عشق خدا(عرفانی)

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

آیت الله بهاءالدینی (رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگیهای فردی حضرت آیت الله سید رضا بهاء الدینی (رحمت الله علیه)


اخلاص


یکی از شاگردان( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) ایشان می گوید:
درس رسائلی در حجره آقا در مدرسه فیضیه برقرار بود. چندی گذشت. تعداد شاگردان بیش از وسعت حجره شد و طلاب در فشار بودند. بنابراین، به مدرس و سالن زیر کتابخانه فیضیه رفتیم.
با این حال، روز به روز بر تعداد طلاب افزوده می شد و در آن محل نیز با کمبود جا مواجه شدیم.
یک روز هنگامی که استاد قصد ورود به مجلس درس داشتند، تعدادی از افراد به خاطر کمی جا بیرون ایستاده بودند، ناگهان دیدیم که آیت الله بهاء الدینی قبل از آن که وارد مجلس درس شوند و بدون این که با کسی صحبتی کنند، برگشتند!! و فردا اعلام شد که درس تعطیل است!!
تعطیلی ناگهانی درسی با آن برکت و محفلی با آن جمعیت حیرت و تعجب بسیاری را برانگیخت. چند نفر از افرادی که سابقه شاگردی بیشتری در خدمت استاد داشتند، به محضر ایشان رفتند و علت را جویا شدند و از این که چرا در آن روز، بدون مقدمه برگشتند و تعطیلی درس را اعلام کردند، پرسیدند. استاد فرمود:
« درسی که برای نفس باشد، نبودش بهتر از بودنش است. بدبخت کسی است که با دیدن چند شاگرد برای خود شخصیتی قائل شود. درسی که برای خدا نباشد چه فایده ای دارد؟
اگر نظر ما و نیت ما این باشد که درس ما شلوغ است و مسجد ما مملو جمعیت، بیچاره ایم. زیرا با دست خالی، دل به اینها خوش کرده ایم؛ غافل از این که وقتی در برابر خداوند قرار می گیریم، کاری برای او نکرده ایم تا ارائه دهیم. اگر قرار باشد این گونه باشیم و دلمان به شلوغ تر بودن درسمان، پر بودن مسجدمان و خوب بودن وضعمان خوش باشد، پس بهتر است که درس نباشد؟ چشم بنده که به جمعیت افتاد، احساس کردم که درس ما هم درسی است در کنار درسها. به همین جهت گفتم ما که برای خدا کار نکرده ایم، حداقل مشرک نباشیم. »
در کتاب سلوک معنوی آمده است :
در سفارش های اخلاقی ایشان، بیش تر تأکیدشان بر اخلاص بود. تا می دید یک شرک عملی در کسی پیدا شده، توی ذوقش می زد. اما این را از کجا متوجه می شد، نمی دانستیم!؟
ایشان می فرمودند:
« معنا ندارد انسان در نماز حواسش پرت شود. »
گاهی هم بطور غیر مستقیم با آوردن مثال، فردی را متوجه می کرد.

دوری از شهرت


آیت الله بهاء الدینی، درباره معروفیت افراد و شهرت آنان ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) مکرر می فرمودند:
« از عواملی که باورهای اعتقادی انسان را سست می کند و مانع پیشرفت معنوی انسان می شود، شهرت های بی جا و بی فایده است. علاقه به معروفیت و شوق به سر زبانها افتادن، نشانه ضعف ایمان و کمبودهای روحی فرد است. »
بر این اساس، هنگامی که درباره زندگانی، خاطرات و اوصاف شخصیتهایی چون امام خمینی ، یا حاج آقا مصطفی خمینی ، که رابطه بسیاری با ایشان داشتند و یا شهید محراب آیت الله صدوقی، درخواست مصاحبه تلویزیونی می شد، قبول نمی کردند.
برخی از دوستان که از سر ارادت و عشق، اصرار فراوان می کردند که ایشان منزلی نزدیک حرم تهیه کنند، تا مردم معظم له را بیشتر بشناسند و ایشان شهرتی پیدا کنند، تنها با یک جمله از طرف آقا روبرو می شدند که:
« همین منزل برای ما کافی است. »
و این در حالی است که منزل ایشان، خانه ای قدیمی، با حیاطی بسیار کوچک و اطاقهای ساده است که با حداقل امکانات، در کوچه های فرعی خیابان چهار مردان (انقلاب) قم قرار دارد.
پس از رحلت امام خمینی(ره)، مرجعیت ایشان در بین برخی از شاگردان آقا و علما مطرح شد. بعضی به معظم له مراجعه کردند و درخواست رساله نمودند. اما این پیر وارسته فرمود: « دیگران هستند. »
و آن گاه که آیت الله العظمی گلپایگانی رحلت فرمود، باز مرجعیت آقا مطرح شد و برخی با اصرار بیشتر و پافشاری افزونتر خدمت ایشان رسیدند و با صحبتهای خود تمام راههای عذر و بهانه را بستند تا قبول معظم له قطعی شود. اما ایشان در جواب فرمود:
« قبول حرف شما فقط یک راه دارد و آن این که حضرت صاحب(عج) امر بفرمایند.
در این صورت قبول خواهم کرد. زیرا بنده مشکلاتی دارم که وقتی حضرت، امر فرمودند، این موارد را هم حل خواهند کرد و بعد از آن را خودشان تضمین می کنند. »
یک سال پس از این سخنان بود که آیت الله العظمی اراکی(ره) به ملکوت اعلی پیوست. چون خبر ارتحال آن مرجع والا به آیت الله بهاء الدینی رسید فرمودند:
« ایشان به اندازه عمر خود در این چند سال مرجعیت زحمت کشید و به خاطر بار سنگین آن رنج برد. »
پس از این حادثه نیز طوری رفتار کردند که نامشان مطرح نشود و شهرت دامنگیرشان نگردد.
شهرت گریزی ایشان بدان حد بود که در اوایل انقلاب که نامشان به خاطر رابطه با امام بر زبانها افتاد و مراجعات بیش از گذشته گردید، فرزند آقا برای سهولت کارها مهری به نام ایشان تهیه کرد. ایشان چون مهر را مشاهده کردند، فوراً آن را شکستند، تا مبادا زمینه نام و شهرت بیشتر فراهم شود.
در سال 1372 شمسی که برخی از فضلای حوزه مبلغ قابل توجهی خدمت آقا آوردند و درخواست کردند که ایشان اجازه دهند، دفتر شهریه ای به نام معظم له تأسیس شود و به عنوان عیدی، مبلغی به کلیه طلاب تقدیم گردد، آقا فرمود:
« لازم نیست، نام بنده موضوعیت ندارد. »
در پی امتناع ایشان گفته شد پس لااقل اجازه دهید به طلاب مدارس، شهریه ای بدهیم، آقا فرمود:
« بالاتر از اینها فکر کنید، گیرم نام بنده بر سر زبانها افتاد، وقتی پیش خدا دستم خالی است، آن شهرت برای من چه سودی دارد؟ شما سعی کنید این پول را به مصرف واقعی اش برسانید و یک گرفتار بیچاره ای را نجات دهید. آن که باید ببیند می بیند! »
بر اساس چنین روحیه ای، سعی ایشان بر این بوده که دیدارها و ملاقاتهای خود را تشریفاتی نکنند، تا گفتگوها طلبگی و صحبتها صمیمانه باشد.
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
هیچ گاه ندیدم تعریف کردن و تجلیل از ایشان یا بی تفاوت رد شدن از کنار اسمشان تغییری در ایشان بوجود آورد، می فرمود:
« هیچ تأثیری اینها در قضایا ندارد. »
وقتی به عنوان تجلیل از مقام فقهی و اخلاقی ایشان، در سال 1375 اجلاس حوزه و تهذیب گذارده بودند، خدمت آقا عرض کردم که امروز در اجلاس بزرگداشت بودم، از حضرتعالی تجلیل شد. با صفای خاص خود، فرمود:
« به چه درد می خورد؟ »
گفتم: آقا مردم باید بزرگان حوزه را بشناسند.
فرمود:
« آن وقت چی میشه؟ اینا چیزی نیست! خب آقایان زحمت کشیدند، اما اینا واقعیات را عوض نمی کند. »

استفاده از فرصت


ایشان در مورد غنیمت شمردن فرصتها می فرمودند ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) :
« همین که ده روز یا بیشتر برای مسافرت به شهری می رفتم از فرصت استفاده می کردم، مباحثه و مذاکره علمی می گذاشتم. مواظب بودم وقتم تلف نشود. تفریح من در ایام تحصیل فقط تغییر آب و هوا بود. »
و آن گاه که از دوران طلبگی سخنی به میان می آمد، می فرمودند:
« ما برای رفتن از منزل به فیضیه، سعی می کردیم مسیری را انتخاب کنیم که خلوت باشد، تا بتوانیم روی درسها و مباحث تفکر کنیم. از کوچه باغها عبور می کردیم تا به فیضیه برسیم و در طی مسیر روی مطالب فکر می کردیم. لذا این مدت هم وقت ما به تفکر و مطالعه می گذشت. »

اراده قوی


در کتاب آیت بصیرت آمده است :
مرحوم آقا ، از اوان نوجوانی تصمیمهای سنجیده و دقیق می گرفتند و به دنبال آن محکم و قوی در اجرای آن ایستادگی می کردند. آن جا که کاری را صلاح و خیر تشخیص می دادند، هیچ نیرویی جز اراده الهی نمی توانست مانع اراده شان گردد.
زیر بنای تصمیمات ایشان دستورهای الهی و توجه به اوامر و نواهی خداوند بوده است. از این رو، به مستحبات اهمیت زیادی داده، سعی فراوانی در ترک مکروهات و اعمال ناشایست می کردند.
پیاده روی از کارهای مطلوبی بود که ایشان هیچ گاه ترک نمی کرد و همواره برای حفظ سلامتی خود از این ورزش پسندیده سود می بردند.
به دلیل همین حالتهای معنوی بود که به قدرت روحی عمیقی رسیده بودند، به طوری که تسلطی همه جانبه بر جسم خویش در خود ایجاد کرده بودند.
نقطه آغاز این تصمیم، جمله ای حکمیانه از دوست صمیمی و یار قدیمی ایشان، امام خمینی بوده است، که چنین نقل می کنند :
« در دوران جوانی با زمستان سردی روبرو شدیم که همچون دیگران برای دوری از سوزش سرما، پوستینی بر تن کرده بودیم و همراه آن کارهای خود را با زحمت انجام می دادیم.
تا این که روزی حاج آقا روح الله سراغ ما آمد و مرا با آن وضع دید فرمود: چه وضعی است که برای خود درست کرده اید؟!
از آن روز تصمیم گرفتم بر سرما مسلط شوم. مدتی نگذشت که در سوز و سرمای شدید زمستان با لباس معمولی زندگی می کردم و هیچ گاه وسایل گرم کننده به کار نمی بردم و تنها از رواندازی سبک استفاده می کردم.»
دوری از لذات ظاهری و نفسانی مرام همیشه ایشان بوده است، زیرا در دوازده سالگی و در تابستان گرم و طاقت فرسای قم، تمام روزه های خود را گرفته و با عشق و شادابی تمام به عبادت مشغول بوده اند، روزانه چهار جزء قرآن تلاوت کرده و از این سرچشمه نور بهره ای وافر برده اند.
گاهی یادی از آن دوران می کردند :
« درهای رحمت به روی بنده باز شد. آنان که مرده یک نان و کباب هستند، هرگز از این عالم سر در نمی آورند ، چرا که در این عالم عقل و دین حاکم است. »

آرامش روح و سلامت نفس


در کتاب آیت بصیرت آمده است :
آیت الله بهاء الدینی از جمله رادمردان الهی است که در مسیر خودسازی و تهذیب نفس از طوبای برکت سلامت نفس و آرامش روان برخوردار شده است.
از ابعاد قابل توجه وجودی آن سالک الی الله این بود که در همه حالات آرامشی وصف ناپذیر بر آن وجود مقدس حکمفرما بود.
« الا بذکر الله تطمئن القلوب. »
این آرامش، در خلوت و جلوت، فقر و غنا، رخاء و شدت، صحت و کسالت او دیده می شد.
یکی از ارادتمندان قدیمی آقا می گفت:
« در سفری که خدمت ایشان به مشهد مقدس مشرف شدم در مسیر، اتومبیل منحرف شد و طرف راست جاده پرتگاه و دره بود، اتومبیل رو به دره رفت، در آن حال من تصمیم گرفتم خودم را پرت کنم جلوی چرخ ماشین شاید مانع از سقوط آن شوم که در همان حال دیدم ماشین معجزه آسا لب پرتگاه دره ایستاد و راستی این عنایت حضرت حق به این عبد صالح بود و ما این را کرامتی از آن پیر روشن ضمیر می دانیم. و آقا که نظاره گر این خطر بود هیچ اضطراب و نگرانی نداشت. »
در یکی از سفرهای هوایی آقا، خطری پیش می آید که روی حساب می بایست هواپیما سقوط می کرد، همه نگران می شوند، ولی معظم له حالش عادی و هیچ تغییری در او مشاهده نمی شود و معجزه آسا خطر رفع می شود. وقتی به ایشان گوشزد می کنند، می فرماید:
« ما خطر را دیدیم و دیدیم که خطر رفع شد، لذا نگرانی نداشتیم. »
آقای حیدری کاشانی (از شاگردان ایشان) نقل می کند:
در یکی از سفرها خدمت آقا بودم. در برگشت از مشهد مقدس با اتومبیل یکی از ارادتمندان ایشان از ایوانکی به جانب تهران می آمدیم.
سیل، جاده را گرفته بود و آب به داخل ماشین سرایت کرده بود. حقیر ناراحت و نگران بودم، ولی آقا خیلی عادی بود و هیچ تغییری در صورت و چهره ایشان نبود و گاهی نگاههای معنی داری هم به اطرافیان داشت، تا اینکه خطر رفع شد.
باز ایشان نقل می کند:
شبی ایشان در منزل بنده و سرداب (زیر زمین) آن در حال تردد بود که ضد هوایی ها به کار افتاد و صدای هواپیماها و شکستن دیوار صوتی ساختمان را می لرزاند.
دویدم ایشان را ببرم کنار ستون و دیوار. آقا نگاهی آرام کرد و فرمود:
« اِهِه، ما وحشتی نداریم از اینها، چون ترس از مردن نداریم و می دانیم کاری هم نمی شود. »
می فرمود: « من خدا را در زندگی لمس می کنم و اگر همه عالم در این درک و فهم با ما مخالفت کنند در ما تأثیر نخواهد داشت. »
****
از نمونه های دیگر( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) آرامش نفس ایشان، سانحه ای است که در سفر ایشان به مشهد مقدس اتفاق افتاد. پس از آن تصادف، مجبور می شوند ایشان را به ماشین دیگری منتقل کنند. اما پس از آن حادثه سخت چون از وضع ایشان در آن زمان سؤال می کنند، می فرمایند:
« اصلاً متوجه نشدم! »
یک بار نیز( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) ، در بازدیدی که از یکی از کارخانه های اسلحه سازی در اصفهان داشتند، راننده ماشین قبل از پیاده شدن ایشان در را می بندد و دست ایشان بین در می ماند و آسیب می بیند.
اطرافیان با ناراحتی و اضطراب نزدیک می روند تا از جراحت دست مطلع شوند، اما کوچکترین حرفی و یا ناراحتی از طرف آقا نمی بینند و بر خلاف تصور خود، ایشان را آرام و ساکت می یابند. و این در حالی بوده که انگشت ایشان به شدت زخمی بوده است.
سالهای 1366 و 1367 روزهای سخت و دشوار موشک باران دشمن بعثی بود و چندین هفته، شهر و روستا، کوچه و خیابان و خانه و محله، آرامش نداشت.
صدای انفجار، روزها و شبها، دلها را می لرزاند و دلهره و اضطراب باعث ناراحتی بسیار مردم شده بود. ناگاه موشکی نزدیک منزل آقا فرود آمد و بر اثر آن، یازده زن و دختر بچه شهید شدند. تمامی شیشه های منزل نیز شکست و گرد و خاک فراوانی فضا را فرا گرفت.
اهل منزل با آشفتگی خاطر و هراس فراوان به طرف اتاق ایشان می روند و چون در را باز می کنند، با تعجب بسیار، ایشان را در حالی می بینند که بدون هیچ ترس و وحشتی، آرام نشسته اند. چون کفش ایشان را روی خرده شیشه ها می گذارند تا بپوشند و از اتاق خارج شوند، آقا با همان بیان شیرین خود می فرمایند:
« من که دست از این چای برنمی دارم!! »
حیرت سراپای وجود اطرافیان را فرا می گیرد و از این همه آرامش روح و اطمینان نفس تعجب می کنند. گویا هیچ حادثه ای رخ نداده و کوچکترین خطری ایشان را تهدید نکرده است! ( به نقل از کتاب آیت بصیرت )
گاهی که از مریضی و خانه نشینی ایشان صحبت به میان می آمد، می فرمود:
« چه خوب شد مریض شدم، این مریضی برای ما خیر بسیاری داشت. »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )
دوستان و ارادتمندان معظم له که دوران سلامتی ایشان را دیده بودند، گاهی که به محضر آقا شرفیاب می شدند، تفاوتی در روحیه و نشاط درونی این عارف ملکوتی در حال بیماری مشاهده نمی کردند. همان عشق و شور و همان امید و ایمان را در لحظه های حیات ایشان می دیدند.
روزی می فرمودند:
« اوایل نگران بودم که نکند خانواده برای بنده به زحمت بیفتد، اما چندین نوبت مادرم حضرت زهرا(س) فرمودند: نگران نباش، باید صبر کنی، ما مواظب تو هستیم. فهمیدم سختی و ناراحتی در پیش است و باید صبر کنم. »
بر این اساس، هرگز غبار و اندوه بر چهره ایشان دیده نشد و یا جمله ای که نشان از اظهار درد و ناراحتی و ابراز خستگی و بی تابی باشد، به گوش نرسید.
گویی بیماری در نگاه آقا همانند سلامتی و تندرستی بوده که در هر یک اطاعت الهی و توجه بسیار به خداوند مطرح است. بدین جهت افرادی که برای ملاقات ایشان خدمتشان می رسیدند و اطلاعی از وضع پاهای از کار افتاده آقا نداشتند، متوجه ناراحتی جسمی ایشان نمی شدند.
روزی در باغهای قم مشغول پیاده روی بودند که عمامه ایشان به شاخه درختی، که لانه زنبور بر آن بوده است، برخورد می کند. زنبورها به ایشان حمله می کنند و حدود نوزده بار ایشان را نیش می زنند. شدت ضربه ها و وسعت نیش ها به گونه ای بوده که ایشان یارای دیدن را از دست می دهند و از ضعف بسیار بر زمین افتاده، پس از سختی فراوان خود را به منزل می رسانند و تا سه روز درس ایشان تعطیل می شود.
پس از سالهای بسیار که از آن حادثه ناگوار می گذشت، چون سخنی از آن روز به میان می آمد، می فرمودند:
« حادثه آن روز خوب بود و برای ما خیر عظیمی داشت. خدا چنین خواست، تا بیماری سختی که داشتیم به وسیله نیش زنبورها درمان شود! »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

آزاد و بی تکلف


فقیه پارسا، آیت الله بهاء الدینی در این جهت نیز سرآمد دیگران بود. او به پیروی از جد بزرگوارش نبی خاتم، آزاد و خفیف المؤونه بود.
ابوسعید از اکابر صحابه رسول خدا در مقام توصیف حالات آن حضرت می گوید: « کان خفیف المؤونه ». یعنی رسول خدا کم خرج بود و با اندک بسر می برد و با مؤونه بسیار کم می توانست زندگی خود را ادامه دهد.
یکی از آقایان محترم می گفت:
در خدمت آقا به شمال رفته بودم، در ایامی که هوا سرد بود، در اطاقی که خوابیده بودیم، لحافی روی آقا افتاده بود، صبح برای نماز دیدیم آقا لحاف را روی دوش انداخته و به نماز ایستاد، و ما هم به ایشان اقتدا کردیم و ایشان بجای عبا نماز را با لحاف خواند.
آزادی او در عادات و رسوم عرفی، در نشستن و برخاستنها، در رفت و آمدها و معاشرتها، در لباس پوشیدنها و امثال اینها، به طوری بود که برای خیلی ها قابل هضم نبود.
در ورود به مجالس همان دم در اگر جا بود می نشست. وقتی اصرار می کردند او را به جای مناسبتری راهنمایی کنند، می فرمود:
« آنجا چیست که می گویید آنجا بنشینم؟ »
می گفتند: هیچ.
می فرمود:
« هیچ برای خودتان. چرا ما خود را اسیر هیچ بکنیم. »
او به قدری سبکبار و کم مؤونه بود که به هر کسی وارد می شد، میزبان، کمترین احساس فشاری نمی کرد، روی زمین نشستن، آن هم کنار جاده و روی زمین غذا خوردن و روی زمین خوابیدن و عمامه را زیر سر گذرادن و با رواندازی که عبای او بود، سر کردن، خیلی برای او عادی بود.
بارها که در محضرش به اطراف قم یا بعضی از شهرهای نزدیک می رفتیم، کنار جاده به جوی آبی و درختی می رسیدیم که سایه مختصری داشت، می فرمود: قدری بنشینیم اینجا.
اظهار می کردیم: اینجا کنار جاده است و مردم در رفت و آمدند، مناسب نیست. می فرمود:
« اِ اِ شما دیگه چرا این حرف ها را می زنید! برای پیامبر اسلام این حرفها مطرح نبود. زمین خاکی و نخ ابریشم فرقی نمی کرد، سوار الاغ هم می شد خجالت نمی کشید؛ چون آن عظمت را یافته بود و آن بزرگی را داشت سوار الاغ هم بزرگ است.
ما بزرگی را ندیده ایم، بزرگی این نیست که انسان با تشریفات سر و کار داشته باشد. بزرگی به این است که با دستگاه خدا همراه باشید. ما چه کار داریم مردم چه می گویند. همین جا کنار جوی آب می نشینیم. »
وقتی کنار آن درخت و جوی آب می نشستیم به قدری به نعمتهای الهی ارج می نهاد که در بهره بری از آن آب و هوای مختصر، گویی در بهترین اماکن و کنار نیکوترین آبشارها است. حداکثر استفاده را از آن زمینه مختصر می کرد.
یکی از ارادتمندان آقا، ماشین وانتی داشت. سفرهای اطراف قم را گاهی در خدمت آقا بود. بعضی از دوستان خوش نداشتند آقا در ماشین وانت بنشیند. اما ایشان با کمال راحتی و بشاشت وجه می فرمود:
« برای ما فرقی نمی کند. این ماشین باشد یا اتومبیل بهتر. باید از قید و بند این قیودات خود را آزاد کرد و آداب و رسوم غلط و تجملات را رها کرد. »
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
زندگی با آقا خیلی آسان و راحت بود، چون نه امتیازی برای خود قائل بود و نه تکلفی را برای انسان به ارمغان می آورد.
در نشستها مقید به پتوی زیر پا و تشک نبود، بلکه به انتظار فرش هم نمی ماند؛ روی زمین می نشست و با نشستن، دیگر بلند نمی شد که جای درست کرده دیگر بنشیند.
او خیلی قلیل المؤونه بود، به سایه درخت کوچکی و شره آبی در جوی، اکتفا می کرد و با حالتی خوش به بهره برداری از آن آب و هوا و نسیم کم می پرداخت.
او هیچ عمل مشروعی را دون شأن خود و دوستان نمی دید. مردم در هر رده که بودند در دید او کوچک بود. نه اینکه خدای ناکرده بنای بی اعتنایی به بندگان خدا داشته باشد،بلکه عظمت خدای در دیده او، همه چیز را ناچیز کرده بود؛ « عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم » لذا در تمام شؤون زندگی، حرف اول را رضای خدا و عدم رضای او می دانست.
رضا و خشم دیگران در دید او بالسویه بود.
تصنع و بازی گری در حالات او نبود و به قول خودش خرابی در کارهایش نبود. او کاری را برای خوش آیند خلق خدا نمی کرد، کار برای خلقش، برای خدا بود.
کسی را اغراء به جهل نمی کرد. تعریف بی جا از کسی نداشت. حتی تعریف بجا را هم نمی خواست. حقیر که خود را خیلی به ایشان نزدیک می دیدم.

تسلیم مقدرات الهی


در کتاب آیت بصیرت نقل شده :
بعضی روزها خدمت آقا بودیم و در محضر ایشان، برای استفاده از طبیعت، به طرف جاده کاشان می رفتیم. یک بار که از جاده اصلی کاشان به یک جاده فرعی وارد شدیم، آقا فرمودند:
« به خیر گذشت. از حادثه ای گذشتیم... !! »
عرض کردم: مسأله چیست؟ آقا فرمودند:
« از خانه که بیرون آمدیم می دیدم، حادثه ناگوار و خطرناکی در پیش است و من تنها صدقه ای دادم و حرکت کردیم. منتظر بودم ببینم چه می شود. مرتب به آن نقطه، که محل حادثه بود، نزدیک می شدیم. شما که از جاده اصلی به فرعی رفتید، حادثه رفع شد. »
شگفتی در این بود که هیچ حرکت غیر منتظره و یا اضطرابی در وجود ایشان دیده نمی شد و حتی جمله ای نفرمودند که به آن جاده نرویم و یا قبل از آن نقطه بایستیم. ایشان، حادثه را به اراده الهی سپرده بودند، تا هر چه او می خواهد انجام شود.

تفویض امور به خداوند


خود آقا نقل می فرمودند:
« در ابتدای جوانی که ازدواج کرده بودم، برای امور اقتصادی خود، برنامه ای تنظیم کردم، ولی خدای تعالی همه برنامه های ما را به هم زد و اکنون خوشحال هستم که آن برنامه ها به هم خورده است و نتوانستم در کارهای اقتصادی وارد شوم.
اکنون راضی ام که رزق و روزی خود را به عهده خداوند متعال گذاشتم و از فکر شغل دوم و توسعه زندگی بیرون آمدم. بسیار خوشحالم که تنها و تنها به تحصیل جذب شدم و امور مادی نتوانست مرا به طرف خود بکشاند. آنچه رزق ما بود، خدا رسانده است. »
پهنه معرفت و توکل ایشان به خداوند چنان عظیم و وسیع بود که چون صحبت از داشتن و نداشتن میشد با تأملی عالمانه و دقتی هوشیارانه می فرمودند:
« هیچ گاه نمی گذارند درمانده شویم! » ( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

عبادات و ذکر عملی


آقای حیدری کاشانی نقل می کنند:
« بنده ایشان را به آنچه حقیر گرفتارآنم یا سیر و سلوک دیگران را در آن می بینم، ندیدم، ایشان هیچگاه مقید به سجاده ای و مهر و تسبیحی نبود.
آقا نماز خواندنش عادی بود و تظاهری به خضوع و خشوع در او ندیدم. او در عین سادگی وقتی قنوت را بلند می خواند جمله و آیه ای را که زیاد می خواند « افوض امری الی الله انّ الله بصیر بالعباد » بود.
با تمام وجود این آیه را می خواند. کمتر دیدم که بعد از نماز بنشیند و سرگرم اوراد و اذکاری شود. چه بسیار که السلام علیکم را می گفت، برمی خاست و گاهی بعد از دو رکعت نماز وتیره بعد از عشا می نشست.
حقیر با ایشان مکرر همسفر بوده ام. او باخدا بودن را که زیاد به آن سفارش می کرد با ذکر و ورد و حرکت دائم لب و سجده و رکوع طولانی بودن نمی دانست، او همان حقایق و واقعیاتی را می گفت و قائل و عامل بود که پیشوایان دینی بر آن تأکید بیشتر و فراوان داشتند وآن اینکه یاد خدا سبحان الله گفتن و الحمدالله گفتن نیست، بلکه یاد خدا این است که واجبات را انجام دهیم و اگر به محرمات الهی رسیدیم از آنها دوری کنیم.
اگر حرکت لب و دهان با این عمل همراه بود آن الحمدالله و سبحان الله و ... جنبه ذکری دارد وگرنه، لقلقه زبان است. پیر ما در این سیر و سلوک بود که ائمه دین فرموده اند: « کونوا دعاة الناس بغیر ألسنتکم »

عرفان عملی


آقا می فرمودند:
« عرفان عملی با توفیقات خداست، با عرفان نظری نمی توان عرفان عملی پیدا کرد. لطف الهی باید در آن باشد.
از این رو این دو رشته از هم جداست؛ یکی جنبه بحثی و تحصیلی دارد و دیگری جنبه الهی. همانطور کلام، که متکلمین بحث می کنند، با اعتقادات اسلامی خیلی فرق دارد. »
می فرمودند:
« به برکت حق تعالی، عرفان زود نصیبم شد یعنی پیش از بلوغ. »

تفکر مستمر


آیت الله بهاء الدینی می فرمودند:
« برای ما روزهای اول فهم این معنا که « تفکر ساعة افضل من عبادة سبعین سنة: یک ساعت و یک لحظه تفکر کردن از هفتاد سال عبادت بالاتر است.» مشکل بود، و بعد از آن حل شد و دیدیم و دانستیم همین طور است.»
لذا ایشان آن چنان نبود که در مراسم افتتاحیه و ورود به وادی سیر و سلوک انسان را به ذکر و ورد وادار کند، یا از خوردن حیوانی باز دارد، بلکه برای راه یابی به بزرگ راه سعادت، به عبادت فکری معتقد بود و خود تمام سکوتش فکر بود. می فرمود:
« فکر ممکن است در بعضی افراد دیر به نتیجه برسد، اما وقتی رسید، خودجوش است. »
او فکر را کاویدن در زمین وجود می دانست، که روزی به رگ زمین برخورد کرده، آب حیات فوران می کند و دشت و دمن وجود را سیراب می سازد.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
« بهترین عبادت آن است که همواره درباره خدا و قدرتش تفکر کنی. »
در موردی فرمود:
« ما چهل سال روی فرازی از گفته امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام فکر کردیم و هر روز دریچه تازه ای به روی ما باز شد، تا خطبه اول نهج البلاغه برای ما حل شد. »
عرض کردم: فرموده حضرت امیر علیه السلام در توحید برای شما حل شد، فرمود: « یا نزدیک به حل. »
می فرمود:
« ما روی این کلام مولی « ما رایت شیئاً الّا و رأیت الله قبله و بعده و معه » آن قدر سرمایه گذاری فکری کردیم که فرموده حضرت را لمس می کنیم. »
ایشان اهمیت زیادی برای فکر قائل بود، و بارها به حقیر فرمود:
« روی کلمات فکر کنید ممکن است دیر نتیجه بدهد، اما وقتی به نتیجه رسید مثل کلنگی که به رگ زمین بخورد و او را بشکافد فوران می کند، دیگر جلویش را نمی شود گرفت. »

چشم دل


پیامبر صلی الله علیه وآله می فرماید:
« اگر مراقب حال خود باشید می بینید آنچه را من می بینم و می شنوید آنچه را من می شنوم. »
اینکه دارد در حشر، انسانها با صور قلبی خود دیده می شوند هر یک به شکلی، آنچه از صفات بر آنها سلطه داشته از خور و خواب و شهوت درندگی و گزندگی و ... با همان صورت دیده می شود، این مربوط به حشر افراد معمولی است که در آن نشئه قیامتشان برپا می شود و دید برزخی آنها باز می گردد.
ولی آنان که اهل حال و آشنای به رمز و رازند، مردان بزرگ و اولیای خدا در این دنیا قیامتشان قیام می کند. آنچه برای افراد معمولی نادیدنی است، برای آنها دیدنی است. دید برزخی آنها باز می گردد و هر چه بالا رویم زمینه صعود بیشتر هست تا برسد به آنجا که مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید:
« لو کشف الغطا لما ازددت یقینا»
آنجا دیگر حجابی نیست از مبدأ تا منتها در دید علی علیه السلام است.
در فطرت اولیه هم اصل بر این است که چشم برزخی باز باشد. اگر بصیرت مانند بصر و چشم کم دید و نابینا شد، باید معالجه شود کار بصر دیدن است و تعجبی از آن نمی باید داشت. تعجب در ندیدن است. حال چه شده است که از دیدن در تعجبیم و ندیدن را طبع و طبیعت اولیه می انگاریم؟
برخی به محضر آیت الله بهاء الدینی آمدند، یکی گفت آقا مرا نصیحت کن. فرمود:
« مشرک نباشید و اگر بتوانید از شرک نجات پیدا کنید به همه چیز رسیده اید.»
بعد این آقا ادامه می دهد و می گوید: آقا به من دعا کنید.
آقا فرمود:
« آدم شو تا دعا برای تو اثر داشته باشد. »
تا قابلیت نداشت باشی دعا اثر ندارد.
وقتی خواست خارج شود گفت: آقا من در حج بودم و برای شما طواف کردم.
فرمود:
« آدم شو تا طوافت برای خودت و دیگران اثر داشته باشد. »
بعد آقایانی که حاضر بودند گفتند: شاید آقای بهاء الدینی ایشان را نمی شناسد عرض کردند: اقا این فلانی است و از فلان منطقه، مردم زیاد دور و برش هستند.
فرمود:
« مثل اینکه عرض مرا نمی فهمید من می گویم تا وقتی آدم نباشید دعا برای شما مؤثر و نافع نیست. »
اینجا دیگر پرده را کنار زدند، و فرمودند:
« تو آنجا خودت را واسطه قرار داده ای، خودت را همه کاره خدا قرار داده ای با پستی که به تو واگذار شده مردم را می شکنی و از بین می بری. »
بارها بطور کلی و گاهی در مورد افرادی از ایشان شنیدم بیانی را که حاکی از باز بودن چشم برزخی این مرد بزرگ بود.
وقتی فرمودند:
« ما را منزوی کردند، ما مباحثاتی با مرحوم آقای حاج سید احمد زنجانی و حاج میرزا ابوالفضل زاهدی داشتیم (که همین جا عرض کنم بارها می فرمود حاج سید احمد شدن خیلی مشکل است). ما از کوچه و خیابان که عبور می کردیم تا به جلسه مباحثه برسیم با افرادی برمیخوردیم که صورت درونی آنها را می دیدیم و این حالت زیاد شد بطوری که ما را منزوی کرد چون تحمل دیدن آنها را نداشتیم، خودمان را کنار کشیدیم. »
گاهی آه سردی می کشید و می فرمود:
« ما برای عمر پنجاه، شصت ساله بعضی حاصلی نمی بینیم. آدمی باید خود را مورد محاسبه قرار دهد که چه کرده است، سرمایه را که از دست داده، عمر گرانبها را تباه نموده، چه به دست آورده؟
وجهه رب است که می ماند و جز وجهه الهی چیزی پایدار و باقی نیست. حیف نباشد که ربط قلب آدمی با جای دیگر باشد. چه اندازه وقیح است از آنان که مکرر بخوانند و بگویند و بنگرند « کل شیء هالک الا وجهه » و پایبندیشان در عمل به همان ظواهر زودگذر و فانی و هالک باشد و از باقی و برقرار و ثابت روگردان باشند. »
یکی از آقایان می گفت: از آقا پرسیدم اولین مکاشفه ای که برای شما رخ داد کجا و چگونه بود؟ ایشان فرمود:
« در حرم حضرت رضا علیه السلام بودم از آقا چیزی را خواستم در این مسیر (یعنی مسیر لقاء و ملاقات با اولیاء الله را)، صدایی آمد که هنوز اوضاع درون گل آلود است، تصفیه و مراقبت بیشتر می خواهد. »

تأثیر کلام


یکی از ارادتمندان آقا اینطور نقل می کند:
« گاهی مسائلی بود که من احساس می کردم زورم به خودم نمی رسد، مثلاً در مسأله اخلاص مدتی بود با خودم کلنجار می رفتم. اما ایشان در یک برخورد با یک کلمه تندی به ما گفت که آن حالت تا حدی برطرف شد، حداقل در واجبات.
ایشان فرمود:
« بشر چیست، که بخواهی کاری برای او انجام دهی؟! »
و این را با یک لحن تندی همراه تشّر فرمودند، که در من خیلی اثر گذاشت. »
( به نقل از کتاب سلوک معنوی )

روش استخاره


یکی از ارادتمندان ایشان می گوید:
« استخاره های ایشان همیشه با تسبیح بود. برخی از ایشان می خواستند با قرآن استخاره کنند، ولی ایشان در استخاره با همان تسبیح هم مسائلی را می گفتند که دیگران در استخاره با قران با استنباط از آیه می گویند.
البته اگر کسی مثل ما { دوستان و آشنایان } بدون استخاره هم چیزی می پرسید، ایشان برخی مسائل را می فرمودند. »
( به نقل از کتاب سلوک معنوی )

مناجات و ادعیه


آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
چه بسیار در اوقات فراغت و خلوت که خدمت این سالک الی الله می نشستیم، نسبت به دو مناجات و دعا، شور و شوق خاصی نشان می داد؛ یکی مناجات شعبانیه و دیگر دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه. مکرر از او شنیدم که می فرمود:
« غیر آنها نمی توانند این چنین بگویند و بخواهند:
« الهی ان انامتنی الغفله عن الاستعداد للقائک فقد نبهتنی المعرفه بکرم الائک: بار خدایا اگر غفلت مرا از استعداد لقای تو در خواب کرده است، شناخت به کرم آلای (نعمتها) تو مرا از آن خواب غفلت بیداری داده است. »
سالهای بسیاری در قنوت سرور عزیزمان آیت الله بهاء الدینی، آیات نورانی قرآن کریم و دعاهای مرسوم را می شنیدیم، تا این که ناگهان زمانی متوجه شدیم که نوع کلمات و عبارات ایشان تغییر یافته است.
چون دستان خود را مقابل صورت می گیرند، برای حضرت مهدی علیه السلام دعا می کنند:
« اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه، ولیاً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلا. »
روزی که در محضر آقا بودیم و فرصت مناسبی فراهم بود از تغییر رویه ایشان در این باره پرسیدیم. معظم له به یک جمله بسنده کردند:
« حضرت پیغام دادند در قنوت به من دعا کنید. »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

آداب زیارت


ایشان در زیارت امام زادگان از اصل و نسب سؤال نمی کردند و می فرمود:
« چون این مکان را نسبت می دهند به رسول الله و ذریه او برای ما محترم است. »
تشرف ایشان به حرم خیلی ساده و بی تکلف بود. گاهی وارد مسجد گوهرشاد می شدند و روی زمین می نشستند و می فرمودند:
« یک زیارت امین الله بخوانید! »
زیارت خوانده می شد. بلند می شدند. دوستان خدمتشان می گفتند: ما تا نرویم نزدیک ضریح مثل اینکه زیارت به دلمان نمی چسبد. می فرمود:
« زیارت حضور الزائر عندالمزور است. »

آداب غذا خوردن


او همه چیز میل می فرمود، اما اگر می دید غذای مناسب و خوبی سر سفره کم است، از غذاهای دیگر با اشتها می خورد و می فرمود:
« ما به این غذا مایل تر هستیم. »
و این حرف درستی است او غذای بهتر کم را روحاً نمی توانست با اشتها بخورد، در صورتی که هم سفره ایی های او از آن غذا نخورند. اما اگر به اندازه کافی غذا باشد از همه و بهتر آن استفاده می کرد او حاضر نبود سر سفره غذای خاصی برای او ترتیب دهند و روحاً ناراحت بود.
منبع: www.salehin.com


1. کشاورز بود؛ اما در مزرعه ی دلش کار می کرد.
خادم حرم بود و عاشق گره گشایی از کار مردم. مراجعه کننده زیاد داشت. این بود که حجره ای برایش آماده کردند در فیضیه ی قم.
زیاد قرآن می خواند. از وقتی قرآن را حفظ هم می کرد، حافظه اش قوی تر شده بود.
در درس حاج شیخ عبدالکریم حائری شرکت می کرد. ادبیات عرب را هم خوب می دانست. خیلی ها هم می گفتند: «دعایش زود مستجاب می شود، سید صفی الدین».
2. کرباس می بافت، از نوع نفیسش. کارهای خانه را هم خودش انجام می داد؛ به تنهایی.
مهربان بود، خیلی زیاد. راضی بود و قانع. با کم و زیاد زندگی خوب می ساخت. اسمش «فاطمه سلطان» بود و جدش می رسید به ملاصدرا. به او می گفتند: «زن آقا».
3. غدیر بود و نوروز. و سید رضا عیدی آن سال « سید صفی» و «فاطمه» بود.
4. داشت بازی می کرد؛ الک دولک مثل همیشه. سیدی آمد جلو. به همه ی بچه ها پول داد و شکلات . آنها هم گرفتند، با خنده. فقط به «سیدرضا» نداد و گفت: «تو بچه ای و اهل بازی...»
نفس نفس می زد. از خواب پرید. ناراحت بود. گفت: شاید قرار است چیزی به من برسد که بازی نمی گذارد. دیگر هیچ وقت توی کوچه با بچه ها بازی نکرد. آن روز «سید رضا» هفت ساله بود.
5. بار اولش بود که می رفت پابوس امام رضا علیه السلام مریض شد. رفت حرم و به آقا گفت:
«یابن رسول الله! تا نبینم درست نمی شود. با شنیده ها هم کاری ندارم، می خواهم ببینم شما مریض شفا می دهید». حرفش تمام شد. با رضایت و سلامت از حرم برگشت...
نیره قاسمی زادیان
این خاطره برای هجده سالگی «سیدرضا» است.
6. یک دفعه به خودش آمد و دید بزرگ شده و همه ی زندگی اش شده درس و کتاب. گاهی هنوز چند روزی از تمام کردن یک کتاب نگذشته بود که کسانی از او می خواستند این کتاب را درس دهد. علاقه ی عجیبی به تدریس داشت. می گفت: «مجهولاتم در تدریس حل می شود».
7. در سن 25سالگی اجازه ی اجتهادش را از «آیت الله خوانساری» گرفت.
8. وقتی «سید رضا» بزرگ شد و همه به او می گفتند: «آیت الله بهاءالدینی»، خودش تعریف می کرد: « سه چهار ساله بودم که به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها علاقه داشتم. همراه پدرم می رفتم آنجا و دلم می خواست به زائرین خدمت کنم. در تاریکی شب به آب انبار سی- چهل پله ای می رفتم و برای زوار حرم آب می آوردم.»
9. عبا را کشید روی سرش و گفت: «بنده، کمی خواب دارم».
سفره پهن بود و میهمانان حاضر. صاحب خانه اصرار می کرد: «آقا! اول نهار بخورید، بعد کمی استراحت کنید.» قبول نکردند.
یکی از نزدیکان آقا گفت: «اول غذای کارگرها را بدهید». بعد از نماز خود آقا به میزبان گفته بود: «قبل از این که به فکر ما باشید، نهار چند کارگری را که روی زمین شما کار می کنند، فراهم کنید.» اما او از شدت اشتیاق، فراموش کرده بود. نهار کارگرها را که دادند، آیت الله بهاءالدینی آمدند سر سفره.
10. از تبلیغ آمده بود. اول رفت حرم. یکی از دوستانش را دید که محتاج شده بود و متوسل به حضرت معصومه سلام الله علیها. پول تبلیغش را داد به او.
دلش برای «آقا بهاء» هم تنگ شده بود. رفت ایشان را ببیند... موقع برگشتن، آقا گفت: «صبر کن». بعد از چند لحظه پولی برایش آوردند و گفتند: «کار امروز شما، کار بسیار پسندیده ای بود.» بعد که پول را شمرد، دید همان مبلغی است که امروز در حرم به دوستش داد.
11. کسی گفت: «حاج آقا! دعا کنید من آدم بشوم». با خنده ی ملیحی گفتند: «با دعا کسی آدم نمی شود...»
12. روزی صحبت از شعر و شاعری شد. با جمله ی کوتاه فرمود:
«بنده اشعار زیادی درباره ی اهل بیت علیهم السلام خصوصاً حضرت علی علیه السلام شنیده ام، ولی برای بنده هیچ شعری همچون اشعار شهریار جذابیت نداشته است. به همین جهت او را دعا کردم. بعد دیدم که برزخ را از او برداشتند.»
13. با همه مهربان بود، حتی کبوترها. می گفت: «این بیچاره ها ساعت ها در هوا سرگردانند و تشنه می مانند، چون استفاده از آب موجب اسارت اینها می شود و از دست انسانها امنیت ندارند، بگذارید راحت و آسوده از آب و دانه استفاده کنند.»
14. اگر خودش هم نداشت، قرض می کرد و برای ایام ولادت و شهادت ائمه علیهم السلام مراسمی می گرفت.
15. موقع رفتن به فیضیه، راهی را انتخاب می کرد که خلوت باشد تا بتواند روی مباحث فکر
کند. می گفتند: «تفریح من در ایام تحصیل، فقط تغییر آب و هوا بود».
16. قنوت هایش شنیدنی بود، شنیدنی تر شد. وقتی پرسیدند چرا مدتی فقط دعای اللهم کن لولیک ... را می خوانید، گفتند: «حضرت پیغام دادند، در قنوت به من دعا کنید.»
17. یکی از آقایان مشهور که الان از دنیا رفته است، به آقا گفت: «با این مشکل و گرفتاری چه کنم؟ این که مریدان و علاقه مندان تا در منزل همراه من می آیند. اما چون پای خودم را به داخل خانه می گذارم، همسرم با کفش و داد و بیداد از من پذیرایی می کند.»
ایشان هم گفتند: او از جانب خدا مأمور است تا منیت و شرکت های درونی تو را از بین ببرد؛ تا در مسجد، مدرسه و دین، غرور و خودبینی را کنار بگذاری و بدانی که انسان در فقر محض است و در برابر غنای مطلق، نباید مغرور شد. دل خوشی از مقام و رضایت از کارهای خود، شرک است. این که سخن ران خوبی هستم، شهرت دارم، با فلان شخصیت مرتبط هستم، از نظر علمی در چه درجه ای هستم و چه موقعیتی دارم، و احساس آرامش کردن با اینها، شرکت هایی است که اعتقادات ما را خدشه دار می کند. افرادی که استعداد قوی و حافظه ای خوب دارند، به آنها تکیه نکنند. همان طور که صاحبان استعدادها و حافظه های ضعیف هم نباید از رحمت خدا مأیوس باشند.
کیفیت اعتقاد را فدای کمیت ظاهری نکنید، چرا که اولیای خدا افرادی هستند که انسان هیچ تصور آن را نمی کند.»
18. از اولیای خدا حمایت می کرد، هر جور که می توانست. می فرمود: «بنده قبل از سال 42 درس خارج فقه داشتم. یک سال، هنگام شروع، احساس کردم ساعت درس بنده با درس «آقا روح الله» هم زمان است. به خاطر تقویت درس ایشان و احترام به آن بزرگوار، درسم را تعطیل کردم.
19. درباره ی امام می گفتند: «اعتقاد من این است که مثل امام خمینی در زمان فعلی نداریم. وی فهم معصوم را پیدا کرده بود. درک او فوق درک ها و شجاعت ایشان فوق شجاعت هاست.
پای خود را جای پای معصوم گذاشته و به واسطه ی نبوغ و درک فوق العاده اش از همه جلو زده است. انسان باید مؤید من عندالله باشد تا بگوید: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.» و یا بگوید: « من توی دهن این دولت که از طرف آمریکاست، می زنم.» اینها در تاریخ شیعه، آن هم به این گستردگی در حد نایاب است.
این جملات را قبل از ارتحال حضرت امام فرموده بودند.
20. بعد از امام، اگر بشود به کسی اعتماد کرد، به این سید (آیت الله خامنه ای) است... البته هیچ کس «آقا روح الله» نمی شود. ولی آقای خامنه ای از همه به امام نزدیک تر است. کسی که ما به او امیدواریم، آقای خامنه ای است... باید به او کمک کرد که تنها نباشد.
21. سال 71 بیماری آمد و آقا را خانه نشین کرد. لبخند از چهره های زیادی گرفته شد. بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان بهتر شدند. وقتی حالشان را پرسیدند، فرمود: «رفتنی بودم، ما را شفا دادند...»
22. در 27تیرماه سال 1376 یک آسمان معرفت، بر روی دست ها تشییع شد.
بیست و دو یک رمز نیست. نشانه ی تلاش است. تلاش برای جبران آن بیست و یک تایی که نتوانسته حق مطلب را ادا کند. بیست و دو لحظه، بیست و دو خاطره، از آیت حقیقت، حضرت آیت الله العظمی بهاءالدینی.
این متن براساس گفته ها و خاطرات شاگردان و ارادتمندان معظم له نوشته شده است.
منبع: نشریه خیمه شماره (1)

پندهاى عارفانه


باهم از سخنان نورآفرین و پندهاى عارفانه حضرت آیت الله بهاء الدینى بهره مى بریم :
((خداوند در وجود افراد استعدادهایى خاص قرار داده است که باید آنها را فهمید و به دست آورد. و از جهاتى نیز آنان را محروم کرده است و بنده در جوانى با کسى ملاقات کردم که از نظر درسى شاید بیست بار کتاب ((سیوطى )) را درس گرفته بود اما به قول خودش چیزى از آن فرا نگرفته بود. ولى همان شخص در معمارى آن چنان مهارت داشت و در دقت و سرعت عمل قوى بود که قسمتى از ساختمان مدرسه فیضیه را بر عهده او گذاردند، توانست بخوبى آن را انجام دهد، به طورى که آن قسمت هیچ عیبى نکرده و از استحکام ، ظرافت و زیبایى خوبى برخوردار است .
... اعتقاد به تقدیرات الهى ، زمینه هاى خیرى براى انسانها فراهم مى کند. بسیارى از حوادث که اطراف ما مى گذرد موجب خیر و صلاح است ؛ هر چند در ظاهر تلخ و ناگوار باشد.
... کارها انجام مى شود و روزگار مى گذرد اما آنچه براى ما مى ماند نیات ماست . انسان در گرو نیات خویش است . مواظب باشیم نیت کار خلاف ، حرف خلاف و اندیشه خلاف نداشته باشیم .
... تا انسان مراحلى از سازندگى از طى نکرده است نباید در کارهاى اجتماعى وارد شود. باید درسها را با حوصله و دقت خواند، از محضر استاد استفاده برد. با او بود و حرکاتش را دید تا در نفس انسان تاءثیر کند. اگر از خود غفلت کنیم عاقبت خوبى نخواهیم داشت . با تهذیب نفس است که علم به بار مى نشیند و قدرت مفید مى شود و خدمت ارزش مى یابد.
... فقر و تنگدستى اصلاح کننده طلبه است و عزت نفس و مناعت طبع امرى لازم و ضرورى براى اوست . تکامل در نتیجه فشار است . اگر پیشروى مى خواهید باید سختى بکشید.
... ما تجربه زیادى به دست آورده ایم و وجدان نموده ایم که براى رهایى از مشکلات راههایى هست که بهترین آنها را خود حس کرده ایم و به کمک آنها به حاجت هایمان رسیده ایم :
((نذر کردن گوسفند براى فقرا، خواندن حدیث کساء به طور پى در پى ، پرداخت صدقه و ختم صلوات )).
راز و نیاز و شب زنده دارى


عارف وارسته ، حضرت آیت الله بهاء الدینى از جمله شخصیت هاى معنوى است که از نوجوانى به روزه و نماز شب علاقه مند بوده است . سالهاى بسیار انس ایشان با این عبادت ملکوتى ، آثار و برکات فراوانى ارمغان داشته است . ایشان در این باره مى فرماید:
((اولین بارى که ارواح علماى بزرگ سراغ ما آمدند، هنگامى بود که از شدت روزه فشار سختى را تحمل مى کردم ، حتى افرادى چون امام خمینى توصیه به ترک روزه مى کردند اما آثار و برکاتشان بسیار بود و علاقه فراوانى به آنها نشان مى دادم .
به تهجد و نماز شب نیز عشق و علاقه اى زیاد در خود احساس مى کردم ، به طورى که خواب شیرین در برابر آن بى ارزش بود. این شور و عشق به حدى بود که گاهى خود به خود - هنگام اقامه نماز بیدار مى شدم و در شبهایى که خسته بودم . دست غیبى مرا بیدار مى کرد. یادم هست در سال 1356 شمسى که بیمار بودم و در اثر کسالت ضعف شدیدى پیدا کردم ، بر آن شدم که در آن شب تهجد را تعطیل کنم ، چون توان آن را در خود نمى دیدم ؛ اما در سحر همان شب حاج آقا روح الله خمینى (رحمت الله علیه ) را در خواب دیدم که مى گوید: ((بلند شو و مشغول تهجد باش )) در آن شب به خاطر سخنان ایشان مشغول نماز شب شدم ))

محرم اسرار


تقوا، تهذیب و پارسایى ، بصیرت و روشنایى دیده به مردان الهى مى دهد، آنان را ((محرم اسرار موجودات )) مى کند و بدان رتبه مى رساند که ((نطق آب و نطق گل )) را مى فهمند و درک مى نمایند.
فقیه فرزانه آیت الله بهاء الدینى از معدود مردمانى است که با هوشمندى بسیار، عقل را فروزان کرد شعله هاى شهوت را فرو نشانید و سخن موجودات را محرم شد.
روزى یکى از اهالى روستایى از اطراف قم ایشان را دعوت مى کند و چندین نفر از دوستان در خدمت ایشان در این میهمانى حضور داشته اند. چون میزبان مى خواهد گوسفندى جلو پاى آقا ذبح کند حیوان فرار کرده ، به آقا پناه مى برد. ایشان از صاحبخانه تقاضا مى کند که حیوان را نکشد و او را آزاد بگذارد، اما وى به خاطر میهمانان و غذایى که مورد نیاز بود، مجبور به ذبح حیوان مى شود.
ظهر که غذا آماده مى شود آقا چیزى از آن گوشت نخورده ، در بازگشت مى فرماید:
((امروز به ما سخت گذشت ، چرا که آن حیوان از ما تقاضا کرد نجاتش ‍ دهیم اما از دست ما کارى برنیامد!))
سالهاى بسیارى در قنوت سرور عزیزمان آیات نورانى قرآن کریم و دعاهاى معصومین علیه السلام را مى شنیدیم تا اینکه ناگهان زمانى متوجه شدیم نوع کلمات و عبارات ایشان تغییر یافته است و در قنوت براى امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - دعا مى کنند.
روزى که در این باره از ایشان پرسش شد به یک جمله بسنده کردند:
((حضرت پیغام داده اند در قنوت به من دعا کنید))

آرامش نفس


سکان آرامش آدمى در فراز و نشیب امواج حوادث ، یاد خداست و نسیمى که روح و روان انسان را صفا و صداقت بخشیده ، قلبى ، مطمئن و دلى آرام همراه خود دارد نام پروردگار و ذکر اوست . آنان که در ((قافله ابرار)) حضور دارند و از راههاى سخت زندگانى به سلامت عبور مى کنند، به سان پیرو فرهیخته حضرت آیت الله بهاء الدینى هر حادثه اى را لطفى آشکار و پنهان مى شمرند و جرعه هاى رضایت الهى را در کام جان مى ریزند. از سخنان ژرف و اندیشه هاى پرارج ایشان است که :
((در ابتداى جوانى که ازدواج کرده بودم ، براى امور اقتصادى خود برنامه اى تنظیم کردم ، ولى خداى تعالى همه برنامه هاى ما را به هم زد تا کنون خوشحال هستم که آن برنامه ها به هم خورده است و نتوانستم در کارهاى اقتصادى وارد شوم .
راضى ام که رزق و روزى خود را به عهده خداوند متعال گذاشتم و از فکر شغل دوم و توسعه زندگى بیرون آمدم . بسیار خوشحالم که تنها و تنها به تحقیق جذب شدم و امور مادى نتوانست مرا به طرف خود جذب کند آنچه رزق ما بود خدا رسانده است )).

با رزمندگان اسلام


کتب مقدس هشت سال دفاع ملت ایران در برابر استکبار، در بردارنده اوراق زرین از حماسه ها و شجاعت هاست . در این کتاب نام ((رادمردان عرصه جهاد با نفس )) به چشم مى خورد. کسانى که همراه و همراز دلاور مردان عرصه هاى جهاد و پیکار در شهامت و شهادت بوده اند. گاهى با اشک دیده ، زمانى با سخنانى سراسر سبز و برکت و موقعى با دستانى لبریز از دعا و سعادت ، همراهى خود را نشان داده اند. پیر پارسا و فقیه فرهیخته ما نیز از جمله نیک سیرتانى بود که با حضور در جمع رزمندگان اسلام بر رزم آفرینى آنان لبخند سپاس و بوسه تشکر مى زد. هماره آغوش پر مهر و محبتش بر سیماى نورانى و پیراسته شیرمردان عرصه هاى جبهه باز بود و لطف خداوند و شیوه کریمانه اهل بیت علیه السلام را براى آنان تفسیر مى کرد.
گاهى که یکى از آنان در حسینیه ایشان اذان یا اقامه اى مى گفت ، آقا مى فرمود:
((جملات اذان و اقامه از جان او بر مى خیزد و با تمام اعتقاد اذان مى گوید)).
و روزى که گروهى از سپاهیان اسلام براى دیدار آقا شرفیاب شده بودند، ایشان فرمودند: ((من براى ملاقات با شما غسل کرده ام !))
دغدغه خاطر و علاقه باطنى ایشان به رزمندگان موجب گردید که در برهه اى از دوران جنگ که فشار شدیدى بر بسیجیان و سپاهیان و ارتش ‍ وجود داشت ایشان بفرمایند:
((امشب از فکر جبهه ها خوابم نبرد، چرا که مى دیدم چه بر سر رزمندگان مى آید.)) و چندى بعد در اثر آن اندوه به بیمارى سختى مبتلا شدند.
آن بصیرت و این علاقه وافر موجب شد که با کهولت و ضعف مزاج در برخى جبهه ها و حمله ها از جمله عملیات والفجر مقدماتى حضور پیدا کنند و خاطره اى جاودان در دفتر وجود رزمندگان به یادگار بگذارند.

اندیشه هاى آسمانى


اینک نگاهى درس آموز به قریب یک قرن عشق و اندیشه و تجربه و تلاش ‍ مى کنیم . حرفهایى گوارا از اندیشه هاى ناب و نورانى او بهره مى بریم .
((باید از سرعت بى مورد و تند خواندن مضر پرهیز کرد. توجه به کمیت و مقدار نداشت ، به کیفیت و چگونگى تحصیل اندیشید. خوب خواندن و دقت لازم موجب تشویق در ادامه تحصیل شده ، توفیق انسان را زیاد مى کند، عمق بیشترى براى دانش ایجاد مى شود و تحصیل و تدریس موفق پیدا مى کند و سرانجام در جامعه مفید مى گردد.
بنده در نوجوانى ، با نشاط فراوان ، حدود شانزده ساعت کار علمى و فکرى داشتم و مجهولات و نقاط ابهام درسهایم را به این طریق حل مى کردم . نشاط درس براى تحصیل انسان بسیار مفید و ضرورى است . انسانى که با نشاط است ، خوابش کم اتلاف وقتش کم و صحبتهاى غیر ضرورى اش کمتر است و تمام همتش درس است و تحصیل .))
((بنده قبل از سال 42، درس خارج فقه داشتم یک سال هنگام شروع ، احساس کردم ساعت درس بنده با درس آقا روح الله (خمینى ) همزمان است ، به خاطر تقویت درس ایشان و احترام به آن بزرگوار، درس خود را تعطیل کردم .
پس از پیروزى انقلاب - چون دادگاههاى کشور به نظر روح الله عمل مى شد - بنده درس خاج قضا را تعطیل کردم ، مبادا نتیجه بحث ما مخالفت با نظرهاى ایشان تلقى شود و موجب اختلاف و یا تضعیف نظام گردد.
... با اخلاص بسیار و سوز فراوانى که حاج آقا روح الله داشت ، براى بنده روشن بود که ائمه ، همیشه پشتیبان او خواهند افراد و قائم مقامى آنها، کارى پوچى و بى حاصل مى دانستم . مى دیدم که خدا در این کار نظر ندارد و موفق نمى شوند. از همان زمان رهبرى را در آقاى خامنه اى مى دیدم . چرا که ایشان ذخیره الهى براى بعد از امام بوده است . باید او را در اهدافش ‍ یارى کنیم .
باید توجه داشت که مخالفت با ولایت فقیه کار ساده اى نیست . هنگامى که میرزاى شیرازى بزرگ مبارزه با دولت انگلیستان را از طریق تحریم تنباکو آغاز کرد، یک روحانى با او مخالفت نمود. و میرزا با شنیدن مخالفت او وى را نفرین کرد. همان نفرین باعث شد که نسل او از سلک روحانیت محروم شوند. پسر جوانش جوانمرگ شد و حسرت داشتن فرزند عالم به دل او ماند)).
((آن موقعى که دست چپ و راستم را نمى شناختم ، خداوند متعال مکرر مرا یارى کرده ، اکنون اگر بخواهم سراغ وسیله بروم و از او کمک بگیرم ، شقاوت است . او از وضع من آگاه است و قادر به بر طرف کردن مشکل زندگى من است .
چسبیدن به این و آن - در جایى که باور قلبى دارم که حاکمیت مطلق از اوست - خطاست ...
ما در مساءله مالى - به خاطر تجربیات گذشته - خاطر جمع بودیم که خداى تعالى ما را رها نمى کند...، وظیفه اى را که از طرف خدا بر دوشمان گذاشته شده است ، باید بخوبى انجام دهیم تا ببینیم چگونه از ما پذیرایى مى شود. آیا کسى که از طرف خداوند ماءمور تبلیغ و ارشاد مردم مى شود و از دین و عقاید مردم دفاع خالصانه مى کند، ذات اقدس الهى وى را رها کرده و از او غافل مى شود؟!))
((هیچ چیز به اندازه عمل انسان در ساختن دیگران مؤ ثر نیست . رفتار و حرکات یک انسان وارسته تبلیغ وارستگى است : کونوا دعاة الناس ‍ بغیر السنتکم )) این که تمام روحانیت به حضرت امام - قدس سره - توجه دارند و ایشان را به عنوان الگو پذیرفتند و به خاطر ادعاهاى امام نیست به خاطر عمل ایشان است . آنچه به ایشان این جنبه را داده است - اعمال و رفتار ایشان است . ما بیش از شصت سال امام را مى شناختیم . ایشان از ابتداى امر متعبد بودند. همه مى گفتند ما چنین مرد حکیمى که تا این اندازه به مسائل ائمه و اوضاع امور وارد باشد سراغ نداریم از نظر اخلاق هم ایشان بى نظیر بودند در جلسات نشست امام هم با شاگردانش ، مساءله استاد و شاگرد اصلا براى امام موضوع نداشت گاهى ریاست جلسه به دست شاگردان مى افتاد.
از ابتداى تاءسیس حوزه علمیه قم تا کنون ما براى امام نظیر نیافتیم و همه به خاطر خودسازى و تهذیب ایشان بوده است )).
((... بعد از امام اگر بشود به کسى اعتماد کرد به این سید (آیت الله خامنه اى ) است ... ایشان از همه افراد به امام نزدیکتر است ... کسى که ما به او امید داریم آقاى خامنه اى است ... باید به او کمک کرد که تنها نباشد... شما از ما قبول نمى کنید و تعجب مى کنیم ولى این دید ماست .
نزد ما محرز است سید على خامنه اى )).

طوباى برکت


اکنون که ضعف جسمى بر پیکر نحیف این آیت بصیرت سایه افکنده است ، آفتاب معنویت افق شخصیت ایشان ، بسیارى از شیفتگان تهذیب و تکامل را به سوى خود مى کشاند تا در محضرش زانوى ادب بر زمین گذارند و از طوباى برکاتش ، توشه اى جاودان برگیرند. در حالى که بیش از نود سال از عمر شریف حضرتش مى گذرد، بارویى گشاده و چهره اى بشاش و دلپذیر، فوج فوج مردم را پذیرا مى شوند و با سعه صدرى ستودنى در اعیاد گوناگون همچون عید غدیر، میلاد زهرا علیه السلام ، 13 رجب ، عید مبعث و نیمه شعبان از نگاه صمیمیت و مهربانى خود دیگران را بهره مند مى سازند.
رهبر عزیز انقلاب حضرت آیت الله خامنه اى حفظه الله چون به شهر قم تشریف فرما مى شوند، خود به دیدار حضرت آیت الله بهاءالدینى مى روند و با شور شوقى بسیار در محضر ایشان ، سخن از رؤ یاى بسیار دور حوزه علمیه قم و امام را حل رحمت الله علیه مى گویند.
امید آن که دستهاى لرزان این فرزند زهرا و دعاهاى لبریز از عشق و معرفت الهى ایشان هماره پشتیبان این نظام مقدس و رهبر فرهیخته آن باشد و مردم ایران از نعمت قدسى و ملکوتى وجود حضرتش سالیان سال ، بهره مند شوند.
خداوند این فرزانه فروتن را که در بین ما نورافشانى مى کند و عطر ((روح الله )) را در مشام جان زنده مى سازد، با سلامت و سربلندى حفظ فرماید.
منبع: گلشن ابرار، جمعى از پژوهشگران حوزه علمیه قم
اهل بیت(ع) از منظر آیت‌الله بهاءالدینی(ره)

 

 

 


اشاره:


گفت‌وگو دربارة ولایت اهل بیت(علیهم السّلام)، با عنایت به جایگاه رفیع آن در میان عقاید امامیه، از دیرباز مورد توجه ویژة عالمان این مکتب بوده است. در این میان، برخی از ایشان به سبب پرداختن تمام‌تر به این گنجینة بزرگ معارف، ممتاز شده‌اند. مجتهد گران‌مایه و عارف والامقام مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در این زمره‌اند.
به رغم آشنایی معظم‌له با علوم و معارف مختلف اسلامی، ایشان مرتبطان با خود و جویندگان راه را جز به خوشه‌چینی از خرمن فیض آل محمد(صلی الله علیه وآله) رهنمون نمی‌شدند. به مناسبت ایام غدیرخم، قسمتی از بیانات آن اسوة تقوا و معرفت را به حضور خوانندگان گرامی تقدیم می‌کنیم.

جایگاه ولایت


آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در بیانی روایت ذیل را از اصول کافی1 خاطرنشان کرده راجع به شأن ولایت می‌فرماید:
در روایات ما آمده است:
«اگر مردی همه شب عبادت و هر روز روزه دارد و همـه مالش را صدقه دهد و همـه عمرش حج کند ولی ولایت ولیّ خدا را نداند تا پیرو او باشد و همه کارش به راهنمایی او باشد، او را بر خداوند عزوجل حقّ ثوابی نیست و از اهل ایمان نباشد». گمان نکنید که اینها در حقّ ائمه(علیه السلام) گزافه‌گویی است. انسان تا ولی را نشناسد، انسان موحّد نمی‌شود. توحید را باید از امام حسین(علیه السلام) فرا گرفت، بذل همة هستی در راه حق و آن نماز معراجی که اهل بیت اقامه می‌کردند. مخالفین گفتند: «حسبنا کتاب الله2؛ کتاب خدا ما را کافی است». گمان می‌کنند خلیفة خدا بودن این است که مملکت‌گیری کنند. آیا خلفا می‌توانستند عبادات پیامبر اسلام، نماز و روزه و جهاد پیامبر اسلام را به جا بیاورند؟ آیا توانستند یک وقت موحد خالص شوند؟ یک وقت یک عبودیت خالصانه پیدا کنند؟3

عترت پیامبر، متولّی قرآن


کتاب خدا به تنهایی ضامن جلوگیری از حوادث ناگوار در جامعة مسلمین نیست. بعد از رحلت پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) با وجود کتاب، آن حوادث رخ داد. کتاب احتیاج به صاحب، مفسر و متولی دارد و این عترت پیامبر بودند که صاحبان و مفسران کتاب خدا محسوب می‌شدند. فهم کتاب از خصایص عترت و مقام ولایت است. فهم کتاب خدا، فهم لغات و عبارات نیست، فهم جنبة ادبی جملات نیست. درک حقیقت کتاب،‌ مخصوص صاحبان کتاب؛ یعنی وُلات (رهبران) معصوم است؛ نه کسانی که صرفاً جنبه ادبی می‌دانند، یا آشنا به اصطلاحات علمی هستند. فهم کتاب نزد مقام ولایت با قدرت تفکر نیست؛ بلکه به نورانیت است. استدلال‌ها و سخنان ائمه(علیه السلام) از سنخ استدلال‌ها و حرف‌های متفکران و اندیشمندان نیست؛ نور، رشد و کمال محض است.

ولایت، منصب الهی


ولایت امری است که به جعل الهی تحقق پیدا می‌کند، نه به انتخاب مردم. بیان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در معرفی و نصب امیرالمؤمنین(علیه السلام) کشف واقع است. لذا نصب حضرت امیر از طرف پیامبر جعل الهی است. شخصیت حضرت امیر(علیه السلام) شخصیت حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) است. هر دو رجل الهی بودند».4 اگر این معنی را آدمی درک کند همه چیز را به پای آنان می‌ریزد و فانی در آن بزرگواران می‌شود و هر کجا انتساب به آنها بیشتر ببیند سرمایه‌گذاری افزون‌تر خواهد شد. متصدی روضه‌خوانی حسینة آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) می‌گفت: روزی آقا از من پرسید در منبری‌ها سادات هم هستند؟ گفتم: بله. فرمود: «به سادات از منبری‌ها مبلغ پانصد تومان اضافه بدهید. آنها انتساب ولادتی به پیامبر(صلی الله علیه وآله) دارند و حضرت دوست دارد در امر دنیا هم فرزندانش شاخص باشند».
روزی در خدمت ایشان، فردی از یکی از منبری‌ها گله‌ای داشت و حق هم با او بود، آقا فرمود: «متعرض افرادی که وابسته به امام حسین(علیه السلام) هستند نشوید».

علی(علیه السلام) نقطة بای بسم الله


روزی در مجلسی در حضور آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) بودیم، ایشان می‌گفت: از ما پرسیدند اینکه علی(علیه السلام) می‌فرماید: من نقطه تحت (زیر) بای بسم الله هستم یعنی چه؟
ما گفتیم: با نقطة بای بسم الله ارتباط لفظی برقرار می‌شود، و با حضرت ارتباط تکوینی؛ و مجردِ الصاق منشأ اثر است و مفید برای افراد.
این مطلب را «ینابیع المودة» نقل می‌کند که صاحب درالمنظوم، ابن طلحه گوید:
«بدان که تمام اسرار کتاب‌های آسمانی در قرآن است و تمام آنچه در قرآن است، در سوره حمد است، و تمام آنچه در سوره حمد است در بسم الله است، و همه آنچه در بسم الله است در بای بسم الله می‌باشد، و آنچه از اسرار و رموز دربارة بسم الله هست در نقطه زیر بای بسم الله است».
سلیمان بلخی در «ینابیع المودة» از ابن عباس نقل می‌کند که گفت:
«ابن عباس گوید علی(علیه السلام) دستم را گرفت در شبی روشن و مرا با خود به بقیع برد و فرمود: بخوان، من گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. حضرت دربارة اسرار و رموز بای بسم الله تا صبح برای من سخن گفت».

تولّی و تبرّی شرط عرفان


مرحوم آیت‌الله بهاءالدّینی(رحمت الله علیه) داشتن دید عرفانی را بدون تولّی و تبرّی غیرممکن می‌دانست و می‌فرمود: «هر کجا جای پای عرفان و شناخت می‌بینید، بدانید ارتباط با اهل‌بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بوده است چون بدون ارتباط با آنها عرفان دروغ است؛ هرچه هست از ناحیه آنها است. جای دیگر خبری نیست. و اگر افرادی هم معروف‌اند که شیعه نیستند ولی می‌بینیم که با اوضاع آشنا هستند، بدانید آنها شیعه بودند، تقیه می‌کردند و ابراز تشیع نمی‌کردند، یا جهات دیگری در کار بوده که ما نمی‌دانیم».
ایشان اوج عرفان را در اوج ارتباط با ائمه می‌دانست و در انتساب‌های ولادتی افراد، به قدر انتساب ولایتی آنها ارج و قیمت قائل بود و گاهی که سادات برای مشکلی مراجعه می‌کردند می‌فرمود: «متوسل به اجدادت بشو! همه کارها دست اونها است. هر کاری بخوان بکنن می‌تونن». و بعد می‌فرمود: «شما دیگه چرا، همه عالم محتاج اجدادتان هستند». و با این جمله ناراحتی خود را ابراز می‌داشت که سادات باید در انتساب ولایتی هم قوی‌تر از دیگران باشند. ایشان هر مکانی را که منسوب به اهل بیت(علیه السلام) بود دارای اثر می‌دانست. روزی در محضرش از مسجد جمکران و اعتبار آن سؤال شد، پاسخ گفت: «نمی‌دانم. امّا ما سال‌ها است تجربه کرده‌ایم. محاذی مسجد که می‌رسیم حال ما عوض می‌شود، یعنی حال خوب و خوشی به ما دست می‌دهد». از ایشان نقل شده که ایشان گفتند: «بعد از حرم امام رضا(علیه السلام)، در ایران ما جایی را به معنویت مسجد جمکران سراغ نداریم».
مسجد جمکران از زمان‌های دور مورد توجه مراجع عظام و علمای اعلام و اهل رمز و راز بوده و همه با دید احترام به آن می‌نگریسته و بنابر نقل‌ها افرادی در این مکان مقدس خدمت امام زمان(علیه السلام) رسیده‌اند.

مقام حضرت فاطمه(سلام الله علیها)


آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در عشق و ارادت به مادرش ـ حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ـ می‌فرمود: «مادر ما فوق‌العادگی دارد» و دربارة مقام آن حضرت نزد خدا و پیامبر و ائمه می‌فرمود: «ما می‌دانیم هرچه را حضرت فاطمه(سلام الله علیها) امضا کند از نظر پیامبر و ائمه(علیه السلام)، امضا شده است که هیچ حرفی روی آن نیست». او طعم توسل به حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مادرش را چشیده بود که چنین می‌فرمود.
ایشان می‌فرمود: «ما خیلی جوان بودیم شانزده ـ هفده ساله بودیم. یک کسالت بدی پیدا کردیم. نمی‌توانستیم به کسی هم بگوییم. فقط می‌بایست عمل می‌شد. خجالت می‌کشیدیم. شاید مراجعه به دکتر هم نکردیم. و خیلی آن کسالت ما را اذیت می‌کرد. توسل به حضرت فاطمه(علیه السلام) پیدا کردیم و گفتیم خلاصه شما باید ما را مداوا کنید و خوب شد و به کلی آن ناراحتی رفع شد».
و در بیانی دیگر گفتند: « [حضرت فاطمه(سلام الله علیها)] همان عملی را که با اعراب بدوی (بیابانی) می‌کردند، با ما کردند، آخر اعراب بدوی را خیلی معطل نمی‌کنند و زود جواب آنها را می‌دهند».

زائر قبر حسین (علیه السّلام)


شناخت ولیّ، شناخت خداست. بی‌شناخت ولیّ، نمی‌توان به خدا رسید. اگر او را شناختی و به زیارت او شتافتی، مقام و مرتبة تو از زائر خانة خدا بالاتر است. به بیان آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در این باره توجه کنید: «مقام زائر قبر حسین(علیه السلام) از مقام زائر خانة خدا بالاتر است. شاید میلیاردها نفر برای زیارت خانة خدا بروند و در آنها یک حسین بن علی نباشد. زائر حسین(علیه السلام) باید چنین مقامی داشته باشد که مقامش حتی از زائر حج بیشتر است. این گزافه نیست، روی حساب‌های دقیق است، باید اجابت دعا زیر قبة او و امامت در ذریه‌اش باشد. اینها تبلیغات نیست. بروید ببینید کسانی را که از تربت حسین(علیه السلام) شفا دیده‌اند. گرچه اطبا می‌گویند: خاک برای انسان مضر است، ولی خاک قبر حضرت اباعبدالله(علیه السلام) که مجاور مدفن حضرت است روی هر جراحتی که ریخته‌اند، التیام پیدا کرده است. شاید این خصوصیت مربوط به حضرت اباعبدالله(علیه السلام) است. مال پیامبر خدا هم نیست، وصفی که حضرت داشته است مختص خود او بوده است. و این در عوض قتلی است که خدا برای او قرار داد. ائمه مبیّن کتاب خدا و مجری آنند و کتاب به تنهایی ضامن جلوگیری از حوادث نیست. و امام حسین(علیه السلام) برای اجرای قوانین اسلام سرمایه‌گذاری کرد. لذا به خصایصی نائل آمد».5

زیارت امامان و امام‌زادگان


آیت‌الله بهاءالدینی در زیارت امام‌زادگان از اصل و نسب سؤال نمی‌کرد و می‌فرمود: «چون این مکان را به رسول‌الله و ذریة او نسبت می‌دهند، برای ما محترم است». لذا بارها در خدمت آقا برای زیارت امام‌زادگان، طیب و طاهر، شاه جمال، بی‌بی معصومه کهک، مشهد اردهال (علی بن محمدباقر) و دیگر امام‌زادگان می‌رفتند و در تمام این زیارت‌ها خیلی خودمانی رفتار می‌کرد؛ نه مثل اینکه اهل این خانه است. نه کسی که غریبه است و وارد به این خانه شده باشد. گاهی لب ایوان صحن امام‌زاده می‌نشست و نگاه‌های معناداری می‌کرد. ذکر کوتاهی هم داشت و برمی‌خاست. خودی بودن
و اهل این خاندان و آشنایی با اوضاع خانه از حرکات او نمایان بود. هیچ‌گاه خود و دیگران را به تکلف و زحمت نمی‌انداخت.
تشرف ایشان به حرم حضرت امام رضا(علیه السلام) خیلی ساده و بی‌تکلف بود. گاهی وارد مسجد گوهرشاد می‌شدند و روی زمین می‌نشستند و می‌فرمودند: «یک زیارت امین‌الله بخوانید!» زیارت که خوانده می‌شد، بلند می‌شدند. دوستان خدمتشان می‌گفتند: ما تا نرویم نزدیک ضریح مثل اینکه زیارت به دلمان نمی‌چسبد، می‌فرمود: «زیارت، حضورالزائر عندالمزور است». گاهی پس از این سؤال و جواب‌ها، تبسمی می‌فرمود و می‌گفت: «به ما ایراد می‌گرفتند در دوران طلبگی که چرا تو زیاد زیارت نمی‌روی؟! ما به آنها چیزی نمی‌گفتیم امّا در دل می‌گفتیم: شما چه اندازه جاهلید که می‌خواهید خود را به قبر و ضریح نزدیک کنید. چرا با افکار آنها آشنا نباشیم؟ اگر با فکر آشنا شدیم با آنهاییم گرچه نزدیک قبر و حرم‌شان نباشیم».
یکی از نزدیکان ایشان می‌گفت: در خدمتش مشهد مشرف شدم، برنامة زیارت آقا به همین نحو بود و گاهی بعد از زیارت در فکر فرو می‌رفتند و گاهی از زیر عینک نگاهی به طرف ضریح می‌انداختند. من با این زیارت اشباع نمی‌شدم، می‌رفتم بالاسر و نزدیک ضریح و نماز و دعا می‌خواندم و در دل هم شاید ایراد به آقا داشتم که چرا مثل ما عمل نمی‌کند. شبی در خواب دیدم که به من گفتند: «مثل ایشان زیارت بیایید؛ یعنی مثل آقای بهاءالدینی». از خواب بیدار شدم، دانستم همان‌طور که آقا فرمودند از ما شناخت و عرفان و نزدیک بودن فکری و عملی را خواهانند، نه داشتن قشر و پوست، بدون لب و مغز. باید با عرفان و شناخت نسبت به آنها، زیارت کرد تا آنجا که ائمه را مَظهر و مُظهر همه صفات حق دانست.

پی نوشت ها:


? با استفاده از: «سیری در آفاق»، نوشتة موسوی کاشانی.
1. اصول کافی 2 جلدی،‌ ج2، باب دعائم الاسلام، ذیل ح5، ص18 و 19؛ اصول کافی چهار جلدی، مترجم، ج3، ص36. ح5.
2. این گفته دومی بود بنابر نقل بحارالانوار، ج22،‌ص473 از بخاری و مسلم، که دومی مانع از کتابت شد. ابن عباس گریه می‌کرد و می‌گفت: مصیبت این بود که مانع شدند از این که پیامبر بنویسد چیزی را که به فرمودة خودش هیچ‌گاه امت گمراه نشود.
3. پیاده شده از نوار.
4. همان، ص251.
5. پیاده شده از نوار.
منبع: ماهنامه موعود شماره 94

پایداری و استقامت در تحصیل و تدریس


آنچه در شرح احوال عالمان راستین و اندیشمندان فرزانه گفتنی است، کوشایی و جدید فوق العاده در راه تحصیل علم و فضیلت است.
این شور و شوق و جدیت در تحصیل علم و تحقیق و تدریس، در زندگی حضرت آیت الله بهاءالدینی به خوبی مشهود است. یکی از شاگردان می گوید:
آقا می فرمود: «یک سال تمام از مدرسه فیضیه بیرون نیامدم. مادرم می آمد در مدرسه و از دور مرا نگاه می کرد و باز می گشت. اشتغالات ما به حدی بود که فرصت نمی کردیم به منزل سری بزنیم».
یکی از شاگردان استاد چنین می گوید:
ما حدود چندین سال، درس هایی پیش از اذان صبح و حوالی وقت اذان از او فرا گرفتیم . هنگامی که به محضرش می رفتیم سماور زغالی و چای نیز آماده بود. حدود اذان، چای می خورد و اول اذان صبح نماز می خواند. گاه یکی دوتا از درس هایش که قبل از اذان تمام می شد، منتظر می ماند تا وقت اذان صبح بشود و نماز بخواند.
در این زمینه خود حضرت آیت الله بهاءالدینی، چنین می فرماید:
برای آمدن به مدرسه فیضیه، من همیشه از حدود منزل امام می گذشتم، چون در راه مشغول مطالعه بودم و اگر از طریق کوچه ها می رفتم، بااشخاصی برخورد می کردم و ناچار به سلام علیک می شدم، لذا مطالعاتم مخدوش می شد. معمولاً از پشت باغات اطراف شهر عبور می کردم، تا کسی به من برنخورد و بتوانم به مطالعه ی خود بپردازم. در آن زمان، دروس سطح ، مانند رسائل را تدریس می کردم. برای تدریس هم همیشه دو سه تا مطالعه جلو بودم، تا اگر یک شب مثلاً مانعی پیش آمد و نتوانستم مطالعه کنم، درس صبح ما تعطیل نشود و بتوانم از مطالعه ذخیره استفاده و تدریس بکنم. (6)
فرزند آن بزرگوار می گوید:
آیت الله بهاءالدینی می فرمود: «من طوری از منزل حرکت می کردم که اول اذان در فیضیه بودم (آن هم در تمام سال، در برف و باران، با نبود چراغ و با وجود کوچه های گلی) و تا اول آفتاب دو جلسه تدریس داشتم. روزهایی بود که ما چهارده درس و تدریس و مباحثه داشتیم».

روش تدریس و شاگرد پروری


عالم جلیل القدر، حضرت آیت الله بهاءالدینی با تدریس مستمر و مداوم و با به کارگیری روشی خاص، شاگردان مبارز و اندیشور را تربیت کرده است که بسیاری از آنان امروز، مایه مباهات حوزه های علمیه و از خدمتگزاران صدیق نظام مقدس جمهوری اسلامی هستند. در خصوص شیوه تدریس او، به بیانات دو تن از شاگردانش اشاره می کنیم: آیت الله بهاءالدینی در جاهای مختلف تدریس داشت و از یک ساعت قبل از اذان صبح مشغول بود، سپس نماز صبح را می خواند و تا شب، مشغول درس و بحث می شد. بسیاری از بزرگان امروز از شاگردان او هستند. وی به تفکر زیاد، بیشتر از نقل اقوال بحث در اقوال اهمیت می داد. باید گفت اهل تتبع نبود، بلکه اهل تفکر بود. بیان روشنی داشت و به شاگردان خود بینش می داد.
آیت الله بهاءالدینی در پرورش اشخاص علمی و شاگردان خود به گونه ای تدریس می کرد و آنان را پرورش می داد که طی یک تا دو سال، اگر نزد او تحصیل می کرد، رشته اصلی فقه، دستگیرش می شد و همین امر، سبب می شد به مرحله اجتهاد برسد؛ نه این که تنها به فروعات بپردازد و وقت خود را به هدر بدهد.
نکته دقیق و شایان اهمیت این که آیت الله بهاءالدینی علاوه بر تدریس عمومی، یک تقریر دومی خصوصی برای شاگردان ویژه خود، نظیر شهید مطهری (ره) داشت.

جامعیت معظم له


تا به حال، سخن از اشتغالات پر دامنه علمی این فقیه فرزانه وسعی و تلاش فراوان او در تعلیم و تعلم بود. حال سخن بر سر این است که اشتغالات علمی، نه تنها او را از معنویت دور نکرده، بلکه او را آماده ساخت تا از همان آغاز دوره کودکی و نوجوانی در امر خودسازی سعی و تلاش فراوان کند و با الگو گیری از زندگی امامان - علیهم السلام - به مرحله ای از سلوک برسد که خود، الگویی برای سالکان طریق الی الله و شیفتگان سیر و سلوک به شمار آید.
کوتاه سخن اینکه آیت الله بهاءالدینی فقیهی موحد و مخلص، بزرگ مردی مسلط بر هوی و هوس، عارفی متمسک به اهل بیت، - علیهم السلام - تقوا پیشه ای شب زنده دار و متهجد و مردی الهی، صاحب کرامات و مکاشفات و مهم تر و ارزشمندتر از همه این که، مستجمع بسیاری از کمالات بود؛ یعنی کمالاتی که دیگران را به آن سفارش می کرد، خود به آن مرحله و درجه رسیده و نمونه عینی و عملی آن شده بود؛ لذا وقتی فردی، چند لحظه در محضر او می نشست، حس می کرد سبک شده و علاقه ی او به آخرت افزون گشته و از عشق و علاقه اش به دنیا کاسته شده است.
یکی از فضلای حوزه درباره ی معظم له عباراتی را به رشته تحریر در آورده است که به قسمتی از آن اشاره می کنیم:
حقیر، بزرگترین دستاورد این شخصیت جلیل القدر را رهیدن او از خلائق و انقطاعش به خالق یکتا می دانم. این خصلت، آنچنان در وی متجلی و بارز بود که افراد کم توشه از معرفت نیز، در یک جلسه مصاحبت و مجالست کوتاه، به گوشه ای از آن پی می برند. وی «لا موثر فی الوجود الا الله» را عمیقاً باور داشت و در تمام حالات و آنات زندگی خود نظر داشت. برای ما سوی الله از جماد و نبات و حیوان و انسان و حوادث و مخاطرات و نعمات و بلیات، اثری استقلالی قائل نبود. این پندار و باور، نه تنها در گفتار که در کردار او نیز ظهوری محسوس و ملموس داشت و همین خصوصیت او و امثال او را از صف محققان و مؤلفان و سخنوران عرفان و اخلاق و توحید متمایز می ساخت و بر جایگاهی بلند و قله ای رفیع می نشاند.
گفتن و نوشتن درباره معارف و اصول و ارزش ها چندان دشوار نیست؛ آن ها را در خود پیاده کردن و خود را تمثل عینی آن ها قرار دادن، مردافکن و دشوار است که شخصیت مورد بحث ما، به حق از قهرمانان پیروز این میدان است.
اما در فراسوی همه این ها، او شخصی بود اجتماعی، آگاه به زمان، دارای دیدی وسیع و ژرف و فکری صائب و برخوردار از دوراندیشی، به ویژه در حوادث و وقایع و شرایط خاص اجتماعی؛ لذا می بینیم که قبل از انقلاب، شیفته و ارادتمند امام خمینی - قدس سره - و همواره حامی و پشتیبان انقلاب و در خدمت مردم بودند و در سال های پر التهاب جنگ، یار و همراه رزمندگان در جبهه های نبرد بود و چه صادقانه با آغوشی باز این مردان حماسه و خون را به خدمت می پذیرفت و همچون پدری مهربان به گفت و گو با آنان می نشست ! او همچنین انس و ارتباطی صمیمی با رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای - دام ظله العالی- داشت و معظم له نیز ارادی خاص به او می ورزید. یکی از شاگردان ایشان در این زمینه می گوید: آیت الله العظمی بهاءالدینی - قدس سره - به امام خمینی - قدس سره - به عنوان فردی بی نظیر و بلند مرتبه و در حد یک استثنا می نگریست.

