیدم و رایحة نبوت را استشمام می‏کردم (خطبه 192، ص 284).
5. حجّت خداوند بر بندگان است.
بلی لا تخلوا الارض من قائم لله بحجّ?، امّا ظاهراً مشهوراً و امّا خائفاً مغموراً؛ آری، زمین خالی از حجّت خدا نیست یا آشکار و مشهور است یا در حال تقیه است و پنهان (حکمت 147، ص 470).
6. کمال عالم وجود است.
فانّا صنایع ربنّا و الخلق بعد صنائع لنا؛ ما آفریدگان پروردگارمان هستیم و خلایق بعد از آن تربیت شده و پرورده‏های ما هستند (نامه 28، ص 366).
بر سالک کوی حق لازم است که به چنین ولایتی سر سپارد تا به قرب الهی نائل شود. پای در پشت قدم ولیّ قرب نهد و در حرکت به سوی کمال از چراغ هدایت او بهره گیرد.
از دیدگاه امام علی (ع)، سالک هرگز بدون راهنمایی و دستگیری ولیّ الهی به قلّه عرفان، کمال انسانی و معرفت حقیقی نخواهد رسید:
علیکم بطّاعه أئمّتکم، فانّهم الشّهداء‌ علیکم الیوم و الشفعاء لکم عندالله تعالی غداً؛ بر شما باد! به پیروی از پیشوایانتان، زیرا آنان امروز گواهان بر اعمالتان هستند و فردای قیامت نزد خداوند شفاعت‌کنندگان شما هستند (آمدی تمیمی، 1407، ج 2، ص 26).
انّما الأئمّة قوّام الله علی خلقه، و عرفائه علی عباده و لا یدخل الجنّه الاّ من عرفهم و عرفوه و لا یدخل النّار الاّ من انکرهم و انکروه؛ به طور قطع امامان شیعه نمایندگان خدا بر آفریده‏های او هستند و او را به بندگانش می‏شناسانند و هیچ کس داخل بهشت نشود، مگر آنکه امامان شیعه را بشناسد و آنان هم او را به نیکی بشناسند و وارد دوزخ نشود، مگر کسی که انکار امامان کند و آنان نیز او را انکار نمایند (همان، ج 1، ص 270).
سفارش حضرت علی (ع) به سالکان الی الله این است که راه سلوک بدون پیروی از ولایت امکان ندارد؛ پس آنان که از این راه منحرف شده‏اند، به خطا رفته‏اند و هلاک خواهند شد. بنابراین، ولایت محوری از شاخصه‏های مهم عرفانی است و عارف بدون آن همچون سیرکنندة در گمراهی است.
نحن الشّعار و الاصحاب و الخزنة و الابواب و لا تؤتی البیوت الاّ من أبوابها فمن أتاها من غیر ابوابها سمّی سارقاً؛ ما محرم اسرار حق و یاران راستین و گنجینه‏ها و درهای علوم پیامبریم، هیچ کس به خانه‏ای مگر از درش وارد نمی‏شود و کسی که از غیر در وارد شود، سارق است (خطبه 154، ص 202).
همچنین:
‌انظروا اهل بیت نبیّکم فألزموا سَمْتَهم و اتّبعوا اثرهم، فلن یخرجوکم من هدی و لن یعیدکم فی ردی، فإن لبدوا فالبدوا و ان نهضوا فانهضوا و لا تسبقوهم فتضلّوا و لا تتأخّروا عنهم فتهلکوا؛ به اهل بیت پیامبرتان بنگرید، از آن سو که گام برمی‏دارند، بروید. قدم جای قدمشان بگذارید. هرگز آن‌ها شما را از راه هدایت بیرون نمی‏‏برند و به پستی و هلاکت باز نمی‏گردانند. اگر سکوت کردند، سکوت کنید و اگر قیام کردند، قیام کنید. از آن‌ها پیشی نگیرید که گمراه می‏شوید و از آن عقب نمانید که نابود می‏شوید (خطبه 97، ص 128).
فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرحمن، ان نطقوا صدقوا و ان صمتوا لم یسبقوا؛ آیات کریمة قرآن در شأن و منزلت اهل بیت نازل شده است و آن‌ها گنج‌های علوم خداوند رحمان هستند. اگر سخن بگویند، راست است و اگر سکوت کردند، از آن‌ها سبقت گرفته نشود (خطبه 154، ص 202).
آیا رشته‏ای محکم‌تر از گنجینة علوم الهی می‏تواند راه مقصود را نمایان سازد، خطراتش را نشان دهد و مشکلاتش را بیان کند؟ آیا علم حقیقی و سلوک واقعی جز از طریق ولیّ الهی که از اهل بیت نبی است و دارای عصمت لدّنی می‌باشد، امکان‌پذیر است؟ ‌اکنون دانسته می‏شود که چرا علی (ع) می‏فرماید: «ای مردم! از من بپرسید، زیرا من راه‌های آسمان را بهتر از راه‌های زمین می‏دانم». او به مرتبة غیب آگاه‌تر از مرتبة شهود است. بدون واسطه درک حقایق هستی کرده و قلّه‏ای است که امواج معارف از دامنه‏هایش سرازیر است. آنان که از راه ولایت منحرف شده‏اند، در پیمودن راه بندگی نیز به خطا رفته‏اند. اینجا اهمیت سخن مولی آشکار می‏شود که فرمود:‌
العامل به غیر علم کالسّائر علی غیر طریق ... الاّ بعداً من حاجته؛ عمل‌کننده بدون آگاهی مانند کسی است که به بی‌راهه می‏رود، هر چه تلاش کند، از مقصد دورتر می‏شود (همان).