برخی از ویژگی های مهم اخلاق و تربیتی


الف. تفکر


اکثر اوقات شب و روز ایشان به تفکر می گذشت. حتی سحرها - بعد از این که نماز شب می خواند - به تفکر می پرداخت. می فرمود: «من روی یک جمله صحیفه سجادیه چندین سال فکر کردم» و کرارا می فرمود: «همین فکر کردن، دریچه هایی را روی انسان باز می کند؛ ولی طول می کشد».

ب . بی تکلفی


یکی از شاگردان نقل می کند:
گاهی که با او از محلی عبور می کردیم، اگر مکانی مناسبی همچون سایه یک دیوار یافت می شد، آقا می فرمود: «همین جا قدری بنشینیم و استراحت کنیم» عرض می کردم: «آقا اینجا مناسب شأن شما نیست، مردم در رفت و آمدند». آقا می فرمود: «این حرف ها چیست؟! همین جا خوب است. اگر ما بخواهیم این مسائل را مراعات کنیم و این گونه ملاحظات داشته باشیم، اگر چیزی هم داشته باشیم، از ما می گیرند».

ج . بندگی خدا


مرحوم آیت الله بهاءالدینی می فرمود:
درس رسائل می گفتم و شاگردان زیادی داشتم یک روز که آمدم پشت در، نگاه کردم دیدم جمعیت شاگردان زیاد است؛ خیلی خوشم آمد. همان جا تصمیم گرفتم درسی را که هوای نفس در آن است، تعطیل کنم؛ لذا درس را به خانه منتقل کردم و عده ای از شاگردان می آمدند خانه.
وی در جواب این سؤال که: چه کنیم تا بتوانیم از معارف الهی بهره برداری کنیم، می فرمود: «باید بنده خدا باشی، بنده هوا و هوس نباشی. حضرت به مالک می فرماید فاملک هواک تو مالک هوا باش، نه هوا مالک تو. ما هوا مالکمان هست؛ غیر کجا که هوا باشد، ما را می کشاند؛ در حالی که باید هوا در اختیار شما باشد...» (7)
سرانجام، این خورشید فروزان علم و عمل، پس از طی دوران نقاهت نسبتاً طولانی در سرزمین مقدس قم غروب کرد و دل های شیفتگان معرفت را داغدار نمود. رحلت آن بزرگوار ، شام جمعه 1376/4/24 رخ داد. روز شنبه پیامی از سوی مقام مطابق با ربیع الاول 1418 پیکر مبارکش را از منزل و حسینیه معظم له تشییع کردنند.
معمول این است که علما و بزرگان را در قم، از مسجد امام حسن عسکری علیه السلام تشییع می کنند؛ اما درباره آیت الله بهاءالدینی، برخی آقایان اصرار داشتند آقا را از منزل و حسینیه معظم له تشییع کنند تا مردم بیایند و خانه محقر و زندگی ساده او را ببینند و بدانند می شود نزدیک به یک قرن بی اعتنا به زخارف دنیا در کمال غنا و بی نیازی روحی زیست.
انبوه جمعیت تا حرم مطهر حضرت معصومه، تابوت مطهر را همراه اشک و ناله حمل می کنند و پس از اقامه نماز بر آن بدن شریف، آن بزرگوار در حرم مطهر و در قبری دفن شد که کاملا غیر مادی و برخلاف پیش بینی معمار حرم، آماده و مهیا بود.
خداوند، روح پاکش را با اجداد طاهرینش محشور فرماید و ما را رهرو راهش قرار دهد.
1. مرحوم آیت الله بهاءالدینی در گذشته به حاج آقا سید صفی مشهور بود.
2.مصاحبه تلویزیونی، اردیبهشت 74.
3. مصاحبه با حجه الاسلام و المسلمین فرحزاد؛ اردیبهشت 74.
4. همان.
5. مجله حوزه، ش 32، ص 67.
6. مصاحبه تلویزیونی، اردیبهشت 74.
منبع: ماهنامه ی خلق شماره ی دوم  نویسنده: سید محمد باقر مهاجر


 
 
آیت الله کشمیری (رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگیهای آیت الله سید عبدالکریم کشمیری(ره)
اشتیاق به نجف اشرف
علاقه استاد به نجف اشرف آنقدر زیاد بود که توصیف آن مشکل است . جائی که شاه ولایت در آنجا مدفون باشد بمنزله صد است ، ( چونکه صد آمد نود هم پیش ماست) یعنی همه چیز در آنجا برای اهلش جمع است.
بارها می فرمود:
من اگر نجف بروم حالم خوب می شود، آنقدر نجف هیبت از صاحب هیبت ،امیرالمؤمنین علیه السلام دارد که اگر اعلم علماء به آنجا بیایند همانند یک طلبه معمولی می مانند .
علاقه بسیار ایشان به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام و دریافت کثرت برکات وافرمادی و معنوی سبب شد که در هجران دیار موحدان دائما" بسوزد!
می فرمودند:
سرزمین نجف منور است، وقتی توی ماشین از کربلا به نجف می آمدیم دخترکی قبل از یک فرسخ به نجف می گفت:
مادر ببین چقدر این سرزمین نورانی است!!
گاهی آنقدر توصیف نجف می کردند که انگار شهر دیگری در دنیا وجود ندارد و می فرمود:
همه ایران یک نجف نخواهد شد. نجف چیز دیگری است، حتی مساجد کوچک آنجا دارای یک معنویتی است که مساجد بزرگ ایران مثل مسجد گوهرشاد خراسان آن معنویت را ندارد.
فرمود:
آنقدر نجف مهم است که مانند مرحوم شیخ زین العابدین مرندی که مجتهدی مسلم و باتقوا بود، می آمد جلو درب صحن امیرالمؤمنین علیه السلام آنجا که گداها می نشستند، می نشست. وقتی می گفتند آقا اینجا خوب نیست؟
می فرمود:
اینجا جائی است که امام زمان و حضرت خضر به طرف حرم می روند، من هم نشسته ام تا شاید توجهی به من کنند.
می فرمودند:
در نجف 360 پیامبر دفن هستند ولی در کربلا 260 پیامبر مدفونند، عظام حضرت آدم و جسد نوح کنار امیرالمؤمنین علیه السلام هستند .
در زیارت حضرت آمده:
السلام علیک یا مولای و علی ضجیعتک آدم و نوح
سلام بر تو ای مولای من و بر دو هم قبرت آدم و نوح علیهما السلام.
آری نجف جائی است که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام را نوح پیامبر 700 سال قبل از طوفان ، برای وصی پیامبر ساخته بود.
یازده امام آنرا زیارت کردند و امروز حضرت بقیه الله علیهما السلام به زیارت جدش می رود، و از روایات ظاهر می شود که از نظر ثواب و اجر زیارت قبر امیرالمؤمنین علیه السلام از همه ائمه ( ع ) بالاتر و مهمتر است.
مرحوم سید هاشم رضوی شاگرد سید علی آقا قاضی می فرمود:
آقای کشمیری از معجزات نجف است، چون آن حوزه چنین افرادی را پرورش نمی دهد.
توسل به امیر المومنین ( ع )
درباره توسل به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
هر مشکل که برایم در نجف پیش می آمد، می رفتم صحن امیرالمؤمنین علیه السلام و هفت بار « نادعلی» می خواندم و مشکلم حل می شد.
محبت امیر المومنین ( ع )
مرحوم جعفر آقا مجتهدی « ره» مدفون در حرم امام رضا علیه السلام که با استاد سالها رابطه دوستی داشتند بارها گفته بود:
هر وقت آقای کشمیری را می بینم به یاد امیرالمؤمنین می افتم.
علاقه به وادی السلام نجف
استاد می فرموند :
اول کسی که مرا با وادی السلام آشنا کرد و فرمود؛ برای ارواح مؤمنین حمد و بعضی سوره ها را بخوان و به آنان هدیه کن، که آنها برایت دعا می کنند( و بارها غروبها با هم به وادی السلام رفتیم) مرحوم شیخ ذبیح الله قوچانی ( متوفی 1414 مدفون در سرداب صحن امام رضا )علیه السلام بود.
بعضی شبها به وادی می رفتیم، عمامه زیر سر و عبا به رو می انداختیم و می خوابیدیم.
با اینکه قبرستان مخوف بود و من هم شجاع نبودم اما میل شدید وادارم می کرد که شبها به قبرستان بروم و از هیچ چیز نترسم. گاهی هم در گرمای شدید نجف به وادی می رفتم، و بعضی درسها را در وادی برای طلاب تدریس می کردم.
در وادی دو مقام وجود دارد: یکی مقام امام صادق علیه السلام و دیگر مقام امام زمان ( عج)، که آنان آنجا نماز خواندند.
معیار درس خوب
درباره کسانی که خوب درس می دهند می فرمود: خوب درس دادن معیار نیست که به درد قبر و قیامت بخورد، معیار خوبی نزد حق تعالی، تدریس با تهذیب است.
نصیحت به طلاب
عده ای جهت عمامه گذاشتن خدمت ایشان آمده بودند و تقاضای نصیحت کردند، استاد فرمودند: عمامه گذاشتن شرط دارد، و آن اینکه دائم در حضور خدا باشید و غفلت نکنید!
زیبا فرمودند!
یک نفر از طلاب کویتی ( یا بحرینی) که جوان بود و گاه گاهی محضراستاد حضور پیدا می کرد؛ یک روز عرض کرد: خدمت آیت الله بهجت که رسیدم، از من پرسید:
درس چه می خوانی ؟
گفتم: مقدمات ( اولین کتابی است که طلاب می خوانند).
فرمود: بر شما باد بر مؤخرات ( یعنی توجه شما به مقصود و محبوب و ذی مقدمه باشد). استاد فرمود: ایشان زیبا فرمودند!!
امتحان است
یکی از افرادیکه با جنابش محشور و متصل بود و مشکل عیال داشت که به بعضی امراض مبتلا بود خدمت استاد عرض کرد:
پیش عده ای از اولیاء الهی رفتم و هر کدام دستوری دادند و انجام دادم اما نتیجه ای نگرفتم. آیا این مرتاض خانواده، اثر گناهانم هست که او خوب نمی شود؟
فرمودند:
این مسئله برای شما امتحان است، اگر صبر کنید خداوند در عوض عطای بزرگی به شما خواهد داد.
نفس زکیه و نماز مقبول
روزی از محضر آیت الله کشمیری سؤال شد : آقای کوهستانی را چگونه یافتید؟
فرمود: او صاحب نفس زکیه بود.
با ایشان ملاقات کردم و یک نماز نیز به ایشان اقتداء کردم، خیلی برای من جالب توجه بود و لذت بردم و از نمازهایی بود که مطمئن هستم مورد قبول واقع شده است.
عنایت سیدالشهدا(ع ) در وادی السلام
از استاد درباره مشاهداتش در وادی السلام سئوال شد ، فرمودند:
روزی به وادی رفتم، شخصی بود به نام شیخ مالک که اهل علم نبود، به من گفت: من از اینجا زیارت امام حسین علیه السلام را می خوانم شما هم همراهم بخوان!
او زیارت امام حسین علیه السلام را می خواند و من پشت سرش می خواندم.
با آنکه از آنجا تا کربلا خیلی مسافت بود، کربلا را مشاهده می کردم...
علم بدون تهذیب
نظر استاد این بود که علم بدون تهذیب فایده ای ندارد و اهل علم باید در حضور خدا باشند و می فرمودند:
« شرف اهل علم فقر است، چی شده بعضی ها هی خارج کشور می روند...».
وصیت خاص آیت الله سید علی قاضی – ره
از استاد سئوال شد وصیت خاص مرحوم آقای قاضی قدس سره به فرزندش مرحوم سید مهدی ( که با شما بسیار صمیمی بود) چه بود؟
استاد فرمود ، دو چیز بود:اول : اینکه هر روز خودت را بر امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه بدار
دوم : اینکه هیچگاه درب خانه اهل دانش که مردم مراجعه می کنند ( بقصد دنیا و پول) رفت و آمد مکن.
ریاست مانع اوست !
یکی از اهل دانش که دارای منصب بود مدتی به استاد عرض می کرد چیزی بفرمائید تا شهود حقایق و معانی برایم شود و استاد بخاطر آشنائی با ایشان، ملاحظه و مدارا می کرد.
روزی خدمت ایشان عرض شد :
آقا ایشان به شما علاقمند است چرا لطف به او نمی کنید، مانعش چیست؟فرمود: ریاست مانع اوست. ترک منصب و فتوحات !
یکی از شاگردان نقل می کند :یک نفر از اهل فضل، سمتی داشت، و بخاطر اینکه ترک منصب کند، نزد استاد برایش استخاره گرفتم.
بدون آنکه جنابش آن شخص را دیده باشد و یا موضوع گفته شود، جزئیاتی در ارتباط با آن شخص و اطرافیانش فرمود از جمله اینکه :
ترک منصب برایش فتوحاتی خواهد داشت.
آن اهل فضل، توفیق رفتن به مکه را پیدا کرد و بعد از آن ترک منصب کرد و به حقیر گفت: تازه جزئیات و خصوصیاتی را که آقای کشمیری در استخاره فرمودند دارم درک می کنم که چقدر دقیق بود.
استاد می فرمودند :مرحوم شیخ محمد تقی آملی وقتی از آقای قاضی سؤال کرد شما علم ضمیر را از کجا پیدا کردید ؟فرمود:
از بین الطلوعین در وادی السلام. منبع: کتابهای آفتاب خوبان ، روح و ریحان ، صحبت جانان
وقتی می فرمودند:تا کسی قوه اجتهاد پیدا نکند به او اجازه اجتهاد نمیدهند و در سلوک هم به کسانی اجازه می دهند که قابلیت سلوک را داشته باشند. سالک به همت و نفس مرد خدا راه می رود، تا به مقصد برسد.
موت اختیاری
از ایشان سؤال شد آیا شما موت اختیاری دارید؟
فرمود:الان ندارم، ولی دارنده آن دارای مقامی بس بلند است.
معیار علی علیه السلام است
عشق به امام علی علیه السلام و علاقه به ساحت ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام بقدری در قلب استاد زیاد بود که کسی نمی توانست آنرا توصیف نماید.
یکی از بزرگان در یکی از شهرهای ایران، گاهی خدمت استاد می رسید و محبت می ورزید، حتی خمس مالش را به ایشان می داد و ...
روزی یک نفر از اهل دانش، مطلبی را از آن شخص نقل کرد که بوی از تعریف خلیفه دوم می داد .
آنقدر ایشان ناراحت شدند و مطلبی را بر علیه آن کلام و گوینده آن گفتند که از زبان و چهره ایشان خشم گویا بود.
مسلک ایشان اینطور بود، که معیار علی علیه السلام بود، و هر حرف از هر کس حتی از بهترین شخصیتها صادر می شد، ذره ای بوی نا آشنائی می آمد ناراحت می شد، خشم درون را بشکلی بیان می داشتند.
امتحان الهی
طبق روایت پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم که فرمودند:
« البلاء المؤمن امتحان و للاولیاء کرامه
بلاء برای مؤمن امتحان است و برای اولیاء کرامت است»
استاد بر اثر عارضه سکته قلبی، به صبر در بلا مشغول و به اکتساب کرامت موفق بودند.
در این دوران نقاهت صبحی فرمودند:
هر چه امروز صبح فکر کردم نام پسر بزرگم چیست بیادم نیامد، لذا از همسرم، سؤال کردم که نامش چیست!!
از این بیان می خواستند بفهمانند که انسان در معرض بلا و امتحان است و فقط بخدا باید پناه ببرد.
اقتداء ملائکه
استاد می فرمودند: در اطاق به تنهائی مشغول نماز بودم، در رکوع که مستحب است بین دو پا را نگاه کرد، بین دو پایم را نگاه کردم. دیدم عده ای با لباس سفید به من اقتدا کردند. متوجه شدم اینان فرشتگان می باشند ...
( در روایت هم آمده است، کسی که برای نماز اذان تنها بگوید یک صف ملائکه اقتداء کننده، و اگر اقامه هم بگوید، دو صف ملائکه به مصلی اقتدا می کنند. )
ارادت به بابا رکن الدین
استاد می فرمودند: من هر وقت در زندگیم، مشکلی برایم رخ می دهد، یک سوره یاسین برای بابا رکن الدین مدفون در قبرستان تخت فولاد اصفهان می خوانم، مشکلم حل می شود.
در محضر استاد
مولف کتاب سیری در آفاق می نویسد: در روز هفتم فروردین سال 1373 خدمت آیت الله کشمیری رسیدم ...
از حالش پرسیدم، با حالت رضا و خشنودی جواب دادند اما نفس نفس زنان! دستگاه تنفس ( اکسیژن) کنار حیات منزل بود تا در مواقعی از آن استفاده شود کلاهی پشمین بر سر داشت، سر مبارک را پایین انداخت و در سکوت فرو رفت، و گاهی با چشم های پر فروغش نگاهی می کرد و باز سر را به زیر می انداخت...
گفتم: اولین بار است خدمت رسیده ام چیزی بفرمایید توشه راهم باشد و شما را بدان یاد کنم با تبسم ملیحی فرمود:
چه بگویم و سر را به زیر انداخت و در سکوت عمیقی فرو رفت...
عرض کردم: از کجا باید ذکر و یاد را شروع کرد؟
فرمود:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین ( انبیاء : 87) سجده یونسیه و قرآن بخواند.
عرض کردم: برای ورود به این وادی استاد لازم است؟
فرمود: بدون استاد نمی شود.
گفتم : استاد از کجا شروع کنم؟
فرمودند: همین نقطه شروع است.
عرض کردم: بعضی می گویند: واقعیت اذکار و اوراد و ختومات را ما درک نمی کنیم! آقا نگذاشت سخنم تمام شود،
فرمود:
باید بگویم و داشته باشیم یعنی اذکار را بگویم و ختومات را داشته باشیم
عرض کردم با سید علی آقا قاضی چطور؟
با گفتن این جمله، چهره ایشان باز شد و فرمود:
هر روز پیش هم بودیم. همیشه، اگر یک روز نمی رفتم، می فرستاد دنبالم که چرا نیامدی؟
عرض کردم:
آقا از خدا خواسته ام مورد عنایت حضرت عالی واقع شوم!
با ملاطفت و مهربانی فرمود:
شما خوبید و خادم اهل بیت، آنها اصل هستند و همه چیز از آنها است، معاصی و گناهان مانع از وصول است.
عرض کردم: هر وقت ما توفیق پیدا کنیم برای عرض ادب به ائمه و مخصوصا" امام زمان ( عج) قبل از سلام و عرض ادب مورد عنایت آن بزرگواران واقع شده ایم، که این توفیق نصیبمان شده است؟
آقا فرمودند:
بله همین طور است، عنایت آنها است ( که آنها ما را یاد می کنند بعد ما یاد آنان می کنیم)...
سیره استاد نسبت به عموم و تلامذه خاص فرق می کرد.
هر کس طلب اوراد و ادعیه و توسلاتی می نمود، عطا می کردند.
اما نسبت به خواص دستور تفکر و تعقل می دادند و نکات ضعف و وقت و آثار وصفی و اخروی را متذکر می شدند.
اذکار و ادعیه با شرایط تأثیر می گذارد و مراقبه حرف اول، از شرایط لازم است چنانکه بارها از مرحوم آقای قاضی نقل نمودند.
سه چیز با برکت
از چیزهایی که برای برآمدن حاجت دنیایی و آخرتی، اجازه نمی خواهد و آثار هم دارد، استاد در موارد مختلف به افراد می فرمودند سه چیز است:
اول: ذکر استغفار، استغرالله ربی و اتوب الیه.
دوم: ذکر صلوات: اللهم صلی علی محمد و آل محمد.سوم: صدقه دادن.
شب زنده داری و نماز شب
امام عسکری علیه السلام فرمود: ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الا بامتطاء الیل: اتصال و وصول به خداوند سفری است که جز با شب زنده داری طی نمی شود.
در دستورالعمل های استاد نسبت به سالکین، مسئله بیداری شب و ریاضت در سحر بوده، و سحر را أفضل از بین الطلوعین می دانستند.
امر به نماز شب از سفارشات اکید ایشان بوده که رمز موفقت سالک می دانستند.
اولین کسی که ایشان را در کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. استاد فرمودند:
« نزدیک مدرسه جد ما سید کاظم یزدی ، با بچه های کوچه هم سن و سال بازی می کردم .
شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، به نزدش رفتم و فرمود : در مغزت نور است با بچه ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی خوری!! »
ایشان قریب ده سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کردند.
در تاریخ 30 آبان 1374 مانند همان مطلب که امیرالمؤمنین علیه السلام بر کفن سلمان نوشت می فرمود:سفر مرگ نزدیک است اما دست خالی هستم.
می فرمود: مرگ در پیش است و شوخی نیست!چند بار سؤال شد آقا در چه حالی هستید؟ می فرمود:در حال نزع ( جان دادن) .
فرمود:آقاسید هاشم حداد را در خواب دیدم بمن گفت چرا غمناکی؟ فرج نزدیک است.
به دفعات این شعر را می خواند: کجا رفتند آن رعنا جوانان کجا رفتند آن پاکیزه جانان    همه بار سفر بستند و رفتند مرا خونین جگر کردند و رفتند
تذکر موت و زمزمه پرواز گاهگاهی برزبان ایشان جاری بود، تا جائی که وقتی به ایشان بعضی واردین عرض می کردند: آقا بسیاری توضیح المسائل نوشته اند ... !
در جواب می فرمودند: مرگ در پیش است، و این آیه را می خواندند :و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون. کل نفس ذائقه الموت.
ای پیامبر پیش از تو برای هیچ انسانی جاودانگی قرار ندادیم ، آیا اگر تو بمیری آنان جاوید خواهند ماند ؟ هر انسانی طعم مرگ را می چشد . سوره انبیا / 34 و 35
درباره شیخ زین العابدین مرندی می فرمود: او مجتهد بود و زهدش واقعی بود. وقتی پسرش هادی به پدر عرض کرد قبایم پاره و کوتاه شده و خجالت می کشم با این لباس با طلاب مباحثه کنم!
ایشان به نانوا گفت: از فردا به پسرم نان نده، چون اگر شکم او گرسنه باشد سراغ لباس را نمی گیرد.
وقتی پول برایش می آوردند می رفت دنبال بچه سیدهای ختنه نشده، تا در این راه مصرف شود.
روزی عیالش از کمی مال در زندگی شِکوه کرد. ایشان به همسرش فرمود: کلاه مرا آب بگیر. چون این کار را کرد چرکهای کلاه درون ظرف جمع شد، فرمود: ای زن تو بمن می گوئی این چرکها را بخورم؟!
وقتی دیوار خانه اش خراب شد از سهم امام خرج نکرد، حصیر روی دیوار انداخت.
روزی پسرش تقاضای پول بیشتر کرد، فرمود: بروید برای طلاب از چاه آب بکشید و مزد بگیرید من چیزی نمی دهم.
درباره مرحوم سید محمد کشمیری ( فرزند بزرگ سید مرتضی کشمیری) می فرمود:
او بسیار آدم خوبی بود. با او رفاقت داشتم.
بسیار اهل آداب بود، یک بار یکی از سادات در صحن امیر المؤمنین علیه السلام به روی زمین آب دهان ریخته بود، ایشان به او فرمود:
سید این جا صحن جدت علی بن ابیطالب علیه السلام است، آب دهان را نریز.
درباره شیخ محمد باقر قاموسی بغدادی فرمود:او از علماء و زهاد و عرفاء عرب بود « همانند آقای قاضی» اتقیاء و ابرار به او اقتداء می کردند او شاگرد آخوند ملا حسینقلی همدانی و شیخ محمد طه بوده و آیت الله حکیم شاگردش بود.
تا آخر عمر عمامه بر سر نگذاشت!!روزی میان عده ای نشسته بود، گفت: خوبست از دنیا بروم. شروع کرد به خواندن سوره یس، و متکا زیر دستش بود وقتی به این آیه ( وجعلنی من المکرمین) رسید، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
درباره شیخ علی زاهد قمی شاگرد ملا حسینقلی همدانی فرمودند:من کرارا" در نماز ایشان شرکت کردم و تقاضای دستوری نمودم، سفارش اکید کردند که قرآن زیاد بخوانم.
درباره سید عبدالغفار مازندرانی که فقیه و عالم اخلاقی بودند، فرمودند: ایشان گاهی برای رفتن به مسجد، با پدرم رفاقت داشت و به خانه پدرم می آمدند و وضو می ساختند.
از ایشان دستورالعملی خواستم ذکر یونسیه را به من سفارش کردند و فرمودند :
مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی (غروی ) را درک کردم و از ایشان دستوری خواستم، ایشان خواندن سوره « انا انزلناه فی لیله القدر» را، به من وصیت کردند، و فرمودند:هر کس این سوره را بخواند از سرش تا عرش عمودی از نور متصل است.
درباره مرحوم میرزا باقر قمی می فرمود:او قبل از شیخ علی زاهد قمی نماز می خواند. روزی در راه درون چاهی افتاد، مردم صدای تسبیحی از دورن چاه می شنیدند، آمدند گوینده تسبیح را بیرون آوردند دیدند میرزا باقر قمی است.
شیخ مرتضی طالقانی او سفارش خواندن قرآن و ذکر یونسیه را به من می کرد و از جوانی به ریاضات شرعیه مشغول و در اواخر عمرش سه روز چهارشنبه و پنجشنه و جمعه درب حجره را می بست و کسی را راه نمی داد و مشغول خلوت و تهذیب می شد...
استادی بود در علم منطق به نام شمس ، اهل بادکوبه و می گفت:روز اول محرمی کنار حوض مدرسه بودم و شیخ داشتند وضو می گرفتند، فرمودند: ده سال دیگر مانند همین روز از دنیا می روم، و همینطور هم شد.
استاد درباره این عارف بالله می فرمود:
او مردی معقول و هندی الاصل بود و فارسی هم وارد بود. فردی حلیم بود، تا جائی که یکی از اقوامش او را اذیت کرده بود، می فرمود:
بگذارید زهرش را بریزد.
ابتدای آشنائی ما با آقای حداد اینطور اتفاق افتاد که مشغول تدریس بودم، یکی از دوستان نزدم آمد و گفت: کسی در کربلا به نام سید هاشم حداد از شاگردان سید علی آقا قاضی است، بیا نزدش برویم.
با هم به کربلا رفتیم و به منزلش وارد شدیم همان مجلس اول او را پسندیدیم.
او بمن فرمود: اجدادت اهل معنی بودند باید اهل معنی شوی،
آنوقت من به تدریس اشتغال داشتم و می فرمود:
درس یکی و مباحثه یکی بس است چون جمع مشکل، و کثرت اشتغال مانع از تمرکز افکار و توجه به مذکور خواهد بود.
کم کم بین ما مودت و دوستی زیاد شد، هر وقت کربلا می رفتم منزل ایشان وارد می شدم.
بخاطر جو حوزه نجف و اینکه ایشان لباس اهل علم نداشت، بعضی ها به من گفتند:
غیر اهل علم حرفهای غیر وارد و غیر فقاهتی می زنند، و منظورشان آقای حداد بود!!
من در جواب آنها می گفتم: قریب پانزده سال با ایشان مربوط و رفاقت دارم حتی یکبار مطلبی غیر پسندیده از ایشان نشنیدم.
روزی مرحوم شهید مرتضی مطهری به دنبال خانه آقای حداد می گشت، من او را به خانه ایشان بردم، مرحوم آقای حداد آنقدر صحبت جانانه ای کرده بودند که گریه ایشان بلند شد و عمامه اش از سرش افتاد، از جمله به او فرموده بودند:
ترا می کشند!
استاد می فرمودند:
در یکی از سالها وقتی که ایام زیارتی مخصوص امام حسین علیه السلام بود، در منزل سید هاشم حداد جماعتی از اهل معنی که حدود هفتاد نفر بودند جمع بودند.
حاضران از مسائل مختلف حرف می زدند و سید حداد سرش پائین بود.
قبل از طلوع فجر سید هاشم شروع به گفتگو و صحبت کرد، و با یک عبارتی از توحید گفتن، تمام آنچه که آن مردان در آن شب گفتگو کرده بودند را از درجه اعتبار ساقط کرد...
روزی در خدمت آقا سید هاشم حداد بودم، سرش را پائین انداخت و این آیه شریفه را خواند :
« قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین ( انعام: 162)
بگو همانا نماز من و پرستش و زندگیم و مرگم از آن خداوند جهانیان است»
سپس حقایق آیه شریفه را با تفسیری بالاتر و برتر از مطالبی که در کتاب اسفار ملاصدار آورده است روشن کرد.
آقا سید هاشم حداد به همراه اصحابش به زیارت سلمان فارسی در مدائن رفتند یکی از آنان همراهان گفت: همراه آقا به مرقد داخل شدیم و جناب سید در پائین پای قبر نشست.
بعد از اینکه نشست زود بلند شد و نزد بالا سر قبر نشست وقتی از مرقد سلمان خارج شدیم، او را قسم دادم که به من بگویید چرا ابتدا پائین پا نشستید و زود به طرف بالا سر رفتید؟
فرمود: وقتی در پائین پای قبر نشستم، حضرت سلمان را دیدم که فرمود تو سیدی و پسر رسول خدا هستی و با این حال در پائین پای من نشسته ای بلند شو و نزد سر من بنشین. پس خواسته هایش را اجابت کردم و نزد سر شریف نشستم!!
فرمودند: یکی از اهل دانش در نجف اشرف به دیدارم آمد؛ آنوقت آقای حداد هم آنجا بودند.
وقتی آن اهل دانش نشست، آقای حداد هر سؤالی را که در قلب او بود، قبل از اینکه از آن سخنی بزبان آورد، شرح داد. و به او گفت طبع رساله ، انسان را از تکاملش باز می دارد،چرا که مشغله های دنیوی او را مشغول می کند.
آن عالم تا پانزده سال بعد هر وقت مرا میدید، به خدا قسم می داد و می پرسید آیا او امام زمان نبود؟ من به او جواب منفی می دادم ولی سؤالش را تکرار می کرد.
ازدحام شدیدی از زوار بود. ایشان به من فرمود:
« سید عبدالکریم خوش اوجوه ولکن کلهم یردون دنیه سید عبدالکریم»
این وجوه همه شان خوب هستند، ولی همه برای طلب امور دنیوی در اینجا ازدحام کرده اند.
با آقای حداد در منزلش نشسته بودم. مردی از اهل علم آمد روبروی او نشست. آقای حداد به آن مرد فرمود:
ای مرد تو حضرت اباالفضل علیه السلام را زیارت کردی و زیارت جامعه کبیره خواندی، یک ساعت و نیم با تأمل و تأنی نشستی و بعد از همه اینها، از او امور دنیویه را خواستی؟ خجالت نکشیدی؟ آن مرد شگفت زده و پشیمان شد و گفت: بله و الله راست گفتی؟
یک روز یکی از اهل علم، نزدم آمد و از من درباره آقای حداد پرسید و خواست تا به محضر او مشرف شود.
به او گفتم با من نیا این کار را ترک کن! علت این بود که او از اهل دلیل بود و می ترسیدم وقتی با ایشان حرف می زد برای من مشکلی بوجود بیاورد و بگوید به ایشان بگو: دلیل تو برای این حرف چیست؟
بالاخره آنقدر اصرار کرد که او را با خود نزد آقای حداد بردم.
ایشان از این اهل دانش به بهترین شکلی استقبال کرد، و او را روبروی خود نشاند. با این وجود من مضطرب و خائف بودم.
آن عالم آمد دو زانو نزدش نشست و عرض کرد: به نزد تو آمده ام تا مرا تادب و درست کنی!
ایشان فرمود: استغفرالله تو سید و عالمی، چرا این حرف را می زنی. بلند شو سرجایت بنشین.
او بلند شد و روبروی نشست و ایشان هیچ حرفی نمی زد.
در این وقت شخصی داخل شد و به صدای بلند پیوسته می گفت: علی، علی، علی ...
به ایشان خوش آمد گفت و به آن عالم فرمود: بلند شو برای او قلیانی چاق کن. استاد فرمودند: من ناگهان متوجه آن عالم شدم! آن عالم گفت: من برای او قلیان درست کنم؟!آقای حداد با صدای بلند به او فرمود:تو به نزدم آمدی و با خودت بتی آورده ای. برو بت نفس خود را بشکن و باز گرد!!
فرمودند: از نجف اشرف به کربلا مشرف شدم؛ در این اندیشه بودم که اکنون کجا بروم، حرم یا منزل آقای حداد؟
وقتی نزدیک منزل او که با مرقد امام حسین فاصله کمی داشت رسیدم؛ تصمیم گرفتم اول به منزل آقای حداد بروم و بعد حرم امام حسین علیه السلام.
وقتی داخل کوچه شدم، گروهی را دیدم که به سمت من می آمدند و طفل صغیری همراه آنان بود. طفل به پدرش گفت: پدرم! به این سید نگاه کن، مولا را رها کرد و قصد زیارت عبد را نموده است! در آن لحظه از آن چیزی که خدا بر زبان آن طفل جاری کرده بود، به وحشت افتادم و مصمم شدم به زیارت امام علیه السلام مشرف شوم، و می دانستم که آقای حداد راضی نیست که زیارت او را به زیارت امام مقدم بدارم.
آقای حداد در سن 86 سالگی ، ماه مبارک رمضان 1404 در کربلا وفات کردند، چون خبر رحلت به سمع استاد رسید محزون شدند، و گاهی بمناسبتها نزد شاگردان از آن مرد توحید و عرفان یاد می کرد و احوالش را متذکر می شد.
استاد در جلسه ای قبل از وفاتش در جواب سؤال از مقام سید هاشم حداد فرمودند :
سید هاشم فانی فی الله بود. به آیت الله کشمیری گفته شد: چرا سید هاشم را برای ما معرفی نمی کنید و حالات او را ما تبیین نمی کنید؟
فرمودند: سید هاشم بالاتر از آن است که در این عالم شناخته شود، او از خلق در زمان حیاتش بی نیاز بود پس چگونه بعد از وفاتش نیازمند شناخته شدن باشد؟
زیارت امامزاده شاه جمال ( علیه السلام )
استاد با یکی از شاگردان به زیارت امامزاده شاه جمال ( از اولاد حضرت موسی بن جعفر علیه السلام) واقع در جاده قدیم اصفهان ـ قم رفتند، دعای احتجاب می خواندند، بعد خطاب به امامزاده فرمود:
بنی امیه شما سادات را آواره کردند و صدام ما را آوراه کرد، دو مرتبه به دیدن شما آمدم ، شما به دیدنم نیامدید.
بعد از ظهر استاد و شاگردشان یک خواب مانند هم دیدند.
و آن این بود که می بینند که امامزاده شاه جمال که گندمگون و شکلش مانند حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است می آید.
آن تلمیذ می خواهد دست ایشان را ببوسد که امامزاده می فرماید. اول آن آقا و بطرف استاد می رود و با استاد معانقه می کند.
و زمزمه استاد و تلمیذ این بود که :
و من یشابه أبه فما ظلم ( کنایه از این که چقدر با پدرش موسی بن جعفر علیه السلام شباهت دارد).
فاتحه برای عالم
روزی استاد به سر قبر عالمی از اهل معرفت بنام امامزاده زیدی مدفون در قبرستان نو ( شیخ عبدالکریم حائری) می رود و با فاتحه و دیگر اذکار روح او را شاد می کند.
بعداز ظهر استاد در عالم رویا می بیند که صاحب قبر عذرخواهی می کند که شما وقتی سر قبر آمدید به استقبال روحی از علما رفته بودم که تازه فوت کرده بود.
نور حضرت ولی عصر ( عج )
روزی یکی از شاگردان با استاد به قبرستان علی بن جعفر علیهما السلام می روند.
استاد می فرمایند :
عجیب است نمی بینی اینجا را نور فرا گرفته است، انگار امام زمان علیه السلام اینجا بوده است شما نمی بینید؟
عرض می کند: نه.
و وقتی دیگر درباره قبرستان علی بن جعفر فرموده بود ماشین های پارک شده کنار این قبرستان را نور فرا گرفته است.
زیارت اهل قبور
در قم خیابان آذر ( طالقانی) قبر موسی مبرقع فرزند بلا فصل امام جواد علیه السلام است که جد استاد بوده است در کنار قبرش چهل نفر از سادات می باشند که می گویند چهل اختران.وقتی استاد برای زیارت می آیند ایشان را به مشاهده می بیند و می فرمایند:توی این چهل نفر بچه شیرخوار هم هست.
تأسف بر برزخ اهل دانش
استاد برای اینکه دانش پژوهان و دارندگان علم از برزخ و قیامت غافلند و به علمشان عمل نمی کنند تأسف می خوردند و گاهی بعضی قضایا را که خودشان دیده بودند در رویا و مکاشفه نقل می کردند. از جمله می فرمودند:
در رویا دیدم بسیار جای گرمی است و چاهی است، پیرمردی را به موی سرش بوسیله منجنیق بسته بودند و از درون چاه بیرون می کشیدند.
پرسیدم اینجا چیست و این فرد کیست ؟
گفتند: اینجا برزخ است و محل معذبین است، این شخص یکی از علماء است که بعضی از ساعات برای تنفس او را از چاه عذاب بیرون می آوریم.
فرمود:
من آن عالم را ندیدم و لکن طبق نقل آدم بزرگی ( از نظر شهرت) بود که کارش در برزخ گیر کرده بود.
همچنین فرمودند:
یکی از اهل دانش که مردم به او اهتمام داشتند و به او رجوع می کردند را در برزخ دیدم که در کیوسک زندانی است گفتم: علت چیست؟
گفتند: ایشان حرفی زده است که در بعدها در قتل شخصی نقش داشته است.
جنازه شهید
روزی عرض شد، قریب بیست روز است که فلان شیخ برادرش که فرمانده گردانی بود مفقود الاثر شده است الان نمی داند برادرش شهید یا اسیر و یا مجروح شده است؛ نظر جنابعالی چیست؟
ایشان با انگشت مبارک روی فرش یک ضرب در کشید؛ بعد فرمود:
اخوی ایشان شهید شده است و بزودی جنازه اش را می آورند، اما به ایشان اطلاع ندهید که اذیت می شود.
بعد از چند روز جنازه شهید احمد رضا رحیمی را از جبهه های جنگ آوردند.
دل باید بخندد
روز پنج شنبه 23 رجب 1414 هجری قمری استاد منزل یکی از رفقا میهمان بودند، صحبتهائی از بعضی مسائل و مدعیان دیدار امام زمان شد.
در ضمن یک نفر که با استاد رابطه داشت از تهران آمده بود؛ و برای رفع خستگی و کسالت استاد مطالبی گفت و استاد کمی خندیدند.
وقتی از منزل بیرون آمدند،در راه عرض شد:
فلانی صحبت های خنده داری کرد که مقداری رفع خستگی شما بشود.
فرمود: همه حرفهای مختلف زده شد؛ اما دل باید بخندد!!
ارادت به مرحوم مجلسی اول
یکی از شاگردان عرض کرد : دلم می خواهد به روحی از اولیاء نزدیک شوم، نظر شما به کدام یک می باشد؟
فرمود: برای مرحوم محمد تقی مجلسی ( پدر علامه مجلسی) چیزی ( مانند سوره یاسین) بخوانید.
دو سال بعد همان شخص سؤال کرد که: برای اتصال به بزرگی، به کدام یک از اولیاء از نظر روحی توجه داشته باشد؟
فرمودند: محمد تقی مجلسی ( پدر علامه مجلسی).
ایشان ضایع می شوند !
یکی از دوستان که از شاگردان استاد بودند، بنا به اصرا و دعوت بعضی اقوام، به شهری برای امامت مسجدی رفتند، این قضیه را برای استاد عرض کردند.
فرمودند: ایشان آنجا ضایع می شود!!
بعدا"، آن دوست تعریف کرد که مدتی که در آنجا بود، عده ای از اهل دانش بخاطر حسادت و یا مسائل دیگر، پشت سر او حرفهای بی ربط و نسبت هائی را شایع کردند تا این عزیز ضعیف گردد، که بحمدالله بعد از یکسال زود به قم بازگشتند و از ضایع شدن و نامرادی رقیبان در امان ماندند.
لباس دامادی
استاد در مشهد اردهال کاشان که زیارتگاه شاه سلطانعلی فرزند بلافصل امام باقر علیه السلام است در جمع خواص فرمودند:
... صبح عروسی رفتم به وادی السلام نجف، به دنبالم فرستادند که علماء می خواهند بدیدن شما بیایند.
لباس دامادی را یک بار پوشیدم، گفتم: طلبه های مدرسه علمیه جد ما ( آیت الله سید محمد کاظم یزدی) چیزی ندارند، خجالت می کشم من لباسی نو داشته باشم و آنان نداشته باشند.!!
قرآن بخوانید
چند روزی به ماه رمضان سال 1413 ه.ق مانده بود. اهل علمی به استاد عرض کرد:می خواهم برای تبلیغ به جائی بروم. روزها منبر و نماز و کار آخوندی دارم شبها بیکارم چه عملی انجام دهم؟ ایشان فرمودند: قرآن بخوانید...
ماه رجب
استاد نسبت به ماه رجب و شعبان عنایت خاص داشتند.
یک بار فرمودند:این دو ماه سریع می گذرد؛ از ماه ولایت و نبوت به ماه خدا.
پیامبر فرمود: « رجب، ماه سرازیر شدن رحمت است و خداوند در این ماه بر بندگانش رحمت را سرازیر می کند» ( به نقل از عیون اخبار الرضا 2/71)
می فرمودند: علمای قدیم خودشان و زن و بچه هایشان را در این ماه به عبادت و بندگی سوق می دادند
بعد از ماه رمضان ماه رجب افضل است.
در سال 1370 در روز آخر رجب یا اول شعبان در تقویم ها اختلاف شد، فرمودند:
معلوم است که آخر ماه رجب است.
اثر سوره قدر
یکی از ارادتمندان نقل می کند :کسی به دستور سید علی آقا قاضی هزار مرتبه سوره قدر خواند و اثر ندید.
آقا قاضی فرمودند در راه رفتن آنرا خواندید؟آن شخص گفت: بله، فرمود: برای همین اثر ندیدید!!
رفیق اصلی خداست
فرمودند:به یکی از عرفاء گفتند: چرا رفیق انتخاب نمی کنی؟فرمود: رفیق ( اصلی من) خداست و غیور است، اگر او بیند که با کسی رفاقت کنم به او برخورد می کند، لذا رفیق پیدا نمی کنم.
مجالست اثر سوء دارد
استاد همنشینی با افراد نامربوط و مشغول به ریاست و دنیا را برای شاگردان روا نمی داشتند. یک بار فرمودند:
افرادی که در علوم غریبه مانند آفاق و سحر و رمل و ... کار می کنند کارشان گرفتاری دارد؛ حتی گاهی مجالست با آنها هم تأثیر خوبی ندارد.
می فرمودند: با عالم غیر عامل معاشرت نباید کرد که تأثیر سوء دارد.
سفر به مشهد مقدس
ما نمی دانیم در چه سالی ـ در ایام جوانی ـ استاد از نجف به ایران آمدند و به زیارت جدشان حضرت رضا علیه السلام رفتند.
فرمودند: در سفر اول به مشهد مقدس کسی را دیدم که انگار انسان نبود، ملک بود.
هیبت او مرا گرفت؛ یقین پیدا نکردم که حضرت ولی عصر ( عج) بوده است.
از بعضی شاگردان خاص نقل شده که استاد فرمودند: دستش را هم بوسیدم.
ظاهرا" در همین سفر اول بود که وقتی وارد حرم مطهر امام رضا علیه السلام شدند و چشمشان به ضریح مطهر افتاد، چنان جذبه ای ایشان را می گیرد و بی اختیار با صدای بلند گفت:
والله هذا ابن رسول الله: قسم بخدا این امام فرزند رسول خداست.
فقر
وقتی اخباری درباره بعضی اهل دانش که دنبال ثروت و دنیا هستند و با اینکه فقر، فخر پیامبر بود؛ فرمودند:
شرف اهل علم فقر است؛ چی شده است بعضی همه اش لندن ( پایتخت انگلستان) می روند و سالی یک ماشین عوض می کنند!!
تنبلی در عبادات
همیشه می فرمودند:شماها زحمت بکشید تا جای خالی عرفا را بگیرید. در خرداد سال 1369 وقتی سؤال شد: فلانیکه بعضی عرفا را دیده چطور به دنبال اخبار این و آن است!!
فرمودند: اینها افراد زیادی را دیدند، لکن خودشان زحمت و ریاضت نکشیدند. با تنبلی کسی به جائی نمی رسد.
آنهائی که زحمت می کشند ولی ثمره خوبی دست نمی یابند برای اینست که: شرایط در آنها جمع نیست.
سکوت
از آنجائی که یکی از ارکان سلوک را صمت و سکوت نوشته اند؛ و گاهی سکوت حالت اختیاری نیست بلکه از عالم امر به شخص سکوت می دهند؛ استاد دهه آخر عمرشان در سکوت عنایتی بودند.
بسیار افرادی نزد ایشان می آمدند و تقاضای موعظه می کردند؛ و ایشان یا بسیار مختصر کلامی می فرمودند و یا چیزی بیان نمی داشتند.
دو سال قبل از وفات، آیة الله مهدوی کنی از تهران خدمت استاد مشرف شدند و بعد از پذیرائی از ایشان تقاضای ارشاد و موعظه ای کردند، ولی استاد چیزی نفرمودند و در سکوت و تفکر بودند.!
منبع: کتابهای آفتاب خوبان ، روح و ریحان ، صحبت جانان
زیارت اهل قبور
استاد مسافرت مکه و مدینه نصیبش نشد و قبور پیامبر و چهار امام علیهما السلام را از نزدیک زیارت نکردند.
از قبور ائمه ، اول امیرالمؤمنین علیه السلام و بعد امام حسین علیه السلام، و از امام زاده ها حضرت ابوالفضل ( ع ) در کربلا و سید محمد فرزند امام هادی علیه السلام در سامراء و از قبور علما به قبر سید علی آقا قاضی در نجف و بابا رکن الدین در تخت فولاد را زیاد اهمیت می دادند و ممتاز می شمردند وازقبور قم حضرت معصومه علیهما السلام و علی بن جعفر علیهما السلام را مهم می شمردند.
تجلیل از بزرگان
استاد عده ای از بزرگان اخلاق و عرفان را با احترام و با تجلیل یاد می کرد که بعضی از آنها را به عنوان ادای حق اساتید و بعضی را به خاطر مقامات آنها ، متذکر می شدند ، مانند :
ملا حسینقلی همدانی، آقا سید احمد کربلائی، آقا سید علی قاضی، سید مرتضی کشمیری، شیخ زین العابدین مرندی، شیخ طه نجف، شیخ مرتضی طالقانی، شیخ علی اکبر اراکی، آقا سید حسن کشمیری، آقا سید هاشم حداد، آقا سید عبدالغفار مازندرانی، مستور آقا شیرازی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و ...
انس حقیقی با قرآن کریم
استاد حافظ کل قرآن نبودند، ولی در حافظه شان آیات ممتاز و قبل و بعد آیات را از حفظ می خواندند، و در موارد استخاره زیاد دیده شد که با آیات جواب می دادند.
می فرمودند: من در زمانی که نجف اشرف بودم، هر سه روز یک ختم قرآن می کردم، و در حل مشکل افراد، بسیار شنیده شد که به بعضی سوره ها و آیات قرآنی حواله می دادند.
زمانی برای ترغیب به خواندن قرآن می فرمود:
مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد هر شبی تا به صبح قرآن ختم می کرد و به امام رضا علیه السلام هدیه می کرد، تا به آن مقامات رسید.
نقل شده از تلامذه مرحوم آیت الله شیخ مجتبی لنکرانی استاد حوزه علمیه نجف( که آیت الله کشمیری، بعضی درسهای سطح را نزد ایشان خواندند ) که ایشان اواخر عمر قرآن بسیار می خواند، و گاهی می فرمودند :کاش بجای تدریس بعضی کتابها در جوانی، قرآن می خواندم! تا اینکه روزی از آیت الله کشمیری نیز مانند همین کلام شنیده شد !!
سیره استاد در سه چیز بود : معرفت نفس  معرفت ولایت  معرفت رب
ولی حساسیت و تعصب خاصی درباره ولایت داشت که بارها از جنابش ظاهر شد.
دعای یستشیر
از جمله ادعیه ای که استاد اهتمام به آن داشتند و سفارش به آن کردند که در صبح و شب خوانده شود دعای شریف یستشر است که پیامبر صلی الله و علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام تعلیم داد و فرمود:
برای هر شدت و رخاء بخوان، و خلفاء خود هم تعلیم بده و از خودت دور مکن که گنجی است از گنجهای عرش.
می فرمود: پدرم خودش این دعا را می خواند و سفارش به خواندنش می کرد و می فرمود پدرم آقا سید حسن کشمیری مرا وصیت کرد این دعا را بخوانم.
دعای مشلول
از جمله دعاهائی که در آن اسم اعظم است و هم و غم را برطرف می کند و برای شفاء مریض مؤثر است دعای مشلول است که استاد بارها برای مریضها و درمان دردهای سخت دستور می دادند که آن را بخوانند.
اول دعا اینست: اللهم إنی أسئلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم یا ذالجلال و الاکرام... .
زیارت امیر المومنین ( علیه السّلام)
در توسل و زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام، زیارت ششم را سفارش می کردند و می فرمودند:
مرحوم سید علی آقا قاضی به این زیارت تأکید داشتند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
من ضامنم نزد خدا، هر کس زیارت کند امام علی و امام حسن علیهما السلم را به این زیارت، خواه از نزدیک و خواه از دور، زیارتش مقبول و عملش مزد داده، و سلامش به ایشان برسد و پسندیده گردد و حاجتهایش برآورد شود هر چند بزرگ باشد.
اول زیارت اینست: السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا صفوة الله السلام علیک یا امین الله ...
سجده
در طریق اساتید آیت الله کشمیری ، سجده یکی از ارکان بندگی و توحید است. معمولا" سفارش ایشان به ذکر سجده بود و می فرمودند:
ائمه سجده ها داشتند، یکی سجده حضرت موسی بن جعفر علیه السلام « عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک» بسیار عالی است و دیگر ذکر یونسیه آن هم بعد از نماز عشاء تا به آخر شب،چون شیطان بر آدم سجده نکرد، و بدبخت شد، از سجده خوشش نمی آید و سالک لازم است آن را ترک نکند.
از عیال آخوند ملا حسینقلی همدانی بعد از فوتش سئوال کردند شما از آخوند چه دیدید؟
گفت: ایشان همیشه در سجده بود.
وقتی آقا سید احمد کربلائی استاد آقای قاضی فرزند جوانش فوت کرد ایشان در سرداب منزل در سجده بودند بعد سر از سجده برداشت و سر قبر پسرش آمد.
سوره حشر
درباره سوره حشر می فرمودند:سوره حشر مخصوصا" چهار آیه آن دارای امتیازات بسیار و برای استجابت دعا خوب است .

سوره یس


درباره سوره یس می فرمودند:
سوره یس قلب قرآن شد بخاطر چهارده معصوم که این طور وارد شده است یس ( صلی الله علی محمد و آل محمد) و القرآن الحکیم.

سوره انشراح


درباره سوره انشراح می فرمودند:
برای کسانی که قبض دارند و سینه شان تنگ و مغموم است خواندنش خوب و سینه را فتح و باز می کند. و مرحوم آقا سید هاشم حداد این مطلب را گفته اند و تجربه هم نشان داده است.

تاثیراذکار و ادعیه


استاد می فرمود:
تأثیر اذکار به کمالش که جمع شرایط را دارا باشد است که متأسفانه خیلی ها این نکته دقیق را توجه ندارند!!
به بعضی اعداد را متذکر می شدند اما طالب ، شرائط را نمی توانست جمع کند و می فرمودند:
شما هم خدا را می خواهید و هم خرما را، و اخلاص را شرط کمال می دانستند.
منبع : سایت صالحین  www.salehin.com


 
 
آیت الله بهجت(رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگی های آیت الله العظمی بهجت( ره)
1. تقوا و خود سازی
چنانکه گذشت ایشان در نوجوانی به میدان خودسازی گام نهاد، و در فراگیری علوم و تزکیه نفس چنان جدی بوده و هستند که گویا کاری غیر از آن ندارند، و همواره در آموزش های اخلاقی بر این نکته اصرار دارند که تلاشی پیگیر و ریاضتی فراگیر لازم است تا انسان در جبهه ستیز با رذیلتهای اخلاقی و در جهاد اکبر با هواهای نفسانی، سر بلند و پیروز گردیده و به سازندگی خویش بپردازد، و همواره معتقد به لزوم همپایی دانش و اخلاق بوده و مؤکداً به خطر جدایی علم و تزکیه هشدار می‌دهند و زیان عالم غیر مهذّب و دانش بدون تزکیه را از هر ضرر و زیان دیگری بیشتر می‌دانند.
آن بزرگوار، انسان مخلص و مشتاقی است که در همه حال عقربه زندگی و حیات خوی را به سوی خدا چرخانده، و کوشیده است تا پیوسته در حوزه جاذبه الهی قرار گرفته و به همه چیز و همه کس با دید خداخواهی بنگرد.
یکی از مجتهدان بزرگ در این باره گفته است:
« ایشان را نمی شود گفت آدم با تقوایی است، بلکه ایشان عین تقوا و مجسمه تقواست. »
آیت الله شیخ جواد کربلایی می گوید:
« یکی از آقایان که کم و بیش از حالات ایشان مطلع و از هواداران ایشان نیز بودند می گفت: آقا هر شب یا غالب اوقات وقت خود را به خلوت و فکر در مجاری معارف الهی می گذرانند، و هیچ گاه حاضر نبودند که وقت خود را به باطل بگذرانند و در محافل بیهوده شرکت کنند، و کاملاً در مقام احتراز از صحبتهای بیهوده بوده و وقت رفتن به درس و یا تشرف به زیارت حضرت امیر- روحی فداه- عبایش را بر سر کشیده و بدون التفات و توجه به کسی می رفتند، که چند بار خودم نیز مشاهده کردم... ایشان کاملاً کتوم هستند مخصوصاً درباره حالات شخص خودشان، و همچنین درباره بیان الطاف خاصه ای که حق تعالی به ایشان مرحمت فرموده کتوم هستند. »
2. زهد و ساده زیستی
اولیای خدا بر خلاف عموم مردم که به ظاهر دنیا چشم دوخته اند و سرگرم آن هستند، همواره به حقیقت دنیا می نگرند، و به فردای خویش می پردازند و بدینسان هماره از قید مطامع گریخته و با صفای قناعت و ساده زیستی، روحی سرشار از معنویت را به دست می آورند، در حالی که مردم در انبوه ظلمت های غفلت و تشریفات زندگانی و آزمندیهای آن غرق و سرگردانند.
آیت الله بهجت نیز از این دسته اولیای خدا می باشد. ایشان زاهد عارفی است که پیوسته بی رغبت به دنیا و آزاده و بی تکلف زیسته است، آن بزرگوار از برجسته ترین چهره های زاهد و وارسته زمان ماست که چنان در جاذبه معنویات قرار گرفته و به حقیقت و باطن دنیا توجه داشته که ذره ای به تعلقات و مادیات آلوده نگشته و از هر چه رنگ تعلق پذیرفته آزاد بوده است. او نه تنها چنین اندیشیده و از دنیا و مظاهرش گریزان بوده بلکه در عمل و زندگانی معیشتی نیز در همین راستا حرکت کرده است.
زندگی ساده او در خانه ای قدیمی و محقر در قم، و مقاومت ایشان در برابر خواسته های مکررعلما و مردم برای تعویض خانه، گواهی صادق بر روح بزرگ و زاهدانه این پیر فرزانه است.
آیت الله مصباح در مورد زهد و ساده زیستی ایشان می گوید:
« آیت الله بهجت منزلی جنب مدرسه حجتیه اجاره کرده بودند، و بعد تغییر منزل دادند و در اوائل خیابان چهار مردان فعلی یک خانه ای اجاره کرده بودند که ظاهراً دو اتاق بیشتر نداشت، و در وسط آن اتاقی که ما خدمت ایشان می رسیدیم پرده ای کشیده شده بود که پشتش خانواده شان زندگی می کردند و ما این طرف پرده می نشستیم و از حضور ایشان بهره مند می شدیم. زندگی بسیار ساده و دور از هر گونه تکلف و توأم با یک عالم نورانیت و معنویت...
الان نیز خانه ایشان ظرفیت اینکه تعداد زیادی در آن اجتماع بکنند ندارد، و دو سه اتاق کوچک دارد با همان گلیمهایی که از چهل- پنجاه سال پیش داشتند. بعد از مرجعیت نیز منزلشان هیچ تغییری نکرده، لذا جای پذیرایی و ملاقات از بازدید کنندگان کم است، از این رو در اعیاد و ایام سوگواری در مسجد فاطمیه جلوس می فرمایند، و کسانی که می خواهند ایشان را زیارت کنند آنجا خدمتشان می رسند. »
آیت الله مسعودی نیز می گوید:
« بارها آمدند برای ایشان خانه بخرند قبول نکردند، من خودم چند مرتبه به ایشان گفتم: آقا! این منزل خراب است، از نظر وضع شرعی هم معلوم نیست آدم بتواند اینجا زندگی کند. اصلاً توجهی نکردند. »
3. عبادت
یکی از عوامل مهم موفقیت انسان که می تواند برای دیگران الگو و راهنما قرار گیرد، تقید ایشان به اعمال عبادی و تعبد ایشان است.
ارتباط استوار آیه الله العظمی بهجت با خداوند متعال، ذکرهای پی در پی، به جای آوردن نوافل، شب زنده داریهای کم نظیر ایشان بسیار عبرت انگیز است.
سالهای سال نماز جماعت ایشان از شورانگیزترین، با صفا ترین و روح نوازترین نمازهای جماعت ایران اسلامی بوده و هست. در این نماز عالمان وارسته و خداجوی، بسیاری از طلاب تقوا پیشه، بسیجیان رزمجو و دلداده خدا، و دیگر قشرهای مردم شرکت می کردند. این نماز چنان پر معنویت است که گاه به ویژه در شبهای جمعه صدای گریه آیت الله بهجت با نوحه و ناله غم انگیز نمازگزاران همراه می شود، و روحها به پرواز در می آید و چشمها به اشک می نشیند، و فضای دلها نورانی می گردد. چنین فضای معنوی و روح نوازی در این زمان در هیچ نماز جماعتی وجود ندارد. بی جهت نیست که بسیاری از اوقات در مسجدی که ایشان نماز جماعت اقامه می کنند جا برای نماز گزاران تنگ می گردد و عده کثیری حتی آنان که مشتاقانه و به امید کسب فیض از این نماز پر معنویت، از راه های دور آمده اند مجبور به ترک مسجد می شوند.
این نماز همواره مورد توجه اولیای خدا بوده و هست، علامه طباطبائی(ره) در آن شرکت می جسته، و آیت الله بهاء الدینی(ره) نیز عنایت خاصی به نماز جماعت ایشان داشته اند. در این ارتباط آیت الله محمد حسن احمدی فقیه یزدی خاطره ای را نقل می کنند که ذکرش در اینجا مناسب است. وی می گوید:
« شبهای ماه رمضان آیت الله بهاء الدینی زودتر از آیت الله بهجت نماز می خواندند، ایشان خواست یکی از نزدیکان را به جایی بفرستد، آن شخص گفت: اگر بروم از نماز شما محروم می شوم. آقای بهاء الدینی فرمودند: بر این کار را انجام بده و بعد از افطار برو پشت سر آقای بهجت نماز بخوان. »
آقای مصباح نیز درباره سابقه نماز جماعت دل انگیز ایشان می گوید:
« آیت الله بهجت در حدود چهل سال قبل برنامه ای داشتند که پیش از غروب قدم زنان به سوی صفائیه ( که آن وقتها در آنجا ساختمان احداث نشده بود و از نزدیکهای پل صفائیه دیگر زمین مزروعی بود )، می رفتند و مقدار زیادی از زمینهای مزروعی را می گذشتند و در آنجا می نشستند و بعد نماز مغرب و عشاء را در آن زمینها می خواندند و بعضی دوستان که علاقه مند بودند خدمت ایشان می رسیدند.
یکی از آن دوستان نقل می کرد:
آیت الله بهجت یک شب بعد از نماز فرمودند:
« اگر سلاطین عالم می دانستند که انسان در حال عبادت چه لذتهایی می برد، هیچ گاه دنبال این مسائل مادی نمی رفتند...»
وقتی که این منزلی را که اینک در آن اقامت دارند خریدند، چون نزدیکتر بود بیشتر دوستان در همین منزل برای نماز خدمتشان می رسیدند، بعد ایشان را به مسجد فاطمیه دعوت کردند و آنجا محل اجتماع کسانی بود که علاقه مند بودند از نماز ایشان استفاده کنند، و تاکنون همچنان قریب به چهل سال است که در مسجد فاطمیه در سه وقت نماز جماعت اقامه می کنند، و اخیراً درسشان را هم از منزل به همان مسجد منتقل کرده اند و دید و بازدیدهای اعیاد و ایام سوگواری نیز در همان مسجد انجام می گیرد. »
آیت الله شیخ جواد کربلایی درباره نماز شب و گریه های نیمه شب ایشان می گوید: « جناب آیت الله بهجت در جدیت در نماز شب و گریه در نیمه های شب مخصوصاً شبهای جمعه کوشا بودند. یکی از علما و مشاهیر به من فرمودند که: شب جمعه در مدرسه سیّد(ره) در نجف اشرف در نیمه شب شنیدم که ایشان با صدای حزین و ناله و گریه در حالی که سر به سجده گذاشته بود مکرّرَاً به حق تعالی عرضه می داشت:
« إلهی! من لی غیرک، أسأله کشف ضرّی والنّظر فی أمری:
معبودا! من جز تو چه کسی را دارم که از او بخواهم رنجوری مرا بر طرف کرده و نظری به امورم نماید. دعای کمیل »
4. زیارت و توسل
آیت الله بهجت حتی با این سنّ و سال برنامه روزمره خویش را به این صورت آغاز می کنند: هر روز با نهایت ادب به محضر مقدس حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب می گردند. و با احترام و خضوع و خشوع در مقابل ضریح مطهر می ایستد و بعد زیارت عاشورای حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را قرائت می کنند.
مؤلف کتاب انوار الملکوت از قول آیت الله شیخ عباس قوچانی، وصّی مرحوم میرزا علی آقای قاضی نقل می کند که:
« آیت الله العظمی بهجت بسیار به مسجد سهله می رفتند و شبها تا صبح به تنهایی در آن جا بیتوته می کردند. یک شب بسیار تاریک که چراغی هم در مسجد روشن نبود، در میانه شب احتیاج به تجدید وضو پیدا کرده و برای تطهیر و وضو به ناچار می بایست از مسجد بیرون رفته و در محلّ وضو خانه که بیرون مسجد در سمت شرقی آن واقع است وضو بسازند، ناگهان مختصر خوفی در اثر عبور این مسافت و در ظلمت محض و تنهایی در ایشان پیدا می شود، به مجرد این خوف ناگهان نوری همچون چراغ در پیشاپیش ایشان پدیدار میشود، ایشان با آن نور خارج می شوند و تطهیر نموده و وضو می گیرند و سپس به جای خود بر می گردند و در همه این احوال، آن نور در برابر ایشان حرکت می کرده تا اینکه به محل خود می رسند آن نور ناپدید می شود. »
5. تواضع و فروتنی
شهرت گریزی، هوی ستیزی و فروتنی از دیگر ابعاد برجسته شخصیت معنوی ایشان است؛ با اینکه فقیهی شناخته شده و مجتهدی صاحب نام و از برجستگان حوزه علمیه قم می باشند، نه تنها تا کسانی که از ایشان مسن تر بودند و یا جلوتر بودند، بلکه تا هم دوره ایهای ایشان در قید حیات بودند هیچگاه اجازه انتشار توضیح المسائل خود را نمی دادند، تا اینکه با در خواستهای مکرر عالمان راضی شدند فتاوایشان به چاپ برسد، با این حال اکنون نیز به هیچ وجه اجازه نمی دهند رساله شان را از وجوهات شرعیه چاپ کنند.
و نیز در مجالسی که از طرف ایشان برگزار می شده است، ایشان به خطبای مجالس توصیه می فرمودند که: حتی از ذکر نام ایشان در مجلس خود داری کنند. و این، خود دلیل اوج هوی ستیزی و هوس پرهیزی این مرجع بزرگ است.
حاج آقا قدس درباره تواضع و شکسته نفسی ایشان می گوید:
« روزی با مهمان خودم، مرحوم حجة السلام حاج شیخ نصر الله لاهوتی به خدمت آقا رفتیم. آقای لاهوتی گفتند: آقا! من به مشهد مشرف شده بودم، کسی از شما انتقاد می کرد و من عصبانی شدم. آقا فرمودند: در روایات آمده است عالمی را که رو به دنیا آورد متهم سازید. من خیلی ناراحت شدم که خدایا! اگر زندگی این آقا رو به دنیا آوردن است، پس تکلیف ما چیست؟ »
6. سیر و سلوک و مقام معنوی
آیت الله بهجت در سیروسلوک سابقه دهها ساله دارد، ایشان از شاگردان عارف کامل حضرت آیت الله سید علی آقای قاضی (ره) و مورد توجه خاص آن استاد بزرگ بوده و در اوان جوانی، مراحلی را در عرفان سپری کرده اند.
بعضی از نزدیکان مرحوم قاضی می گفتند:
« از مقامات و مراحلی که ایشان طی کرده اند اطلاع داریم، ولی عهدی داریم با ایشان که به احدی نگوییم. »
عارف بزرگی چون امام خمینی (قدس سره) به ایشان عنایتی خاص داشته اند. امام بعد از بازگشت به قم در اول انقلاب، در بیت ایشان حضور یافته و به دیدار یکدیگر نایل می آیند.
مؤلف کتاب انوارالملکوت نیز در این باره می نویسد:
« آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی بهجت فومنی از شاگردان معروف آیت الحق و سند عرفان، عارف بی بدیل مرحوم آقای حاج میرزا علی آقای قاضی تبریزی(ره) در نجف اشرف بوده اند، و در زمان آن مرحوم، دارای حالات و مکاشفات غیبیه الهی بوده و در سکوت و مراقبه، حد اعلایی از مراتب را حایز بوده اند.»
و بخاطر همین ویژگی بوده است که مرحوم آقای قاضی عنایت خاصی نسبت به ایشان داشت آقا ضیاءالدین آملی فرزند آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی آملی در جلسه درس آیت الله بهجت در حضور ایشان برای حضار نقل کرده بود که من به چشم خود دیدم که مرحوم آقای میرزا علی آقای قاضی در نماز به ایشان اقتدا نمودند.
8. اهتمام ویژه به رعایت شرعیات
مهمترین ویژگی که در اولین نگاه از آیت الله بهجت مشاهده می شود اهتمام ایشان به رعایت آداب شرعی و سیره اهل بیت علیهم السلام می باشد.
آیت الله مصباح در این باره می گوید:
« همه علمای اخلاقی شیعه در اینکه راه صحیح تکامل، راه عبودیت است و انسان جز با اطاعت دستورات خدا نمی تواند به مقامی برسد، متفقند. مگر کسانی که انحرافاتی در فکر و رفتارشان باشد؛ اما بر اهمیت دادن به رعایت آداب شرعی و سیره اهل بیت علیهم السلام همه یکسان نیستند.
حضرت آقای بهجت(حفظه الله) هم شخصاً در رعایت آداب شرعی بسیار مقید هستند و ریزه کاریهای خاصی را در رفتارشان رعایت می کنند، که وصف آنها کار دشواری است.
اینک به عنوان نمونه یک نکته ای را نقل می کنم شاید اینها در تاریخ بماند و کسانی که مایل باشند از دستورات شرع پیروی کنند بدانند که تا کجاها باید انسان آداب شرعی را رعایت کند.
ملک مختصری در شمال، از پدرشان به ایشان به ارث رسیده بود که محصول برنج داشت و لااقل بخشی از مصرف خانه ایشان از آنجا تأمین می شد. ولی وقتی برنج را می آوردند ایشان مقید بودند که مقداری از آن (هر چند فرض کنید چند کیلو را) به همسایگان و دوستان اهداء کنند.
در جریان مبارزات، مدتی بود که بنده قم نبودم به مسافرت رفته بودم حتی نزدیکان ما هم درست اطلاع نداشتند که من کجا هستم. در این مدت ایشان یک بار کیسه ای برنج و بار دیگر مبلغی پول (که البته آن زمان هم خیلی زیاد نبود) به منزل ما فرستاده بودند، نکته اینجاست که مبلغ پول را توسط آقازاده خود علی آقا، و خانم خود ایشان به خانه ما فرستاده بودند و آقا زاده شان سر کوچه ایستاده بود و خانم ایشان آن را در منزل ما به خانواده ما داده بودند.
وقتی برگشتم و این جریان را شنیدم مدتی متحیر بودم که این چه سرّی بود که خانمشان تشریف بیاورند در منزل ما و این مبلغ را بدهند. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که یکی از آداب شرعی این است که اگر زنی شوهرش مسافرت هست مرد نامحرم در خانه اش نرود و اگر کاری هست به وسیله خانمی انجام بگیرد.
این قدر ظرافتها و ریزه کاریها در گفتار و رفتار و نشست و برخاست اولیای خدا وجود دارد که فهمیدن آنها خود یک علمی میخواهد، چه رسد به اینکه انسان بتواند دقیقاً آنها را رعایت کند، و همینهاست که بنده را در بندگی پیش می برد و پیش خدا عزیز می کند و به مقامات بلندش می رساند.
و نصیحت ایشان به کسانی که از ایشان دستور می خواهند، رعایت مسلّمات شرع است، و افرادی که نصیحتی می خواهند ایشان تأکید می کنند مسلمات شرع را درست رعایت بکنید. و آن چیزهای که مشکوک و مشتبه است در درجه بعد است.
ایشان یک استدلالی در این زمینه دارند که بسیار آموزنده است، و بنده هم از ایشان یاد گرفته ام و گاهی در سخنرانیها یا جاهای دیگر مطرح می کنم، و آن این است که:
خداوند که می خواهد بندگان را هدایت کند و به کمال برساند، اموری را که بیشتر در سعادت انسان مؤثر است بیشتر بیان می کند، لذا ما نیز اگر بخواهیم بفهمیم چه چیزهایی موجب سعادت انسان می شود، باید ببینم خداوند بر چه چیزهایی بیشتر تأکید کرده است. هر مطلبی که در قران و روایات و کلمات اهل بیت علیهم السلام و سیره عملی آنها بیشتر مورد توجه بوده، معلوم می شود در تکامل انسان بیشتر مؤثر است. از مهمترین آنها اهتمام به نماز است، این همه آیاتی که در قرآن درباره نماز آمده است و این همه روایاتی که درباره رعایت وقت نماز، حضور قلب در نماز و آداب نماز است شاید در هیچ بابی از ابواب فقه و دستورات شرع نداشته باشیم.
ایشان گاهی به عنوان طعن و طنز می گفتند: ماها برای تکامل مان دنبال یک چیزی می گردیم که نه خدا گفته نه پیغمبر و نه امامی...».
آیت الله شیخ جواد کربلایی نیز در این باره می گوید:
« آیت الله العظمی بهجت به بنده با یک آب و تابی می فرمودند:
« کی بر طبق مسلمات شرع مانند: ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب، و خلاصه انجام عبادت با شرایط صحت و شرایط قبول و با محتوا بودن عبادت از حیث اسرار نماز و اسرار سایر عبادات عمل کرده ای تا نتایج آنها را بیابی، که حال از ما دستورالعمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی، و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیاید و تو را راهنمایی کند! آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست که کما هو حقه عمل کنی و به جایی برسی. »
خلاصه بنده از بیان ایشان فهمیدم که سالک باید کاملا" و از همه جهات مواظب ظواهر شرع مقدس بوده، و نسبت به حالات معنوی کتوم باشد مگر از اهلش. و اهل آن اندکند. »
چندی پیش نیز که بنده در قم درس اخلاق می گفتم ایشان به من فرمودند:
« آنچه را اهل علم می فهمند بگو، و ما فوق درک آنها را مگو. »
9. الگوی رفتاری مجسّم
یکی از ویژگیهای آیت الله بهجت که ایشان را از دیگر عالمان، و بلکه مجتهدان ممتاز می کند، الگوی رفتاری برگرفته از شیوه معصومین علیهم السلام است که گفتار و کردار، اعمّ از نشست و بر خاست، و سخن گفتن و خاموش بودن، و در نحوه انجام عبادات و راز و نیاز با معبود یکتا، و برخورد با افراد، و ... نمایان است. این ویژگی به گونه ای است که حتی هر انسان غافلی را به خدا متوجه می کند.
11- نظم و برنامه ریزی در کارها
یکی از شاگردان آقا می نویسد:
« حضرت آقا در کارشان دقیق و منظم هستند به عنوان مثال حتی برنامه ریزی کرده اند که از در منزل تا مسجد مشغول فلان ذکر، و بعد از آن ذکر خاصی را بگویند، تا وقت ایشان ضایع نگردد، و نوافل یومیه را نیز به همین منوال برنامه ریزی نموده اند. »
یکی از فضلای قم می نگارد:
« روزی نزدیک غروب چند دقیقه ای سر کوچه منزل آیت الله بهجت (مدظله) ایستادم تا همراه ایشان به مسجد بروم، ولی چون هوا مقداری تاریک شده بود با خودم گفتم ممکن است ایشان از منزل خارج شده و به مسجد تشریف برده باشند.
لذا به طرف مسجد حرکت کردم ولی دیدم هنوز ایشان تشریف نیاورده اند. از یکی از دوستان که همراه من بود خداحافظی کردم و قصدم این بود که بر گردم واز فرصت استفاده نموده و در فاصله حرکت معظّم له تا مسجد پرسشی مطرح کنم.
در فاصله زمانی که از مسجد می آمدم سعی کردم پرسشی را در نظر بگیرم چون سؤال خاصی را از پیش در نظر نداشتم.
حقیقت این بود که مقصودم از این مزاحمتها و طرح سؤالها بیشتر این بود که بهانه ای برای سخن گفتن و به حرف آمدن بزرگانی مثل ایشان فراهم کنم، چرا که معتقدم نَفَس گرم و مسیحایی این بندگان خوب خدا در نفوس ما اثر می کند، و در فرمایشاتشان یک کلمه و یک نکته ظریف مطرح می شود که به انسان نهیب می زند و فرد را از غفلت خارج می کند.
خلاصه این سؤال را در نظر آوردم: اینکه در قرآن کریم آمده است که خداوند « مبدل السیئات بالحسنات: تبدیل کننده بدیها به خوبیها » است به چه معناست؟ چگونه ممکن است سیئه به حسنه تبدیل شود؟ وقتی ایشان نزدیک شدند، سلام کردم و سپس عرض کردم: حاج آقا سؤالی داشتم اگر اجازه هست مطرح کنم؟ ایشان بلافاصله دستشان را به حالت نفی تکان دادند و با لحن تندی فرمودند:
« ابداً! هیچ! نه وقتش را دارم و نه حالش را! وقت گذشته است نماز دیر شده و منتظرند! شما هم متوجه باشید که سؤالاتتان از این جور سؤالات نباشد. سپس نگاهی سر تعظیم به سوی حرم حضرت معصومه علیها السلام فرو آورده و سلامی کرده و داخل مسجد شدند!
حقیقت این بود که من حسابی به اصطلاح جا خوردم و در برابر این برخورد معظم له واقعا" دست و پایم لرزید. لذا یکی دو قدم عقب کشیدم و به دنبال ایشان وارد مسجد شدم. در نماز هم حواسم پرت بود و تماماً راجع به این جریان و علت آن و منظور معظم له فکر می کردم. بعد از نماز هم در همین زمینه فکر می کردم.
در مجموع از این برخورد فهمیدم همانطور که خداوند قهر و رحمتش هر دو به نفع بندگان است، به نظر خودم یک احتمال این بود که ایشان می خواستند بفهمانند که انسان قبل از نماز باید خود را مهیای اقامه آن کند، ذکری بگوید، توجهی پیدا کند، و آمادگی روحی و نفسانی برای نماز و سخن گفتن با خدا پیدا کند، خود ایشان نیز در حین آمدن به مسجد مشغول ذکر بودند و بدین وسیله برای نماز مهیا می شدند.
احتمال دیگر این بود که چون دیدند من از روبروی ایشان می آیم و به محض دیدن ایشان جلو رفتم سؤال را مطرح کردم، خواستند بفهمانند که این کار درستی نیست. البته من از مسجد بر گشته بودم و می خواستم از فرصت استفاده کرده، و در بین راه از ایشان بهره ای بر گیرم.
احتمال سوم این بود که ایشان از سؤال جور کردن فوری من و آنچه در ضمیر من گذشته بود ـ که در واقع سؤال کردن من چیزی جز بهانه به حرف کشیدن ایشان نبودـ خبردار بودند و با این برخورد از ما فی الضمیر من خبر دادند. و البته جای تعجب ندارد چرا که خود ایشان به دوستان ما گفته بودند که در گذشته هر طلبه ای در نجف اشرف که «طی الارض» نداشت بین طلاب دیگر انگشت نما بود. یعنی این گونه امور خارق العاده بایستی برای طلبه و علما، عادی و طبیعی باشد. »
12. دائم الذکر بودن
حجة السلام والمسلمین خسرو شاهی می گوید:
« یکی از خصوصیات بارز آیت الله بهجت دائم الذکر بودن ایشان‌است.
روزی ایشان هنگام بازگشت پس از اقامه نماز جماعت از مسجد به طرف منزل، به طلابی که همراه و پشت سر ایشان حرکت می کردند، رو کردند و فرمودند: با من کاری دارید؟ گفتند: نه می خواهیم همراه حضرتعالی چند قدمی برداریم وهمراهی شما نصیب ما بشود. ایشان فرمودند: من از مسجد تا منزل برنامه ای برای ذکر گفتن دارم، چون فکر می کنم شما با من کاری دارید ذکر را متوقف می کنم، و وقتی منزل می رسم می بینم برنامه ام کامل انجام نشده است و ناراحت می شوم. »
13. اندیشیدن پیش از سخن گفتن
نیز آقای خسرو شاهی می گوید:
« یکی از ویژگیهای بارز ایشان آن است که وقتی می خواهند مطلبی بفرمایند، علاوه بر رعایت مقتضی حال، اول فکر می کنند. حتی در این زمینه فکر می کنند که مطلب را چگونه و در چه قالب و جملاتی بگویند. تا از سویی کوتاه باشد و از جهتی رساتر بوده و بهتر مطلب را برساند. »
14. کتوم بودن
آقای مصباح در این باره می گوید:
« یکی از ویژگیهای ایشان این است که در اظهار مقامات معنوی کتوم هستند، و بسیار نادر اتفاق می افتد که چیزی بگویند و یا به گونه ای رفتار کنند که شخص متوجه و مطمئن شود که ایشان یک امر خارق العاده ای را انجام داد، و یا علم خارق العاده ای دارند؛ ولی افرادی که ارتباط نزدیک با ایشان دارند در طول سالها زندگی و معاشرت با ایشان گاهی به نکته هایی برخورد کرده اند که نشانه های قطعی است برای اینکه ایشان قدرتهایی بیش از آنچه دیگران دارند، در اختیار شان است. »
15. تربیت غیر مستقیم
دراین باره باز آقای مصباح می گوید:
« برای اینکه از نکات اخلاقی ایشان استفاده کنیم معمولاً چند دقیقه ای زودتر در جلسه درس حاضر می شدیم، و ایشان معمولاً پیش از درس تشریف می آوردند و در اتاق محل درس جلوس می فرمودند و به صورتهای مختلف و غالباً بلکه همیشه بطور غیر مستقیم نصیحت می کرد. یعنی همین که می نشستند یک حدیثی می خواندند، یا یک داستان تاریخی نقل می کردند، ولی حدیثی یا ذکر آن داستان تاریخی با رفتار روز گذشته چنان تناسب داشت که گویی ایشان دارند حالات ما را بیان می کنند، و به این صورت نقصها موجود در رفتار ما را با نقل حدیث یا ذکر داستان و یا جریان تاریخی به ما گوشزد می کرد.
و این مطلبی بود که سایر دوستان نیز بدان اذعان داشتند و می گفتند: ایشان یک مطالبی می گویند که درست منطبق می شود بر زندگی ما، و با ذکر آن داستان یا حدیث مشکلات ما را در زندگی حل می کنند و قصور و اشتباهاتمان را به ما گوشزد می کنند.
به هر حال روش تربیتی ایشان در برخورد با دیگران به طور مستقیم نبود و نمی گفتند که این کار را بکنید یا نکنید، یا فلان کار بد را انجام دادید بلکه با ذکر حدیث، جریان تاریخی و داستانی شخص را متوجه نقص کارش می کردند و به او گوشزد می کردند که خودش را اصلاح کند. »
منبع: http://www.mtb.ir/fa
عالِمی از عالَم دیگر
نویسنده : محمد اشعری
«تا همین امروز ، هزاران بار نوشته اند و گفته اند و ـ احتمالاً ـ شما خوانده اید که « آیت الله شیح محمدتقی بهجت ، متولد فومن در استان گیلان بود . مادرش را در 16 ماهگی از دست داد . در 14 سالگی به کربلا رفت . راهی نجف شد و شاگردی استادانی را کرد که از ارکان اصلی فقه و اصول شیعه اند ؛ آیت الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی ( معروف به آیت الله کمپانی ) ، آیت الله میرزای نائینی و آقاضیا عراقی . سال 1324 به ایران آمد و پس از چند ماه اقامت در فومن ، راهی قم شد . در سال ها تدریس خود ، شاگردان بسیاری را تربیت کرد . از مراتب بلند عرفانی ، اخلاقی و فیض معنوی اش سخن ها گفته اند ؛ اینکه برخی ها در اوج جوانی اش به مقامات سیر و سلوکش رشک می بردند و عده ای در کهنسالی از نفس گرمش ، فیض. علامه طباطبایی (ره) در وصفش گفته که او به واقع عبد صالح خداست . آیت الله بهاء الدینی چنین خواندش که ثروتمندترین فرد جهان [از نظر معنوی] آیت الله بهجت فومنی است . علامه جعفری هم همیشه تاکید کرده که صرف دیدن و ملاقات کردن او ، خود ، سر تا پا موعظه است . او سرانجام پس از 96 سال عمر پر برکت ، 27 اردیبهشت ، در خانه ی قدیمی و ساده اش بر اثر ایست قلبی ، نفس گرم و حقش را از جهان دریغ کرد . تلاش های تیم پزشکی در حال انتقال به بیمارستان برای احیای قلبی جواب نداد و خبر داغ داغداری پیچید . قم به هم ریخت و ... » .
ـ اما در همه این روزها برایمان نگفتند ( یا کمتر اشاره کردند ) که آیت الله سالهای سال بعد از نماز صبح ، با آن قد کوتاه و کمری که روزگار خمیده اش کرده بود ، با شال سفید بسته شده به کمر ، سر به زیر و با سرعت ، به حرم حضرت معصومه (س) می رفت ، سلام می داد ، درد دل می کرد و سر به زیر و سریع بر می گشت . عادت همیشگی اش سر به زیری بود و سادگی . هر چند « مراد » بسیاری بود ولی توجهی به این مسائل ( مرید و مرادی ) نداشت . حتی اجازه نداد رو ی جلد توضیح المسائلش ( با نام رساله علمیه ) چیزی جز « العبد محمد تقی بهجت » ثبت کنند .
ـ در این روزها برایمان نگفتند از ارتباط صمیمانه ای که با جوانها داشت . سالها مسجدش پاتوق ثابت طلبه های جوانی چون مطهری ، سبحانی و بیشتر علمای امروز بود که سالها بعد ، از بزرگان مدارس ( حتما مستجاب ) او ، تمام خیابان « ارم » را گز کردند تا در کوچه باریک « آقازاده » خانه قدیمی دیگری پیدا کردند . کار این 30 ـ 20 نفر این بود که هر روز پس از نماز ظهر دم در خانه بایستند تا آقا سر برسد و از دعایش بهره مند شوند ؛ برای بعضی می گفت « غفرک الله » ، برخی را هم با « رحمک الله » راهی می کرد و برخی را اصلاً نگاه نمی کرد . همیشه نصیحتش برای جوانها این بود : « نماز اول وقت و ترک محرمات شما را به همه چیز می رساند » یا « چقدر بگوییم که حضرت صاحب (عج) در دل هر شیعه ای یک مسجد دارد » .
ـ نگفتند با آنکه صورت چندان جذابی نداشت اما سیرت زیبا و خلق بی مثالش چنان همه را مجذوب می کرد که اهل دل ها را یکجا می برد ( دوباره به عکس همین صفحه نگاهی بیندازید ؛ حق می دهید یا نه ؟ ) هر کس فقط یک بار او را از نزدیک تماشا کرده باشد ، این جمله را با تمام وجود قبول دارد که یک نگاه در صورتش ، نور و سروری وصف ناشدنی را به دل سرازیر می کرد و عجب نام پرمعنایی داشت ، بهجت !
ـ ... و اما در همه این روزها ، برایمان نگفتند از داغ بزرگی که در همه این جمله ها زبانه می کشد ؛ از فعل های سخت و بی رحم « ماضی ساده » که ـ ناگزیر و ناگزیر ـ جای خالی یک بزرگ مرد دیگر را به رخ می کشند ؛ جای خالی عظیمی که هیچ گاه پر نخواهد شد ؛ عالِمی که عالَم هستی را دگرگونه می دید و با همه علمش ، عالم خودش را داشت و به آن عمل می کرد .
منبع:هفته نامه ی همشهری جوان شماره ی 212
توصیه های ثروتمندترین مرد معنوی جهان حضرت آیت الله بهجت (ره)
اهل بیت
به هر اندازه از بیانات اهل بیت دور باشیم از خود ایشان دوریم.
اهم آداب زیارت این است که بدانیم بین حیات و ممات معصومین هیچ فرقی وجود ندارد.
امام زمان (عج)
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر تشرف حاصل کند بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه اطهار بهتر از تشرف باشد.
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فرج او دعا کنند.
تا رابطه ما با ولی امر امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد و قوت رابطه ما با ولی امر (عج) هم در اصلاح نفس است.
اگر بفرمایید به آن حضرت دسترسی نداریم، جواب این است که چرا به انجام واجبات و ترک محرمات ملتزم نیستید؟ او به همین از ما راضی است.
نماز
این احساس لذت در نماز یک سری مقدمات خارج از نماز دارد و یک سری مقدمات در خود نماز. آنچه پیش از نماز و در خارج از نماز باید مورد ملاحظه باشد و عمل شود این است که انسان گناه نکند و قلب را سیاه و دل را تیره نکند. معصیت روح را مکدر می کند و نورانیت دل را می برد. و در هنگام نماز نیز انسان باید زنجیر و سیمی دور خود بکشد تا غیر خدا داخل نشود یعنی فکرش را از غیر خدا منصرف کند.
معیار اصلی نماز است. این نماز بالاترین ذکر است، شیرین ترین ذکر است، برترین چیز است. حالا برخی به دنبال ذکرهای ویژه ای می گردند که کسی نشنیده باشد. همه چیز تابع نماز است، باید سعی کنیم این نماز را حسابی درستش کنیم. البته نماز سلمان فارسی خواندن حالا حالاها کار دارد و نمی توان به این زودی نماز با حالی همچون سلمان فارسی خواند. وقتی نماز درست شد و با حال گشت انسان آدم شده است. بالاخره محک نماز است.
اگر کسی مقید باشد نماز را اول وقت بخواند به جایی که باید برسد خواهد رسید.
مرحوم استاد ما میرزا سید علی آقای قاضی می فرمود: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.
کسی که باقی نمازهایش را در اول وقت بخواند خدا او را برای نماز صبح بیدار خواهد کرد.
نماز شب
نماز شب مفتاح توفیقات است.
گوی سبقت را نماز شب خوان ها ربودند مخفیانه!
فضیلت بکاء (گریه) بر سید الشهداء بالاتر از نماز شب می باشد.
خودسازی
ائمه فرموده اند: شما خود را اصلاح کنید ما خودمان به سراغ شما می آییم.
اگر کسی اهلیت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیت و خلوص داشته باشد، در و دیوار به اذن الله معلمش خواهند بود وگرنه سخن پیغمبر (ص) هم در او اثر نخواهد کرد، چنانکه در ابوجهل اثر نکرد.
هیچ کاری نیست که احتیاط در آن پشیمانی در پی داشته باشد.
شیطان با شش هزار سال عبادت عاقبتش آن طور شد. آیا ما می توانیم به خود مغرور شویم؟! به خدا پناه می بریم!
شکر موجب ازدیاد نعمت هاست. و اگر شکر نکردید خبری از ازدیاد نیست. لذا اگر دیدیم ازدیاد نیست شک نکنیم و بدانیم که شکر نیست.
آنچه می دانید عمل کنید و در آنچه نمی دانید احتیاط کنید تا روشن شود. و اگر روشن نشد بدانید که بعض معلومات را زیر پا گذارده اید
خود را مریض نمی دانیم وگرنه علاج آسان است.
این مستحبات است که انسان را به جایی می رساند.
غرض از خلق، عبودیت است وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. و حقیقت عبودیت ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح.
روایت دارد که اسم اعظم در سوره فاتحه متفرق می باشد. اگر کسی فاتحه را به این نیت بخواند، مثل این است که اسم اعظم را هم می داند. کسی که حاجتی داشته باشد و اسم اعظم را قصد بکند، می تواند همین فاتحه که این همه آثار را دارد بخواند. این به خاطر جامعیت آن است که تلخیص تمام قرآن است....این سبب می شود از برای این که مرده را زنده کند.
«ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات» در روزهای عمر شما از سوی پروردگارتان نسیم هایی است. بر اساس این روایت ممکن است شخصی از راه دعا، حال خوش پیدا کند. و دیگری در نماز و یا به واسطه تلاوت قرآن لذت حضور بیابد و... بنابراین به هر عملی که به واسطه آن و از راه آن حال ما مساعدتر است توجه ما به خدا بیشتر است، باید به همان بیشتر بپردازیم و خود را با آن به ذکر و مراقبه و توجه به حضرت حق مشغول سازیم.
کی بر طبق مسلمات شرع مانند ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب و... عمل کرده ای تا نتایج آنها را بیابی که حال از ما دستورالعمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی؟ و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیابد و تو را راهنمایی کند! آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست؟
ما قرآن و عترت همراهمان هست ولی می گوییم آقا چیزی بگو که حالم خوب بشود. دارم می میرم!
نماز استغفار را که دور رکعت است بخوانید و من هنوز این نماز را ترک نکرده ام.
گاهی به مطالب و دستورات روشن و آسان شرعی که می دانیم عمل نمی کنیم و آن گاه نزد اساتید معروف اخلاق و تربیت می رویم و تقاضای ذکری سنگین تر و مطالبی بالاتر از آن چه لازم داریم می کنیم. در سطح کلاس اول هستیم و تکلیف سال هفتم را می خواهیم. این علامت آن است که نمی خواهیم از راه صحیح بالا برویم و به کمالات و درجات عالی معنوی برسیم. ای کاش می دانستیم صلاح دین و دنیای ما در تمسک به انبیا و اولیا و تمسک به قرآن و عترت است.
استاد تو علم توست. به آنچه می دانی عمل کن، آنچه را که نمی دانی کفایت می شوی.
آقای بهجت در پاسخ به کسی که در خواست برگزاری کلاس درس اخلاق داشت، چنین فرمود: کو عمل کننده !؟ کو عمل کننده آقا؟! یک چیزی به شما بگویم که هر جا بروید این است و جز این نیست، بروید گناه نکنید.
اگر به آنچه می دانید عمل کنید و معلومات را زیر پا نگذارید این تمام عرفان است.
اگر انسان راستی راستی برای مومنین و مومنات دعا کند و برای خودش دعا نکند، ملک برای او دعا می کند اگر کسی برای خودش دعا بکند ممکن است به دلیل موانع و نبودن شرایط دعا به اجابت نرسد ولی اگر ملک دعا بکند در دعای او شرایط لحاظ نمی شود و موانع نیست و حتماً به اجابت می رسد.
آقا در پاسخ به سوالی که چرا در مسیر بندگی همیشه در جا می زنیم، فرمود: برای این که انسان همیشه استغفار بکند.
بزرگان برای اسلام زحمات بسیار کشیده اند ولی هر کدام از راه خاصی افراد را به سوی خدا می برند. ولی من هم راهم این است که دستورالعمل فقط در یک چیز جمع شده. در یک کلمه خیلی کوچک. خیلی کوچک. و آن ترک گناه است. ولی فکر نکن ترک گناه چیز ساده ای است. گاه خیلی مشکل است و تمام دستورات خودشان بعداً می آید. ترک گناه مثل چشمه ای است که همه چیز را خود به دنبال دارد. شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما می آید. خیال می کنیم خیلی چیزها گناه نیست وحال آن که نگاه تند به مطیع و نگاه محبت آمیز به عاصی است که شاید ما گناه نشماریم. تا می توانید گناه نکنید. اگر احیاناً گناهی مرتکب شدید، سعی کنید گناهی که در آن حق الناس است نباشد. اگر گناهی مرتکب شدید که در آن حق الناس است، سعی کنید در همین دنیا آن را تسویه کنید.
اگر کسی هدف خلقت انسان را بفهمد بسیار برایش شیرین و آرزومند است که 70 بار زنده شود و دوباره شهید شود. لذتی دارد.
شخصی که تازه وارد حوزه علمیه قم شده بود می گوید: خدمت آیت الله بهجت رفتم و گفتم: تازه برای تحصیل علوم دین وارد حوزه شده ام چه کار کنم که طلبه موفقی باشم؟ ایشان برای لحظه ای سرش را پایین انداخته تأملی کرده و بعد فرموده بودند: طلبه و غیرطلبه فرقی ندارد. مهم این است که معصیت نشود.
چون کوی دوست هست
نویسنده: حسن طاهری
سلام علیه یوم یموت
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود        هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت         که اگر سر برود از دل و از جان نرود
سالی نگذشته بود که به اشارت و رهنمود او در طلب علم دین گام نهاده بودم. درست چهار ماه گذشته از بهار 1374 در نخستین روزهای تیرماه و گرمای سخت عصر جمعه قم، کمتر کسی را در کوچه و خیابان می یافتی و من که از بحث صمدیه، باز می گشتم، از مدرسه به سمت کوچه ارک راهی بودم. از کوچه ارک که پای در خیابان ارم گذاشتم، ایشان بود و در کنارشان طلبه ای که می شناختمش. هر دو وارد کوچه ارک شدند و من نیز به آنان پیوستم. تنهای تنها و در خلوتی سه نفره. طلبه پرسش هایش را گفت و پاسخی شنفت و رفت. و من ماندم و وجود نورانی مردی که تصور تنها بودن با او را هیچ گاه نداشتم. سرشار بودم از شوق؛ آنچنان که به طرب آمده باشم. گویا سال ها بود که می شناسدم. همچون پدری مهربان، سرشار از تبسم و مهر و صمیمیت، عصا به دست، عمامه ای ساده، لباسی تمیز و قدیمی و شالی بافتنی بر کمر بسته، آهسته می رفت. سخنم را کامل می شنید و چون سخن می گفت به رسم ادب می ایستاد و پاسخ را می فرمود.
پرسیدم: « حضرت استاد! کسب علم و معرفت آن چنان هم که می گویند، آسان و کوتاه نیست. چه باید کرد؟» تبسم فرمود و گفت: « عزیزم! راه کوتاه و بار را سبک کنید. سبک بار باشید، تا آسوده راه روید. مسافت طولانی است و سخت و دشوار. بار سنگین شما را باز می دارد از ادامه راه. بارتان را کم کنید. گناه نکنید و از معصیت دوری جویید تا بار سبک شود و مسافت کوتاه. برای کم کردن بار، گناه نکنید.!»
عصایش را حرکت داد و به راه افتاد و من در پی ایشان باز پرسیدم: « حضرت استاد! چه بسیارند جوانان مشتاقی که به انسان رجوع می کنند. برای ترویج معنویت و امور دینی و بالا بردن سطح بهره وری و باردهی معنوی به آن ها چه کنیم؟» دوباره ایستادند و بانشاط و صمیمیتی بیشتر، دستشان را جلو آوردند و فرمودند: « با دست پر جلو روید. خودتان را که اصلاح کنید، دستانتان پر خواهد بود .با دست پر حرکت کنید. مطمئن باشید، مؤثر خواهید بود. خودتان را که اصطلاح کنید، دیگران به شما روی می آورند و به سمت شما می آیند. باز هم می گویم، راه را طولانی نکنید؛ مسافت را کوتاه و بار را سبک کنید!»
و این جملات کوتاه را که می نگارم، ایشان برایم به تفصیل می فرمود؛ با شاهد مثال، شعر و حدیث و آیه، قصه و حکایت و حادثه. آن چنان که بند بند آن در تمام وجودم حک می شدند دوباره پرسیدم: « کدام یک از اساتید اخلاق بهترند؟ و در این راه چه باید کرد؟» و دوباره تبسم ایشان بود که شکفت. شاید به ناپختگی و نادانی من که از استاد کامل معرفت و عشق چنین پرسشی می نمودم. آب در کوزه و من تشنه لبان گرد جهان می گشتم. سپس با خنده ای پدرانه فرمود: « عزیز! این ها ملاک نیست. خیلی از افراد به دنبال استاد و معلم اخلاق می روند. اما به همان چیزی که می دانند، عمل نمی کنند. در آغاز کار بسیاری هستند که تشنه معرفت و اخلاق هستند.
به ظاهر تشنه اند، اما ممکن است همان شیدای تشنه لب، استاد خود را به قتل برساند؛ همچون ابن ملجم که شاگرد امیرالمؤمنین (ع) بود. باید مجاهده با نفس را کامل کنید، سپس به این مرحله برسید. «لنهدینهم سبلنا» باید حاصل شود. اگر دیدید هدایت در مسیر خدا به دست نیامده بدانید که مجاهده تان ناقص بوده. مجاهده را کامل کنید، یقین بدانید که خداوند همه امور را اصلاح خواهد فرمود. هدایت خداوند در صورتی کامل و تمام می شود که مجاهده شما کامل باشد.»
ایشان می گفت و من می شنفتم؛ جمله نورانی اش را . به منزل ایشان که رسیدیم، دستان فرتوتشان را به دو دست گرفتم و لب بر آنان نهادم با تمام وجود. با خویش می خواندم مصرعی را که بارها از ایشان شنفته بودم: « در خانه اگر کس است، یک حرف بس است» و حال آن که در آن دقایق، حرف ها به من فرمود. از آن عصر به یادماندنی، شبی چند نگذشته بود که در بازگشت از نماز عشاء در پی ایشان دوان دوان شدم؛ در عطش نوشیدن جرعه ای دیگر از کلامش. این بار پرسشی را که در ادامه زیارت آن عصر در ذهنم ایجاد شده بود، بازگفتم: « حضرت استاد! برای کامل کردن مجاهده و کسب توفیق خدمت به اسلام، لذت عبادت و انسان شدن، آسان ترین راه و کلید چیست؟» همچون پیش ایستاد و این بار با قاطعیت، دقیقاً چنین فرمود: « نماز شب، نماز شب، نماز شب! نماز شب کلید توفقیات روز است.»
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود     بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
صبر است مرا چاره هجران صبر! دیگر چه جای شکایت و اشک و شراره آه؟! با کسی که پای در عقال عقل، بسته نام و ننگ و فریب است، چه جای شرح فراق و داغ تو؟! «فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت: با تو لحظه ای از لحظات بودن، آرزوی دیرینه. ساکنان سختی کشیده معرفت است. هر کسی را که راه نیست بر حلقه مستان خراباتی! عاقلان، خرابی خرابات را می نگرند و شیدایان، آبادی خراب آباد دل. فهم این جمله که داند
«ساخت ما را هم او که می پنداشت         به یکی جرعه اش خراب شدیم»
(محمود سنجری)
تنها ماییم که دیر رسیده بر قافله معرفت تو، انگشت حسرت به لب، می خوانیم که «نشان یار سفر کرده از که پرسم باز» دلخوش به آنیم که با قافله مطیعان خدا و رسول و وارثان انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان، آشناییم و سربلندیم که رفیق و هم نشین آنان، هرچند دورادور و پای در گل و مانده در دام نام و نان! اگرچه «زبان خامه ندارد، سر بیان فراق»، لیک خرسندیم به دوستی با دوستان بهترین دوستان خدا و پیوستگی با کریمه نور که فرمود: « و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین والشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً» (نساء / 69)
داغ دل ما را چه شفا و مرهمی است، جز به این امید که شادان و خرامان به حریم آسمانیان در زمزمه با امام غایب از دیده، چنین پر کشیدی ای آسمانی مرد!
کنون که وجود ایشان در جوار رحمت حق آرمیده و بانگ الرحیل فرموده شنوایان و بینایان اهل راز، این خطاب حق را می شنوند و می بینند: « و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا» سوره مریم / آیه 15.
منبع: نشریه دیدار آشنا شماره 104