ج. نهایت بندگی و اخلاص
برخی از عارف‌نمایان اعتقاد دارند، که وقتی سالک به مرتبه‏ای برسد که قطب گردد و جزء ابرار یا اوتاد شود، از خطاب امر و نهی الهی بیرون می‏آید و می‏تواند شریعت‌گریز باشد. اینان شریعت را پوسته و ظاهری می‏دانند که آن را کنار گذشته و به حقیقت و طریقت رسیده‏اند و احکام شریعت را برای تازه‌کاران می‏دانند (کاشفی، 1384، ص 44-46). همچنین معتقدند شریعت نردبان رسیدن به مقامات معنوی است و بعد از آن، احتیاجی به شریعت نیست؛ بنابراین، بر خود لازم نمی‏دانند که نماز بخوانند یا روزه بگیرند (ناظم‌زاده، 1374، ص 95). گاهی نیز آداب و شرایطی بر عبادات می‏افزایند یا بدعت‌هایی در دین پدید می‏آورند و پا از حدود احکام الهی فراتر می‏نهند.
امام علی (ع)‌ با آنکه در قلّه ملکوت ایستاده بود تا آخرین لحظه زندگی دنیایی خویش، لحظه‌ای از وظیفة بندگی خود کوتاه نیامد تا آنجا که در محراب عبادت به شهادت رسید. عبادت او، نه عبادت تجّار بود و نه عبادت خائفان، بلکه عبادت احرار بود.
مناجات شعبانیه، مناجات‏های او در نخلستان کوفه، گریستن‌های بی‌حد و حصر او در مناجات با خداوند و پای‌بندی به حدود شرع تا آخرین لحظة زندگی او را ممتاز و یگانة جهان کرده است.
ایمان و امان و مذهبش بود نماز در وقت عروج، مرکبش بود نماز
هنگام که هنگامة آن کـار رسید چون بوسه میان دو لبش بود نماز (همان، ص 365)
ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می‏نویسد:
علی عابدترین مردم بود و از همه مردم بیشتر نماز و روزه به جا می‏آورد و دیگران از او نماز، نافله و ادعیه می‏آموختند (ابن ابی الحدید، 1379، ج 1، ص 22).
از دیدگاه امام علی (ع) ادای حقوق الهی و پای‌بند بودن به احکام و شریعت، نه به دلیل منفعت‌طلبی است و نه رنج‌گریزی (از شکنجه‌های آخرت)، بلکه به خاطر شکر منعم و به دنبال حقیقت‌جویی فطرت انسانی است. بنابراین، ایشان می‏فرماید:
العبادة الخالص ان لا یرجوا الرّجل الاّ ربّه و لا یخاف الاّ ذنبه؛ عبادت خالص آن است که مرد امیدی به غیر پروردگارش و ترسی از غیر گناهش نداشته باشد (همان، ج 1، ص 116)
از این فراز بر می‏آید که وقتی عبادت انسان را به غایت بندگی می‏رساند که با اخلاص و فقط برای رضای خداوند باشد؛ در این صورت، مؤمن فقط از گناهان خویش بیم دارد که دور‌کنندة او از مسیر الی الله‏ است و نه چیز دیگر. ایشان در التزام و اهتمام به فرایض فرمود:‌
لا عباد? کأداء ‌الفرض؛ هیچ پرستشی مانند به جا آوردن واجب نیست (ناظم‌زاده قمی، 1375، ص 384).
غایت بندگی، را هم طاعت و فرمان‌برداری معرفی نمود: «غایة العبادة الطاعة» (همان، ص 386).
د. زهد و آخرت‌گرایی در کنار تلاش اقتصادی
امیرالمؤمنین (ع) همانند برخی عارف‌نمایان نیست که به دلیل زهد و رهبانیت از اجتماع فاصله گرفته‏ باشد. او علاوه بر عبادت، نماز، ذکر و عدم دنیاگرایی، در مزارع و کشتزارهای بسیاری به آبادانی زمین، حفر چاه، کاشتن درخت و غیره پرداخت و با وجود ثروت فراوان، نه تنها هیچ تعلّقی به آن نداشت؛ بلکه همه را در راه خداوند انفاق نمود (همان، 1374، ص 135).
او در کنار گفتن این سخن که:
ایّها الناس، انظروا الی الدنیا نظر الزاهدین فیها؛ ای مردم! به دنیا چون زاهدین بنگرید (همان، ص 135).
این کلام را هم فرموده است:
یا بنیانی اخاف علیک الفقر فاستعذ بالله منه؛ فرزندم! من از خطر فقر بر تو می‏ترسم، پس از آن به خدا پناه ببر (حکمت 319، ص 504).
زهد علی (ع) از غنای نفس او ناشی شده است. او کسی بود که روزی چهار هزار دینار طلا به فقرا صدقه می‏داد و همان روز از گرسنگی سنگ به شکم می‏بست (ناظم‌زاده قمی، 1374، ص 318). بنابراین، زهد او برای خودنمایی و فقرنمایی نبود؛ بلکه برای اعتلای انسانیت بود.
زهد علی (ع) مسئولیت‌پذیری است. تلاش برای کسب حلال، خدمت به مردم، رفع نیازمندی حاجتمدان و از همه بالاتر، کسب رضایت الهی است و هرگز از محدودة دستورات الهی فراتر نمی‏رود.
تلاش برای ایجاد چنین روحیه‏ای بسیاری از مشکلات زندگی انسان را حل خواهد نمود. این دستور برای همة انسان‌هایی است که خواستار آرامش در زندگی‏ هستند و از بسیاری از امراض روحی مانند افسردگی، یأس، ترس و غیره شکایت دارند و آن اینکه: تأسف نخوردن بر گذشته و دل نبستن به آینده‌ای که هنوز نیامده است.
بنابراین، ایشان می‏فرماید:
من زهد فی الدّنیا استهان بالمصیبات؛ هر کسی در دنیا زهد ورزد، مصیبت‌ها را ناچیز می‌شمرد (حکمت 31، ص 448).
زاهد آن نیست که گوشه‏گیری کرده و از نعمت‌های الهی بهره نمی‏برد؛ بلکه زاهد از نعمت‌ها بهره می‏برد و شکرگزار است، از محارم می‏پرهیزد، آرزوی دست‌نایافتنی او را در وهم و خیال نمی‏افکند، بلکه واقع‌اندیش است.