 
 
مطالب ناب وآموزنده ای از علامه طباطبایی(رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

و این توصیه استاد است که در حال نماز یا ذکر و عبادت، در برابر زیبایی مطلق و جمال جمیل الهی، هر چه دیدید و شنیدید شما را مشغول نکند و مبادا که به بهانه بهشت، از بهشت آفرین غافل شوید. و شاگردی چون علامه طباطبائی در این سیره توحیدی استاد پرورش می یابد که می فرماید:
« روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم.
در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم
آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »
آقا سید هاشم حداد می فرمودند: « من در تمام مدت سلوک در خدمت مرحوم آقا (قاضی) نامحرم نمی دیدم، چشمم به زن نامحرم نمی افتاد.
یک روز مادرم به من گفت: عیال تو از خواهرش خیلی زیباتر است.
من گفتم: من خواهرش را تا به حال ندیده ام، گفت: چطور ندیده ای در حالی که بیشتر از دو سال است که در اطاق ما می آید و می رود و غالباً بر سر یک سفره غذا می خوریم؟! به رسم اعراب که زنانشان حجاب درستی ندارند و در منزل غالباً همه با هم محشورند؛ در عین عصمت تام و عفت کامل.
من گفتم: والله! که یک بار هم چشم من به او نیفتاده است!!
26 سال تمرین سکوت
آیت الله سید محمد حسینی همدانی صاحب تفسیر «انوار درخشان» می فرمود:
« در مدرسه قوام حجره داشتم، مطلع شدم مرحوم آقای قاضی تبریزی در گوشه تنگ مدرسه حجره کوچکی اختیار کرده و من از این کار تعجب کردم، بعد معلوم شد ایشان به علت تنگ بودن منزلشان و نیز کثرت عیال و اولاد، فراغت بال برای تهجد و عبادت و خلوت نداشتند؛
در طول دوران تحصیل در مدرسه قوام، شبی را ندیدم که مرحوم قاضی به آرامش و خواب و استراحت بگذارند و شبی را بدون ناله و گریه به سر بیاورد.
در این مدت نزدیکی با مرحوم قاضی، حالات و جریاناتی از ایشان می دیدم که در عمرم جز در مرحوم نائینی و اصفهانی، در شخص دیگری ندیده بودم. او را چنین یافتم که در تمام رفتار و اخلاق اجتماعی و خانوادگی و تحصیلی خود غیر از همه کسانی بود که من از نزدیک در درس آنها و یا در کنار آنان تحصیل می کردم.
مخصوصاً او را دائم السکوت و الصمت می یافتم. احیاناً از دادن پاسخ نیز طفره می رفت و گاهی احساس می کردم که برای او پاسخ دادن بسیار سخت است تا اینکه تصادفاً به نکته ای برخوردم که بسیار توجه مرا جلب کرد و آن هم این بود که داخل دهان مرحوم قاضی کبود رنگ بود،
از استاد پرسیدم علت چیست؟
ایشان مدتها پاسخم نداد بعدها که خیلی اصرار کردم و عرض کردم که به جهت تعلیم می پرسم و قصد دیگری ندارم،
باز به من چیزی نفرمود تا اینکه روزی در جلسه خلوتی فرمودند:
آقا سید محمد! برای طی مسیر طولانی سیر وسلوک، سختی های فراوانی را باید تحمل کرد و از مطالب زیادی نیز باید گذشت؛
آقا سید محمد!
من در آغاز این راه در دوران جوانی برای اینکه جلوی افسار گسیختگی زبانم را بگیرم و توانائی بازداری آن را داشته باشم 26 سال ریگ در دهان گذارده بودم که از صحبت و سخن فرسایی خودداری کنم، اینها اثرات آن دوران است! »منبع: کتاب اسوه عارفان و کتاب عطش
 الهی! در دلِ دوستانِ تو، نور عنایت پیداست و جان ها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست. چون تو مولا که راست؟ و چون تو دوست کجاست؟
 خدایا! کمکم کن تو را به خاطر خودت دوست داشته باشم، نه به خاطر خودم و نه به خاطر ترس از عذاب آخرت.
26)در مورد علامه محمد حسین طباطبایی

 

نویسنده: حبیبه جعفریان

 


 
با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند. انجیل ها، اوپانیشادها، سواتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد. گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود. در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گقت و آن چه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد.

بازمانده روز
 

درباره معمولی ترین کارها هم مقید بود مثلا این که لباسش را حتما تاکند و پرت نکند می گفت این طوری آماده کارهای بزرگ می شوی
متنی که می خوانید پاره هایی از یک کتاب است. «زندگی محمد حسین طباطبایی» چاپ انتشارات روایت فتح، 1382. ممکن است بعضی ها این کتاب را خوانده باشند. بعضی ها هم نخوانده باشند. برای دسته اول یک جور یادآوری است و برای دسته دوم شابد بهانه ای که بروند و کتاب را بخوانند. ضرر نمی کنند.
آفتاب آمده بود تا وسط اتاق ومگس ها را هم با خودش آورده بود. اردیبهشت بود و هنوز لذت داشت که دراز بکشی توی این آفتاب وآن قدر گل ختمی هایی را که با آن گردن خارخاری تا لب پنجره قد کشیده بودند،نگاه کنی تا چشم هایت گرم شود، سنگین شود و خوابت ببرد؛ اگر مگس ها بگذارند. محمد حسین هر روز اول چادر برمی دارد، مگس ها را بیرون می کند و گاهی که یکی دو تایشان سمج می شوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان می کند تا بالاخره آن ها را می گیرد توی مشتش. بعد در حالی که عرق از سرو رویش راه افتاده می آید توی حیاط ولشان می کند. آن وقت است که نجمه السادات، عبدالباقی، نورالدین و پدر سادات با هم می زندد زیر خنده نجمه می گوید: «آقاجون، خب چرا این طوری می کنید؟یکی بزنید توی سرش بمیرد دیگر.» و خودش جلوجلو می داند آقاجون چی جواب می دهد: «عزیزدلم، این مگس هم جان دارد. نباید جاندار را کشت.» بعد چادر را با وسواس، تامی کند و می دهد دست نجمه السادات. می گوید:« لباس را هیچ وقت پرت نکنید بیفتد یک گوشه. حتما آویزان کنید یا تا کنید.» کلی از این کارهای ریز ریز هست که مفید است آن ها را انجام بدهد. دست هایش را قبل از کار و قبل و بعد از غذا بشوید. قبل از غذا کمی نمک بخورد، بعدش هم همین طور. وقتی سرش را شانه می کند، بنشیدند وچیزی پهن کند. ایستاده چیز نخورد. توی درننشیند. سبزه و گیاه - اگر شده کم- دورو برش باشد و... به بچه ها می گوید:«کسی که مفید باشد به چیزهای کوچک، کم کم آماده چیزهای بزرگ هم می شود. این ها خودش آدم را می کشد به سمت حقیقت.»
اولین بار، پاییز سال سی و هفت بود که علامه، هانری کربن را دید. در تهران و در خانه دوستی با نام دکتر جزایری که استاد دانشگاه بود. کربن هر سال، اوایل شهریور به ایران می آمد و تا زمستان می ماند. قرار این دو نفر، شد هر دو هفته یک بار، شب های جمعه در تهران و خانه کسی به اسم ذوالمجد طباطبایی. سید حسین نصرو گاهی که او نبود، داریوش شایگان، حرف های کربن را برای علامه به فارسی برمی گرداندند و برعکس. کربن، فارسی را خوب می فهمد، اما گوش هایش سنگین بود. از آن طرف، محمد حسین خیلی آرام حرف می زد و با لهجه ترکی. با این حال، معلوم بود که هر دو از هم صحبتی هم لذت می برند. تا وقتی پاییز شروع نشده بود، توی حیاط می نشستند. حیاط بزرگ بود. بیشتر باغ بود و سروهای بلند داشت با حوض و فواره که وقتی کار می کرد، قطره های ریز آب را سمت آن ها می پاشید. متن مباحثه های این دو نفر با پاروقی هایی که خود علامه به آن ها اضافه کرد، کتابی شد به اسم
«شیعه»و به عربی و انگلیسی و فرانسه هم ترجمه شد. این جمع در آن سال ها و در آن باغ، تجربه عجیب دیگری هم داشتند; بررسی تطبیقی ادیان جهان. برای این کار، آن ها کتاب مقدس این ادیان را بارها و بارها خواندند.«تائوته کینگ»لائوتسه را سید حسین نصر و داریوش شایگان همان موقع و برای همین کار به فارسی برگرداندند. محمدحسین وقتی این یکی را خواند، گفت:«از بین همه این متونی که با هم خوانده ایم، کتاب لائوتسه عمیق ترین و ناب ترین آن هاست.» با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند، انجیل ها،اوپانیشادها، سوتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد، گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود، در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گفت و انچه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید با استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد. کسی باورش نمی شد، اما سوال هایی بود که او می گفت: «نمی دانم»یا«بیشتر از این نمی دانم.»چهارزانو می نشست و عبا می انداخت روی دوشش. یک پوستین هم داشت، از آن ها که از پدربزرگ آدم ارث می رسد، و زمستان ها آن را می پوشید. تا جایی که می توانست با قلم نی می نوشت. می گفت:«قلم آهنی از تاثیر مطلب کم می کند، چون بنای آهن بر جنگ و خونریزی است و انزلنا الحدید فیه باس شدید.»
اتاق کوچک بود به اندازه یک دست رختخواب جا داشت که خان جون توی آن مچاله شده بود و یک باریکه کنار رختخواب که نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا می گفت:«چرا من را زودتر خبر نکردید؟»دلش نیامد می دانست او کار دارد مهمان دارد. جهان خانم، مادر شوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقی می گفت او، نورالدین و نجمه می توانند نوبتی بنشینند و مراقب خان جون باشند. همین کار را کردند، اما حاج آقا با هر سه آن ها می نشست. همه چیز را گذاشته بود کنار. کتاب و کاغذهای توی اتاق جلویی پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آنها. تا آن موقع، نجمه دیده بود که پدرش فقط روزهای عاشورا کار را تعطیل می کند. حتی می دانست هر صفحه تفسیر را که می نویسد، بدون نقطه است. نقطه ها را بعد می گذارد، چون این طوری هر صفحه، یکی دو دقیقه جلو می افتد. یک روز یکی از آقایان علما که آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت کرد گفت:«چرا همه چیز را رها کرده اید، نشسته اید این جا؟» محمد حسین سرش را بالا آورد و او را نگاه کرد. شاید هم نکرد. به حال خودش نبود. گفت:«من چهل سال با خانم زندگی کرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چیز من، مال خانم است.»دو هفته بعد، خانم فوت کرد. رماتیسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا می گفت:«من فکر نمی کردم مرگ خانم را ببینم، نبودن او را ببینم.»و دوباره توی چشم هایش که از زور بی خوابی قرمز بود، اشک جمع می شد.
خرداد بود، سرظهر. داشت به گلدان هایش که زیر آفتاب سوخته بودند، می رسید، که خبر آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر کوچک تر آرام کم حرف که بر عکس او در تبریز مانده بود و در تبریز درس خوانده بود و در تبریز درس داده بود. همان که او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشییع جنازه دفن، سوم، هفتم،... هنوز ده سال نمی شد که خانم از دست رفته بود. این در طاقت او نبود و وقتی برای چهلم به تبریز می رفت، قلبش ایستاد; برای چند لحظه ایستاد. دکترها گفتند انفار کتوس کرده است.گفتند خدا دوستش داشته که زنده مانده و بعد از این، باید خیلی مراقب باشد. فشار عصبی برایش حکم سم را دارد، نمک هم همین طور. حالا همه بسیج شده بودند که او آرام باشد و به قول خودش، «یک قیراط»نمک هم توی چیزهایی که می خورد، نباشد. چون آن طور که دکتر گفته بود، هر کدام از این قیراط ها سه روز از عمر او کم می کند. نان را نجمه می آمد و توی خانه می پختند، چون نانی که نمک نداشته باشد، پیدا نمی شد. بدتر از همه این که آب قم، شور بود. عبدالباقی توی زیرزمین، دستگاهی راه انداخت که با آن، آب مقطر می گرفتند. پسر ارشد، مهندسی می خواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسین دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چندبار هم با او حرف زد، اما وقتی دید او نمی خواهد، رها کرد. تندی یا زور در کارش نبود. حالا پسر ارشد برای خودش کسی شده بود و چند سال بود که از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه وشش، چهارسال بعد از فوت برادرش، محمدحسین هم مجبور شد برود آن جا برای معالجه. قلبش خوب بود، اما دست هایش مدام می لرزید. نمی توانست بخواند...خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعیف شده. باید یک دکتر خوب، او را ببیند. دکتر خوب در لندن، او را دید. داروهایی برای سلسله اعصابش نوشت وقتی چشمهایش را معاینه کرد، گفت پرده ای روی آن هاست که باید جراحی کرد و برداشت، وگرنه دید او را از بین می برد.
قرار شد همان روزها وهمان جا عملش کنند. مثل هر جراحی ای در هر جای دنیا، دکتر گفت او را بی هوش کنند. اما محمدحسین اجازه نمی داد او را بی هوش کنند و کسی نمی دانست چرا. می گفت: «من خودم هر چند دقیقه که لازم باشد، چشمم را باز نگه می دارم، بدون پلک زدن.»موضوع را به دکتر گفتند و او راضی نمی شد. بعد سعی کردند برایش توضیح بدهند که این پیرمرد با آدم های دیگر فرق دارد. گفتند او حکیم است، philosop her است. دکتر این را که شنید، لبخند زد. گفت:«اگر فیلسوف است بی هوشی لازم نیست.»
می گویند سال های بعد از این، حالا استاد، غریب تر شد. کمتر از همیشه حرف می زد. کمتر از همیشه غذا می خورد، بیشتر از همیشه راه می رفت و ساعت ها بدون این که خواب باشد، چشم هایش را روی هم می گذاشت. وضو می گرفت، روبه قبله می نشست و چشم هایش را می بست. یک روز هم تمام شعرهایش و جزوه ای را که شرح غزل های حافظ نوشته بود، آورد وسط حیاط و سوزاند. کسی جرات نکرد بپرسد چرا. آن هایی که نسخه ای، دست نویسی از این ها را پیش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چیزی نگفتند. دلشان نمی آمد این چیزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتی بهار شد، محمدحسین به مشهد رفت و بیست و دو روز. آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. دیگر نمی گفت:«حالت خواب در چشمهایم پیداست.»نمی گفت:«چشم هام پرخواب است، پر از خاک»اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بیمارستانی در تهران بستری کردند. بعد هم او را به خانه خودش درقم آوردند. دوست ها و شاگردهایش به دیدنش می آمدند و او ساکت بود.ساکت،با چشم هایی که به گوشه ای از اتاق، خیره شده بود. چند هفته که گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دکتر چیز درست و معلومی نمی گفتند و او گاهی به هوش بود، گاهی نبود. یک روز، یکی از دوستان قدیم که آمده بود دیدنش، پرسید:«آقا از اشعار حافظ، چیزی در نظر دارید؟»او نگاهش کرد. چشم هایش که توی این صورت رنگ پریده، آبی تر شده بودند، برق زدند. خواند:«صلاح کار کجا و من خراب کجا؟»بعد، سرش را توی بالش فشار داد و چشم هایش را بست.
همه علائم یک علامه    نویسنده: مریم برادران
بماند که علامه چه کراماتی داشت. مهم نیست که با عوالم دیگر ارتباط داشت یا چیزهایی می دید که کسی نمی دید. اهمیتی ندارد که نگذاشت موقع عمل جراحی چشم، بیهوشش کنند و 15 دقیقه بدون پلک زدن زیر عمل با اراده خودش، گذاشت که دکتر پرده روی چشمش را بردارد. شاید حتی دانستن اینکه روزهای آخر بساط آب و غذای دنیا را برچیده و گفته بود که بساط سماور آخرت را علم کنند- علامه خیلی چای دوست داشت- کمکی به شناخت این مرد نکند. اینکه وقتی رفت، در مقام تکلم با حق بود و پیوندش با عالم معنا محکم تر از قبل شده بود، دردی از ما دوا نکند. گاهی دلمان می خواهد چیزهایی بدانیم که برای ما هم درمانی باشد؛ شاید.
سختکوش
نه ساله بود که پدر را از دست داد؛ پدری را که چهار سال بود برای او و محمدحسن مادری هم می کرد. حالا یکی از بستگان در منزل پدری واقع در خیابان مسجد کبود تبریز، سرپرستشان بود. آن دو برادر را فرستاد مکتب که درس بخوانند. اما محمد حسین دل به درس نمی داد. برای همین هر چه معلم می گفت اصلاً نمی فهمید. چهار سال مکتب رفت و هیچ صرف و نحو را نیاموخت تا اینکه یک روز معلم حسابی دعوایش کرد و بعد هیچ کس نفهمید که چه شد- خودش می گوید« عنایت الهی»- ورق برگشت و عیش و عشرتش همه درس شد و درس. چنان اشتیاقی به دلش افتاد که دیگر شب و روز نمی شناخت. بیشتر اوقات به خصوص در بهار و تابستان تا طلوع آفتاب بیدار بود و مطالعه می کرد و این تب و تاب آموختن تا آخرین روزهای زندگی اش بود. روزی حداقل 14 ساعت مطالعه و تحقیق و تنها یک روز تعطیل در سال، آن هم روز عاشورا. آن قدری که بیماری هم جلودارش نبود. تفسیرالمیزان را وقتی نوشت که دکتر او را از خواندن و نوشتن منع کرده بود. بیست سال عمرش را پای این کتاب گذاشت که چرک نویسی نداشت؛ بدون نقطه هم می نوشت و موقع مرور نقطه ها را اضافه می کرد. چون محاسبه کرده بود این طوری وقت کمتری صرف نوشتن می شود.
نفس استاد
سال 1304 همجوار امیرالمؤمنین(ع) شد تا شاگردی استادان بزرگی مانند حاج میرزا محمدحسین نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، حاج میرزا علی ایروانی، میرزا علی اصغر ملکی و حاج میرزا علی قاضی طباطبایی را هم بکند و این آخری استاد عرفانش بود؛ همان کسی که با عمل درس توحید می داد به شاگردانش. اما روزگار سخت می گذشت. گرما بیداد می کرد. مدتی ارتباط با ایران مقدور نبود و او در مضیقه مانده بود. شکایت به استاد برد. شاید آخرین بار بود. استاد نصیحت کرد و شاگرد سبک شد؛ آن قدر سبک که روحش لطیف شد و شعری گفت. همان شعر مشهور «آنچه خدا خواست همان می شود/ آنچه دلت خواست نه آن می شود». زیاد شعر می گفت؛ شعرهای ناب و عرفانی. با این همه روزی اشعارش را سوزاند؛ مگر آنهایی که دست دیگران ماند. شاید نخواست خدایی ناکرده حدیث نفسی به یادگار بگذارد.
شناخت موقعیت
با عمامه بسیار کوچک از کرباس، با دکمه های باز قبا، بدون جوراب، با لباس کمتر از معمول در کوچه های قم تردد می کرد. او را به قاضی هم می شناختند. خودش بیشتر دوست داشت طباطبایی صدایش کنند تا یاد جدش زنده شود. 44 ساله بود که راهی قم شد. ده سالی می شد که از نجف برگشته بود و در تبریز مانده بود، سرگرم درس و تفکر و کشاورزی. حالا باز دلتنگ دیار علم شده بود. برنامه درسی حوزه را مطالعه کرد تا ببیند آیا با نیازهای جامعه می خوانند؟ جای تفسیر و علوم عقلی را خالی دید. فضای خوبی نبود برای شروع این کارها. آن روزگار کسی که تفسیر می گفت، یعنی معلوماتش کم بود و کار دیگری از دستش برنمی آمد اما علامه فکر کرد عذر خوبی پیش خودش و خدای خودش ندارد. کلاس فلسفه را با تفسیر شروع کرد؛ کلاسی که به تفسیرالمیزان منجر شد. هر روز درس اسفار می گفت که به دلیل برخی مشکلات تعطیل شد. اما قصه علما چیزی است و تشنگی شاگردان چیز دیگر. اجازه کلاس درس شفا را گرفتند. اسفار به شب ها موکول شد که هفته ای دو شب در خانه شاگردان چرخش می کرد. شاید ده نفر بودند که پای درسش می نشستند؛ هر کسی اجازه حضور در این کلاس را نداشت. به همین هم اکتفا نکرد. با بعضی شاگردان مثل مطهری محفل درس فلسفه غرب برپا می کرد، محفلی که به « اصول فلسفه و روش رئالیسم» منجر شد.
زندگی
علاقه علامه به همسرش زبانزد بود. همیشه از فداکاری های او تعریف می کرد« خانم به حدی به من کمک می کند که گاه اطلاع از چگونگی تهیه قبای خود ندارم.» وقتی مشغول تحقیق و پژوهش یا نگارش بود، با او حرف نمی زد و سعی می کرد همه چیز آرام باشد، نکند رشته افکارش پاره شود. فقط ساعتی یک بار در اتاقش را باز می کرد و آهسته استکان چای را می گذاشت تا خستگی اش را در ببرد و پی کار خودش می رفت. در همه سال های زندگی شان علامه اسم کوچک خانم را به تنهایی نمی برد. بعد از فوتش، بسیار بی تابی می کرد. تا سه، چهار سال هر روز سر قبر او می رفت. بعد از آنکه فرصت و بنیه کمتری داشت، دوشنبه ها و پنجشنبه ها این برنامه را ترک نکرد. می گفت:« بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدمی حق مردم را نتواند ادا کند، حق خدا را هم نمی تواند ادا کند.»
منبع: همشهری جوان، شماره 286
مصاحبه آیت الله تحریری پیرامون علامه طباطبائی (ره)
نویسنده:رضا رضوانی
اینکه صفای باطن خاص ایشان است که باعث شد که خداوند متعال ابواب و اسباب خاصی را متوجه ایشان کند. رمز موفقیت دیگر ایشان آشنایی با یک استاد کامل بود؛ چرا که ایشان استفاده هایی از آقای میرزا علی قاضی بردند، که شاید دیگران آن استفاده ها را نکردند و نکته بعدی این است که هر کسی که می خواهد به جایی برسد، باید خودش را کاملاً در اختیار استاد خویش قرار دهد.
علامه طباطبایی نیز از لحاظ علمی و چه از لحاظ اخلاقی و تربیتی چنین بودند. استاد گرامی جناب آقای سعادت پرور می فرمودند: وقتی در محضر علامه طباطبایی سخنی از آقای علی قاضی (رحمه الله علیه) مطرح می شد، ایشان- بدلیل احترام بسیاری که برای استاد خویش قائل بودند- سخنان آقای قاضی را همچون وحی می دانستند.
ز مراجع بزرگوار آن زمان فرموده بودند که : از علامه طباطبایی استفاده کنید که ایشان گنجینه آقای میرزا علی قاضی هستند.
راه راستان: علامه طباطبایی (رحمه الله علیه) در زمینه مباحث علمی چه موفقیتهایی داشته اند؟
مرحوم علامه طباطبایی خودشان فرموده اند: ما سبک تفسیر قرآن با قرآن را از آقای قاضی یاد گرفته ایم که در حقیقت یکی روش علمی است و روش تربیتی ایشان نیز برگرفته از روش تربیتی مرحوم قاضی (رحمه الله علیه) است که علماء و عرفا و مجتهدین این روش را هم از علامه طباطبایی یاد گرفته اند که به روش معرفت النفس معروف است. معرفت نفس یعنی سیر بسوی خدا و سیر معنوی و صعودی به گونه ای که انسان به درجاتی از معرفت نائل شود تا بتواند اتصال به ذات احدیت داشته باشد و تنها راه صحیح و دقیق طی این مسیر، معرفت نفس است که دستورات خاصی دارد که در کتابها نیامده و سینه به سینه منتقل می شود. و لذا مرحوم عالمه، افراد را به نسبت ظرفیتشان تربیت می کردند؛ که حضرت استاد حسن زاده آملی در رأس این افراد بودند. علامه از جمله کسانی بودند که در این راستا دست به تألیف زدند؛ هم در راستای معارف نظری که رسائل سبع توحیدی ایشان در این جهت است و ایشان مبانی علمی کتاب و سنت این سیر معنوی را نوشته اند؛ و آن کتاب عمیق رساله الولایه است که نیاز به مقدمات اخلاقی عرفانی خاص دارد تا قابل فهم باشد.
راه راستان: اگر در خاتمه مطلب ناگفته ای از علامه طباطبایی برای خوانندگان مجله راه راستان دارید. بیان نمائید؟
چند مطلب کوتاه خدمت عزیزان عرض می کنم:
علامه در شبهای تابستان و زمستان نمی خوابیدند و در معارف الهی و دین تفکر می کردند و در جلسات پرسش و پاسخ ایشان که شرکت می کردم، می دیدم که علامه آنقدر به خود فشار آورده بود که سرش می لرزید. خود را به جایی رسانید که منشأ خیر و برکت به امت اسلام شد و صاحب آن مقام و کرامات گردید. وقتی که ایشان به خارج از کشور برای مداوا مراجعه کرده بودند، پزشک معالج گفته بود که ایشان یک عصب سالم در وجودشان ندارند! در مرتبت معنوی ایشان بگویم وقتی ایشان در پاریس تحت معالجه بودند و آقای دکتر احمدی- مترجم ایشان- هم در بیمارستان حضور داشتند، پزشکان به علامه گفته بودند؛ حالا که شما تحت معالجه قرار گرفته اید، خوب است چشم راست شما را عمل کنیم؛ اما لازمه عمل بیهوش کردن شما می باشد؛ زیرا شما نباید یک ربع پلک به هم بزنید. ایشان فرموده بودند: من حاضر نیستم مرا بیهوش کنید. مگر من اراده ندارم؟ شما مرا بدون بیهوشی عمل کنید! این برخورد و گفتار علامه باعث شد تا همه ی پروفسورهای آن بیمارستان جمع شوند تا ببینند که این چه شخصیتی است که این گونه ادعایی دارد! که الحمدلله عمل به بهترین نحو انجام شد. این نمونه ای از هزاران حالات و برخوردهای خاص علامه در دوران زندگی پر خیر و برکتشان بود. امیدوارم انشاء الله خداوند ما را از پیروان صدیق راه این افراد و بزرگواران قرار دهد و همواره روح این مرد الهی دعا گوی ما باشد.
منبع: ماهنامه ی راه راستان شماره 10، سال دوم،ص 10-11
هنوز هر گاه به زیارت قبرش در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها میروم ابهت و عظمت و طهارت علامه اشکم را جاری و دلم را میلرزاند
(داستانهایی از زندگانی علامه)
علامه طباطبایی این عالم سترگ و تابناک، چهره‎ای الهی بود که با دو بال قرآن و عترت پرواز کرد. به بلندای جاودانگی و ابدیت رسید و برای همیشه اسطوره‎ای شکوهمند گردید. در این فرصت بر آنیم تا گوشه‎هایی از زندگی سراسر روشن او را یاد آور شویم:
الف. ارادت به اهلبیت ـ علیهم السلام ـ
استاد هفته‎ای یک بار ـ حداقل ـ به حرم حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ مشرف می‎شد. پیاده می‎رفت و در بین راه اگر پوسته پرتقال یا خیار و موز می‎دید با ته عصا آن را از مسیر مردم کنار می‎زد. در ایام تابستان غالباً به مشهد مقدس مشرف می‎شد. شبها به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ رفته، در بالای سر می‎نشست و با حال خضوع و خشوع به دعا و زیارت می‎پرداخت. به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه ـ علیهم السلام ـ علاقة بسیاری داشت و با کمال ادب و احترام از آنها نام می‎برد، در مجالس روضه خوانی شرکت می‎کرد و برای مصایب اهل بیت شدیداً اشک می‎ریخت.»[1]
«علامه در ماه رمضان روزة خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ افطار می‎کرد، ضریح مقدس را می‎بوسید سپس به خانه می‎رفت این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفتة ایشان نموده است.»[2]
«فعالیتهای شبانه روزی علمی، او را از توسل در عرض ادب به پیشگاه مقام رسالت و ولایت باز نمی‎داشت. ایشان موفقیت خویش را مرهون همین توسلات می‎دانست. و آن چنان به سخنان معصومین احترام می‎گذاشت که حتی در برابر روایات مرسل و ضعیف السند هم به احتمال این که از بیت عصمت صادر شده است، رفتار احتیاط آمیزی داشت. و بر عکس کوچک‎ترین سوء ادب و کژ اندیشی را نسبت به این دودمان پاک و مکتب پر افتخار تشیع قابل چشم پوشی نمی‎دانست...»[3]
«آن گاه که نام یکی از معصومین ـ علیهم السلام ـ برده می‎شد اظهار تواضع و ادب در سیمای ایشان مشهود می‎شد و نسبت به امام زمان ـ علیه السلام ـ تجلیل خاصی داشته مقام و منزلت آنها و حضرت رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و حضرت صدیقه کبری ـ علیها السلام ـ را فوق تصور می‎دانستند. یک نحو خضوع و خشوع واقعی نسبت به آنها داشته و مقام و منزلت آنان را ملکوتی می‎دانستند».[4]
ب. شرح صدر علامه
یکی از شاگردان ایشان که مدت سی سال با استاد مأنوس بوده، پیرامون خصوصیات اخلاقی آن عالم فرزانه چنین نوشته است:
«علامه انسانی وارسته، مهذب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم... به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچکترین سخن تندی یا توهین آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‎گفت و هیچ گاه داد و فریاد نمی‎کرد، خیلی زود با افراد انس می‎گرفت و صمیمی می‎شد. با هر کس حتی کوچکترین فرد طلاب چنان انس می‎گرفت که گویا از دوستان صمیمی اوست... گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‎گرفت می‎فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم، ما این جا گرد آمده‎ایم تا با تعاون و هم فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم» استاد بزرگوار بسیار مؤدب بود به سخنان دیگران خوب گوش می‎داد، سخن کسی را قطع نمی‎کرد و اگر سخن حقی را می‎شنید تصدیق می‎کرد، از مباحثات جدلی گریزان بود ولی به سؤالها، بدون خودنمایی پاسخ می‎داد.»[5]
یکی از شخصیتهای مارکسیست با علامه به بحث و گفتگو نشسته بود و سرانجام موحد و مسلمان گردید هنگامی که یکی از دوستان او پیرامون مناظره و گفتگوی دوست خود با علامه پرسش کرد، وی شخصیت علامه را این گونه باز گو می‎کند:
«آقای طباطبایی مرا موحد کرد. هشت ساعت ما با هم بحث کردیم. یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحد کرد او حرف توهین آمیز هر کافری را می‎شنید و نمی‎رنجید و پرخاش نمی‎کرد.»[6]
ج. آینة اخلاص
استاد جعفر سبحانی روحیات علامه را چنین توصیف می‎کند:
«ما با این که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم یاد آور شود یا سخن را سؤال نشده از پیش خود مطرح کند.»[7]
هنگامی که یکی از علمای حوزة علمیه قم از تفسیر عظیم المیزان در حضور ایشان تعریف می‎کند، علامه با نیم نگاهی به او می‎فرماید:
«تعریف نکن که خوشم می‎آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود».[8]
و آن گاه که یکی از اساتید اندیشمند حوزه رسالة امامت خود را برای نظریابی خدمت علامه می‎دهد، ایشان پس از مطالعه می‎فرماید:
«چرا دعای شخصی کردید؟ (بارالها توفیق فهم ایات الهی را به این جانب مرحمت بفرما) چرا در کنار سفرة الهی دیگران را شرکت ندادی... تا آن جایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم.»[9]
د. تعبد و بندگی
استاد فرزانه، مرحوم علامه از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر گذارده و خود را مقید به ترک اولی کرده بود و همیشه ذکر الهی بر لب داشت و هیچ گاه از توجه به پروردگار غافل نمی‎شد.
«اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود، گویا اخلاقش «قرآن» بود. هر آیه‎ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‎داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‎یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کمتر اتفاق می‎افتاد. نام کسی را به بدی نمی‎برد. بد کسی را نمی‎خواست وسعی می‎کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»[10]
طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود. بسیاری از شبها را تا صبح به عبادت و بیتوته می‎پرداخت. در ماه مبارک رمضان فاصلة بین غروب آفتاب تا سحر را به تهجد ذکر مشغول بود.
هـ . اخلاق علامه در منزل
دختر استاد چگونگی برخورد پدر خود را با اطرافیان این گونه بیان می‎کند:
«اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‎شد و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدیم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقید به نماز اول وقت، بیداری شبهای ماه رمضان، قرائت قران با صدای بلند و منظم در کارها بودند. دست رد به سینة کسی نمی‎زدند و این به سبب عاطفة شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود.
... بسیار کم حرف بودند، پر حرفی را موجب کمی حافظه می‎دانستند. بسیار ساده صحبت می‎کردند به طوری که گاهی آدم گمان می‎کرد این یک فردی عادی و عامی است... می‎گفتند شخصیت را باید خدا بدهد با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‎کند... آرام و صبور با مسائل برخورد می‎کردند. با این که وقت زیادی نداشتند ولی طوری برنامه ریزی می‎کردند که روزی یک ساعت بعد از ظهرها در کنار اعضای خانواده باشند... رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود همیشه طوری رفتار می‎کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم... آن دو واقعاً مانند دو دوست با هم بودند. در خانه اصلاً‌ مایل نبودند کارهای شخصی‎شان را کس دیگری انجام دهد... ایشان برای بچه‎ها مخصوصاً دخترها ارزش بسیاری قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه‎های ارزنده‎ای می‎دانستند. همیشه بچه‎ها را به راستگویی و آرامش دعوت می‎کردند. دوست داشتند آوای صوت قرآن در گوش بچه‎ها باشد. برای همین منظور قرآن را بلند می‎خواندند و به مؤدب بودن بچه اهمیت می‎دادند و رفتار پدر و مادر را به بچه‎ها مؤثر می‎دانستند. دربارة مادرم می‎فرمود: این زن بود که مرا به این جا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‎ام نصفش مال این خانم است».[11]
و. شناخت مقتضیات زمان و مکان
«توجه به جهان اطراف» و بررسی «وضعیت حال و آینده» از نشانه‎های بارز استاد والا مقام، مرحوم علامه طباطبایی است ایشان در سالهای دهة 20 و 30 نقش حساس در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهات دشمنان، سلاح قلم به دست گرفته و کاری کارستان می‎کرد. فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‎مقدار جلوه داد و حساسیتهای زمان را به کار گرفت. هدایت فوج فوج جوانان کار کم نظیری بود که «علامه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهدة آن بر آمد. پس از رحلت‌ آیة الله العظمی بروجردی (ره) «حکومت اسلامی» موضوع درس وی گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آنها توانایی حکومت اسلامی را در ادارة جامعه و قدرت ولایت فقیه را اثبات کرد.[12]
ز. همراه با امام (ره)، همگام با انقلاب
از دیر زمان ارادت و علاقة وافری بین علامه و حضرت امام خمینی ـ رضوان الله علیهما ـ به چشم می‎خورده است. چون هر دو از هوا و هوس به دور بودند نسبت به یکدیگر احترام می‎گذاشتند[13] «رابطة دوستانة آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. نسبت به انقلاب نظر مساعد داشت و از مسائل سیاسی با اطلاع بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود.
یک بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد... و در پایان از اصرار زیاد ـ رئیس دانشکده الهیات آن زمان ـ گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکتری نیستم.»[14]
ح. جلوه‎های هنری و ادبی علامه
خط نستعلیق و شکستة علامه از بهترین و شیواترین انواع خط بود. گاهی استاد از روزهایی که با برادرش در تبریز در دامنة کوههای اطراف از صبح تا به غروب به نوشتن خط مشغول بودند، یاد می‎کرد. خط‎هایی که تعجب ایشان را بر می‎انگیخت و یا سخن از زمانی می‎کردند که علاقة بسیاری به نقاشی داشتند و تمام پول و وقت خود را صرف خرید کاغذ و نقاشی بر آنها می‎نمودند.
نویسنده: احمد لقمانی
[1] . همان، از آیت الله ابراهیم امینی، ص 131 و 132.
[2] . مجله پیام انقلاب، 19/8/1363، از استاد شهید آیة الله مرتضی مطهری.
[3] . یادنامه علامه طباطبایی، از استاد محمد تقی مصباح یزدی، ص 137.
[4] . مهر تابان، ص 56.
[5] . یاد نامه علامه طباطبایی، از آیت الله ابراهیم امینی، ص 122ـ124 و 128.
[6] . یادها و یادگارها، آیة الله جوادی آملی، ص 58 و 59.
[7] . همان، ص 59.
[8] . روزنامه جمهوری اسلامی، 23/7/1364.
[9] . یادها و یادگارها، ص 83ـ84.
[10] . همان، از آیة الله جوادی آملی، ص 61.
[11] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص 40ـ51.
[12] . روزنامه جمهوری اسلامی، 16/2/1369، از حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی؛ یادها و یادگارها، از آیة الله جوادی آملی، ص 73.
[13] . یادها و یادگارها، از آیة الله امینی، ص 89.
[14] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص 52 و 53.  منبع:www.andisheqom.com
گفت و گوی کیهان با حجت الاسلام و المسلمین سید هادی خسروشاهی
س: نحوه تعامل استاد با شاگردان در جلسه درس چگونه بود؟
ج : علامه طباطبائی عادت نداشت بطور مستقیم به روی شاگردان خود نگاه کند و همیشه چشم های آبی خود را، که بسیار جذاب و براق بود به آسمان- یعنی سقف مسجد-می دوخت و اگر شاگردی اشکالی و سؤالی مطرح می کرد، لحظه ای با لبخند به او نگاه می کرد و بعد به پاسخ می پرداخت، در درس اسفار هم همین طور بود و واقعا انسان وقتی از جلسه درس ایشان بیرون می آمد، اولا احساس معنویت می کرد و ثانیا به روشنی می دید که فیض و مطلبی در زمینه مطرح شده- چه در تفسیر و چه در فلسفه- عایدش شده است.. البته هر کس باندازه استعداد خود...
روش دیگر ایشان در پاسخگوئی به اشکالات و سؤالات طلاب، به این سبک بود که ایشان پاسخ و توضیح خود را مطرح می کرد و بعد برای آنکه به شاگرد میدان تفکر داده باشد، نظر خود را یک امر قطعی و حتمی اعلام نمی کرد بلکه نوعا می فرمود: «این چیزیست که بنظر ما می رسد و شما خودتان به بینید تا چه اندازه منطقی و مورد پذیرش است؟».
پس از پایان درس هم استاد مدتی برای پاسخگوئی در محل درس می نشست و سپس در مسیر راه برگشت هم طلابی که سؤالات دیگری داشتند، همراه ایشان تا درب منزلشان می رفتند و پرسشها و اشکالات خود را مطرح می کردند، در واقع علامه طباطبائی در موقع تدریس و قبل و بعد آن، همانند خود طلاب و شاگردانش بود و هیچ وقت من ندیدم که در برابر سؤال کسی- هر چند بی ربط باشد- اخم کند یا باصطلاح وی را «خیط» کند! بلکه همراه با لبخندی ملیح پاسخ مناسب را بیان می کرد.
س: ارتباط عرفان علامه با قرآن چگونه بود؟
ج: «عرفان» در تشیع، عالیترین مرحله کمال انسانی را تبلور و تجلی می بخشد، قرآن مجید از دیدگاه علامه سرچشمه همه فیوضات و معارف ربانی است. سطر سطر تفسیرالمیزان و بحث های عرفانی- فلسفی مطرح شده در آن، چگونگی پیوند عرفان با قرآن را نشان می دهد. طبیعتا نمی شود در یک مصاحبه کلی به این موضوع پاسخ مشروح و مناسبی بیان کرد. استاد علامه پس از ورود به قم، نخست طبق معمول، دروس فقه و اصول را شروع کردند ولی بتدریج متوجه شدند که در این زمینه ها، درحوزه قم«من به الکفایه» هست و احساس کردند که تدریس تفسیر قرآن و علوم عقلی ضروری تر است و روی همین اصل با ترک تدریس فقه و اصول، دور مرجعیت را هم خط کشیدند!
درمورد علت انتخاب روش علمی جدید درحوزه، خود ایشان چنین پاسخ گفته اند: «من به هنگامی که به قم آمدم و برنامه های رایج دروس حوزه را بررسی کردم،متوجه شدم که این برنامه ها همگام با نیازهای جامعه و آینده نیست و کمبودهائی دارد و عمده ترین این کمبودها را در قفدان بحث تفسیری و علوم عقلی درحوزه دیدم و برخلاف خواست ظاهری حوزه که لزوم تدریس فقه و اصول را مطرح می کرد و آن را برای حل همه مشکلات کافی می دانست، من درس تفسیر و فلسفه را آغاز کردم،البته با توجه به شرایط موجود، آغاز این نوع دروس به نوعی دوری از مقام علمی! تلقی شد که برای من مهم نبود چون فکر کردم که در نزد حق سبحانه و تعالی عذرقابل قبولی نخواهم داشت که یک جنبه ضروری را به خاطر مسائل ظاهری خاصی ترک کنم...» و این توضیح پاسخ کامل سؤال شما توسط خود استاد است چون هدف در نزد استاد خدمت به جامعه و آینده، از طریق دیگری غیر از اشتغال به تدریس فقه و ادامه رسته فقاهت است. مرحوم شهید مطهری (ره ) که خود از شاگردان برجسته علامه طباطبایی(ره ) بود درباره تفسیر المیزان می نویسد: «کتاب تفسیر المیزان یکی از بهترین تفاسیری است که برای قرآن مجید نوشته شده است. من می توانم ادعا کنم که بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تاکنون نوشته شده است.»
: نمونه هائی از حالات معنوی- عرفانی و کراماتی را که از ایشان دیده اید، می توانید نقل کنید؟
ج: اجازه بدهید که باز پاسخ را از خود مرحوم علامه نقل کنم. ایشان می فرمودند: «روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم در آن حین، یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک قدح بهشتی در دست داشت که برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود، همین که خواستم به او توجهی کنم، ناگهان یاد حرف استادم افتادم، لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخواست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد من باز توجهی نکردم و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت ومن هر وقت تا بحال، آن منظره به یادم می افتد، از رنجش آن حوری متاثر می شوم.»
حالت دیگری را هم آیت الله حسن زاده آملی نقل می کند که شنیدن و خواندن آن، نشان دهنده مقام علامه و برادرش سیدحسن الهی است: «وقتی همراه برادر در نجف اشرف تحت تربیت اخلاقی مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی بودیم، سحرگاهی بر بالای پشت بام بر سجاده عبادت نشسته بودم، در این موقع خواب سبکی به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر مقابل من نشسته اند، یکی از آنها حضرت ادریس(ع) بود و دیگری برادر عزیزم آقای سیدممد حسن الهی طباطبائی حضرت ادریس، با من به مذاکره و سخن مشغول شدند وقتی ایشان تکلم می کردند، سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد.» در اینکه استاد علامه دارای کرامات و اهل کشف و شهود بود هیچ شک و تردیدی نیست ولی استاد هرگز خود مایل به نقل مطلبی در این زمینه نبود و اگر کسی در جمع عام در این زمینه سؤالی مطرح می کرد، ایشان لبخند می زدند.»
مرحوم استاد شهید مرتضی مطهری که هر وقت نام علامه را می برد و یا می نویسد بدنبال آن «روحی فداه» را هم ذکر می کند درباره حالات استاد علامه می نویسد: «... حضرت آقای طباطبائی از نظر کمالات روحی به حد تجرد برزخی رسیده اند و می تواند صور غیبی را که دید افراد عادی از مشاهده آن ها ناتوان است، مشاهده کند، این مرد واقعاً یکی از خدمتگزاران بسیار بزرگ اسلام است. او به درستی مجسمه تقوا و معنویت است در تهذیب نفس مقامات بسیار عالی را طی کرده است...»
آیت الله جوادی آملی، یکی دیگر از نخبگان و اصحاب بحث علامه در این زمینه می گویند: «اوج تکامل عقلی و تجرد روح این ابر مرد حکمت به مقامی رسید که کلیات عقلی را بدون دخالت قوه تخیل و تمثل مصداق آنها را در مرحله خیال و تجسد آن در مرتبه مثال، متصل و یا با صرف نظر ازآن ادراک می نمود.
یکی از ادله تجرد روح همانا ادراک کلیات مرسله است که از هر قیدی مجرد و از هر کثرتی منزه باشد و روحی که یک مجرد تام را ادراک می کند و حتی می یابد حتماً مجرد خواهد بود البته این برهان تجرد روح، از راه ادارک کلی درباره اوحدی از نفوس ناطقه صادق است نه درباره نفوس همه مردم.
بعد از پایان بحث مزبور از استاد علامه(ره) پرسیدم: آیا شما می توانید کلی را بدون تمثیل هیچ فرد خیالی آن، و نیز بدون تخیل انتشار آن در بین مصادیق مثالی ادراک کنید؟ فرمود: تا حدی و این جواب با توجه به خفض جناح و تواضع جبلی آن بزرگوار که هرگز اعجاب و خودبینی نداشت: یعنی: «آری»
امام خمینی(ره) که خود از عرفای بزرگ عصر ما بود، در کتاب «سرالصلاه» خود جملاتی درباره اهل معرفت دارند که با نقل آن به این پاسخ، خاتمه می دهم: «... از امور مهمه ای که تنبه به آن لازم است آن است که اگر کلامی از بعضی علمای نفس و اهل معرفت دیدند یا شنیدند به مجرد آنکه به گوش آنها آشنا نیست یا مبنی بر اصطلاحی است که آنها را از آن حظی نیست بدون جهت شرعیه رمی به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن توهین و تحقیر ننمایند و گمان نکنند هرکس اسم از مراتب نفس و مقامات اولیاء و عرفا و تجلیات حق و عشق و محبت و امثال اینها که اصطلاحات اهل معرفت رایج است برد، صوفی است یا مروج دعاوی صوفیه است یا بر طبق آن، برهان عقلی و یا حجت شرعی ندارد، به جان دوست قسم، کلمات نوع آنها شرح بیانات قرآن و حدیث است.»
س: از ابعاد شخصیتی و ویژگی های اخلاقی علامه که برای خوانندگان ما شنیدنی است نکاتی را بیان بفرمائید.
ج: به طور کلی باید گفت که استاد علامه خود تبلور و تجسم عینی اخلاق و روش های پیامبری بود که در کتاب «سنن النبی» آنها را نقل کرده است، استاد این کتاب را در نجف و در سال 1350 هـ.ق- سه ربع قرن پیش- و به هنگام تحصیل جمع آوری و تنظیم کرده بودند که در واقع راهنمای زندگی فردی و اجتماعی ایشان، احادیث منقول در این کتاب بود.
تواضع و فروتنی، دوری از تظاهر و خودنمائی، سکینه و وقار، محبت و ادب و احترام به همه... و بطور کلی تمامی اخلاق حسنه، در وجود ایشان جمع بود و من در مدت 25 سالی که در خدمتشان بودم- یعنی چه در زمانی که در دروس ایشان شرکت می کردم و چه قبل و بعد آن- هرگز ندیدم که ایشان درباره کسی، اعم از علماء یا دیگران، اظهار نظر منفی داشته باشد، هرگز ندیدم که در مقابل شاگردانی که با صدای بلند اشکالات خود را مطرح می کردند، ایشان هم تن صدای خود را بلند کنند، بلکه همواره با لبخند و با لحن عادی به پاسخ و توضیح می پرداخت.
استاد علامه مصداق واقعی کسانی بود که به قول قرآن، «عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالواسلاما»- در زمین با آرامش و بی تکبر راه می روند و اگر نادانان آنها را مورد خطاب قرار دهند، پاسخ آنها درود و سلام است- این تعلیم قرآنی است. وعلامه روی همین اصل، آرام و آهسته، بدون اعجاب و تبختر به حرم حضرت معصومه (ع) می رفت و مردم عادی، اغلب توجهی به ایشان نداشتند و درواقع به علت سادگی و بی پیرایگی، فکر نمی کردند آن کسی که به حرم می رود یا از خیابان با پای پیاده عبور می کند، استاد علامه طباطبایی باشد.
یکبار یکی از شاگردان ایشان، که رفیق صمیمی من هم بود، به دلایل و انگیزه های شخصی، و به ظاهر در دفاع از شریعت، رساله ای تحت عنوان «حول المیزان» چاپ کرد که درآن، استاد را متهم به «انکار معاد جسمانی» نموده و سپس «تکفیر» کرده بود. من آن وقت به بهانه دیگری پاسخی بر اندیشه های انحرافی وی نوشتم و در مجله «مجموعه حکمت» چاپ قم، که در آن هنگام خود سردبیری آن را به عهده داشتم، چاپ شد ولی وقتی استاد از موضوع با خبر شدند و فهمیدند که من «حمله» را برضد او ادامه خواهم داد. با آرامش کامل، به من تذکر دادند که بحث را ادامه ندهم و فرمودند: شما ناراحت نباشید! از این گونه بحث ها و اتهامات و حمله ها، همیشه در تاریخ بوده و بعد از این هم خواهد بود و ما موظف هستیم که در برابر این قبیل افراد با نرمش و آرامش رفتار کنیم و به دستور قرآن به آنها «سلام» بفرستیم! این نمونه ای از اخلاق انسانی استاد علامه بود.
س: درهمه زمینه ها صحبت شده، جز «سیاست، آیا استاد علامه هم در مسائل سیاسی، بویژه پس از حوادث 15خرداد،دخالتی می نمود و یا هماهنگی داشت و یا سکوت می کرد؟
ج: استاد علامه بمعنی مصطلح سیاست، «سیاسی» نبود، ولی این بمعنی عدم اهتمام به مسائل جامعه و مردم نیست. پیش از حوادث 15خرداد و درمسائل مربوط به انجمن های ایالتی ولایتی، و پس از فاجعه قتل عام مردم در 15خرداد، استاد علامه همیشه طرف «مشورت» مراجع عظام بود و درجلسات این بزرگان شرکت میکرد و حتی در بعضی از اعلامیه های مشترک مراجع عظام قم، امضای ایشان هم هست. اما پس از آنکه اعلامیه ها و بیانیه ها «تک امضائی» شد ایشان بطور مستقل اعلامیه ای ندادند ولی «سکوت» هم نکرده بودند و بهرنحو مقدور با مراجع وکلیت روحانیت مبارز «هماهنگی» داشت و اغلب روحانیون مبارز از شهید مطهری و بهشتی و مفتح و قدوسی و غیر هم، همه شاگردان علامه طباطبایی بودند و بدون شک تربیت فکری - معنوی این آقایان، توسط علامه طباطبایی، نقشی اساسی در حرکت آنها داشت...
درباره مسائل جهان اسلام، از جمله مسئله فلسطین، استاد علامه همواره فعال بود و حتی در مورد لزوم کمک به مردم فلسطین، ایشان اعلامیه ای را همراه شهید مطهری و مرحوم آیت الله سیدابوالفضل موسوی زنجانی منتشر ساخت که در آن ضمن افتتاح حساب بانکی در بانک های: ملی، صادرات و بازرگانی، مردم را به یاری مردم ستمدیده فلسطین فراخوانده بود.منبع: کیهان
همسر علامه طباطبایی
 همسر علامه، زنی بود که در سیر تکاملی و سلوک علامه نقش مؤثر داشت. خانمی که همه عمر را در طبق اخلاص گذاشت و در راه این عارف والامقام تقدیم کرد. دشوارترین مشقّت‏ها را در غربت شهرهای نجف و قم تحمل کرد و حتی یک بار هم گلایه نکرد. مهندس سیدعبدالباقی طباطبایی، فرزند این خانواده می‏گوید: هنگامی که خواستیم به قم عزیمت کنیم به مادرم گفتم: شب عید که وقت مسافرت نیست؛ در این هوای سرد کجا می‏خواهیم برویم؟ مادرم نگاهی به من کرد و در حالی که اشک چشمانش را پاک می‏کرد این شعر را خواند:
رشته‏ای بر گردنم افکنده دوست             می‏کشد هرجا که خاطرخواه اوست
رشته برگردن نه از بی‏مهری است           رشته عشق است و بر گردن نکوست
قدردانی از همسر
حضرت علامه طباطبایی درباره همسر خود چنین می‏گوید: این زن بود که مرا به اینجا رسانید؛ او شریک من در کارهای علمی است و هرچه نوشته‏ام نصفش مال این خانم است. او به حدی به من کمک می‏کرد که گاه از چگونگی تهیه قبای خود اطلاع نداشتم (به این معنا که می‏رفت پارچه‏ای انتخاب می‏کرد، می‏خرید و پس از دوخت و آماده‏سازی در اختیار ایشان قرار می‏داد) وقتی مشغول تحقیق و پژوهش بودم، با من سخن نمی‏گفت و سعی می‏کرد، شرایط آرامی برایم ایجاد کند، رشته افکارم گسسته نشود و هر ساعت در اطاق مرا باز می‏کرد و آرام چای را می‏گذاشت و می‏رفت. مرحوم علامه به همسر باوفایش عشق می‏ورزید و برایش احترام بسیاری قائل بود. پس از مرگش تا مدتها مرحوم علامه هر روز بر سر قبرش حاضر می‏شد و در فقدان او ناباورانه اشک می‏ریخت و این مهر دوسویه همگان را به تعجب وا داشته بود.
بی‏آلایشی و ساده زیستی
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی، از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید: آیت الله حجت تصمیم به توسعه مدرسه حجتیه قم گرفت. زمین‏هایی را خرید و در پی آن بود که نقشه مناسبی برای مدرسه تهیّه کند تا طرح جامع‏اش را اجرا کند. مهندسان نقشه‏های متعددی کشیدند ولی ایشان نپسندید. سرانجام شنیدیم سیدی از تبریز آمده و نقشه‏ای رسم کرده که مورد پسند آیت الله حجت واقع شده است. همچنین شنیدیم این سید در ریاضیات و فلسفه استاد است و درس فلسفه‏ای شروع کرده است. بسیار مشتاق زیارت ایشان بودیم تا اینکه روزی یکی از دوستان آمد و گفت آقای قاضی از زیارت مشهد برگشته، بیاید به دیدنش برویم. چون به منزل‏شان وارد شدیم، متوجه شدیم آن مرد معروف و آن فیلسوف و ریاضی‏دان همان سیدی است که ما هر روز او را در کوچه می‏دیدیدم و از بس ساده زیست و بی‏آلایش بود، حتی احتمال نمی‏دادیم اهل علم باشد، چه رسد به اینکه فیلسوف و دانشمند باشد.
تواضع استاد
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تواضع استاد خود علامه طباطبایی می‏گوید: از زمان طلبگی، ما در قم به منزل ایشان رفت و آمد داشتیم و هیچگاه نشد با ایشان به جماعت نماز بخوانیم و این غصه در دل ما مانده بود که جماعت ایشان را درک نکرده‏ایم. سالی در ماه شعبان به مشهد مقدس مشرف شدند و مهمان ما بودند. موقع نماز مغرب سجاده‏ای برای ایشان و یکی از همراهان پهن کردم و از اطاق خارج شدم؛ به امید اینکه استاد به نماز مشغول شوند و سپس من داخل شوم و نماز را به امامت حضرت علامه بخوانم. قریب یک ربع ساعت از مغرب گذشت، آن رفیق همراه، مرا صدا زد و گفت: ایشان همینطور نشسته و منتظر شماست. آمدم محضر استاد عرض کردم: چهل سال است از شما تقاضا کرده‏ام که یک نماز با شما بخوانم ولی تا به حال نشده است قبول بفرمایید ما به شما اقتدا کنیم. با تبسم ملیحی فرمودند: یک سال دیگر هم روی آن چهل سال! سرانجام بنده را مجبور به امامت جماعت کردند.
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تفسیر گران سنگ مرحوم علامه طباطبایی، المیزان، می‏گوید: روزی به حضرت استاد عرض کردم: هنوز حوزه‏های علمیه به ارزش واقعی تفسیر شریف المیزان پی نبرده‏اند و اگر حوزه علمیه به تدریس و تحقیق این کتاب با ارزش مشغول شود و پیوسته این کار را ادامه دهد، پس از دویست سال ارزش این کتاب معلوم خواهد شد و باز عرض کردم: وقتی به مطالعه این کتاب مشغول می‏شوم در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می‏دهید و از راه موازنه و تطبیق آیات معنی را بیرون می‏کشید، جز آنکه بگویم در آن هنگام قلم وحی و الهام الهی آنرا بر زبان شما جاری ساخته است؛ تعبیر دیگری ندارم. ایشان سری تکان دادند و فرمودند: این فقط حسن نظر شما است. ما کاری نکرده‏ایم.
عظمت روح و هیبت استاد
آیت الله محمدتقی مصباح یزدی پیرامون شخصیت علامه طباطبایی می‏گوید: علامه طباطبایی مظهر متانت، وقار، طمأنینه، عزت نفس، توکل، اخلاص، تواضع، عطوفت و دیگر مکارم اخلاقی بودند. آثار عظمت روح و نورانیت دل و ارتباط با ماورای طبیعت در سیمای ملکوتی ایشان هویدا بود. بر مجلس ایشان چنان هیبتی سایه می‏افکند که حضار را در سکوتی ژرف و پر تأمل فرو می‏برد و انسان را به یاد شعر فرزدق می‏انداخت که در مدح امام سجاد(ع) گفته است: او از بس حیا و شرم و ادب داشت به هیچ کس زل نمی‏زند و نگاهش به زمین بود، ولی دیگران از شدت هیبت و جذبه او نمی‏توانستند در چهره‏اش خیره شوند.
به خاطر دارم که روشندلی در محضر ایشان با چشمانی اشکبار می‏گفت: در شگفتم که چگونه زمین، سنگینی چنین مردانی را تحمل می‏کند.
رابطه با مجامع علمی و دانشگاهی
علامه طباطبایی علاوه بر تشویق دانش پژوهان و تلاش در تربیت شاگردانی مانند شهید مطهری و شهید بهشتی عنایت خاصی به گسترش معارف اسلامی در خارج از حوزه علمیه داشتند و از این رو، با دانشگاه استادان دانشگاه رابطه داشتند. از ثمرات این رابطه، کتاب گرانسنگ و بی‏بدیل اصول فلسفه و روش رئالیسم است که از اولین نگارشهای شناخت‏شناسی در حوزه فلسفه اسلامی است. آن فیلسوف فرزانه عنایت خاصی به ایجاد رابطه با آن مستشرقان و روشنفکران غربی داشتند که به تحقیق درباره اسلام علاقه‏مند بودند. هانری کربن، که از متدین‏ترین مستشرقان است، چندین سال در کنار علامه بزرگوار شاگردی کرد و حتی در مجلس‏های انس عارفانه مرحوم علامه مانند تفسیر اشعار حافظ شرکت می‏جست.
احیای معارف اسلامی
آیت الله مصباح یزدی درباره نقش علامه طباطبایی در احیای معارف اسلامی چنین می‏گوید: برای اینکه تأثیر فعالیت‏های علمی و فرهنگی علامه بزرگوار در جامعه ایران و جوامع اسلامی و کل جهان ارزیابی شود، توجه به دو نکته ضرورت دارد. اول آنکه اهمیت کارهای فرهنگی را در جامعه بدانیم و نکته دوم شناخت کامل جامعه قبل از طلوع خورشید وجود علامه طباطبایی است؛ یعنی دانستن اینکه جامعه در چه وضعی بود و چه کمبودهایی داشت. این مسلم است که فعالیت فرهنگی برای یک جامعه زنده از ضروری‏ترین فعالیت‏های اجتماعی و تأثیر آن برای رشد جامعه از هر عاملی مؤثرتر است. مرحوم علامه نیز هنگامی به حوزه علمیه قم قدم گذاشت که این نهال نورسته علمی تازه به مرحله رشد پاگذاشته بود و سخت نیازمند باغبان توانا و دلسوزی بود تا بتواند آن را بارور کند. در چنین اوضاعی آن فیلسوف و دانشمند جامع، با شناختی که از نیازهای جامعه داشت، به تربیت نیروهای کارآمد پرداخت.
ذوق و قریحه شعری


عارف وارسته، سیدمحمدحسین طباطبایی، دارای روح لطیف، ذوقی عالی و لطافت خاصی بودند. در اشعار عرب به شعرهای «ابن فارض» بویژه نظم السلوک او علاقه‏مند بودند و در اشعار فارسی دیوان حافظ شیرازی را می‏ستودند و گهگاه برای دوستان غزلی آرام آرام می‏خواندند. او خود نیز دارای قریحه شعری بود و غزل‏های
مهر خوبان دل و دین از همه بی‏پروا برد               رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد          
تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشت              از سَمَک تا به سمایش کشش لیلا برد        
 من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه             ذرّه‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
علامه طباطبایی(رحمت الله علیه) و استادشان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه)
آیت الله سیدمحمدحسین طباطبایی از محضر استادان گرانقدری بهره برده است، اما آنکه مورد عنایت مرحوم علامه بود و بارها نامش را به عظمت یاد می‏کرد، آیت الله میرزا علی آقای قاضی طباطبایی است. علامه بزرگوار می‏فرمود: ما هرچه داریم از مرحوم قاضی داریم، چه در زمینه علوم و چه در زمینه اخلاق و معارف الهی. آن عارف وارسته و یگانه عصر ما در عرفان عملی و سیر و سلوک الی اللّه، گوهر کمال را در وجود علامه طباطبایی یافت و در همان اوایل ورود ایشان به نجف، او را تحت تربیت خود قرار داد و این شاگرد نیز چه خوش درخشید و کوشش‏های استاد را به بار نشاند. آیت الله شیخ محمدتقی آملی(ره) می‏فرماید: اگر بناست تحت تصرف انسان کاملی باشید، من بهتر از آقای طباطبایی کسی را نمی‏شناسم او از بهترین شاگردان مرحوم قاضی است و همان وقت هم کشفیاتی داشتند.
آثار علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)
علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی از تبریز به قم مهاجرت کردند و از همان آغاز خلأیی را در زمینه پرداختن حوزویان به قرآن کریم و علوم عقلی احساس کردند خود ایشان می فرمایند:
«هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه‌ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه‌ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. ازسوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت، تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید. از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم».
این تشخیص نیاز و تکلیف شناسی سبب گردید تا مرحوم علامه از همان آغاز رویکردی جدی به مباحث قرآنی و عقلی بیابد. ایشان از سال 1325 ش. دروس تفسیر خود را در قم آغاز کرد و آنچه را که در آن جلسات می فرمود، مکتوب می ساخت تا اینکه نخستین جلد المیزان درسال 1334 منتشر شد. و نگارش این تفسیر شگرف حدود 17 سال به طول انجامید.
تفسیر قرآن برای علامه طباطبایی نه یک کار علمی بلکه ایفای وظیفه و ادای تکلیف بود و این مفسر عارف چه حالات عرفانی و تأثرات قلبی که در هنگام مطالعه بر روی قرآن عظیم پیدا نکرده است.
آقای موسوی همدانی مترجم محترم تفسیر المیزان که برای مقابله و اطمینان از صحت ترجمه خدمت استاد علامه طباطبایی می‌رسید می‌گوید: در تفسیر قرآن، وقتی به آیات رحمت و یا غضب و توبه برمی‌خوردیم ایشان دگرگون می‌شد و در مواقعی نیز اشک از دیدگانش جاری می‌شد، در این حالت که به شدت منقلب به نظر می‌رسید، می‌کوشید من متوجه حالتش نشوم. در یکی از روزهای زمستانی که زیر کرسی نشسته بودیم، من تفسیر فارسی می‌خواندم و ایشان تفسیر عربی، که بحث در رحمت پروردگار و آموزش گناهان بود، ناگهان معظم له به قدری متأثر شد که نتوانست به گریستن بی صدا اکتفا کند و با صدای بلند شروع به اشک ریختن کرد.
یکی از مراجع تقلید گذشته عبارت شگفتی درخصوص زحمات طاقت فرسای مرحوم علامه طباطبایی در راه نگارش تفسیر المیزان دارند و می‌فرمایند: علامه طباطبایی خود را در این راه تضحیه کرد یعنی قربانی قرآن نمود.
مرحوم شهید مطهری درباره این کار سترگ گفته است: تفسیر المیزان همه‌اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب از الهامات غیبی است.
در عین حال مرحوم علامه این کار عظیم را وظیفه و تکلیفی بیش نمی پندارد که با عنایت خداوندی آن را به انجام رسانده است.
یکی از شاگردان مرحوم علامه طباطبایی می نویسد: در این تفسیر بین معانی ظاهری و باطنی قرآن و بین عقل و نقل جمع شده و هر یک حظ خود را ایفا می‌کنند. این تفسیر به قدری جالب است و به اندازه‌ای زیبا و دلنشین است که آن را می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد و به تمام مکتب ها و مذهب ها فرستاد و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فراخواند.
اگر این تفسیر در حوزه‌ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش این تفسیر معلوم خواهد شد.
مرحوم علامه (ره) همانگونه که استاد شهید مطهری گفته‌اند در تفسیر قرآن از الهامات و توجهات غیبی محروم نمانده‌اند خود ایشان معتقدند که «یک حقیقت قرآنی وجود دارد که نمی‌شود انکار کرد و آن این است که هرگاه انسان به وادی ولایت الهی گام نهاد و به ساحت قدس و کبریا نزدیک گشت، دری از ملکوت آسمانها و زمین به رویش گشوده می‌شود که از آن آیات کبری و انوار جبروت الهی را که بر دیگران مخفی است مشاهده می‌کند».
و از همین جاست که حضرت ایشان می‌فرماید:
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود              که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد
و در جای دیگری می فرماید:
همه دلباخته بودیم و هراسان، که غمت            همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد
واقعاً این عنایت الهی به حضرت علامه پاداش اخلاص و صبر ایشان است. آن روز که ایشان به پژوهش و تدریس پیرامون تفسیر و علوم عقلی پرداخت، در میان علما و بزرگان تدریس فقه و اصول، زمینه ساز مرجعیت عامه به شمار می‌رفت و به اصطلاح غیر از فقه و اصول، فضل محسوب می‌شد.
تحمل مخالفتهای دوستان با تدریس فلسفه و اقناع هر یک از آنان در آن روزگار کار آسانی نبود به خصوص آنکه حربه تکفیر در دستان عده‌ای به ابزاری برای جایگزینی مباحث علمی و مباحثات طلبگی تبدیل شده بود.
 دریافته بود و به این باور رسیده بود که: «ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم‏». (1) راه این است و جز این نیست. و دقیقا بدین جهت، رفتار او، گفتار او، سکوت او، قلم او و مطلقا آثار وجودی او، حکایت کننده وارستگی و عظمت ذخایر علمی و عملی او بود.
انسان وقتی حضرت علامه طباطبائی را زیارت می‏کرد، به یاد این حدیث‏شریف می‏افتاد که جناب کلینی در کتاب فضل العلم کافی به اسنادش از حضرت امام صادق علیه السلام نقل می‏کند و فرموده است: من تعلم العلم و عمل به و علم لله، دعی فی ملکوت السماوات عظیما: فقیل تعلم لله و عمل لله و علم لله. (2)
آن کسی که دانش تحصیل کند و بدان عمل کند و به دیگران برای خدا تعلیم بنماید، در ملکوت سماوات و عالم اله - که خودش عالم عظیم است - او را به عظیم صدا می‏کنند: ای بزرگ، ای آقا، ای کسی که برای خدا تحصیل علم کرده‏ای، برای خدا بدان عمل کرده‏ای، برای خدا به دیگران تعلیم داده‏ای، تو آقا و بزرگ و عظیمی.
بنده هفده سال در محضر شریف او با ایشان انس داشتم و از ایشان کار لغوی ندیدم. حرف لغوی نشنیدم. بسیار مواظب کلام خود بود.
علامه طباطبائی و مراقبت از نفس
به حقیقت، دل این مرد بزرگوار معدن تقوا بود; زیرا بسیار مواظب خود بود. همواره اهتمامش بر این بود و می‏گفت در شب و روز زمانی را برای حسابرسی خود قرار بدهید و ببینید که این 24 ساعت چگونه بر شما گذشته. اهل محاسبه باشید. همان طور که یک بازرگان و یک کاسب دخل و خرج خود و صادرات و وارداتش را حساب می‏کند، شما ببینید در این شب و روز که بر شما گذشت، چه چیزی اندوخته‏اید. چه گفته‏اید. یک‏یک رفتار و گفتارتان را حسابرسی کنید. از نادرستی‏ها استغفار کنید و سعی کنید تکرار نشود، و برای آنچه شایسته و صالح و به فرمان حاکم عقل بود، خدا را شاکر باشید، تا بتدریج‏برای شما تخلق به اخلاق ربوبی ملکه بشود. «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم‏». (3)
حضرت علامه همواره مراقب نفس خویش بود و از خدا غافل نمی‏شد و این امر در صورت و رفتار و حرفشان پیدا بود که ایشان در پیشگاه دیگری قرار گرفته. هر چند به صورت ظاهر، جسمش با دیگران بود، پیدا بود که در محضر دیگری نشسته است.
در این باره، مصباح الشریعة می‏فرماید که: «العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله‏» ; عارف بدنش با خلق و دلش با خداست; «و لامونس له سوی الله، و هو فی ریاض قدسه متردد و من لطائف فضله متزود» ; توشه‏اش آن سویی است. قلبی که او دارد در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد. مونسش ملکوت عالم است.
چنین کسی مراقبت دارد و انسان بر اثر این مراقبت، یواش یواش به صفات ملکوتی متصف می‏شود و بدان خو می‏گیرد.
از خاطرم نمی‏رود که مرحوم علامه طباطبائی وقتی به من فرمود: «آقا، من هر روز مراقبتم قوی‏تر است. شب، مشاهدات من، مکاشفات من زلالتر است‏». هر چه روز مراقبت‏شدیدتر باشد، شب مکاشفات زلالتر و صافی‏تر است.
عصاره خوبی ها
علامه سید محمد حسین طباطبایی مردی ساده و بی آلایش بود. متواضع، مودب، متین و با وقار بود و هیچ وقت عصبانی نمی شد.
هیچ گاه بلند سخن نگفت؛ در مورد کسی بد نمی گفت و هرگز کسی از ایشان غیبت نشنید. سخن کسی را قطع نمی کرد و به صحبت های دیگران خوب گوش میداد.
برای بدخواهان خودش هرگز نمی گذاشت که دیگران اقدامی کنند و خودش هم عفو میکرد. ز بحث های جدلی دوری میکرد و در برخورد باشاگردان خود شیوه مخصوصی داشت.
در شیوه وی هیچ وقت تحکم فکر در کار نبود. همیشه درعین حالی که سعی داشت متناسب بادرک واستعداد شاگردان، مطلب را القا کند، به آن ها مجال تفکر میداد.
اساسا ایشان نسبت به تربیت شاگرد به خصوص اهل فضل و خصوصا در زمینه معارف وحقایق قرآنی و استدلالی، شیفتگی زیادی داشت.
علامه اجازه نمیداد کسی دست ایشان را ببوسد؛ در همه لحظات مراقب خویش بود و هیچ گاه از خود تعریف نمیکرد. نسبت به اهل و عیال و خانواده بسیار مهربان بود. بامناجات و دعا و راز و نیاز بسیار مانوس بود. اکثر اوقات در سکوت بود و فقط لبانش به ذکر خدا حرکت میکرد.
پیاده روی را دوست داشت. در بذل دانش حریص بود. سؤال هیچکس را بدون جواب نمی گذاشت. به زیادی و کمی شاگردان توجه نداشت؛ حتِِی گاهی از اوقات برای دوسه نفر هم درس می گفت. گاهی که استاد خطاب میشد، میفرمود این تعبیر را دوست ندارم، ما اینجا دور هم جمع شده ایم تابا کمک و همفکری، معارف اسلام را دریابیم.
اخلاص کامل داشت و همیشه جلب رضایت خدا را در نظر میگرفت.
وخلاصه این بزرگمرد الهی عصاره ای از تمام اخلاقیات نیکو و ویژگیهای حسن را دارا بود.
تهیه کننده : سید امیرحسین کامرانی راد
منابع: 1. ماهنامه گلبرگ2. در محضر علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)، محمد حسین رخشاد3. مقدمه شرح کتاب بدایة الحکمة4. پایگاه ایرنا5. در آسمان معرفت، آیت الله حسن زاده آملی(حفظه الله)
دل نوشته هایی درباره علامه طباطبایی (ره)
رسیده به اصل خویش      میثم امانی
 تو بر بلندای زمان ایستاده‏ای. قدم نهاده‏ای به جاده‏های آن سوتر از خاک؛ آن سوتر از هر چه محدودیت است. دست داده‏ای به شاخه‏های آسمان. تاریخ تو را به ما هدیه داده بود. اینک تویی که تاریخ را به دنبال خویش می‏کشی!
از مزرعه‏های گندم در تبریز تا مدرسه‏های دانش در قم، چمدانت پر از خوشه‏های رنج بود.
چله‏نشینی زمستانی‏ات، چشمه‏های حکمت را جوشاند از سینه ات بر زبان و رنج‏نامه عرفانی‏ات، آموزگار جویندگان مسیر شد، نفس مسیحایی‏ات را به ستایش می‏نشینم که جان در کالبد نیم‏مرده عشق دمیده است.
دیده دانایی‏ات را به ستایش می‏نشینم که طرح فلسفه را از نو کشیده است.
حدیث شیدایی‏ات را از پروانگان دور و بر می‏توان شنید که هر یک، شمع جمعی دیگرند.
فلسفه را درس‏های تو، از بدایه به نهایه رسانده است. آزاداندیش، از مجازها گذشته، سر بر آستان حقیقت نهاده‏ای. ذره اگر بودی، «مهر» «او» تو را به خورشید رسانده است.
نمط‏های اشارات بوعلی را گسترانده‏ای، به میهمانی عقل. قلم صدرایی‏ات را به دست گرفته‏ای به بازخوانی فلسفه. دسترنج تو اینک پیش‏روی ماست. شکوه تنهایی‏ات را آشوب زمان نخواهد گرفت... تو بر فراز زمان ایستاده‏ای.
چند صبح از نور فراتر        محمد کاظم بدرالدین
با رفتاری که نسخه‏هایی از گل بودند، آمدی. «مهر تابان» بزرگی‏ات بر همیشه تاریخ پرتو افشاند. خلوص، رمز جاودانگی تو بود و تواضع، عطر عبایت را تا والا شهر آسمان به ارمغان برد.
نگاه بی‏مانندت، چندین صبح از نور فراتر بود. آمدی و حقیقت چون چشمه از دل تفسیر تو جوشید. این است که جلدجلد «المیزان» تو چشمه‏ساری گوارا برای تشنگان دشت دانش شده است. دیگر کتاب‏ها هویتی به رخشندگی قلمت نیافتند.
نَسَب تو به کدام اقیانوس می‏رسد که چنین سرشار، در بی‏کران گوهرین معرفت گام برمی‏داری؟ نسب تو به کدام کهکشان می‏رسد که وقتی از اخلاق آسمانی‏ات گفته می‏شود، تمام نقش و نگارهای دنیوی شسته می‏شود و سروهای راستی و فضیلت قد می‏کشند؟
وقتی نامت بر زبان زمین جاری می‏شود، یک دوره «تفسیر المیزان» در چشمان آسمان به رقص می‏آید. اینک تو رفته‏ای و کیش و آیین اشعار عارفانه‏ات، «مهر دلدارها» است.
اینک تو رفته‏ای و هنوز پژوهندگان روشن، گفته‏های ازلی را در فلسفه ناب تو به مباحثه می‏نشینند و از باده‏های مستانه تو در درگاه تجلی، بهره‏های عارفانه می‏برند.
حیات طیبه      سیدمحمدصاق میرقیصری
تو را به تفسیر آیه به آیه می‏شناسند؛ زیرا خودت هم تفسیر به آیه شدی. هنگامی که فهمیدم رستگاری مؤمنان در «الَّذین هُمْ فی صَلاتِهِم خاشِعُونَ وَ الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُون...» است، یاد تو در ذهنم مجسم شد. آرامش درونت، «ألا بِذِکْرِ اللّه‏ِ تَطْمَئِنُّ القُلُوب» را تفسیر کرد.
آن حیات طیبه را که خداوند به مؤمن صالح وعده داده است، باید از روح پاک تو پرسید.
صلابتت، گواه روشن باورت به «أَلا اِنَّ أَوْلِیاءَ اللّه‏ِ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ و لا همْ یَحْزَنُون» بود. آن گاه که در کنار ضریح پاک حضرت معصومه علیهاالسلام دست به دعا بودی، تفسیر «وابْتَغُوا اِلَیهِ الوَسیلَه» را دانستم. آنقدر خداترس بودی که «اِنَّما یَخْشَی اللّه‏َ مِنْ عِبادِهِ العُلَماء» را در تو دیدم.
«سنن النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله »، «آموزش فلسفه و روش رئالیسم»، «آغاز فلسفه»، «اسلام و اجتماع و شیعه در اسلام» و... را نوشتی تا به تفسیر عملی بنشینی «أُدعُ اِلَی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَه» را.
تو بارها گفته بودی:
همی گویم و گفته‏ام بارها                بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر      برونند زین حلقه هشیارها»
و مگر نه اینکه «... الَّذینَ ءامَنُوا أَشَدُّ حُبّا لِلّه»؟!
مرد دین و دانش       امیر اکبرزاده
آشنایی‏ات را هرگز انکار نخواهد کرد کسی که حتی اگر یک‏بار، نسیم‏وار از کنارت گذشته باشد. به سمت هر افقی که چشم می‏دوزم، تو را می‏بینم که بر بلندترین قله‏های طلوع ایستاده‏ای، چراغ خورشید در دست و تکیه بر آسمان زده‏ای تا روشن کنی با چهره آگاهی‏ات، جهان تاریک و ناشناخته کسی مثل مرا.
بر بلندای کرسی علم و آگاهی ایستاده‏ای، آنجا که پایه‏های علم، بر آسمان بنا گذاشته شده است. تنها تویی که خورشیدوار روشن‏گری آغاز کرده‏ای.
رنگین کمانی از فقه و حکمت و فلسفه‏ای که از مشرق آسمان دانش، تا مغرب سپهر لاجوردی آگاهی کشیده شده‏ای. تا وقتی که تو دستی بر آتش داری، چراغ روشن‏گری و روشن‏ضمیری، هرگز خاموش نخواهد شد.
علامه! سینه‏ات گنجینه علوم است؛ علومی که در پرده معرفت و هاله‏ای از خداشناسی تزئین شده‏اند؛ از خوش‏نویسی و شعر گرفته تا نجوم و هندسه و ریاضیات، از ادبیات عرب و عجم گرفته تا منطق و کلام و فلسفه.
دانایی‏ات، ریشه در خداشناسی‏ات دارد و آگاهی‏ات از ریشه‏های وحدت آب می‏خورد. تو بر خاک نمی‏ایستی. آسمان‏ها جای قدم‏های توست. این‏گونه که سرشار از نور هستی، در سینه آسمان باید به دنبال تو گشت!
هیچ حایلی نتوانست تو را از اتصال به منبع لم یزلی نور الهی دور نماید؛ وقتی دست دعا به سمت عرش دراز می‏کنی و دست در دامان نماز می‏اندازی و فریاد نیاز برمی‏آوری.
علامه! «سبز است یقین تو و ایمان تو آبی است گنجینه نور است دلت، جان تو آبی است».
پرواز تا اوج     حورا طوسی
هنوز تو را می‏خوانند؛ تو را که در فرصت کوتاه زیستن، بلندترین شعر علم و عرفان را سرودی؛ تو را که شب‏های خاکی، یلدای نیایشت بود و روزهای آفتابی، مجال طاعتت؛ تو را که وادی به وادی، قافله‏سالار سیر و سلوک و الهام و یقین بودی؛ تو را که دستانِ گشوده دانشت، میوه‏های بسیار می‏داد؛ از فقه و اصول تا فلسفه و حکمت؛ از خوش‏نویسی و شعر تا ریاضایت و هندسه و نجوم؛ از ادبیات عرب، تا منطق و کلام و...
تو در اوج قله دانشی الهی ایستاده و چشم به طایر قدسی سعادت دوخته بودی.
تو آرزوی روضه رضوان را با خلوص و عشق و ایمان، جامه عمل پوشاندی.
هنوز نجوای نافله‏خوانی‏هایت به گوش می‏رسد که در هر مجالی، طاعت حق به جا می‏آوردی، در مسیر خانه تا کلاس درس یا زیارت حرم و پیاده‏روی‏های روزانه.
هنوز نیایش شامگاهانت، شب‏های بی‏ستاره را نورباران می‏کند. تو از یتیمی و تلاش و تکاپوی صادقانه، نردبانی ساختی که قله‏های عرش را فتح کردی و غبطه زمینیان شدی.
علامه بزرگ! در کدامین آسمان خانه داری که هر روز، با طلوع هر خورشید معرفتی، انوار حکمت الهی‏ات می‏تابد و خاطره هنوز آسمانی‏ات دوباره طلوع می‏کند؟
چقدر خاطر زمین دلتنگ رجعت دوباره شماست؛ رجعت دوباره مردانی که یک جهانْ معرفتند و یک جهان حکمت.
منبع: ماهنامه گلبرگ
با رفتاری که نسخه‏هایی از گل بودند، آمدی. «مهر تابان» بزرگی‏ات بر همیشه تاریخ پرتو افشاند. خلوص، رمز جاودانگی تو بود و تواضع، عطر عبایت را تا والا شهر آسمان به ارمغان برد.
علاقه و محبت مردم به علاّمه
رسیدگی به ضعیفان، دستگیری از مستمندان و تلاش در پی رفع گرفتاری نیازمندان از صفات بارز علامّه طباطبایی رحمه‏الله بود. او چون پدری دل‏سوز، به بسیاری از یتیمان درمانده محبت می‏کرد و آنان را از هدایای خویش بهره‏مند می‏ساخت. قدرت معنوی، نفوذ کلام، پیوند با مردم و شجاعت علامّه در برابر ستم‏کیشان، از وی شخصیتی محبوب و پرآوازه ساخته بود.
علامّه طباطبایی رحمه‏الله در قلب همه جای داشت به گونه‏ای که علاقه و محبت درونی مردم به این اندیشمند سترگ و مفسر گران‏مایه در تمام حالات کاملاً هویدا بود.
اخلاق قرآنی
علاّمه طباطبایی رحمه‏الله مرد عبادت و نجوا با آفریدگار هستی و اسوه‏ای اخلاقی بود. او از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر نهاده و خود را مقیّد به ترک اولی کرده بود. همواره ذکر الهی بر لب داشت و هیچ وقت از توجه به حضرت حق غافل نمی‏شد. «اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود... هر آیه‏ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‏داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‏یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کم‏تر اتفاق می‏افتاد. نام کسی را به بدی نمی‏برد. بدِ کسی را نمی‏خواست و سعی می‏کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»
رفتار علامّه در منزل
دختر علامه طباطبایی رفتار پدر را در میان خانواده این‏گونه توصیف می‏کند: اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‏شدند و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقیّد به نماز اوّل وقت، بیداری شب‏های ماه رمضان، قرائت قرآن با صدای بلند و نظم در کارها بودند. دست رد به سینه کسی نمی‏زدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود... بسیار کم حرف بودند. پرحرفی را موجب کمی حافظه می‏دانستند. بسیار ساده صحبت می‏کردند، به طوری که گاهی آدم گمان می‏کرد این یک فردِ عادی و عامی است... می‏گفتند شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‏کند... آرام و صبور با مسایل برخورد می‏کردند... رفتارشان با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم».
رابطه دوستانه امام و علاّمه
از دیرزمان ارادت بسیاری بین علامّه طباطبایی و حضرت امام خمینی رحمه‏الله برقرار بوده است؛ چرا که هر دو از هوا و هوس به دور بودند و نسبت به یکدیگر احترام می‏گذاشتند. «رابطه دوستانه آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامّه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود. یک‏بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد... و در پایان، پس از اصرار زیادِ رئیس دانشکده الهیات آن زمان گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکترا نیستم».
پاسخ به شبهات
توجه به جهان اسلام و بررسی وضعیت حال و آینده مسلمانان از نشانه‏های بارز مفسر و فیلسوف فرزانه، مرحوم علامه طباطبایی رحمه‏الله بود. او در سال‏های دهه بیست و سی نقش حساسی در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهاتِ دشمنان دین و اهل بیت عصمت و طهارت علیه‏السلام سلاح قلم به دست گرفت و در برابر توطئه‏های فرهنگی معاندان مردانه ایستاد و زیرکانه شبهات را پاسخ گفت و فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‏مقدار جلوه داد. هدایت گروه‏های مختلف جامعه، به‏ویژه جوانان، کار کم‏نظیری بود که «علامّه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهده آن برآمد. پس از رحلت آیة اللّه‏ بروجردی رحمه‏الله حکومت اسلامی موضوع درس علامّه گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آن‏ها توانایی حکومت اسلامی را در اداره جامعه اثبات کرد.
خصوصیات اخلاقی علاّمه
آیت اللّه‏ ابراهیم امینی که مدت سی سال با علامّه طباطبایی مأنوس بوده و افتخار شاگردی علامّه را دارد، درباره خصوصیات اخلاقی آن اندیشمند کم‏نظیر جهان تشیع چنین نوشته است: «علامّه انسانی وارسته، مهذّب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی‏هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم... به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچک‏ترین سخن تند یا توهین‏آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‏گفت و هیچ‏گاه داد و فریاد نمی‏کرد. خیلی زود با افراد انس می‏گرفت و صمیمی می‏شد... گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‏گرفت می‏فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم. ما این‏جا گرد آمده‏ایم تا با تعاون و هم‏فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم».
منبع: ماهنامه گلبرگ  نویسنده: عبداللطیف نظری
روش تدریس
برخی از ویژگی‏های مربوط به تدریس علامه طباطبایی را می‏توان در پرهیز از پراکنده گویی؛ بیان مطالب عالی با عبارات کوتاه و رسا؛ تکریم مقام دانشمندان و احترام به مقام علمی آنان؛ توجه کامل به اشکال شاگردان و رعایت احترام آنان؛ فروتنی و متانت در پاسخ به پرسش‏ها و شتاب نکردن در جوابگویی و نکاتی مانند آن، بیان کرد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید:
«از خصوصیات علامه طباطبایی، این بود که هیچ‏گاه از کسی بدگویی نمی‏کردند. در طی 35 سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، حتی یک‏بار هم بدگویی کسی را از ایشان نشنیدم ؛ علّامه، عیب کار کسی را اظهار نمی‏کرد.
همچنین از جمله درس هایی که من از این مرد بزرگ گرفتم، این بود که در همه لحظات، مراقب خویش بود و کنترل خود را به دست داشت. خدا شاهد و گواه است که در این مدت از ایشان، حتی یک بار غیبت کسی و یا کلمه‏ای تعریف و تمجید از خودشان نشنیدم».
زندگی قرآنی
اُنس و آشنایی علامه طباطبایی با ژرفای معارف قرآنی، از او عالمی ربّانی ساخته بود که جلوه‏های رفتاری‏اش، همگی از تأثیرپذیری از قرآن حکایت داشت. همراهان علامه و شاگردان ایشان در باره استاد خود چنین می‏گویند: «سیره زندگی علامه طباطبایی با قرآن آمیخته بود؛ یعنی با قرآن زندگی می‏کرد، با قرآن می‏اندیشید، شاگرد خوب قرآن بود، با قرآن معارف الهی را در می‏یافت، با قرآن سخن می‏گفت، و با قرآن مطلب می‏نوشت ؛ یعنی تمام شئون زندگی این عالم ربانی را، وحی خدا رهبری می‏کرد».
دگرگونی با تلاوت آیات
یکی از همراهان علامه طباطبایی که در نگارش و ترجمه تفسیر المیزان در کنار علامه بود، درباره تأثیرپذیری علامه طباطبایی می‏نویسد: «علامه طباطبایی، قرآن را در خود پیاده کرده بود. وقتی در تفسیر قرآن کریم به آیات رحمت یا غضب و یا آیات توبه برمی‏خوردیم، ایشان متقلب می‏شد و اشکش جاری می‏گشت و سعی می‏کرد آن را از من مخفی نگه دارد. یک‏بار در زمستان، پشت کرسی نشسته بودیم و به مقابله تفسیر فارسی با عربی می‏پرداختیم که به آیه‏ای در باب توبه و رحمت پروردگار و آمرزش گناهان رسیدیم، ایشان نتوانست به گریه بی‏صدا بسنده کند و سرش را پشت کرسی پایین آورد و شروع کرد به بلند گریه کردن».
افتادگی‏آموز اگر طالب فیضی
مرحوم علامه جعفری، درباره یکی از ملاقات‏هایش با علامه طباطبایی، خاطره‏ای شیرین دارد: «روزی به قصد دیدار علامه طباطبایی به منزلشان رفتم و درِ خانه را زدم. پیرمری در را باز کرد. گفتم: آقا تشریف دارند. گفتند: بله. گفتم: به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد، به خدمت ایشان برسم. آن شخص رفت و پس از بازگشت مرا به یک اتاق راهنمایی کرد. پس از لحظاتی مرحوم علامه آمدند و پس از سلام و احوال پرسی گفتند: چون در حال تشرف به مشهد مقدس هستم، فرش‏های اتاق را جمع کرده‏ایم. صبر کنید بروم و قالیچه‏ای بیاورم تا روی آن بنشینیم. من دست ایشان را گرفتم و گفتم: نیازی نیست و عبا را از دوش خود برداشتم و پهن کردم و گفتم: بفرمایید. آن انسان وارسته با یک قیافه ملکوتی که هرگز از یاد نمی‏برم فرمود: «در این موقع عمرم، درس آموزنده‏ای به من آموختی». من عرض کردم: این جمله هشداردهنده شما، خیلی آموزنده‏تر و سازنده‏تر از سخن من بود.
دلداده خاندان وحی
درباره علاقه بسیار علامه طباطبایی به اهل بیت علیهم‏السلام نوشته‏اند: علامه طباطبایی، علاقه و شیفتگی خاصی نسبت به ائمه طاهرین علیهم‏السلام داشتند. وقتی نام یکی از آنها برده می‏شد، اظهار تواضع و ادب در چهره ایشان نمایان می‏شد. ایشان نسبت به امام زمان(عج) تجلیل خاصی داشتند و مقام و منزلت حضرت رسول‏اللّه‏ و حضرت صدیقه کبری را فوق تصور می‏دانستند و یک نحو خضوع واقعی نسبت به آن بزرگان داشتند و مقام و منزلت آنان را ملکوتی دانسته و به سیره و تاریخ آنها کاملاً آگاه بودند.
بر آستان کوی دوست
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، ارادت و احترام ویژه نسبت به اهل‏بیت علیهم‏السلام بود. یکی از شاگردان ایشان در این باره می‏گوید: «علامه، نسبت به اهل‏بیت، به ویژه حضرت علی علیه‏السلام تا سر حد عشق دلبستگی داشتند. هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه علیهم‏السلام بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می‏شدند و تابستان را در آنجا می‏ماندند، وقتی وارد صحن حرم رضا علیه‏السلام می‏شدند، بارها می‏دیدم که دست‏های لرزان را روی آستانه در می‏گذاشتند و آستان در را می‏بوسیدند. گاهی که از محضرشان التماس دعایی در خواست می‏شد، می‏گفتند: «بروید از حضرت بگیرید، ما اینجا کاره‏ای نیستیم، همه چیز اینجاست».
دلیل علاقه شهید مطهری رحمت ‏الله علیه
 احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل‏بیت است. علامه در ماه رمضان، روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام افطار می‏کرد. ابتدا پیاده به حرم مطهر مشرف می‏شد، ضریح مقدس را می‏بوسید، سپس به خانه می‏رفت و غذا می‏خورد. این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است».
 ایشان نیز روی زمین نشسته و فرمودند: «جمله‏ای را که می‏خواستم عرض کنم این است که آنجا نرم‏تر است».
نظم علامه
یکی از شاگردان علامه طباطبایی درباره نظم استادشان می‏گوید: علامه طباطبایی بسیار منظم بود. غالبا قبل از شاگردان در کلاس درس حاضر می‏شد. دقیقه‏ای تخلف نمی‏کردند و تا دقیقه آخر هم درس می‏دادند و این برنامه دایمی ایشان بود. در برف و سرما، در طول ده و دوازده سال یادم نمی‏آید که ایشان یک‏دفعه هم درس را تعطیل کند. اتفاق می‏افتاد که ساعت‏ها مطالعه یا فکر می‏کرد و یا می‏نوشت. نظم و پشتکار زیادی داشت.
انضباط در فراگیری علم
مرحوم آیت‏اللّه‏ احمدی میانجی، درباره یکی از خاطراتش از علامه طباطبایی می‏گوید: یکی از خاطراتی که از ایشان (علامه طباطبایی) به یاد دارم، این است که می‏فرمود: دوازده سال نجف بودم و در این سال‏ها، تنها دوازده روز درس را تعطیل کردم، یعنی سالی یک روز. در طول سال فقط روز عاشورا را تعطیل می‏کردم. به ایشان عرض کردم: خسته نمی‏شوید؟ فرمود: علم همچون باغ است. اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می‏روم. ایشان وقت را مثل طلا می‏دانست و از اوقاتش در نجف و قم استفاده کامل می‏کرد. روزی می‏فرمود: من در شبانه‏روز شش ساعت را صرف خوردن، خوابیدن و عبادات می‏کنم و هیجده ساعت هم مشغول تفکر هستم.
طراحی مدرسه
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، تسلط بر برخی از دانش‏ها مانند ریاضی و نجوم بود تا آنجا که در طراحی یکی از مدارس بزرگ حوزه علمیه قم، به نام مدرسه حجتیه، که هم‏اکنون ینز محل تحصیل طلاب علوم دینی است، نقش به سزایی داشتند. مهندسان، نقشه ساختمانیِ این مدرسه را زیر نظر ایشان طرح و اجرا می‏کردند و ایشان بر کارشان نظارت داشت، نقشه‏ها را می‏دید و اشکالات آنان را متذکر می‏شد.
تجلیل از همسر
دختر بزرگوار علامه طباطبایی، درباره ارتباط عاطفی ایشان با همسر خود می‏گوید: رفتار علامه با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند و ما هرگز اختلافی بین آن دو ندیدیم. پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می‏کرد و می‏گفت: از اول ازدواج، همیشه با هم یک‏رنگ و یک دل بوده‏ایم. پدرم هرگز از رفتار خوب خود حرفی نمی‏زد و همه خوبی‏ها را به مادرم نسبت می‏داد. حتی بعد از فوت مادر، ایشان همیشه از مادرم به نیکی یاد می‏کردند و می‏گفتند: این زن بود که مرا به اینجا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‏ام، نصفش مال این خانم است.
عظمت علامه
یکی از بزرگان که از جرعه نوشان محضر علامه طباطبایی بوده، می‏گوید: در روز عیدی، عده‏ای از افراد از قشرهای مختلف، نزد علامه آمده بودند. کنارم جوانی بود که محو عظمت علامه شده بود. چند دقیقه مجلس به سکوت برگزار شد و ابهت خاصی در آن بود. یک وقت آن جوان بی‏اختیار اشک از چشمانش جاری شد و گفت: من تعجب می‏کنم که چگونه زمین سنگینی این مرد (علامه طباطبایی) را تحمل می‏کند. این جمله عجیبی بود که من از آن جوان شنیدم و حقیقت هم همین بود. انسان یک احساس عظمت و ابهتی در وجود علامه می‏کرد که وصف‏کردنی نیست.
آخرین نصیحت
یکی از استادان اخلاق، در خاطره‏ای از آخرین ملاقات با استاد خود، علامه طباطبایی می‏گوید: آخرین جلسه‏ای بود که با گروهی از بزرگان، خدمت علامه رفتیم. حال ایشان خوب نبود. به احترام جمع نشست، ولی حرف نمی‏زد. جلسه طول کشید. بعداز آن جلسه، حال ایشان بد شد و ایشان را به بیمارستان بردند. لحظات آخر عمر شریف علامه بود که به ملاقات ایشان رفتیم. ما که از اتاق بیرون آمدیم، از قول خانم ایشان نقل کردند که لحظه مرگ، ایشان چشم‏ها را باز کرد و به گوشه‏ای خیره شد و آن گاه سه مرتبه فرمود: توجه! توجه! توجه! و از دنیا رفتند. این جمله، یادآور نصیحت همیشگی ایشان بود که شاگردان خود را به مراقبت و پاسبانی از حریم دل دعوت می‏کردند و آن را چون تخم سعادتی می‏دانستند که می‏بایست در مزرعه دل کاشت.
مجموعه معارف
مقام معظم رهبری، حضرت آیت‏اللّه‏ خامنه‏ای، در قسمتی از پیام خود به مناسبت سالگرد ارتحال علامه طباطبایی، ایشان را چنین ستودند: «او (علامه طباطبایی) مجموعه‏ای از معارف و فرهنگ اسلام بود، فقیه بود، حکیم بود، آگاه از اندوخته‏های فلسفی شرق و غرب بود، مفسّر قرآن بود، از علوم اسلامی، یعنی علومی که از اسلام نشأت گرفته، یا از آن تغذیه کرده است، مطلع بود... شخصیت او، در لابه لای این دانستنی‏های بسیار، به کمک ریاضتی مداوم و درازمدت پرورده، صیقل یافته و پرداخته شده بود. از کسانی‏بودکه‏تنها مکتب‏جامعی چون اسلام می‏تواندامثال او را در دامان پربرکت خویش پرورش دهد».
منبع: ماهنامه گلبرگ      نویسنده:راحله عطایی
خاطرات آشنایان از علامه
انقطاع از دنیا
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.
در روزهای آخر حتی به آب و غذا هم توجه نداشت. چند روز قبل از وفاتش به یکی از دوستان فرموده بود:
« من دیگر میل به چای ندارم و گفته ام سماور را در جهان آخرت روشن کنند، میل به غذا ندارم. »
و بعد از آن هم دیگر غذا میل نکرد، با کسی سخن نمی گفت و حیرت زده به گوشه اطاق می نگریست.
در سوگ همسر
در روزهایی که علامه طباطبایی در سوگ همسرشان محزون و متأثر بود و اشک فراوانی از دیدگانش بر گونه ها جاری می ساخت، یکی از شاگردان سبب این همه آشفتگی و ناراحتی علامه را از این بابت جویا شده بود، علامه پاسخ داده بود:
« مرگ حق است، همه باید بمیریم، من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم، گریه من از صفا و کدبانوگری و محبت های خانم بود.
من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام. در نجف با سختی هایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما، هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد یا کاری را ترک کند که من بگویم کاش این عمل را انجام داده بود.
در تمام دوران زندگی هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟... من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم. »
ما همه بندگان خدائیم!
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی اظهار می دارد:
« در هر مجلسی که در خدمت علامه طباطبایی می رسیدم، آنقدر افاضه رحمت و علم داشت و به اندازه ای سرشار از وجد و سرور و توحید بود که از شدت حقارت در خویش احساس شرمندگی می نمودم و معمولا هر دو هفته یک بار به قم شرفیاب می شدم و زمان زیارت و ملاقات ایشان برایم بسیار ارزنده بود.
... هر موقع که خدمتشان می رسیدم، بدون استثنا برای بوسه زدن بر دستان علامه طباطبایی خم می شدم ولی آن حکیم و فیلسوف متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می گردید که مرا منفعل می نمود.
یک روز عرض کردم ما برای برکت و فیض دست شما را می بوسیم، چرا مضایقه میفرمایید؟
سپس افزودم آقا آیا شما این روایت را که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منابع شیعه آمده است: « من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً: هر کس مرا نکته ای آموزد، مرا بنده خویش ساخته است. »، به خاطر دارید؟
علامه طباطبایی فرمودند: « بلی روایت مشهوری است. »
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته اید و کراراً مرا بنده خود ساخته اید، آیا از ادب بنده این نمی باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟!
آنگاه علامه طباطبایی با تبسم فرمودند:« ما همه بندگان خدائیم. »
علامه ـ رضوان الله علیه ـ می فرمودند:
« در اوایل تحصیلم، حدیثِ :« من اخلص لله اربعین صباحاً، فجّر الله ینابیع الحکمة من قبله علی لسانه : هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص کند، خداوند چشمه های حکمت را از دلش بر زبان وی جاری و روان می کند. » را خواندم و تصمیم گرفتم بدان عمل کنم.
پس از آن چله، هرگاه اندیشه و تصور گناهی به ذهنم می آمد، ناخودآگاه و بی فاصله از ذهنم می رفت. »
اثر ذکر « یا الله »
شخصی نقل کرد که گرفتار وسواس شدیدی شدم؛ به طوری که توانایی تکبیرة الاحرام گفتن نماز را نداشتم.
روزی در منزل استاد بزرگوار، علامه (ره)، خدمتشان مشرف شدم و ناراحتی خود را به عرض آن واصل به حق رساندم. مرحوم علامه فرمودند:
« هرگاه می خواهی نماز بخوانی، یک یا الله بگو، سپس نماز را شروع کن. »
به منزل رفتم؛ هنگام نماز فرا رسید و آماده به جا آوردن این واجب شدم. در آن حال دیدم اثری از آن بیماری وسواس که مانع از به جا آوردن نماز بود در من نیست و نیازی [هم] به گفتن یا الله پیدا نکردم. فهمیدم همان یا الله آقا طباطبائی باعث شفایم شده است.
یکی از آشنایان علامه نقل می کند:
« برای استاد مشکلی فلسفی رخ داده بود؛ همان ایام به زیارت امامزاده ای رفت و پس از آن، همان امامزاده به خواب ایشان آمده و مشکل علمی استاد را حل کرد! »
روش تدریس
جلسه درسی ایشان به نحوی بود که شاگردان شهامت اشکال کردن بر مباحث او را داشتند و اگر شاگردی به درس ایشان انتقادی داشت، با مهربانی و ملاطفت سخن او را گوش می‏داد و با کمال احترام او را متقاعد می‏کرد.
علامه از این که با صراحت بگوید: «نمی‏دانم»، ابایی نداشت. مکرر اتفاق می‏افتاد که می‏گفت: باید این موضوع را ببینم و یا این که لازم است در خصوص آن فکر کنم، بعد جواب دهم.
برای آن که ذهن شاگرد را به تحرک و پویایی وادارد، در جلسات خود می‏فرمود: به من استاد نگویید. ما یک عده‏ای هستیم که این جا جمع شده‏ایم و می‏خواهیم حقایق اسلام را بررسی کنیم و با هم کار می‏کنیم. من از آقایان خیلی استفاده می‏کنم.
تحمیل عقیده و تحکم فکر در برخورد با شاگردان نداشت. در مسائل طرح شده نظر خود را می‏گفت و بعد خطاب به حاضرین می‏فرمود: این موضوعی است که به ذهن ما رسیده است، خودتان بررسی کنید، بینید تا چه اندازه صحت دارد و مورد قبول است.
همت عالی
یکی از خصوصیات آن مفسر عالی‏قدر همتی عالی و پشتکاری زایدالوصف بود. فرزند محترمه ایشان، نجمة السادات طباطبایی، همسر شهید بزرگوار قدوسی، خاطرنشان شاخته‏اند که پدر بزرگوارشان نقل کرده‏اند که وقتی در نجف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت. من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می‏رفتم. وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد می‏رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی، آن قدر لباس‏هایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می‏رفتم و درمی‏آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می‏خواندم.
فروتنی
هر موقع که خدمتشان می‏رسیدم، بدون استثناء برای بوسه زدن بر دستان ایشان خم می‏شدم؛ ولی آن حکیم متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می‏نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می‏گردید که مرا منفعل می‏نمود.
یک روز عرض کردم: «ما برای برکت و کسب فیض دست شما را می‏بوسیم، چرا مضایقه می‏فرمایید؟» سپس افزودم: آقا! آیا شما این روایت را به خاطر دارید که از حضرت امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) در منابع شیعه آمده است: «مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً» (هرکس مرا نکته‏ای آموزد، بنده خویش ساخته است)؟
فرمودند: بلی روایت مشهوری است و سیاق آن با موازین مطابقت دارد.
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته‏اید و کراراً مرا بنده خود ساخته‏اید. آیا از ادب بنده این نمی‏باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟
با تبسّم ملیحی فرمودند: ما همه بندگان خداییم!
(علامه محمد حسین طباطبایی تهرانی)
یکی از مزایای شگفت علامه این بود که با آن همه معلومات و توانایی‏های علمی گوناگونی که داشت، اکثر اوقات مجلس او با سکوت برگزار می‏گردید؛ مگر این که از محضرشان سؤالی می‏شد.
 در خود یک نوع شیفتگی و بی‏تابی نسبت به تحصیل کمال حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان تحصیل که تقریباً هیجده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر احساس خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش کردم. بساط معاشرت با غیر اهل علم را به کلی برچیدم و در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی به حداقل ضروری قناعت نموده، باقی را به مطالعه می‏پرداختم. بسیار می‏شد (به ویژه در بهار و تابستان) که شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه می‏گذراندم و همیشه درس فردا شب را پیش مطالعه می‏کردم. اگر اشکالی پیش می‏آمد، با هر خودکشی بود، حل می‏نمودم. وقتی در کلاس درس حضور می‏یافتم، از آن چه استاد می‏گفت، قبلاً روشن بودم. هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبرده‏ام.
لطافت طبع
طبعی لطیف و زیبا داشت. به مناظر زیبا، درخت، چمن و گل علاقه بسیاری ابراز می‏کرد. اشعار زیبایی می‏سرود. سروده‏های بسیاری از شاعران کهن متأخر را حفظ بود... صاحب قلم و نویسنده بود. هم به فارسی محکم و متین می‏نوشت و هم به فارسی شیوا و رسا.
(علامه طباطبایی تهرانی)
علاقه به نقاشی
از همان دوران کودکی به نقاشی بسیار علاقه داشت. خودش تعریف می‏کرد که تمام پول و وقت خود را در این سنین صرفِ خرید کاغذ و نقاشی بر روی آن می‏کرد.
(نجمة السادات طباطبایی ـ دختر علامه)
اهمیت المیزان
می‏توانم ادعا کنم که این تفسیر از جنبه‏های خاصی... بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا به امروز نوشته شده است.
اصولاً من بیشترِ مطالبی را که در کتاب‏ها و نوشته‏های خود دارم، شاید ریشه‏هایش را از علامه طباطبایی و به ویژه از المیزان گرفتم... .
این تفسیر همه‏اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب، از الهامات غیبی است. کمتر مشکلی در مسائل اسلامی و دینی برایم پیش آمده که کلید حل آن را در تفسیر المیزان پیدا نکرده باشم.
(استاد شهید مطهری)
در برابر قرآن
در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبه رویم. می‏خواستم کتاب دیگری را باز کنم، امّا چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و آن را گم کنم، قرآن را پشت و رو روی زمین نهادم. علامه طباطبایی که نگاه می‏کرد، فوری قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت: دیگر از این کارها نکنید. 
اخلاص
وقتی در جلسه‏ای که علامه حضور داشت، دانشمندی از تفسیر المیزان ستایش کرد، علامه فرمود: تعریف نکن که خوشم می‏آید؛ و وقتی این احساس در من به وجود بیاید، خلوص و قصد قربتم را از بین می‏برد.
احترام به نظر دیگران
یک روز علامه طباطبایی مرا خواستند و فرمودند: دوست دارم تفسیر المیزان ترجمه شود و نظرم این است که شما این کار را بکنید.
من پذیرفتم و جلد اول را در دو مجلّد ترجمه کردم. خدمتشان آمدم و عرض کردم: آقا! شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر؛ ولی من هم آدمی هستم که نمی‏توانم در همه مسائل تقلید کنم. در این بحث‏های شما که ترجمه می‏کنم، می‏خواهم استقلال فکری خودم را از دست ندهم. اگر جایی اختلاف نظر داشتم، آیا اجازه می‏فرمایید در پاورقی نظر خویش را بنویسم، یا اجازه نمی‏فرمایید؟
ایشان در حالی که تبسم بر لب آوردند، جمله پرمعنایی فرمودند. گفتند: آقای مکارم! اگر ما از خودمان انتقاد بکنیم، بهتر از این است که دیگران از ما ایراد بگیرند. بگذارید ما خودمان بحث‏هایمان را نقد کنیم؛ نه اینکه بیگانگان این کار را بکنند.
بعد افزودند: پیشنهادی که دارم این است که اگر شما جایی ایراد داشتید، قبلاً بیایید با من بحث کنید؛ اگر من شما را قانع کردم، تمام.
گفتم: اگر قانع نشدم چی؟
فرمودند: ایرادتان را در پاورقی نوشته، جواب من را هم بنویسید و قضاوت را به خوانندگان واگذار کنید.
(آیت‏الله ناصر مکارم شیرازی)
ادب به اهل بیت (علیهم‏السلام)
در مجالس روضه و مرثیه‏های روز جمعه شرکت می‏کرد و گاه چنان از شنیدن مصائب کربلا و ائمه (علیهم‏السلام) منقلب می‏شد که زارزار می‏گریست و تمام بدنش می‏لرزید. بی‏گمان بسیاری از موفقیت‏های او نتیجه همین خصلت بود.
ایشان به عزاداری در منزل ما ـ که بیش از یکصد سال سابقه دارد ـ بسیار علاقه داشت. می‏آمد و در گوشه‏ای می‏نشست. در سکوت کامل و با خلوص و پیراسته از هر گونه ریا اشک می‏ریخت.
(آیت‏الله برقعی)
شدت علاقه علامه به امام حسین (علیه‏السلام) در حدی بود که درس و بحث ایشان که هیچ روزی از ایام سال تعطیل نمی‏شد، در روز عاشورا تحقیق و پژوهش و کارهای علمی خود را کنار می‏نهاد.
در ماه‏های آخر عمر، با همه کسالتی که داشت، زیارت حضرت رضا (علیه‏السلام) را ترک نکرد. با آغوش باز و با آن سن بالا و بیماری باز جمعیت را می‏شکافت و با علاقه خود را به ضریح می‏رسانید و بر آن بوسه می‏زد. با زحمت او را جدا می‏کردیم. علامه می‏گفت: من به حال این مردم که عاشقانه ضریح را می‏بوسند، غبطه می‏خورم.
هیچ به خاطر ندارم از اسم هر یک از ائمه (علیهم‏السلام) بدون ادای احترام گذشته باشند... گاهی که از محضرشان «التماس دعا»یی درخواست می‏شد، می‏گفتند: بروید از حضرت بگیرید. ما این جا کاره‏ای نیستیم. (دکتر احمدی)
یاد خدا
همواره حضور قلب داشت و مدام مشغول ذکر بود. در تمامی حالات ـ حتی هنگام پژوهش‏های علمی ـ این حالت را فراموش نمی‏کرد. همین که جلسه یا درس ساکت می‏شد، به ذکر مشغول می‏شد... به نوافل خیلی مقیّد بود. شب‏های ماه مبارک رمضان تا صبح بیدار بود، مقداری مطالعه می‏کرد و بقیه را به دعا، قرائت قرآن، نماز و اذکار مشغول بود.
دوست خصوصی همه
در برخورد با شاگردانش تواضع خاصی داشت. یکی از شاگردان معروفش می‏گوید:
«در طول سی سال که با او انس داشتم، می‏دیدم وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق‏العاده فروتنی می‏کرد و نسبت به همه طلبه‏ها آن چنان صمیمی و یکرنگ بود، که هر کسی می‏پنداشت تنها او «دوست خصوصی» علامه است.»
منابع:
1.سایت صالحین.www.salehin.com
2. ماهنامه یاس،ش26

آیت الله جوادی آملی
« ..اگر استاد علامه طباطبایی را فارابی عصر بنامیم سخنی به گزاف نگفته ایم ... شهید مطهری ( با آن همه علم و فضیلت ) در مقابل علامه، به سان قطره ای بود در برابر دریا! »
آیت الله حسن زاده آملی
« به محضر مبارک جناب آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مشرف شدم که سخن از علامه طباطبایی، به میان آوردم. مرحوم آقای آملی به من فرمودند:
« آقا، اگر کسی باید در تحت تصرف و تعلیم کاملی به جایی برسد و قدمی بردارد، من برای شما بهتر از جناب آقای طباطبایی، کسی را نمی شناسم...»
ایشان [علامه طباطبایی] از اولیاءالله بودند، همواره در حضور، در مراقبت، در توجه بودند...
علامه طباطبایی بدون گزاف و بدون اغراق در فن اصول و فقه هر دو مجتهد بود. »
آیت الله جعفر سبحانی
« از نظر علمی و فرهنگی نباید مرحوم علامه طباطبایی را یک فرد به حساب بیاوریم؛ چرا که ایشان به تنهایی خود یک امت بود... از نظر اشاعه فرهنگ اسلامی و تحکیم آن در عصر کار امتی را انجام داد. »
آیت الله ابراهیم امینی
« علامه طباطبایی از آن شخصیت هایی است که در تمام رشته های علمی، فلسفی و اسلامی تخصص و تبحر داشته، شخصیت کم نظیری در میان علمای اسلامی است.
علامه طباطبایی، تنها یک دانشمند نبود بلکه یک عالم ربانی و مهذّب و یک انسان کامل، با تقوا و با فضیلت بود. »
آیت الله خویی (ره )
« او[علامه طباطبایی] یک مغز متفکر و انسان فوق العاده قوی و نیرومندی است. ...علامه طباطبایی، خویشتن را قربانی قرآن نمود. »
علامه طهرانی (ره)
« تفسیر المیزان به قدری جالب است و به اندازه ای زیبا و دلنشین است که می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد...»
استاد موسوی همدانی
« هیچ به یاد ندارم در طول بیست و چند سال معاشرتم با علامه طباطبایی برای طلبه ای که وارد می شد؛ تمام قامت بلند نشوند و نیز مراقبتی که ایشان از زبان خود داشتند. »
آیت الله بهجت
آیت الله بهجت فرزند خود را برای پیمودن راه معرفت به مرحوم علامه ارجاع دادند.
آیت الله سید محمد هادی میلانی (ره)
آیت الله سید محمد هادی میلانی با این که خود مدتی در نجف سمت استادی علامه طباطبائی را داشت، اما درباره ایشان می فرمود:
« اگر کسی علمیت و پایه دانش علامه طباطبائی را داشت، ادعاهای چنان و چنان می کرد، اما ایشان دم نمی زند. »
همچنین می فرمود:
« در عالم تشیّع، کسی به جامعیت آیت الله طباطبائی، یا بی نظیر است یا کم نظیر. »
و گاهی می فرمود:
« علامه طباطبائی علومی دارد که ما نداریم. » و منظورش از آن علوم، علوم باطنی و غیبی بود.
مرحوم علامه تابستان ها به مشهد مشرف می شد و آیت الله میلانی در آن زمان به ایشان خطاب می کرد:
« لذت و خوشی من، تنها همین حضرت امام رضا علیه السلام و حضور شما در مشهد است. »
باز می فرمود: « شما که در مشهد باشید، من معنای حیات را می فهمم. »
سید هاشم حداد (ره)
زمانی که عارف بزرگ، مرحوم سید هاشم حداد، به ایران و قم آمدند، میل خویش را برای دیدار علامه: « به حد کمال رسیده » وصف کردند و راضی نشدند استاد طباطبائی به دیدن ایشان بیاید، بلکه خود به منزل علامه رفتند و ساعتی در حضور هم نشستند.
آیت الله علی اکبر مرندی
عارف ناشناخته، آیت الله علی اکبر مرندی ـ که خود از شاگردان آیت الله قاضی بود ـ نیز جویندگان راه هدایت را به مرحوم علامه ارجاع می داد، و گاهی می فرمود:
« خداوند متعال، لطف بزرگی به من کرد که دو هم حجره خوب نصیب من کرد. »
و منظورش از دو هم حجره، علامه طباطبائی و برادرش آیت الله الهی طباطبائی بود؛ و درباره آن زمان می گفت: « با آقایان طباطبائی ها، چهارشنبه جلسه داشتیم؛ چه جلساتی بود! چه سخنان لطیف و ظریفی آن جا مطرح می شد. »
یک بار آیت الله مرندی برای معالجه به تهران مسافرت کرد و از آن جا به قم و زیارت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام هم مشرف شد. سپس به فرزندش ـ که همراهش بود ـ فرمود: « مرا به خانه علامه ببرید. »
در خانه علامه را که زدند، شخصی آمد و در را باز کرد. مرحوم آیت الله مرندی پرسید: « علامه تشریف دارند؟ » او پاسخ مثبت داد و سپس آیت الله مرندی فرمود. « به علامه اطلاع دهید که علی اکبر مرندی دم در است. »
در این هنگام، علامه سراسیمه، با آن رعشه ای که دستشان داشت، تشریف آورده و گفتند: « آقا علی اکبر مرندی تویی؟! خودتی؟! » آن گاه روبوسی و مصافحه کردند و همان دم در گریستند. سپس چند ساعت با هم خلوت کردند.
آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی)
فقیه عارف، آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی) می فرمود:
« من مردی بی هواتر از این مرد ( علامه طباطبائی ) ندیدم. »
و نیز می فرمود: « ما همواره علامه طباطبائی را در سکوت می دیدیم تا آن که شبی در خارج شهر مقدس مشهد، در محلی که همواره آیت الله میلانی و عده ای دیگر با علامه طباطبائی بودیم. به مناسبت، مسأله ای پیش آمد و آیت الله طباطبائی دو ساعت تمام بیاناتی فرمودند و به طور مفصل نکاتی گفتند. »
پس از پایان سخنانشان، عرض کردم:
« من در اعمال ـ به ظاهر ـ شب جمعه خوانده بودم که هر کس فلان عمل را انجام دهد، خداوند به وی گنجی عنایت می فرماید یا از مال یا از علم. من چون مال نمی خواستم، آن عمل را به جا آوردم تا خداوند گنج علم را نصیب من گرداند. لله الحمد والشکر، امشب به آن مراد رسیدم و گنج علم را پیدا کردم. »
آیت الله محمدی گیلانی
« این مرد عظیم والا همت [علامه طباطبایی] که زیر این چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد بود، همچون صالحان اسلاف خویش در فنون گوناگون معقول و منقول صاحب نظر و مبتکر بود. »
علامه در 14ـ15 سالگی، رفت وآمد زیادی به منزل آیت الله حاج سید احمد قاضی (برادر آیت الله سید علی قاضی) داشت و بیشتر روزها آن جا بود و مشغول خدمت.
هر هفته پس از نماز عصر روز شنبه، در منزل حاج سید احمد، مجلس مرثیه ای برای خاندان عصمت علیهم السلام برپا بود. علامه این مخمس را، که تضمین غزلی از حافظ است، در سال 1327-1328 شمسی سرودند و همراه نامه ای به برادر خود، آیت الله الهی، ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند:
« انتظار می رود این اشعار را در مجالس خودتان [مرثیه حاج سید احمد] خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید . زیاد از این، جسارت است. »
گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم / با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم / شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم / زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم / « فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»
من به میدان بلا روز ازل بودم طاق / کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و، کجا دشت عراق! / « طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم »
لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور / ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور/ « سایه طوبی و غلمان و قصور و قدحور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»
تا در این بزم بتابید مه طلعت یار / من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار / « نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»
تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت / شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت / « کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»
3. ما هم بودیم!
ما هم اندر باغ گیتی آشیانی داشتیم / در چمن با ماه رویان داستانی داشتیم
از حریف بزم یار و ز رقیب کوی دوست/ دشمنانی داشتیم و دوستانی داشتیم
با خیالی بود یا خوابی پریشان آنچه ما / در صف دلدادگان نام و نشانی داشتیم.
استاد امجد نقل می کنند که مرحوم علامه برای فهمیدن اسفار، سوره « یس» خوانده و به مرحوم صدرا هدیه می کرد.
منبع:www.salehin.com
استاد امجد از زبان علامه طباطبائی نقل می کنند که ایشان فرمود:
« باطن دنیا، صلوات بر محمد و آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) است.»
آن فرد پرسید: آیا شما هم مثل عامه مردم ضریح حضرت را می بوسید؟!
علامه فرمود: « نه تنها ضریح، خاک و تخته در حرم را و هر چه متعلق به اوست می بوسم. »
او حتی در حل مسایل علمی و فلسفی و تفسیری، از معنویت ارواح معصومین علیهم السلام، استمداد می جست و گاهی برای حل مسایل تفسیری چندین ساعت، حتی یک شبانه روز به درون گرایی می پرداخت و از خدا و پیامبر و ائمه استمداد می طلبید. علامه می گفت:
« ما هر چه داریم از اهل بیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داریم. »
هر کسی که اندک بی مهری ای نسبت به خاندان پیغمبر و مقام ولایت داشت نمی پذیرفت و با این قبیل افراد آشتی ناپذیر بود.
از اشتباهات علمی اشخاص، فراوان می گذشت و در تصحیح و نقد آنها همواره ادب علمی را حفظ می کرد، اما در مقابل افرادی که با مقام ولایت اهل بیت(ع) تا اندازه ای سر ناسازگاری داشتند نمی توانست ساکت بماند و به هر نحوی که بود سخنش را می گفت.... آیت الله بهجت درمورد تبرّی جستن از دشمنان اهل بیت(ع) می فرمایند: آقای طباطبائی (ره) می فرمود:
« پس از نمازها، معاویه را لعن می کنم زیرا همه مفاسد قرنها پس از وی را، مستند به او می دانم. »
دلباختگی، شیفتگی و علاقه وی نسبت به خاندان پیغمبر تا حدی بود که کتاب و علم را در مواردی که مصیبت و مرثیه و امثال آن بود به یک سو می نهاد.. غالباً در مجالس روضه و مرثیه روزهای جمعه شرکت می کرد و گاهی با تمام وجود زار زار گریه می کرد؛ بطوریکه تمام بدنش می لرزید و از چشمهای درشت و جذابش اشک سرازیر می شد و بی گمان بسیاری از موفقیتهای که داشت مولود همین خصلت بود.
استاد امجد نقل می کنند که آیت الله طباطبائی می فرمود:
« در بازبینی و تصحیح جلد اول المیزان، دو هزار غلط فاحش یافتم! ( مثلاً به جای «روز» نوشته بودم «شب»! ) و در بار دوم تصحیح، ششصد غلط! و حالا بهتر می فهمم «معصوم» و «عصمت» یعنی چه! »
صاحبِ تفسیر البصائر نقل می کند:
« اوایل تحصیلم کتابی خواندم که بر مذهب شیعه دوازده امامی تاخته بود. پس از مطالعه آن، حالم دگرگون شد و گریه ام گرفت. بعدها ( در سال 1356 ش) که آن خاطره و گریه را به علامه طباطبائی عرض کردم، فرمود:
« در آن هنگام ( که برای مظلومیت اهل بیت علیهم السلام گریستی ) هر چه از خدا می خواستی، می گرفتی. »
استاد امجد می گوید به مرحوم علامه عرض کردم:
وقتی به حرم مشرف می شویم، چگونه زیارت کنیم؟ فرمودند:
« مگر چیزی جز خدا مشاهده می شود؟! »
علامه(ره) با نهج البلاغه و کتاب های حدیثی همان معامله را می کرد که با قران معامله می کرد، یعنی آن را می بوسید و روی چشم می گذاشت. اگر در مجلسی، کتاب روایی، مانند بحارالانوار، روی زمین بود، آن را برمی داشت و می بوسید و روی طاقچه می نهاد؛ و به قفسه کتابی که کتاب حدیث در آن بود، پشت نمی کرد.
در ادامه، بخشی از نظرات و دیدگاههای علامه در مورد اهل بیت(ع) بصورت موضوعی از نظرتان می گذرد:
حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها)
علامه هر ساله ایام فاطمیه، ده روز در خانه اش برای شهادت حضرت فاطمه علیها السلام اقامه عزا می نمودند و همه بستگان و اعضای خانواده حتی دخترانشان که در شهرهای دیگر سکونت داشتند مقید بودند، در این مدت در مجلس شرکت کنند.
معمولاً در تهران و شهرستانها که می رفتند کمتر دید و بازدید می کردند ولی وقتی که می گفتند: در همسایگی، یا فلان محل، مجلس روضه و توسلی به حضرت زهرا علیهاالسلام است، فوراً شرکت می کردند.
حتی برای رفع خستگی در محافل به علت رفت و آمد زیاد، گاهی مداحی را صدا می کردند تا چند جمله ذکر مصیبت کند و او با عشق و علاقه خاصی شدیداً گریه می کردند.
استاد امجد نقل می کنند که علامه به این بیت از اشعار استادش، آیت الله اصفهانی ( که در مدح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است) خیلی علاقمند بود:
مفتقرا! متاب رو،از در او به هیچ سو
زان که مس وجود را فضّه او طلا کند!
و یک بار هنگام خواندن خطبه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام به عبارت لیس غیره که رسید، بسیار مبهوت شد؛ بعد رو به ما کرده و فرمود:
« شما که این همه کتاب فلسفی و عرفانی خوانده اید، آیا دیده اید کسی بتواند چنین بگوید؟! »
و نیز سفارش می کرد که شب های قدر، به یاد حضرت فاطمه زهرا علیها السلام باشیم.
در گشودن رمز و راز این سفارش، کافی است به روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام اشاره شود که فرمودند :
« فمن عرف فاطمه حقّ معرفتها، فقد ادرک لیله القدر:
پس هر کس فاطمه علیها السلام را آن چنان که باید، بشناسد، حتماً شب قدر را درک کرده است. »
مرحوم علامه همچنین مقید بودند که هر سال، ایام شهادت آن بانوی بزرگوار ده روز در خانه شان اقامه عزا کنند و همه بستگان را دعوت نمایند.
حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام )
آیت الله طباطبائی در مجالس عزاداری شاه شهیدان علیه السلام شرکت می کرد و می فرمود: « ما برای سیاهی لشکر بودن، شرکت می کنیم. »
آن مرحوم در مجلس مرثیه ای که سیدی در محله ی گذرخان قم تشکیل می داد، شرکت می جستند. یک بار قسمتی از منزل آن سید، نوسازی شده بود و آیت الله طباطبائی در همان قسمت نشسته بودند. در آن هنگام می پرسند:
« چه مدت است که در این جا مجلس عزاداری برپاست؟ »
گفته بودند: « بیش از چهل سال »
مرحوم علامه از آن قسمت نوسازی شده، برخاستند و به قسمت قدیمی خانه رفتند و فرمودند:
« این آجرهایی که چهل سال شاهد گریه بر امام حسین علیه السلام بودند، قداستی دارند که انسان به اینها هم تبرک می جوید. »
یک بار شخصی به محضر علامه آمده بود، اما ایشان را نمی شناخت و به همین سبب سخنان ناپسندی گفته بود. وقتی فهمید شخصی که رو به روی وی نشسته، علامه طباطبائی است، اظهار شرمندگی و عذرخواهی کرد و به ایشان گفت: « من گمان نمی کردم که شما حضرت علامه طباطبائی باشید و از ظاهرتان این گونه تصور کردم که یک مرثیه خوان ( امام حسین) هستید! »
علامه فرمود: « ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سیدالشهدا علیه السلام بودم! همه سال هایی که سرگرم درس و بحث بوده ام، با یک مرثیه خوانی امام حسین علیه السلام برابری نمی کند! »
و باز مرحوم علامه می فرمود:
« در دوازده سالی که نجف بودم، به جز عاشورا، هیچ روزی درس را تعطیل نکردم. یک سال عاشورا درس را تعطیل نکرده بودم که به چشم درد شدیدی گرفتار شدم! طوری که نزدیک بود کور شوم. از عظمت امام حسین علیه السلام ترسیدم و از آن پس تصمیم گرفتم روز عاشورا را تعطیل کنم. »
حضرت امام رضا (علیه السلام)
علامه می فرمودند: « همه امامان علیهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیه السلام محسوس است. »
و در نقلی دیگر، بیان می کردند:
« همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است. »
و نیز می فرمودند:
« انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیه السلام می شود، مشاهده می کند که از در و دیوار حرم آن امام(ع) رأفت می بارد. »
ایشان هر ساله به مشهد مشرف می شد حتی در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتی که داشت به مشهد مشرف شد. یکی از بستگان نزدیک ایشان می گفت: « با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعیت را می شکافت و با علاقه ضریح را می بوسید و توسل می جست که گاهی به زحمت او را از ضریح جدا می کردیم... »
او می گفت:
« من به حال این مردم که این طور عاشقانه ضریح را می بوسند، غبطه می خورم.... »
آقازاده شان نقل میکردند در سال آخر حیاتشان به دلیل کسالتی که داشتند و بنا به تأکید و توصیه پزشکِ مخصوص نمی خواستیم به مسافرت مشهد مقدس برود. پس از مراجعت از مشهد، به ایشان گفتم سرانجام به مشهد رفتید، فرمود:
« پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهایش را بگوید و درمانش را بگیرد. »
علامه طباطبایی وقتی به مشهد مشرف می شد، از وی تقاضا می کردند که در خارج از مشهد چون طرقبه و... به دلیل اعتدال هوا محل سکونت خویش را قرار دهد و گهگاهی برای زیارت مشرف گردد، ابداً قبول نمی کرد و می فرمود: « ما از پناه امام هشتم جای دیگر نمی رویم. »
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« ... هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه(ع) بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می شدند و تابستان را در آنجا می ماندند وقتی وارد صحن حضرت رضا علیه السلام می شدند، بارها که در خدمتشان بودم و می دیدم که دستهای مرتعش را روی آستانه در می گذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را می بوسیدند، گاهی از محضرشان التماس دعا درخواست می شد می گفتند:
« بروید از حضرت بگیرید؛ ما اینجا کاره ای نیستیم؛ همه چیز آنجاست! »
زمانی نویسنده مشهوری بوسیدن ضریح امامان علیهم السلام و این قبیل احترام نهادن ها را تشنیع می کرد. وقتی سخن او را به مرحوم علامه در حرم رضوی علیه السلام عرض کردند، ایشان فرمود:
« اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضریح، زمین را می بوسیدم. »
و روزی در صحن حرم امام رضا علیه السلام شخصی به علامه [ که اصلاً اذن نمی داد کسی دست ایشان را ببوسد] عرض کرد: « از راه دور آمده ام و می خواهم دست شما را ببوسم. » علامه فرمود:
« زمین صحن را ببوس که از سر من هم بهتر است! »
یک بار علامه می خواستند به روضه رضوی علیه السلام مشرف شوند. به ایشان عرض شد: « آقا! حرم شلوغ است؛ وقت دیگری بروید! » فرمودند:
« خوب، من هم یکی از شلوغ ها! »
و رفتند. مردم هم که ایشان را نمی شناختند تا راهی برایشان بگشایند و در نتیجه، هر چه سعی کردند دستشان را به ضریح مبارک برسانند، نشد و مردم ایشان را به عقب هل دادند.
وقتی بازگشتند، اطرافیان پرسیدند: « چطور بود؟» فرمودند: « خیلی خوب بود! خیلی لذت بردم! »
در زمینه رهیافت روحانی مرحوم علامه در مورد رافت حضرت امام رضا علیه السلام، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:
« جدم و پدرم [ علیهما السلام] به خوابم آمدند و درباره مادر امام رضا علیه السلام به من فرمودند:
تو از وی فرزندی خواهی یافت که خداوند به دست او، عدل و رأفت و رحمت خود را آشکار خواهد کرد. »
حجت الاسلام معزّی نقل می کند که یک بار در ایام طلبگی به مشهد رفته بودم و در صحن های حرم رضوی علیه السلام گام می زدم و به بارگاه امام علیه السلام می نگریستم اما داخل رواقها و روضه نمی رفتم. ناگهان دست مهربانی بر روی شانه هایم قرار گرفت و با لحنی آرام فرمود:
« حاج شیخ حسن! چرا وارد نمی شوی؟! »
نگاه کردم و دیدم علامه طباطبائی است. عرض کردم:
خجالت می کشم با این آشفتگی روحی بر امام رضا علیه السلام وارد شوم. من آلوده کجا و حرم پاک ایشان کجا! آنگاه مرحوم علامه فرمود:
« طبیب برای چه مطب باز میکند؟ برای اینکه بیماران به وی مراجعه کنند و با نسخه او تندرستی خود را بیابند. این جا هم دارالشفای آل محمد ـ علیهم السلام ـ است. داخل شو که امام رضا علیه السلام طبیب الأطباء است. »
حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)
در شرایط حساس و جنجالی که به حریم اهل بیت )ع) هم بی حرمتی می شد، او کتابی درباره علم و دفاع از اهل بیت علیه السلام نوشت.
کتاب او درباره معرفی شیعه و مصاحباتش با « پروفسور کُربَن فرانسوی » در دفاع از امام زمان(عج) از بهترین آثار ایشان در این زمینه است.
وی کتاب نفیسی در زمینه ولایت تکوینی نیز دارد. ملاقات علامه طباطبایی و مصاحبات ایشان با کربن با لزوم مشقات بسیار برای ایشان که مجبور بودند برای این منظور از قم به تهران مسافرت کنند، آن هم با اتوبوس های معمولی، همه برای شناسانیدن واقعیت شیعه و معرفی چهره ی واقعی ولایت؛ و به دست آوردن حقیقت تشیع و علایم شیعه بودن و غیر ذلک صورت گرفت.
این عمل حقیقتاً خدمتی بزرگ بود؛ هانری کربن علاوه بر آن که مطالب را کاملاً ضبط و ثبت می کرد، و در اروپا انتشار می داد، و حقیقت تشیع را معرفی می کرد، خودش در سخنرانی ها و کنفرانس ها جداً [از این حقیقت] دفاع و پشتیبانی می کرد؛ و در پاریس کاملاً درصدد معرفی شیعه بود.
کربن متعقد بود که در دنیا یگانه مذهب زنده و اصیل که نمرده است، مذهب تشیع است؛ چون قائل به وجود امام حیّ و زنده است و اساس اعتقاد خود را بر این مبنا می گذارد؛ و با اتکا و اعتقاد به حضرت مهدی، قائم آل محمد (محمد بن الحسن العسکری)، پیوسته زنده است.
حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)
علامه طباطبائی می فرمودند:
« سرمایه و دارائی من، این است که مانند ترکهای پشت کوه، صاف و بی غلّ و غشّ به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ارادت و ایمان دارم. »
حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها )
یکی از فضلاء درباره شیفتگی و عشق و دلباختگی علامه طباطبایی به اهل بیت(ع) می گوید: به استاد مطهری عرض کردم که شما فوق العاده تجلیل می کنید و تعبیر« روحی فداه » را در مورد ایشان دارید، این همه تجلیل به خاطر چیست؟ استاد مطهری فرمودند:
« من فیلسوف و عارف، بسیار دیده ام و احترام مخصوص من به علامه طباطبایی نه به خاطر این است که ایشان یک فیلسوف است، بلکه احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل بیت علیهم السلام است.
علامه طباطبایی در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها، افطار می کرد، ابتدا پیاده به حرم مشرف می شد و ضریح مقدس را می بوسید، سپس به خانه می رفت و غذا می خورد، این ویژگی علامه طباطبایی است که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است. »
از علامه خواستند درباره بانوی عفاف، حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، چیزی بگویند؛ فرمودند:
« ایشان مادر ما هستند. »
حضرت امام صادق علیه السلام درباره این نوه عزیزشان می فرمایند:
« تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة باجمعهم:
[ مقام و قدرت حضرت معصومه علیها السلام چنان است که اگر بخواهند] همه ی شیعیان من، با شفاعت او به بهشت می روند. »
همه خلق اند زیر سایه ی او/ آفتاب خداست معصومه!
آیت الله بهجت(حفظه الله) نیز پس از بیان داستان شفا یافتن دو زائر امام رضا علیه السلام که خبر شفایشان را حضرت معصومه علیها السلام به آنها داده بودند، افزود:
« از اینجا استفاده می شود که حضرت امام رضا و حضرت معصومه علیهما السلام باهم اتحاد و اتصال دارند؛ بلکه همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر کدام که متوسل شود، از دیگری جواب می گیرد. »
یکی از معلمان قم می گوید:
روزی مشاهده کردم که علامه طباطبائی هنگام ورود به حرم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام از خاک اطراف درهای صحن به دیدگانش کشید. وقتی علت این کار را از ایشان پرسیدم، فرمود:
« ما که لیاقت نداریم از گرد و غباری که بر ضریح مقدس این خانم و اطراف آن نشسته، به چشممان بکشیم! ».
سیره عبادی علامه طباطبایی (ره)
مناجات و عبادات
یکی از شاگردان علامه طباطبایی در این باره می نویسد:
« علامه در مراتب عرفان و سیر و سلوک معنوی مراحلی را پیموده بود. اهل ذکر، دعا و مناجات بود، در بین راه که او را می دیدم غالباً ذکر خدا را بر لب داشت، در جلساتی که در محضرشان بودیم وقتی جلسه به سکوت می کشید، دیده می شد که لبهای استاد به ذکر خدا حرکت می کرد، به نوافل مقید بود .
گاهی دیده می شد که در بین راه مشغول خواندن نمازهای نافله است، تا جایی که همسر شهید قدوسی فرزند مرحوم علامه طباطبایی می گوید:
« یک بار فردی آشنا علامه را در خیابان می بیند و سلام می کند، پدرم به جواب سلام اکتفا کرده و احوال پرسی نکرده بودند، شخص مزبور ناراحت شده و گلایه نموده بود که حاج آقا سنگین جواب داده اند، بعد پدرم برای رفع سوء تفاهم توضیح دادند که هر وقت از خانه بیرون می آیند تا مقصد، نماز نافله می خوانند و ما تا آن هنگام از این موضوع خبر نداشتیم.
شبهای ماه رمضان تا صبح بیدار بود مقداری مطالعه می کرد و بقیه را به دعا و قرائت قرآن و نماز و اذکار مشغول بود.
علامه همواره حضور قلب داشت و مداوم مشغول ذکر خدا بود و در تمامی حالات حتی به هنگام پژوهش های علمی، این حالت را فراموش نمی کرد.
در لحظات آخر عمرش یکی از شاگردان خصوصی علامه می گوید:
از ایشان پرسیدم چه کنم در نماز به یاد خدا باشم و حضور قلب داشته باشم؟
برای شنیدن بیانات استاد، گوشم را نزدیک دهانش بردم چند بار فرمود:
« توجه، مراقبه، توجه، مراقبه، به یاد خدا باش و خدا را فراموش نکن. »
مرحوم علامه می فرمود:
« سخت ترین حالات و اوقات بنده، فاصله میان تطهیر و وضو ساختنم است. »
اهمیّت به نماز
هنگامی که علامه طباطبائی برای عمل جراحی چشم به خارج سفر کردند در راه نماز را در هواپیما خواندند و از این جهت خیلی غمگین و ناخرسند شدند. پس از عمل، طبیب جراح به ایشان گفت: « خوشبختانه جراحی چشم شما با موفقیت همراه بود. » علامه فرمودند:
« اما من بسیار ناراحتم! »
طبیب علت ناخرسندی ایشان را پرسید و ایشان گفتند:
« هنگام آمدن، نماز را در هواپیما خواندم و نتوانستم آن گونه که شایسته بود، انجام دهم. از این که در بازگشت هم باید نماز را در هواپیما بخوانم، افسرده ام!»
آن طبیب با شرکت هواپیمای گفت و گو می کند تا شرکت، پرواز را تنظیم و در جایی توقف کند تا علامه نمازشان را روی زمین بخوانند؛ اما شرکت پاسخ می دهد که برایش ممکن نیست.
دکتر، بار دیگر با یک شرکت هواپیمایی خصوصی صحبت می کند و آنان میپذیرند که در میان راه، در فرودگاه توقف کنند تا علامه طباطبائی نمازشان را روی زمین و آن گونه که می پسندند، به جا آورند.»
ادب نسبت به قرآن
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان نقل کرده اند که زمانی در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبرویم و در این حالت می خواستم کتاب دیگری را باز کنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و بهم بخورد، قرآن را پشت رو، روی زمین نهادم، علامه طباطبایی که حالات و رفتارم را مشاهده می کرد، فوراً قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت:
« دیگر از این کارها نکنید. »
و این وضع، ادب و احترام زاید الوصف علامه طباطبایی را نسبت به این کتاب الهی نشان می دهد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
وقتی که غروب فرا می رسد، علامه طباطبایی به تلاوت قرآن مشغول می شدند، عرض کردم آقا چرا در این موقع که هوا تاریک است قرآن می خوانید؟
فرمود:
« قرائت قرآن به نور چشم می افزاید همان گونه که بصیرت دل را افزایش می دهد. »
اگر موقعیتی پیش می آمد قرائت قرآن و برخی از نوافل را در راه یا حتی سوار بر اتومبیل انجام می داد... حتی در این اواخر که بیماری رعشه ایشان را گرفتار ساخته بود و واقعاً رنجشان می داد و مرتب داروی اعصاب مصرف می کرد، تلاوت قرآن را ترک نمی نمود.
حجت الاسلام قرائتی نقل می کند:
خدا رحمت کند علامه طباطبائی را! می فرمود:
« هر دو سال یک بار باید تفسبر قرآن نوشته شود. چون هر بار که انسان در قرآن تدبر می کند، به مطالب تازه ای می رسد. »
حجت الاسلام محمد فاضل (تبریزی) نقل میکنند که:
آقای شربیانی روزی علامه را به خانه خود ( در تبریز ) دعوت کرد و چند نفر را هم برای زیارت و استفاده از سفره معارف ایشان به منزل خود خواند؛ از جمله بنده را.
آن شب علامه به من فرمود:
« بنده سی سال پیش، استخر شاگلی ( محلی باصفا و خرم در تبریز) را دیده ام.»
سپس با ملاطفت و مزاح ادامه داد:
« اگر مزاحم خواب آقایان نباشم، می خواهم فردا بین الطلوعین به آن جا بروم.»
عرض کردم: « صبح خدمتتان خواهم بود. » فردای آن شب، با اتومبیلم ایشان را به استخر شاگلی می بردم که دیدم ایشان در ماشین، قرآنی از جیب خود درآورده و به بنده فرمود:
« من عهد دارم که هر روز یک جزء از قرآن را بخوانم و الان چهل سال است که این کار را انجام می دهم. دیشب شما علما مزاحم شدید، نتوانستم بخوانم و اکنون قضا می کنم!
هر ماه یک ختم قرآن تمام می شود و باز از ابتدای آن شروع می کنم و هر بار می بینم که انگار اصلاً این قرآن، آن قرآن پیشین نیست! از بس مطالب تازه ای از آن می فهم! از خدا می خواهم به بنده عمر بسیاری دهد تا بسیار قرآن بخوانم و از لطایف آن بهره ببرم. نمی دانید من چه اندازه از قرآن لذت می برم و استفاده می کنم! »
خلاق اجتماعی علامه طباطبایی (ره)


تکریم میهمان


در حدیث است که:
« أفضل الحسنات تکرمة الجلساء: برترین نیکی ها گرامی داشتن همنشینان است. »
یکی از شاگردان علامه نقل کردند که ، بارها اتفاق افتاد که وقتی به محضرش رسیدم، ایشان شخصاً برایم چای آوردند و این برای من خیلی سنگین بود و هر چه اصرار کردم که ایشان این کار را انجام ندهند، نمی پذیرفتند و چون اکثر اوقات کسی در منزل نبود و اگر هم کسی در منزل بود یک نفر بود که برای انجام کارها بیرون می رفت و لذا ایشان تنها می ماند و شخصاً اقدام به پذیرایی از میهمان می کرد، در هر حدی که میهمان بود.
از هیچ کس حتی فرزندان خود برای پذیرایی و خدمت از میهمان کمک نمی گرفت.
هنگامی که درب خانه را می زدند برایش بیگانه و آشنا یا یک یا صد نفر تفاوت نداشت، خودش معمولاً بلند می شد و در را باز می کرد و با روی خوش از مراجعین استقبال می کرد.