امام علی(ع) می‌فرماید:
لیس للعقال ان یکون شاخصاً الاّ فی ثلاث: مرّمة لمعاش أو خطوة فی معاد، او لذّ? فی غیر مُحّرَم؛ خردمند را شایسته نیست که جز در یکی از این سه مورد به صحنه آید: سامان دادن به زندگی، برداشت گامی در راه معاد، لذت بردن بدون ارتکاب گناه (حکمت 390، ص 518).
ه‍. جهاد و حضور فعّالانه در اجتماع
اسلام به همة جنبه‏های وجودی بشر توجه کرده و رشد همه جانبة انسان را خواستار است. جهاد با استکبار خارجی برای اعتلای حق و کمک به محرومان و دفاع از حقیقت ایمان از نظر اسلام دارای ارزش فراوان است.
حضرت نه تنها به جهاد تشویق می‏کرد؛ بلکه خود یکّه‌تاز میدان نبرد حق علیه باطل بود و کسی در تاریخ به اندازة علی (ع)‌ در راه مبارزه با انحرافات، کج‌روی‌ها و استبدادها به جهاد و مبارزه نپرداخت. در نظر ایشان، مجاهد با زبان، اموال، جان و به عبارتی، با تمام قدرت در راه خداوند مبارزه می‏کند و تمام دارایی و سرمایة وجودی‏اش را با خداوند معامله می‏نماید: ‌به هدف اعتلای اسلام.
الله الله فی الجهاد باموالکم و انفسکم و ألسنتکم فی سبیل الله؛ خدا را خدا را! در جهاد به اموالتان، جان‌هایتان و زبان‌هایتان در راه خدا (نامه 47، ص 398).
عارف حقیقی، زهد را در گوشه‌گیری از جامعه نمی‌داند، بلکه در متن جامعه حضور فعال دارد و نمونة بارز آن جهاد در راه حق با جبهة باطل است و این چنین محبت و عشق واقعی خویش را به حضرت حق، اثبات می‏کند.
و. بها دادن به تعقل و عزت نفس
سعدی در گلستان (بی‌تا، ص 229) خود می‏گوید: «تلمیذ بی‌ارادت عاشق بی‌زر است و روندة بی‏معرفت مرغ بی‏پر».
شهید مطهری (1362، ص 160) در این باره کلامی زیبا دارد:‌ «علی (ع) هرگز عقل را تحقیر نمی‏‏‏کند».
این جمله معنای عمیقی دارد و آن این است که در منطق علی (ع) عقل جایگاه ویژه‏ای دارد: زیرا رساننده انسان به کمال و میزان تشخیص حق از باطل است. حضرت علی (ع) می‏فرماید:
لا شرف کالعلم؛ هیچ شرافتی، همچون علم نیست (حکمت 113، ص 462).
من مات منکم علی فراشه و هو علی معرفة حق ربّه و حق رسوله و اهل بیته مات شهیداً؛ هر کس بر بستر خانه‏اش بمیرد و در حالی که به حق پروردگارش و رسول و اهل بیتش معرفت داشته باشد؛ شهید مرده است (خطبه 190، ص 266).
همچنین یکی از شاخصه‏های عرفان حضرت علی (ع) بها دادن به عزت نفس و کرامت انسانی است. در روش علی (ع) عزت نفس و کرامت انسانی، راه رسیدن به کمال است و تخلّف از آن، انسان را به ورطة نابودی می‏کشاند.
اکرم نفسک عن کلّ دنیّة و ان ساقتک الی الّرغائب فإنّک لن تعتاض به ما تبذل من نفسک عوض؛ نفس خویش را از هر پستی برتر و بالاتر بدار، هر چند تو را به مقصد برساند؛ زیرا تو هرگز نمی‏توانی در عوض آنچه از آبرو و شخصیت خود که در این راه می‏دهی، بهایی به دست آوری (نامه 31، ص 378).
بنابراین، از دیدگاه امام علی (ع) آبرو و شخصیت مؤمن در پرتوی عزت نفس او تأمین می‏شود و هیچ ارزشی بالاتر از آن برای انسان وجود ندارد.
ز. تهذیب نف
جهاد اکبر (مبارزه با هوای نفس) در کنار جهاد اصغر (مبارزه با دشمنان) می‏تواند یک عارف را کامل کند؛ چرا که عرفان مثبت و آنچه مورد نظر مکتب اسلام است، این است که یک انسان از تمام ظرفیت‏های خدادادی‏اش استفاده نماید و در مبارزه با دشمن درونی و بیرونی هر دو در کنار هم تلاش نماید. بنابراین، هم آنان که تنها به فکر جنگ و خونریزی‏اند و از جهاد با نفس غافل شده‏اند، از حقیقت انسانی خود دور مانده‏اند و هم عارفانی که از صحنه جنگ و نبرد با دشمن شانه خالی نموده‏اند؛ لذا حضرت علی (ع) در نهج البلاغه چنین می‏فرماید:‌
و الجهاد منها (من دعائم الایمان) علی اربع شعب: علی الامر بالمعروف و النّهی عن المنکر و الصّدق فی المواطن و شنئآن الفاسقین، فمن امر با لمعروف شد ظهور المؤمنین و من نهی عن المنکر أرغم انوف الکافرین و من صدق فی المواطن قضی ما علیه و من شنئیء الفاسقین و غضب لله غضب الله له و أرضاه یوم القیام?؛ جهاد از پایه‏های ایمان، دارای چهار قسمت است: ‌امر به معروف و نهی از منکر، صدق و راستی در هنگامة نبرد، کینه و دشمنی با فاسقان. آنکه امر به معروف کند، پشت مؤمنان را محکم کرده و آنکه نهی از منکر نماید، بینی کافران را به خاک مالیده است و کسی که در میدان‌های نبرد صادقانه بایستد، وظیفه‏اش را انجام داده است و آنکه فاسقان را دشمن بدارد و به خاطر خدا خشم گیرد، خداوند به خاطر او خشم کند و او را در روز قیامت خشنود خواهد کرد (حکمت 31، ص 448).