ترحم و عاطفه زایدالوصف


علامه طباطبایی نسبت به افراد خانه و خدمتکاران بسیار باعاطفه بود و هرگز برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد.
بسیار حالات عاطفی داشت و از ناراحتی دیگران سخت متأثر می شد، ولی در مشکلات و ناراحتی های خود این گونه نبود و آرام و صبور با دشواری ها و ناراحتی ها برخورد می کرد.
از رفتارهای غلط و اهانت ها و بی احترامی های دیگران هرگز کینه به دل نمی گرفت و عقیده داشت بنده ی خدا نباید کینه توز باشد. وقتی دوستانشان می گفتند، چرا در جواب کسانی که اسائه ی ادب می کنند و یاوه گو هستند، هیچ حرفی نمی زنید؟
ایشان می گفتند:
« اشکالی ندارد، آدم نباید این چیزها را به دل بگیرد! »
حتی در ناراحتی ها هم تبسم از لبانش جدا نمی شد و در واقع از این لحاظ وارث انبیا علیهم السلام بود.
یک روز شخصی قرآنی به علامه داد و از ایشان خواست که بالای همه صفحات آن خوب و بد نوشته شود تا بتواند با آن استخاره کند و علامه هم پذیرفت.
آیت الله قدوسی به علامه اعتراض کرد که « حیف نیست وقت شما صرف این کار بشود؟!» علامه لبخندی زده و فرمود: « نخواستم ردش کنم! »
و کار آن بنده خدا را انجام داد.
همسایه ایشان، نقل می کرد:
یک روز صبح به دنبال ما فرستاد با اینکه برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد. رفتیم دیدیم که بسیار ناراحت است و نمی توانست مطالعه کند.
... معلوم شد که گربه ای در چاه حیاط خلوت خانه اش افتاده است و با آنکه مرتب برای آن غذا و گوشت می ریخت ولی بسیار ناراحت بود که چرا ما باید غفلت کنیم و سر چاه را باز بگذاریم تا حیوانک در آن بیفتد.
سپس دستور داد که مقنّی بیاورند و در چاه را بکنند و گربه را بیرون بیاورند. طبق نقل فرزندش، این کار حدود 1500 تومان در آن روز برایش خرج برداشته بود. ولی خوشحال بود که برای نجات حیوانی اقدام کرده است.
همسر علامه گفته بود ما در منزل حق نداشتیم برای از بین بردن مورچه یا سوسک و مانند آن سمپاشی کنیم. چون علامه معتقد بود:
« اینها جان دارند و ما حق نداریم آنها را بی جان کنیم، باید بکوشیم منزل را نظافت کنیم تا اینها پیدا نشوند. »
- آیت الله جوادی می فرماید:
علامه طباطبائی ـ رضوان الله علیه ـ عاطفی بودند ... می فرمودند:
« ما مرغ خانگی را نمی کشیم؛ باید آن قدر بماند تا بمیرد! »
آیت الله ابراهیم امینی در خاطره ای چنین بیان می کند:
« یادم هست ایشان به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شد، من همین نزدیکی های چهار راه صفائیه (فلکه شهدا) به ایشان رسیدم و همراهشان شروع کردم به حرکت کردن، ایشان مشغول حرکت بود و می رفت و در بین راه یکی دو جا اتفاق افتاد که پوست موزی یادم نیست یا پرتغال وسط پیاده رو افتاده بود، ایشان با کفش خودش یا با عصا این را کنار زد و انداخت توی جوی... »

مروت و مردانگی


جوانمردی انسان های وارسته در زمان مواجهه شان با فروافتادگان امروز و اجهاف کنندگان دیروز، به بهترین نحو خود را نشان می دهد.
آیت الله امینی می گوید:
« یکی از ناشران که کتاب های علامه را چاپ می کرد با ایشان رفتار خوبی نداشت، رفته رفته وضع و برنامه کاری وی به هم خورد و به حالت ورشکست درآمد، یکی از دوستان به علامه گفت که آقا ایشان تا حالا با شما این طور رفتار کرده، این کتاب را بدهید یک کس دیگری چاپ کند، ایشان فرمود که:
« این آقا الان خیلی غرق شده و من حاضر نیستم در این زمان، یک لگدی به او بزنم! »

حلم و صبر


اعصاب مرحوم علامه بسیار آسیب دیده بود و ضعیف شده بود، با اینحال با کسی تندی نمی کرد.
اگر کسی در خواندن [فهمیدن] مشکلی داشت با صبر و حوصله نگاه می کرد؛ گوش می داد و بعد از تمام شدن سخنش، جواب می داد. اگر شاگردی حرف بی ربطی می گفت، خیلی که اوقاتش تلخ می شد، می گفت « سبحان الله العلیّ العظیم ».
آیت الله ناصر مکارم شیرازی، «حلم» علامه را اینچنین بیان می کنند:
« مردی بود بسیار متواضع، فوق العاده مهربان، من یادم نمی آید، یک بار در درس عصبانی شده باشد و یک بار از گل نازک تر به یکی از شاگردانش گفته باشد، و اگر خشن هم می گفت، شاگردان عاشقش به جان می خریدند، ولی از گل نازک تر هم نمی گفتند! »

شرح صدر و انتقاد پذیری


در تفسیری که روزها در مسجد می فرمودند از همان آغاز سوره شروع می کردند و وقتی می خواستند آیه ای را معنا کنند از آیات دیگر کمک می گرفتند و تأکیدشان بر این بود که وقتی ما می توانیم با ضرس قاطع بگوییم قرآن چنین می گوید، که حداقل بر اول و آخر آن محیط باشیم ولو یک احاطه سطحی داشته باشیم.
در مورد روایات اصرارشان بر این بود که همه این علوم زمینه ای است برای شرح صدر نه باریست که انسان بر دوش خود حمل می کند که بر دوش قرآن بنهد.
در واقع دانش حدیث و علوم دیگر باید این زمینه را فراهم کند که ما با آمادگی بیشتری به خدمت قرآن بروم و با قلب باز از این اقیانوس بیکران بهره گیریم.
آیت الله جوادی آملی یکی از شاگردان برجسته ایشان دراین باره از قول علامه می فرماید:
« سالی تابستان را در « درکه» اطراف تهران بسر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود، یکی از صاحب نظران افکار مادی میل پیدا کرد که با علامه طباطبایی به بحث آزاد بنشیند، به حضور ایشان رفت. در همان ییلاقی که در تابستان برای تعطیلات تابستان می گذراندند، می فرمودند:
« وقتی که این صاحب نظر آمد از صبح شروع کرد تا پایان روز و بحث به درازا کشید و شاید قریب هشت ساعت ادامه پیدا کرد و من از راه برهان صدیقین با این فرد به سخن نشستم. »
بعداً این صاحب نظر مادیگرا در یکی از خیابانهای تهران یکی از همفکران خود را دید و آن همفکرش از او پرسید: تو در دیدار و در مناظره و گفتگو با آقای طباطبایی به کجا رسیدی؟ گفت آقای طباطبایی مرا موحد کرد.
… یک کمونیست را الهی کرد و یک مارکسیست را موحد کرد. حرف توهین آمیز هر کافری را می شنید و نمی رنجید و پرخاش نمی کرد.
استاد فاطمی نیا نقل می کند:
« یکی از آقایان درباره علامه طباطبائی گفته بود: « آقای طباطبائی خوب است، اما نورانیت ندارد(!) »
شخص ساده ای این نکته را در کاغذی نوشته به مرحوم علامه عرضه کرد. ایشان وقتی این مطلب را خواند، بسیار خندید به گونه ای که شاید در عمرش به آن شکل نخندیده بود.
اهل معرفتی که آن جا شاهد این داستان بود، گفت: « علامه، غریب است و خوش است! »
شخصی به مرحوم علامه عرض کرد:
« شما به جای واژه عرفا بگویید اهل معرفت تا حساسیت برخی برانگیخته نشود.» علامه نگاه خاصی به او کرده و سپس فرمودند:
« کلام بسیار خوب و بجایی گفتی!
خدمت علامه طباطبائی(ره) گفته شد:
« شخصی، ضد المیزان کتابی نوشته است. »
ایشان بدون این که خشمگین شود، فقط دو کلمه فرمود؛ فرمود: « بسیار خوب! »

عفو و گذشت


یکی از شاگردان علامه در این زمینه می گوید:
« استاد بزرگوار علامه طباطبایی (ره) در برخورد با بداندیشان و شیطان صفتان، نیز شیوه ای الهام گرفته از کتاب و سنت داشتند.
به خاطر دارم هنگامی که نابخردی از روی غرض ورزی اقدام جاهلانه ای در جهت تضعیف شخصیت علمی ایشان انجام داده بود و جمعی از علاقمندان اجازه می خواستند که او را توبیخ نمایند؛ با کمال آرامش و متانت این آیه را فرمودند:
« ...لا یحیق المکر السیی إلا باهله: ...این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را می گیرد. سوره فاطر آیه 43 »
و طولی نکشید که مصداق این آیه شریفه در حق وی تحقق یافت. این تجربه، درباره چند نفر به صورت گرفتاریها و رسوائیهای عجیبی تکرار شد و این حقیقت عملاً به ثبوت رسید که ناسپاسی نسبت به نعمت وجود مردان الهی و اسائه ادب به علمای ربانی، موجب سلب توفیق و خذلان و رسوایی دنیا و آخرت می شود.
یکی از شاگردان علامه طباطبائی می نویسد:
« برای مرحوم علامه نامه های بسیاری حاوی ناسزا، ناروا، فحش، تهمت و سخنان پوچ می رسید و چون (اغلب یا همه آن ها) بی امضا بود، ما می پنداشتیم که ایشان نامه های بی امضا را مطالعه نمی کنند.
روزی به محضرشان عرض کردم:
شنیده شده که حضرت عالی نامه ها را که باز می کنید، اول به محل امضا نگاه می کنید و نامه های بی امضا را اصلاً نمی خوانید. ایشان با تبسم ملیحی فرمودند:
« همه نامه ها را مطالعه می کنم ... نامه های بی امضا را هم مطالعه می کنم!»
یک بار به علامه گفتند: « فلان کس از شما انتقاد کرده است. » علامه فرمود: « من که رسوای جهانم! عیب من یکی ـ دو تا نیست؛ خوب این هم رویش. »
استاد امجد نقل می کنند:
مرحوم استاد، هیچ نامه نام و نشان داری را بی پاسخ نمی گذاشتند. حتی اگر حامل ناسزا به ایشان بود، جوابی کریمانه به آن می دادند.
شخصی که ایشان را با سخنانش آزار می داد و با علامه دشمنی می کرد، در مجامع، مورد احترام استاد بود و استاد به او می فرمود:
« به حرم که می روم، اول برای شما دعا می کنم! »
هیچ کس نمی توانست علامه را خشمگین کند. به طور خلاصه می توان گفت:
« علامه، له شده بود ». [ یعنی دیگر هیچ چیز از ایشان باقی نمانده بود. ]
با آن که تا آن اندازه نسبت به فرصت و وقت حساس بود ( تا حدی که مثلاً پس از نگارش مطالب، نقطه گذاری می کرد تا چند ثانیه وقت کمتری صرف شود)، اما اگر طلبه ای کوچک با ایشان سخن می گفت، تا پایان کلامش گوش می داد و من در عمرم کسی را چنین ندیدم.
تواضع و فروتنی
یکی از صفات بارز مردان باتقوا و خداشناس و مؤمن، تواضع و فروتنی است. از قول یکی از شاگردانشان نقل شده است:
« در مدت 30 سالی که با او بودم، وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق العاده علاقمند و نسبت به طلبه ها، آن چنان صمیمی و یک رنگ بود که هر کس می پنداشت، تنها او، دوست خصوصی علامه است.
اگر کلمه ای از دهانش بیرون می آمد که خلاف ادب بود، بیش از حد ناراحت می شدند یا اگر احتمال می داد که در کلامش به کسی جسارت شده است، بسیار ناراحت می شد.
روزی هنگام تدریس اسفار، « عدم» و « ملکه» را توضیح می داد.
مثالی زد و فرمود: « مانند نابینا و بینا » وقتی این مثال را زد، متوجه شد یکی از شاگردان حاضر در درس، نابیناست.
از این که در حضور او چنین مثالی برای عدم و ملکه زده بود، شرمنده و ناراحت شد. سرخ شد و پیشانی خود را مالید تا شاید بر کلام و تدریس مسلط شود. سرانجام چند دقیقه بعد، بر خود مسلط شد و درس را ادامه داد.
آیت الله مصباح نقل می کنند:
« علامه هنگام درس به چشم شاگردان نگاه نمی کرد، بلکه به زمین یا سقف می نگریست و درس می گفت. این از شدت حیای ایشان بود. معمولاً برای مطالعه، کتاب های مورد نیاز خود را عاریه می گرفت.
اخلاق او همه را جذب می کرد و خود را مثل یکی از طلاب می دانست. او هرگز خود را سرآمد دیگران نمی دانست. گاهی ابتکارات مهم علمی و فلسفی خویش را طوری با صفا و ساده بیان می کرد که می پنداشتیم این مطلب در تمام کتب مربوطه هست .
ولی پس از مراجعه، معلوم می شد، فقط کشف و ابتکار خودش بوده است. او هرگز نمی گفت برای این مطلب چنین و چنان زحمت کشیدم یا این ابتکار من است.
او هرگز در برابر پرسشها، حتی اگر ارتباط نداشت، نمی گفت وقت ندارم و هرگز عصبانی و ناراحت نمی شد. و اگر طرف زیاد اصرار می کرد یا حتی در مطلب باطل پافشاری می نمود؛ می فرمودند:
« من بیش از این چیزی نمی دانم. »
از قول آیت الله مصباح نقل می کنند:
وقتی علامه پاسخ پرسشی را نمی دانستند، با صوت بلند و واضح می فرمودند: « نمی دانم » ، اما هنگامی که می خواستند سؤالی را جواب دهند، با صوت آرام سخن می گفتند.
همچنین نقل شده :
شب جمعه ای با ایشان به جلسه ای می رفتیم. در راه چند سؤال از جنابشان کردم؛ فرمودند: « نمی دانم. »
سپس افزودند: « مجهولات ما را باید با علم خداوند مقایسه کرد. » یعنی همان طور که خداوند به همه چیز عالم است و علمش بی نهایت، ما هم علم حقیقی به چیزی نداریم و جهلمان بی پایان است.
از هیچ عالمی به اندازه ایشان « نمی دانم» شنیده نشده ! یک بار با شخص ماجراجویی هفت ساعت بحث کرد تا سرانجام او را محکوم و قانع کرد و آن شخص پس از شهادت به توحید و نبوت، گفت: « و شهادت می دهم که تو، ولیّ خدایی! »
یکی از استادان دانشگاه می گوید:
« زمانی که در دبیرستان درس می خواندم، دبیر ما از رهگذر آشنایی با علامه، گاهی که آیت الله طباطبایی به تهران می آمد، ایشان را به کلاس ما دعوت می کرد ...؛ تا این که بنا شد ما پرسش های خود را از جنابش نوشته، دسته بندی کرده و هنگام تشریف فرمایی شان پاسخ آن ها را بشویم.
ایشان وقتی وارد کلاس شد و صورت سؤال ها را به ایشان دادیم، با این که او در آن مقام بلند علمی بود و ما دانش آموزان دبیرستانی و با سوالاتی سطح پایین، در همان نگاه نخست به برگه، فرمود:
« چه کسی گفته است بنده جواب این همه پرسش را می دانم؟! »
حجت الاسلام تحریری نقل می کنند:
« روزی پس از درس و پیش از تعطیلات یکی از شاگردان به ایشان عرض کرد: « نصیحتی بفرمایید!»
ایشان بسیار منفعل و شرمنده شدند و آثار خجلت در چهره شان ظاهر شد و فرمودند:
« من که هستم که بخواهم نصیحت و موعظه کنم؟! »
استاد فاطمی نیا می گوید:
« روزی دوچرخه سواری شانزده ـ هفده ساله با وسیله خود به علامه برخورد و مرحوم علامه به زمین افتاد و زخمی شد، اما برخاست و زود به سوی آن نوجوان رفته و گفت:
« شما مشکلی نداری؟ دوچرخه ات سالم است؟ ... »
در حالی که آن نوجوان، در پاسخ دلجویی استاد، به ناسزاگویی و سرزنش مشغول بود!
تفسیرالمیزان، کار بزرگی بود که در سر پنجه ی قلم علامه جان گرفت و موجب شگفتی اصحاب اندیشه شد.
اآیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی نقل می کند:
« این حقیر روزی به استاد(علامه طباطبایی) عرض کردم، هنوز این تفسیر شریف جای خود را چنان که باید باز نکرده است و به ارزش واقعی آن پی نبرده اند، اگر این تفسیر در حوزه ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش آن معلوم خواهد شد!
در دفعه ی دیگری عرض کردم، من که به مطالعه این تفسیر مشغول می شوم، در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می دهید و زنجیره وار آن ها را با یکدیگر موازنه و از راه تطبیق، معنا را بیرون می کشید، جز آن که بگویم، در آن هنگام الهام الهی آن را بر دست شما جاری ساخته است، تعبیر دیگری ندارم؛ ایشان سری تکان داده و می فرمودند :
« این فقط حسن نظر است، ما کاری نکرده ایم! »
تواضع او در راه رفتن در محافل و مجالس و نشست و برخاست و حتی در لباس پوشیدن، فوق العاده آموزنده و چشم گیر بود.
او علاوه بر اینکه هرگز حاضر نبود که امام جماعت شود ولی در جماعت، شرکت می کرد و در صف جماعت فیضیه حاضر می شد و معمولاً در صف آخر، عبای خودش را روی خاک پهن می کرد و نماز جماعت می خواند. وی ایام تابستان در سالیان درازی که برای زیارت و استفاده از کتابخانه حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرف می شد؛ مقیّد بود به همین سبک در نماز مرحوم آیت الله میلانی شرکت کند.
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان درباره تواضع علامه می گوید:
« از خصوصیات اخلاقی علامه طباطبایی این بود، که هیچگاه با ما در یک اتاق نماز نمی خواند، در وقت نماز، بنده اصرار می کردم که شما باشید تا بنده به شما اقتدا کنم و نماز بخوانم، ایشان لبخندی می زد و به اندرون می رفت.
جالب اینکه معمولاً مثل مردم عادی در صف نانوایی و ... می ایستاد در حالی که امکانات زیادتری برایش فراهم بود.
هنگام خنده ـ گرچه تبسم بود ـ دستشان را مقابل دهانشان می گرفتند و هنگام گریستن بر اهل بیت علیهم السلام می دیدم که دانه های درشت اشک از چشمه چشمشان می جوشید.
علامه طباطبایی همچون بسیاری از علمای بزرگ همواره، تنها راه می رفتند و با دار و دسته و ارادتمندان و شاگردان حرکت نمی کردند و از راه انداختن اصحاب و اطرافیان تنفر داشتند. و این روحیه حاکی از تواضع و فروتنی ایشان بود.
فرزندشان اظهار می کند:
حتی این اواخر که به بیماری قلبی و عصبی دچار شده بود روزی به دنبالش رفتم، برگشت و گفت: « کجا می روی؟ »
گفتم: مگر به حرم نمی روید؟ فرمود: « چرا! »
گفتم: می خواهم حرم بروم، فرمود: « شما که صغیر نیستی خودت حرم برو، لازم نیست با من بیایید! »
پرهیز از بدگویی
حجت الاسلام موسوی همدانی بیان می کند: « از خصوصیات مرحوم علامه طباطبایی بود که در طی 35 سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، هیچ گاه از کسی بدگویی نمی کردند، حجت الاسلام سید احمد فاطمی نقل می کنند که مرحوم علامه هرگاه می خواست از کسی مدح کند، [ در یکی از تعابیر خویش] می فرمود:
« او کسی است که می توان گفت اگر به اروپا برود، سالم باز خواهد گشت. »
همدردی با مسلمانان
از خصوصیات بارز علامه طباطبایی این بود که در همه زمینه های علمی، اسلامی، سیاسی و اجتماعی فردی آگاه و آشنا و صاحب درد بود تا آنجا که وقتی برای برخی افراد حتی دانشمندان و فضلا سؤالی پیش آمد به ایشان متوسل می گردیدند و نظر این حکیم و فیلسوف را به عنوان فردی آگاه و بینا به ارزشهای مکتبی و مسایل سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام جویا می شدند.
در سال 1348 هـ.ش همزمان با حملات وحشیانه ارتش رژیم صهیونیستی به کشورهای عربی و وقوع جنگ شش روزه اعراب و رژیم اشغالگر قدس، علامه طباطبایی به همراه آیت الله سید ابوالفضل موسوی زنجانی و استاد شهید مرتضی مطهری ضمن همدردی با مسلمانان مظلوم فلسطین، با انتشار یک بیانیه از امت مسلمان دعوت نمود تا برای یاری برادران مسلمان و عرب خود کمکهای لازم را جمع آوری کنند، ایشان برای این منظور سه شماره حساب در سه بانک تهران باز کردند که به نام هر سه نفر افتتاح گردیده بود.
پرهیز از مباحثات جدلی
ایشان اهل هوی و هوس و مباحثات جدلی نبود و همواره به سؤالها، بدون خود نمایی پاسخ می داد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« من در درس خارج فقه و اصول امام خمینی روحی فداه شرکت می کردم و درس فلسفه را خدمت استاد علامه طباطبایی می خواندم و به این هر دو استاد ربانی بسیار علاقمند بودم و عشق می ورزیدم.
آن روزها من در مدرسه حجتیه قم ساکن بودم. در یکی از روزها از این دو استاد دعوت کردم که برای صرف ناهار به حجره تشریف بیاورند. دعوتم را پذیرفتند و به حجره تشریف فرما شدند.
در ضمن من علاقه داشتم که دو استاد ربانی را در بحث های فلسفی به مباحثه دو طرفه وادار کنم. اما در این راه موفق نشدم زیرا هر دو استاد بی هوی و هوس بودند و از مباحثه های جدلی می گریختند. در آن مجلس اگر امام خمینی را مخاطب قرار می دادم و چیزی می پرسیدم، جواب می دادند و علامه طباطبایی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند، اگر از علامه طباطبایی سؤال می کردم، جواب می دادند و امام خمینی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند.»
رفتار با شاگردان
آیت الله سید حسن مرتضوی لنگرودی می گوید:
« علامه طباطبایی بسیار کم حرف بود و از هیچ کس به بدی یاد نمی کرد، چشمانی نافذ و نگاهی پرمعنا داشت، در عین سادگی و بی آلایشی باابهت و با وقار بود، خجول بود و شرم حضور داشت، وقتی تدریس می کرد نوعاً سرشان پایین بود، هیچ گاه برای تدریس بر فراز منبر نرفت.
شاگردان به صورت حلقه ای می نشستند، ایشان هم بدون اینکه روی پتو و یا تشکی بنشیند، تدریس می کرد. مانع می شد از انداختن پتو و تشک، می فرمود:
« اگر همین مقدار جایم بلند تر از شما باشد نمی توانم حرف بزنم. »
مرحوم علامه طباطبایی در رابطه با شاگردان بسیار مهربان بود و با آنان انس و الفت می گرفت و از احوال آنها که به شهرستانها منتقل شده بودند، جویا می شد. در برخورد با شاگرد، سبک و شیوه خاصی داشتند و اصلاً تحکم فکر و تحمیل نظر در کار نبود، اگر مسئله ای مطرح می شد ایشان نظر خود را می گفتند و بعد می فرمودند این چیزی است که به نظرمان رسیده است، شما خودتان فکر و بررسی کنید و ببنید تا چه اندازه مورد قبول است، و بدین ترتیب به شاگرد میدان تفکر می داد.
در عین حال همواره سعی داشت به هر شاگردی و در هر مجمعی متناسب با درک و استعداد و کشش آنها مطلب القاء کند. »
ایثار و فداکاری
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گویند: « رساله ای در امامت نوشتم و آن را پیش علامه طباطبایی بردم و گفتم که گه گاهی که از درس و بحث خسته شدید به عنوان یک جلسه استراحت و به تعبیر عامه مردم « زنگ تفریح » این رساله ما را هم نگاه بفرمایید.
ایشان لطف فرمودند و رساله را از اول تا آخر، کلمه کلمه خواندند، تا اینکه پس از مدتی فرمودند که رساله را دیدم و مدتی حدود دو ماه طول کشید تا ایشان رساله را مطالعه کرد. من رفتم که آن رساله را بگیرم به من اعتراض کرد که در فلان جای رساله دعای شخصی در حق خودتان نموده اید.
من در آنجا حدیثی را عنوان کرده و پس از بیان حدیثی و شرح این حدیث، گفتم که بار الها توفیق فهم آیات الهی را به اینجانب مرحمت بفرما. علامه طباطبایی فرمودند:
« چرا این دعای شخصی را فرمودید. چرا در کنار سفره الهی، دیگران را شرکت ندادید؟ »
بعد به من فرمود:
« تا آنجایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم. »
در اصول کافی از ائمه اطهار علیهم السلام همین نقل شده است که دعای شخصی نکنید و بندگان خدا را هم در کنار سفره الهی شرکت بدهید.
این تأدیب اخلاقی که حاکی از روحیه ایثار در ایشان بود بسیار در من [ به عنوان شاگرد علامه ] اثر گذاشت. »
امر به معروف و نهی از منکر
یکی از اهل علم می گفت: « زمانی با مرحوم طباطبائی در درس آیت الله محمد حسین اصفهانی شرکت می کردیم. روزی یکی از شاگردان اشکال بی اساسی را مطرح کرد و همه خندیدند و من هم خنده ام گرفت.
وقتی از کلاس بیرون آمدیم با آقای طباطبائی روبه رو شدم که چهره درهم کشیده بود. مرا که دید فرمود:
« تو چرا خندیدی؟! اگر مطلبی را تو خوب و روان می فهمی باید خدا را شکر کنی نه این که به دیگران بخندی! »
علامه طباطبائی خودشان رفیقی داشتند که از او خواسته بودند هرگاه عیبی از ایشان دید، به ایشان تذکر دهد تا خود را اصلاح کنند. »
صدقه دادن
یکی از ارادتمندان مرحوم علامه می گوید:
« روزی آقا طباطبائی را در مشهد دیدم که از کوچه ای عبور می کرد و به فقیری که روی زمین نشسته بود، برخورد. پولی از جیب درآورده و در کف دست خود گذاشت و پیش آن نیازمند نشست و گفت:
« بردار! » آن فقیر پول را برداشت. پس از آن، علامه دست خود را بوسید و برخاست و رفت.
بنده به ایشان عرض کردم: « این کار شما ـ که فرمودید « پول را بردار» و دست خود را بوسیدید ـ چه دلیلی داشت؟ » فرمود:
« در روایت است که صدقه پیش از آن که در دست فقیر قرار گیرد، در دست خداوند قرار می گیرد. همچنین خدا می فرماید:
« یدالله فوق ایدیهم: دست خداوند بالای دست آنان است. »
پس رسم ادب این است که دست انسان زیر دست خدا قرار گیرد؛ من به فقیر گفتم پول را بردار تا دست خدا ـ که میان دست من و او قرار می گیرد ـ بالاتر از دست من باشد، و هنگامی که در صدقه دادن، ابتدا پول در دست خدا قرار بگیرد، بنابراین دست صدقه دهنده دست خداوند را زیارت کرده است و من، این دست زائر را برای تبرک بوسیدم. »
حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
« پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه چیزی صدقه می داد، آن را در کف {دست} سائل می نهاد و پس از آن، آن صدقه را از وی پس می گرفت و می بوسید و می بوییدش و باز آن را به سائل باز می گرداند. »
پرداخت وام به نیازمندان
فرزند ایشان نقل می کند:« پدرم از درآمد زمین زراعی که داشت به روستائیانی که نیازمند بودند وام می داد و رسید می گرفت و چنانچه کسی بعد از دوفصل برداشت محصول قادر به پرداخت بدهی خود نبود، آن را بخشیده و قبض را به خودش پس می داد و از طلب خود صرف نظر می کرد.
یکبار چند قبض دست پدرم بود که از این واسطه ها طلبکار بود، آن روز من دیدم قبضها را از جیب خود درآورد، مدتی به آنها نگریست و ناگهان همه را پاره کرد و دور ریخت، در حالی که بیش از حد تصور به پول برای گذراندن معاش عادی احتیاج داشت، من با تعجب پرسیدم: پدر چرا اینکار را کردید؟ نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
« پسرم اگر داشتند، می آوردند و می دادند، خدا را خوش نمی آید که، من بدانم آنها دستشان خالی است و معهذا آنها را تحت فشار قرار دهم و ابراز طلبکاری کنم. »
روحیه نیاز سنجی
حجت الاسلام استادی می گوید: « مرحوم علامه همیشه در طول زندگی علمی اش دقت داشتند که به نیازها پاسخ دهند.
این که مرحوم شهید مطهری فرمود: هر کاری علمی که انجام داده ام، در پاسخ یک نیاز اجتماعی بوده است؛ می توانم ادعا کنم که این روحیه و روش را از استادش علامه طباطبایی اخذ کرده است. »
دفاع از وطن
حضور سربازان روسی در سال 1320، در آذربایجان، ناامنی را افزایش داده بود و مرحوم علامه نیز به ناچار یک قبضه تفنگ و یک قبضه سلاح کمری تهیه کردند و اغلب روزها فرزند خود، سید عبدالباقی را همراه خودشان به بیرون از روستا برده و آموزش تیراندازی و نشانه زنی می دادند.
در سال 1321 ـ زمانی که علامه در روستای محل تولد خود ساکن شده بود ـ یک شب چند نفر از روستائیان آمدند و گفتند:
« سربازان روسی به روستا حمله کرده اند. » مرحوم علامه فوراً تفنگ را برداشته، در پشت بام سنگر گرفتند و مشغول تیراندازی شدند. این کار باعث شد سربازان روسی ـ که اغلب بی سلاح هم بودند! ـ برگشته و رفتند.
پیرامون حکومت اسلامی
آیت الله طباطبائی همان اندازه که زمان شاه از آنچه در جامعه می گذشت ناخشنود بودند، پس از انقلاب راضی و خشنود بودند. از شاه و رژیمش منزجر بودند. یک بار به ایشان گفته شد:
« شاه تصمیم گرفته به شما دکترای فلسفه بدهد. » ایشان بسیار غمگین و ناراحت شدند و اعلام کردند که به هیچ وجه چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.
افراد بسیاری ـ از جمله رئیس وقت دانشکده الهیات ـ نزد ایشان آمده و اصرار کردند که « مدرک را قبول کنید و گرنه شاه خشمگین می شود ...» اما علامه فرمودند:
« از شاه ترسی ندارم. حاضر به پذیرفتن آن مدرک نیستم. »
زمانی امریکا از دولت ایران خواست که استاد طباطبائی را برای تدریس فلسفه به آن کشور راهی کند ، شاه در این راه به آیت الله بروجردی متوسل شد و مرحوم بروجردی درخواست شاه را به استاد رساند، اما علامه نپذیرفتند.
علامه طباطبائی از سال های 1341 تا 1342 ش، در نشست هایی که از سوی مراجع، علما و فضلای قم برگزار می شد، حضور می یافتند و با بیان و قلم خود، بیزاری خود را از دستگاه طاغوت اعلام می کردند.
امضای ایشان در ذیل اعلامیه ای که امام خمینی(ره) آن سال ها بر ضد رژیم طاغوت به دست مبارک خود نوشته بودند، همراه امضای نه نفر دیگر از مراجع و علما می درخشید.
آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان، ذیل آیه دویست از سوره «آل عمران»، صفحاتی را به شیوه حکومت اسلامی و عناصر سازنده آن اختصاص دادند و آن را در ده بخش تنظیم کردند؛ در حالی که تا آن روز، در هیچ کتابی با آن اتقان و روشنی، چنین مطالبی درباره حکومت اسلامی دیده نمی شد.
حتی به این هم بسنده نکردند و جداگانه رساله ای فارسی درباره حکومت اسلامی و ابعاد گوناگون آن نگاشتند و به چاپ سپردند.
علامه در اواخر عمرش فرمود:
« راهی را که ما عمری با سختی ها و ریاضت ها رفتیم، این جوان ها و شهیدان انقلاب اسلامی، در یک شب سپری کردند! »
استاد امجد نقل می کنند که:
استاد طباطبائی را پس از ارتحالشان در خواب دیدم، به بنده فرمودند:
« یک صلوات برای همه شهیدان کافی است! »
ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی (ره)


خصوصیات رفتاری در منزل


جناب مهندس طباطبایی می گوید:
« علامه طباطبایی در خانه خیلی مهربان و بی اذیت و بدون دستور بودند و هر وقت به هر چیزی مثل چای که احتیاج داشتند، خودشان می رفتند و می آوردند. چه بسا هنگامی که عیال و یا یکی از اولادشان وارد اتاق می شدند، ایشان در جلوی پای آنها بلند می شد و این قدر خلیق و مؤدب بود.
هیچ ممکن نبود کسی با ایشان مدتها معاشرت بکند و بدون اطلاع از خارج بداند که ایشان چه کسی هست.
اینقدر صادق و بی آلایش بود و کلاً ایشان از اخلاق اجدادشان برخوردار بود. مرحوم علامه اظهار می داشتند که عمده موفقیتهایش را مدیون همسرشان بوده است.
در مسافرتها، بسیار باحوصله بودند و در طول سال خیلی وقتها شب تا طلوع صبح را بیدار بودند و به کارهای علمی شان رسیدگی می کردند؛ چون سکوت شب فرصتی برای ایشان بود تا بتواند خوب کار کند.
در هر24 ساعت، 12 یا 13 ساعت را یکسره کار می کردند و در طول سال فقط عاشورا را تعطیل می کردند.
من از طفولیت تا آخر عمرشان که خدمتشان بودم؛ هیچ وقت یاد ندارم که در ماه رمضان ایشان یک شب بخوابند. زندگی داخلی شان واقعاً سرتاسر آموزنده بود، ایشان تیراندازی و اسب سواری را خیلی خوب می دانستند و شناگر بسیار لایقی بودند؛ اهل پیاده روی بوده و کوهنورد ماهری بودند؛ در باغبانی، زراعت و خصوصاً معماری مهارت فوق العاده ای داشتند و در زمینه کارهای طراحی ساختمان می توان از مدرسه « حجتیه فعلی» در قم نام برد.
در کارهای علمی خود بیشتر فکر می کردند و مطالعه زیادی روی کتب مختلف نداشتند به جز در مورد مراجعه به تاریخ و اسم و اختصاصات موجود و بدین جهت در کتابخانه شان خیلی کتاب انباشته نیست.
یادم هست که در سن 12 سالگی همه روزه مرا به بیابان برده و به من تعلیم تیراندازی می دادند و به من توصیه می کردند که شکار کردن را یاد بگیر؛ ولی به کار نبر که شکار و کشتن یک جانور گناه است.
گفتم پس شکار برای چه خوب است. گفتند در صورتی می تواند مجاز باشد که انسان با یک ضرورت واقعی که جنبه حیاتی دارد مواجه بشود و الا ممنوع است.
سپس ادامه دادند:
« من هرگز از تو راضی نخواهم بود اگر یک جانور را بکشی. »
ایشان خیلی خیر خواه، بشردوست، مقید و بی اذیت بودند و من همیشه در زندگی مدیون تربیت های ایشان هستم.
با وجود داشتن خادم همواره باغچه های خانه را خودش بیل می زد و گلکاری می کرد و در تابستان ها و مخصوصاً پیش از آمدن به قم، در تبریز و در ملک موروثی خویش، به مدت ده سال زراعت می کرد. »
در مورد رفتار علامه طباطبایی با همسر و فرزندان، فرزند ایشان « نجمه السادات طباطبایی » همسر شهید قدوسی می گوید:
« همه خصوصیات اخلاقی پدرم، خود به خود در محیط خانوادگی ما نیز تأثیر داشت. ایشان اگر چه وقت زیادی نداشتند، ولی با این حال برنامه ها یشان را طوری تنظیم می کردند که روزی یک ساعت، بعد از ظهرها، در کنار اعضای خانواده باشند.
در این مواقع به قدری مهربان و صمیمی بودند که آدم باورش نمی شد ایشان فردی با آن همه کار و مشغله هستند.
رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند.
ما هرگز بگو و مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم. به قدری نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که ما گمان می کردیم اینها هرگز با هم اختلافی ندارند ( در صورتی که زندگی مشترک، به هر حال، بدون اختلاف نظر نیست ) آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند.
پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می کرد و می گفت که این زن یازده سال و نیم در « نجف» تحمل هر سختی را کرده است، 8 بچه اش را پس از تولد از دست داده و دم نزده و در همه این مدت من مشغول درس خواندن بودم و خوبیها را به مادرم نسبت می دادند.
خودشان می گفتند که از اول ازدواج همیشه با هم یک رنگ و یک دل بوده ایم.
با بچه ها بسیار صمیمی بودند، نه تنها با بچه های خودشان، بلکه با بچه های من. گاهی ساعات بسیار از وقت گرانبهای خود را صرف شنیدن حرفهای ما یا آموختن نقاشی به ما و سرمشق دادن برای تکالیفمان می کردند.
در خانه اصلاً مایل نبودند کارهای شخصیشان را کس دیگری انجام دهد و بر سر آوردن رختخواب همیشه مسابقه بود، پدرم سعی می کردند زودتر از همه این کار را انجام دهند و مادرم هم سعی می کرد پیشدستی کند.
حتی این اواخر که بیمار بودند و من به خانه شان می رفتم با آن حالت بیمار برای ریختن چای از جای خود برمی خواستند و اگر من می گفتم:
« چرا به من نگفتید که برایتان چای بیاورم؟» می گفتند:
« نه، تو مهمانی، سید هم هستی و من نباید به تو دستور بدهم. »
وقتی مادرم مریض می شد، اصلاً اجازه نمی داد از بستر بلند شود و کاری انجام دهد. مادر من حدود 17 سال پیش فوت کرده است، پیش از فوت حدود 27 روز در بستر بیماری بود و در این مدت پدرم از کنار بستر ایشان لحظه ای بلند نشدند.
تمام کارهایشان را تعطیل کردند و به مراقبت از مادرم پرداختند.
بسیار وفادار و عاطفی بودند، تا سه چهار سال پس از فوت مادرم، پدرم علامه طباطبایی هر روز سر قبر او می رفتند و بعد از آن هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته، یعنی دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بر سر مزار مادرم می رفتند و ممکن نبود این برنامه را ترک کنند.
می گفتند: « بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدم حق مردم را نتواند ادا کند حق خدا را هم نمی تواند ادا کند. »
یکی از علل اصلی موفقیت علامه طباطبایی علاوه برداشتن ارتباط معنوی با ائمه اطهار علیهم السلام و داشتن اساتیدی مبرز و شاگردانی ممتاز و همتی بلند و توفیق الهی، داشتن همسری دلسوز بود.
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی نقل می کند که:
« استاد علامه طباطبایی در فوت همسرش می گریست، به ایشان عرض کردم ما باید درس صبر را از شما بیاموزیم چرا بی تابی می کنید؟
علامه فرمود:
« او بسیار مهربان و فداکار بود و اگر نبود همراهی های ایشان، من موفق به نوشتن و تدریس نمی شدم.
او [همسرم] در هنگامی که من فکر می کردم و یا می نوشتم، با من حرف نمی زد تا رشته افکارم از هم گسسته نشود و برای اینکه خسته نشوم، رأس هر ساعت در اطاق مرا باز می کرد و چای می گذاشت و سراغ کار خود می رفت.»
در مورد فداکاری همسر علامه طباطبایی نقل می کنند که علامه می گفت که خانم به حدی به من کمک می کند که گاه من اطلاع از قبای خود ندارم به این معنی که می رود پارچه ای انتخاب می کند و می خرد و می دوزد و برای پوشیدن در اختیار من می گذارد.
استاد حائری شیرازی از قول همسر علامه نقل کرد که روزی می گفت:
هنوز هم بین من و ایشان تعارفات مرسوم وجود دارد و علامه تاکنون با تعبیر سبکی نام مرا نبرده و هرگز اسم مرا به تنهایی نمی برد.
بی جهت نیست که علامه طباطبایی در مرگ چنین همسر فداکار و مؤدبی اشک می ریزد و ناله سر می دهد و بعد از مرگ همسرش می گوید:
« خانواده ام وقتی از دنیا رفت زندگی من زیر و رو شد. »
ساده زیستی و زهد
علامه در بدو ورود به قم منزلی دو اتاقی در مقابل ماهی هشتاد تومان اجاره کرده بود و در این خانه محقر که امکان پذیرایی از میهمانان را نداشت، زندگی می کرد. لباس او هم ساده بود، عمامه ای بسیار کوچک از پارچه معمولی بر سر می گذاشت و لباسی کمتر از معمولی داشت، از سهم امام استفاده نمی کرد و ممر معاش وی و برادرش ابتدا از ثمرات قطعه زمینی زراعی در قریه شادآباد تبریز که از نیاکان آنان به ارث رسیده بود تأمین می شد و بعدها هم از راه حق التألیف کتابهایشان زندگی خود را اداره می کردند و سالها مبالغ هنگفتی مقروض بودند که حتی نزدیکانشان از موضوع خبر نداشتند.
یکی از شاگردان ایشان نقل می کرد:
علامه طباطبایی زندگی ساده ای داشت. مثلاً هرگاه می خواست به تهران سفر کند با اتوبوس می رفت، و در این موارد غالباً تابع محیط و اجتماع بود، یک بار بیش از یک ساعت در اتوبوس نشست تا اتوبوس پر شود، و حتی یک بار هم در اثر تصادف اتوبوس زخمی شد.
مناعت طبع
با توجه به اینکه سالها منزل نداشت و مستأجر بود، این خانه مسکونی را نیز 23 سال قبل با قیمت همان ملک موروثی تهیه کرده است. یکی از فرزندانش می گفت از خدا می خواستیم، چیزی را از ما قبول کند.
فرزندشان می گوید:
« گاهی بسته اسکناس را خدمت او می گذاشتیم با اصرار حتی پنج ریالی هم بر نمی داشت، مناعت طبع عجیبی داشت. در آخر عمر با کسالت از سفر مشهد برگشت.
طبق نظر پزشک در تابستان باغی در « احمد آباد دماوند» اجاره کردم و پولش را پرداخت نمودم که آقا در مقابل عمل انجام شده قرار گیرد. آقا پس از سه روز اقامت مرا خواست که اجاره اش چند است؟
گفتم مهم نیست، اصرار کرد که می خواهم بدانم که می توانم پرداخت کنم یا نه؟ گفتم پرداخت کرده ام، فرمود: « یا بگیر پول را یا از اینجا می روم. »
و آخر هم مجبور شدم که بگیرم!! »
یکی از دوستان می گفت:
« در همان اواخر عمر شریفشان، روزی از مسافرت آمده بودند و در انتظار تاکسی بودند که ایشان را با وسایلشان به خانه برساند؛ اما هیچ تاکسی داری حاضر نمی شد ایشان را به مقصد ببرد و ایشان مدتی کنار خیابان معطل بودند که من ایشان را دیدم و با پول خود، تاکسی ای برایشان کرایه کردم. »
این در حالی بود که داماد ایشان، شهید آیت الله قدوسی، عالی ترین مقام قضایی کشور را داشت! شهید قدوسی گفته بود:
« بنده تا همین اواخر (مدتی پس از درگذشت علامه) نمی دانستم که ایشان مبالغ سنگینی بدهکارند!»
آیت الله مصباح یزدی در مورد روحیه مناعت طبع علامه طباطبایی می فرماید:
« اوائل آشنایی با استاد علامه طباطبایی از رفتارشان خیلی تعجب می کردم گاهی مجبور می شدم به خاطر جواب گرفتن برای سؤالی که برایم پیش می آمد خدمت استاد در منزلشان شرفیاب شوم.
ایشان در حالی که به جلوی در منزل آمده، دو دست خود را بر دو طرف در گذاشته؛ سرشان را بیرون می آوردند و به سوال من گوش می دادند و پاسخ می گفتند. گاه این سوال برایم مطرح می شد که چرا استاد از من نمی خواهند که به داخل منزل بروم.
بعدها که آشنایی من با ایشان بیشتر شد و گاهی اتفاق می افتاد که می توانستم به داخل منزلشان بروم متوجه شدم، خود ایشان می فرمود:
« اگر من کار کنم و روزی 3 تومان مزد بگیرم برای من گواراتر است از اینکه به خانه کسی بروم و اظهار حاجتی کنم و وابستگی به بیتی یا شخصیتی پیدا کنم. »
عفت وادب
وی آنقدر عفیف و مؤدب بود که حاضر نمی شد حتی پاهایش را کسی ببیند. با اینکه وضع ناگواری داشت حاضر نمی شد در اواخر عمر هم کسی برای او لگن بیاورد.
سعی می کرد در توالت قضای حاجت کند و حتی یک بار مجبور شدند در حالی که سرم وصل در دستشان بودند ایشان را به همان وضع به توالت ببرند.!
اراده قوی
مرحوم ، علامه طباطبایی اراده بسیار قوی ای داشتند. وقتی که ایشان را برای معالجه به لندن برده بودند پزشکان گفته بودند:
درمقابل چشم شما پرده ای هست که باید برداشته شود تا چشم، بینایی خود را از دست ندهد. ایشان هم اعلام رضایت کرده بودند.
بعد که پزشکان گفته بودند، برای عمل جراحی باید شما را بیهوش کنیم، مخالفت کرده بودند و فرموده بودند:
« بدون بیهوش کردن عمل کنید. »
و پزشکان نیز گفته بودند، چون چشم باید به مدت پانزده دقیقه باز باشد و پلک نزند ناچاریم که شما را بیهوش کنیم. علامه طباطبایی فرموده بودند:
« من چشم خود را باز نگه می دارم. »
و به مدت هفده دقیقه چشم خود را باز نگه داشته بودند و حتی یک بار هم پلک نزده بودند. این حکایت از ارده قوی و نیرومند ایشان می کند.
شهید آیت الله قدوسی داماد ایشان نقل کرده اند:
« علامه طباطبایی پشتکار عجیبی داشتند و چندین سال برای تفسیر المیزان زحمت کشیدند. اصلاً احساس خستگی نمی کرد، شب و روز نمی شناخت. ما اصلاً ایشان را نمی دیدیم، صبح زود مشغول کار می شد تا ساعت 12. بعد از نماز و صرف غذا استراحتی، نیم ساعتی تا نماز مغرب مشغول کار بودند. »
آرامش روحی
علامه طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ظرفیت فکری فوق العاده
مرحوم علامه اهل مطالعه و تحقیق و تفکر بود. تمام عمر پر برکتش را در مطالعه و تفکر و تألیف و تصنیف و تدریس صرف کرد و آثار گرانبهایی از خویش به یادگار گذاشت.
در مطالعه و تفکر قدرت فوق العاده ای داشت. می توانست مدتی تمام حواسش را در یک مطلب متمرکز سازد و بدون اینکه از آن خارج شود فقط درباره آن بیندیشد. اکثر اوقاتش را در تالیف تفسیر المیزان صرف کرد. الطاف الهی شامل حالش شده بود که جز اشتغالات علمی اشتغالاتی نداشت.
آنقدر فکر و مطالعه کرد که پزشکان معالج درباره کسالتش گفتند :
سلولهای مغزی او به مقدار توانایی خودشان کار کرده اند و دیگر تاب تحمل درک مطالب تازه را ندارند یا به تعبیر پزشکی « اشباع » شده اند.
اخلاص
حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند:
« ثمره العلم اخلاص العمل: یعنی ثمره دانش، اخلاص عمل است. »
و علامه طباطبایی از علمای با اخلاص زمان ما بودند، ایشان اجازه نمی داد کسی در حضورش از او تعریف کند و لو مبالغه هم ننماید.
یکی از علمای حوزه علمیه قم می گفت: از تفسیر المیزان در حضورش تعریف کردم، علامه طباطبایی فرمود:
« تعریف نکن که خوشم می آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود. »
یکی از شاگردانش در این باره می نویسد:
از نظر معنوی و اخلاقی آنچه در مورد علامه طباطبایی جلب توجه می کند، وارستگی استاد از هر نوع تظاهر به علم و دانش بود و پیوسته محرک او در هر عمل، اخلاص و جلب رضایت خدای سبحان بود، ما که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم، یادآور شود، یا سخنی را سؤال نکرده از پیش خود مطرح کند، اگر فردی با او یک سال به مسافرت می رفت و از مراتب علمی او آگاهی قبلی نداشت، هرگز فکر نمی کرد که این مرد پایه گذار روش جدید در تفسیر و طراح قواعد و مسائل نو در فلسفه و استادی مسلم در سیر و سلوک است .
به حق، او پیوسته بر مضمون حدیثی رفتار می کرد که جد بزرگوارش پیامبر عالیقدر اسلام فرموده است:
« کار خود را پیراسته از هر نوع ریا و تظاهر و برای خدا انجام بده، زیرا خریدار عمل، خداست و او از ماهیت عمل آگاهی کامل دارد. »
خانم نجمه السادات طباطبایی می گوید:
« وقتی به حرم حضرت معصومه (س) می رفتند، عادی ترین جاها را انتخاب می کردند و دوست نداشتند جای خاصی داشته باشند، علاقه زیادی داشتند در میان مردم باشند و مقید به حفظ ظواهر دنیوی نبودند و می گفتند:
« شخصیت را خدا می دهد و با امور دنیوی هرگز انسان به کسب شخصیت نایل نمی گردد. »
روح بسیار حساس و متعالی داشت؛ وقتی از خدا صحبت می شد یا در برابر شگفتی های جهان آفرینش قرار می گرفتند، آن قدر حالات عجیب از خود نشان می دادند که انسان متحیر می شد که واقعاً در این مواقع در کدام عالم سیر می کنند. گاهی در خانه مطرح می کردند که:
« ممکن است انسانی در مواقعی از خدا غافل شود و پروردگار یک تب سخت و خطرناک چهل روزه به او بدهد، برای این که یک بار از ته دل بگوید یا الله و به یاد خدا بیفتد! »
جامعیت و اعتدال
آنان که دارای ظرفیت روحی نباشند، در وادی عرفان به افراط و تفریط گراییده و قادر به جمع بین عالم وحدت و کثرت نمی باشند.
علامه می فرمودند:
« بدیهی است که طی این منزل منافاتی با بودن سالک در دنیا و اشتغال به مشاغل اولیه خود ندارد و واردات قلبیه او ربطی به اوضاع خارجیه از نکاح و کسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد، سالک در عین آن که در بین مردم بوده و امور دنیا را به جای می آورد، روحش در ملکوت سیر نموده، با ملکوتیان سرو کار دارد. »
ایشان در ترسیم مقام متعالی معصومان علیهم السلام، می گوید:
« پیشوایان دینی، سلام الله علیهم اجمعین، چون از مراتب سلوک الی الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء، که همان بقاء به معبود است، رسیده اند، لذا حال آنها جامع بین دو عالم وحدت و کثرت است... و از کوچکترین حکمی از احکام یا ادبی از آداب یا حالی از حالات متناسبه با این عوالم، دریغ و مضایقه و دوری نخواهند نمود، و در عین حال نیز توجه به عوالم عالیه را حفظ فرموده...»
سپس مرحوم علامه طباطبایی، موضوع تعادل را مطرح می کند و دو چهره از انسانها را ترسیم می کند:
1) گروهی که پای بند عادات و رسوم و تعارفات اجتماعی شده و برای حفظ شخصیت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهای مضر و بی فایده دریغ نمی کنند و در برابر اجتماع تابع محض می باشند.
2) گروهی که از اجتماع کنار می روند و هر گونه عادات و ادب اجتماعی را ترک کرده و در کنج خلوت آرمیده و به عزلت و گوشه گیری مشهور شده اند.
علامه طباطبایی هیچ یک از این دو را نمی پذیرد و معتقد است:
« سالک برای آن که بتواند به مقصد نائل گردد، باید مشی معتدلی بین رویه این دو گروه اختیار نماید و از افراط و تفریط بپرهیزد و در صراط مستقیم حرکت کند. »
و او خود به راستی، در نهایت اعتدال بود. با این که لحظه های سکوت را از ذکر خدا معطّر می کرد، به هنگام ارشاد و هدایت و ترویج دین، از هیچ تلاش و کوششی فرو گذار نمی نمود. و در برخوردهای اجتماعی، چنان متخلّق به اخلاق اسلامی و آداب اجتماعی بود و چنان با تواضع و فروتنی از سخن و نظر دیگران استقبال می نمود که اخلاق نیکش از شدت لطافت، نسیم را شرمنده می کرد.
او، ذکر خدا و توجه مداوم به مبدأ کمالات و فنای فی الله و حضور در میدان عملی فرهنگ و جامعه و خدمت به اسلام و مسلمانان را به شکل اعجاب انگیز جمع کرده بود. این جامعیت، از ویژگی های بسیار ارزنده اوست.
همین عارف و فیلسوف و مفسر بزرگ، که مقام معنویش در ملکوت و مقام علمیش در اوج اساتید حوزه علمیه است، هنگامی که نیاز می بیند، با تن رنجیده و فرسوده خویش، بدون داشتن کمترین امکانات، ساعتها راه را با مشکلات می پیماید تا برای مستشرقی که می خواهد شیعه را به عالم غرب بشناساند (هانری کُربَن)، چهره درستی از شیعه و معارف بلند اسلامی معرفی کند، تا مبادا، دوباره باز هم از اسلام و شیعه، چهره ای واژگونه و پوستینی وارونه به دنیا ارائه شود.
سلوک عرفانی علامه، یک سلوک خودخواهانه، فردی و بی محتوا نبود، بلکه عرفان عملی او بر عرفان نظری و براساس تفکر و شناخت و تعبد به مکتب و عشق به خدا و محبّت به انسان تکیه داشت.
ورزش و پیاده روی
یکی از نزدیکان ایشان می گوید:
« استاد پیاده روی را دوست داشت، غالباً پیاده به جلسات سیار می رفت و در بین راه نیز به سوال های علمی پاسخ می داد. »
دکتر احمدی، در مورد عادت علامه به پیاده روی اظهار می کند:
« گاهی شب ها این بزرگوار، چند کیلومتر راه را با همان بدن مرتعش و ناتوان و ضعیف می پیمودند، برای این که در جلسات خصوصی دوستان حضور پیدا کند و مطالب علمی را القا نمایند و ساعت های متوالی و طولانی جلسه طول می کشید و پیاده هم این راه را طی می کرد... »
اهمیّت به تربیت فرزندان
خانم نجمه السادات طباطبایی، در خاطره ای شیرین می آورد:
« علامه طباطبایی برای بچه ها خصوصاً دخترها ارزش بسیار قایل بود و دخترها را نعمت های خدا و تحفه های ارزنده می دانست، مدام بچه ها را به آرامش و راستی دعوت می کرد، میل داشت آوای صوت قرآن در گوش کودکان طنین انداز شود .
برای همین منظور قرآن را با صدای بلند تلاوت می کرد؛ در فرصت های مناسب از روایات، مطالبی آموزنده نقل می کرد و بر این باور بود که این برنامه برای بچه ها مفید است؛ با کودکان بسیار مهربان و خوش رفتار بود و گاه می شد که وقت زیادی را صرف بازی و سرگرم کردن آنان می کرد، در عین حال حد کار را فراموش نمی کرد، که بچه ها لوس بار آیند؛ از سر و صدای فراوان فرزندان و نوه ها و نیز پر حرفی ها و سوالات مکرر آنان به هیچ عنوان ناراحت و خسته نمی شد.
در خانه هم توصیه می کرد، مبادا در مقابل کودکان عکس العمل بدی نشان دهید و به آنان چیزی بگویید، بچه باید آزاد باشد! در عین حال به ادب و تربیت نوباوگان توجه داشت و رفتار پدر و مادر را در تربیت آنان مؤثر می دانست و عقیده داشت که حرف پدر و مادر نباید در این حالت دوگانگی شخصیت بچه ها را ناجور بار می آورد.
در رفتارشان با دخترها احترام و محبت افزون تری مشاهده می شد و می گفت به این ها باید محبت بیشتری شود، تا در زندگی آینده با نشاط باشند و بتوانند همسری خوب و مادری شایسته باشند، حتی نام دختران را با پسوند سادات صدا می کرد و اظهار می داشت:
« حرمت دختر، مخصوصاً سید، باید حفظ شود! »
همسرش عقیده داشت که دختر باید در خانه کار کند، ولی علامه می گفت:
« به آن ها فشار نیاور، آن ها اکنون باید آرامش داشته باشند و هنوز موقع کار کردنشان فرا نرسیده است. »
دخترشان نقل کرده است:
در مواقعی، غذایی طبخ می کردیم که اشکال داشت، پدرم اصلاً به روی خودش نمی آورد و خیلی هم تعریف می کرد. مادرم می گفت، به این ترتیب این دخترها در کدام خانه می توانند زندگی کنند؟ و پدرم می گفتند:
« این ها امانت خدا هستند، هر چه آدم به این ها احترام بگذارد، خدا و پیغمبر خوشحال می شوند. »
تربیت ما منحصراً در هنگام کودکی صورت نگرفت، من پس از ازدواج هم همیشه از رهنمودهای پدرم بهره مند می شدم، مثلاً اوایل ازدواج هر وقت به خانه پدرم می رفتم، عوض این که بپرسند وضعیت چه طور است؟ فقط سفارش می کردند:
« مبادا، کاری کنی که موجبات ناراحتی مادر شوهرت را فراهم کنی که خدا از تو نمی گذرد! »
علاقه ی ایشان به فرزندانشان زیاد بود. در سال های اخیر که ما در تهران اقامت داشتیم، من هفته ای دو سه بار به ایشان سر می زدم، ولی مشخص نبود که چه وقت هایی می روم، منتها هر وقت می رفتم، خانمشان (همسر دوم علامه) می گفتند: که پدرت سه چهار ساعت است که این جا قدم می زند و منتظر توست.
وقتی می پرسیدم: از کجا می دانستید که من می آیم؟ پدرم جواب مشخصی نمی دادند و بالاخره هم نفهمیدیم چه طور می دانستند که من چه وقت به آن جا می روم؟
فرزند محترمه علامه در ادامه اضافه می کند:
پدرم می گفت:
« اگر زن اهمیت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمی داد! واقعاً اگر زن خوب باشد، می تواند عالم را گلستان کند؛ و اگر بد باشد، عالم را جهنم می کند. »
مهر پدر
دختر علامه نقل می کند: پدرم به فرزندانم علاقه وافری داشتند، مخصوصاً نسبت به پسر بزرگم (حسن) عطوفت خاصی داشت و او را عصای دست من می دانست.
وقتی که بعد از شهادت او به تهران آمدند، نمی دانستم چگونه با ایشان برخورد کنم که ناراحت نشوند، و اتفاقاً، ایشان هم این فکر را در مورد من داشتند، وقتی وارد شدند، پرسیدند:
« نجمه، من چه بگویم به تو؟ »
گفتم: هیچی، شکر خدا!
گفتند:
« احسنت! »
نه ایشان به روی خود آوردند و نه من، ایشان افزودند:
« شکر خدا، که خداوند اگر بچه ای به تو داده، خوبش را داده است. »
ولی در مجموع، شهادت حسن روی پدرم تأثیر گذاشت، می گفتند:
« وقتی یادم می آید که حسن می آمد و از من سوال می کرد، حالم دگرگون می شود. »
سیره علمی علامه طباطبایی (ره) (1)


جامعیت دانش و وسعت بینش


در یک مجلس رسمی که در آن «ارشه تونگ» دبیر کل سازمان بین المللی مبارزه با الکل شرکت داشت، از محضر مرحوم آیت الله بروجردی درخواست شد که رساله ای درباره نظر اسلام پیرامون مواد الکلی بنویسد تا متن رساله به زبان عربی ترجمه گردد و در کنگره قرائت گردد، مرحوم بروجردی به اطراف نگریست، چشمش به علامه طباطبایی افتاد و گفتند:
« جناب آقای حاج سید محمد حسین طباطبایی تبریزی از علمای اسلامند، تفسیر ارزنده ای دارند، ایشان در این مورد رساله ای بنویسند و در اختیار آقایان بگذارند و نظریه اسلام را به نحو احسن در آن رساله تشریح خواهند کرد. »
کلمه علامه به حق عنوان و وصف شایسته و بایسته ای می باشد که برای این انسان برجسته الهی قرار داده شده است و بسیار گویا تر از عناوین دیگر می باشد ، کلمه علامه مفهوم جامعیت در علوم مختلف را دارا ست که حقاً در این مرد الهی جمع شده بود.
همان جامعیتی که باعث شده در جهان تشیع شخصیتی چون علامه حلی به این نام شهرت پیدا کند زیرا که در ابعاد مختلف علوم اسلامی واقعاً دریا گونه بود. به تعبیر بعضی از علما این عالم برجسته حداقل ده دوره فقه و سه دوره اصول و رجال به رشته تحریر درآورده بود و غیر از اینها در فلسفه و کلام نیز کارهای تحسین برانگیزی را از خود نشان داده بود.
می توان اعتراف نمود که اگر در این برهه زمان نمونه ای جامع از علامه حلی بیابیم، همین شخصیت بزرگوار بود که سراسر عمر خود را وقف دانش و تحصیل آن کرده است.
درک کردن اساتیدی هم چون آیت الله میرزای نائینی، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیت الله شیخ ضیاء الدین عراقی و از همه بیشتر آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی(غروی) که به نظر علمای بزرگ، ایشان موفق ترین دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود بی تاثیر در موفقیت های ایشان نبود.
علامه طباطبایی، در همه محافل علمی و فرهنگی به عنوان مفسری بزرگ و فیلسوف و حکیمی الهی مطرح است. درخشش او در صحنه تفسیر و عرضه حکمت، گرچه سایر ابعاد علمی آن بزرگ را تحت الشعاع قرار داده است، ولی جایگاه علمی او در سایر رشته های معارف اسلامی، چون: فقه، اصول، رجال، حدیث و علومی چون جبر و مقابله و هندسه و حساب استدلالی و هیئت قدیم و جدید و فنون ادب فارسی و مباحث تاریخی و اجتماعی و مبانی و نظریات مکاتب مادی، بسیار چشم گیر و والاست.
این ظرفیت و درک مقتضیات زمان و نیازهای محیط علمی و اجتماعی اوست که برخی از ابعاد علمی و مفسری او را تبلوری فزون تر بخشیده است.
به اظهار آنان که از خرمن حضورش، خوشه چیده و از روح بلندش مدد گرفته اند، و نیز به داوری آنان که در آثار علمی و میراث فرهنگی او سیر کرده اند، علامه طباطبایی دائرة المعارفی است که بیشترین مباحث اسلامی و معارف قرآنی و مسائل اصولی عقلی را به تبیین و تحلیل نشسته است.
علامه، گرچه در فضای علمی حوزه های دینی، راه تکامل علمی و عرفانی و اخلاقی خود را پیموده بود، ولی هرگز به علوم حوزوی اکتفا نکرد و نگاه تحقیق و تدریس و تدوین خویش را به آنچه پیشینیان منحصر داشته بودند، محدود ننمود واز واقعیات زمان و نیازهای امت اسلام غافل نگردید و با کسب علوم و اطلاعات گسترده، خود را برای ایفای رسالت الهی و اجتماعی و دینی مهیّا ساخت.
در وسعت ظرفیّت معرفتی و معلوماتی علامه طباطبایی همین کلام کافی است که خود می فرمودند:
« اگر مجالی باشد می توانم همه مسائل قرآن کریم را تنها با استفاده از یک سوره کوچک بیان کنم. »
از نویسنده معروف لبنانی شیخ جواد مغنیه منقول است که :
«از وقتی که المیزان به دست من رسیده است، کتابخانه من تعطیل شده و پیوسته در روی میز مطالعه ام المیزان است. »
مرحوم علامه به معنای تامّ در علم نجوم استاد بود حتی یکسال فرمود:
« می خواهم یک تقویم نجومی برای خودمان بنویسم. »
یکی از دوستان می گوید:
« یک بار تابستان به منزلشان رفتم. دیدم در آن گرمای طاقت فرسای قم، نشسته است و فیزیک مطالعه می کند. »
حجت الاسلام سید محمد علی میلانی نقل می کنند که:
روزی من با علامه طباطبائی و دو دامادشان، با ماشین سواری از سبزوار به مشهد می آمدیم و بنا شد مشاعره کنیم. ما سه نفر در یک طرف و علامه به تنهایی در طرف دیگر بودند.
ما سه نفر ـ مجموعاً ـ نتوانستیم ایشان را شکست داده و برنده شویم، بلکه علامه ما را مجاب می کرد؛ نه با یک بیت شعر، بلکه با چند بیت! حقاً ما از تسلط ایشان به شعر و ادبیات در شگفت افتادیم!
آیت الله مصباح نقل می کنند که مرحوم علامه طباطبائی، در سن شصت سالگی می فرمود: « اگر ممکن بود که من چند ماه درسم را تعطیل کنم و زبان بخوانم، خیلی خوب بود! » بی شک، امروزه، زبان خواندن برای محقق ضروری است.

انصاف علمی


آیت الله ناصر مکارم شیرازی در این زمینه می گوید:
یک روز علامه طباطبایی مرا خواست و گفت:
« میل دارم تفسیرالمیزان ترجمه شود و عقیده دارم که شما این کار را بکنید. »
گفتم بسیار خوب، و شروع به ترجمه جلد اول تفسیر المیزان کردم، ولی قبل از ترجمه خدمت ایشان عرض کردم که آقا، شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر و من هم آدمی هستم که در مسائل نمی توانم تقلید کنم. بنابراین در بحث های شما که ترجمه می کنم، اگر جایی من با شما اختلاف نظر داشتم، شما اجازه می فرمایید در پاورقی المیزان نظر خودم را بنویسم، آنگاه علامه طباطبایی یک جمله پر معنایی فرمودند: « بگذارید ما خودمان بحث های خودمان را نقد کنیم نه اینکه بیگانه ها بیایند نقد کنند. »
من دیدم با آغوش باز این مسأله را پذیرفت، بعد به من فرمودند: « ولی اگر شما ایرادی داشتید قبلاً باید با من بحث کنید، اگر من شما را قانع کردم تمام. »
گفتم اگر قانع نشدم چی؟ فرمود:
« ایرادتان را در پاورقی می نویسید، جواب من را هم می نویسید. قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنیم. »
ما شروع کردیم به ترجمه کردن تفسیر المیزان و رسیدیم به مباحث جبر و تفویض. ایشان نظرات خاصی در آنجا داشتند و من به فکر خودم در بعضی از این نظرات هماهنگ نبودم، رفتم خدمت ایشان عرض کردم آقا آن صحبتی که فرمودید در اول کار و قراری که گذاشتیم الان من آمدم وفای به آن عهد را بخواهم.
من می خواهم در اینجا یک پاورقی بنویسم و روی این بحث شما ایرادی بگیرم. اجازه می فرمایید؟ و لو شما استادید ولیکن همیشه این سنت در بین علماء ما بوده که روابط استاد و شاگرد مانع از این نمی شده است که ایرادهایشان را طرح کنند. ایشان فرمودند:
« اشکالی ندارد. بفرمایید اشکالتان چیست؟ »
من اشکال خودم را مطرح کردم، در حدود یکی دو ساعت، شبی در خدمتشان بودم و بحث کردم. ایشان نظراتشان را فرمودند.
من در آخر کار باز سماجت کردم و گفتم آقا واقعش این است که من هنوز قانع نشدم ولو توضیحات خوبی فرمودید، می خواهید که من بنویسم و شما هم هر چه می فرمایید بنویسم، فرمودند عیبی ندارد. من رفتم آن اشکالی را که داشتم خیلی مفصل نوشتم آوردم خدمتشان.
علامه طباطبایی گفتند:
« عجب شما اشکال را این قدر مفصل می نویسید، من جوابش را چقدر بنویسم؟»
گفتم می فرمائید چه کنیم؟
فرمودند: « اشکال خلاصه و جواب خلاصه، پاورقی است. »
ما هم اشکال را برداشتیم خلاصه نوشتیم و عین جوابی هم که ایشان فرمودند را نوشتم و این الان به عنوان یک سند در آن پاورقی تفسیری که من ترجمه کردم، ضبط و محفوظ است.

تواضع علمی


آیت الله مصباح یزدی در این باره می گوید:
در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان [علامه طباطبایی] را داشتم، هرگز کلمه « من» از علامه طباطبایی نشنیدم.
در عوض، عبارت « نمی دانم» را بارها در پاسخ سئوالات از ایشان شنیده ام، همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند.
ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت، از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت و جالب این است که به دنبال آن پاسخ سئوال را به صورت «احتمال» و با عبارت « به نظر می رسد » بیان می کرد.
افتادگی آموز اگر طالب فیضی                                       هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
استاد فاطمی نیا از قول عالمی می گوید:
« مرحوم استاد طباطبایی، با آن پایگاه رفیع علمی و فلسفی، با مشکلی فلسفی رو به رو شدند و کسی هم نبود که پاسخ ایشان را بداند.
همان روزها، همراه خانواده، به یکی از آبادی های کوچک اطراف تهران مسافرت می کنند.
در آن جا فرزندان خردسال استاد، از پدر درخواست توت می کنند؛ استاد هم با کمال سادگی و تواضع، کاسه ای به دست گرفته و برای خرید توت از خانه خارج می شوند.
به وسط روستا که می رسند، جوانی در لباس اهل همان ده، ایشان را می بیند و بی مقدمه به علامه می گوید:
آن مشکل فلسفی شما راه حلی دارد؛ بیایید به شما بگویم. و همان جا با چند جمله، اشکال علامه را حل می کند، اما استاد طباطبائی در آن لحظه غافل از این بودند که این جوان از کجا می داند ایشان درگیر این سوال است و اصلاً او کیست؟! و ...
به هر حال، جوان خداحافظی می کند و می رود.
فردای آن روز، علامه به همان جا رفته و از بقالی می پرسند:
« شما جوان با سوادی با این شکل و سیما دارید؛ او کجاست؟ »
بقال می گوید:
« چنین کسی در این روستا نیست و اصلاً یک نفر هم در این جا الفبا نمی داند!! »
باری، روشن نشد که آن جوان که بود و از کجا بود و ...، اما آن عالم ادامه داد:
« این از تواضع استاد بود که مشکلشان این گونه حل شد. »
آیت الله حسن زاده نقل میکنند که هرگاه کسی با مرحوم علامه طباطبائی به مسافرت می رفت، ایشان را خاموش و ساکت می یافت و اگر همراه علامه، سؤالی نمی کرد، آیت الله طباطبائی همچنان ساکت می ماند.
استاد امجد نقل می کنند که:
« روزی در یکی از کوچه های نزدیک حرم حضرت معصومه علیها السلام با ایشان را ه می رفتیم.
[تا آن زمان] چند جلد از المیزان را ایشان نوشته بود که چاپ شده بود به ایشان گفتم: « چرا شما مشکل نویس هستید؟ » پرسید: «چطور!؟»
گفتم: « المیزان را کمی آسان تر بنویسید تا همه متوجه آن شوند» ، فرمود:
« عجیب است، الحمدالله شما با مطالب من آشنا هستید؛ شما یک صفحه از المیزان را بنویسید، ببینید آسان تر از این می شود یا نه؟! »
ایشان همچنین می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود. این خود نشان از تواضع علمی او و بی ادعا بودن ایشان دارد.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی                                  که علم عشق در دفتر نباشد
استقلال فکری
یکی از امتیازات و ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی این بود که دارای استقلال فکری و روح واقع گرایی بود، که همواره حقیقت را بر عوامل دیگر مقدم می داشت و با دیدی انتقادی به گفته بزرگان می نگریست و حقیقت و واقعیت را فدای عظمت استاد یا دانشمندان دیگر نمی کرد.
البته انتقاد از دیگران را نه از روی تحقیر و اهانت، بلکه با تعظیم و احترام و تقدیر از افکار آنها انجام می داد. بدین جهت به اندیشه های حکماء و عرفای سلف احترام می گذاشت. و وقتی در محضرش سخن از اقامه برهان بر اصول معارف قرآنی عنوان می شد، می فرمودند:
« اینها را ملاصدرا به ما یاد داده است. »
اما در عین حال برخی نظریات آنان را نقد می نمود. مسئله حرکت در حرکت را که صدر المتألهین نمی پذرفت ایشان اثبات می کردند، مُثُل افلاطونی را به آن معنا که ملاصدرا می پذیرفت ایشان رد می کرد.
استاد جوادی آملی خاطر نشان می کنند:
علامه بسیط الحقیقه را طوری تحلیل می کردند که لطیف تر از تقریر صدرالمتألهین بود.
موقعی که علامه طباطبایی را برای معالجه به انگلستان برده بودند، یکی از همراهان او از محضرشان پرسیده بود چرا بر اسفار ملاصدرا در بحث معاد، حاشیه ای ننوشته اند؟
فرموده بودند: « چنان نیست که در برابر آراء او تسلیم و متعبد محض باشیم، او انسان بزرگی بوده است و سخنانش در علم حکمت محترم است ولی نقد کردن سخنان او عین احترام نهادن است که یا کورکورانه آنها را قبول می کنیم یا آنها را چندان قابل اعتنا نمی دانیم که نسبت به آنها نگران باشیم و بخواهیم درباره آنها سخنی در جرح و نقد بگوییم.
بنابراین وقع و ارج نهادن به سخن کسی و آن را در خور نقد دانستن خود حاکی از حرمتی است که انسان به سخن وی می گذارد. »
مرحوم علامه به بزرگی ملاصدرا اعتراف داشت، اما نظرش این بود که با وجود آنکه فیلسوف بزرگی است و در جهان تشیع از نوادر می باشد ولی نوشته هایش به نحوی است که برهان را با غیر برهان درهم آمیخته است.
زمان شناسی و درک ضرورتها
حضرت علی علیه السلام درباره پیامبر گرامی اسلام می فرماید: « پزشکی که با پزشکی خود در میان مردم می گردد، مرهم های خویش را استوار کرده و ابزار خود را از تاب آتش داغ کرده است هر جا از دلهای کور باطن و گوشهای کر و زبانهای گنگ به آن نیازی بود آن ابزار را بر آن قرار می دهد. »
با توجه به این عنصر درد شناسی است که عالم متعهد می تواند موضع گیری صحیح داشته و نقش و رسالت خود را ایفا کند و در روایات نیز با تأکید بسیاری بر معرفتِ زمان شده است.
امام صادق - ع - می فرمایند: آنکس که از زمانش آگاهی داشته باشد اشتباهات به او هجوم نمی آورند. »
علامه خود درباره درک نیازها می گوید:
« هنگامی که قم آمدم مطالعه ای در برنامه درسی حوزه کردم و آن را با نیازهای جامعه اسلامی سنجیدم، کمبودهایی در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش برای رفع آنها دانستم.
مهمترین کمبودهایی که در برنامه حوزه وجود داشت در زمینه تفسیر قرآن و بحثهای عقلی بود و از این رو درس تفسیر و فلسفه را شروع کردم و با اینکه در جو آن زمان تفسیر قرآن، علمی که نیازمند تحقیق و توفیق باشد تلقی نمی شد و پرداختن به آن، شایسته کسانی که قدرت تحقیق در زمینه های فقه و اصول را داشته باشند به حساب نمی آمد بلکه، تدریس تفسیر، نشانه کمی معلومات به حساب می آمد.
در عین حال اینها را برای خودم عذر مقبولی در برابر خدای متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسیر «المیزان» انجامید. »
مسئولیت شناسی و مسئولیت پذیری
علامه با نگرش باز و وسیعی که داشت زمان خود را خوب شناخت، هجوم فرهنگ غرب و الحاد شرق را در میدان ذهن و اندیشه نسل اجتماعی خود مشاهده کرد و نیاز مسلح شدن نیروهای حوزوی و دانشگاهی را به سلاح منطق و برهان دریافت.
درد خرافه پردازی و جمود و ساده نگری به معارف بلند اسلامی را دید و نیاز بازگشتن به قرآن و کلام وحی را به روشنی لمس کرد و اذعان داشت که تدریس تفسیر قرآن، در حوزه علمیه، امری واجب و تدریس فلسفه و حکمت و اخلاق، امری ضروری است.
این چیزی بود که بسیاری از چشم ها، آن را نمی دیدند و بسیاری از فکرها، آن را نمی یافتند. علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید:
« هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. از سوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید، از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که، به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم. »
تلاش و جدّیت در علم اندوزی
فرزند ایشان خانم نجمه السادات طباطبایی همسر شهید قدوسی از قول علامه نقل می کند :
« وقتی در نجف اشرف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط ساعت یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت، من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می رفتم، وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد [درس ریاضی] می رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی آن قدر لباسهایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می رفتم و در می آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می خواندم. »
بسیار حیرت آور است که انسانی در آن تابستان طاقت فرسای نجف این همه راه را طی نماید تا برای وقتی مختصر به فراگرفتن ریاضی بپردازد .
یکی از حاضران درس تفسیر علامه طباطبایی می گوید:
« در ماه مبارک رمضانی که در فصل تابستان واقع شده بود، شبها در جلسه درس علامه شرکت می کردیم، برنامه شروع و ختم درس مضافاً بر وقت و زمانی که جهت ایاب و ذهاب ضرورت می یافت، با توجه به کوتاهی شبها به نحوی بود که فرصتی برای خواب باقی نمی ماند، لذا شاگردان تقاضا کردند تدبیری اتخاذ شود که مقداری هم برای خواب در اختیار داشته باشند. »
علامه طباطبایی (ره) در پاسخ به درخواست ما فرمودند:
« منم در طول عمرم تا بحال یاد ندارم که شبهای ماه مبارک رمضان خوابیده باشم. »
به خوبی پیداست که برنامه سالهای دیگر عمر شریف علامه به همین منوال گذشته است ، علامه ، در شرح حالی که به قلم خود می فرماید:
« در برهه ای از عمر یعنی به مدت هفده سال چنان شوق وصف ناپذیری نسبت به تحصیل به من دست داد که شبهای بهار و تابستان در این مدت تا به صبح به مطالعه و تحقیق مشغول بودم. »
علامه طباطبایی به قدری دارای همت بلند بود که فعالیتش را منحصر در حوزه نکرد، در همان زمان( پیش از انقلاب ) که بین حوزه و دانشگاه فاصله زیادی بوجود آمده بود ، ایشان شجاعانه و بدون واهمه با استاید دانشگاه تا حد امکان تماس برقرار کرد و درسهایی برای آنها گفت و جلسات بحث برای آنها تشکیل داد که کم و بیش آثار این جلسه ها منتشر شده است.
بر اثر کثرت کار و کوشش علمی و ممارست پی گیر بر مطالعات و تفکرات علمی و فلسفی کار علامه طباطبایی به جایی رسید که خواب و استراحتش نیز دست کمی از بیداری نداشت.
از قول علامه نقل شده :
« تابستانها که معمولاً از نجف به کوفه می رفتیم یکی از برنامه هایم این بود که مسائل فلسفی را با اشکال و قضایای منطقی تطبیق می کردم، پس از مقداری مطالعه و تحقیق می خوابیدم ولی بعد از آنکه از خواب بیدار می شدم متوجه می شدم که پاره ای از مسائل را در عالم خواب و رویا حل کرده ام. »
حکایت این حالت شگفت انگیز دو نکته برای انسان تداعی می کند: یکی روایاتی که می گویند: خواب مؤمن عبادت است و دیگر مطلبی که از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که فرمودند:
« تنام عینی و قلبی یقظان: چشمم به خواب می رود ولی دل و قلبم بیدار است. »
استاد علی احمدی از شاگردان علامه نقل میکند:
مدت چهار، پنج سال خدمت ایشان بودم. از صبح تا ظهر می نشست و تدریس می کرد. وقتی خسته می شد، می گفت: « نیروی بنده تمام شد. »
پس از یک ربعی، درس بعدی را شروع می کرد. گاهی تمام شب را مطالعه می کرد روزی گفت: « دکتر گفته مطالعه نکن. »
به ایشان عرض کردم: « خوب مطالعه نکنید! »
فرمود: « بی کار زندگی کردن، از مرگ هم بدتر است. » و ادامه داد:
« مطالعه می کنم و روزی هم می میرم. » بعد از منع طبیب، ایشان بیست جلد المیزان را نوشت!
یک بار به ایشان عرض کردم: « از این همه مطالعه خسته نمی شوید؟! » فرمود: « علم همچون باغ است، اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می روم. »
آیت الله حسن زاده آملی در رابطه با پی گیری و استمرار روحیه تحقیق در علامه می فرماید:
علامه طباطبایی شب قدر را به بحث و تحقیق آیات قرآنی احیا می کرد و تفسیرش در این شب فرخنده به پایان رسید. بنابراین طلاب و دانشجویان عزیز باید این روحیه علمی و تحقیقی را سرمشق کار خود قرار دهند.
11. رویای صادقه
همسر شهید مطهری نقل می کنند:« حدود یک هفته به شهادت استاد مطهری، مرحوم علامه طباطبائی یک روز صبح، ساعت نه، به منزل ما زنگ زدند و خود استاد گوشی را برداشتند.
علامه فرموده بودند که « دیشب حضرت امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم و از حضرت پرسیدم: حال آقا مطهری چطور است؟
ایشان تبسم فرموده و جواب دادند: آقا مطهری از دوستان ماست. »
[ من هنگام گفت و گوی استاد مطهری و علامه، تنها شاهد بودم که] آقا مطهری در مقابل علامه تواضع و تعارف می کند. ما علامه را «حاج آقا» صدا می کردیم.
پس از مکالمه آن دو، من از آقا مطهری سؤال کردم: « حاج آقا چه می فرمودند؟ » پس از اصرار زیاد من، خواب علامه را برای ما تعریف کردند.
با این که شهید مطهری هنوز در قید حیات بود، علامه در خواب حال او را از حضرت سید الشهداء علیه السلام رسیده بودند و ما بعدها فهمیدیم که این بشارتی برای شهادت مرحوم مطهری بوده است. »
12. خون گریستن موجوداتِ عالم در رثای امام حسین(ع)
مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید:« بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان « حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه در گوشه ای از قبرستان هستند.
برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند:
« آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟! » عرض کردم:
« بله؛ امروز عاشوراست. »
فرمودند: « می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟! »
متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند.
با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم! »
15. نگاه طبیبانه!
باز ایشان نقل می کنند که: « اهل علمی دیوانه شده بود. او را نزد علامه آوردند و استاد علامه یک ربع ساعت به وی نگریست؛ در اثر داروی نگاه ایشان، بیمار عاقل و سالم شد. »
16. روح علامه
آقا سید حسین احمدی می گوید:« یکی از شاگردان و مریدان آیت الله طباطبائی می گفت: در خانه علامه با ایشان به گفت و گو نشستیم.
وقتی بازگشتم و به منزل خود رسیدم، روح علامه ( البته در زمان حیات ایشان ) نزدم حاضر شده و فرمود:
« راضی نیستم گفت و شنودهای این جلسه را جایی بازگو کنی! »
17. ذکر الهی
علامه می فرمودند:« روزی در باغ بودم. ناگهان متوجه شدم همه کلاغ های روی درخت، یک پارچه
« الله ! الله! » می گویند! »
و نیز می فرمود:« هنگامی که به «ذکر» مشغولم، مشاهده می کنم درخت های حیاط خانه هم با من ذکر می گویند. »
18. همه عالم، عالِم است !
استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند که:
« شبی در نجف، بر پشت بام خانه، آماده خوابیدن می شدم که مکاشفه ای برایم رخ داد و دیدم دستم و همه اعضایم، می بینند و می شنوند و همان زمان دیدم که همه عالم، عالِم است.
باز ایشان می گوید: « هرگاه سوالی داشتم و خدمت علامه می رسیدم، قبل از این که پرسش را بیان کنم، جوابش را می فرمودند. »
19.خبر از آینده
مهندس عبدالباقی فرزند علامه نقل می کند:
« روزی مرحوم مادرم به من گفت: « پس از مرگ من، فلان خانم را ـ که خانم شایسته ای است ـ به همسری پدرتان برگزینید. »
گفتم: « مادرجان! زندگی و عمر، دست خداست و کسی از آن خبر ندارد. شما چه می دانید [ کدامتان زودتر از دیگری از جهان خواهد رفت ؟!]»
مادرم گفت: « خودِ پدرت گفته که عمر من زودتر به پایان می رسد. » و همین طور هم شد!
هنگامی که مادرم در بستر بیماری بود، یک روز پدر ما به شدت نگران، غمگین و هیجان زده بود و آرام نداشت و دائم قدم می زد و یاد خدا می کرد و همان روز هم، مادر ما درگذشت و برایم روشن شد که گفته پدرم درست بود و از پاره ای وقایع آینده خبر داشت. »
20. خوشا آنان که دائم در نمازند!
نجمه السادات ( دختر علامه ) نقل میکردند:
« زمانی در درکه ی تهران بودیم که دیدم مرحوم پدر بر سجاده نماز، مشغول عبادت اند. همان لحظه به حیاط رفتم و مشاهده کردم که ایشان در حیاط قدم می زنند.
باز به اتاق رفته و دیدم همان لحظه، سرگرم عبادت اند! تعجب کردم که چطور در یک لحظه ایشان در دو جا هستند! این مطلب را با مادرم در میان گذاشتم و مادر فرمود:
« دخترم! مگر نمی دانی این دست از انسانها (اولیاء خدا) هنگامی که دست از عبادت می کشند، خداوند فرشته ای را به شکل آنان می آفریند تا به جای آنان عبادت کند؟! »
21. سبحان الله
آیت الله جوادی می فرمودند:
« وقتی سوره «اسراء» از المیزان نوشته شد، مرحوم علامه جلسه ای داشتند که ما نیز شرکت می کردیم و احیاناً نکاتی که به نظر می رسید، به ایشان عرض می کردیم.
در یکی از کلمات آیات آخر سوره « اسراء» ایشان بحثی کرده بودند که این «ال» در کلمه چگونه است؟ برای جنس است یا استغراق یا عهد؟
اما وقتی مراجعه کردیم، دیدیم اصلاً «ال» در آیه وجود ندارد. به ایشان گفتیم که آقا! اصلاً «ال» در این آیه نیست!
فرمودند: « بله؛ تنها خداوند است که منزه از خطا و نسیان است. »
22. حفاظت الهی
حجت الاسلام ممدوحی نقل می کنند:
« مرحوم علامه طباطبائی جلساتی داشتند که گاهی در منزل خودشان و گاهی در خانه بعضی شاگردانشان تشکیل می شد. یک بار که در اواخر عمرشان قرار بود برای حضور در یکی از جلسات، شبانه از کوچه پس کوچه های تاریک شهر قم عبور کنند؛ با ارتعاشی که در بدن داشتند و راه ناهموار منزلی که آن شب قرار بود بروند و تاریکی کوچه ها، یکی از اطرافیان عرض کرد:
احتمال دارد ـ خدای نکرده ـ با این وضع، به زمین بخورید. می شود جلسه این هفته را مثلاً در خانه خود حضرت عالی برپا کرد تا اذیت نشوید.
علامه فرمودند:
« مگر ما در روز به وسیله نور خورشید خود را نگه می داریم و مگر نور خورشید باعث می شود زمین نخوریم؟! »
« قل من یکلؤکم بالیل و النهار من الرحمن؟! بگو: چه کسی شما را در شب و روز از [ هر آسیب] خدای رحمان حفظ می کند؟! سوره انبیاء آیه 42 »
23. داروی همه دردها خداست!
حجت الاسلام عبدالقائم شوشتری می گوید:
به مرحوم علامه طباطبائی عرض کردم:
« من چله نشستم؛ عبادت ها کردم؛ خدمت بزرگان رسیدم و ... اما مشکلم حل نشد! »
ناگهان حال ایشان دگرگون شد و دست بر صورت نهادند و گریستند و در میان گریه فرمودند:
« داروی همه دردها خداست! داروی همه دردها خداست! »
24. راز خلقت انسان !
از قول آیت الله حسن زاده نقل شده :
« شبی در این موضوع فکر می کردم که چرا خداوند، انسان ها را آفرید؟
آیاتی مانند و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون را هم که از نظر می گذراندم و این که در تفسیرش فرموده اند: لیعبدون، یعنی لتعرفون، باز این اشکال به ذهنم می آمد که عبادت، فرع معرفت است، و ما که معرفتی نسبت به خدا نداریم، پس چه عبادتی؟! و ...»
صبح، اول وقت، به حضور استاد علامه طباطبائی رسیده و سؤال را با ایشان در میان گذاشتم که « حضرت استاد! پس چه کسی بناست خداوند را عبادت کند؟! »
ایشان در بیانی کوتاه فرمودند: « گرچه یک نفر! »
تا این جمله را فرمودند، من آرام شدم؛ همان دم به یاد وجود مقدس امام زمان علیه السلام افتادم و خاطرم آمد که زمین و عالم، هماره چنین شخصی را دارد.
دیگران همگی طفیلی وجود انسان کامل (معصوم) هستند و گویی هدف از خلقت آنان، به خلقت موجود تام و کامل باز می گردد. »
امیر بیان ، علی علیه السلام، خود پرده از راز خلقت برداشته اند:
« فانا صنائع ربنا والناس بعد صنائع لنا: ما ساخته پرودگاریم خویشتنیم و مردم ـ همگی ـ پس از ما برای ما ساخته و آفریده شده اند. »
25. نفس مطمئنه
آیت الله طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ایشان می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
منبع: www.salehin.com
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.