سفارش امام العارفین به سالک راه حق چنین است:
فارفض الدنیا، فانّ حبّ الدنیا یعمی و یصم و یبکم و یذلّ الرّقاب؛ دنیا را رها کن که دنیادوستی انسان را کور، کر، لال و خوار می‌کند (محمدی ری‌شهری، 1379، ص 1704).
حضرت آگاهی می‏دهد به سالک که همواره قیمت نفس خویش را با آنچه نزد پروردگارش است، معامله کند و قدر و ارزش خود را با چیزی فروتر از آن، یعنی دنیا معامله نکند که در این صورت، در این تجارت ضرر کرده و سرمایه وجودی‏اش را به بهای کم از دست داده است. اکنون مهم‌ترین مراحل تهذیب نفس را از نظر امام علی (ع) بیان می‌کنیم:
1.توبه
عارفان می‏گویند: اولین مرحلة تهذیب نفس توبه است. امام علی (ع) در پاسخ کسی که از ایشان تقاضای موعظه کرد، فرمودند:
‌لاتکن ممّن یرجوا الاخرة به غیر العمل و یرجّی التّوبه به طول الأمل ... إن عرضت له شهوة أسلف المعصیة و سّوف التّوبه؛ از کسانی مباش که بدون عمل امید به سعادت آخرت دارند و به واسطة آرزوهای بلند امید قبول توبه را دارند... اگر شهوت به او رد کند نافرمانی و معصیت را پیش گیرد و توبه را پشت سراندازد (حکمت 150، ص 472).
بنابراین، اصل مهم در توبه و بازگشت به سوی خداوند این است که فرد توبه‏ای نصوح و حقیقی نماید، به گونه‏ای که در مقابل گناه و شهوت نلغزد و دلخوش به قبول توبه و از غافلان نشود.
2. تقوی
در تهذیب نفس دومین گام (پس از توبه) تقوی است.
التّقی رئیس الاخلاق؛ تقوی، رئیس اخلاق است (حکمت 410، ص 520).
3. صبر
حضرت علی (ع) در بیان صبر (شکیبایی و تحّمل) می‏فرماید:‌
الصبر صبران: صبر علی ما نکره و صبر عمّا تحبّ؛ صبر بر دو گونه است: صبر بر آنچه کراهت داری و صبر بر چیزی که دوست داری (حکمت 55، ص 452).
انسان‏ها عموماً در دو جایگاه دچار عدم شکیبایی می‏شوند: اول، هنگام مصیبت یا بلا یا رخدادی که خوشایند آن‌ها نیست که اغلب زبان به ناسپاسی و شکایت می‏گشایند و دوم، هنگامی که یک خوشی یا رخداد خوشایند در انتظار آن‌هاست و گاهی برای رسیدن به آن حاضر می‏شوند که مرتکب گناه یا خطا بشوند و برای به دست آوردن آن هر کاری را انجام دهند؛ بنابراین، حضرت علی (ع) صبر را دو گونه معرفی می‏نماید: صبر بر آنچه کراهت داری و آنچه دوست داری.
پایه‏های صبر در نظر علی (ع) چنین است:‌
و الصبر منها علی اربع شعب: ‌علی الشوق و الشّفق، و الزهد و الترقّب، فمن اشتاق الی الجنّه سلا عن الشّهوات و من اشفق من النار اجتنب المحّرمات و من زهد فی الدنیا استهان بالمصیبات و من ارتقب الموت سارع الی الخیرات؛
صبر بر چهار چیز است: ‌اشتیاق، ترس، زهد و انتظار. پس هر کس مشتاق بهشت است، از خواهش‌های نفسانی به دور است و هر کس از آتش دوزخ بهراسد، از محرمات دوری کند و هر کس در دنیا زهد ورزد، مصیبت‌ها را سبک شمارد و هر کس که منتظر مرگ باشد، به سوی نیکی‌ها بشتابد (حکمت 31، ص 448).
نتیجه‌گیری
عرفان را علم و ادراکی دانستیم که از راه تزکیة نفس و تصفیة جان به دست می‏آید. از طریق سیر و سلوک، مکاشفاتی بر عارف می‏شود که حقایق هستی را شهود می‏نماید.
گفتیم بررسی شاخصه‏های عرفان حضرت علی (ع) در نهج البلاغه امری مطلوب برای یافتن معیار عرفان سازنده و مثبت، از عرفان منفی و مخرب است. مهم‌ترین شاخصه‏های عرفان امام علی (ع) توحید‌محوری و اخلاص در همة امور، ولایت‌مداری حول محور اهل بیت (ع) تلاش اقتصادی در کنار آخرت‌گرایی، حضور فعّالانه در اجتماع، جهاد علیه باطل، بها دادن به عقل، عزّت نفس و تهذیب نفس و تزکیه است.
4)زمزم نیاز      نویسنده: سید حسین اسحاقی     (شرحى بر دعاى عارفان)
محبت به خدا
هر تلاشى بر اساس جذبه و عشق درونى شکل مى گیرد؛ زیرا تا محبت و میل قلبى به کارى نباشد، حرکتى انجام نمى شود. »بزرگان عرفان، محبت را مرکب سالک مى دانند« و این همه برگرفته از سنت رسول خدا9 است که در جواب(شرح فصوص قیصرى، ص 46)
حضرت على7 فرمود: »مرکب، همان شوق دیدار یار و لقاى محبوب است«.
(محجة البیضاء، ج 1، ص 101)
پس مؤمن باید پیش از هر چیز، دل را از محبت خدا لبریز کند و انسانى که از حُبّ خدا بهره اى نداشته باشد، در خسران است. امام حسین7 در این باره مى فرماید: »و خَسِرَتْ صَفَقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیباً«.
(مفاتیح الجنان، دعاى عرفه)
شهید چمران، بنده عاشق و شیداى خداوند هم در این زمینه سخنى دارد:
خدایا، تو مى دانى که تار و پود وجودم با مهر تو سرشته شده است و از لحظه اى که به دنیا آمده ام، نام تو در گوشم خوانده اند و یاد تو بر قلبم گره زده اند.
چنان پر شد فضاى سینه از دوست                    که فکر خویش گم شد از ضمیرم
قدح پر کن که من در دولت عشق                   جوان بخت جهانم گر چه پیرم
حافظ
امام سجاد7، شیرینى محبت به خدا را در مناجات »خمسه عشر« بسیار زیبا به تصویر کشیده است:
اى خدا، کیست که مزه شیرینى دوستى ات را چشیده باشد و غیر تو را به جاى تو اختیار کند و آن کیست که به مقام قرب تو انس یافته و لحظه اى از تو روى گردانیده باشد؟! خدایا، ما را از کسانى مقرر دار که برگزیدى او را براى قرب و ولایت خود و خالصش کردى براى مهر و دوستى خودت و تشویقش کردى براى ملاقات خود و راضى ساختى او را به قضاى خود.
(همان، مناجات المحبین)
آدمى اگر در وادى محبت خداى قرار گیرد، هیچ حادثه اى او را مضطرب و متزلزل نمى کند، برخلاف انسان هاى غیر عاشق و غیر مُحب که مصداق کریمه زیرند:
و بعضى از مردم کسانى هستند که خدا را به زبان و ظاهر مى پرستند. پس هرگاه به خیر و نعمتى مى رسند، اطمینان خاطر پیدا مى کنند و اگر به شر و آفتى برخورد، از دین خدا رو برگردانند. (چنین کسى) در دنیا و آخرت زیان دیده است و این است همان زیان آشکار. (حج: 11)
خانه دل، حرم پروردگار است و جایگاه غیر خدا در آن نارواست. سالک باید پیش از هر چیز، خانه دل را از عشق و محبت خدا پر کند، آن چنان حبى که او را از غیر محبوبش کوروکر سازد.
من مات قد و قامت موزون تواَم               مفتون جمال روى بى چون تواَم
حاشا که بگویمت تو لیلاى منى                 اما من دل باخته مجنون توام
(دیوان حضرت آیت اللَّه حسن زاده آملى)
یکى از نشانه هاى عاشق خدا این است که همواره در فکر و ذکر خداست و تمام وجودش را در محضر خدا مى بیند. در این زمینه پیامبر اکرم9 مى فرماید: »مَنْ اَحَبَّ شیئاً اَکْثَرَ ذِکْرَهُ؛ کسى که چیزى را دوست بدارد، زیاد او را یاد مى کند«.
(محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 13، ص 24)
اشک و تیغ، سند عاشقى
خوشا آن قلبى که لبریز محبت خداست و غریبه ها در آن جایى ندارند. در لسان عرفا بسیار به چشم مى خورد که قلب سوخته، سند بندگى و عاشقى است. شهید چمران در این باره مى گوید:
اگر خداى بزرگ از من سندى بطلبد، قلبم را ارائه خواهم کرد. اگر محصول عمرم را بطلبد، اشک را تقدیم خواهم کرد. خدایا، تو مرا اشک کرده اى که همچو باران بر نمک زار انسان ببارم. تو مرا فریاد کرده اى که همچو رعد در میان توفان حوادث بغرّم.
به فرموده امام صادق7: »القَلْبُ حَرَمُ اللَّه؛ قلب، حریم خداست.« اگر ما این کشتزار دل را به شایستگى نگاهبانى کنیم و(همان، ج 70، ص 25)
نگذاریم علف هاى هرز در آن بروید، تلاش ما ارزش مى یابد و ما را به اوج آسمان ها مى برد، انوار غیب در دل هامان مى جوشد و به ثمر مى نشیند.
امام صادق، آن بحر حقایق                      چنین در وصف دل بوده است ناطق
که دل تنها حرم باشد خدا را                     پس اندر وى مده جا ماسوا را
بود این نقطه تخم رستگارى                      که باید در ضمیر جان بکارى
سپس در حفظ وى کن دیده بانى                  که تا گردد زمینت آسمانى
علامه حسن حسن زاده آملى
خداوند متعال در قرآن کریم خطاب به رسول اکرم9 مى فرماید:
اِنّ فى ذلک لَذِکرى لِمَن کانَ لَهُ قَلْبُ اَوْ اَلْقى السَّمْعَ وَ هُوَ شهیدٌ.(ق: 37)
همانا در این (عقوبت ها) عبرتى است براى آن کس که اهل اندیشه است، یا گوش دل فرادهد، در حالى که (قلبش) حاضر باشد.
همان قلبى که شهید چمران در وصفش مى گوید:
اى اشک مقدس، اى عصاره حیات، اى نداى قلب هاى شکسته، اى سرور فرشتگان، اى سکونت توفان ها، اى آرامش قلب، اى نسیم عشق، اى پیام هستى، اى زیبایى، اى عظمت، اى خلود، من حیات خود را مدیون تواَم، من وجود خود را از تو یافته ام و اکنون سرنوشت خود را به دست تو سپردم. اى اشک! رحمت خدا بر تو باد که رحمت خدا را بر من نازل کردى. تو اى اشک، مرا به ابدیت پیوند دادى.
این همه سخن، در قدرشناسى از اشک نابى است که امام باقر7 درباره آن فرمود:
ما مِنْ قطرةٍ اَحَبُّ اِلَى اللَّهِ مِنْ قَطْرَةِ الدُموعِ فى سَوادِ اللَّیلِ.
(همان، ج 100، ص 14)
هیچ قطره اى نزد خدا محبوب تر نیست از قطره اشکى که از خوف خدا در تاریکى هاى دل شب از چشم بنده سالکى جارى شود.