 
 
شهید مطهری(رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

نویسنده : سیّد محمّد عابدین زاده
آیا می دانید که شهید مطهری...
1. نامه خود به پدر بزرگوارش را با خطاب «روحی فداک» (جانم فدای تو باد) آغاز می نمود.
2. استاد سه شب قبل از شهادت، پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم را در خواب می بیند در حالی که استاد در کنار امام خمینی ایستاده بودند. پیامبر پس از روبوسی با امام، استاد را در آغوش گرفته و لبهای ایشان را می بوسند. (ناقل این خاطره که همسر استاد هستند فرموده اند:) من گفتم: ان شاءالله پیامبر گفته های شما را تأیید کرده اند. و استاد فرمود: «مطمئنّم به زودی اتفاق مهمّی برای من رخ می دهد.»
3. استاد پس از ترور و شهادت سرلشکر قرنی فرموده بود: «بعد از قرنی نوبت من است». محمد فرزند ایشان می گوید: خوشحالی ایشان در روزی که شب آن روز به شهادت رسیدند، طوری بود که هرگز نمونه آن را ندیده بودم.
4. شاگرد یکی از عرفا دقیقاً همزمان با شهادت استاد (ساعت 11 شب) در خواب می بیند قبری را نشان می دهند و می گویند: زیارت کنید. می پرسد: قبر کیست؟ می گویند: قبر آقای مطهری است. بعد ایشان را عروج می دهند و به جای وسیعی می برند. در آنجا تخت نورانی ای را نشان می دهند که بسیار زیبا بوده و عده ای دورش می گشته و صلوات می فرستاده، می گفتند: این، جای اولیاءالله است. و در همین وقت آقای مطهری وارد شده، روی آن تخت می نشیند و می گویند: «از خدا یک مقام عالی می خواستم، به من مقامی متعالی عنایت فرمود.»
5. استاد بارها به دانشجویان می گفتند: «دانشگاه به منزله مسجد است. سعی کنید بدون وضو وارد دانشگاه نشوید.» و خود نیز به یکی از دانشجویان گفته بودند: «من هیچ وقت بدون وضو وارد کلاس نمی شوم.»
6. حدود 45 سال پیش در اوّلین جلسه ای که در کلاس درس نهج البلاغه استاد حاضر شدم، توصیه زیادی برای نماز شب کردند و متذکّر شدند که یکدیگر را در نماز شب دعا کنیم. بعد گفتند: «من از شما می خواهم که دعایی که در حقّ من می کنید، این باشد که من با شهادت از دنیا بروم.»
7. بعد از آنکه من ایشان را در جریان امر مریضی که در بیمارستان خوابیده و پدرش وضع مالی خوبی نداشت، قرار دادم، استاد به من پول دادند تا او را مرخّص کنم و فرمودند: «هر وقت از این مریض ها دیدی، به من بگو.»
8. استاد بود که متن خیر مقدم بازگشت امام در 12 بهمن 57 را تهیه و قرائت نمود. استاد این متن را این گونه آغاز کرد: «جاءالحق و زهق الباطل انّ الباطل کان زهوقاً»، «اَلا انّ حزب الله هم الغالبون»
ای روح خدا و ای ابراهیم بت شکن اسلام و ای بنده پاکباز حق و ای جان عزیز ملت ایران! به عرض برسانم که:
رواق منظر چشم من، آشیانه توست کرم نما و قدم نه که خانه، خانه توست
9. استاد در نوشته ای که پس از شهادت در جیب لباس ایشان یافت شد، این نکات را برای در میان گذاردن با امام قدس سره یاد داشت کرده بودند: نماز جمعه - تشکیلات روحانیت و خطر حزب - مسأله امر به معروف و نهی از منکر - پیشنهاد حجاب استاندارد - تسهیلات ازدواج - تعلیم فنون جنگی برای افراد 18 سال تا 40 سال و...
10. استاد خویشتن خویش را مرهون امام می دانست، در این رابطه می نویسند:
«پس از مهاجرت به قم، گمشده خود را در شخصیتی دیگر یافتم. فکر کردم که روح تشنه ام از این شخصیت سیراب خواهد شد... درس اخلاقی که به وسیله شخصیت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته می شد و در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود، نه اخلاق به مفهوم خشک علمی، مرا سرمست می کرد. بدون هیچ اغراق و مبالغه ای، این درس مرا آنچنان به وجد می آورد که تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شدیداً تحت تأثیر آن می یافتم. بخش مهمّی از شخصیت من در آن درس و سپس درسهای دیگری که طی دوازده سال از استاد الهی ام فراگرفتم، انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می دانم. راستی که او روح قدس الهی بود...»
بارها می گفتند: «من نسبت به امام، حالتی چون مولوی نسبت به شمس دارم. تأثیر تعلّم در محضر ایشان زایدالوصف است.»
11. استاد در سال 1334 با دو تن از دوستان خویش قرار می گذارند که هریک ماهیانه مبلغی روی هم بگذارند تا بتوانند مؤسّسه ای فرهنگی تأسیس نمایند. مطابق این قرار، آقای طباطبائی 300 ریال، آقای قائنی 1000 و استاد 150 ریال در ماه تعهّد کرده اند.
12. استاد وضعیت زندگی اش را در نامه ای خطاب به پدر خویش چنین توصیف کرده اند (تاریخ 5 / 7 / 44):
«خدا را شکر می کنم در زندگی محتاج نیستم، روزی کفاف دارم، به سلامتی و بهداشت خودم و فرزندانم می رسم، وظائف دینی خود را به لطف خدا انجام می دهم، به کار تحصیل و تربیت فرزندانم رسیدگی می کنم، من بر کار مسلّطم نه کار بر من. علی الظّاهر در جریان زندگی مظالمی به گردنم نمی آید، نانی که می خورم، نان کار و زحمت است، آبرو و احترامم محفوظ است.»
13. کتاب «داستان راستان» از سوی کمیسیون ملّی یونسکو در ایران، برنده جایزه یونسکو شده است. (در سال 1344)
14. استاد شرط موافقت خویش با طبقه ای جدید - که به تعبیر ایشان در فرهنگ جدید غربی پرورش یافته و مطالعات و علایق اسلامی دارند - را (در سال 50) چنین مطرح نموده اند:
«این طبقه می توانند حلقه ارتباط فرهنگ غربی و فرهنگ اسلامی واقع شوند ولی مشروط به این که برنامه هایی که به وسیله این طبقه اجرا می شود، تحت نظارت و کنترل دقیق افرادی باشد که در فرهنگ اسلامی پرورش یافته اند و در علوم اسلامی تخصّص یافته اند. و اگر این نظارت به طور دقیق و جدّی صورت نگیرد، زیان این گونه افراد و برنامه هایی که اجرا می کنند، از سودش بسی بیشتر است.»
15. استاد از پدر خویش چنین یاد می کنند:
«از وقتی یادم می آید، این مرد بزرگ و شریف هیچ وقت نمی گذاشت و نمی گذارد که وقت خوابش از سه ساعت از شب گذشته تأخیر بیفتد. شام را سر شب می خورد و سه ساعت از شب گذشته می خوابد و حدّاقل دو ساعت به طلوع صبح مانده و در شبهای جمعه از سه ساعت به طلوع صبح مانده، بیدار می شود و حدّاقل قرآنی که تلاوت می کند یک جزء است و با چه فراغت و آرامشی نماز شب می خواند... اینها دل را زنده می کند.»
16. استاد طیّ نامه ای به فرزندش چنین توصیه می نماید:
«در انتخاب دوست و رفیق فوق العاده دقیق باش که مارخوش خطّ و خال فراوان است، همچنین در مطالعه کتابهایی که به دستت می افتد... حتّی الامکان از تلاوت روزی یک حزب قرآن که فقط پنج دقیقه طول می کشد، مضایقه نکن و ثوابش را هدیه روح مبارک حضرت رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بنما که موجب برکت عمر و موفقیت است. ان شاءالله.»
17. استاد در مورد آزادی عقیده می گفتند: «انقلاب اسلامی اگر بخواهد جلو آزادی عقیده را بگیرد، شکست می خورد... البته فرق است میان فکر و عقیده، عقیده ممکن است پایه فکری داشته باشد و ممکن است چنین نباشد و مثلاً از آباء و اجداد رسیده باشد. عقیده ای که پایه فکری ندارد و از یک اندیشه ناشی نشده است، نمی تواند آزاد باشد و به شدّت باید با آن مبارزه کرد. مثل نحوست سیزده و خرافات و... خلاصه اینکه فریب و نیرنگ، قرآن و نهج البلاغه را وسیله قراردادن، آزاد نیست؛ ولی تفکّر، آزاد است و هرکس باید بتواند فکر خود را عرضه کند و در بازار افکار و اندیشه های مختلف است که ارزش تفکّر اسلامی آشکار می شود.»
18. استاد در پاسخ دانشجویی که از برنامه زندگی ایشان سؤال کرده بود، فرمودند:
«وقتم در زندگی تنظیم شده است؛ یکی، دو ساعت برای سخنرانی، وقت مشخّصی برای مطالعه و حتی یکی، دو ساعت برای بچه ها که به درسشان برسم و با آنها بازی کنم. بالاخره بچه ها هم حق دارند. من برای بچه ها ارزش قائلم. در موقع مشخّصی که باید با بچه ها باشم، حتی اگر کار مهمّی داشته باشم، ترجیح می دهم که آن دو، سه ساعت به بچه ها و درس و مشقشان برسم.»
امام در هیچ حادثه ای از حوادث انقلاب مانند ترور استاد ناراحت نشدند،... وقتی با مقدّمه چینی های زیاد، خبر را به امام دادیم؛ امام منقلب شدند و دستشان را محکم به محاسنشان می کشیدند و می فرمودند: «مطهری، مطهری، مطهری...
19. استاد برای آنکه فضای دینی دانشکده الهیّات (قبل از انقلاب) با ورود زنان بی حجاب آسیب نبیند، قبل از شروع کنکور اختصاصی، تعداد زیادی روسری تهیه کرده و به نگهبان های در جنوبی و شمالی داده و فرمودند:
«به هر داوطلب زن که بدون حجاب می آید، یکی از این روسری ها را هدیه کنید تا سر و گردن خود را با آن بپوشاند و بدون حجاب به دانشکده ای که بسان یک مکان مقدّس اسلامی است، در نیاید.»
(این کار در این زمان ممکن است ساده به نظر برسد اما در آن روزگار می توانست خطرات و دشواری هایی در پی داشته باشد.)
20. (بنا به نقل همسر استاد) ایشان قبل از خواب 20 دقیقه الی نیم ساعت قرآن می خواندند و حدود ساعت 10 می خوابیدند. از 5/2 بعد از نیمه شب به نماز شب و مناجات می ایستادند. مناجاتهای عجیبی داشتند... در 24 ساعت حتی نیم ساعت بی وضو نبودند. همیشه می گفتند: «با وضو باشید. وضوی دائمی خوب است.»
21. حاج سیّد احمد خمینی قدس سره فرموده بودند: امام در هیچ حادثه ای از حوادث انقلاب مانند ترور استاد ناراحت نشدند،... وقتی با مقدّمه چینی های زیاد، خبر را به امام دادیم؛ امام منقلب شدند و دستشان را محکم به محاسنشان می کشیدند و می فرمودند: «مطهری، مطهری، مطهری...»
22. استاد در مورد اندیشه اش در این مورد که اگر به جای تحصیل در علوم حوزوی، رشته ای از تحصیلات جدید را پیش می گرفت، چه می شد؟ چنین می فرماید:
«... در این وقت فکر کردم، دیدم اگر در این رشته نبودم و فیض محضر این استاد (به تعبیر آقای حجةالاسلام احمدی یزدی، منظور حضرت امام است.) را درک نمی کردم، همه چیز دیگرم چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی ممکن بود بهتر از این باشد که هست، اما تنها چیزی که واقعاً نه خود آن را و نه جانشین آن را داشتم، همین طرح فکری بود با نتایجش. الآن هم بر همین عقیده ام.»
23. استاد در مورد تحوّلات روحی خویش می نویسد:
«از سنّ سیزده سالگی این دغدغه در من پیدا شد و حسّاسیت عجیبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پیدا کرده بودم... چنان در این اندیشه ها غرق بودم که شدیداً میل به «تنهایی» در من پدید آمده بود. وجود هم حجره را تحمّل نمی کردم. حجره فوقانی عالی را به نیم حجره ای دخمه مانند تبدیل کردم که تنها با اندیشه های خودم به سر برم. در آن وقت نمی خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه، به موضوع دیگری بیندیشم...»
24. استاد در مورد امام می نویسد:
«من که قریب دوازده سال در خدمت این مرد بزرگ تحصیل کرده ام، باز وقتی که در سفر اخیر به پاریس به ملاقات و زیارت ایشان رفتم چیزهایی از روحیه او درک کردم که نه فقط بر حیرت من، بلکه بر ایمانم نیز اضافه کرد. وقتی برگشتم، دوستانم گفتند: چه دیدی؟ گفتم: چهار تا «آمَنَ» دیدم: آمَنَ بهدفه...، آمَنَ بسبیله...، آمَنَ بقوله... و آمَنَ بربّه...»
25. استاد هدف از نوشتن کتابهای خود را چنین بیان کرده اند:
«این بنده از حدود بیست سال پیش که قلم به دست گرفته، مقاله یا کتاب نوشته ام، تنها چیزی که در همه نوشته هایم آن را هدف قرار داده ام، حلّ مشکلات و پاسخگویی به سؤالاتی است که در زمینه مسائل اسلامی در عصر ما مطرح است... هجوم استعمار غربی با عوامل مرئی و نامرئی اش از یک طرف، و قصور یا تقصیر بسیاری از مدّعیان حمایت از اسلام از سوی دیگر، سبب شده که اندیشه های اسلامی مورد هجوم و حمله قرار گیرد. بدین سبب، این بنده وظیفه خود دیده است تا در حدود توانایی در این میدان انجام وظیفه نماید.»
26. استاد بینش خود در مورد روحانیت را چنین خلاصه می نماید:
«این بنده که همه افتخارش این است که در سلک این طبقه منسلک است و خوشه چینی از این خرمن به شمار می آید و در خانواده ای روحانی رشد و نما یافته و در حوزه های علوم دینی عمر خویش را به سر برده، تا آنجا که به یاد دارد، از وقتی که توانسته اندکی در مسائل اجتماعی بیندیشد، در اطراف این موضوع - سازمان روحانیت و مشکلات و راه حلّ آن - فکر می کرده است.»
27. جناب آقای خاتمی - رئیس جمهور محترم - در مورد مبارزه استاد با ملّی گرایی با اشاره به کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» این کلام را از استاد نقل می نماید: «همه می دانیم که در این اواخر افراد بی شمار تحت عنوان دفاع از ملّیت و قومیت ایرانی مبارزه وسیعی را علیه اسلام آغاز کردند و در زیر نقاب مبارزه با عرب و عربیّت، مقدّسات اسلام را به باد اهانت گرفته اند. آثار این مبارزه با اسلام را که در ایران، در کتاب ها، روزنامه ها، مجلاّت هفتگی و غیره (قبل از انقلاب) می بینیم، نشان می دهد یک امر اتفاقی و تصادفی نیست، یک نقشه حساب شده است و منظوری در کار است.»
28. آقای فخرالدین حجازی می نویسد: «آنچه در مطهری تحسین آمیز بود، مرزداری او بود. او کاملاً از مرز مکتبی اسلام دفاع می کرد و اگر تجاوزی به این مرز می دید فریاد می کشید. کسانی بودند که به نام اسلام سخنانی زیبا می گفتند و گروهی انبوه را جذب می کردند. ولی او خطر تهمت ها را می پذیرفت و بر ضدّ جریانی که به وجود آمده بود، یک تنه برخاست و گفت: «آنچه اسلام ناب است باید گفته شود و نویسنده باید احاطه به مسائل اسلامی داشته باشد. شیوایی سخن دلیل نیست، محتوا باید صحیح باشد.»
29. مرحوم علاّمه طباطبایی فرمودند: «مرحوم مطهری هوش فوق العاده ای داشت و حرف از او ضایع نمی شد. وقتی که ایشان در جلسه درسم حاضر می شدند (این عبارت، عبارت خوبی نیست، ولی مقصود را بیان می کند = تعبیر خود علامه) بنده از شوق و شعف، حالت رقص پیدا می کردم، به جهت اینکه می دانستم هرچه بگویم، هدر نمی رود و محفوظ است.»
30. حجةالاسلام سید محمدباقر حجّتی می نویسد:
«مدّت بسیار زیادی، ساعات تدریس استاد، از هنگام طلوع فجر تا مدّتی پس از طلوع آفتاب بود. ایشان قبل از اذان از منزل پیاده راه می افتادند و پس از اقامه نماز دوگانه بامدادان درس را آغاز می نمودند.»
31. مقام معظّم رهبری می فرمایند:
«من به حال آقای مطهری غبطه می خورم. این لطفی که خداوند در حقّ ایشان کرد واقعاً چیز عجیبی است. خدای متعال به ایشان لطف کرده بود و استادان، شخصیت ها و بزرگانی را که خیلی کم اتفاق می افتد که انسان در مدّت عمرش یکی دو تا از آنها را ببیند، دیده بود.»
32. شهید محلاّتی به عنوان نمونه ای از مخالفت شدید استاد با ملّی گرایان، نظر ایشان را در مورد دولت موقّت چنین عنوان کرده اند:
«هرکدام از دولت های گذشته اسمی داشتند، مثلاً دولت آشتی ملّی و... من دولت موقّت را «دولت کودن ها» می نامم. اینها آنقدر بی شعورند و به حدّی غرور بر وجودشان مسلّط شده که خود را در مقابل امام، صاحب نظر می دانند.»
شهید محلاّتی می فرماید:
«آن زمان که حتّی بعضی از روحانیان به خاطر جنبه های سیاسی، با منافقین کنار می آمدند، ایشان در جامعه روحانیت مبارز گفتند:
«ما باید اعلامیه بدهیم و موضع خود را نسبت به اینها مشخّص کنیم. خطر، اینها هستند! ما از دشمن خارجی نباید زیاد بترسیم.»
33. استاد وقتی در سنّ بیست سالگی برای دیدن آیةالله شاه آبادی به مسجد جمعه تهران رفته بودند، متوجّه می شود دو نفر باهم صحبت می کنند و یکی از آنها می گوید: چند سالی که از شهرستان به تهران آمدیم، حال اگر هیچ استفاده ای نکردیم ولی لااقل توحیدی از این مرد (شاه آبادی) آموختیم. سپس استاد می گویند:
«همیشه فکر می کنم که چقدر خوب است برای انسان که بتواند لااقل یک نفر را زنده کند و احیاء کند.»
34. استاد می فرمودند:
«در نوجوانی شخصی مرا نصیحت می کرد که به سراغ طلبگی نروم. حدود 18 سال بعد پس از انتشار «اصول فلسفه» در حالی که او نماینده مجلس شده بود و تغییر حالی هم پیدا کرده بود، کلّی تعریف و تمجید می کرد، همان جا در دلم خطور کرد: تو همان کسی هستی که مرا نصیحت می کردی دنبال این حرفها نرو. اگر آن موقع حرف تو را گوش می کردم، الآن یک پشت میز اداره نشین بودم.»
35. استاد از تملّق بیزار بود و برخورد می کرد. خود ایشان می فرمود:
«وقتی در شیراز یکی از اساتید قبل از سخنرانی برای معرّفی من مطالبی مطرح کرد و در ضمن آنها گفت: «من این جمله را با کمال جرأت می گویم. اگر برای آن، لباس روحانیت افتخار است؛ فلانی، افتخارِ لباس روحانیت است.» آتش گرفتم از این حرف و مقداری حرف زدم و رو کردم به آن شخص که: آقای فلان! این چه حرفی بود؟ من چه کسی هستم؛ من در تمام عمرم یک افتخار بیشتر ندارم، آن هم همین عمّامه و عباست. من کیستم که افتخار باشم؟ این تعارفهای پوچ چیست که به همدیگر می کنیم؟!»
36. مجتبی، فرزند استاد می گوید: روزی به ایشان گفتم: پدرجان! چرا شما با اینکه میز و صندلی هست، بیشتر اوقات برای کار علمی از آن استفاده نمی کنید؟ ایشان فرمودند:
«میز و صندلی به درد دانشگاهیان و روشنفکران می خورد، ما با خوی و خصلت طلبگی انس گرفته ایم. آن کارها با روحیه ما آخوندها جور در نمی آید.»
37. مقام معظّم رهبری به عنوان نمونه ای از هیجانات عرفانی و معنوی استاد می فرمایند:
«حدود سالهای 52 و 53 بود که استاد به مناسبتی می گفتند: «من مایلم فرصتی پیدا کنم و کارهای دانشگاهی و درسی را کنار بگذارم و بروم قم.» و تعبیری که می کردند این بود که «خدا را ببینم» یا مثلاً به «لقای حق برسم» و یا تعبیری شبیه این...»
38. ایشان با دیوان حافظ و اشعار عرفانی مأنوس بود. با قرآن انس زیادی داشت و در تعدادی از سفرها دیده بودم تا مقداری قرآن نمی خواند، نمی خوابید و یک شب که در منزل ما بود، نصف شب از صدای گریه ایشان خانواده ما بیدار شده بود. اتاق ایشان هم وضعیت خاصّی داشت که توجّهات ایشان را مشخّص می کرد. در اتاقشان یک تابلوی «الله» بود که با نئون سبز نوشته شده، عکسی هم از استاد بود و فقط در شب و در تاریکی جلوه داشت و مشخّص می کرد استاد همان نیمه شبها که مشغول ذکر خداست، می خواهد از همه حواس خود نیز استفاده کند. عکسی هم از استاد نهج البلاغه شان مرحوم میرزا علی آقای شیرازی در اتاقشان گذاشته بودند.
39. مرحوم میرزا جواد آقا تهرانی با آن همه عظمتِ شخصیت، در مورد استاد فرمودند:
«من برخی از سخنرانی های آن مرحوم را از رادیو گوش می دهم و استفاده می کنم. این سخنرانی ها و کتاب های او بهترین معرّف شخصیت اوست. «عطر آن است که ببوید، نه آنکه عطّار بگوید»، هیچ تعریفی جایگزین بیانات خود آن مرحوم نمی شود.»
40. برخی ویژگی های استاد از زبان نزدیکان و آشنایان:
1. همیشه با وضو بود و به این کار توصیه می کرد.
2. به طبیعت، علاقه وافر داشت و گاه ساعت ها در نقاط با صفا به تفکّر می نشست.
3. نماز شب را به پا می داشت.
4. نسبت به انجام فرائض فرزندان نظارت دقیق داشت.
5. شبها قبل از خواب، حدود بیست دقیقه قرآن می خواند.
6. به فقرا و مستمندان کمک می کرد به طوری که برخی مواردِ آن بعد از شهادتش آشکار شد.
7. از جوانی علاقه وافر به شهادت داشت و به افراد می سپرد تا در این باره برایش دعا کنند.
8. صدای گریه بلند او هنگام خواندن روضه سیّد الشّهداعلیه السلام، مناجات و فوت پدر و مادرش مشاهده شد.
9. از شهرت و مرید پروری گریزان بود.
10. برای پدر و مادر و استاد خویش احترام وصف ناپذیری قائل بود.


 
 
مطالبی در مورد بزرگان
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

 آیه الله حکیم دارای شخصیت والایی بودند. از لحاظ تدین ، ارتباط با خدا ، اخلاق ، خدمت به مردم و گشادگی و سعه ی صدر واقعاً در اوج قرار داشتند .
بسیار مهربان ، مأنوس با قرآن ، بخشنده و آرام بودند . هرگز نسبت به کسی خشم نمی گرفتند و در رعایت احکام و دستورات اسلامی بسیار دقیق بودند.همیشه می گفتند : « برای خدا کار کنید ، اگر برای انسان ها کار می کنید ، بدانید که انسان از نسیان خلق شده است و فراموش خواهد کرد . پس برای خدا کار کنید و هر قدمی برمی دارید برای خدا باشد تا مغبون نشوید » .
گاهی که توقع و انتظار خودم را از دیگران نزد ایشان مطرح می کردم . با لبخند می گفتند . : « اگر برای خدا کاری را انجام دادید ، منتی بر کسی ندارید ، اما اگر برای فرد خاصی کاری را انجام دادید ، بدانید که فراموش می شود . انسان باید همیشه تجارتش با خدا باشد ، با خدا معامله کند . » با این عقیده بود که هستی و زندگی خود را با خدا معامله کرد و بالاخره به فیض رفیع شهادت نایل آمد .
تنها چیزی که همواره در زندگی ایشان شاهد بودم ، کار و فعالیت بود . به خصوص در این اواخر که اصلا استراحت نمی کردند . تمام نامه هایی را که برایشان می فرستادند ، مطالعه می کردند و یکی یکی جواب می دادند . بسیار اهل مطالعه و نگارش بودند . یا مشغول عبادت بودند ، یا کار و مطالعه و نگارش . تألیفات ایشان نشان می دهد . که چه قدر عاشق قرآن و اهل بیت علیهم السلام بودند . به نافله ی نمازها بسیار اهمیت می دادند و اگر در جلسه ای فرصت نمی یافتند نافله ی نمازی را بخوانند ، قضای آن را پس از اتمام جلسه ، یا روز بعد به جا می آوردند . هر روز یک جزء قرآن می خواندند ، نماز شب ایشان ترک نمی شد . دکتر به ایشان گفته بود که روزی 40 دقیقه قدم بزنید . به هنگام پیاده روی نماز نافله می خواندند . وقتی در خودرو می نشستند نیز برنامه داشتند و لحظه ای از وقت ایشان به بطالت نمی گذشت .
بسیاری از سخنان ایشان همیشه در گوش من است ، ولی این جمله که همیشه می گفتند : « انسان باید با خدا ارتباط برقرار کند . دعا خواندن صرفاً به لفظ و تحرک لب ها نیست » . خیلی وقت ها که پشت سرشان نماز می خواندم ، شاهد بودم که فقط دعا را نمی خواند ، بلکه ارتبط قوی تری در کار است . علاقه داشتند که نمازش را در تاریکی بخوانند . هنگام خواندن دعا چنان اشک از دیدگانشان جاری می شد که من اتاق را ترک می کردم تا در خلوت خود تنها باشند . هر کس با خدا بود ، عزیز دل ایشان بود . میزان علاقه ی معظم له به ا فراد ، بر اساس تدین و با خدا بودن آن ها بود ، روابط او با مردم بر اساس دین و ایمان بود نه بر اساس مصلحت و ....
پی نوشتها:نویسنده:مرضیه معینی
1. حکیم عشق ، ویژه نخستین سالگرد شهادت آیه الله حکیم قدس سره الشریف .
منبع:ماهنامه ی نامه ی جامعه 37-36
21)اخلاص و ارادت به اهل بیت اطهار علیهم السلام
این موهبت الهی از آن تقریظ بلندی که شیخ برای کتاب الغذیر اثر گران بهای علامه امینی نوشته به وضوح پیداست. محقق تهرانی در بخشی از آن تقریظ می نویسد: من قاصرم از توصیف این کتاب گران بها، و ستایش آن. الغدیر بالاتر و بزرگ تر از آن است که آن را توصیف کنند و ثنا گویند. من تنها کاری که می توانم کرد این است که دعا کنم تا خداوند عمر مؤلف کتاب را طولانی کند و به او فرجام نیک بخشد. این است که با خلوص دل، از درگاه خدای متعال مسئلت می کنم که بقیه عمر مرا، بر عمر شریف او بیفزاید، تا او بتواند به همه آرمان خویش دست یابد.
نستوه و پر تلاش
درباره کوشش زیاد و تلاش و تکاپوی بسیار شیخ کافی است تا عمر او را با آثارش بسنجیم؛ آن وقت خواهیم دید که هر ساعتش با سعی و اهتمام و هر لحظه اش با اجتهاد و جهاد گذشته است. چیزی که شیخ به آن نمی اندیشید راحتی و رفاه بود. محقق تهرانی حتی فرصت شام خوردن را در شب ها نداشت و می گفت: چهل سال است که شام نمی خورم.
نیک عهد و حسن پیمان
در این مورد به نقل از استاد آیت الله شیخ غلامرضا عرفانیان نوشته اند: شیخ آقا بزرگ راجع به وفای به عهد حساس بود. به طوری که به بنده توصیه می کرد که کتابی در این باره بنویسم و علامه نصرالله شبستری کتاب« وفادار باشید» را به اشاره و امر مکرر ایشان نوشته اند.
تواضع و تکریم مهمان
از صوصیات اخلاقی او یکی هم تواضع و فروتنی بود. از این که دیگران حتی فرزندان و نوادگانش دستش را ببوسند به سختی دوری می جست و این کار در حق خود روا نمی دید و نمی پسندید. مهمان را هر چند جوان، کوچک و ناشناس گرامی می داشت و هنگام رفتن تا درب خانه مشایعتش می کرد. سادات را گرامی می داشت و آنان را هرچند جوان و نوجوان محترم می شمرد.
انتقاد پذیری و سعه صدر
از صفات بارز اندیشمندان بزرگ و دانشمندان موفق و پاک دل یکی هم سعه صدر و انتقاد پذیری است. آنان به هیچ وجه خود را مطلق یا مصون از سهو و خطا نمی دانند و حرف حق را از هرکه باشد، می پذیرند. چرا که خودبزرگ بینی و خودپرستی را بدترین بت پرستی می دانند و از این گناه در حد شرک، با تمام توان دوری جسته و به شدت اجتناب می کنند. شیخ آقا بزرگ هم بی گمان از همان اندیشمندان بزرگ و پاک دل بود و از هر گونه استبداد رأی و خودخواهی پاک و منزه بود و برای این سخن، دلیل ها و شواهد بسیاری می توان ارائه نمود. ما تنها به یک قضیه که در زندگانی علمی شیخ اتفاق افتاد اشاره می کنیم: زمانی محقق تهرانی پس از ماه ها شاید هم پس از سال ها کتابی را با زحمت فراوان و تحقیق طاقت فرسایی به رشته تحریر کشید و آماده چاپ ساخت حتی به پسرش نیز دستور داد که آن را به فارسی ترجمه کند. ولی با وجود آن همه سعی و تلاش هنگامی که با انتقاد و اعتراض دوستش رو به رو شد و انتقاد همراه با احترام و استدلال او را نسبت به انتشار کتابش دید، خم به ابرو نیاورد و به کلی از انتشار متن و ترجمه کتاب چشم پوشید.
آگاهی از اخبار روز
در اخبار و احادیث پیشوایان معصوم علیهم السلام سخنی است که می فرمایند: کسی که آگاه به زمان خویش باشد در زیر هجوم شبهات و اشتباهات گوناگون خرد نمی شود. محقق تهرانی نیز بر همین مبنا آگاهی از اخبار روز را بر خود ضروری می دید. یکی از فرزندان محقق در این مورد می نویسد: پیش از آن که مرا به تهران بفرستد، هر شب در کتاب خانه عمومی نجف از من می خواست تا روزنامه ها را برایش بخوانم، پس از مدتی به من دستور داد که اهم اخبار را استخراج کرده و در دفتری ثبت کنم تا خود همه روزه هر وقت که فرصت کرد مطالعه کند. از همین جا بود که خلاصه و مهم اخبار آن روزها را در ضمن یک مجله گرد آوردم و پدرم دستور داد که آن را جلد کنند و اکنون در کتاب خانه ام در تهران موجود است.
کبوتر کتاب خانه ها
کارهای علمی او به ویژه تدوین دو دوره دائره المعارف بزرگ ( الذریعه و طبقات) ایجاب می کرد که بیش تر عمرش را در کتاب خانه ها بگذراند. تازه آن تنها منحصر به کتاب خانه های عمومی نبود، بلکه محقق تهرانی هرجا که از وجود گنجینه ای از کتاب های چاپی و خطی خبر می یافت، به هر قیمتی بود به سراغشان می رفت تا در تکمیل تحقیقات خویش از آن ها سود جوید. چنین است که می بینیم در پایان بعضی از جلدهای الذریعه فهرست قسمتی از آن کتاب خانه ها همراه با تاریخ تأسیس و بعضی مسائل مربوط به آن ها به چشم می خورد و شامل نزدیک به هفتاد کتاب خانه می شود.
منبع:منبع: نسیم وحی، شماره 23.


 
 
شهید دستغیب (رحمه الله )
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

بجاست در اینجا با بیان خاطراتی از اطرافیان ایشان، ترسیم بهتر و واضح‏تری از چهره اخلاقی او ارائه شود.
1. تهجد و شب‏زنده‏داری
فرزند ایشان «حجة الاسلام سیدمحمدهاشم دستغیب» در این زمینه می‏نویسد: «[پدرم] چه روزهای گرم تابستان را که به روزه گذرانید و چه شبهای سرد و طولانی زمستان را که به عبادت به صبح رسانید. فراموش نمی‏کنم بعضی نیمه شبها از خواب بیدار می‏شدم، کودکی خردسال بودم که صدای ناله‏اش را در سجده‏هایش می‏شنیدم، خودم را به خواب می‏زدم، اما به زمزمه‏های همراه با گریه‏ها و اشکهای روانش گوش می‏دادم. گویا هم اکنون نیز صدایش از اتاق مجاور، در گوشم طنین می‏افکند و آه جانسوزش دلم را می‏آزارد.12
2. نماز اول وقت
پایبندی به نماز اول وقت، از مهم‏ترین ویژگیهای اخلاقی ـ عبادی ایشان و در رأس همه سفارشهایشان به دیگران قرار داشت. یکی از همراهان همیشگی او13 نقل می‏کند: شهید بزرگوار آیت اللّه‏ دستغیب رحمه‏الله بسیار مقید بودند که نماز را حتی در مسافرتها اول وقت به جای آورند. در سالیان درازی که خدمت آن بزرگوار بودم، به ندرت به یاد می‏آورم که نماز را اول وقت نخوانده باشند یا نمازشان به تأخیر افتاده باشد. در یکی از مسافرتهای عمره که خدمت ایشان بودیم، بلیط یکسره برای مسافرت به جدّه فراهم نشد. بلکه بلیط تهران ـ بیروت و بیروت ـ جده گرفتیم. در فرودگاه بیروت، چند ساعت ما را برای ترانزیت نگه داشتند. نزدیک مغرب بود که هواپیما برای پرواز به سوی جده آماده شد. حضرت آیت اللّه‏ دستغیب، خیلی کوشیدند که اگر میسّر باشد هواپیما تأخیر کند تا بشود نماز را سر وقت خواند، ولی میسّر نشد. وارد هواپیما شدیم و در داخل هواپیما خیلی معطل گشتیم. ایشان خیلی ناراحت بودند که نماز را نخوانده‏اند. چند مرتبه خواستند پیاده شوند، گفتند که مسافرین همگی سوار هستند و الآن حرکت می‏کنیم. بالاخره تأخیر هواپیما به قدری طول کشید که حساب کردیم وقتی به جده برسیم ممکن است نماز قضا شود. آیت اللّه‏ دستغیب فرمودند: «پیاده شویم، حتی اگر هواپیما برود و ما جا بمانیم.» اما دربهای هواپیما بسته بود. ایشان با توجهی خاص سرپا ایستاده و سکوت اختیار کرد. هواپیما را روشن کردند، اما شعله‏های آتش از موتور هواپیما بیرون زد. با عجله هواپیما را خاموش کردند و دربهای هواپیما را گشوده و به مسافرین گفتند: هرچه زودتر پیاده شوید. آقای دستغیب با خوشحالی زیادی به رفقا مرتب می‏فرمودند: «نماز! نماز!» کارکنان هواپیما گفتند: رفع نقص فنی هواپیما حداقل چهار ساعت به طول می‏انجامد. شهید دستغیب به محض رسیدن به سالن فرودگاه، به نماز ایستادند و نماز مغرب و عشا را با توجه و شکرگذاری خاصی انجام دادند. سلام نماز را که دادند، مأموران گفتند: آقا سوار شوید که نقص هواپیما برطرف شده است و می‏خواهیم حرکت کنیم.»14
3.توکل به خدا
در یک برنامه تلویزیونی که پس از شهادت شهید دستغیب به منظور پاسداشت یاد و خاطره ایشان پخش می‏شود، یکی از نزدیکان ایشان15 می‏گوید: «شهید راه محراب، حضرت آیت اللّه‏ سیدعبدالحسین دستغیب، تمام زندگی‏اش برای ما درس و خاطره بود. خاطره من مربوط به اطمینان ایشان نسبت به رب العالمین است که همیشه در درسهای اخلاق، این نکته را به ما متذکر می‏شدند. در یکی از درسهای اخلاقشان در روز پنجشنبه، هنگامی که سفارش قناعت و عزت نفس را به طلاب می‏فرمود، برای تأیید فرموده‏اش داستانی از خود را نقل کرد از این قرار: روز اول ماه که می‏خواستم شهریه طلاب را واریز کنم، پولها را شمردم و متوجه شدم که یازده هزار و پانصد تومان آن کم است. من در بازار افراد ثروتمند آشنا سراغ نداشتم و اگر هم سراغ می‏داشتم بنایم بر آن نبود که از کسی تقاضا کنم. در اتاقم تنها نشسته بودم؛ عرض کردم: خدایا! خودت می‏دانی بنا ندارم به سوی غیر تو دست دراز کنم و حال هم امید و اطمینانم به توست. لحظاتی بیش نگذشت که درب منزل را زدند. یک نفر برای حساب وجوهاتش آمد و بیست هزارتومان مقدار وجوهات او شد. امّا وقتی پولهایش را شمرد، گفت: آقا! معذرت می‏خواهم، بیش از این برایم میسر نشد. وجه را که شمردم دیدم یازده هزار و پانصد تومان است. می‏فرمود: بدانید! اگر برای خدا گام بردارید، درهای رزق و رحتمش را به روی شما می‏گشاید.»16
4.کمک های مخفیانه به نیازمندان
یکی از دوستان نزدیک و عضو دفتر امام جمعه که مسئولیت امور اجرایی را برعهده داشت نقل می‏کند: «روزی خدمت حضرت آقا[ی دستغیب] رسیدم، به من فرمود: شما کربلایی محمد کفاش را می‏شناسی؟ گفتم: آری. دست زیر زیراندازی که رویش نشسته بود برد و دو عدد اسکناس هزارتومانی بیرون آورد و به من داد و فرمود: از این طرف که می‏روی این را به او بده. بیرون آمدم و با خود گفتم: من کربلایی را مدتهاست ندیده‏ام، حالا آدرسش را از که بپرسم؟ هنوز به خیابان نرسیده بودم که ناگهان کربلایی محمد را پس از چند سال دیدم. خیلی پریشان بود. سلام و احوالپرسی کردیم و پرسیدم چه شده است؟ گفت: چیزی نیست. گفتم: از طرف آقا یک امانتی نزد من داری و دوهزارتومان را به او دادم. با تعجب پول را گرفت و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و چند مرتبه گفت: الحمدللّه‏. بعد پرسید: تو را به خدا خودِ آقا این پول را فرستاده؟ گفتم: بله. گفت: پس برایت می‏گویم؛ دیروز درِ منزل آقا آمدم، هر کاری کردم که بگذارند شخصا آقا را ببینم نگذاشتند. می‏گفتند: بگو چکار داری تا به آقا بگوییم. ولی من که نمی‏خواستم کسی از حالم با خبر شود، چیزی نگفتم و برگشتم و حتی اسمم را هم به آنها نگفتم. امروز دیگر دیدم کارد به استخوانم رسیده، با خود گفتم: هر چه بادا باد! همسرم در حال وضع حمل است، سخت گرفتارم؛ باز می‏روم شاید خدا فرجی کند! اینجا که رسیدم شما را دیدم و این پول را به من دادید. به جدش قسم! من به کسی وضعیتم را نگفته بودم، اما حضرت آقا این طور دادرسی فرمود.17
5. ساده زیستی و فروتنی
شهید دستغیب، بسیار ساده زیست بودند. خانه‏ای کوچک و اثاثیه‏ای ساده داشتند. خوراکش کمتر از یک نصف نان بود و آن را با پنیر یا روغن زیتون می‏خورد. ایشان از خوردن گوشت پرهیز می‏کردند.18 روزی یکی از دخترانشان به ایشان می‏گوید: «آقا جان! پول بدهید لباس بخرم.» آقا می‏گوید: «وصله لباست کو؟»19
یکی از محافظان ایشان می‏گوید: «در روزهای جمعه، حدود ساعت 5/11 که برای رفتن به نماز جمعه آماده می‏شدیم، هرچه اصرار می‏کردیم که اجازه دهند ماشین را برای رفتن آماده کنیم، نمی‏پذیرفتند و می‏فرمودند: «می‏خواهم در این کوچه‏ها در میان مردم باشم تا اگر کسی سؤال یا گرفتاری‏ای داشته باشد و خجالت بکشد به منزل بیاید، به کارش رسیدگی کنم.» بارها از ایشان خواسته شده بود که منزل قدیمی خود را از درون کوچه‏های پرپیچ و خم و قدیمی شهر، به جای دیگری تغییر دهند تا نگهبانی و حراست از ایشان هم آسان‏تر شود؛ اما نمی‏پذیرفت و می‏فرمود: من در میان مردم بوده‏ام و تا آخرین نفس هم باید در بین ایشان باشم و در سختیها و شادیهایشان شریک باشم.20 نوشته‏اند: در دوران پیش از امامت جمعه ایشان، بدون کوچکترین تکبری در تعمیر و خاکبرداری مسجد جامع عتیق، کلنگ به دست، مشغول کار می‏شد و دوشادوش کارگرها کار می‏کرد. ایشان هرگز اجازه نمی‏دادند کسی نام ایشان را با عنوان و لقبی بگوید و در مجلسی دیده نمی‏شد که در صدر بنشیند.21
6. مهربانی و گشاده‏رویی در منزل
از جمله ویژگیهای برجسته شهید دستغیب، اخلاق خوش و گشاده‏رویی ایشان بود و این ویژگی پسندیده را در محیط خانواده و اجتماع حفظ می‏کردند. همسر ایشان نقل می‏کند: «ایشان در امور زندگی به من اختیار تام داده بودند. هر کاری انجام می‏دادیم ایرادی نمی‏گرفتند، با بچه‏ها خیلی مهربان بودند و در اوقات فراغت، با بچه‏ها در حیاط قدم می‏زدند و آن گونه که بچه‏ها دلشان می‏خواست با ایشان رفتار می‏کردند. فرزندشان می‏گوید: در ایام مریضی مادرم از بچه‏ها نگهداری می‏کردند و حتی از نظافت بچه‏ها هم ابایی نداشتند و یا حتی خودشان خانه را جارو می‏زدند و در خانه یار و غمخوار اهل خانه بودند.22 دخترشان می‏گوید: «ایشان وقتی می‏خواست مرا برای نماز صبح از خواب بیدار کند، ابتدا در می‏زد و مرا مهربانانه با این عنوان زیبا صدا می‏زد: خانم بهشتی! خانم بهشتی! وقت نماز است پاشو. صبحها، با پای پیاده می‏رفت و نان می‏خرید و به خانه می‏آمد، سپس چای و صبحانه را آماده می‏کرد و ما را صدا می‏زد تا با هم صبحانه بخوریم.»23
7. نفوذ در دلها
رفتار و گفتار شهید دستغیب، الگوگیری شده از رفتار پیشوایان معصوم دین علیهم‏السلام بود که همواره در دل افراد تأثیر شگرفی می‏گذاشت و سبب تغییر رویه آنان می‏شد. او اخلاق اسلامی را با عمل خود به دیگران می‏آموخت. یکی از نزدیکان24 ایشان می‏گوید: «ایشان در دوران منحوس پهلوی زندانی می‏شوند و با یکی از کمونیستهای تندروی محکوم به زندان ابد، هم سلول می‏گردند که مدتی هم با خود من، هم سلول بود و همیشه می‏گفت: من از میان شما اهل علم، تنها به یک نفر ارادت فوق العاده دارم و آن شخص آقای دستغیب شیرازی است. پرسیدم: تو را با ایشان چه کار و چگونه ارادت به ایشان پیدا کردی؟ گفت: در سلول انفرادی روی سکوی مخصوص استراحت خوابیده بودم. نیمه‏های شب، درب سلول باز شد. سید پیر کوتاه اندام و لاغری را وارد کردند. من سرم را بالا کردم، دیدم یک رفتار و گفتار شهید دستغیب، الگوگیری شده از رفتار پیشوایان معصوم دین علیهم‏السلام بود که همواره در دل افراد تأثیر شگرفی می‏گذاشت و سبب تغییر رویه آنان می‏شد.
نفر عمامه به سر است. سرم را زیر لحاف کردم و خوابیدم.
آنها عمدا آقای دستغیب را در سلول این فرد زندانی کرده بودند تا ایشان بیشتر شکنجه روحی ببیند و این نخستین برخورد این فرد با آقای دستغیب بود.»
او می‏گوید: «نزدیکیهای طلوع آفتاب بود که حس کردم دستی به آرامی مرا نوازش می‏کند. چشم باز کردم، سید پیرمرد، سلام کرد و با زبانی خوش گفت: آقای عزیز! نمازتان ممکن است قضا بشود. من با تندی و پرخاش گفتم: من کمونیست هستم و نماز نمی‏خوانم. آن بزرگوار فرمود: خیلی ببخشید! من معذرت می‏خواهم که شما را بدخواب کردم، مرا عفو کنید. من دوباره خوابیدم. پس از اینکه بیدار شدم، دوباره آن بزرگوار بسیار از من معذرت‏خواهی کرد؛ به گونه‏ای که من از تندیهایم پشیمان شدم و به او گفتم: آقا! شما چون مسن هستید، مانعی ندارد که روی سکو بخوابید و من روی زمین می‏خوابم. ایشان نپذیرفت و فرمود: نه! شما خیلی پیش از من زندانی شده‏اید و مشقت بیشتری را تحمل کرده‏اید، حق شماست که آنجا بخوابید و با اصرار تمام روی زمین خوابید. مدتی من با او هم سلول بودم و سخت شیفته اخلاق این مرد بزرگ شدم.»25
نوشته‏اند: «روزی مردی میانسال با قیافه عشایری آمد و گفت: می‏خواهم با آقا صحبت کنم. خودش را معرفی کرد و گفت: آقا من دزدی می‏کنم و در دوره رژیم پهلوی هم دنبال من بودند و متواری شده بودم؛ به نماز و روزه و احکام هم عمل نمی‏کنم و انواع جنایتها را هم مرتکب شده‏ام. جمعه گذشته از رادیو، خطبه‏های روز جمعه شما را شنیدم، سخن شما مرا عوض کرد و به فکر مرگ و آخرت افتادم، حالا آمده‏ام که توبه کنم.»26
8. توجه به جوانان و دانشجویان
با جوانان ارتباط نزدیکی داشت و آنان را به تهذیب اخلاق تشویق می‏کرد و می‏فرمود: شما باید الگو و نمونه اخلاق اسلامی در اجتماع باشید. ایشان پس از تأکید امام مبنی بر وحدتِ دانشجو و روحانی، از جوانان درخواست کرد که در جلسات اخلاق، که هر پنجشنبه در مدرسه علمیه «قوام» تشکیل می‏شد، شرکت کنند. انبوه جوانان دختر و پسر نیز این دعوت را پذیرفتند و آن بزرگوار، هر هفته درباره اخلاق اسلامی سخن می‏گفت.27
9. همراه با ولایت
شهید دستغیب نمونه‏ای کامل از ولایت‏پذیری بود و علاقه عجیبی به حضرت امام رحمه‏الله داشت. جمله معروف «بی‏عشق خمینی رحمه‏الله نتوان عاشق مهدی علیه‏السلام شد» از سخنان او می‏باشد. در سخنان خود، عارفانه می‏فرمود: «مَنْ اَطاعَ الخُمینی فَقَدْ أطاعَ اللّه‏؛ هر کس از خمینی رحمه‏الله پیروی کند، از خدا پیروی کرده است.» همسرشان می‏گوید: «هرگاه حاج آقا با امام امت دیدار داشتند، در بازگشت بیش از حد خوشحال و شاداب بودند و همواره خود را موظف می‏دانستند که سخنان ایشان را از صدا و سیما بشنوند و یادداشت کنند و در سخنرانیهای خود، محور سخن قراردهند. درباره دیدار با امام رحمه‏الله می‏فرمودند: «من در محضر امام، یارای سخن گفتن ندارم.»
ایشان به یکی از نمایندگان شیراز فرموده بود: «پسرجان! باید باورت شود که حضرت امام، نایب امام زمان علیه‏السلام است، احترام به امام، احترام به امام زمان علیه‏السلام است. می‏خواهی عزت پیدا کنی، عزت در پیروی از امام است.»
همان گونه که نسبت به امام و رهبری تولی داشت، از هر عنصر مخالف امام نیز به شدت تبری می‏جست. هم چنانکه می‏فرمود: «هنگامی که در مجلس خبرگان قانون اساسی دیدم بنی صدر در رابطه با ولایت فقیه که اساس نظام جمهوری اسلامی است، آن هتاکیها را کرد، بر خود واجب دانستم به دفاع از ولایت فقیه برخیزم و مطالبی را از تریبون مجلس بیان دارم.»28
12. یادواره شهید محراب آیت اللّه‏ دستغیب، سیدمحمدهاشم دستغیب، انتشارات یاسر، بی‏جا، 1361 ش، ص12.
13. حاج محمد سودبخش.
14. لاله محراب، ص15، یادواره شهید دستغیب، ص16.
15. حجة الاسلام عیسی غلامی.
16. یادواره شهید دستغیب، ص22.
17. یادواره شهید دستغیب، ص24؛ لاله محراب، ص33.
18. یادواره شهید دستغیب، ص12.
19. لاله محراب، ص21.
20. همان.
21. همان، ص18.
22. لاله محراب، ص21.
23. گلشن ابرار، ج2، ص878.
24. حجة الاسلام امام جمارانی.
25. یادواره شهید دستغیب، ص28.
26. همان، ص53.
27. اخلاق اسلامی، عبدالحسین دستغیب، نشر محراب و نشر سعادت، بی‏جا، چاپ دوم، 1361 ش. ص10.
28. لاله محراب، صص22 ـ 23.


 
 
خواندنی ها یی از آیت الله حق شناس (رحمه اللله)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

حقوق ماهانه پیشنهادی تاجر به عبدالکریم بین 20 تا 25 تومان بود، ولی او حقوق 3 تومان را درخواست کرد و در مقابل تعجب تاجر گفت: «من حقوق کمتری می‎گیرم تا بتوانم نماز و درسم را سر وقت به‎جا آورم.»
پسر با پدر مو نمی زند. پدر با اطرافیان و مخصوصا جوانان مهربان بود و حالا پسر هم وارث خوش‎اخلاقی پدر شده. فهمیدنش زیاد سخت نیست. این را خیلی زود و وقتی ما را «داداش جون» خطاب کرد، فهمیدیم. سئوال‎های‎مان را با مهربانی و خوش‎اخلاقی پاسخ می داد. با این که احساس می کردیم از طولانی شدن گفت‎و‎گو خسته شده و هر لحظه ممکن است اعتراض کند، ولی او هیچ گلایه ای نمی کرد و تا آخر گفت‎وگو با روی گشاده، از پدر و خاطراتش می گفت. حجت‎الاسلام حسن حق‎شناس، یکی از پسران آیت ا... حق‎شناس بزرگ است که امید زیادی به پیدا کردنش نداشتیم. اما همه چیز به‎طرز غریبی دست‎به‎دست هم داد تا روایت پسر از پدر، اکنون پیش روی شما باشد.
علمای زیادی بوده اند که حالا فقط در کتاب ها نام‎شان دیده می شود، ولی انگار نام آیت ا... حق‎شناس همیشه بر سر زبان‎هاست. رمز این ماندگاری را در چه می دانید؟
رمز این ماندگاری را در دو چیز می دانم؛ یکی در تهذیب و صیانت نفس و دیگری در اخلاص عمل، گفتار و کردار. این‎ها خصوصیاتی اند که پدرم از همان دوران نوجوانی در پی تحصیل آن‎ها بود. خیلی از علماء اعتراف کرده اند که سیره عملی آیت ا... حق‎شناس جلوتر از سیره گفتاری‎شان بود. در ضمن، سیره عملی بسیاری بعد از خارج شدن از حوزه متوقف می شود، ولی پدرم تا آخر عمر حتی یک لحظه هم از تهذیب نفس غافل نشدند. ایشان ارتباط بسیار خوبی هم با جوانان داشتند و بسیار خوش‎اخلاق و خوش‎رفتار بودند. شاید یکی دیگر از اسرار ماندگاری نام حق‎شناس همین خصوصیت باشد.
این خوش‎رفتاری در وجود ایشان ذاتی بود یا تربیتی؟
مسلما این خصوصیت هم ذاتی بود و هم برای رسیدن به کمال در وجود ایشان تربیت شد. خوش‎اخلاقی ایشان همیشه زبان‎زد اطرافیان بود. معمولا با لبخند صحبت می کردند و حتی این اواخر در بیمارستان هم با وجود کسالت و بیماری با روی گشاده از عیادت‎کنندگان استقبال می کردند. امکان نداشت که با نوجوان و جوانی برخورد کنند و لبخند نزنند. ایشان در بیمارستان حدود 9 - 8 بار ایست قلبی داشتند و دکترها با تعجب می گفتند که وقتی بعد از این ایست‎ها، ایشان به حالت عادی برمی گشتند، باز هم با روی گشاده با دیگران برخورد می کردند. نمی توان گفت همه این خصوصیات برجسته اخلاقی، ذاتی بوده است.
خیلی ها این نقد را وارد می دانند که علوم قرآنی در محافل درسی مهجور است. در مدتی که آیت ا... حق‎شناس، مدیریت مدرسه فیلسوف‎الدوله و سپهسالار قدیم را برعهده داشتند، چقدر به تدریس علوم قرآنی توجه می شد؟
پدرم عمرش را در راه تحصیل و تدریس علوم قرآنی گذراندند. ایشان همیشه این علوم را در صدر برنامه های درسی مدارسی که اداره می کردند، قرار می دادند. پایه و اساس مطالبی که آیت ا... در مجالس موعظه‎شان بیان می کردند، بر قرآن استوار بود. ایشان همیشه در صحبت‎‎های‎شان از قرآن و روایات استفاده می کردند و بسیار کم از خودشان می گفتند. اعتقاد داشتند که اثر گفتار خداوند و اهل‎بیت(ع) روی قلوب جوانان بسیار بیشتر از کلام دیگران است.
شما از نزدیک شاهد اعمال و احوال پدرتان در خانه بودید. ایشان برنامه روزانه ای برای تلاوت قرآن داشتند؟
نه تنها ایشان، بلکه همه اعضای خانواده به تبعیت از پدرم هر روز به خواندن منظم مقداری از قرآن می پرداختند. مسلما این برنامه تلاوت در ماه مبارک رمضان بسیار بیشتر می شد. آیت ا... طوری در خانواده رفتار کرده بودند که همه ما با تمام وجود دوست داشتیم در اعمال و رفتار از ایشان پیروی کنیم. خیلی وقت ها پیش می آمد که فردی برای ملاقات و صحبت با پدرم که مشغول تلاوت قرآن بودند، وارد خانه می شد، ایشان با دست به فرد تازه وارد اشاره می کردند که او هم مشغول تلاوت قرآن شود. بعد از آن که تلاوت‎شان به اتمام می رسید با او هم‎صحبت می شدند.
ساعت های خاصی را در روز برای تلاوت قرآن در نظر گرفته بودند یا سوره ای بود که بیشتر بخوانند؟
ایشان سوره یاسین را یک بار بعد از نماز صبح و یک بار هم شب ها قبل از خواب می خواندند. علاقه خاصی به این سوره داشتند و دیگران را بسیار به خواندن این سوره سفارش می کردند.
با توجه به این که آیت ا... حق‎شناس علاقه زیادی به تحصیل و کسب علم داشتند، قلبا راضی بودند که به دستور آیت ا... بروجردی از حوزه خارج شوند و برای اداره مسجد امین‎الدوله به تهران بیایند؟
همان‎طور که گفتم؛ سیره عملی ایشان از سیره گفتاری‎شان جلوتر بود. کمال ادب پدرم به استادان‎شان در قالب عمل به وظایفی که بر عهده شان می گذاشتند، ظهور می کرد. همیشه مقابل اساتید، متواضع و گوش به فرمان بودند. آیت ا... بروجردی هم از استادان بزرگ آیت ا... حق‎شناس به حساب می آمدند و به همین دلیل ایشان بدون هیچ اعتراضی به تهران هجرت کردند. در ضمن، ایشان درباره آمدن به تهران با حضرت امام(ره) هم مشورت کردند و با تشویق ایشان مواجه شدند.
خبر داریم که خیلی از اطرافیان آیت ا... حق‎شناس در انجام اعمال دینی از ایشان تقلید می کردند، ولی چرا مرجعیت فقهی ایشان هیچ‎گاه به‎طور گسترده در عموم جامعه مطرح نشد و ایشان رساله عملی ننوشتند؟
موضوع مرجعیت فقهی ایشان غیر‎قابل خدشه است. حدود 12 مرجع به پدرم حکم اجتهاد داده بودند که میان آن‎ها نام های بزرگی مثل آیات عظام حکیم، خویی، نائینی، زنجانی و دیگران دیده می شد. اما ایشان همیشه دوست داشتند گمنام بمانند. اساسا گمنامی، مسلک علمای قدیم بود. اگر مرجعیت فقهی برای عموم جامعه را به آن‎ها پیشنهاد می دادند، معمولا واپس می زدند. آیت ا... حق‎شناس هرچند در علوم ظاهری و فقه به کمال رسیدند و مجتهدی صاحب رأی و فیلسوفی اهل نظر بودند، ولی باز هم دوست داشتند در گمنامی باقی بمانند.
یکی از تکیه‎کلام های معروفی که آیت ا... حق‎شناس دیگران را با آن خطاب می کرد و در یادها باقی مانده است «داداشی» و «داداش جون» بود. خبر دارید که این اصطلاح از چه زمانی جزو عادت های گفتاری ایشان شد؟
اولین استاد پدرم شیخ محمد حسین زاهد بودند و مرحوم پدر، سلوک اخلاقی را نزد ایشان آغاز کردند. آن بزرگوار هم با این تکیه‎کلام، دیگران را خطاب می کردند. آیت ا... حق‎شناس هم از همان دوران از اصطلاح «داداشی» و «داداش جون» در صحبت کردن با دیگران استفاده کردند. اتفاقا این اصطلاح باعث می شد که مخاطبان احساس صمیمیت و نزدیکی بیشتری با پدرم داشته باشند.
خاطره ای به یاد دارید که نشان‎دهنده ظهور یک خصوصیت اخلاقی ویژه در اعمال و کردار ایشان باشد؟
پدرم واقعا از دروغ و غیبت تنفر داشتند و حتی یک نفر هم این دو خصلت زشت را در ایشان ندیده بود. یک بار ایشان در یک مهمانی حاضر شدند که حدود 400 نفر از اعضای فامیل و دوستان و آشنایان در آن حضور داشتند. همه به پدرم علاقه داشتند و حضور ایشان در مهمانی برای‎شان خیلی مهم بود. بعضی از افراد حاضر در این مهمانی شروع به غیبت کردند. پدرم ابتدا به آن‎ها تذکر داد که این گناه را انجام ندهند و وقتی از دست نکشیدن آن‎ها مطمئن شد، مجلس را همراه خانواده ترک کرد. هر چقدر میزبانان اصرار کردند که ایشان دوباره برگردند، قبول نکردند. مادرم هم می گوید که از 12 سالگی به خانه پدرم رفته و در این مدت حتی یک دروغ و غیبت هم از ایشان نشنیده است.
توصیه و سفارش ویژه ای هم به شما و دیگر فرزندان‎شان داشتند؟
توصیه دائمی‎شان ارتباط مستمر با قرآن و کلام وحی بود. روی استمرار این امر هم بسیار تأکید داشتند و معتقد بودند که با این استمرار می توان به درجات عالی دست یافت. درضمن، عاشق کتاب و مطالعه بودند. هیچ وقت از جهت علمی تعطیلی نداشتند. همیشه ما را به کسب علم و دانش و مخصوصا علوم دینی تا حد اجتهاد توصیه می کردند. ایشان به ما می گفتند که محصل واقعی کسی است که کتاب از دستش نیفتد و همواره کتابی در دستش باشد. روی رفتار با جوانان و کوچک‎ترها هم تأکید خاصی داشتند. خودشان همیشه با جوان ها مهربان بودند و به ما هم می گفتند که خوش‎اخلاقی با جوانان را هیچ‎گاه ترک نکنیم. به غیر از این‎ها به خواندن نماز اول وقت و نماز شب هم تأکید می کردند.
کمی هم از دوران کسالت و بیماری ایشان بگویید. بیماری ایشان چه بود؟
بیماری ایشان به ریه و دستگاه تنفسی‎شان مربوط می شد که در روزهای آخر، حال‎شان را بسیار وخیم کرد. در ضمن، زخم معده هم داشتند که علت آن استمرار در روزه گرفتن بود. در طول عمر پربرکت‎شان بسیاری از ماه های رجب و شعبان را به‎طور کامل روزه گرفته بودند. با این حال دکترها می گفتند که هیچ‎وقت بیماری نتوانست بر پدرم غلبه کند.
منبع: هفته نامه پنجره
روایت آیت الله محمد علی جاودان از استادش


خصوصیات ممتاز استاد و پیر بزرگ ما آیت‎ا... حق‎شناس بسیار زیاد است، اما اگر بخواهم به چند خصوصیت بارز در وجود ایشان اشاره کنم، باید بگویم که انجام حوائج مردم برای ایشان مهم‎ترین مشغولیت بود. عبادات مستحب خودشان را برای کار مردم و حاجت آنان، تعطیل یا مختصر می‎کردند. البته این‎گونه کارهای‎شان پنهان بود و حتی ما هم که تا حدی نزدیک به ایشان رفت و آمد می‎کردیم، خبر نداشتیم.
یک بار چند سال پیش با یکی از دوستان در حرم مطهر حضرت رضا(علیه السلام) بودیم. آن دوست با تلفن همراه به منزل آیت‎ا... حق‎شناس تلفن کرد و گفت که الان مقابل ضریح مطهر هستم چه کنم؟ فرمودند: «دوستانت را دعا کن.» و گویی این یک ورد بود بر زبان ایشان.
در تمام دوران سخت جنگ و موشک باران‎ها، با این‎که تهران خالی شده بود، حتی یک بار هم تهران را ترک نکردند و همیشه به مسجد می‎آمدند. دائما هم نگران مردم بودند. چند بار برای رفع این بلاها، یک چله تمام، زیارت عاشورا خواندند و شرایط و آداب سخت آن را عمل کردند و هر بار با پایان دوران زیارت، حمله‎های هوایی و موشکی قطع می‎شد. برای پایان یافتن جنگ یک دوره 40 روزه دیگر این زیارت را خواندند و دو ماه به پایان جنگ فرمودند: «تا دو ماه دیگر جنگ تمام است»، دو ماه بعد نیز جنگ پایان یافت.
خصوصیت دیگر ایشان، عشق به مردم بود که واقعا به آن اعتقاد داشتند. آیت‎ا... حق‎شناس می‎فرمودند: «این‎ها خلق خدا هستند. خداوند خلقش را دوست دارد، پس ما هم باید آن‎ها را دوست بداریم، چون کسی که کسی را دوست دارد، آثار او را هم دوست می‎دارد.»
ایشان در اوایل جوانی از یک تعلیم غیبی دستور یافته بودند که به‎عنوان دستور سلوک، سه کار را به هیچ وجه رها نکنند؛ نماز جماعت، نماز شب و درس. بنابر‎این آیت‎ا... حق‎شناس به هیچ قیمت این سه را از دست نمی‎دادند. نماز جماعت ایشان تنها در صورتی تعطیل می‎شد که از پا افتاده باشند. به یاد دارم من و چند نفر از دوستان در سال 70 در محضر ایشان به عمره مشرف شدیم. معمول این است که عصر از مدینه حرکت می‎کنند. در راه، نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم. شب‎هنگام به مکه رسیدیم و بعد از مقدمات برای انجام اعمال عمره به مسجدالحرام رفتیم. این اعمال دو تا سه ساعت طول می‎کشد. دیروقت شد، اما چند ساعت به صبح مانده بود. ایشان بیدار ماندند تا نماز شب و نماز جماعت صبح از دست نرود. در همین سفر، هر روز صبح در اتاق آیت ا... حق شناس به خدمت‎شان می‎رسیدیم تا نماز صبح را به امامت ایشان بخوانیم. وارد اتاق که می‎شدیم، ایشان را می‎دیدیم که بعد از خواندن نماز شب و انجام اعمال دیگر، مشغول تلاوت قرآن هستند.
آیت‎ا... حق‎شناس در سال‎هایی که در تهران به تعلیم و تربیت مردم و طلاب مشغول بودند، می‎کوشیدند که دوستان و شاگردان و اطرافیان خویش را به انجام دستورات شرعی و اخلاقی ترغیب کنند؛ لذا هر یک از شاگردان، به میزان مقدار نزدیکی با ایشان، ضوابط دینی و اخلاقی را بیشتر مراعات می‎کرد و در زندگی و کار منظم‎تر و دیندارتر بود.
خصوصیت دیگر استادمان، احترام خاصی بود که ایشان نسبت به خانم ها داشتند. اگر می‎دانستند کسی نسبت به همسرش بدرفتاری می‎کند، نسبت به او بسیار خشم می‎گرفتند. نسبت به همسر بزرگوار خودشان نیز نهایت ادب و احترام را داشتند و می‎فرمودند: «من کمال خود را در خدمت به همسرم می‎دانم و خود را موظف می‎دانم که آن چه ایشان می‎خواهد، فراهم کنم.» و بسیار کم اتفاق می‎افتاد که بدون ایشان به مسافرت بروند.
خصوصیت بارز دیگر آیت‎ا... حق‎شناس این بود که ایشان نسبت به گناه غیبت، سخت حساس بودند. البته این خصیصه همه علمای اخلاق و اهل سیر و سلوک است. آن‎ها معتقدند که به واسطه غیبت، همه اعمال آدمی بر باد می‎رود. شنیده بودم که گویا آیت‎ا... حق‎شناس در اوایل جوانی از کسی غیبت می‎شنوند. امکان این را هم نمی‎یابند که از او دفاع کنند. ایشان ناگزیر شدند که از غیبت شده حلالیت بطلبند. به نزد آن فرد می‎روند. او حاضر نمی‎شود که حلال کند. خودشان فرمودند: «به گریه افتادم و حاضر بودم که دست و پای او را ببوسم تا این‎که مرا حلال کند. وقتی او این‎قدر اصرار و تواضع مرا دید، از من گذشت کرد.»
به هر حال خیلی از بزرگان گفته اند که استاد ما اهل سلوک بود و هیچ‎گاه مراقبه نفس را ترک نکرد. این در‎حالی بود که او در نزد مردم یک روحانی ساده و معمولی به نظر می‎رسید، چون هیچ‎گاه کارهای غریب از او دیده نمی‎شد. آیت‎ا... حق‎شناس مانند همه درس می‎خواند، مباحثه می‎کرد، نماز جماعت می‎خواند، برای مردم موعظه می‎کرد، تفسیر می‎گفت، احکام شرعی تعلیم می‎داد، مشکلات مردم را حل می‎کرد، برای جوانان عقد ازدواج می‎خواند و... نزدیکان او هیچ چیز غریبی در رفتار و اعمال او ندیده بودند. همه سیر و سلوک آیت‎ا... حق‎شناس از یک طرف به صبر در بلایا، امراض و مشکلات و از طرف دیگر در خدمت به خلق خدا بود.
منبع: هفته نامه پنجره
به یاد دارم یک بار در مشهد مقدس با عده قلیلی از جوانان به دیدار ایشان در هتلی که اقامت داشتند رفتیم و با ایشان موفق به اقامه نماز جماعت شدیم. تمام صحبت‎هایی که با دوستان در بین راه داشتیم و حتی فکری که در نماز به ذهنم آمده بود، مجموعا 10 مطلب می شدند که ایشان بین دو نماز به تمام آن ها مو به مو اشاره کردند و سئوالات را به احسن وجه پاسخ دادند. فوران این کرامت ها باعث شده بود که گاهی سئوال‎های‎مان را مطرح نکنیم؛ صبر کنیم تا خود ایشان بی‎مقدمه جواب بدهند. از این قبیل موارد فراوان بود. اما از هر کسی که بپرسید، قطعا حاضر نخواهد شد چیز زیادی برای شما بگوید. چون یا سخن ایشان متضمن تعریف و تمجید و تشویق شخص بود، که ممکن است بیان آن موجب ریا شود و یا شاهد تنبیه و توبیخ بود که گفتن آن چه بسا موجب سرشکستگی طرف باشد.
توسل
به یاد ندارم ایشان منبری رفته باشند که با چراغ اشک‎های‎شان آذین نشده باشد.
توسلات ایشان زبانزد خاص و عام بود. به‎ویژه آن که ایشان بر اثر مکاشفه ای که داشتند و در طی آن به ملاقات امام حسین علیه‎السلام نائل آمده بودند، به توسل حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام سفارش شده بودند. لذا روضه حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام شاخصه مسجد امین‎الدوله و سایر محافل ایشان بود.
به یاد دارم که یک نوبت در مسجد ایشان برای ادای نذرشان پنج روز پشت سر هم روضه حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام خواندم. البته آن مسجد سابقه 40 روز پشت سر هم توسل به حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام را هم داشت.
ملاقات
ایشان بارها به ملاقات امام زمان عجل‎ا... تعالی فرجه الشریف مشرف شده بودند. ماجراهای دیدارهای ایشان با حضرت ولی‎عصر ارواحنا فداه، خود بخش مهمی از زندگی آن عارف دلسوخته و خودساخته است که باید از اهلش به دست آورد.
ذکر
همان‎طور که شخصیت هایی مثل مرحوم آیت ا... العظمی شاه‎آبادی، استاد حضرت امام رحمت‎ا... علیه پرچم دعای کمیل را برافراشتند و یا بزرگانی چون آیت ا... العظمی بهجت و آیت ا... العظمی بهاء‎الدینی رحمت‎ا... علیهما حدیث کسا را بسیار توصیه می فرمودند؛ حضرت آیت ا... العظمی حق‎شناس با حرص و ولع زیاد به خواندن زیارت عاشورا سفارش می فرمودند. آن هم به طریقی که مرحوم مجلسی اعلی‎ا... مقامه الشریف فرمودند. طریقی که چهار شرط و شش مقدمه دارد و...
البته کسانی که به توصیه ایشان عمل کردند، حتما جواب گرفته‎اند.(ان‎شاء‎ا...)
نماز شب
البته از همچون منی گفتن این مطلب شایسته نیست، چراکه اهلیت ندارم. اما امیدوارم اگر عامل نیستم لااقل فیض ناقل را ببرم.
از بزرگ‎ترین سفارش های مکرر و پی‎در‎پی ایشان امر به حضور در نماز جماعات، آن هم به صورت کامل و از ابتدای رکعت اول بود. حتی اقتدای نماز ظهر به عصر و مغرب به عشاء را ضعف عمده نمازگزار می دانستند.
البته پر واضح است که سفارش اکید ایشان به نماز شب و شب‎زنده‎داری مطلبی بود که کمتر از قلم می افتاد. بلکه منبری از ایشان یاد ندارم که در آن سفارش به نماز شب نشده باشد.
امیدوارم به این چند مورد بسنده کنید و توصیه می کنم در این زمینه به جناب حجت‎الاسلام و المسلمین جاودان مراجعه کنید.
گفته های ماندگار


بعضی از جملات را باید در صفحه های ذهن حک کرد. این جمله های درخشان باید آویزه گوش شوند و همیشه در تمام مراحل زندگی راهنما باشند. هنوز هم زمزمه صدای آیت‎ا... حق‎شناس در گوش بسیاری از شاگردانش طنین‎انداز است. هنوز هم توصیه های ایشان ورد زبان آن‎هاست. آن چه در این بخش می خوانید، جمله های قصار استاد است که به یادگار در ذهن ها باقی مانده:
اگر تحصیلات علمی شما با علم اخلاق توأم نباشد، منقطع می‎شود.
اگر قصد ورود از باب رحمت حق را دارید، باید کمی پول خرج کنید و به فقرا، مسکینان و یتیمان کمک کنید.
اگر اراده کنی که خودت را حفظ کنی، پروردگار هم در هنگام ارتکاب به معاصی برای تو ایجاد مانع می‎کند.
اگر آن دین خالص در قلب ما وارد شود، تمام آن شلوغی‎ها از قلب مفارقت می‎کند. پس دلیل شلوغی قلبی من این است که از دین خالص در آن خبری نیست.
باید نه آن‎قدر تنبل باشید که مردم بگویند وبال جامعه است و نه آن‎قدر فعالیت در دنیا داشته باشید که عرف بگوید چهار دست و پا افتاده روی دنیا.
شب‎زنده‎داری بر عمر و روزی‎تان می‎افزاید.
عاقل بدون ایمان، شیطان است.
عمر شما در اثر خدمت به مردم زیاد می‎شود.
در اولین قدم سیر و سلوک، پروردگار متعال آزمایش را شروع می‎کند.
مقام مراقبه یعنی این که سالک، تمام و کمال در محضر و حضور حضرت حق قرار دارد.
اول سفر الی ا...، سحرخیزی است.
تنها راه تشخیص وسوسه شیطانی از نفحات قدسی، مراقبه است.
خداوند متعال از جهل نمی‎گذرد.
حب دنیا و حب خدا در یک دل جای نمی‎گیرد. باید از یکی از آن‎ها گذشت.
خوش‎خلقی، خوی حضرت رسول اکرم(ص) است. مردم را با اخلاق عملی و با روی خوش به اسلام دعوت کنید.
گمشده مؤمن حکمت و دانش است. این از ملاقات با امام زمان (عج) بالاتر است.
علم را برای عمل کردن یاد بگیرید.
تنها یاور شما در مواجهه با حضرت ملک‎الموت، عمل صالح شماست.
تعلقات است که مانع پرواز انسان می‎شود.
توفیق شما در سیر الی ا... منوط به این است که چقدر به افراد جامعه احسان می‎کنید و این در رأس امور است.
آن نیرویی که بتواند شما را در مقابل شیطان و نفس محافظت کند، محبت به پروردگار متعال است.
مبادا نعمت‎های خدای متعال، شما را مغرور کند.
ابلیس شاگرد نفس است، اگر شما بخواهید این نفس را که استاد شیطان است بکوبید و رامش کنید، باید خود را فقیر کنید، باید خودتان را در مقابل عظمت حضرت حق هیچ بدانید.
قلب خانه ملائکه است، صفات رذیله مثل سگ‎های پارس کننده‎ای هستند و ملائکه در خانه‎ای که سگ باشد، وارد نمی‎شوند.
آن شیطانی که مسئول نماز شب است، از همه قوی‎تر است در وسوسه کردن. اما نسبت به مخلصان اسلحه‎اش کارگر نیست. مواظب آن شیطان باشید.
اگر به دانستنی‎های‎تان عمل نکردید، هر روز از پروردگار متعال دورتر می‎شوید.
شیطان در آخرالزمان می‎آید و اولین کاری که می‎کند، عقیده‎ها را می‎برد.
خاطره ای ماندگار
بسیاری از اطرافیان و نزدیکان آیت‎ا... حق‎شناس، کرامات زیادی از این عالم‎ربانی دیده‎اند. دکتر محمدی، از پزشکان بیمارستان شریعتی، یکی از این افراد است. او خاطره ای از زمان بستری شدن ایشان در بیمارستان به یاد دارد که آن را این‎طور تعریف می کند:
در نوروز سال 1381 حال آیت‎ا... حق‎شناس بسیار وخیم شد و مجبور شدیم ایشان را در بیمارستان شریعتی تهران بستری کنیم. تقریبا همه ناامید شده بودند و علایم حیاتی هم وجود نداشت.
ساعت دو بعد از نیمه شب بود که آقا زیر دستگاه پزشکی، بستری و تحت مراقبت بودند. ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت؛ طوری‎که پنجره های محکم بیمارستان شریعتی باز شدند. آقا در همان حالت کما، یک‎دفعه با همان چشم های بسته از کمر بلند شدند و فرمودند: «السلام علیک یا امیر‎المومنین(ع)» و بعد به من گفتند:« موقع نماز شب شده؟» و مجددا از حال رفتند.
صبح، پزشکان در کمال تعجب دیدند که حال آقا خوب شده بود و من از ایشان پرسیدم: «دیشب چه شد حاج آقا؟»
ایشان فرمودند:« بعدا به شما می گویم.»
چند روز بعد در پاسخ پرسشم فرمودند: «حضرت امیر(ع) تشریف آورده بودند.»
منبع: هفته نامه پنجره
گفت وگو با حجت الاسلام رضا تاج آبادی
استاد اخلاق باید خودش اهل معنویت بوده و اخلاق در تمام وجودش معنا پیدا کرده باشد؛ بدون چنین کسی رفتن به کلاس اخلاق، عملی نیست.
من در وجود آقای حق شناس این را یافتم و یک فرد اخلاقی درجه یک بودند. آن‎طور که ما از فرمایشات و گذشته شان اطلاع پیدا کردیم، اخلاق و عرفان بود که ایشان را به این وادی کشاند و وی را طلبه علوم دینی کرد. در جوانی در بازار کار می کردند و اخلاق و عرفان و معنویت، وی را طلبه علوم دینی کرد. البته از قبل از این که به حوزه بیایند و طلبه شوند نیز کاملا مسائل اخلاقی را رعایت می کردند و همواره مراقبه داشتند تا این که به درجه استادی در اخلاق رسیدند.
در حوزه های علمیه یا در فضایی که کلاس اخلاق هست ناظم، هیبتی دیگر گونه دارد و استاد اخلاق که دیگر نمی تواند با چوب شاگردانش را اخلاق مدار کند. می خواهم فضای تلمذ به اخلاق را در بین شاگردان و استاد برای مان تشریح کنید و مصداق و مثال هم بیاورید.
اصلا طلبه ای که می خواهد بیاید وارد حوزه شود باید فقط انگیزه خدمت به دین و امام زمان (عج) را داشته باشد و لاغیر. طلبه ای که برای مقام و پول بیاید، به هیچ وجه موفق نمی شود و آقای حق شناس نیز بعضی ها را مثال می زدند که برای مقاصدی دیگر آمده بودند و در نیمه راه خسته شده و حوزه را ترک می کردند.
آقای حق شناس این‎گونه بود. سر سوزن حرف زدنشان حساب و کتاب داشت و برای حرف زدن و عمل کردن دقت زیادی می کرد. در مدت حدود 20 سالی که من خدمت آقای حق شناس بودم، حتی یک کلمه حرف زشت از دهان ایشان من نشنیدم، چه در سخنرانی های‎شان، چه در صحبت های خصوصی و....
اگر کسی هم می خواست نزد ایشان خطایی کند به طریق مناسب تذکر می دادند. اصلا غیبت که در حضور ایشان ممکن نبود. اگر کسی می خواست غیبت کند می گفت داداش‎جان این گوش من به غیبت حساس است.
ایشان یک مجتهد و فیلسوف تمام‎عیار و در عین حال دریای تواضع بودند. خوش‎برخوردی ایشان، لطیف صحبت کردن‎شان همه درس هایی بودند که به طلبه ها و اطرافیان خودشان می دادند.
توجه ایشان به مسائل کشور در سال های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی ، در سال های جنگ و بعدها چگونه بود؟
می دانید که ایشان از مریدهای امام راحل بودند و هر کاری که می خواستند بکنند با امام ارتباط تنگاتنگ و نزدیک داشتند و در همین اواخر عمرشان که می توانستند صحبت کنند و منبر می رفتند، وقتی اسم امام‎خمینی می آمد، تأکید داشتند که سه صلوات بفرستیم. ایشان خیلی به امام ارادت داشتند.
درباره جنگ نیز شاگردان شان را توصیه به رفتن به جبهه می کردند و خود من وقتی سئوال می کردم که تکلیف من چیست ایشان می فرمودند که رفتن به جبهه تا آن جا که می توانید واجب است. تأکید داشتند که شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات عمومی واجب است.
مقداری درباره سلوک شخصی ایشان برای مان بفرمایید، گویا به زبان های فرانسه و انگلیسی علاوه بر عربی تسلط داشته اند و در زمانی که جوان بودند، موقعیت خوبی برای کارهای دیوانی و دولتی و فعالیت در بازار داشته اند. اما این که آمده اند این راه را برگزیده اند و استاد اخلاق شده اند را توضیح دهید که چه شده که به این سمت و سو آمده اند؟
بله ایشان امکان خوبی برای این که راهی غیر از طلبگی را انتخاب کنند و به درجات بالای آن برسند را داشته اند. خانواده‎ای با اصالت تهرانی داشته اند و دایی شان یکی از متنفذین و شخصیت ها و صاحب منصبان و ثروتمندان تهران بوده است. یک چنین خانواده ای داشته اند و همین دایی می آید در کمال کرامت و عزت نفس زیادی که آقای حق شناس داشته اند، از ایشان خواهش می کند که سرپرستی‎شان را برعهده بگیرند.
یک‎بار در قم آقای حق شناس خودشان تعریف می کردند که گویا دزد خانه‎شان را می زند. وقتی به خانه بر‎می گردند، می بینند که هیچ چیزی در خانه نیست. شب امام زمان را به خواب می بینند، امام(عج) می فرمایند نگران نباش ما کسی را گفته ایم که فردا بیاید مشکل شما را حل کند. آقای حق شناس تعریف می کرد که صبح دیدیم همان دایی ما در زد و همراه همسرش آمد و گفت که من دیشب در خواب آقا امام زمان را دیدم و به من فرمودند که آقا میرزا کریم دچار مشکل شده و برو مشکلش را حل کن. در تهران نیز پشت مسجد امین‎الدوله بودند و خانه خوبی نداشتند و همین دایی خانه خوبی برای‎شان مهیا می کند.
آقای حق شناس همچنین تعریف می کردند که یک شب جمعه برای زیارت قبر همین دایی ام می خواستم بروم که کاری پیش آمد و نرفتم. ظهر جمعه که رفتم دیدم روی قبر نشسته اند و گفتند که آقا شیخ کریم از دیشب منتظرت هستم. توضیح دادم و پرسیدم که حال شما آن طرف چطور است و دایی گفت که آن جا به‎خاطر خدماتی که به شما کردم حالم خوب است و اوضاعم خیلی خوب است.
آقای تاج آبادی در ایامی که خدمت آیت ا... حق شناس بودید، پیش آمد عصبانی شوند؟
به‎ندرت، خیلی کم و آن هم البته جنبه تربیتی داشت. ما تا ساعت 10 در مدرسه درس می خواندیم و از این ساعت تا ساعت حدود 11 درس اخلاق شان برگزار می شد و بعد ما به مسجد امین‎الدوله می آمدیم و چایی درست می کردیم.
یک‎بار دوستان دیگر وقتی من نبودم چایی درست کرده بودند و خورده بودند و وسایل را همان‎گونه رها کرده بودند. وقتی ایشان این وضعیت را دیده بودند، خیلی ناراحت شده و از بی نظمی طلبه ها خیلی عصبانی بودند که چرا منظم نبوده و به فکر دیگران نیستند. به من گفتند که من نمی خواهم عصبانی شوم می خواهم بگویم که مسائل اخلاقی و نظم همواره رعایت شود.
ببینید ذکر صالحان هم رحمت خدا را نازل می کند. من می خواهم این مسئله هم اتفاق بیفتد. آقای حق شناس همواره دنبال مبارزه با هوای نفس خودشان بودند و همیشه این حدیث را می خواندند که پیامبر فرموده احمق ترین انسان ها کسی است که از هوای نفسش پیروی کند و از خدا آرزوی غیرمعقول داشته باشد.
آقای حق شناس یکی از شاخه های مبارزه با نفس را عبادت می دانستند و خیلی به نماز جماعت و نماز اول وقت و نماز شب تأکید داشتند. از آقای بروجردی ذکر می کردند که ذکر مومن همین نماز جماعت اول وقت و نماز شب است که باعث صفای باطن می شود. می گفتند با یکی از اساتید به سفر رفته بودیم و نیمه شب دیدم استاد مرا از خواب بیدار کرد و این شعر را خواند که « آمد سحری ندا ز میخانه ما – که ای رند خراباتی دیوانه ما – برخیز که پر کنیم پیمانه ز می - زان پیش که پر کنند پیمانه ما ».
این را هم می خواهم تعریف کنم که یک زمانی عده ای شیطنت کردند و مدرسه شهید بهشتی را از آقای حق شناس گرفتند و فکر می کردند که ایشان از آن دست آدم هایی است که متاع دنیا برایش ارزش داشته باشد و ایشان چندی بعد به من گفت که داداش رضا اگر همین مسجد امین‎الدوله را از من بگیرند هم، من شیرینی می دهم و خوشحال می شوم. این نهایت تواضع بود.
خیلی به زیارت عاشورا اعتقاد داشتند و به خواندن زیارت عاشورا در دوره های 40 روزه تأکید داشتند.
تعریف می کردند که من یک وقتی در شیوه خواندن زیارت عاشورا که چند روش برای آن وجود دارد و علاوه بر شیوه مرسوم محدث قمی شیوه ای نیز آیت ا... بروجردی دارند، می گویند که در این شک کردم و لذا اصلا زیارت عاشورا خواندن را ترک کردم.
یک روز، چندی بعد از این واقعه در حرم حضرت معصومه مشغول تدریس بودم که کسی آمد و گفت آقا میرزا حق شناس کیست، دم در کارشان کار دارند.
رفتم دیدم فردی است که کلاهی هم بر سر دارد. آن فرد پرسید که شما زیارت عاشورا می خواندی و من گفتم که شما با عبادت شخصی مردم چه کار دارید؟ طرف پرسید که مقدس‎بازی در نیاور و بگو ببینم که می خواندی یا نه؟
آن فرد گفت که من شب گذشته خواب دیدم که آقا امام زمان به همراه آقا سیدمحمدتقی خوانساری دارند زیر گذر خان می آیند.
آقا سید محمدتقی خوانساری کسی بود که یک زمانی در قم نماز طلب باران خواند و باران شدیدی هم آمد. آقای حق شناس خودشان تعریف می کردند که در یک تابستان، خشک‎سالی عجیبی بود و آقای خوانساری وسط تابستان نماز باران خواندند و وقتی ما برای خواندن نماز می رفتیم به‎خصوص بهایی ها خیلی ما را مسخره می کردند و حتی من در دلم کمی ترس داشتم. آقای حق شناس می گویند که ما نماز خواندیم و بارانی آمد که وقتی من تا خانه آمدم چند بار عبای خودم را چلاندم تا آبش برود.
بالاخره تعریف کردند که آن فرد کلاه به سر گفت که من دیدم امام زمان با آقای خوانساری می آیند و شما هم آقای حق شناس پشت سر این‎ها هستید. آقا امام زمان رو به آقای خوانساری کردند و گفتند که این آقا میرزا کریم زیارت عاشورا می خواند و شک می کند.
آن فرد کلاه به سر می گوید که من سراغ شما را گرفتم و این را برای شما تعریف کردم. این جا بوده است که دیگر شک شان هم برطرف شده و در اصل و سند زیارت هم دیگر شک نمی کنند.
منبع: هفته نامه پنجره
گفت وگو با سیدمحسن حسینی شاگرد استاد حق شناس
نحوه آشنایی تان با حاج آقای حق شناس چگونه بود؟
منزل ما در دوران کودکی، نزدیک مسجد امین الدوله بود. شاید هم بتوان این گونه ادعا کرد که حاج آقا یکی از کسانی بود که در گوش من اذان گفت. قبل از این که به مدرسه بروم در همین مسجد، مکبر حاج آقا بودم. رفت وآمد به منزل حاج آقا و حتی بعضا خرید لوازم مورد نیاز حاج آقا برای منزل ایشان را هم انجام می دادم.
این روند و رفت وآمدها وجود داشت تا سال 1354 که به دبیرستان می رفتم. یک روز داشتم با دیگر دوستانم فوتبال بازی می کردم. زمین بازی، مقابل مسجد بود. در همین حین حاج آقا داشت از آن مکان عبور می کرد که متوجه حضور من شد. من هم از این صحنه به نوعی خجالت‎زده شدم و خودم را از بازی کنار کشیدم. به حاج آقا سلام کردم و ایشان جواب سلام من را دادند و فرمودند: بیا کارت دارم. رفتم جلوتر و ایشان گفت: می آیی بریم مسجد با هم صحبت کنیم؟ قبول کردم و رفتیم داخل مسجد. مقداری که نشستیم، ایشان فرمودند: خدا ما را که برای بازی نیافریده. این مضمون حرف های ایشان است که فرمودند: «این استعداد که خدا به ما داده باید در راه درستش خرج بشود. مثل این می ماند که اگر یک اتومبیل به ما دادند چنان چه از آن استفاده نشود و در پارکینگ خاک بخورد، نوعی اسراف است. اگر این هوش، استعداد و قوه شناختی که به ما داده شده را رها کنیم و به دنبال بازی برویم، اسراف کرده ایم. می آیی با هم درس بخوانیم؟»
خیلی جالب است که من از سواد ایشان اطلاع داشتم اما از سطح آن آگاه نبودم. بعدها فهمیدم که ایشان اجازه اجتهاد از بزرگانی مانند مرحوم آیت ا... خوئی و ... دارند و حتی در شأن مرجعیت بودند. یک چنین فردی با آن سواد به من گفتند می آیی با هم درس بخوانیم؟ من هم قبول کردم. به من گفتند فردا با یک کتاب جامع المقدمات بیا.
زمان کلاس هم یک ساعت قبل از مغرب بود؛ ایشان خیلی به وقت مقید بودند. بعدها در یک جلسه ای در مورد همین وقت و رعایت آن، خاطره جالبی از حضرت امام خمینی(ره) برایم تعریف کردند که بد نیست آن هم گفته شود.
برای خواندن درسی به آیت ا... شاه آبادی مراجعه کردند. آقا شاه آبادی در جواب می گویند: من وقت ندارم. امام هم می گویند: هر زمانی که شما تعیین بکنید من می پذیرم. آقای شاه آبادی بعد از کمی فکر کردن می گویند تنها وقت من یک ساعت قبل از اذان صبح است. امام قبول می کنند و قرار می شود از همان فردا صبح درس را شروع کنند؛ فردا یک ساعت قبل از اذان صبح، امام درب خانه آقای شاه آبادی را می زنند که آقا می آیند جلوی درب و به امام می گویند: امروز حال خوشی برای درس ندارم. امام برمی گردند منزل‎شان. مرتبه دوم فردای آن روز، درست یک ساعت قبل از اذان صبح، امام به منزل آقای شاه آبادی مراجعه می کنند. این بار آقا می گویند امروز کسالت دارم. امام باز به منزل‎شان برمی گردند. این حرکت تا 40 روز ادامه پیدا می کند. این جریان را مرحوم شاه آبادی برای آقای حق شناس نقل کردند که در این 40 روز هیچ زمانی یک ساعت به اذان صبح که قرارمان با آقای خمینی بود به 59 دقیقه نرسیده و ایشان همیشه سرزمان مقرر مراجعه می کردند.
بعد از گذشت 40 روز آقای شاه آبادی به امام می گویند: متوجه اشتیاق شما برای خواندن درس شدیم، به همین دلیل با هم درس را آغاز می کنیم.
منظور از این صحبت، دقت برای رعایت زمان و وقت شناسی این بزرگان است. به هر صورت، درس خواندن را با آقای حق شناس در مسجد امین الدوله آغاز کردیم.
روز اول ایشان جامع المقدمات را باز کردند و شروع به خواندن کردند: «بسم ا... الرحمن الرحیم، اول العلم معرفه الجبار و آخره تفویض الامر الیه» آقا تا این عبارت را خواندند، شروع به گریه کردند. روز اول، آقا راجع به توحید و اعتقادات صحبت کردند و در حین صحبت اشک می ریختند. من هم در خودم یک حالت عجیبی را احساس می کردم. خب آن زمان بازی فوتبالم خوب بود، دوستان هرچه اصرار می کنند تا با آن ها بازی کنم، اما نمی رفتم. اشتیاقم دیگر همه معطوف به خواندن درس با حاج آقا شده بود. حتی روز دوم یک ساعت زودتر به مسجد رفتم.
چه چیزی باعث به وجود آمدن این اشتیاق شده بود؟
وجود خود حاج آقا، حرف زدن و رفتار ایشان. حتی در حال حاضر هم که سه سال از فوت شان می گذرد، حاج آقا بر من احاطه دارند. ماه رمضان سال گذشته در همین حسینیه، شب بیست و سوم، مراسم شب قدر داشتیم. ساعت 12 شب بود و هنوز یک ساعت به شروع مراسم وقت داشتم، داخل حسینیه شدم تا کمی مطالعه کنم و خودم را برای جلسه آماده سازم. در همین میان از خستگی خوابم برد. در عالم رؤیا، دیدم آقای حق شناس وارد حسینیه شدند و رو به من کردند گفتند چرا خوابیدی؟ امشب مگر وقت خواب است؟ یک دفعه از خواب پریدم و هرچه دوروبرم را نگاه کردم، کسی آن جا نبود.
درس خواندن من در محضر حاج آقا ادامه داشت و حتی خارج هم درس می دادند. حاج آقا تولیت مدرسه سپهسالار قدیم (شهید بهشتی) را به عهده داشتند. واقف آن مدرسه وصیت کرده بود که مسئول مدرسه باید مجتهد کامل و جامع شرایط فیلسوف و عارف و... باشد و حاج آقا حق شناس این موارد را داشتند و در عین حال ایشان به من «امثله» می آموختند (کتابی که در سال اول حوزه آموزش داده می شود). یادم می آید حتی بعضی از آقایان که به ایشان در حین درس مراجعه می کردند، آقا می گفتند: ما با آقا محسن مباحثه داریم.
همین الان شما اگر بروید حوزه و به یک طلبه بگویید بیاید و یک درس پایین تر از تخصص خود را تدریس کند، از شما دلخور می شود. آن وقت، آقا، بالاتر از خارج، سواد داشتند اما به من امثله درس می دادند.
ایشان یک شخص تک‎بعدی نبودند. این گونه نبود که تنها در یک رشته تخصص داشته باشند. اگر فلسفه می خواندند، عارف هم بودند و حتی با ایشان مشاعره می کردیم. یادم هست سفری به همراه حاج آقا و یکی از دوستان به قم داشتیم. شروع کردیم با ایشان مشاعره. من یک کتاب شعر همراه خود داشتم. هرچه شعر می خواندم، حاج آقا جواب من را با شعر می دادند. یعنی مهارت خیلی زیادی در به کار بردن اشعار داشتند. ایشان عادت نداشتند زهدشان را به ما نشان دهند. جبری برای ما نمی گذاشتند که اعمال مستحب را انجام دهیم. در سفری که با ایشان به مشهد داشتم، یک شب از من پرسیدند: شما را برای نماز شب بیدار کنم؟ گفتم: نه آقا خیلی خسته ام، می خواهم استراحت کنم. ایشان هیچ اعتراضی یا صحبتی نکردند. البته از بعد تربیتی، مسیر را به ما کاملا نشان می دادند ولی جبری در اجرای آن برای ما قائل نبودند. ایشان منکر را تحمل نمی کردند و با آن برخورد می کردند ولی برای انجام مستحبات، در دیگران شوق ایجاد می کردند.
یادم هست یک درسی ایشان گذاشته بود که زمان برپایی آن بعد از نماز صبح بود. حاج آقا مقید به نماز جماعت بودند. همسر ایشان آن زمان بیمار شده و به منزل دخترشان رفته بودند. به همین دلیل آقای حق شناس فرمودند برای برپایی نماز جماعت صبح به منزل ما بیایید. این جریان در تابستان اتفاق افتاد. اذان صبح نزدیک ساعت 4 بعد از نیمه شب بود. منزل ما هم تا منزل حاج آقا نیم ساعت فاصله زمانی داشت. به دلیل کار و زندگی، ساعت 12 شب می خوابیدم و این بیدار شدن و کم خوابی اذیتم می کرد. مشکل را با ایشان مطرح کردم. فرمودند: خب از ساعت برای بیدار شدن استفاده کنید. گفتم با ساعت هم نمی توانم بیدار شوم. آقا در جواب گفتند: من بیدارت می کنم.
پیش خودم گفتم حاج آقا حتما در ساعت مقرر به منزل ما تلفن می زنند. شب موقع خواب، گوشی تلفن را بالا سرم گذاشتم وخوابیدم. نیم‎ساعت مانده به اذان صبح از صدای زنگ درب منزل از خواب پریدم. با عجله رفتم جلوی درب حیاط و آن را بازکردم. دیدم هیچ کس جلوی درب نیست. اصلا یاد صحبت های آقای حق شناس نبودم، وضو گرفتم و رفتم منزل حاج آقا. شب دوم، مجدد همان اتفاق افتاد و چند شب این جریان تکرار شد. یک روز به مادرم گفتم: شما هم متوجه می شوید نزدیک اذان صبح زنگ حیاط به صدا در می آید؟ مادر گفتند: نه ما هیچ صدایی نمی شنویم فقط چند شب است می بینیم تو نزدیک اذان، جلوی درب حیاط می روی. هر زمان هم که می خواستم موضوع را با آقا درمیان بگذارم یادم می رفت.
بزرگترین شاخصه حاج آقا حق شناس از منظر شما چیست؟
ایشان واقعا یک «موحد» بودند. یعنی تمام «نصاب توحید» را در حد خودشان داشتند. نه تنها به وحدانیت خدا بلکه به ربوبیت خدا قائل بودند. توحید در ربوبیت، توحید به الوهیت و رازقیت و... توکل عجیبی به خدا داشتند و اغلب می فرمودند: ما چگونه رزق پرندگان را به اندازه شان قرار داده ایم.
شاید گفتن این قضیه هم خالی از لطف نباشد. ایشان تعریف می کردند که برای تحصیل به قم رفته بودند. عیال آقای حق شناس از یک خانواده ثروتمندی بودند و حتی در خانه آن ها کلفت و نوکر هم وجود داشته.
در آمد یک طلبه آن زمان 30 تومان بود، درست تمام این مبلغ را برای اجاره‎خانه باید به صاحب خانه پرداخت می کردند و دیگر هیچ پولی برای گذران زندگی نمی ماند. آقا خیلی دنبال خانه می گشتند. در این بین، شخصی به آقا مراجعه می کند و می گوید ما منزلی داریم که اجاره بهای آن نیم بهای منزل دیگر است اما به جای بقیه پول، همسر شما باید کمک عیال ما کنند و کارهای خانه ما را انجام دهند.
آقا مانده بودند چگونه قضیه را برای همسرشان بیان کنند؛ خیلی از این جریان دل‎گرفته می شوند. به همین دلیل به حرم حضرت معصومه(س) می روند و موضوع را با خانم مطرح می کنند. آقا می گفتند در حرم خوابم برد؛ در عالم رؤیا، حضرت معصومه به من فرمودند: میرزا چرا برای این موضوعات کوچک به ما مراجعه می کنی، از ما کارهای بزرگ بخواه. برای پیدا کردن خانه برو سر قبر «میرزا قمی». آقا می گفت رفتم سر قبر میرزا و شروع کردم به خواندن سوره یاسین ؛ آخر سوره بود که یکی از دوستان به من مراجعه کرد و گفت برای یکی از آقایان مساله ای پیش آمده که باید برای انجام کاری به تهران برود و مدت طولانی در آن جا بماند. او دنبال شخصی می گردد تا به او اعتماد داشته باشد و خانه اش در قم را به صورت رایگان به او بسپارد. آن وقت چه خانه ای که دارای اندرونی و بیرونی بود!
ایشان همیشه می گفتند که خداوند فرمودند: ای دنیا خادم کسی شو که خادم خدا باشد. (اگر کسی خودش را در اختیار ما گذاشت، ما هم دنیا را در اختیار او می گذاریم) و واقعا هم همین گونه بود. ایشان بر همه امور تسلط داشتند. شاید بعضی از این صحبت ها را مردم باور نکنند.
من نسبت به آقا، جسور بودم؛ چون معرفتم نسبت به ایشان پایین بود. فکر می کردیم آقا مقداری از ما بالاتر هستند. حتی در بعضی از مباحث فکری به ایشان می گفتم من نظر شما را قبول ندارم، آقا می گفتند من اجتهاد دارم. من در جواب می گفتم: خب من هم اجتهاد کردم. آقا هم تنها در جواب من می خندیدند. حتی بعضی وقت ها هم حرف من را قبول می کردند.
فرض کنید آقا حتی شأنی هم برای خودشان قائل نبودند و می گفتند: «انا هیچ بن هیچ ابن هیچ» این جملات و این رفتارها نه این که از روی تعارف باشد، خیر. واقعا این گونه بودند. یعنی اعتقاد داشتند و از روی اعتقاد این گونه صحبت می کردند.
دعای صبح را هر روز می خواندند. یک روز که به منزل‎شان رفتم، دیدم که نگران هستند. گفتم: آقا چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ فرمودند: چند لحظه پیش در زدند و رفتم جلوی درب، دیدم «شب» آمده است. به من گفتند اجازه بدهید برویم در بدن شما.
بعد من می گفتم این صحبت ها را نمی فهمم و آقا تنها در جواب من لبخند می زدند. این که مؤمن به ولایت تکوینی برسد، می تواند بر همه چیز تسلط پیدا کند، این است.
ظارادت های آقای حق شناس به اباعبدالله الحسین خیلی زیاد بود؟
ارادت ایشان قابل وصف نیست. وقتی برای آقا روضه می خواندم ایشان غرق در گریه می شدند؛ به گونه ای که من برای شان احساس خطر می کردم. روزهای عاشورا هم خود آقا روضه می خواندند.
آخرین دیداری که با آقای حق شناس داشتید را به خاطر دارید؟
در این اواخر عیدی بود که به منزل ایشان رفتیم آقا در ظاهر حال خیلی بدی داشتند اما من را شناختند. فرمودند: روضه حضرت علی اصغر بخوانم. ایشان همیشه به ما نصیحت می کردند که مراقبه کنید. می گفتند انسان همیشه در خطر است.
یکی از فرزندان من در عاشورا به دنیا آمده است. شب عاشورا مجبور شدم که همسرم را به بیمارستان برسانم. دکترها گفتند فردا (روز عاشورا) می توانید برای بردن همسرتان بیایید. خب روز عاشورا بود و من هم درگیر مراسم ها و هیئت های مختلف بودم تا این که ظهر شد. هر سال ظهر عاشورا من خدمت ایشان می رسیدم و نماز را در کنارشان می خواندم.
بعد از نماز هم روضه و سینه زنی و دعا بود. موقع رفتن، آقا از زیر فرشی که روی آن نشسته بودند، مقداری پول به من دادند و گفتند در بیمارستان منتظر شما هستند. تعجب کردم آقا از کجا جریان مرا می دانند. بیرون آمدم و رفتم بیمارستان. در راه پولی که آقا داده بودند را شمردم؛ مبلغ آن 15430 تومان بود. خیلی تعجب کردم که چرا آقا این پول را به صورت خرد به من داده است. رسیدم بیمارستان و برای مرخص کردن همسرم مراجعه کردم به حسابداری؛ وقتی فاکتور هزینه را جلویم گذاشتند، با کمال تعجب دیدم مبلغ آن 15430 تومان است.
منبع: هفته نامه پنجره
یشان عاشق کتاب و کثیر المطالعه بود. هیچ وقت از جهت علمی ، تعطیلی نداشت. یک بار بعد از این که آیت الله بروجردی ایشان را به تهران فرستاده بود، نزد ایشان رفته بود. آقای بروجردی سوالی از ایشان کرد و آیت الله حق شناس خیلی دقیق پاسخ دادند. آیت الله بروجردی ایشان را تحسین کرد و گفت آقای حق شناس دو ویژگی بارز دارد، یکی این که معاشرت با مردم و مراجعات آنان، ایشان را از بحث علمی باز نداشته و ایشان درس و بحث را کنار نگذاشته و ایشان درس و بحث را کنار نگذاشته و دیگر این که موقعیتی که در تهران پیدا کرده ، باعث نشده تا ظاهرش را تغییر دهد.
ایشان می فرمود، این ها خلق خدا هستند و خدا هم عاشق خلقش است. پس ما هم باید این ها را دوست بداریم. چون کسی را دوست دارد ، آثار او هم دوست دارد. ایشان بهترین راه قرب به خدا را هم خدمت به مردم می دانست تا جایی که شب های درس اخلاق از 24 ساعت قبل و شب های احیا از چند روز قبل به قرنطینه و مراقبه خاص می رفت تا علاوه بر آن که زمینه تاثیر بیشتر سخنان شان فراهم شود،به تعبیر خودشان می خواستند با آمادگی بیشتر ، حوایج مردم را از پیش گاه الهی درخواست کنند. بارها این روایت را می خواندند که « الخلق عیال الله» - مردم خانواده خدا هستند - و هر کسی بتواند گرهی از کار مردم بگشاید ، خداوند وام دار او خواهد بود و در واقع به خداوند خدمت کرده است. چنان که در قرآن کریم می فرماید : « من ذا الذی یقرض الله قرضاحسنا ... » هم چنین ایشان به شدت نسبت به خدمت به همسرو رعایت حقوق وی ، تاکید داشت و می فرمود :« من کمال خود را در خدمت به خانم می دانم و خود را موظف می دانم آن چه که او می خواهد ، فراهم کنم».
منبع: مجله خیمه