الهى، سینه اى درد آشنا ده                 غم از هر دل که بستانى، به ما ده
خداوند لطیف، آن گاه که ما را اشک آلود و شکسته دل بیند، به اسم »یا لطیف« در ما تجلى مى کند. پس:
ببار از دیدگانم نم نم اى اشک                 نشین برشوره زارم کم کم اى اشک
چو اسماعیل زن پایى که جوشد                ز خاکستان قلبم زمزم اى اشک
و آن گاه که به عشق الهى دلگرم شدیم »کَزُبُر الحدیدِ«، در میدان نبرد با دشمنان بیرونى هم برنده خواهیم شد تا بدانجا(همان، ج 60، ص 216)
که »تَزوُلُ الجِبالُ لا تَزُلُ! عَضَّ عَلى ناجِذِکَ اَعِرِ اللَّهَ جُمْجُمَتِکَ«.
(نهج البلاغه، خطبه 11)
و اگر کاسه سرت را به دست خدا دادى و دندان هایت را به هم فشردى، از او نیز نیرو تزریق مى شود. در نتیجه، در میدان مبارزه خواهى درخشید.

شب و شب زنده دارى
عظمت قلب شکسته بسیار است؛ قلبى که در آن شعله هایى از آه و اشک وجود دارد که بهترین بستر ایجادش، شب است. فضاى شب، حقایق و اسرار مرموزى دارد. شب در سیره پیامبران، امامان و عارفان، جایگاهى ارزنده و لطیف دارد که آن را با هیچ چیز عوض نمى کنند:
اى شب، اى همراز بى همتاى دل               پا نهى هر جا به جاى پاى دل
اى شب اى میعاد جمله عاشقان                  لیلة القدرى تو و قَدرَت نهان
شب، نماز مصطفى را دیده است                 شب، مناجات على بشنیده است
هست با گوش دل، شب آشنا                      صورت زهرا و حسین و مجتبى
حسان
در سنن النبى آمده است:
بیدارى آخر شب و به عبادت پرداختن، موجب تندرستى جسم و جان و خشنودى پروردگار و در معرض رحمت پروردگار قرار گرفتن و علامت تمسک به اخلاق و شیوه پیامبران است.
(سنن النبى، ص 141، ح 150)
بنابراین، از نشانه هاى محبت خدا، مناجات و خلوت گزینى و شب زنده دارى است؛ زیرا هر بنده اى، خلوت با حبیبش را دوست دارد، چنان که خداوند متعال هم به این مهم اشاره مى کند:
دروغ مى گوید کسى که گمان مى کند حبیب من است، ولى شب که فرا مى رسد، او را خواب مى برد. مگر نه این است که هر عاشقى، خلوت با حبیب و معشوقش را دوست دارد.
(بحار الانوار، ج 70، ص 14)
شهید چمران، آن عاشق صادق خداوند مى گوید:
خوش دارم که در نیمه هاى شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم؛ با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنى آسمان بگشایم. آرام آرام، به عمق کهکشان ها صعود نمایم، محو عالم بى نهایت شوم، از مرزهاى عالم وجود درگذرم و در وادى فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزى را احساس نکنم.
انسان عارف با اشک و ناله و شب زنده دارى، حضور را مى طلبد، با حضور قلب آرام مى گیرد و آرامش عاشق در این است.
بیا اى دل، شبى با ما صفا کن                 ز روى عشق، یادى از خدا کن
اگر بیمار خواب و غفلت هستى                  به ذکر شب بیا دردت دوا کن
اگر خوابت به سختى غالب آید                 زمین را فرش و دستت متکا کن
بشو مست مى و چنگ و چغانه                  سبو را بشکن و غوغا به پا کن
براى شستن گرد گناهان                        میان اشک شب هایت شنا کن
نمازى را که بى عشق رخ یار                 به جاى آورده اى، از نو، قضا کن
یکى از ظرایف کشف رموز غیبى، بیدارى در دل شب است. آدمى با شنیدن این پیغام ها و رمزها در دل شب، به سوى خدا ره مى برد. ازاین رو، شرط است که براى لقاى محبوب، اسرار این راه را باید فرا گرفت و در کلاس همیشه برپاى سحرگاهان حاضر شد که:
مرا سرمایه دنیا سحر شد              خیال این و آن از دل به در شد
چنان تیر عنایت خورده بردل          که از اسرار غیبى باخبر شد
با شب زنده دارى و سحرخیزى، انسان مشمول این کریمه قرآنى مى شود که: »آنان (متقین) مقدارى از شب را استراحت مى کردند و در سحرگاهان به استغفار مى پرداختند و در اموال آنها حقى براى نیازمند و محروم وجود داشت«.
(نک. اسماعیل منصورى لاریجانى، »زمزم عشق«، نشر فرهنگى رجا، 1379، صص 1 - 74 (این متن با استفاده از متون این کتاب آماده شده است))

درد و غم، درد بى درمان انسان
الهى، هرگاه دلم خواست تا محبت کسى را به دل بگیرد، تو او را خراب کردى و نگذاشتى که کسى غیر از تو در آن بنشیند. خدایا، به هر که و به هر چه دل بستم، دلم را شکستى و عشق هر کسى را به دل گرفتم، قرار از من گرفتى تا هیچ آرزویى در دل نپرورم و هیچ خیر و امیدى نداشته باشم. تو چنین کردى تا غیر تو محبوبى نگیرم و جز تو آرزویى نداشته باشم و جز به تو، به چیزى یا به کسى امید نبندم. خدایا، تو را بر همه این نعمت ها شکر مى کنم.
خدایا، تو را شکر مى کنم که غم را آفریدى و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختى و مرا هم از این نعمت بزرگ توانگر ساختى.
خدایا، تو را شکر مى کنم که به من درد دادى و نعمت درک درد عطا فرمودى.