 
 
مطالبی بسیار خواندنی از علما وعرفا
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم

مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.
1).... اما وصیت های دیگر، [که] عمده آنها نماز است. نماز را بازاری نکنید؛ (1) اول وقت به جا آورید با خضوع و خشوع؛ اگر نماز ا تحفظ (2) کردید همه چیزتان محفوظ می ماند و تسبیح صدیقه کبری سلام الله علیها و آیه الکرسی در تعقیب نماز ترک نشود...ودرمستحبات (تعزیه داری و زیارت حضرت سید الشهداء) مسامحه ننمایید و روضه هفتگی ولو دو سه نفری باشد؛ اسباب گشایش امور است و اگر از اول عمر تا آخرش در خدمت آن بزرگوار از تعزیت و زیارت و غیرهما را به جا بیاورید. هرگز حق آن بزرگوار ادا نمی شود و اگر هفتگی ممکن نشد دهه اول محرم ترک نشود.
دیگر آن که، اگر چه این حرف ها آهن سرد کوبیدن است، ولی بنده لازم است بگویم:
- اطاعت والدین،- حسن خلق،- ملازمت صدق،- موافقت ظاهر با باطن،- و ترک خدعه و حیله،- و تقدم در سلام،- و نیکویی کردن با هر بر و فاجر، (3)- که دل هیچکس را نرنجانید،- دل هیچکس را نرنجانید،- دل هیچکس رانرنجانید.
تا توانی دلی به دست آور           دل شکستن هنر نمی باشد   (عن تقریر الاحقر علی بن الحسین الطباطبائی)(4)
پی نوشت :
1. یعنی صدق و اخلاص را مراعات کنید و برا ی خدا بخوانید نه برای ارائه به مردم و خلق خدا.
2. مواظبت.
3. مگر در جایی که خدا نهی کرده. اینها را که عرض کردم و امثال اینها را مواظبت نمایید4. (دریای عرفان ص 119 و 120).
2)
پس از آن که مرحوم ملا مهدی نراقی کتاب جامع السعادات را نوشت و نسخه هایی از آن منتشر شد، یک نسخه هم به دست مرحوم سید مهدی بحرالعلوم رسید.
همه خواهان دیدار او بودند، مرحوم نراقی عازم عراق شد، تمام علما و بزرگان به دیدار او آمدند امام مرحوم بحرالعلوم نیامد. چند روز گذشت تا این که مرحوم نراقی خودش به دیدار بحرالعلوم رفت اما او بی اعتنایی کرد.
چند روز دیگر مجددا به دیدار بحرالعلوم رفت و او باز بی توجه بود. از این رو بسیاری مرحوم نراقی را سرزنش می کردند که نباید بروی. هنگامی که وی می خواست به شهر خود برگردد بار دیگر به دیدار بحرالعلوم رفت. اما این بار او را خوب تحویل گرفت و ... .
پس از این واقعه عده ای از مرحوم بحر العلوم پرسیدند: چرا با مرحوم نراقی این گونه برخورد کردید؟ و در پاسخ گفت: من کتاب او را خواندم و باعث تعجبم شد، خواستم او را امتحان کنم و ببینم آیا چیزهایی را که نوشته خودش نیز به آنها عمل می کند یا خیر ... !؟
به نقل از: داستان های روح افزا، ص 41  منبع: برگرفته از مجله ی معارف اسلامی شماره 71
3)حکیم الهی قمشه‌ای در مسیر تلاش های علمی به خواسته‌های متعالی و گرایش‌های والا توجه داشت و بدین سبب حالاتی چون صداقت، وارستگی اخلاق و زهد در اخلاق و رفتارش متجلی بود و از طریق ارتباط با خدا، ذکر، عبادت و تهجد و تصفیه اعمال، این خصوصیات را در خویشتن تقویت می‌نمود. همسرش طیبه الهی (تربتی) در ضمن خاطراتی گفته است: در خانه، در امور داخلی کمک می‌کردند، بسیار بشاش و خوش صحبت بودند. اگر نصف روز متوالی تدریس می‌نمود، کسی اظهار خستگی نمی‌کرد. نیمه شب از خواب برمیخواست و پس از نوافل و نماز شب در صحن خانه قدم میزد و به سیارات و ستارگان چشم می‌دوخت و از شگفتی های جهان هستی لذت می‌برد. ناملایمات را تحمل می نمود و می‌گفت: بلاهای این جهان همه ازجانب حق است. بارها فقیری به در خانه می‌آمد که چیزی به او بدهیم، اثاثیه ای همچون ظروف مسی و مانند آن به او می‌دادند و می‌گفتند برو بفروش و خرج کن. امر به معروف و نهی از منکر ایشان با ملایمت و از روی دلسوزی بود. روحی شجاع داشت و کینه‌ی کسی را در قلب خویش جای نداده بود.
بسیار قانع و با لباسی عادی و مسکنی ساده زندگی می‌کرد و چون بیمار شد. می گفت: داروی من هفت بار قرائت سوره‌ی حمد است. در زمستان‌ها در اتاق درسش که در منزل منعقد می‌گشت، نه کرسی بود و نه بخاری؛ تنها یک چراغ لامپای گردسوز و فرشی فرسوده؛ و برخی شب‌ها که هوا بسیار سرد می‌شد، منقل زیر کرسی اتاق دیگر را که عائله‌اش در آن بودند، به اتاق درس می‌آورد و خاکستر رویش را کنار می زد وبدان حال می گذراند. (در آسمان معرفت؛ ص265-264   منبع: نشریه قدر- 18)
4)شخصیت اخلاقی آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی  با وجود آنکه به مقام شامخ علمی ـ اجتماعی مرجعیت دست یافت و بلندای قله ی فقاهت را فتح کرد ،از ساده زیستی و انس با فقیران دست بر نداشته ، کوشید تا زندگی خود را با افراد محروم ، کم درآمد و بی بضاعت هماهنگ نماید . هزاران دینار وجوه شرعیه ای را که در آن زمان ازاطراف و اکناف و شهرهای جهان تشیع برایش می فرستادند ، بین فقرا و طلاب تقسیم می کرد و در رفع دشواری ها و مشکلات آنان از هیچ گونه کوششی فروگذاری نمی نمود . تلامیذش چون بین خود و استاد فاصله ای نمی دیدند ، او را چون پدری مهربان ، شفیق و دلسوز می پنداشتند و حتی شاگردانی که نمی توانستند کتب مورد نظر خود را تهیه کنند ، به شیخ محمد حسین مراجعه نموده و از او کتاب های مورد نظر خود را امانت می گرفتند . (  ـ ناصح صالح ، غلامرضا گلی زواره ، صص 32 ـ 36 .) 
مجالس درس آقا سید محمد باقر رونق و صفای خاصی به نیم آورد بخشیده بود و به نوشته ی جابری ،مرحوم درچه ای اصول دین را از توحید تا معاد و دروس اجتهاد تدریس می کرد . وی سی و هشت سال به امامت و ریاضت مشغول بود و هیچ گاه وقت درس را دقیقه ای تاخیر و تعطیل روا نداشت است .حاج میرزا علی آقا با همت عالی از درس این استاد فرزانه و الگوی علمی و عملی بهره مند می شد . در این رابطه حکایتی را از مرحومآیة الله شیخ حیدر علی محقق نقل می کنم که می فرمود : «مرحومآیة الله سید محمد باقر درچه ای در جلسه درس بین شاگردانش مطلبی علمی (فقهی ) را مطرح فرموده و خطاب به آنان گفته بود :این مساله را کجا دیده اید ؟ همه سکوت کرده بودند . حاجی « حاج میرزا علی آقا »نیز سکوت کرده بود . وقتی مرحوم درچه ای رفته بودند به طرف حجره ی خودشان ، حاج میرزا علی آقا شیرازی نیزهمراه ایشان رفته بود به حجره و جای آن مطلب و یا آدرس آن مساله را به ایشان گفته بود .آقا سید محمد باقر درچه ای فرموده بود :شما که می دانستی چرا نگفتی ؟
بی شک این ماجرا از تواضع و فروتنی حاج میرزا علی آقا در احترام به استاد شایسته ای مانندآیة الله سید محمد باقر درچه ای حکایت می کند .به جز توانایی و قوت علمی ، زهد و قناعت و پارسایی این استاد در شاگردانی مانند حکیم شیرازی بی تاثیر نبود . استاد همایی درخصوص زهد مرحوم درچه ای آورده است :
« در هنگام سلامت غذایش بسیار ساده و نان و خورش شام و ناهار او یا پیاز و سبزی بود و یا دوغ و سکنجبین و ... آن بزرگوار در علم و ورع آیتی بود عظیم ... در سادگی و صفای روح و بی اعتنایی به امور دنیوی گویی فرشته ای بود که از عرش به فرش آمده و برای تربیت خلایق با ایشان همنشین شده است . مکر دیدیم که سهم امام های کلان برای او آورده اند و دیناری نپذیرفت .با این که می دانستم بیش از چهار پنج شاهی پول سیاه نداشت . وقی سبب را پرسیدم می فرمود : فعلا بحمدالله مقروض نیستم و خرجی فردای خود را هم دارم و معلوم نیست که فردا و پس فردا چه پیش آید ؟ بنابراین گاهی می دیدم چهار صد پانصد تومان که به پول ما روزی چهار صد یا پانصد هزارتومان [تازه این میزان هم مربوط به زمان نوشتن این مطالب است ] برایش سهم آوردند و بیش از چند ریال که مقروض بود قبول نکرد .اگر احیاناً لقمه ای شبهه ناک خورده بود ، فوراً انگشت بر گلو کرد و همه را برمی آورد و این حالت را مخصوصاً خود یک بار به رای العین دیدم ، ماجرا ازاین قرار بود : یکی از بازرگانان ثروتمند ،آن بزرگوار را با چند تن از علما و طلاب دعوت کرده بود . سفره ای گسترده بود ازغذاهای متنوع با انواع تکلف و تنوق .آن مرحوم به عادت همیشگی مقدار کمی غذا تناول کرد . پس از آنکه دست و دهان شسته شد ، میزبان قباله ای را مشتمل بر مساله ای که به فتوای سید (محمد باقر درچه ای )حرام بود ، برای امضا حضور آن روحانی آورد . وی دانست که آن میهمانی مقدمه ای برای امضای این سند بوده و شبهه ی رشوه داشته است .رنگش تغییر کرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود : « من به تو چه بدی کرده بودم که این زقوم را به حلق من کردی ؟ چرا این نوشته را قبل از ناهار نیاوردی تا دست به این غذای آلوده نکنم ؟» پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و کنار باغچه ی مدرسه مقابل حجره اش نشست و با انگشت به حلق فرو کرد و همه را استفراغ کرد و پس از آن نفس راحتی کشید ... » ( 2 ـ مقالات ادبی ، جلال الدین همایی ، ج 1 ، ص 18 .)
بی شک سلوک این گونه استادان بر شاگردانی مستعد چون حاج میرزا علی آقا بسیار تاثیر گذار بوده است.
محمد باقر حکیم باشی ضمن آنکه به حاج میرزا علی آقا و دیگر شاگردان طب آموزش می داد ، بر خلق و خوی طبیب در برخورد با بیماران تاکید داشت و آنان را در برابربرخی بیماران که از شدت درد به خود می پیچیدند و امکان داشت جملاتی نامناسب بر زبان آورند به شکیبایی و تحمل فرا می خواند و تاکید می نمود مریض در حالتی که درد براو مستولی شده ،می خواهد به وی امیدواری دهند ایجاد آرامش در روح و روانش ازوظایف شماست و قبل از درمان جسمانی می بایستی درذهن بیمار نوعی اعتماد پدید آورد (مصاحبه نگارنده ی مقاله با آقای شیخ محمد شیرازی ، زمستان 1373.)
ازنظرفضیلت اخلاقی ،بسیارکم نظیربود . قیافه ای متبسم داشت ولی درعین حال وقار و جلال و ابهت ،چون هاله ای او فرا گرفته بود .پیوسته از ریاست و تشریفات دنیوی به دور بود .مال نمی اندوخت و در کمال قناعت زندگی می کرد . با اینکه مرجع بسیاری از وجوهات شرعیه بود ، ولی خود دیناری نداشت و همه را در اسرع وقت به مستحقان و نیازمندان می رسانید .
بازیچه های دنیوی مال و متاع دنیا او را به هیچ وجه فریب نمی داد .به القاب علمی دل خوش نکرده بود از تمجید و تحسین گریزان بود . بالاترین ریاست های مذهبی و مال و منال برای او فراهم بود ،ولی با تمام وجود از آنها می گریخت .عملاً به این جمله ی صفات متقین (ارادتهم الدنیا فلم یریدوها ) معنی و مفهوم داد .وجود مبارکش در اصفهان منبع خیرات و برکات و سیمای جذاب و نورانیتش مصداق حدیث معروف عیسی بن مریم (ع) بود که حواریین به او گفتند :«من نجالس ؟ « قال من یذکرکم الله رویته و یزید فی عملکم منطقه و یرغبکم فی الاخره عمله »
سیمای ملکوتی ،بیانات گرم و آتشین او که از دل با صفایش بر می خاست ،اشک های زلالش که بر محاسن سپیدش سرازیر می گشت و شوری که از ایمان و یقینش موج می زد ، اضطراب و نگرانی را از بین می برد و شعله های آتش شوق وی به حق و حقیقت ،هرگونه تردید و یأس را می سوزانید و فروغی از آرامش را به مستمعان می بخشید که تا مدت ها همه ی حاضران ازآن شور و هیجان معنوی پر حرارت بودند . افراد را با خویش به ساحل معرفت می برد ؛آنجا که از پلیدی ، طمع ، حسادت و حرص خبری نیست ؛دریای نور که فروغ تابناک انسانی درآن تجلی می نماید .خاطره ای از ایشان دارم .می گفت :مردم وقتی به دیدن مسافری می روند ،پس ازادای احترام از وی می پرسند :دراین سفر" خوش گذشت ؟" خوش گذشت یعنی چه ؟ خوش آن است که نگذرد .هرگاه دراین سفرعبادتی کرده ، صفتی رذیله را ازخود دور ساخته ، فضیلتی را کسب کرده باشد و یا خیری به کسی رسانیده باشد ،آن خوش است و نمی گذرد ،بلکه باقی می ماند :(ما عندکم ینفد و ما عندالله باق )(8 ـ طبیب جسم و جان.)منبع:نشریه پایگاه نور،شماره 7
آن مرد بزرگ با وجود آن که به طور ذوقی مشتاق شعرخواندن و گوش دادن اشعاربود ، اما شب شعررا مکروه می دانست .استاد شهید مرتضی مطهری می گوید :«مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی یکی از بزرگترین اهل معنایی است که من درطول عمر خود دیده ام ، یک شب ایشان در قم مهمان ما بودند و ما هم به تبع به منزل یکی از فضلای قم دعوت شدیم و بعضی اهل ذوق و ادب و شعر نیزدرآنجا بودند . در آن شب فهمیدم که این مرد چقدر اهل شعر و ادب و چقدر بهترین شعرها را در عربی و فارسی می شناسد . دیگران شعرهایی می خواندند ، البته شعرهای خیلی عادی ، شعرهای سعدی ، حافظ و ... ایشان هم می خواند و می گفت این شعر از آن شعر بهتر است . این مضمون را این بهتر گفته است ، کی چنین رفته و ...شعرخواند ،آن هم این جور شعرها که گناه نیست .اما شعر خواندن درشب مکروه است .خدا می داند وقتی آمدیم بیرون این آدم به شدت داشت می لرزید ،گفت :من این قدر تصمیم می گیرم که شب شعر نخوانم ،آخرش جلوی خود را نمی توانم بگیرم ،هی استغفرالله ربی و اتوب الیه می گفت ،مثل کسی که معصیت بسیار بزرگی مرتکب شده است ... این جور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحیه ی خدا یک نوع مجازات هایی دارند که ما و شما ارزش و لیاقت آن جور مجازات ها را نداریم .هرشب مرد اقلاً از دو ساعت به طلوع صبح بیداربود و من معنی شب زنده داری را آنجا فهمیدم .
معنی عبادت و خداشناسی را آنجا فهمیدم ؛ معنی استغفار را آنجا فهمیدم ؛معنی حال و مجذوب شدن به خدا را آنجا فهمیدم ؛آن شب این مرد وقتی بیدار شد که اذان صبح بود . خدا مجازاتش کرد ؛تا بیدار شد ، ما را بیدار کرد . گفت که فلانی اثر شعرهای دیشب بود . روحی که چنین ایمان مستحکمی دارد ، یک چنین ضربه ی کوچکی که بر آن وارد می شود یعنی یک چنین حمله ی کوچکی هم که ازمقامات دانی بر آن مقامات عالیش وارد می شود ،آن مقامات عالی عکس العمل نشان می دهد ،بی مجازات نمی ماند .آدمی که درشب هی شعر بخواند ،دو ساعت وقت خودش را صرف شعرخواندن بکند ،لایق دو ساعت مناجات کردن با خدای متعال نیست »( گفتارهای معنوی ، مرتضی مطهری ، صص 120 ـ 121 .) این مرد بیش از دو ثلث نثر چهار مقاله ی عروضی را می تواند بی تامل از بر بخواند ، اما کمال زهدی که دارد مانع بروز این قبیل استعدادهای اوست » ( شعوبیه ، جلال الدین همایی ، مقدمه : منوچهر قدسی ، ص 140 .)
دائم متوسل به ائمه ی اطهار (ع) بود و در مسیر عزیمت به عتبات می گفت :«افراد را حاضر نمایند می خواهیم توسل پیدا کنیم » . حجت الاسلام و المسلمین شیخ محمد علی امامی بیستگانی در این مورد به نگارنده ی مقاله حاضر می گفت :«توسلات مکرر آن مقام روحانی به حضرت امام حسین (ع) بود ؛به طوری که می فرمودند . برای کفاره ی آنچه که گذشته و تلف گردیده به حضرت توسل پیدا می کنیم .آن چه دیدم و خودم شاهد بودم ،دربسیاری جلسات که می نشست درحال ترک مجلس یک توسل به حضرت سیدالشهداء (ع) پیدا می کردند و اول ( گریه کننده ) برحضرت هم خود ایشان بودند .یک مورد از آن را در جلسه ای در مسجد صدرتهران حاضر بودم . سخنان و وعظ و خطابه اش را با کلام ائمه (ع) و ذکر سجایای اخلاقی و سیره ی آن بزرگواران زینت می داد . » ( طبیب جسم و جان ، ص 89)وارستگی حاجی از قیود دنیوی قابل توجه بود .به تعبیراستاد ابراهیم جواهری ،خشتی بر روی خشتی نگذارد و به آبادانی دنیا بکوشید .درواقع منزلی که ایشان درآن اقامت داشت از ارث پدری همسرشان بود و قبلاً حالت باغی را داشت که یکی دو اتاق در آن احداث کرده بود .
حاج سید عبدالرسول حیم زاده معروف به روغنی (ازتجار معروف اصفهان درآن دوره )گفته بود :حاج آقا اجازه دهید یکی دو اتاق برایتان بسازم ،حاجی میرزاعلی آقا گفته بود :احتیاجی نیست و چون زمانی حاجی برای زیارت عتبات اصفهان را ترک نمود ،مرحوم رحیم زاده فرصت به دست آمده را غنیمت شمرد و دو اتاق بر منزل حاجی ضمیمه کرد .وقتی آن زاهد متقی از سفر زیارتی برگشت و این وضع را دید به شدت ناراحت شد و به حاج عبدالرسول گفت :چرا این کردید ؟ حاجی روغنی گفته بود :این را برای فرزندتان احداث کردم . ( طبیب جسم و جان ، ص 81 ) منبع:نشریه پایگاه نور ،شماره 7
5)حضرت امام خمینی رحمه‏الله در چهل حدیث از قول سالک فرزانه حضرت آیت‏اللّه‏ شاه آبادی درباره آثار دنیادوستی می‏نویسند: «.. محبّت زیاد به دنیا سبب آن می‏شود که در وقت خروج از دنیا که انسان دید به عیان، حقّ تعالی و ملائکه و سَدَنه او محبوب او را از او می‏گیرند و او را از محبوبش جدا می‏کنند، بالجبلة و الفطرة غضبناک به آنها شود و با عداوت حق تعالی و ملائکه مقدسه او از دنیا بیرون رود».یادنامه شهید شاه آبادی، ص 59.
حضرت آیت‏اللّه‏ شاه آبادی در اشاره به ملاک درست و نادرست بودن ریاضت می‏فرمایند: «میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعی صحیح، قَدَمِ نفس و قدم حق است. اگر سالک به قَدَم نَفْس حرکت کرد و ریاضت او برای ظهور قوای نَفْس و قدرت سلطنت آن باشد، ریاضت باطل، و سلوک آن منجر به سوء عاقبت می‏باشد و دعوی‏های باطله نوعا از همین اشخاص بروز می‏کند و اگر سالک به قَدَم حق سلوک کرد و خداجو شد، ریاضت او حقّ و شرعی است و حق تعالی از او دستگیری می‏کند. به نصّ آیه شریفه: وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهدیَنّهم سُبُلَنا؛ کسانی که در راه ما به جهاد و مبارزه بپردازند، حتما آنها را به راه خودمان هدایت می‏کنیم» چهل حدیث، ص 36.
6)در یکى ازاین روزهاى سخت , که آیه الله از مسجد سلطانى و اقامه جماعت مراجعت مى فرمودند, با منظره اى مواجه مى شوند که بسیار ایشان را متاثر و ناراحت مى سازد: زنى در حالى که بچه شیرخوارى در بغل دارد و دست چند بچه قدونیم قد را هم به دست گرفته است و یک شئى سیاهرنگ و بدبوئى را که به نام نان به مردم مى دادند در دست داشت . جلو آقا را گرفته و در حالى که سرشک از دیده خود واطفال بى جان و بى رمقش بروى گونه هایش سرازیر بود, با زبان ساده , ولى موثر مى گوید:
[آقا شما جانشین امام ما هستى ,این نان رااین بچه ها چطور بخورند. اگر شما به داد ما نرسى پس ما کجا برویم . من بعداز چند ساعت معطلى ,این نان را با قیمت گران به دست آورده ام , ولى بچه هایم نمى توانند آن را بخورند].
آقا در حالى که اشک در چشکانش حلقه زده بود, بعداز کمک مقدار پولى به آن زن , فرمودند:
[ امیدوارم بتوانم براى عموم فقرا کارى بکنم].
بعد مستقیما به خانه آمدند و در حالى که بسیار متاثر بودند همه بزرگان شهر و تجار و متمکنین را به خانه خود دعوت فرموده و با بیانات دلنشین خود حس رافت و عطوفت آنها را تحریک و مردم را تشویق به کمک کردن به بیچارگان فرموده مى فرمایند:
[ دوست دارم این کمکهااساسى باشد. در نتیجه سرمایه اى فراهم و گندمى خریدارى و نان ارزان قیمت در اختیار فقرا قرار مى گیرد. به اضافه , کارگاه بافندگى دستى مفصلى هم تاسیس و بیکاران را هم در آن جا به کار مى گمارند. و بااین تدابیر و توجه , جمع کثیرى که در معرض تلف بودند نجات پیدا کرده و زندگانى آنها هم اداره مى شود] خاطرات زندگانى مرحوم آیه الله بروجردى
.ایشان فرموده بودند:[من شنیده بودم که قیافه رضاخان , بخصوص چشمهاى او بسیار رعب آوراست . ( این مطلب در آن روزگار معروف بود) درطى ملاقات با من با آن که تهدید زیاد مى کرد ولى من هیچ رعبى از او در خوداحساس نکردم].
7)آیة الله شریعت اصفهانی رهبری دینی را چون باری سنگین بر دوش خود احساس می‌کرد. او در خلوت دیده شده بود که اشک ریزان با خدای خود چنین مناجات می‌کرد:
«خدایا، در آخرین روزهای زندگیم در دنیا به ریاست مبتلا شده‌ام! و باید سنگینی این بار امانت را به دوش کشم! بارالها، من طاقت تحمل این امر بزرگ را ندارم ... و حال آنکه تو فردای قیامت از من سؤال خواهی کرد...».www.andisheqom.com
8)حضرت علی علیه السلام در خطبه 79 نهج البلاغه، زهد را کوتاهی آرزو و شکر نعمت ها می داند و در حکمت 439 می فرماید: «زهد در دو جمله قرآن خلاصه شده است: بر آنچه از امور مادی از دستتان می رود، ناراحت نشوید و بر آنچه خدا به شما می دهد، شاد نگردید».
مرحوم جلوه، این ویژگی ها را به کمال داشت. او ساده و بی تکلف زندگی می کرد و برای آسایش دیگران، خود را به رنج می افکند. آن حیکم والامقام با وجود موقعیتی که داشت، از مال دنیا هیچ نیندوخت و محل زندگی اش، حجره ای تو در تو واقع در مدرسه دارالشفای تهران بود. زهد و قناعت، نیازهایش را اندک کرده بود و همین امر او را از قید اسارت امور دنیوی و افراد دنیا طلب می رهانید. از این رو، با عزت نفس می زیست. گرایش جلوه به زهد، در آزادمنشی او ریشه داشت که در پرتو آن، از مواهب روحی و معنوی بهره مند بود و برای تأمین امور مادی خویش، به هیچ کس زحمت نمی داد. (گلشن ابرار،منبع: برگرفته از ماهنامه ی گلبرگ شماره 85)
9)
تحصیل و تدریس در کلام بزرگان:


حضرت امام خمینی (ره): «باید چه طبقه جوان، روحانی، و چه دانشگاهی ، با کمال جدیت به تحصیل علم هریک در محیط خود ادامه دهند. این زمزمه‎ی بسیار ناراحت کننده که اخیراً بین بعضی جوانان شایع شده که درس خواندن چه فایده ای دارد مطلبی است انحرافی و مطمئنأ یا از روی جهالت و بی خبری است و یا با سوء نیت و از القائات طاغوتی شیطانی است که می خواهند طلاب علوم دینی را از علوم اسلامی باز دارند... . اگر علوم اسلامی مردانی متخصص نداشت تا کنون آثار دیانت محو شده بود و اگر پس از این نداشته باشد این سد عظیم مقابل اجانب منهدم می شود و راه برای استثمار گران هر چه بیشتر باز می شود و اگر دانشگاهها خالی از مردانی دانشمند و متخصص شوند اجانب منفعت طلب چون سرطان در تمام کشور ریشه دوانده و زمام امور اقتصادی و علمی ما را به دست می گیرد و سر پرستی می کنند .»[8]
شهید ثانی(ره): باید معلم و شاگرد در اشتغالات علمی ـ اعم از خواندن، مباحثه، تدبر و... همواره ساعی و کوشا باشند و ملازمت و همبستگی خود را در اشتغالات علمی استمرار دهند اشتغالاتی که مطلوب است و سرمایه زندگی آنها را فراهم می سازد آنها نباید حتی الامکان خویشتن را با مسائلی سرگرم سازند که با علم و دانش ارتباط و پیوندی ندارد ، نباید در کنار علم به امور دنیوی به عنوان دل مشغولی بپردازند ، در صورت لزوم ، باید اشتغالات غیر علمی آنها در حد ضرورت باشد ».[9]
آیت الله سید حسن نجفی قوچانی(ره): ایشان درباره قصد تحصیل یک طلبه اینگونه می نویسد ( طلبه باید درس را لله بخواند و برای دستگیری و هدایت و ارشاد جهال درس بخواند ، که بندگان خدا را از ورطه جهالت و ضلالت برهاند ، که خدا چنین طلبه را دوست خواهد داشت»[10]
آیت الله بهاءالدینی(ره): ایشان در ضمن توصیه هایی به طلاب می فرمایند: (در تحصیل) باید از سرعت بی مورد و تندخوانی مضر پرهیز کرد ؛ زیرا خوب خواندن ودقت لازم کردن موجب تشویق شخص در ادامه تحصیل اوست ... اگر دقت و حوصله در مطالعه باشدمطالب ارزنده‎ای نصیب انسان می شود ... نشاط درس برای تحصیل انسان خیلی مفید و ضروری است انسانی که با نشاط است خوابش کم، اتلاف وقتش کم و صحبتهای غیر ضروریش کمتر است، تمام همتش درس و تحصیل است.[11]
تحصیل و تدریس در سیرة عملی بزرگان : خواجه نصیرالدین طوسی(ره): نوشته‎اند ایشان آنچنان به تحصیل علوم عقلی و دینی علاقه داشت که شبها کمتر به خواب می رفت و کتب متنوع و گوناگون در نزد خود می گذاشت و اگر از یکی خسته می شد به دیگری می پرداخت و برای آنکه کسالت را از خود دور سازد همیشه شبها نزد خود آب داشت و با آن رفع کسالت و خواب میکرد. و در این شبها و مواقع بود که به کشف معظلات و مشکلات علمی فائق می آمد واز شدت فرح و انبساطی که در آن حالت به وی رخ می‎داد فریاد می‎زد «اَین ابناء الملوک من هذه اللّذّه» کجا فرزندان پادشاهان چنین لذتی را می برند.»[12]
مرحوم ملا صالح مازندرانی: ایشان دچار فقر و تنگدستی شدیدی بود اما با وجود فقر شدید علاقه‎ی وافری به تحصیل علوم دینی داشت. در یکی از مدرسه‎های علمیه‎ی شهر اصفهان ساکن شده بود و شبها برای مطالعه به بیت الخلاء می رفت و تا مدت مدیدی از شب گذشته در روشنائی چراغ آن مطالعه می کرد. نوشته اند زمانی آنقدر تنگدست بود که از فرط کهنگی لباس خجالت می کشید وارد مجلس درس علامه مجلسی (ره) شود ودر بیرون پشت در می نشست و مسائل درس را بر روی برگ چنار می نوشت اما با همه‎ی این سختیها در راه تحصیل استقامت کرد تا جایی که یکی از شاگردان برجسته ‎ی علامه شد و مرتبت خاصی نزد ایشان یافت و از بزرگترین علمای عصر خود گردید.»[13]
مرحوم ملا احمد مقدّس اردبیلی(ره): در روضات الجنات می‎نویسد: «ایشان پشتکار و همّت بسیاری در تحصیل و تدریس علوم دینی داشت، و در این امر آن قدر دقت داشت که هرگاه از نجف اشرف به زیارت کربلا می‎رفت نمازش را احتیاطاً جمع می‎خواند و می‎گفت تحصیل علم فریضه است و زیارت امام حسین (ع) سنت است، چه بسا که بواسطة‌ انجام امر مستحب که زیارت باشد، فریضه‎ای ترک شود بنابراین احتیاط در جمع خواندن است، با آنکه ایشان در حال سفر هم مطالعه را ترک نمی‎کرد[14].
مرحوم شیخ عباس قمی(ره): ایشان آنچنان به فرا گرفتن علم و نشر آن اهتام و علاقه داشتند که فرزند ‎ایشان نقل می‎‎کند:«در اول کودکی هر وقت که با مرحوم والدم از شهر خارج می‎شدیم ایشان از اول صبح تا به شام مشغول نوشتن و مطالعه بودند.» و دیگران نیز از ایشان نقل کرده‎اند: که دائما و حتی در مسافرتها مطالعه و کتابت و تألیف ایشان ترک نمی‎شد و در کنار آن به تعلیم معارف دین نیز به دیگران می‎پرداختند. از این روست که چنین آثار ارزشمند‎ی از خود به یادگار گذارده‎اند.[15]
آیت الله شهید مدرس (ره): ایشان در اوائل جوانی که در حوزة علمیة اصفهان تحصیل می‎نمود برای تأمین هزینة تحصیل خود روزهای پنج‎شنبه و جمعه را کارگری می‎کرد و مزد آن را صرف هزینة تحصیل خود می‎نمود.[16]
آیت الله العظمی حائری یزدی(ره ): حضرت آیت الله اراکی(ره ) به نقل از استادشان حاج شیخ عبدالکریم حائری یزدی نقل کرده‎اند «زمانی که من طلبه بودم در سرمن رأی، در مدرسة مرحوم آقا میرزا حسن شیرازی در طبقة‌ فوقانی حجره داشتم. چون تابستان و هوا گرم بود. همه می‎رفتند داخل سرداب. من یکی توی بالاخانه می‎ماندم. عرق از سر و صورتم می‎ریخت. لباسهایم را کنده بودم و یک لنگ می‎بستم تا گرما خیلی اثر نکند. در عین حال که عرق می ریختم مشغول فکر بودم و خوشوقت بودم از این عرقها که می‎آید. یک مسأله‎ای خیلی برایم مشکل شد هر چه فکر کردم حل نشد. در عالم خواب بودم که حل شد.» چقدر باید شوق باشد که در خواب مشکل علمی حل شود[17].
آیت الله سید حجت کوه کمری(ره):ایشان عشق فراوانی به مطالعة کتب داشت و در این زمینه احساس خستگی به او راه نمی‎یافت و عادت ایشان چنین بوده که هر سه چهار سال یک‎بار تمام کتب درسی حوزه را از مقدمات گرفته تا کفایه به دقت مطالعه می‎کردند[18].
مرحوم میرزای شیرازی (ره): ایشان در پاسخ دادن به استفتائات روش خاصی را اتخاد کرده بودند، هر‎گاه مسئله‎ای از ایشان پرسیده می‎شد ابتداء آنرا به شاگردان و اهل علم حاضر در مجلس ارائه می‎کردند و نظریات و نقد و ابرام‎های آنها را جویا می‎شدند و سپس خود نتیجه گرفته و پاسخ می‎دادند و به این وسیله هم شاگردان خویش را پرورش می‎دادند و هم اینکه اگر نکته‎ای از نظر خودشان مخفی مانده بود در این گفتگوها روشن می‎شد ولذا تکبری نداشتند که از شاگردان خویش استفاده کنند.[19]
[8] . صحیفة نور ج 2 ص 21 و22 / 24/ 11 / 56 ( مجموعه 22جلدی ) ناشر سازمان مدارک فرهنگی انقلاب اسلامی / 1369
[9] . آدب تعلیم و تعلم در اسلام ـ ( ترجمه کتاب منیة المرید ، شهید ثانی ) ص 185 ـ ترجمه : سید محمد باقر حجتی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی خرداد / 1359
[10] . سیاحت شرق ص 210 سید حسن قوچانی معروف به آقا نجفی قوچانی ، چاپ اول مشهد ، انتشارات طوس ، 1351 هـ ش .
[11] . حاج آقا رضا همدانی آیت بصیرت، ص130 سید حسن شفیعی چاپ قدس ـ 1375/ اول
[12] . مردان علم در میدان عمل ـ ج 1 ص 60 ، سید نعمت الله حسینی، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین ، 1375 / چاپ ششم
[13] . همان ص 83 و 85
[14] . روضات الجنات فی احوال العلماء و السادات» ج 1، ص 82، میرزا محمد باقر موسوی خوانساری، 8 جلد ، قم، مکتبة اسماعلیان- 1390ه ق .
[15] . مردان علم در میدان عمل- ج1 ص 96-97.
[16] . همان ص 65.
[17] . مجلة حوزه، شمارة 12، ص21دی 1364، سال دوم، دفتر تبلیغات اسلامی قم.
[18] . مردان علم در میدان عمل ج 1 ص 70.
[19] . مردان علم در میدان عمل ج 1 ص 95.         منبع:اندیشه قم
10)علامه عسگری، برای هیچ کدام از کتاب هایش، حق التالیف نگرفت و می گفت «هر کسی که دوست دارد، می تواند کتاب هایم را منتشر کند و از حقوق مادی آن استفاده کند. »منبع: مجله ی خیمه شماره37
11) ـ رعایت حال مردم
وی احترام خاصی برای عامه مردم قائل بود و رعایت حال آنها را برخود لازم می‏دانست. خیلی حساس و مقید بود که صدای بلندگوی مساجد جز در اوقات اذان بلند نباشد، اصلاً اجازه نمی‏داد صدای سخنرانی وی به بیرون از مسجد پخش شود و آن را موجب مزاحمت برای مردم و سبک شمردن شعائر مذهبی می‏شمرد.
زندگی ساده و بی‏آلایش و در عین حال پرتلاش و جنب و جوش او مورد توجه و زبانزد همگان بود. خانه گلی‏اش در آذربایجان با این که محل آمد و شد بود، چند گلیم پوشیده شده بود. بعد از مهاجرت به قم هم با توسل به حضرت معصومه: که خود داستانی دارد توانست خانه‏ای معمولی برای خود تهیه کند و با اینکه چندین‏بار از سوی افراد نیکوکار به وی پیشنهاد شد خانه مجللی برایش تهیه کنند ولی عزت نفس وی اجازه نداد که این پیشنهاد را بپذیرد.
به نماز اول وقت سخت مقید بود. از دوران جوانی به واسطه نذر، نمازهای مستحبی روزانه «نوافل یومیه» را به خود واجب کرده بود و تا آخر عمر آن را به جا می‏آورد. ادعیه و مناجات و قرائت قرآن همراه با تامل و حال معنوی به ویژه سحرگاهان از کارهای روزانه‏اش به شمار می‏رفت و این عمل را به صورت دستورالعمل اخلاقی به دیگران نیز توصیه می‏کرد. آن را دستورالعمل استادش مرحوم آیت‏اللّه‏ شیخ مجتبی قزوینی به دیگران هم می‏دانست. بخش عمده‏ای از اوقات خود را صرف خدمت و رسیدگی به وضع فقرا و مستمندان منطقه می‏کرد. در سال 1327 ش که خشکسالی و قحطی می‏رفت تا مردم منطقه را از پای درآورد این فقیه دردآشنا، تدبیری اتخاذ کرد و با جیره‏بندی آرد و نان مردم آن دیار را از پیامدهای ناگوار این پدیده خطرناک درامان نگاه داشت. وی جمعی متشکل از افراد نیکوکار در منطقه تعیین کرده بود که اینها شناسایی خانواده‏های نیازمند را به عهده داشتند و پس از شناسایی به صورت مخفیانه و آبرومندانه به آنها کمک می‏شد.
12)یت الله سید محسن امین، نویسندة اعیان الشیعه که چندین سال در درس حاج آقا رضا همدانی شرکت کرده و از نزدیک با شیوة زندگی او آشنا بود، در مورد روش استاد در تدریس و زندگی‌ روزانه‌اش، می‌نویسد:
استاد ما هر روز صبح از خانة خود که نزدیک مسجدی بود که امامت جماعت آن را برعهده داشت، ‌به مسجد می‌آمد و بعد از این که تقریباً نیم ساعت منتظر رسیدن شاگردان می‌شد، حدود یک ساعت درباره مطالبی که روز قبل نوشته بود ـ که بعد با عنوان «مصباح الفقیه» چاپ شد ـ برای ما درس می‌گفت و سپس به خانه‌اش می‌رفت و به نوشتن درس روز بعد می‌پرداخت؛ تا این که ظهر می‌شد. سپس استاد به مسجد می‌آمد و نماز را به جماعت می‌خواند و به خانه باز می‌گشت.
آن گاه همراه خواهرزاده و دامادش، شیخ علی همدانی که در علم و اخلاق به او شباهت زیادی داشت و هم چنین برادر زاده‌اش که با او هم خانه بود و برای تحصیل علم از همدان به نجف آمده بود و فرزندش، شیخ محمد غذا میل می‌کرد. غالباً غذای این چهار نفر حاضری بود؛ نان بیات عجمی با مقداری پنیر و سبزی.
آن گاه کمی می‌خوابید. بعد از بیدار شدن، مشغول مطالعه و نوشتن درس می‌شد.
در خانة ایشان، کنار در ورودی حجرة کوچکی بود که با نردبان داخلی آن می‌شدند. آن حجرة کوچک اطاق مطالعه این مرد بزرگ بود. گاهی اوقات که من محتاج می‌شدم مساله‌ای از او بپرسم یا معنای عبارتی از نوشته‌هایش را سؤال کنم، نزد او می‌رفتم و می‌دیدم که استاد قلم و کاغذ را در دست گرفته و کتاب‌های جواهر و حدائق و وسائل پیش رویش گشوده است. استاد با دیدن من، کاغذ و قلم را زمین می‌گذاشت و من مسأله را می‌پرسیدم و او جواب می‌داد.
هنگامی که گفت و گوی ما تمام می‌شد، استاد دوباره کاغذ و قلم را به دست می‌گرفت و من از اتاق خارج می‌شدم. او تا یک ساعت به غروب هم چنان به مطالعه و نوشتن ادامه می‌داد، آن گاه به مسجد می‌رفت و تا رسیدن وقت مغرب، درس می‌گفت. استاد پس از اقامة نماز جماعت مغرب، به حرم مطهر مشرف می‌شد و به زیارت و نماز و دعا می‌پرداخت. گاهی نیز به حجره‌ای که مدفن مرحوم سید جواد عاملی (نویسندة مفتاح الکرامه) است، ‌می‌رفت و بعد از توقف کوتاهی، به خانه‌اش باز می‌گشت و مشغول مطالعه و نوشتن می‌شد.[اعیان الشیعه، ج 7، ص 20]منبع: www.andisheqom.com
13)علامه می فرمودند:
سی یا چهل روز بود که از مدرسه صدر بیرون نرفته بودم. حتی برای گرفتن نان و غذا، زیرا از جرقویه ( زادگاه ایشان ) نان خشک و غیره آورده بودم.
تا اینکه غذا تمام شد و سه روز بود که چیزی برای خوردن نداشتم پولی هم نبود تا چیزی بخرم و روی درخواست کردن از کسی را هم نداشتم.
تا اینکه دیدم یکی از طلبه ها کاهو گرفته و مشغول شستن آنهاست و برگهای زرد آن را دور می ریزد. صبر کردم تا کارش تمام شد.
وقتیکه خلوت شد رفتم و برگهای زرد را جمع کردم و با عجله به حجره بردم تا رفع گرسنگی نموده و تلف نشوم.
پس از مدتی مجبور شدم به طرف میدان امام بروم (شاید برای استحمام).
از مدرسه بیرون آمده و به بازار رفتم. به محض ورود به بازار حیوانات بسیاری را دیدم و دانستم که آنها همان اهل بازار هستند وحشت مرا فرا گرفت.
فقط دو نفر را به صورت انسان مشاهده نمودم یکی آقا سیدجعفر ساعت ساز که شغلش تعمیر و فروش ساعت بود و دیگری شغلش ترمه فروشی اما بقیه همگی حیوان بودند.
در حالی که می رفتم از ترس عبای خود را روی سرم کشیدم تا کسی را نبینم. ولی از از دیدن پای افرادی که از کنارم می گذشتند وحشت می کردم تا اینکه نزدیک حمام شاه (نزدیک میدان امام) رسیدم و احساس کردم که از ترس دیگر قادر به حرکت نیستم.
به مدرسه بازگشتم استادم آقای سیدمحمدرضا خراسانی (ره) مرا دید و گفت:
چه پیش آمده است؟ دعوا کرده ای که رنگ صورتت تغییر کرده؟
جریان را برایشان تعریف کردم. استاد هم فوری خادم مدرسه به نام مشهدی عباس را صدا زد و یک کاسه با مقداری پول به او دادند و فرمودند:
برو از بازار سیرابی بگیر و بیاور وقتی آورد به من فرمود:
از این طعام بخور، من نخوردم و ایشان اصرار نمود و گفتند:
من استاد تو هستم و امر من بر تو لازم است.
من هم به اکراه از آن طعام خوردم و پس از آن به حالت عادی برگشتم و دیگر همه را به صورت انسان می دیدم.
عد از این ماجرا علامه رو به بنده کردند و فرمودند:
جواد تو راه خدا را برو، دیگر لازم نیست دنبال دکتر بروی، خداوند خودش دکتر می فرستد.
تو راه خدا را برو دیگر لازم نیست دنبال دارو بروی، خداوند خودش دارو می فرستد...
در سفر بازگشت هنگامیکه سوار هواپیما شدیم ایشان شروع به تلاوت سوره مبارکه انعام نمودند و وقتیکه به فرودگاه اصفهان رسیدیم سوره را ختم نموده بودند.
در همان سفر یک شب صدای ناله و مناجات آقا را شنیدم و از درب اتاق به صورت مخفیانه نگاه کردم.
دیدم که ایشان فرش اتاق را کنار زده و صورتشان را کف اتاق نهاده و مشغول مناجات و راز و نیاز با خداوند می باشند.
فردا صبح خدمتشان عرض کردم:
شما که بیمار هستید، بهتر است شبها بیشتر استراحت کنید و شب زنده داری بر شما خوب نیست ایشان جواب فرمودند:
تنها زمانی که من هیچ دردی احساس نمی کنم، همان دل شب است.منبع: www.salehin.com
14)نویسنده: شهید آیه الله مفتح - قدس سره
در آن اوج مبارزات [آیت الله مطهری] به من فرمود: «به خدا! اگر رهبر ما پیروز بشود، من هیچ پستی نمی خواهم، هیچ مقامی نمی خواهم. برای من همین زندگی که الان دارم، کتابخانه ام، برای من بهترین لذت است. من همین را می خواهم که بنشینم و کتاب بنویسم، بنشینم و تحقیق کنم، بنشینم از اسلام عزیز دفاع کنم . این، هدف من است. بنابراین، کوشش و این تلاش ارزش شخصی برای من نیست»
15)گفت: «وای بر تو! مرا سرزنش می کنی؟ اگر سجده طولانی کسی را کور می کرد، باید جناب ابن ابی عمیر کور می شد؛ چرا که بعد از نماز صبح سر به سجده می نهاد و هنگام طلوع خورشید، سر بر می داشت».
حکایت سجده های طولانی جناب ابن ابی عمیر را به گونه ای دیگر از زبان فضل بن شاذان بشنویم که خود شاهد سجده های طولانی آن جناب بوده است؛ وی می گوید:
«نزد ابن ابی عمیر رفتم؛ [دیدم] او در حال سجده است و سجده خود را طولانی کرد. هنگامی که سر از سجده برداشت، به او گفتم، سجده ات طولانی شد؟» در پاسخم گفت: «حالت چگونه بود، اگر [سجده های] جمیل بن دراج را می دیدی؟ روزی بر جمیل وارد شدم؛ او را در حال سجده یافتم و سجده او بسیار طولانی شد. هنگامی که سر از سجده برداشت به او گفتم: «سجده ات را خیلی طول دادی ؟»او به من گفت: «چه حالی داشتی اگر[سجده های ] معروف بن خربوذ را می دیدی؟(اختیار معرفه الرجال،)»
شیخ صدوق (رحمه الله علیه) می گوید:
«[جناب] محمد بن ابی عمر، تاجر جامه و لباس بود. [آن زمان که در زندان مأمون بود] اموالش از دست رفت و نادار و فقیر شد. در همان موقعیت، از مردی ده هزار درهم طلبکار بود. آن مرد، خانه خویش را به ده هزار درهم فروخت و آن درهم ها را به خانه ابن ابی عمیر آورد. محمد بن ابی عمیر به آن مرد گفت: «این پول ها چیست؟» او در جواب گفت: «طلب شما است که آورده ام.» ابن ابی عمیر گفت: «آیا این اموال به تو ارث رسیده است؟» آن مرد گفت: «نه». ابن ابی عمیر گفت: آیا ملکی داشته ای و فروخته ای؟» گفت: «نه، پرسید: پس این درهم ها را از کجا به دست آورده ای ؟» آن مرد در جواب گفت: «منزلی را که در آن زندگی می کردم ، فروختم تا بدهکاری خویش را پرداخت کنم.» ابن ابی عمیر گفت: «ذریح محاربی برایم گفت که امام صادق - صلوات الله علیه- فرمود: کسی را به سبب بدهکاری از منزلش اخراج نمی کنند.» سوگند به خدا! من اکنون به درهمی نیازمندم، اما حتی یکی از این درهم را در ملک خود قرار نمی دهم». (من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 117، باب الدین و القروض، ح 501.)
16)آخوند در منظر میرزا جواد ملکی تبریزی
شیخ کامل میرزا جواد ملکی تبریزی در مقام تکریم از یگانه استادی که نقش کلیدی در پالایش درونی وی داشته است، نکات و گفتارهای ارزنده ای را در خلال تألیفاتش ذکر کرده است و می نویسد: عظمت و حرمت استاد جلیل القدری چون آخوند ملاحسینقلی همدانی ما را اندرز می دهد که این مطالب فاخر و عزیز را در این سرنوشت نامه بیاوریم:
باری ای برادر، عادت خداوند بین بندگانش به یک منوال است. من و تو هنوز وقت داریم. بلا، ظاهرا نازل نشده، می توانیم از دریای رحمت «ارحم الراحمین» حظی ببریم و این آتش های افروخته را خاموش کنیم.
در جایی دیگر می نویسد. استاد و تکیه گاه من در علوم حقه، برایم حکایت نمود که از طالبان آخرت احدی به مقامی دینی نرسید مگر آنان که اهل تهجد و شب زنده داری بودند.
آن عارف الهی همچنین در کتاب «اسرار الصلوه» می نویسد: من از یکی از مشایخ بزرگوار خود که حکیم عارف و معلم خبیر و طبیب کاملی بسان او ندیدم، سؤال کردم که کدامین عمل از اعمال جوارح را شما در قلب کارسازتر یافته اید؟ فرمود: سجده طولانی در دل شب که یک ساعت و لااقل سه ربع ساعت به درازا کشد و در آن گفته شود: «لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین» که با تلاوت این آیه، انسان به زندانی بودن خود در زندان طبیعت و گرفتار بودنش در دام اخلاق زشت و منزه بودن حضرت ذوالجلال، از هر ظلم و ستمی نسبت به بندگانش گواهی می دهد و ظلم نفس خود را بر خود و افکندن خویشتن از در این مهلکه عظیم در نظر آورد و دیگر صد مرتبه قرائت سوره قدر در شب و عصر جمعه است. ایشان فرمودند: «هیچ عملی از اعمال مستحبه را ندیدم که به اندازه این سه عمل تاثیر داشته باشد.»
17)از ایشان شنیدم که فرمود: « در نماز به مرحوم آقا سید محمد فشارکی اقتدا کرده بودم. عبایی به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشیه اش زری دوزی بود. خدمت ایشان رفتم و گفتم: آیا این مقدار از زری عبا اشکال دارد؟ ایشان با خشم فرمود: " تو هنوز این مطلب مسلم را نمی دانی؟ این قدر عاری و بری از فقه هستی، که هنوز نفهمیدی به اندازه چهار انگشت معاف است. آنچه در نماز مبطل است لباس طلاباف است، و لکن مقدار چهار انگشت، مستثی است . این را نفهمیدی؟!" همین یک غضب باعث شد که کتاب صلاة را بنویسم. این کتاب "صلاة" اثر آن خشم است».
عنایت و توجه حضرت آیة الله حائری نسبت به تربیت طلاب چگونه بود؟
حاج شیخ می فرمودند: باید طلبه بی تکلف و ساده زیست باشد. اگر می خواهد ملا بشود، باید تقیدات را رها کند. عالم طلبگی این طور نیست که از در و دیوار ملایمات پیدا شود و زندگانی و امرار معاشش به خوشی تأمین گردد ، بلکه بعضی وقت ها زندگی سخت و تنگ می شود و او باید بر سختی ها مقاومت کند و تقیدات را از بین ببرد. خود ایشان نیز همین طور بود، و به تقیدات اعتنا نمی کرد، ولی اواخر خوفش گرفته بود از این تضییقاتی که رضاخان به طلبه ها می کرد. آقا سید احمد خوانساری را به نظمیه جلب کردند، که باید التزام بدهی که عمامه است را برداری . این قدر سخت گیری می کرد. می فرمود: من در مخلیه ام خطور نمی کند، که روحانی از این طرف خیابان برود و زن مکشفه از آن طرف خیابان، پس حتما این هیأت اهل علم مبغوض خدا شده است. خوف این را داشت که اهل علم مبغوض خدا شده باشد، و این خوف در دلش بود. روزی که از اراک آمده بود پوست و استخوان بود و هر روز هم تب می کرد.
از خصوصیات روحی و اخلاقی آیة الله حائری قدس سره بفرمایید.
با این که در مباحثه ها به ایشان هجوم می آوردند؛ ولی یک دفعه نشد که ایشان ناراحت بشوند و حتی گاهی پایش را روی پای دیگرش می گذاشت و می خندید منبع: مجله نامه ی جامعه شماره 44 - 43 /س


 
 
تفکر
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)فکر در اندیشه عرفانى نویسنده: ولى الله عباسى
« تفکر» از مفاهیم چندتبارى و میان رشته اى است که در علوم مختلفى مانند منطق ، فلسفه ، روان شناسى، اخلاق و عرفان از آن بحث مى شود. موضوع تفکر در اخلاق و عرفان اسلامى از جایگاه والایى برخوردار بوده و به ویژه از نقطه نظر ارتباط آن با تعقل همواره یکى از مباحث مهم نزد عرفا و فلاسفه بوده است. در این میان رویکرد عارف نسبت به این موضوع با نگاه فیلسوف متفاوت است. چالش این دو یکى از اشکال مخالفت با فلسفه است. به طور کلى، فلسفه در طول تاریخ از سه ناحیه متشرعان دین باور، تجربه گرایان دین ستیز و عارفان محبت گرا با انگیزه هاى متفاوت مورد حمله قرار گرفته است. یکى از دلکش ترین بحث ها در تاریخ تفکر بشرى مناظره اندیشه و شهود، عقل و عشق، و دانش و بینش است. عارفان در درک مسائل ماوراى طبیعت به قدرت عقل خوشبین نیستند و عقل ستیزى در آثار قریب به اتفاق آنان مشاهده مى شود. عقل در این آثار در مقابل سه امر نهاده شده است: دل، عشق و حیرت. عقل فروشى و توصیه به عجز و حیرت، محورى ترین عنصر اختلاف عرفان و فلسفه است. عارف شیفته حیرانى است اما فیلسوف حیرت زده است. در این جستار، ضمن بیان تلقى عرفانى ـ اخلاقى و منطقى ـ فلسفى از تفکر، دیدگاه عرفا و اهل معرفت عرفانى به خصوص امام خمینى(رحمت الله علیه) را درباره جایگاه عقل، و مراد آنها را از خردستیزى تبیین و تحلیل نموده، پس از آن حقیقت تفکر و قلمرو آن (تفکر آفاقى و تفکر انفسى) را بیان خواهیم کرد.
مقدمه
در میان ابعاد مختلف انسان، بعد عقلانى، جایگاه فراتر و والاترى از دیگر ابعاد دارد و همچون نورافکنى پرفروغ، بر تارک وجودى انسان مى درخشد. اندیشمندان و فیلسوفان مهم ترین ویژگى و فصل جداکننده انسان از حیوانات را عقل برشمرده اند. عقل، پایه و اساس انسانیت، حجت و پیامبر درونى الاهى[1] و سرچشمه منحصر به فرد کمالات نظرى و علمى است. از این رو، پرورش صحیح عقل، رکن رکین پرورش دیگر ساحات وجود آدمى است; اگر عقل بر نفس آدمى چیره شود، چشم دلش باز شود، و اگر مغلوب شهوت شود چشم جان بسته مى شود. فضایل و اعمال نیک موجب تقویت عقل گشته، رذائل و گناهان عقل را تیره و تار مى سازد.[2] از جمله عوامل غیرمعرفتى اى[3] که موجب رشد و شکوفایى عقل مى شود، «تفکر» است: «کسى که تفکر کند، بینش پیدا مى کند» (امام على، حکمت31). در بخشى از روایت هشام از امام موسى بن جعفر(علیه السّلام) از تفکر به عنوان علامت و نشانه وجود عقل در انسان نام برده شده است: «یا هشام ان لکل شىء دلیلا و دلیل العقل التفکر» (کلینى، بى تا، ص60).
اندیشمندان اسلامى ، تفکر را کلید روشنایى ها و مبدأ کسب بصیرت و علوم ، و وسیله کسب معارف و حقایق (غزالى، بى تا، ص615; فیض کاشانى، بى تا، ص193)، «زیر بناى حیات انسانى» (طباطبایى، 1417، ص259)، نقطه شروع سیر و سلوک اخلاقى یا همان «مفتاح ابواب معارف و کلید خزائن کمالات و علوم و مقدمه لازمه حتمیه سلوک انسانیت» (امام خمینى، 1381، ص6و191) مى دانند. در هیچ نظام فکرى و عملى اى همچون اسلام بر تفکر تاکید نشده است. این تاکید بر تفکر چنان است که ساعتى اندیشیدن بهتر از یک سال عبادت تلقى شده است (فیض کاشانى، همان); چرا که در تفکر علاوه بر ذکر خداوند دو چیز دیگر نهفته است، یکى افزایش معرفت و دیگرى افزایش محبت; تفکر، معرفت زاست و معرفت تعظیم مى آورد و از تعظیم و بزرگداشت، محبت خیزد (غزالى، 1409، ص29; 1365، ص64). نتیجه تفکر، رسیدن به معناى احکام شرع و آگاهى از کیفیت تخلص از طبیعت و منفعل شدن از مواعظ و نصایح، و عبرت گرفتن از آیات آفاق و انفس و پى بردن به طریق نجات است (آشتیانى، 1380، ص601).
تفکر به معناى اخلاقى و عرفانى آن، که از آن به «فکر دل» یا «ذکر دل» تعبیر مى کنیم، به ویژه ارتباط آن با «فکر ذهن» (تعقل یا عقلانیت) همواره یکى از موضوعات اصلى مورد توجه فیلسوفان و عرفا بوده است، به طورى که کمتر فیلسوف و عارفى را مى توان یافت که از تفکر و رابطه آن با تعقل و مفاهیم همگن و همبسته آنها سخن نگفته باشد. این مسئله، امروزه با عناوین دیگرى نظیر عقل و دل در متون الاهیات و فلسفه دین مورد توجه اندیشمندان قرار گرفته است. سؤالاتى که در این پژوهش به دنبال پاسخ گویى به آنها هستیم، عبارت اند از: عقلِ مورد مخالفت عارفان به چه معناست؟ و منظور از عقل ستیزى آنان چیست؟ پس از آن نوبت به طرح این مسئله مى رسد که تفکر در سنت عرفانى به چه معناست و حقیقت آن چیست و حوزه ها و مجارى مجاز آن کدامند؟
معناشناسى تفکر ( فکر دل و فکر ذهن )
برخى از عارفان ، تفکر را نخستین قسمت از احوال باطن و نقطه شروع سیر و سلوک عرفانى به شمار آورده و گفته اند که سفر بر دو نوع است: یکى سفر قالب که در عالم اسفل صورت مى گیرد و مقصد آن اجسام، اشخاص و عبادات است و این نوع سفر احتیاج به تحرک دارد و ساز و برگ آن قدم است; دوم سفر دل است در عالم اعلى و مقصد آن آثار قدرت و حکم صناعت و ارواح است که با تفکر انجام مى گیرد و ساز و برگ آن بصیرت و بینایى مى باشد و آن را سفر باطن نیز مى نامند (رک: العبادى، 1368، ص160). در توضیح معناى دوم سفر، یعنى تفکر باید گفت که دو نوع تفکر وجود دارد: نوع اول به «سر» تعلق دارد که همان تعقل و استدلال مى باشد. نوع دوم فکر دل است که به «قلب» تعلق دارد، و عبارت است از فرآیند دوگانه انفصال از خویشتن و اتصال به خدا (کشف).
به تعبیر دیگر ، براى واژه «تفکر» دو تعریف اصطلاحى[4] مطرح است که یکى مربوط به حوزه اخلاق و عرفان است و دیگرى معناى مصطلح آن در علم منطق و تعریفات منطقى است. ابن سینا درباره تعریف منطقى تفکر مى نویسد: «مراد از فکر چیزى است که با عزم انسان براى انتقال از آن چه در ذهن او حاضر است (چه معلومات تصورى، چه تصدیقى)، به سوى آن چه در ذهنش حاضر نیست تحقق پیدا مى کند» (ابن سینا، 1403، ص11ـ10). بنابراین از نظر ابن سینا، تفکر، همان حرکت ذهن از معلومات و اطلاعات خود به سوى مجهولات، به منظور کشف و حل آنها و نیل به مطلوب است. این تعریفى است که ملاصدرا نیز در اسفار به آن رو آورده است (صدرالدین شیرازى، 1981، ص516).
از آنجا که یکى از مباحث مهم اخلاقى و عرفانى بحث تفکر و نقش آن در سازندگى فردى است، علماى این حوزه تبیین و توصیف هاى فراوانى پیرامون این واژه ارائه کرده اند; از جمله عبد الرزاق کاشانى مى گوید: «بدان که تفکر عبارت است از جستوجو و کسب بصیرت براى دست یابى به حقیقت.» (کاشانى، 1376، ص48). و یا سید شریف جرجانى در کتاب تعریفات تفکر را این چنین توصیف مى کند: «تفکر، چراغ دل است که به وسیله آن خیر و شر و منافع و مضار دل دیده مى شود و آن باغ درختان حقایق است... . و گفته شده است که تفکر مزرعه حقیقت و موجب فناى دنیا و بقا آخرت و نیز دام پرنده حکمت است. » (جرجانى، 1370، ص28).
حضرت امام به عنوان پیشتاز عرصه تهذیب و وادى عرفان و اخلاق در کتاب گران سنگ شرح چهل حدیث به طور مشخص حدیثى را به بحث تفکر به عنوان یکى از مهم ترین عوامل مؤثر در سیر اخلاقى ـ عرفانى اختصاص داده اند و در دیگر آثار اخلاقى ـ عرفانى خود نیز به طور پراکنده، مطالب ارزشمندى را پیرامون نقش، جایگاه و ثمرات تفکر در تهذیب اخلاقى و سلوک عرفانى مطرح نموده اند. ایشان در تعریف تفکر ابتدا به همان تعریف کلى و منطقى آن اشاره مى کنند و تفکر را فرآیندى مى دانند که در طى آن سلسله اى از امور معلوم و مشخص در کنار هم قرار مى گیرند تا امرى مجهول را، واضح و روشن سازند (رک: امام خمینى، 1381، ص191; 1410، ص280). اما براى تعریف اخلاقى و عرفانى آن، تعریف خواجه عبدالله انصارى را بهترین تعبیر براى تفکر مى داند که گفته است: «ان التفکر تلمس البصیرة لاستدراک البغیة» (انصارى، 1383، ص28); «یعنى تفکر جستوجو نمودن بصیرت است ـ که چشم قلب است براى رسیدن به مقصود و نتیجه، که غایت کمال آن است و معلوم است که مقصد و مقصودْ سعادت مطلقه است که به کمال علمى و عملى حاصل آید» (امام خمینى، 1378الف، ص204).
نسبت تفکر و تعقل
گرچه هر دو نوع تفکر در عرصه هاى خاص خود معتبرند و به عنوان گونه هایى از تفکر موجهند، اما فکر دل بهتر از فکر ذهن (تعقل) است. در حالى که عمل دل ، امرى شهودى است عمل عقل امرى «ذهنى» و نشأت گرفته از استدلال و استنباط است. به همین دلیل است که عرفا عقل و تعقل را مورد نکوهش قرار داده اند. به عنوان نمونه، ابن عربى در حوزه معرفت شناسى خود، عقل و نظر را براى حصول معرفت به صراحت مردود مى شمارد و آنها را سلوک معتبرى براى نیل به حقیقت نمى داند. وى از شیوه خود تحت عنوان شیوه کشف، ذوق، بصیرت و شهود یاد مى کند. شیخ در فتوحات مکیه تاکید مى کند که «ما کسى نیستیم که اقوال فلاسفه یا هیچ کس دیگر را نقل کنیم. ما در این کتاب و همه کتاب هاى خود، چیزهایى را مى نویسیم که از راه کشف به ما اعطا مى شود» (ابن عربى، بى تا، ص432). از دیدگاه وى، علم صحیح به واسطه فکر و آنچه اهل تعقل با کمک قواى فکرى اثبات مى کنند، حاصل نمى شود. علم درست فقط آن است که خداوند به قلب شناسنده مى اندازد (رک: همان، ص218).
ایزوتسو، اسلام شناس مشهور ژاپنى، در شرح این بیت از گلشن راز:
تفکر رفتن از باطل سوى حق *** به جزو اندر بدیدن کل مطلق
تذکر داده است که تفکر در نزد شبسترى ماهیتاً با تعریف معمول آن کاملا تفاوت دارد. مراد از تفکر کشف به معناى ادراک شهودى و بلاواسطه حقیقت است و در نقطه مقابل استدلال قرار دارد که فرآیند دلیل آورى است و از طریق آن سعى مى شود که بر اساس یک چیز معلوم به یک چیز نامعلوم دست یافته شود (ایزوتسو، 1383، ص71).
لاهیجى ، شارح بر جسته گلشن راز شبسترى، آنجا که مى کوشد تا هستى شناسى نظریه تفکر شبسترى را به عنوان «کشف» تفسیر کند، چنین توضیح مى دهد: «تفکر به اصطلاح این طایفه رفتن سالک است به سیر کشفى به طریقى که در اول گذشت از کثرات و تعینات، که به حقیقت باطلند یعنى عدمند، به سوى حق، یعنى به جانب وحدت وجود مطلق که حق حقیقى است» (لاهیجى 1371، ص51ـ50).
مایستر اکهارت، عارف مسیحى و آلمانى قرن سیزدهم و چهاردهم، در رساله اى با عنوان «وارستگى» (1379) از تفکر همین معنى را اراده کرده است. مارتین هایدگر ، فیلسوف آگزیستانسیالیست آلمانى معاصر ، نیز در رساله اى به همین عنوان (وارستگى) که محتواى آن نشانگر همدلى و همسنخى وى با اکهارت است، تفکر حسابگرانه و یا کمّ اندیش را در مقابل تفکر معنوى و قلبى قرار مى دهد (هایدگر، 1382، ص122). این اندیشیدن باید تفکرى باشد «جوشیده از وجود»، و ما هنگامى به آن پى مى بریم که خودمان بکوشیم فکر کنیم (هایدگر، 1385، ص10; 1383، ص142). از دیدگاه هایدگر، ما تا حدود بسیار زیادى تحت تاثیر افسون تفسیر فنى و کاربردى تفکر قرار داریم و لذا از درک ساحتى که وى خواهان معرفى آن به ماست ناتوانیم; وجودى بودن به مثابه عنصر تفکر، در تفسیر فنى و تکنیکى تفکر مورد غفلت تاریخى واقع شده است و «منطق» چنین تفسیر کاربردى از تفکر را مجاز مى شمارد: «منطق تقدیس این تعبیرِ ]فنى و کاربردى[ است، که از همان عصر سوفسطاییان و افلاطون به قوت خود باقى است» (هایدگر، 1381، ص283). تلقى هایدگر از تفکر در حقیقت این دیدگاه غالب را که بر اساس آن براى فهمیدن معنا و مفهوم تفکر باید به منطق رجوع کرد، در هم مى کوبد. چیزى که منطق به ما مى آموزد صرفاً تفسیر مابعدالطبیعى خاصى از تفکر، یعنى تفسیر کاربردى، است که شاید بتوان آن را تفسیر ابزارى از تفکر نیز نامید.
چنانچه دیدیم در معرفت شناسى عرفانى، تفکر به معناى اول یعنى تعقل و استدلال مورد مذمت واقع شده است. حضرت امام همچون دیگر عرفا ضمن اشاره به این مطلب و طرح موضوع برترى «فکر دل» بر «فکر ذهن» مى گوید: «فیلسوفان با براهین عقلیه ثابت مى کنند حضور حق تعالى را در هر جا، لکن تا آنچه عقل با برهان ثابت نموده، به دل نرسد و قلب به آن ایمان نیاورد، ادب حضور به جا نیاورند، و آنان که حضور حق تعالى را به دل رسانند و ایمان به آن آورده اند، گر چه با برهان سر و کار نداشته باشند ادب حضور به جا آوردند و از آنچه با حضور مولا منافات دارد اجتناب کنند. پس علوم رسمى، هر چند فلسفه و علم توحید، خود حجابند و هر چه بیشتر شوند حجابْ غلیظ تر و افزون تر گردد و چنانچه مى دانیم و مى بینیم لسان دعوت انبیا(علیهم السّلام) و اولیاى خلص(س) لسان فلسفه و برهان رایج نیست، بلکه آنان با جان و دل مردم کار دارند و نتایج براهین را به قلب بندگان خدا مى رسانند و آنان را از درون جان و دل هدایت مى نمایند. و مى خواهى بگو: فلاسفه و اهل براهین حجاب ها را افزون کنند و انبیا(ع) و اصحاب دل، کوشش در رفع حجاب کنند، لهذا تربیت شدگان اینان، مؤمنان و دل باختگان، و تربیت شدگان و شاگردان آنان، اصحاب برهان و قیل و قالند و با دل و جان، سر و کار ندارند» (امام خمینى، 1378ج، ص226).
طومار حکیم و فیلسوف و عارف *** فریاد کشان و پاى کوبان بدرم
(امام خمینى)
با قلندر منشین، گر که نشستى هرگز *** حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه
(امام خمینى)
ابیات فوق یاد آور بیتى معروف از مولوى درباره عقل گریزى و فلسفه ستیزى است.
پاى استدلالیان چوبین بود *** پاى چوبین سخت بى تمکین بود
«چه بسا بعضى از همین اصحاب برهان عقلى و استدلال فلسفى بیشتر از دیگران در دام ابلیس و نفس خبیث مى باشند; پاى استدلالیان چوبین بود» (امام خمینى، همان، ص515).
حضرت امام معتقد است که اهل معرفت به مشاهده حضورى ـ که همان شهود و علم حضورى است و به مراتب از استدلال و برهان (که علم حصولى است) عمیق تر و محکم تر است ـ تسبیح موجودات را در مى یابند، اما آنان که به این مقام عرفانى نایل نشده و در حجاب نفس و طبیعت گرفتارند، از درک آن ناتوان اند: «در بسیارى از آیات صراحتاً اعلان علم موجودات و تسبیح آنها را از ذات مقدس حق، فرموده و محجوبان چون این مطلب را به وجدان یا برهان در نیافته اند، تسبیح را به تسبیح تکوینى حمل کردند با آن که تسبیح تکوینى، تسبیح نیست، چنانچه واضح است. اهل معرفت به مشاهده حضوریه، این حقیقت را دریافته اند و در روایات شریفه صراحاتى است در این باب، که قابل حمل بر تسبیح تکوینى یا ذکر تکوینى نیست» (امام خمینى، 1377، ص260).
بنابراین عرفا از جمله امام خمینى این را یک اصل مى دانند که عقل همانند حس قادر به ارائه اطلاعات درست از آن سوى عالم ماده نیست و لذا موضع گیرى آنان در مقابل فیلسوفان و متکلمان که با تکیه بر عقل وارد چنین مباحثى شوند امرى طبیعى است. کافى ندانستن فلسفه و کلام و حتى رد آنها نیز به همین دلیل است، البته این به معناى «ایمان گرایى» (fideism)[5] و خردستیزى افراطى، آن گونه که ابن تیمیه (در سنت اسلامى) و کرکگور (در سنت مسیحى) بدان معتقدند، نیست. سؤال قابل طرح در اینجا این است که آیا سخنان فیلسوفان که با تکیه بر تعقل و تفکر بیان شده است تماماً بى اعتبار است؟ پاسخ عرفا به این پرسش منفى است; چرا که «نباید سخنى را به صرف این که از سوى یک فیلسوف یا یک متکلم معتزلى بیان شده است مذهب او بدانیم و بیدرنگ درصدد رد آن بر آییم. چنین رفتارى خاص جاهلان است» (به نقل از: اولوداغ، 1384، ص80).
اعتبار استدلال هاى عقلانى برکسى پوشیده نیست; از این رو، عارفان نیز همانند دیگران آن را معتبر مى شمرند; اما آن چه براى عارفان مطرح است، رجحان معرفت حاصل از مکاشفات و مشاهدات بر نتایج به دست آمده از براهین عقلى است; زیرا در دیدگاه آنها درباره معرفت، اصالت با شهود و وجدان و حضور است; بدین جهت براى دستیابى به حقایق اشیا که بالاترین مرتبه معرفت است، راهى جز عرفان وجود ندارد و راه عقلانى توان دستیابى به این معارف و درک عمق آنها را ندارد. استدلال و تعقل در حوزه خاصى معتبر است و براى اثبات بسیارى از حقایق، بسیار مفید و کارساز خواهد بود. البته رسیدن به حقیقت و حوزه هایى که فوق طور عقل اند، بدون کشف و شهود امکان پذیر نخواهدبود; از این رو برخى تصریح کرده اند که عقل و استدلال به هیچ وجه به حقایق اشیا راه ندارد، بلکه عقلْ حق را از وراء حجاب هاى ظلمانى درک مى کند (رک: قیصرى، 1381، ص20ـ19; جوادى آملى، 1386، ص300). در واقع عرفا ارزش برهان عقلى را به کلى نفى نمى کنند، بلکه گرایش عرفانى را بر دانش عقلى و فلسفى ترجیح داده، براى کشف حقایق، راه شهود و وجدان را لازم مى دانند.
بحث عقلى گر دُر و مرجان بود *** آن دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامى دیگر است *** باده جام را قوامى دیگر است (مولوى)
حضرت امام نیز گر چه حوزه عقل را ارج نهاده، سعى در همگرایى عقلانیت حِکْمى و شهود عرفانى داشتند، با این حال معتقد بودند که فکر به تنهایى ره به جایى نمى برد، بلکه باید فکر و تصفیه نفس را با عرفان و ظواهر شرع بیامیزیم تا به شناخت حقیقت دست یابیم. ایشان در باب کوتاهى عقل در تشخیص حقیقت، آن چنان که هست، مى فرماید: «هیچ چیز براى استکمال انسانى بهتر از تسلیم پیش اولیاى حق نیست، خصوصاً در امورى که عقل براى کشف آنها راهى ندارد و جز از طریق وحى و رسالت، براى فهم آنها راهى نیست. اگر انسان بخواهد عقل کوچک خود و اوهام و ظنون خود را در امور غیبیه اخرویه و تعبدیه شرعیه دخالت دهد، کارش منتهى مى شود به انکار مسلمات و ضروریات» (امام خمینى، 1381، ص485).
شاید بتوان گفت، در میان عارفان مسلمان هیچ کسى به اندازه مولوى درباره عقل سخن نگفته است. واژه عقل و مفاهیم مرتبط با آن، بارها در اشعار مولوى تکرار شده و او در این موضوع، نظریه اى ارائه کرده که هر چند همسو با اندیشه عارفان پیشین است، خالى از تازگى و نوآورى نیست. در این میان، گاه دیدگاه عرفا، به ویژه آراء مولوى، با اندیشه ایمان گرایانى چون کرکگور مقایسه و ادعا مى شود که در عرفان اسلامى (به ویژه عرفان مولوى) عقل با ایمان ناسازگار است، در حالى که مولوى همانند سایر عرفا، هیچ گاه ارزش عقل به صورت کلى را در کسب معرفت الاهى فراموش نکرده و کیفیت مثبت تعقل و تفکر را نادیده نگرفته است. عبارت مثل گونه مثنوى که غالباً نقل شود شاهدى است بر مرتبه والا یا اهمیتى که عقل و فکر در روح انسان دارد.
اى برادر تو همه اندیشه اى *** ما بقى تو استخوان و ریشه اى
براى درک مفهوم عقل در آثار مولوى و مخصوصاً مثنوى باید به تمییز و تفکیک اساسى اى که او میان دو مرتبه از مراتب عقلى، یعنى عقل کلى و عقل جزوى قائل شده، توجه کرد:
عقل جزوى عقل را بدنام کرد *** کام دنیا مرد را بى کام کرد (مولوى)
منظور از عقل جزوى، عقل ناقص و حسابگر در امور دنیوى است که اکثر انسانها کم و بیش در آن شریکند. این نوع عقل قادر به درک حقایق امور نیست و مصلحت شخصى و زودگذر دنیوى را بر منفعت پایدار اخروى ترجیح مى دهد. بنابراین باید عقل جزوى را با عقل کلى پیوند داد تا به برکت آن، به عقل کلى متبدل شود (رک: فروزانفر، 1371، ص565; همایى، 1369، ص466). آنچه مولوى آن را عقل کلى مى نامد، تقریباً همان چیزى است که حکما «عقل اول» و «صادر نخستین» و عرفا «حقیقت محمدیه» یا «نور اول» مى گویند.[6] مولوى خود این عقل را «حکمت بالغه الاهى» خوانده است که عالم کثرت، یک فکرت از آن بشمارمى آید:
این جهان یک فکرت است از عقل کل *** عقل چون شاه است و صورت ها رسل
بنابراین، تاکید مولوى بر ضرورت حضور عقل کل در فرآیند دستیابى انسان به معرفت، نه از آن روست که انسان باید به کلى از طبیعت و دانش هاى طبیعى روى گرداند ، بلکه بدان جهت است که شناخت طبیعت نیز تنها در پرتو حقایق والاتر و در مسیر رسیدن به آنها ممکن و مطلوب است. هر دانشى که از این خصلت خالى باشد، نه تنها در شناخت حقیقت دچار سستى و کاستى است، بلکه در رسیدن به مراحل کمال نیز مانعى جدى به شمار مى آید.
از اینجا مى توان یک تفاوت اصلى میان دیدگاه مولوى و فیلسوفان را در باب عقل و معرفت نتیجه گرفت: در حالى که فلاسفه عقل را خودبسنده مى دانند و فرد را با ابزارهایى چون حس و برهان در رسیدن به معرفت کامیاب مى شمارند، مولوى عقل را تنها در سایه سار عنایت عقل کل و جذبه عشق حق، قادر به رسیدن به حقیقت و معرفت داند (سبحانى، 1382، ص379). در حقیقت ، عرفان برخلاف فلسفه که تابع برهان و دلیل است ، ذاتاً با استدلال سر و کار ندارد و غالباً از امورى سخن مى گوید که برهان پذیر نیستند. به این جهت «عرفا اصولا اهل احتجاج نیستند، و طمانینه قلبى و ذهنى خویش را دارند» (استیس، 1379، ص15).
در دوره معاصر نیز، سنت گرایان (traditionalism)[7] مهمترین کسانى اند که بر تمایز اساسى میان عقل کلى (عقل شهودى) و عقل جزوى (عقل استدلالگر) تاکید ورزیده اند.[8] به باور سنت گرایان، انسان باید از عقل جزئى و استدلالگر خود، فقط بدین منظور که از آن در گذرد و به شهود عقلى حق; یعنى علم بىواسطه به حق، برسد استفاده کند. عقل استدلالگر، على رغم همه کارآمدى هایى که دارد، نزدیک ترین وسیله وصول به حق نیست و نمى تواند باشد. نزدیک ترین وسیله شهود عقلى است. در تحلیل نهایى، فایده و هدف عقل استدلالگر ایجاد اوضاع و احوال درونى و بیرونى اى است که موجب تبدل و تحول خود عقل استدلالگر به شهود عقلى شوند. عقل استدلالگر همان چراغى است که، به تعبیر بودا، راه خود را براى فراتر رفتن از خود روشن مى کند. پس استدلال و علم حصولى وسیله اى است که ما را به شهود عقلى مى رساند و این شهود عقلى، به نوبه خود، نزدیک ترین وسیله وصول به هدف است. از این حیث، عقل استدلالگر ارزش فراوانى دارد، اما اگر آن را نزدیک ترین وسیله وصول به هدف تلقى کنیم (یعنى شأن شهود عقلى را به آن نسبت دهیم) یا اگر وجود هدف را انکار کنیم و عقل استدلالگر را فقط وسیله پیشرفت قلمداد کنیم، این عقل و زیرکى دشمن ما مى شود و کورى معنوى، شر اخلاقى و فاجعه اجتماعى به بارآورد (رک: ملکیان، 1381، ص399). بنابراین، از این منظر، تفکر و تعقل فعالیتى است که از عقل جزیى اى سرچشمه مى گیرد که تنها قادر به استدلال منطقى است و بر شهود عقلى توانا نیست (رک: شوان، 1381، ص97).
سید حسین نصر از سنت گرایانى است که منشاء تراژدى فلسفه غربى مدرن را در خلط میان عقل شهودى و عقل استدلالى مى جوید (رک: نصر، 1383، ص252) که «نه فقط سبب شد که معرفت قدسى غیر قابل دسترس و حتى براى برخى بى معنا شود، بلکه الاهیات عقلى را نیز به ویرانى کشاند» (نصر، 1381، ص40).
پی نوشت ها :
[1]. ان لله على الناس حجتین: حجة ظاهرة و حجة باطنة، فاما الظاهرة فالرسل و الانبیاء و الائمه(ع) و اما الباطنة فالعقول (کلینى، بى تا، ص16).
[2]. این مسئله (ارتباط تقوا و تعقل یا تاثیر گناه بر معرفت) امروزه به یکى از مباحث مهم در عرصه الاهیات و معرفت شناسى تبدیل شده است. یکى از پرسش هاى مهمى که امروزه پیش روى معرفت شناسان قرار دارد این است که آیا انسان در دست یابى به معرفت، با موانعى ازسنخ موانع اخلاقى رو به رو است یا نه. ویلیام جیمز، فیلسوف و روان شناس معرفت آمریکایى، براى نخستین بار این موضوع را در مقاله «اراده معطوف به باور» مطرح نمود. جیمز، همچنین ادواردز و نیومن، معتقدند که کار کرد معرفتى مناسب بستگى به برخوردارى از خلقوخوى اخلاقى یا معنوى مناسب دارد (وین رایت، 1386، ص19). ویتگنشتاین نیز تظاهر و خودنمایى را از جمله چیزهایى مى داند که قدرت اندیشه را مسحور خود مى کند (ویتگنشتاین، 1379، ص155). مى توان گفت که به طور کلى در فلسفه و الاهیات مسیحى آنچه مى تواند انسان را از دام گناه نجات دهد و به حقیقت و معرفت رهنمون سازد، فیض و لطف خداوند است (رک: وستفال، 1381، ص199).
مسئله تأثیر گناه بر معرفت و عقلانیت اگر چه در علومى مانند روان شناسى ادراک، فلسفه ذهن و معرفت شناسى معاصر، بحثى نو به حساب مى آید، اما در دیدگاه هاى عرفانى و دینى، تقریباً جزء پیش فرضها محسوب مى شود. آنان که در وادى عرفان قدم نهاده اند، اساساً تحصیل معرفت حقیقى را جز از مسیر سیر و سلوک علمى میسر نمى بینند; ایشان نه از مضمون این آیه قرآن که مى فرماید: «ان تتقوا الله یجعل لکم فرقانا» (انفال، 29)، بیگانه اند و نه با این سخن پولس قدیس که ما گناهکاران «حقیقت را سر مى کوبیم».
عالمان اخلاق معمولا در این زمینه مطالب سودمند فراوانى دارند و صفات نیک و بد اخلاقى اى را که تأثیرگذار بر علم و عالم است، بیان کرده اند. مرحوم شبر در فریب خوردگان از علما چند دسته را ذکر مى کند که آنان نتوانسته اند حسد و ریا و تکبر و جاه طلبى را از خود دور کنند و به دلیل دورى از عمل، ازعلم حقیقى دور مانده اند. شهید ثانى در «منیة المرید» و حضرت امام در «شرح چهل حدیث» آداب تعلیم و تربیت را بیان نموده و در آنجا به برخى صفات اخلاقى که در علم آموزى تاثیر دارد، اشاره کرده اند. از جمله این آداب، به کارگیرى علم و پرهیز از غرور و انانیت است که تاثیر زیادى در رسیدن به حقیقت علم دارد (رک: شهیدثانى، 1372، ص159ـ146; امام خمینى، 1381، ص373). از این رو، حضرت امام مى فرماید: «از این جهت است که ارباب معارف و اصحاب علوم حقیقیه تصفیه نفوس و اخلاص نیات و تصحیح قصود را در تحصیل علوم، خصوصاً معارف حقه و علوم شرعیه، اول شرط دانند... » (همان، ص372). در نتیجه این که، مى بینیم متون اسلامى و علماى اخلاق، از جمله امام خمینى، در کنار دعوت به تعلیم و تفکر و خردورزى، بر پارسایى و زدودن دل از زنگار گناه و وسوسه شیطان نیز تاکید مىورزد و این به خاطر آزاد کردن تفکر آدمى از بند اسارت شیاطین درونى و بیرونى است.
چون که تقوا بست دو دست هوا *** حق گشاید هر دو دست عقل را (مولوى)
بود فکر را شرط تجرید *** پس آنکه لمعه اى از برق تابید (شبسترى)
[3]. عوامل غیرمعرفتى عقلانیت مانند عوامل انسانى و طبیعى (خودنمایى، قدرت طلبى، عواطف و احساسات و...) در مقابل عوامل معرفتى عقلانیت مانند مواد و صورت استدلال (اولیات، مشاهدات، متواترات، فطریات، مظنونات، استقرائیات، قیاس، تمثیل و...) قرار دارند، که همگى به نحوى بر معرفت تأثیر گذارند.
[4]. تفکردر لغت عبارت است از «به کار بردن و یا تردد دل درچیزى» (ابن منظور، 1416، ص65; ابن فارس، 1404، ص446).
[5]. ایمان گرایى نامى براى چندین دیدگاه مختلف درباره ایمان است که وجه مشترک همه آنها نفى این نظریه است که ایمان دینى براى توجیه خود نیاز به دلایل قرینه وار نیرومند دارد (تالیافرو، 1382، ص115; پلانتینگا، 1381، ص202).
[6]. حکما براى تبیین موجود در عالم هستى و توجیه صدور عالم متکثر از موجود واحد، قاعده اى را تحت عنوان قاعده «الواحد لایصدر عنه الا الواحد» پى ریزى کرده اند که بر ضرورت صدور عقل به عنوان صادر نخستین از مبدأ عالم (ذات حق تعالى) حکم مى کند، سپس عقل دوم از عقل اول پدید آمد و به لحاظ هاى مختلف به تدریج تکثر درست شد. فلاسفه صادر نخست را «عقل اول» دانسته اند، اما عرفا عقل اول را نه صادر اول، بلکه قابل اول مى دانند. از نظر عرفا صادر اول، نفس رحمانى یا «وجود منبسط عام» مى باشد. در عین حال به اعتقاد هر دو گروه، صادر اول و وجود منبسط، همان روح پیامبر اسلام(ص) است که مفتخر به تجلى اول و مخلوق بدون واسطه الاهى است (رک: قونوى، 1363، ص69; کاشانى، 1370، ص118).
اکثر حکماى اسلامى این قاعده را پذیرفته اند فارابى مبتکر این قاعده را ارسطو و برخى دیگر دموکریتس دانند (دینانى، 1366، ص613). میرزامهدى آشتیانى معتقد است که جمیع فلاسفه و متالهین قبل از ارسطو نیز چنین اعتقادى داشته اند (آشتیانى، 1360، ص16ـ15).
متکلمان اشعرى و برخى از متکلمان شیعى مانند علامه حلى و فاضل مقداد، مخالف و برخى دیگر مانند عبدالرزاق لاهیجى موافق این قاعده هستند. امام خمینى نیز در برخى آثار خویش با تقریرات مختلف، به تبیین این قاعده پرداخته اند. ایشان صادر اول را جامع تمام کمالات و صفات وجودى مى داند که سایر وجودات، ظهورات و مظاهر وجودى آن هستند و از آن به » انسان کامل» اسم اعظم «مشیت مطلقه» و «وجود منبسط» تعبیر کرده اند (رک: امام خمینى، 1373، ص19; 1374، ص77; 1375، ص49).
[7]. به طور کلى، سنت گرایى واکنش اروپاى مدرن به مدرنیسم است که در جنبش هاى دینى متعددى نظیر یهودیت، کاتولیک، پروتستان و اسلام رخ نموده است. سنت گرایى در میان متفکران مسلمان ریشه در آثار رنه گنون دارد. سنت گرایان عموماً به مکتبى معتقدند که موسوم به فلسفه جاویدان یا الحکمة الخالدة (perennial philosophy) است. طرفداران این فلسفه، از یک حکمت خالده یا جاودان خرد دم مى زنند که از «سنخ بافته هاى ساخته و پرداخته ذهن نیست، حال آنکه فلسفه ]به معناى جدید آن[ غالباً از این سنخ است (شوان، 1382، ص223; رک: همو، 1383، ص2ـ1).
[8]. تذکر این نکته لازم است که تفکیک میان عقل کلى یا ذات عقل یا عقل نخستین (lntellect) و عقل جزوى یا عقل استدلالگر (reason) سابقه اى طولانى دارد. در آیین هندو، بین منس (manas) و بودْى (buddhi) فرق مى گذاشته اند که همان فرقى است که در فرهنگ قرون وسطاى غرب، به ترتیب میان ریشیو (ratio)که همان reason انگلیسى است، و اینتلکلتوس (intellectus) که معادل انگلیسى اش intellect است، مى نهاده اند. intellect یا همان شهود یا بصیرت عقلى تقریباً همان چیزى است که افلاطون «چشم جان» مى نامید و عارفان مسلمان «چشم دل» خوانند (ملکیان، 1381، ص398ـ397).