خدایا، همه چیز را به من ارزانى داشتى و بر همه شکر کردم. جسم سالم و زیبا دادى، پاى قوى و تند و چالاک عطا کردى، بازوان توانا و پنجه هنرمند بخشیدى و فکر عمیق و ذهن شدید دادى. موفقیت هاى فراوان نصیبم کردى و از همه زیبایى ها و از همه کمالات به حد نهایت به من عطا کردى. بر همه اش شکر مى گزارم. با این حال، اى خداى بزرگ! چیزى را بیش از همه بر من بخشیدى که از شکرگزارى آن ناتوان هستم و آن، درد و غم است.
درد و غم، از وجودم اکسیرى ساخت که جز حقیقت چیزى نجوید، جز فداکارى راهى برنگزیند و جز عشق چیزى از آن پدید نیاید.
درد و غم، وجود انسان را از ناخالصى ها مى زداید. علامه مجلسى؛ در این باره روایتى زیبا از امام صادق7 نقل مى کند که:
الحُزْنُ مِنْ شعار العارفین لِکَثْرَةِ وارِداةِ الْغَیْبِ عَلى سَرائِرهِمْ.
(بحارالانوار، ج 72، ص 70)
حزن، شعار عارفان است، به دلیل کثرت و فزونى واردات غیب در بواطن آنها. کسى که صاحب درد و غم است، عاشقى از خود گذشته در راه خداست و حاضر است در راه او جان و هستى خویش را فدا کند. اشک ریزانِ این افراد، نشان از عاشقى است که در راه او به وجد آمده و پروانه وار در پى وصال است. این طبیعت انسان عاشق است، چنان که مولوى نیز مى گوید: »وقتى من دنبال حقیقت عشق مى گشتم، به صحراى کربلا که رسیدم، دیدم عجب رقص مستانه اى برپاست.« امام خمینى؛ در وصف شهیدان فرموده است: »شهدا در قهقهه مستانه و شادى وصولشان، عند ربهم یُرزَقونند.« آرى، انسان وقتى رخسار نگار را دید، دیگر به هیچ چیز دل نمى بندد و همه را هیچ مى انگارد و تنها به دنبال او مى رود. از پوستین تن رها مى شود و خود را در محضر دوست مى بیند و به فرموده امام صادق7:
و لَوْ حُجبَ الحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ العارفین ساعَةً لاَسْتَغاثُوا.
(همان)
اگر یک لحظه حزن را از قلب عارفان بگیرى، فریادشان بلند مى شود.
مرا دردى است اندر دل که درمانش نمى خواهم
گرفتار همین باشم که پایانش نمى خواهم

بلا، وسیله خودیابى
درد و غم درونى، آثار و فایده هایى دارد که از آن جمله، بیدارى و یقظه است. شهید چمران، آن بیداردل صحنه هاى نبرد درون و بیرون مى گوید:
درد، دل آدمى را بیدار مى سازد، روح را صفا مى دهد، خودخواهى را نابود مى کند، و فراموشى را از بین مى برد و انسان را متوجه وجود خویش مى کند. انسان گاه خودش را فراموش مى کند که بدن دارد؛ فراموش مى کند که چقدر ضعیف است؛ فراموش مى کند که مسافر الى الله است، که باید کجا برود.
درد، انسان را متوجه خویش مى سازد، اینکه چه بکند و به کجا برود و به هشدار قرآن توجه کند که: »اِنّ الْاِنسانَ لَیطغْى اَنْ رَآهُ اِسْتَغْنى؛انسان اگر خودش را بى نیاز دید، دچار سرکشى و غرور مى شود.« (علق: 6) یا در جاى دیگرى از قرآن آمده است: »بعضى از بندگان وقتى به نعمت مى رسند، فراموش مى کنند و هرگاه به رنج و گرفتارى دچار مى شوند، به سوى ما مى آیند.« بنابراین، حکمت رنج و مصیبت این است که به خود بیایند. امام باقر7 در روایتى مى فرماید:
هرگاه خداى تبارک و تعالى، بنده اى را دوست بدارد، او را در بلا غوطه ور مى سازد و باران بلا را بر سر او مى ریزد. چون به درگاه خدا دعا کند، فرماید لبیک بنده من! اگر خواسته تو را به زودى دهم، توانایم، ولى اگر برایت ذخیره کنم، براى تو بهتر است.
(کلینى، اصول کافى، ج 3، ص 352)
در قرآن آمده است:یا أَیُّهَا اْلإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلى رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلاقیهِ (انشقاق: 6)
اى انسان! همانا رنج و مشقت تو در راه خداست تا اینکه عاقبت به ملاقات و حضور پروردگارت برسى.
علامه بزرگوار طباطبایى درباره این آیه مى فرماید:
این کدح، خود کاویدن است، کوشش توأم با جوشش است. هر چه انسان جوشش داشته باشد، به کوشش او اضافه مى شود و هرچه کوشش کند، به جوشش مى رسد. یک عده هستند که کوشش بى جوشش دارند، اینها فایده ندارد.
لازمه بیدارى، پاکى فطرت از زنگارها و زدودن غبار غفلت و دنیازدگى است. چیزى که درون انسان را پاک و مصفا مى کند، وجود درد و غم است. بر این اساس، شهید چمران مى گوید:
خدایا، تو را شکر مى کنم که مرا با درد آشنا کردى تا درد دردمندان را لمس کنم و به ارزش کیمیایى درد پى ببرم و ناخالصى هاى وجودم را در آتش درد دردمندان بسوزانم و هواهاى نفسانى خود را زیر کوه غم و درد بکوبم و هنگام راه رفتن بر روى زمین و نفس کشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پى ببرم و موجودیت وجود خود را احساس کنم و او را به حرکت وادارم.
گاهى انسان هر چه مى کوشد، به حزن درونى و معنوى نمى رسد که در این حال، همدردى با دیگران کارساز است. در روایتى از امیرالمؤمنین على7 آمده است: »ما جوهر شیعیان را در بلا تعیین مى کنیم.« و باز مى فرماید: »نردبانى که انسان(نهج البلاغه، حکمت 317)
را به سوى خدا بالا مى برد، همین نردبان بلاست«.
(بحار الانوار، ج 67، ص 235، ح 53)
شهید چمران هم در مضمونى بسیار زیبا، اشاره مى کند انسانى که سختى ندیده است و بار مشکلات را در زندگى بر دوش نمى کشد، طبیعى است که اجر او بسیار کم است و کسانى که درد و رنج بسیارى را تحمل مى کنند، به همان میزان مزد مى برند. این شهید عزیز مى گوید:
من اعتراف دارم که خداى بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجى که در راه خدا تحمل کرده است، پاداش مى دهد و ارزش هر انسانى به اندازه درد و رنجى است که در این راه تحمل کرده است و مى بینى که مردان خدا بیش از هر کس در زندگى خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند. على بزرگ را بنگرید که خداى درد است که گویى بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایى از رنج و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشد. زینب کبرى را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
و به راستى که: »اِنّ عظیمَ الاَجْرِ مَعَ عظیمِ البلاء؛ هر کس بلایش بیش باشد، درجه اش بالاتر است«. و به قول رودکى:
اندر بلاى سخت پدید آید                   فضل و بزرگ مردى و سالارى
مولوى نیز در وصف آیه معروف »وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمامًا«، مى گوید:
تا بیالاییم صافان را ز دُرد                 چند باید عقل ما را رنج بُرد؟

امتحان هاى زمستان و خزان             تاب تابستان بهارى هم چو جان
بادها و ابرها و برق ها                 تا پدید آرد عوارض فرق ها
بدین ترتیب، تا انسان درد نکشد، غریب نمى شود و تا غریب نشود، تنهایى را احساس نمى کند و تا تنها نشود، خلوت انس با محبوب را هم درک نخواهد کرد، ازاین رو شعار عارفان این است که:
درون سینه ام دردى است که درمانش نمى خواهم             گرفتار غمى باشم که پایانش نمى خواهم
مرا فیض غم و دردت به دل بس باشد و دیگر                  بهشت عارفان با حور و غلمانش نمى خواهم
خداوند، یگانه مشترى جان و مال مؤمنان
عارف و مؤمن واقعى، دنیا را بازارى مى بیند و به دنبال مشترى مى گردد. بهترین مشترى جان و مال مؤمنان خداست و با غیر خدا معامله کردن، حاصلى جز ضرر و زیان ندارد. شهید چمران، عارف وارسته مى گوید:
خدایا از این دنیاى غریب، از این دنیاى سیاست و تزویر خسته و اندوهگین شده ام، فقط سعى مى کنم به دنبال حق بروم و خود را به هیچ معبود دیگرى جز خدا نفروشم و براى آنکه در مقابل ظلم و کفر رویین تن شوم و شرف ایمانى خود را از خطر تعرض محفوظ بدارم، سعى مى کنم بر آنچه آسیب پذیر است و ممکن است ملعبه دست سیاست بازان قرار گیرد، قلم بطلان بکشم و از مال و منال خود، از جان و هستى خود و حتى از نام و نشان خود بگذرم و بدین وسیله بازیگران شعبده باز را خلع سلاح کنم تا هرچه کردند و هرچه خدعه نمودند و هرچه تهدید کردند، کارگر نشود.
مؤمن باید در همه حال خداجو باشد. خداوند سبحان، هر صبح و شام، فرشتگان درگاهش را مى فرستد تا قلب و جان ما را ببویند و بر آن قیمت گذارند، خوشا آنان که بهایى در پیشگاه خدا دارند و خداوند، خود، مشترى جان و مال آنهاست. آدمى نباید خویشتن خود را به ثمن بخس و متاع قلیل بفروشد. آنان که خود را ارزان مى فروشند، زیان کارترین در دنیا و آخرتند. خداوند به پیامبرش مى فرماید: »هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِاْلأَخْسَرینَ أَعْمالاً؛ چه کسانى هستند که مى خواهند خودشان را به دنیا بفروشند.« (کهف: 103) و »الَّذینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا«. (کهف:103)
شاعر نامدار سعدى شیرازى مى گوید: پدرم در برابر نمره هاى خوبم، برایم انگشترى خرید؛
که در خردیم لوح و دفتر خرید              برایم یکى خاتم زر خرید
بدر کرد ناگه یکى مشترى                   به خرمایى از دستم انگشترى
و من در برابر پیشنهاد خرما فروش، در ازاى یک دانه خرماى شیرین، انگشترم را فروختم.
و چه بسا انسان هایى که خود را به کمتر از یک دانه خرما مى فروشند. بنابراین، انسان باید سعى کند ریشه تعلق به دنیا را در خود بخشکاند که »حُبُّ الدُّنیا رأسُ کُلِّ خَطیئَةِ؛ محبت دنیا، سرچشمه همه گناهان است«.
(بحار الانوار، ج 14، ص 298)
شهید چمران مى گوید:
پروردگارا! آن چنان ما را از دنیا و مافى ها بى نیاز کن که در قربانگاه عشق تو همچون ابراهیم مشتاقانه حاضر شویم تا اسماعیل وجود خود را در راه هدف مقدست قربانى کنیم.
نفس ما در حکم اسماعیل است و هر گاه اراده کردیم که او را در پیشگاه خدا قربانى کنیم، او باید تسلیم باشد. ولى اگر اراده کردیم که او را ذبح کنیم و او فرار کرد، باید بدانیم که نفس مان بسیار شقى و خطرناک است. پس هر زمان که ما اراده قربانى کردیم و نفس هم تسلیم بود، یعنى که اسماعیل نفس ما تسلیم است.
ما کشته نفسیم و پس آوخ که برآید               از ما به قیامت که چرا نَفْس نکشتیم   سعدى

دنیا، عرصه پهناور امتحان
انسان مى تواند به جایى برسد که نه تنها خودى نبیند، بلکه همه جا جلوه خدا را ببیند، رمز »وَ هو مَعَکُمْ اَیْنَ ما کُنْتُمْ واللَّهُ بِما