حقیقت تفکر
با توجه به آنچه درباره تفکر ، به ویژه فکر دل ، گفته شد روشن مى شود که تفکر حقیقى عبارت است از رفتن سالک به سیر کشفى از کثرات و تعینات به جانب وحدت وجود مطلق، یعنى به سوى حق. «سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى یتبین لهم انه الحق» (فصلت، 53). به تعبیر دیگر، تفکر حقیقى گذشتن از کثرت، و شهود حق در تمام موجودات است و این تفکر جز با گذشتن از ظواهر و کثرات، و رسوخ به باطن امور و پى بردن به فقر ذاتى و عدم ماهوى موجودات میسر نیست. این نحوه از تفکر با دل آگاهى تحقق مى پذیرد و جز با سیر معنوى از ظاهر به باطن حاصل نمى شود: «فکر به حقیقت سیر معنوى است از ظاهر به باطن و از صورت به معنى» (لاهیجى، 1371، ص3)، همچنان که شیخ محمود شبسترى مى گوید تفکر حقیقى عبارت است ازرفتن از باطل به سوى حق و مشاهده کل مطلق در هر شىء جزئى.
تفکر رفتن از باطل سوى حق *** به جزو اندر بدیدن کل مطلق (شبسترى)
از دیدگاه حضرت امام، حقیقت تفکر سیر آدمى از ظلمات به سوى نور است تا آنجا که نور مطلق در قلبش تجلى کند و حق را در صورتى ملاقات کند که احدى در دلش نباشد: «مقصود از تفکر آن است که از آیات شریفه جستوجوى مقصد و مقصود کند. و چون مقصد قرآن، چنانچه خود آن صحیفه نورانیه فرماید، هدایت به سبل سلامت، و اخراج از همه مراتب ظلمات است به عالم نور، و هدایت به طریق مستقیم است، باید انسان با تفکر در آیات شریفه مراتب سلامت را از مرتبه دانیه آن، که راجع به قواى ملکیه است، تا منتهى النهایه آن، که حقیقت قلب سلیم استـ به تفسیرى که از اهل بیت وارد شده که ملاقات کند حق را در صورتى که غیر حق در آن نباشد ـ به دست آورد... و چون قواى انسانیه سالم از تصرف شیطانى شد و طریق سلامت را به دست آورد و به کار بست، در هر مرتبه سلامت که حاصل شد از ظلمتى نجات یابد و قهراً نور ساطع الاهى در آن تجلى کند، تا آنکه اگر از جمیع انواع ظلمات که اول آن، ظلمات عالم طبیعت است به جمیع شئون آن و آخر آن، ظلمت توجه به کثرت است به تمام شئون آن خالص شد، نور مطلق در قلبش تجلى کند و به طریق مستقیم انسانیت، که در این مقام طریق رب است، انسان را هدایت کند» (امام خمینى، 1378الف، ص203).
بنابراین ، حقیقت تفکر در یک سیر عرفانى و معنوى رفتن از ظاهر اشیا به باطن آنها، از خلق به حق ، و از کثرت به وحدت است تا جمال محبوب را بى حجاب مشاهده نماید و به مقام ولایت مطلقه نایل شود و به تعبیر حضرت امام، این مقام، مقامى است که در آن، «جهت خلقى» در «وجه الرب» مستهلک مى گردد و نعلین امکان و تعین خلع مى شود و مقامى بالاتر از این مقام نیست، مگر مقام استقرار و تمکین در این مقام و رجوع به کثرت با حفظ وحدت که آن آخرین منزل انسانیت است (امام خمینى، 1374، ص103). از این رو ایشان مى فرماید تا انسان کاملا از انانیت، خالص و خارج نشود و بت هاى کعبه دل را با تجلى ولایت علوى درهم نشکند و حجاب هاى ظلمانى را ـ به ویژه حجاب اصلى که دیدن خود و نفسانیت است ـ پاره نکند، ممکن نیست که جمال محبوب را بدون حجاب و در سر حد اطلاق مشاهده کند (رک: همان، ص102ـ99). «کسى که به مهاجرت معنوى و سفر قلبى عرفانى از بیت نفس و منزل انانیت خارج شد و مهاجرت الى الله کرد بدون دیدن خود و نفسانیت و حیثیت خود، جزاى او با حق تعالى است و اگر سالک در سلوک الى الله یکى از حظوظ نفسانیه را طالب باشد، و لو وصول به مقامات، بلکه گرچه وصول به قرب حق براى رسیدن خود به قرب حق باشد، این سلوک الى ا... نیست، بلکه سالک از بیت خارج نشده، بلکه مسافر در جوف بیت است از گوشه اى به گوشه اى و از زاویه اى به زاویه اى» (امام خمینى، همان، ص162). خروج از بیت اشاره به این آیه شریفه است: «و من یخرج من بیته مهاجراً الى الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره على الله (نساء، 100).
بدین ترتیب حقیقت تفکر ، سیر به سوى حقیقت هستى است ، و از آنجا که حقیقت هر چیز مرتبه «عند اللهى» آن است: «ما عندکم ینفد و ما عندالله باق» (نحل، 96) ، تفکر حقیقى سیر به سوى این مرتبه است: دیدن مرتبه حق (عنداللهى) اشیاء و خلق را حق دیدن که در عالم غیریتى نیست; چرا که در هستى جز او و اسما و صفات او نیست و همه اوست و به اوست و از اوست و به سوى اوست و تمامى هستى و وجود مظهر کمالات غیر متناهى اوست (رک: آملى، 1362، ص20) و اصلا وجودى براى غیر او نیست و اوست که به ذات و حقیقت خود در خارج موجود است» (رک: آملى، 1353، ص420) و به بیان حضرت امام «همه چیز اسم الله است یعنى حق است... همه چیز اوست ، اسم در مسماى خودش فانى است» (امام خمینى، 1375، ص103). پس تفکر حقیقى سیرى است به سوى حقیقت وجود و کسى که به حقیقت تفکر دست یابد هستى را «وجه الله» مى بیند.
تفکر بدین معنا چیزى است که شبسترى از آن به «حرکت دوطرفه میان جزء و کل»، «انفصال از خود (جزوى) و اتصال به خدا (کلى)» و «پیش رفتن از باطل سوى حق» یاد مى کند. روش تفکر بر وفق آنچه شبسترى مى گوید این است که انسان از «جزء» به سوى «کل» برود و پس از آنکه جزء را به کل باز گرداند، از کل به سوى جزء باز آید و ببیند که چگونه کل در جزء نمایان شده است. این حرکت اندیشه، حرکتى دو طرفه است: رفتن از جزوى به سوى کل و باز آمدن از کل به سوى جزء.
لاهیجى مقصود شبسترى از جزء و کل و حرکت دو طرفه تفکر را این گونه بیان مى کند: «چون وجود واحد مطلق، در مراتب تنزلات تجلى فرمود و متعین به تعین شد و مقید گشت، آن مقید را جزوى و مطلق را کلى نام نهاده اند. و مطلق شامل مقید است و کلى شامل جزویات است و مقید جزوى از جهت تقیدى که دارد محجوب از کلى است و نسبت اشیاء موجوده متعینه با وجود مطلق، که حق عبارت از اوست، نسبت جزئیات است با کلى (لاهیجى، 1371، ص12ـ11).
مجارى تفکر
پس از بحث از جایگاه و معناشناسى تفکر ، اکنون به مجارى و حوزه هاى مجاز و مفید تفکر پرداخته مى شود. حوزه هاى تفکر، به منزله بستر و زمینه مساعدى هستند که رویش معرفت و بصیرت را درپى دارند. در میان اهل تصوف و عرفان، تقسیمات گوناگونى درباره تفکر و مجارى آن صورت گرفته است. عبدالرزاق کاشانى در شرح منازل السائرین پس از تعریف تفکر، آن را بر سه نوع دانسته است: تفکر در توحید، تفکر در صنع الاهى و لطایف آفرینش، و تفکر در معانى اعمال و احوال (کاشانى، 1379، ص30). در یک تقسیم بندىِ برآمده از قرآن کریم نیز مى توان قلمرو تفکر انسان را به دو بخش آیات و نشانه هاى بیرونى (آفاقى) و درونى (انفسى) تقسیم کرد: «سنریهم آیاتنا فى الآفاق و فى أنفسهم حتى یتبین لهم أنه الحق» (فصلت، 53). تفکر در آفاق تأمل درباره همه عجایبى است که خدا در اکناف عالم نهاده; تامل در آفاقى که به تمام نواحى کره خاکى و گستره هاى عظیم آسمان ها کشیده شده است. همچنین تفکر فى الافاق، اندیشیدن در معارف دینى، تاریخى و اجتماعى را نیز شامل مى شود. بنابراین، حوزه هاى متعدد معرفت آفاقى عبارت اند از: 1. هستى شناسى و جهان شناسى; 2. خداشناسى و دین شناسى; 3. تاریخ شناسى و جامعه شناسى.
در عرفان اسلامى، تفکر آفاتى اغلب با تفکر انفسى مقایسه مى شود; معناى تحت اللفظى عبارت دوم «اندیشیدن درباره نفس ها»سست، اما در بافت عرفانى آن، «تامل در هستى خود»، تفکر در این که من که هستم؟ اندیشیدن درباره روح و ماهیت و کجایى و چرایى آن، معنى مى دهد (انسان شناسى). در ادامه نوشتار، سعى خواهیم کرد تفکر در آفاق و انفس را از منظر عرفانى بیان نماییم.
تفکر آفاقى
شناخت و شهود خداوند، مقصود نهایى و غایه الغایات، و رسیدن به او والاترین هدف زندگى است (رک: ابوزید، 2000، ص251; جیلى، 1420، ص171)، و بهترین سلوک به سوى شهود حق، تفکر در امر خداوند متعال است; بر همین اساس، از نظر اهل معرفت و عرفان، به ویژه امام خمینى، نخستین و عالى ترین درجه تفکر، تفکر درباره خداوند متعال و اسماء و صفات اوست که نتیجه آن، علم به وجود حق و انواع تجلیات اوست و از آن، علم به اعیان و مظاهر رخ دهد: «و این افضل مراتب فکر و اعلى مرتبه علوم واتقن مراتب برهان است; زیرا که از نظر به ذات علت و تفکر در سبب مطلق، علم به او و مسببات و معلومات پیدا شود.و این نقشه تجلیات قلوب صدیقین است و از این جهت آن را برهان صدیقین گویند; زیرا که «صدیقین» از مشاهده ذات، شهود اسماء و صفات کنند و در آیینه اسماء، اعیانو مظاهر را شهودنمایند» (امام خمینى، 1381، ص191).
سؤالى که در اینجا مطرح مى شود این است که چگونه مى توان درباره خدا تفکر کرد و آیا اساساً خداوند قابل شناخت و فکر کردن است؟ این مسئله در کنار بحث از اوصاف الاهى یکى از مسائل مهم هر نظام الهیاتى، فلسفى و عرفانى است که از دیر باز مورد توجه متفکران یهودى، مسیحى و اسلامى بوده است. باید توجه داشت که در بحث از خدا و اوصاف او، سه جنبه متمایز وجود دارد: 1) جنبه «وجودشناختى»; 2) جنبه «معرفت شناختى»; 3) جنبه «معناشناختى».
در حوزه «وجودشناسى» اساسى ترین بحث این است که آیا خدا وجود دارد یا نه، و اگر وجود دارد، داراى چه صفاتى است؟ در بحث «معرفت شناسى» سوال اصلى این است که آیا ذات خداوند یا اوصاف حسناى او به وسیله انسان قابل شناخت هستند، یا از جمله «امور ناشناختنى» به شمار مى روند. پس از قبول اصل وجود خدا و نیز امکان شناخت او، این پرسش مطرح مى شود که آیا انسان از طریق زبان طبیعى و با استفاده از مفاهیم زبان طبیعى، مى تواند درباره خدا و اوصاف و افعال او سخن معنادار بگوید (رک: على زمانى، 1383، ص9ـ8). مسئله اى که در اینجا محل بحث ماست جنبه معرفت شناختى خداست که سعى خواهیم کرد با تکیه بر دیدگاه حضرت امام، به اختصار از آن بحث کنیم.
معرفت ذات حق تعالى از مسائل پیچیده فلسفى، کلامى و عرفانى اى است که ذهن بسیارى از اندیشمندان دینى را به خود مشغول کرده است. آنچه در این میان وضوح و بداهت دارد، امتناع معرفت بشر به ذات حق تعالى است.
در میان اقوام و زبان هاى مختلف، واژه خدا معادل هاى گوناگونى دارد که همه آنها مبین نوعى اضافه بین موجودى متعالى از یک سو و عالم هستى و یا انسان از سوى دیگر هستند. اما عرفا بین خدایى که ظاهر است و در ارتباط با عالم فهمیده مى شود و خدایى که باطن است و با صرف نظر از وجود عالم باز هم خداست، تفاوت مى گذارند. اولى مربوط به مقام اسما است که «اله» نام دارد و دومى به مقام احدیت مربوط مى شود که «ذات» گفته مى شود.
ذاتْ وجودى بى نهایت ، بلاتعین ، غیرمتشخص و عارى از هر نوع حد و ماهیت است. چون نامحدود است، هیچ چیزى در کنار او نیست. پس نه معلول چیزى است و نه علت چیزى و با هیچ چیز نسبت و اضافه اى ندارد. این ذات فاقد هر اسمى است که اسم خاص نباشد و معنایى ثبوتى را برساند; چرا که هر اسمى که به اشیا مى دهیم و نیز هر اسمى که خدا را مسمى مى کند عبارت است از ذات همراه با یک صفت. صفت نیز ناشى از تعین، تقید، تعلق، نسبت و یا اضافه است و چون ذات خداوند از این امور مبرّاست، پس صفتى ندارد و در نتیجه اسمى نیز نخواهد داشت و به غیر از صورت نفى، به هیچ نامى نمى توان از او یاد کرد. اگر این گونه است که لفظ شىء و یا چیز را به موجودى اطلاق مى کنیم که داراى چیستى و نام است، در این صورت خدا نه تنها شبیه هیچ چیز نیست و نه تنها هیچ چیز شبیه او نیست، بلکه بالاتر، از هیچ چیز نیست. نیستى محض است. نیستى فوق وجود است; چرا که هستى نامحدود و نامتعین و غیرمتشخص را مى توان نیستى نامید. اگر از اسم فعل (که اضافه اى را در بردارد) و اسم صفت (که همراه با نوعى تعین است) صرف نظر کرده، به دنبال اسم ذات باشیم که فقط ذات را بدون اضافه و یا تعین نشان دهد، ناچاریم از اسمائى استفاده کنیم که جنبه سلبى دارند; در این صورت اسم احد یا واحد و یا ترکیب آن دو از همه اسما براى آن ذات مناسب تر خواهد بود.
لازمه نیستى ، نداشتن اسم ثبوتى، و یا بى نام بودن ذات و غیرقابل شناخت و غیرقابل اکتناه بودن آن است. چیزى که فاقد ماهیت و فاقد تشخص باشد با ادراک متعارف قابل احاطه و فهم نیست. و بالعکس، چون وجدان نمى شود، توان به یک معنا وجود را از آن نفى کرده، آن را معدوم مطلق (عدم فوق وجود نه عدم دون وجود) دانست و قاعده معروف «المعدوم المطلق لایخبر عنه» را به آن نیز تسرى داد و در مورد آن سکوت پیشه کرد، نه کلام (رک: کاکائى، 1382، ص276ـ271).
ام جلّ وجهک ان یحاط بکنهه *** فاحتطه ان لایحاط بذاته
حاشاک من غاى و حاشا ان تکن *** بک جاهلا ویلاه من حیراته (جیلى)
به تعبیر عارف محقق آقا محمدرضا قمشه اى، ذات احدیت هیچ اسمى ندارد و هرگز تعین نمى پذیرد; چرا که ذات الاهى منزه از آن است که مورد تحدید و توصیف کسى واقع شود و یا مورد احاطه شیئى از اشیاء غیبیه یا عینیه واقع گردد. در حقیقت، وجود مطلق فقط خداوند است و کل عالم (ماسوى الله) خیال در خیال است (رک: قمشه اى 1381، ص96ـ95; ابن عربى، بى تا، ص159). از این رو، اگر کسى اسم و صفتى را براى ذات الاهى اثبات کند و سطح آن را در جهان خیال قرار دهد، کار درستى انجام داده است، اما اگر آنها را داراىوجودى ثابت و مستقل بشمرد، همان خطایى را مرتکب شده است که ابن عربى آن را بر سر همه متکلمان به ویژه اشعریان مى کوبد (ابوزید،1386، ص239).
وجود هر دو عالم چون خیال است *** که در وقت بقا عین زوال است
(شبسترى)
بنابراین ، غیب مطلق و هویت و یا ذات خدا آنجاست که هیچ ظهور و تجلى در کار نباشد. در آنجا هیچ نام و نشانى یافت نمى شود، نه از مخلوق اثرى است و نه از خالق، نه از مألوه و نه از اله. هیچ شناختى به آن ساحت راه ندارد و هیچ سخنى درباره آن نمى توان گفت. او در مقام لاتعین و «بشرط لا» از همه چیز است. غیب هویت الاهى، که فراتر از هر توصیف (وصف ناپذیر) و برتر از هر شهود است، موطن تنزیه مطلق است، آن هم نه از باب تنزیه از صفات سلبى و حدّى، بلکه از باب سلب امکان توصیف در آن موطن و استحاله اکتناه ذات حق در آن مقام.
معرفت و پى بردن به کنه و حقیقت ذات مقدس الاهى، کنز مخفى، غیب الغیوب و عنقاى مُغرب امرى است که فرشتگان مقرب الاهى و انبیا بزرگ در رسیدن به آن کنگره به کوتاهى و عجز خود اعتراف دارند تا چه رسد به دیگران، تا آنجا که اشرف مخلوقات پیامبراکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرموده اند: «ما عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک حق عبادتک» (مجلسى، 1363، ص146).
عنقا شکار کس نشود دام باز گیر *** کانجا همیشه باد به دست است دام را
(حافظ)
از دیدگاه عرفا، عجز از معرفت خداوند همانا غایت معرفت اهل مکاشفه است (رک: امام خمینى، 1373، ص13; جیلى، 1420، ص33). همان گونه که صدر المتالهین گفته است: «اعتراف کردن به عجز از معرفت خدا واجب است، و این غایت معرفت خداست» (صدرالدین شیرازى، 1362، ص38). ابن عربى هم گفته است: «سبحان من لم یجعل سبیلا الى معرفته الا العجز عن معرفته» (ابن عربى، بى تا، ص194).
بنابراین نهایت معرفت، عجز از معرفت و گرفتار حیرت شدن است و فرق عارف با غیرعارف در ادراک این حیرت است. در علوم دیگر، ممکن است حیرت مرادف شک و ظن تلقى شود و براى شخص حیران نقص به شمار آید. اما در عرفان، حیرت غایت عرفا محسوب مى شود و بالاترین مقامى است که پس از وصول به فنا حاصل مى شود. به گفته ابن عربى: «اهل الله غایت را در حیرت دانسته اند که همان عجزاست» (ابن عربى، بى تا، 478). «حیرت عبارت است از انت هاى علم به خدا. در دست عالِم به خدا چیزى غیر از حیرت نیست. کسى که بداند غایت همان حیرت است دیگر حیران نخواهد بود» (همان، 457).
علاوه بر عرفان اسلامى، هر کدام از سنت هاى بزرگ دینى نیز، بر اساس نوع نگرش خاص خود، معتقدند که ذات مطلق خداوند فراتر از تمام مفاهیمى است که در تفکر بشرى شکل مى گیرد و یا در زبان انسانى جارى مى شود. بر این اساس، در تمام ادیان بزرگ، بین ذات متعالى وصف ناپذیر و موجود بى واسطه متعلّق پرستش و یا تأمل دینى، تمایز روشنى وجود دارد. در عین حال، در سایه صفات تمثیلى (هر چند به طور نامحدود) ادراک امر مطلق قابل حصول است. با هدف مرورى اجمالى بر این مطلب، مى توان به تمایز مطرح شده در عرفان یهودیت، یعنى تمایز بین واقعیت نامحدود خداوندِ تورات اشاره کرد که بر اساس آن، جرشوم اسشولم از «تفاوت بین خداوند از حیث ذات خود، و خداوند از حیث ظهور خود» صحبت کرده است (به نقل از هیک، 1381، ص279). عارف مسیحى، پسیدو دیانیسوس متفکر دیگرى است که تلاش کرده وصف ناپذیرى خداوند را با مستندات انجیل تطبیق کند. دیانیسوس زبان انجیل را مجازى (استعارى) خوانده و وظیفه اصلى آن را نزدیک کردن انسان به ذات خداوند دانسته است. اکهارت در قرن هاى سیزده و چهاردهم، چنین اعتقادى را با تمایز میان ذات احدیت ناشناختنى و خداى معلوم کتاب مقدس تکمیل نمود. وى مى گوید: «خدا و ذات احدیت به اندازه آسمان و زمین از یکدیگر متفاوت هستند» (هیک، 1382، ص155). شاید بتوان گفت که در میان متفکران معاصر هیچ کس به اندازه جان هیک (فیلسوف دین مسیحى) بر تمایز بین ذات متعالى وصف ناپذیر (حق فى نفسه/ امر غایى) و خدایان ادیان تاکید نکرده است. وى معتقد است که ادیان بزرگ جهان پاسخ هاى متفاوت بشرى به یک واقعیت مطلق هستند. این واقعیت در ذات خود وراى چارچوب نظام هاى عقلى و مفهومى بشرى ماست (هیک، 1382، ص9. 135)[9]
بنابراین، مقام ذات اقدس الاهى، مقام سکوت است و عقل و اندیشه بشرى از ادراک آن عاجز و ناتوان است. لذا توصیه عرفا همگام با ادیان الاهى پرهیز از تفکر در ذات است.
در آلاء فکر کردن شرط راه است *** ولى در ذات حق محض گناه است
(شبسترى)
از این رو، تفکر در ذات الاهى گناه است; زیرا «شمول و سریان ذات متعالى از آن اتم و اعلى است که در دار وجود، غیر او دیّارى توان یافت تا وسیله معرفت او گردد» (لاهیجى، 1371، ص77). به تعبیر شبسترى:
بود در ذات حق اندیشه باطل *** محال محض دان تحصیل حاصل[10]
روایات متعددى در این باره وارد شده است که تفکر در مورد خداوند را ممنوع و حرام مى دانند. از جمله امام صادق(علیه السّلام) مى فرماید: « تکلموا فى خلق الله و لا تتکلموا فى الله، فان الکلام فى الله لایزداد صاحبه الا تحیراً» (کلینى، بى تا، ص92); در مورد مخلوقات الاهى، صحبت کنید، اما در مورد خدا صحبت و تفکر نکنید، چون براى شما نتیجه اى جزء سرگردانى ندارد.
همچنین آن حضرت در روایت دیگرى فرموده اند: « ایاکم و التفکر فى الله ، ولکن اذا أردتم أن تنظروا الى عظمته فانظرو الى عظیم خلقه» (همان،ص93); از تفکر در مورد خدا دورى کنید. زمانى که خواستید به عظمت الاهى پى ببرید به عظمت مخلوقاتش نگاه کنید.
اما دسته اى دیگر از روایات، تفکر در مورد خداوند را ستوده و آن را با فضیلت ترین عبادات معرفى کرده اند، از آن جمله امام صادق(علیه السّلام) مى فرماید: «افضل العبادة ادمان التفکر فى الله و قدرته» (همان، ص55); بالاترین عبادات، پیوسته اندیشیدن درباره خداوند و توانایى اوست.
حضرت امام در کتاب ارزشمند شرح چهل حدیث ضمن اشاره به هر دو دسته روایات، تصریح مى کنند که هر کدام از این روایات اشاره به حوزه و مقامى خاص دارند و هیچ گونه تضادى بین آنها وجود ندارد. به این ترتیب که، روایات دسته اول که به حرمت تفکر در مورد خداوند اشاره دارد، اشاره اى است به تفکر در مقام اکتناه ذات و کیفیت آن. در این حالت عقل ناقص و محدود بشر، توانایى شناخت و درک این مسئله را ندارد، چون خداوند نامحدود است، لذا نتیجه اى جز سرگردانى براى انسان بر جا نمى گذارد. اما روایات دسته دوم که تفکر در مورد خدا را مدح مى کنند اشاره اى است به تفکرى که در پى اثبات وجود خدا به عنوان خالق جهان و اثبات یگانگى، و پاکى او از هر ظلمى است. تلاش براى اثبات وجود چیزى غیر از تلاش براى پى بردن به کیفیت و چگونگى اوست. بنابراین مى بینیم که در قرآن کریمو احادیث معصومان روایات بسیارى در مورد علم به ذات و کمال حق و اسماء و صفات او واردشده است. (رک:امام خمینى،1381،ص195ـ191).
در نتیجه، ادراک هویت محض خداوند براى غیر وى مستحیل است و از این جهت بین حکیم، عارف و ولىّ فرقى نیست، لذا حضرت امام در جاى دیگر مى فرماید: » حق سبحانه و تعالى در مقام غیب الغیوب، معبود هیچ عبادت کننده اى نیست، زیرا معبود باید از راه علم حصولى یا حضورى معلوم باشد و خداوند در مقام غیب مطلق خود، نه مشهود حضورى است و نه معروف حصولى، بنابراین معبودِ هیچ عابدى نخواهد بود; حتى انسان کامل نیز آن مقام غیب محض را نمى شناسد و نمى یابد، لذا آن مقام را عبادت نمى کند، مگر از پشت حجاب اسم اعظم» (امام خمینى، 1410، ص579).
گرچه ذات الاهى غیرقابل بیان است، اما از راه تجلى اش معلوم مى گردد، و صفات متکثر الاهى اولین مرحله ظهور و تجلى اوست: «همانا ذات مقدس از نظر هویت آن است که متجلى نمى شود براى آینه اى از آینه ها، و ظاهر نمى شود در جهانى از عوالم کلى اِلاّ از پشت حجاب هاى اسماء. پس ذات دائماً محجوب به حجاب اسماء و صفات است» (امام خمینى، 1410، ص73). بیان ناپذیرى حق در تفکر اسلامى به صورت نسبى است، یعنى فى نفسه غیرقابل بیان است، ولى به جهت صفات معلوم مى شود. پس خداوند در یک زمان هم معلوم است و هم غیرمعلوم (غیرقابل شناخت). این همان تناقض نمونى است که در عرفان اسلامى از آن بحث مى شود (رک: فیض کاشانى، 1360، ص25ـ1).
عرفاى اسلام نیز از جمع میان تشبیه و تنزیه سخن گفته و جامع میان آن دو را نشان داده اند: از جمع و تفرقه میان تشبیه و تنزیه (به طور جداگانه) بپرهیز، چه اولى زندقه و الحاد بر جاى مى گذارد و دومى موجب باطل ساختن فاعل مطلق مى شود، بلکه بر توست که هر دوى آنها را بپذیرى، چه جمع کننده میان آن دو، موحد حقیقى و موسوم به جمع الجمع و جامع جمیع است که از بالاترین مرتبه و والاترین مقام برخوردار مى باشد (آملى، 1364، ص42; رک: امام خمینى، 1410، ص92; کربن، 1384، ص445).
ابن عربى به زبان شعر گفته است:
فان قلت بالتنزیه کنت مقیّدِا *** و ان قلت بالتشبیه کنت محدِّدا
و ان قلت بالامرین کنت مسدَّدا *** و کنت اماما فى المعارف سیدا
فمن قال بالاشفاع کان مشرکا *** و من قال بالإفراد کان موحدا
فایاک و التشبیه ان کنت ثانیا *** وایاک و التنزیه ان کنت مفرِدا
فما انت هو: بل انت هو و تراه فى *** عین الامور مسرَّحا و مقیَّدا
(ابن عربى، 1370، ص70)
امام على(علیه السّلام) در خطبه 49 نهج البلاغه ما را به این راه میانه دعوت مى کند: «لم یُطْلِعِ العقول على تحدید صفته و لم یحجبها عن واجب معرفته».
پی نوشت ها :
[9]. بر این اساس، هیک سعى مى کند بر مبناى موضوع وصف ناپذیرى، نظریه کثرت گرایى دینى را نیز توجیه نماید.
[10]. یکى از وجوه محال بودن تفکر درباره خداوند این است که معرفت حق تعالى فطرى ذوات است: «فطرت الله التى فطر الناس علیها...» (روم، 30). یعنى معرفت به خدا از ازل در فطرت ذات هر کسى بوده است. بنابراین کسى تواند درباره این نوع ادراک فطرى تفکر کند; زیرا که «تحصیل حاصل محال است و باطل». در حقیقت، تنها کارى که تفکر مى کند این است که حجاب آن ادراک مى گردد (لاهیجى، 1371، ص77). روایات بسیارى ذیل همین آیه، «فطرت» را در اینجا به «روح خداخواهى» و «توحید فطرى» تفسیر کرده اند. به همین دلیل، عارفان مسلمان معتقدند: انسان داراى فطرت الاهى است و به دلایلى، اگر چه ناشناخته، به این قفس انداخته شده و از حقیقت و فطرت نخستین خویش دور گشته است که باید با مجاهدت و تلاش، این عشق مرده را زنده کند و به سوى معشوق حقیقى خویش کوچ نماید تا با او یکى و در او فانى گردد.
هر کسى کو دور ماند از اصل خویش*باز جوید روزگار وصل خویش (مولوى)
«اصل» مورد نظر در این بیت، به شواهد گفته هاى بى شمار عارفان و عالمان دینى ما، همان فطرت اولیه و خدایى آدمیان است و در اغلب ادیان عرفانى دنیا، به این نکته عنایت شده است. براى نمونه مى توان به دین بودایى و حرکت کردن به سوى «نیروانا» و در نهایت، واصل شدن به مقام «نیروانا» اشاره کرد. توماس آکویناس نیز به همین فطرت اولیه آدمیان اشاره دارد. او مى گوید: انسان ها، که از این فطرت نخستین، که اکنون نیز بالقوه در آنان نهفته است، دور شده اند، باید با تلاش مجاهدت به سوى آن حرکت کنند (پینیکافس، 1382، ص401ـ400). از نظر جان کالون نیز باور به خدا گرایشى فطرى و درونى است و ما به برکت حس خدایى به هر جا بنگریم از کوه و دشت، خدا را مى بینیم و هر کسى با استفاده از عقل و تامل عقلى در نظام آفرینش، باید بتواند به مفهوم خدا نایل آید (رک: تالیافرو، 1380، ص98; مک گراث، 1384، ص405).
آنچه آکویناس و کالون قرن ها قبل مطرح کرده اند، در دوره معاصر افرادى چون پلانتینگا به صورت یک مدل ادراکى (A/C) از خداوند به تفصیل بیان نموده اند، که بر اساس این مدل، باور به خدا نتیجه استنتاج و استدلال نیست، بلکه باورى «واقعاً پایه» است (رک: پلانتینگا، 1374) مسئله اى که در اینجا قابل طرح است، این است که آیا بحث فطرت در سنت فکرى مسلمانان، مى تواند زمینه بحث هاى تطبیقى در خصوص دیدگاه الهیدانان سنت پروتستانتیسم (مانند کالون) و معرفت شناسى اصلاح شده (مانند پلانتینگا و ولترستورف) را فراهم نماید. به طور خلاصه مى توان گفت که گرچه میان این دیدگاه و مسئله فطرت در فرهنگ اسلامى مشابهت هایى وجود دارد، اما تفاوت هاى اساسى اى نیز با هم دارند; از جمله این که نظریه فطرت، بى نیازى از استدلال و برهان را نتیجه نمى دهد، در حالى که در مهم ترین تقریر مسیحى این نظریه (یعنى دیدگاه پلانتینگا) ناامیدى از الاهیات عقلى و فلسفى و عدم موفقیت در یافتن ادله اى به نفع خداباورى نقطه شروع نظریه پردازى درباره فطرت خداشناسى شده است (رک: عباسى، 1381، ص235ـ230).

تفکر انفسى
در متون مقدس دینى، همواره از «معرفت انفسى» در کنار «معرفت آفاقى» به عنوان راهى مطمئن و بلکه نزدیک تر و دقیق تر براى خداشناسى یاد شده است. سیر آفاتى که پى بردن از نظم به ناظم و از مخلوق به خالق است به شرطى ممدوح است که به سیر انفسى ختم شود. در روایات اسلامى در حوزه شناخت بر مسئله خودشناسى و معرفت نفس بسیار تکیه شده است، به طورى که بر اساس دسته اى از احادیث، خودشناسى به عنوان برترین شناخت معرفى شده است: «المعرفة بالنفس افضل المعرفتین» (محمدى، 1362، ص140); خودشناسى بهترین معارف است. همچنین اندیشیدن درباره آن بهترین راه شناخت حضرت حق، و معرفت به آن، معرفت به خداست: «من عرف نفسه فقد عرف ربه» (همان، ص142); آن کس که خود را شناخت به حقیقت، خداى خود را شناخته است.
بر همین اساس، معرفت نفس، همواره یکى از مهم ترین مسائل عرفان بوده است و عارف غالباً معرفت نفس را با معرفت حق، همدوش مى داند; چرا که عارف وصول به خدا را بدون گذر از خودشناسى، غیرممکن مى داند. علامه طباطبایى در رسالة الولایة سهم معرفت نفس را براى دستیابى به کمال مطلق بسیار مهم دانسته، مى فرماید: «هیچ طریقى جز طریق معرفت نفس، موجب پیدایش معرفت حقیقى نمى گردد» (طباطبایى، 1381، ص192; رک: جوادى آملى، 1386، ص281).
اصل وجود انسان و حقیقت او را روح و نفس تشکیل مى دهد که خود نفخه اى الاهى است و این حقیقت والاست که شناخت آن و تفکر در آن به عنوان کلید جهان شناسى و خداشناسى معرفى مى شود. آن چه در مقام و فضیلت معرفت نفس بیان مى شود مربوط به شناخت همین بعد نامرئى وجود انسان است. حضرت امام نیز بر همین اساس فرماید: «نردبان همه حقایق از براى عارف، معرفت نفس است. پس بر تو باد به تحصیل این معرفت، پس همانا شناخت خود، کلید همه کلیدها و چراغ همه چراغ هاست و هر که خود را شناخت، پس به تحقیق خدایش را شناخت.» (امام خمینى، 1373، ص18).
اما سرّ واقعى مقام و رفعت معرفت نفس در این حقیقت قدسى نهفته که انسان «کون جامع»، نسخه عالم و مظهر همه اسماء و صفات الاهى است; پس شناخت او شناخت همه چیز است:
مغربى آنچه عالمش خوانند *** عکس رخسار توست در مرئات
و آنچه او آدمش همى دانند *** نسخه عالم است و مظهر ذات (مغربى)
توضیح آن که در ازل، ذات الاهى در سراپرده غیب، مخفى بود، اما دوست داشت که شناخته شود، لذا جهان هستى را با تمام مراتب آن آفرید[11] و در هر کدام از موجودات بر اساس یکى از صفات خود چون رحیم، علیم و... تجلى یافت، به گونه اى که هر موجودى مظهرى از یکى از صفات خدا بوده، خدا خود را با آن صفت در آیینه آن موجود تماشا مى کرد. اما وقتى اراده کرد که خود را در آیینه اى ببیند که تمام اسماء و صفاتِ او را جلوه گر باشد، انسان را آفرید، انسان کاملى که جامع تمام صفات خداوند است. آنچه در این میان مهم، مى نماید این نکته است که اگر چه حقیقت انسان کامل در هر عصر، یکى بیش نیست، اما نزدیک شدن به این مقام با سفرهاى معنوى اى که ابتداى آن، کره خاکى و انتهاى آن، آسمان معرفت است امکان پذیر است، سفرى که ره توشه آن اصلاح و تهذیب نفس است;
مرا تا جان بود در تن بکوشم *** مگر از جام او یک قطره نوشم (حافظ)
به همین دلیل، اولیاى الاهى فرموده اند ما را ببینید و به سوى ما بیایید. به هر اندازه که به سوى آنها رهسپار شویم وجود ما کامل تر، و به آنان شبیه تر مى شویم. (رک: رمضانى، 1385، ص66ـ65).
نکته اى که درباره معرفت انفسى و انسان شناسى در اندیشه عرفانى امام خمینى باید بدان توجه داشت، این است که دیدگاه ایشان در این باب، در قالب اصطلاحات خاص مکتب ابن عربى بیان شده و لذا فهم کامل دیدگاه امام در این زمینه، نه تنها مستلزم تأمل و تعمق دینى و عرفانى، بلکه مستلزم آشنایى با اصطلاحات ابن عربى نیز است. چیزى که براى فهم معنا و مفهوم تفکر در نفس در عرفان امام خمینى اهمیتى اساسى دارد این است که وحدتى میان «حقیقت انسانى» یا «انسان کامل» و «حضرت الوهیت» وجود دارد و این مراتب دو گانه روحانى متقابلا با هم پیوستگى دارند. لاهیجى در مفاتیح الاعجاز مى نویسد: «این قاعده ]تفکر فى الانفس[ مشتمل است بر بیان جامعیت حقیقت انسانى و شمول و سریان او در مراتب اکوانى» (لاهیجى، 1371، ص166).
گرچه قبل از ابن عربى و از زمان حلاج و بسطامى و دیگران بر عظمت انسان تأکید مى شده است، اما اصطلاح «انسان کامل» را براى نخستین بار ابن عربى، پدر عرفان نظرى اسلامى، مطرح نمود (رک: مطهرى، 1372، ص20; صادقى ارزگانى، 1383، ص20). وى در کتاب فصوص الحکم از انسان کامل، تحت عنوان «نگین انگشتر عالم آفرینش» نام مى برد (ابن عربى، 1370، ص50).
نظریه انسان کامل، یعنى انسانى که هم بر صورت خداست و هم جان جهان که در تمام جهان هستى نافذ است، نه تنها در فصوص که در فتوحات مکیه و بیشتر آثار ابن عربى نیز بیان شده است. وى در فتوحات اظهار مى کند که انسان کامل «قلبى است در جسم عالم» (ابن عربى، بى تا، ص295); زیرا هیچ چیز به غیر از انسان در میان موجودات نیست که بتواند خداى را در برگیرد. از این رو انسان کامل از سویى، آینه حق نما و از سویى دیگر به تعبیر عارف نسفى در کتاب انسان کامل «جام جهان نما»، آینه گیتى نما و اِکسیر اعظم است (نسفى، 1377، ص75; رک: امام خمینى، 1410، ص59).
همان طور که اشاره شد امام خمینى در سنت عرفانى ابن عربى جاى دارد و لذا ایشان از نظریه انسان شناسى دینى/ عرفانى اى که ابن عربى و شارحان وى به تفصیل بدان پرداخته اند، استفاده وافر مى نماید. بحث امام درباره معرفت و شناخت انسان، ریشه در آموزه انسان کامل ابن عربى دارد و این موضوعى است که ایشان در کتاب هاى عرفانى خویش از آن بحث نموده اند: «هر چه تجلى حق در آینه ذاتش کاملتر باشد با وضوح بیشترى به چیزى که در جهان غیب پنهان است دلالت دارد... و انسان کامل چون موجود جامع و آینه کامل و تمام نمایى از همه اسماء و صفات الاهى است، کامل ترین کلمه الاهى است، بلکه او کتابى است الهى که حاوى کل کتاب هاى الهى مى باشد» (امام خمینى، 1374، ص54).
از دیدگاه حضرت امام خمینى انسان به اعتبارى داراى دو مقام دنیا و آخرت یا شهادت و غیب است که یکى ظل رحمان و دیگرى ظل رحیم است و این دو مقام در انسان کامل وجود دارد و لذا انسان کامل به حسب این دو مقام; یعنى مقام شهادت و ظهور به رحمانیت و مقام غیب و ظهور به رحیمیت «تمام دایره وجود» است (امام خمینى، 1384، ص4ـ3); به تعبیر دیگر، انسان کامل صورت مجموع عوالم، و عوالم صورت تفصیلى انسان است (امام خمینى، 1378، ص52ـ51).
موضوع انسان کامل، که خطوط اصلى آن در قطعه اى از کتاب شرح دعاى سحر نقل شده، در کتاب مصباح الهدایه بیشتر شکافته شده است; چرا که موضوع اصلى کتاب مصباح، انسان کامل و ولایت و خلافت اوست. در این کتاب شئون مابعدالطبیعى و جهانى انسان کامل، مدام به مأموریت نجات بخشى و آمرانه اى که بر عهده وى مى باشد ارتباط داده شده است: «این خلافت از بزرگ ترین شئون الاهى و والاترین مقامات ربوبى است. باب اصلى ظهور و وجود الاهى و کلید اصلى عالم غیب و شهود است... این خلافت روح خلافت محمدیه(ص)، رب و اصل و مبدأ آن است; از آن خلافت در همه عوالم، موجود پدیدار شد...» (امام خمینى، 1373، ص27ـ26).
نتیجه گیرى
باتوجه به آنچه گفته شد، حال مى توان تصویر دقیق ترى از تعقل و تفکر در نزد عرفا ارائه کرد. پرسش اساسى اى که در ابتداى تحقیق حاضر طرح شد، این بود که عقل در تعابیر عرفانى از چه جایگاهى برخوردار است و مراد از عقل ستیزى عرفانى چیست؟ به دنبال سؤال پیشین، این مسئله مطرح شد که معناى تفکر در سنت عرفانى چیست و قلمرو آن تا کجاست؟ در مقام جمع بندى و نتیجه گیرى مى توان گفت که اهل عرفان گرچه عقل را در مرتبه اى پایین تر از مرتبه کشف و شهود و دل قرار مى دهند، ولى آن را به کلى نادیده نمى گیرند و در عین حال که به ارزش و اعتبار استدلال و برهان عقلى توجه دارند، معرفت حاصل از کشف و شهود عرفانى را بر نتایج حاصل از براهین عقلى ترجیح مى دهند. به تعبیر دیگر، عرفا «فکر دل» را که درکى شهودى و مستقیم از حقیقت است، بر «فکر ذهن» و استدلال که فرآیند و حرکتى است از مطالب به مبادى و از مبادى به مطالب، ترجیح مى دهند. بنابراین مذمت ها و طعن هاى عرفا نسبت به عقل، نه به معناى عقل ستیزى افراطى، بلکه به معناى ترجیح راه دل بر راه عقل، و برترى و شرافت معرفت عرفانى نسبت به معرفت عقلى و فلسفى است و همه این مذمت ها متوجه «عقل جزوى» و حسابگر و مصلحت اندیش است.
بنابراین، حقیقت تفکر در نزد عرفا، با تعریف معمول آن به کلى متفاوت است; مراد از تفکر، کشف و درک شهودى مستقیم از حقیقت و سیرى معنوى از ظاهر به باطن و از صورت به معناست. حوزه هاى تفکر به منزله بستر و زمینه مساعدى هستند که رویش معرفت و بصیرت را در پى دارند. بر این اساس، حوزه هاى مجاز و مفید تفکر به تفکر در آفاق و انفس تقسیم مى شوند. بهترین سلوک به سوى شهود حق، تفکر در امر خداوند متعال است; و لذا اهل معرفت و عرفان، یکى از مراحل مهم تفکر آفاقى را تفکر درباره خداوند متعال و اسماء و صفات او شمرده اند. اما مقام ذات اقدس الاهى، مقام سکوت است و عقل و اندیشه بشرى از ادراک آن عاجز و ناتوان است. لذا توصیه عرفا همگام با ادیان الاهى پرهیز از تفکر در ذات است. البته ذات وصف ناپذیر الاهى به وسیله تجلى اش معلوم مى گردد، و صفات متکثر الاهى اولین مرحله ظهور و تجلى اوست. پس ذات دائماً محجوب به حجاب اسما و صفات است و از این طریق توان به او معرفت پیدا کرد. همچنین اگر از راه فکر نمى توان به خدا رسید، از طریق قلب و تأمل در خویشتن مى توان به او رسید; چرا که انسان شناسى مقدمه خداشناسى است و هر که خود را شناخت خدایش را شناخت. در این تقریر، انسان کامل به عنوان مظهر جامع حق و آینه تمام نماى اوست که با معرفت به آن، به حق تعالى شناخت پیدا مى کنیم.
[11]. 11. اشاره به حدیث قدسى اى است که در کتاب هاى عرفانى ذکر شده است: «کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکى اعرف» (رک: عین القضاه، 1341، ص265و275; میبدى، 1344، ص477; شاه آبادى، 1386، ص139).
گنج مخفى بُد ز پُرى چاک کرد *** خاک را تابان تر از افلاک کرد (مولوى)منبع: پایگاه دانشگاه ادیان و مذاهب
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
سخن بزرگان
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
2)تفسیری از حاج اسماعیل دولابی
حاج اسماعیل دولابی می فرمود:
نگویمت که همه ساله می پرستی کن             سه ماه "می" خور و نه ماه پارسا باش
تفسیر این بیت حافظ این است که سه ماه رجب و شعبان و رمضان فصول اهل محبت است . سه ماه کافی است تا نه ماه دیگر را شراب صافی طی کنی و برای مقصد نهایی توشه ای برچینی :
" یامن یکفی من کل شی و لا یکفی منه شی ، اکفنی ما اهمنی من امر الدنیا و الآخره "
وقتی اقبال سیدبن طاووس را نگاه می کنی در اعمال شبها و روزهای ماه مبارک رجب آنقدر ثواب های عجیب و غریب نوشته که کسب آنها تو را به طمع می اندازد.ما آنقدر این دفتر (دل) را سیاه کرده ایم که دنبال آب توبه می گردیم . دنبال چیزی هستیم که بپوشاند آن چیزهایی را که همیشه خواستیم مخفیشان کنیم . اما اینها را هم که می گویم طمعی است که در ماه رجب خود به خود به آدم سرایت می کند.
یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شر ، یامن یعطی الکثیر باالقلیل یا من یعطی من سئله
تازه این قطره ای از آن کاسه شیر سفیدی است که از حضرت حق به ساقی اهل معرفت ، بی حساب و کتاب داده می شود. ماه رجب ماهی است که از حجابها کاسته می شود و همین دنیای پر از رنگ و ریا جلوه گاه شهود آیات رحمانی می شود .
الحمد الله الذی اشهدنا مشهد اولیائه فی رجب
چرا ما به خدا اعتماد و اتکا نمی کنیم در صورتی که می دانیم کسی ما را به اندازه او دوست ندارد و به فکر ما نیست و توکل بر غیر او خسران دنیا و عقباست؟!
مقامات را تکذیب نکنید!
یک وقت امام (ره) در یک سخنرانی که به عنوان موعظه در نجف داشتند سفارش می کردند : شما این زیارت رجبیه را بخوانید چون در زیارت رجبیه مقاماتی را برای ائمه خدا ذکر کرده است که :« لافرق بینک و بینهما الا انهم عبادک »که می فرماید:هیچ فرقی بین تو و بین اینها نیست ،غیر از اینکه اینها بندگان توأند . امام روی این مسأله تأکید داشتند و می فرمودند که: فقط همین عبد بودن اینهاست که فارق بین اینها و خداست والاّ تمام آن نیروهای الهی در دست ائمه است . بعد ایشان می فرمودند: این زیارت را بخوانید تا اگر یک چیزی از مقامات اولیای خدا برایتان نقل کردند احتمالش را اقلاً بدهید و تکذیب نکنید.
اولیای خدا چه چیزی برداشت کردند که وقتی به این ماه می رسیدند مثال بارز اشتیاق الی قربک فی المشتاقین بودند . بی شک به خدا اطمینان داشتند و در هر حال رضا بودند . آدم ها برایشان فرقی نمی کرد و همه را به دید الهی می دیدند . مریضی و بی پولی و مرگ و غم و غصه و حتی شادیها برای آنها نشانه است از سلطان السلاطین .
چرا ما به خدا اعتماد و اتکا نمی کنیم در صورتی که می دانیم کسی ما را به اندازه او دوست ندارد و به فکر ما نیست و توکل بر غیر او خسران دنیا و عقباست ؟!
" خاب الوافدون علی غیرک و خسر المتعرضون الا لک "
یک راهنمایی برای آنهایی که دلشان در حال تپش است!
عارف فانی سید هاشم حداد (ره) می فرمایند:همت عالی دار ، به چیزهای کوچک قانع مشو ، اینقدر دور خود نگرد ، به اوبسپار و جلو برو .مرد باید عالی همت باشد . حیف است کسی که می خواهد به محضر سلطان السلاطین حضور یابد در راه مثلا از گدای سر گذر چیزی بخواهد."
منبع: سایت ایسنا و همشهری آنلاین
3)نویسنده : على‏اکبر شوبکلایى
«سخن از نفس است. نفس آدمى جوهرى بسیط است که از شأن او بُوَد ادراک به ذات خویش و تدبیر و تصرّف در این بدن محسوس».(1)
این نفس، همان است که گاهى روح، گاهى جان و گاهى هم دل خوانده مى‏شود و بخشى از وجود آدمى است. آدمى از دو بخش ساخته و پرداخته شده است: جسم و جان. بر این اساس، انسان، موجودى نیمه آسمانى و نیمه زمینى است ؛ آمیزه‏اى از روح خدایى و جسم خاکى.
بحث، بر سر این است که چگونه مى‏توان این نفس را از حالت «امّاره بودن»(2) خارج کرد، پرورش داد و نگهبانى کرد تا در مسیر کمال خویش قرارگیرد.
«خلاصه نفس انسان، دل است، و دلْ آینه است، و هر دو جهان، غلاف آن آینه. و ظهور جملگى صفات جمال و جلال حضرت الوهیّت به واسطه آن آینه. چون نفس انسان که مستعدّ آینگى است، تربیت یابد و به کمال خود رسد، جملگى صفات حق در خود مشاهده کند. نفس خود را بشناسد که او را از بهر چه آفریده‏اند. آن‏گه بازداند که او کیست، و از براى کدام سِر، کرامت و فضیلت یافته است. و لکن تا نفس انسان به کمال آینگى رسد، مسالک و مَهالک بسیار قطع باید کرد، و آن، جز به واسطه سلوک بر جاده شریعت و طریقت و حقیقت دست ندهد.(3) تا به تدریج چنان که در ابتدا آهن از معدن بیرون مى‏آورند و آن را به لطایف الحیل، پرورش گوناگون مى‏دهند و در آب و آتش، و به دست چندین استاد گذر مى‏کند تا آینه مى‏شود، وجود انسان در بدایت در معدن آهن این آینه است. آن آهن را از معدن وجود انسان به حسن تدبیر بیرون مى‏باید آورد، و به تربیت به مرتبه آینگى رسانیدن، به تدریج و تدرّج».(4)
ما وجود ظاهرى خود را مى‏بینیم و بدان توجه همیشگى داریم، و در پرورش و نگهدارى آن مى‏کوشیم. اگر بیمار شویم به پزشک مراجعه مى‏کنیم ؛ اگر گرسنه شویم میل به غذا مى‏نماییم و چون گرما و سرما ببینیم، در صدد رفع آن برمى‏آییم. جسم، به غذا، پرورش و همچنین ورزش نیاز دارد و هیچ‏گاه از این نیازها غافل نیستیم ؛ امّا روح و دل ما شاید از ناتوانى و گرسنگى رنج ببرد و بدان بى‏توجّه باشیم. شاید اصلاً گرسنگى روح را در نیابیم و بیمارى و دردش را احساس نکنیم.
باید به پرورش نفس پرداخت
اصل و اساس وجود آدمى اندیشه و روح است. هرچه روح را بهتر و بیشتر ورزش و پرورش دهد، یقیناً در انسانیت انسان، مؤثّر است.
سعدى در بوستان خود چنین آورده است:
مپرور تن ار مرد رأى و هُشى              که او را چو مى‏پرورى مى‏کشى
خردمند مردم، هنر پرورند                   که تن پروران از هنر لاغرند
کسى سیرت آدمى گوش کرد                 که اوّل سگ نفس، خاموش کرد
خور و خواب تنها طریق دد است            بر این بودن، آیین نابخرد است
خنک نیکبختى که در گوشه‏اى                 به دست آرد از معرفت توشه‏اى.(5)
این نفس را باید به گلهاى فضایل پرورد و از آزار و نیش خار و رذایل محفوظ داشت. فضایل و رذایل، انواع زیاد دارد ؛ اما هر کدام به چهار جنس کلّى تقسیم مى‏شود.
در این باره خواجه نصیرالدین طوسى در کتاب گهربار اخلاق ناصرى چنین مى‏گوید: «فضایل چهار بُوَد. یکى تهذیب قوّت نظرى و آن حکمت بود. دوم از تهذیب قوّت عملى و آن عدالت بُوَد. سیم از تهذیب قوّت غضبى و آن، شجاعت بُوَد. و چهارم از تهذیب، قوّت شهوى و آن عفّت بُوَد».(6)
و در جایى دیگر آمده است: «چون فضایل در چهار نفس محصور است، اضداد آن که اجناس رذایل بُوَد هم چهار تواند بود و آن جهل باشد که ضد حکمت است، و جُبن که ضد شجاعت است، و شَرَه‏(7) که ضد عفّت است، و جور که ضد عدالت است».(8)
درباره پرورش نفس، خواجه نجم‏الدین رازى در کتاب مرصاد العباد، چنین آورده است: «بدان که نفس، دشمنى است دوستْ‏روى، و حیلت و مکر او را نهایت نیست، و دفع شر او کردن و او را مقهور گردانیدن، مهم‏ترینِ کارهاست ؛ زیرا که او دشمن‏ترینِ جمله دشمنان است، از شیاطین و دنیا و کفّار. پس تربیت کردن نفس، و او را به صلاح باز آوردن، و از صفت امّارگى، او را به مرتبه مطمئنگى رسانیدن، کارى مُعظَم است. و کمال سعادت آدمى در تزکیه نفس است، و کمال شقاوت او در فروگذاشتِ نفس است بر مقتضیات طبع. از بهر آنکه از تزکیت و تربیت نفس، شناخت حاصل شود، و از شناخت نفس، شناخت حق‏(9) لازم مى‏آید، و معرفت، سرِ همه سعادتهاست...».(10)
در بخش دیگرى از کتاب اخلاق ناصرى آمده است: «از اسباب حفظ نفس و التزام وظایف حمیده بُوَد، چه از قبیل نظریات و چه از قبیل عملیّات، بر وجهى که روز به روز، نفس را به خروج از عهده وظیفه‏اى که هر یک مؤاخذت مى‏کند، و اخلال و اهمال آن به هیچ وجه جایز شمرد، و این معنا به جاى ریاضت بدنى است در طب جسمانى، و مبالغت اطبّاى نفس در تعظیم امر این ریاضت از مبالغت اطبّاى بدن در تعظیم نفى آن ریاضت بیشتر باشد؛ چه، نفس چون از مواظبت نظر معلّل شود، و از فکر در حقایق و غوص در معانى اعراض کند، به بلادت (بلاهت) گراید، و مواد خیرات عالم قدس از او منقطع شود، و چون از حلیت عملْ عاطل گردد، با کَسَلْ (کاهلى) اُلفت گیرد و به هلاکتْ نزدیک شود؛ چه این عطلت و تعطیل، مستلزم انسلاخ از صورت انسانیت است و رجوع به رتبت بهایم بُوَد، و انتکاس‏(11) حقیقى این است ؛ نعوذ باللَّه منه».(12)
نفس امّاره را باید کشت
نفس امّاره، دزد خانه دل و جان ماست. باید از این دزد، خانه را نگهبان بود. این دزد البته به دنبال اشیا و گوهرهاى گرانبهاست.
سنایى مى‏گوید:
دزدِ خانه است نفس، حالى ببین                    زو نگه‏دارْ خانه دل و دین
دزد بیرون، خسیسْ‏(13) دزد بُود                دزد خانه، نفیسْ‏(14) دزد بُود.(15)
این نفس امّاره را باید کُشت و به فرموده قرآن باید به «نفس مطمئنّه» رسید. کشتنِ این دزد و خصم درون، کار انسانهایى است که ریاضتها و رنجهاى عبادت و شبْ‏زنده‏داریها را بر خود هموار مى‏کنند.
راه نگهبانى و کشتن نفس امّاره در نظر بعضى از بزرگان، محروم داشتن او از تمایلات و تقاضاهایى است که هر روز به شکلهاى گوناگون آن را طرح مى‏کند.
در این مورد، ابوالحسن هُجویرى در کتاب کشف المحجوب گوید: «... پس طالبان این درگاه را واجب بُود که پیوسته طریق مخالفت وى سپرند تا به خلاف وى، مر روح و عقل را مدد کرده باشند که آن، موضع سرّ خداوند است. متابعت نفس، صعب‏ترین حجاب است».(16)
همو در جایى دیگر مى‏گوید: «مجاهده با این نفس و تمایلات دنیایى او سخت دشوار است ؛ براى آنکه کوششى است بر خلاف میل و شهوت که از زندگى بشر جدا نیست و رکنى از ارکان حیات اوست. و اینکه رسول اکرم، این مبارزه و مجاهده را «جهاد اکبر»
مى‏نامد، از اینجاست: «رَجَعْنا مِنَ الْجِهادِ الْاصْغَر إلَى الْجِهادِ الأکْبَرِ. قیلَ یا رَسُول اللَّه، مَا الجِهادُ الأکْبَر. قال: ألا وَهىَ مُجاهدةُ النَّفس» ؛ بازگشتیم از جهاد خُرد تو، یعنى از غزو، به‏سوى بزرگ‏تر. گفتند: یا رسول اللَّه! جهاد بزرگ‏تر کدام است؟ فرمود: «مجاهدت نفس». و رسول(ص) مجاهدت نفس را بر جهاد، تفضیل نهاد از آنچه رنج آن زیادت بود از رنج جهاد و غزوه، و بدانچه خلاف هوا و قصر کردن نفس، کارى شگرف است».(17)
مولانا در مثنوى این‏گونه مى‏گوید:
مشورت با نفسِ خود گر مى‏کنى                هرچه گوید، کن خلاف آن دنى
مشورت با نفسِ خویش اندر فعال             هرچه گوید، عکس آن باشد کمال.(18)
دل، حریم پاکى است که باید از آن نگهبانى کرد و بر آن، مراقبت داشت، چنان‏که خداوندْ مراقب ماست‏(20) و مراقبت همه چیز است.(21)
باید از دل، محافظت کرد
مُراقبه، نگهبانى دل و اصل سلوک‏(22) است. مراقبت، نزد اهل سلوک، محافظت قلب است از کارهاى پست. حقیقت مراقبت، عبادت حق است.
در کتاب شرح مقامات اربعین آمده است که ابراهیم خواص گوید: رفتم به دیدن شِبْلى. دیدم به مراقبه نشسته و در، بر اغیار بسته، بدنش حرکت نداشت و دیده بر هم نمى‏گذاشت. گفتم : مگر مرده است؟ بعد از ساعتى در من نگریست. گفتم: یا شیخ! این حالت چیست؟ گفت: به نگهبانى دل، مشغولم.(23)
براى مراقبت از دل باید پیوسته در ذکر حق بود و جز او را یاد نکرد. اگر خدا را یاد کنیم، او نیز ما را یاد خواهد کرد: «فَاذْکُرُونى‏ أذْکُرْکُمْ».(24)
و باید که این ذکر، دائمى و لا ینقطع باشد ؛ که اگر چنین باشد، خداوند، ما را رستگار خواهد کرد: «واذْکُروُاللَّهَ کثیراً لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُون».(25)
غزالى در کیمیاى سعادت، بهترین ذکر را نماز مى‏داند: «و بدان که مقصود همه عبادات، یاد کردن حق تعالى است و عماد مسلمانى نماز است ؛ و مقصود وى حق است، چنان که گفت: «إنَّ الصَّلوة تَنْهى عَنِ الْفَحشاءِ وَالمُنْکَرِ، وَلَذِکْرُ اللَّهِ اَکْبَرُ».(26)
چون یاد خدا بیاید، یادهاى دیگر مى‏رود. خدا پاک است، پس ما را پاک مى‏کند، همان‏طور که چون نور بیاید، تیرگى و شب مى‏رود.
مولانا در دفتر سوم مثنوى گوید:
ذکر حق پاک است، چون پاکى رسید                   رخت بر بندد، برون آید پلید
مى‏گریزد ضدّها از ضدّها                             شب گریزد چون برافروزد ضیا(27)
چون درآید نام پاک اندر دهان                          نى پلیدى مانَد و نى اندُهان.(28)
نجم‏الدین رازى در مرصاد العباد مى‏نویسد:
«بدان که حُجُب روندگان (سالکان)، نتیجه نسیان است، و نسیان، بدان سبب بُود که در بدایت فطرت، چون وجود روح پدید آید، عین وجود او دوگانگى ثابت کرد میان او و حضرت، تا اگر چه روح، حق را در آن مقام به یگانگى دانست، امّا به یگانگى نشناخت ؛ زیرا که شناخت از شهود برخیزد. تعلّق روح به قالب از براى آن بُود تا دو خلق چون نفس و دل حاصل کند تا در مقام شهود، چون روحْ بذل وجود کند، او را خلیفتى باشد که قائم مقامىِ او کند. و چندان که روح بر عالم مُلک و ملکوتْ گذر همى کرد تا به قالب پیوست، هر چیزى که مطالعه مى‏کرد، از آن ذکرى با وى مى‏ماند، و بدان مقدار از ذکر حق بازمى‏ماند. تا آنکه جمعى را چندان حجب از ذکر اشیاى مختلف پدید آمد که به کلّى حق را فراموش کردند. پس چون حجب از نسیان پدید آمد، لاجرم در مقام معالجه از شفاخانه قرآن، این شربت مى‏فرماید که «اُذْکُروُ اللَّهَ ذِکراً کثیراً» تا باشد که از حجب نسیان و مرض آن خلاص یابند».(29)
براى مراقبت از نفس، گاهى هم لازم است که از خلق کناره گیریم و در انزوا و عزلت به نگهبانى و پرورش دل بپردازیم. انسان براى آنکه در آسمانها معروف باشد، باید در زمین، گمنام باشد. اگر مشهور و معروف در میان خلق باشیم، به یقین، عشق الهى را در دل ما ننهند ؛ همان گونه که در جایى که محلّ آمد و شد خلق است، گنج نگذارند.
در قسمت دیگرى از مرصاد العباد آمده است: «بدان که بناى سلوک، راه دین، و وصول به مقامات یقین، بر خلوت و عزلت است و انقطاع از خلق. و جملگى انبیا و اولیا، در بدایت حالت، خلوت داشتند تا به مقصود رسیده‏اند. چنان که اوّل، خلوت و عزلت بر دل خواجه،(30) شیرین گردانیدند. و در روایت مى‏آید: در کوه حرا به خلوت و طاعت مشغول گشتى، بیش از وحى یک هفته و دو هفته، و نیز یک ماه در روایت آمده است. و این ضعیف،(31) خلوتخانه خواجه را بر کوه حرا به مکّه زیارت کرده است، غارى است بر آن کوه، سخت با روح».(32)
مولوى در این باره مى‏گوید:
خویش را رنجور ساز، اى مرد کار!                  تا تو را بیرون برند از اشتهار
کاشتهار خلق، بند محکم است                             در ره، این، از بندِ آهنْ کى کم است؟
گر تو باشى نامدار اندر بلاد                             گر نه‏اى، واللَّهُ أَعْلَم بالرّشاد
اندر آن ویران که آن معروف نیست                      از براى حفظ گنجینه زرى است
موضع معروف کى بنهند گنج                             زین قبیل آمد فرح ور زیر رنج
روى در دیدار کن تنها نشین                             وز وجود خویش هم خلوت گزین
قعر چه بگزید هر کو عاقل است                        زان که در خلوت، صفاهاى دل است
خلوت از اغیار باید نِى ز یار                              پوستین بهر دى آمد نى بهار
البته کناره‏گیرى از اولیاء اللَّه را نمى‏گوید ؛ چرا که از صحبت مردان خدا روشنىِ دل حاصل مى‏شود. دلهاى تیره را به صحبت مردان روشنْ دل مى‏توان صاف و ساده کرد:
هر ولى را نوح کشتیبان شناس                صحبت این خلق را توفان شناس
کم گریز از شیر و اژدرهاى نر                ز آشنایان وز خویشان درگذر
باید به خداوند، توکّل کرد و به حقیقت، عاشق شد.
عین القُضاة همدانى در تمهیدات مى‏گوید:
«اى عزیز! به خدا رسیدن، فرض است و لابد هرچه به واسطه آن به خدا رسند، فرض باشد به طالبان. عشق، بنده را به خدا رسانَد. پس عشق، از این معنا فرض راه آمد. کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است. بى عشق، چگونه زندگانى کند؟ حیات از عشق مى‏شناس و ممات، بى‏عشق مى‏یاب. سوداى عشق از زیرکى جهان ارزد و دیوانگى عشق بر همه غفلتها افزون آید. هر که عشق ندارد، مغبون و بى‏حاصل است. هر که عاشق نیست، خودبین و پُرکین باشد و خودرأى بُود».
کلام را با اشعار مولوى به پایان مى‏بریم که مى‏گوید: نباید به نانْ مشغول باشیم، بلکه باید به حُسن و نیکویى نانوا بپردازیم:
بهر نان، شخصى سوى نانوا دوید                 داد جان، چون حُسن نانوا را بدید
بهر فرجه‏(33) شد یکى تا گلستان                فرجه او شد جمال باغبان
همچو اعرابى که آب از چَه‏(34) کشید           آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسى کاتشى آرد به دست                    آتشى دید او که از آتش برست‏(35)
در جایى دیگر مى‏گوید:
من غریبم از بیابان آمدم             بر امید لطف سلطان آمدم
بوى لطف او بیابانها گرفت         ذره‏هاى ریگ هم جانها گرفت
چون بدینجا بهر دینار آمدم           چون رسیدم، مست دیدار آمدم‏(36)

از سعدى
یکى از بزرگان ادب فارسى که آثارش به دلیل شیوایى و پختگى و دلنشینى قابل تأمّل است، سعدى شیرازى است که خصوصاً گلستان او - که حاصل سفر دراز سى ساله‏اش و حشر و نشر با انواع اشخاص و در بر دارنده خُلقیات مردمان مختلف است - آینه تمام‏نماى واقعیات جامعه است و وقتى در این کتاب دقّت کنیم، سیماى مردى دنیا دیده و سرد و گرم چشیده در نظرمان مجسّم مى‏شود.
و اکنون سفرى کوتاه مى‏کنیم به دنیاى زیباى گلستان و گوش دل مى‏سپاریم به پندهاى شیخ اجل:
یاد دارم که در ایّام طفلى متعبّد بودمى و شب‏خیز و مولِع‏(1) زهد و پرهیز. شبى در خدمت پدر - علیه الرحمه - نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحفِ‏(2) عزیز در کنار گرفته و طایفه‏اى گردِ ما خفته. پدر را گفتم: یکى از اینان سر برنمى‏دارد که دوگانه‏اى‏(3) بگزارد. چنان خوابِ غفلت بُرده‏اند که گویى نخفته‏اند که مُرده‏اند. گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتى، بِهْ که در پوستین خلق اُفتى‏(4) . (5)
یکى از صاحبدلان، زورآزمایى‏(6) را دید به هم برآمده‏(7) و در خشم شده و کف بر دماغ آورده. گفت: این را چه شده است؟ گفتند: فلان دشنامش داد. گفت: این فرومایه هزار مَن سنگ برمى‏دارد و طاقتِ سخنى نمى‏آرد؟!
مردم‏آزارى را حکایت کنند که سنگى بر سرِ صالحى‏(8) زد. درویش را مجالِ‏(9) انتقام نبود. سنگ را با خود همى داشت تا وقتى که مَلِک را بر آن لشکرى‏(10) خشم آمد و او را در چاه کرد. درویش درآمد و سنگش در سر انداخت. گفتا: تو کیستى و مرا سنگ چرا زدى؟ گفت: من فلانم و این، همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سرِ من زدى. گفت: چندین وقت کجا بودى؟ گفت: از جاهت مى‏اندیشیدم.(11) اکنون که در چاهت دیدم، فرصت غنیمت شمردم.(12)
یکى از آداب صحبت‏(13) این است که خانه‏بپردازى‏(14) و با خانهْ خداى، درسازى.(15)
حکایت بر مزاح مستمع گوى               اگر دانى که دارد با تو میلى
هر آن عاقل که با مجنون نشیند              نباید کردنش جز ذکر لیلى.(16)
هر که در پیشِ سخن دیگران افتد(17) تا مایه فضلش بدانند، پایه جهلش بشناسند.
ندهد مرد هوشمند جواب‏                  مگر آن‏گه کز او سؤال کنند.(18)
پادشاهى را شنیدم که به کشتن اسیرى اشارت کرد.(19) بیچاره در حالت نومیدى به زبانى که داشت، مَلِک را دشنام دادن گرفت‏(20) و سَقَط گفتن‏(21) که گفته‏اند: هر که دست از جان بشوید، هرچه در دل دارد، بگوید...
مَلِک پرسید که چه مى‏گوید: یکى از وزراى نیکْ محضر(22) گفت: اى خداوندِ جهان! همى گوید: وَالکاظِمین الغَیظ والعافینَ عن الناس.(23) مَلِک را رحمت در دل آمد و از سرِ خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود، گفت: ابناى جنسِ‏(24) ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستى سخن گفتن. این، مَلِک را دشنام داد و سَقَط گفت.
مَلِک روى در هم کشید و گفت: مرا آن دروغْ پسنده‏تر آمد از این راست که تو گفتى که روى آن در مصلحتى بود و بناى این بر خُبثى.(25) و خردمندان گفته‏اند: دروغى مصلحت‏آمیز، بِهْ از راستى فتنه‏انگیز.(26)
از قابوس وُشمْگیر
در قابوس‏نامه‏ى عنصرالمعالى قابوس بن وشمگیر - که در واقعْ اندرزنامه اوست به پسرش - ، در ضمن توصیه‏ها و اندرزهاى سودمند، حکایات جالب و عبرت‏آموزى نیز آمده است که خواندنى و به خاطر سپردنى است. چونان فرزندى که در مکتب پدر، دست ادب بر زانو زده، دل به پندها و حکایتهایى از زبان عنصرالمعالى مى‏سپاریم:
چنان شنودم که هارون الرشید،(27) خوابى دید بر آن جمله که پنداشتى که همه دندانهاى او از دهن بیرون افتادى به‏یکبار.(28) بامداد معبّرى‏(29) را بیاورد و پرسید که: تعبیر این خواب چیست؟ معبّر گفت: زندگانى امیرالمؤمنین دراز باد! همه اَقرباى‏(30) تو پیش از تو بمیرند، چنان که کس از تو بازنمانَد. هارون گفت: این مرد را صد چوب بزنید که بدین دردناکى سخن در روى من بگفت. چون همه قُرابات‏(31) من پیش از من جمله بمیرند، پس آن‏گه من که باشم؟
خوابگزارى دیگر بیاوردند و همین خواب با وى بگفت. خوابگزار گفت: بدین خواب که امیرالمؤمنین دید، دلیل کند که خداوند،(32) درازْ زندگانى‏تر بُود از همه قراباتِ خویش. هارون گفت: طریق العقل واحد.(33) تعبیر از آن بیرون نشد؛ امّا از عبارت تا عبارت، بسیار فرق است. این مرد را صد دینار بدهید.(34)
وقتى صاحب عَبّاد(35) نان همى خورد با ندیمان و کسان خویش، مردى لقمه‏اى از کاسه برداشت. مویى در لقمه او بود. مرد همى ندید. صاحب او را گفت: اى فلان! موى از لقمه بردار. مرد، لقمه از دست فرو نهاد و برخاست و برفت. صاحب فرمود که باز آردیدش و پرسید که: اى فلان! چرا نان نیم‏خورده از خوانِ‏(36) ما برخاستى؟ این مرد گفت: مرا نانِ آن کسى نباید خورد که تاىِ مویى در لقمه من بیند! صاحب، سخت خجل شد از آن حدیث.(37)
از ابو سعید
اسرار التوحید، که به عبارتى زندگى‏نامه شیخ ابو سعید
ابوالخیر(357 - 440 ق) عارف بنام است، دربردارنده حکایاتى از اوست که به سیاق بحث، ذکر برخى مناسب مى‏نماید:
خواجه عبدالکریم، خادم خاصّ شیخِ ما ابوسعید بود. گفت: روزى درویشى مرا بنشانده بود تا از حکایتهاى شیخِ ما او را چیزى مى‏نوشتم. کسى بیامد که: شیخ، تو را مى‏خوانَد. برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که: چه کار مى‏کردى؟ گفتم: درویشى حکایتى چند خواست از آنِ شیخ، مى‏نوشتم. شیخ گفت: یا عبدالکریم! حکایت‏نویس مباش. چنان باش که از تو حکایت کنند!(38)
روزى یکى به نزدیک شیخ ما (ابو سعید) آمد و گفت: اى شیخ! آمده‏ام تا از اسرار حق چیزى با من بگویى. شیخ گفت: بازگرد تا فردا بازآیى. آن مرد برفت. شیخ بفرمود تا آن روز، موشى بگرفتند و در حُقّه‏اى‏(39) کردند و سرِ آن حقّه محکم کردند.
دیگر روز، آن مرد بازآمد. گفت: اى شیخ! آنچه دى‏(40) وعده کردى، بگوى. شیخ بفرمود تا آن حُقّه به وى دادند و گفت: زنهار تا سرِ این حقّه باز نکنى! آن مرد بِستَد و برفت. چون به خانه شد،(41) سوداى‏(42) آنش بگرفت که: آیا در این حقّه چه سِر است؟ بسیار جهد کرد که خویشتن را نگاه دارد، صبرش نبود. سر حقّه باز کرد. موش بیرون جَست و برفت.
آن مرد پیش آمد و گفت: اى شیخ! من از تو سرّ خداى تعالى خواستم، تو موشى در حقّه‏اى به من دادى؟! شیخ گفت: اى درویش! ما موشى در حقّه‏اى به تو دادیم، تو پنهان نتوانستى داشت، سرّ حق - سبحانه و تعالى - بگویم، چگونه نگاه توانى داشت؟(43)
شیخ ما روزى در حمّام بود. درویشى شیخ را خدمت مى‏کرد و دست بر پشتِ شیخ مى‏نهاد و شوخ‏(44) بر بازوى شیخ جمع مى‏کرد، چنان که رسم قایمان‏(45) گرمابه باشد تا آن کس ببیند که او کارى کرده است. پس در میان این خدمت از شیخ سؤال کرد: اى شیخ! جوانمردى چیست؟ شیخ ما حالى گفت: آنک‏(46) شوخِ مرد، پیش روى او نیارى!
عطّار نیشابورى در منطق‏الطیر خویش، این داستان را بدین‏گونه به نظم درآورده است:
وقتى،(50) شیخ ما در مِیهنه مجلس مى‏گفت. در میانه مجلس، درویشى در رسید از ماوراءالنهر و در مجلس شیخ آمد و در پیش تخت شیخ بنشست. آن روز، شیخ ما مجلس تمام کرد و درویش، شیخ را خدمت به جاى آورد. و سه روز مُقام کرد.(51) و هر روز شیخ ما مجلس مى‏گفتى، آن درویش مى‏آمدى و در پیشِ تخت شیخ مى‏نشستى و شیخ، روى به وى مى‏کردى و سخنهاى نیکو مى‏گفتى.
روز چهارم آن درویش در میان مجلس نعره‏اى بزد و بر پاى خاست و گفت: اى شیخ! مرا مى‏باید که بدانم که تو چه مردى و چه چیزى؟ شیخ گفت: «اى درویش! ما را بر کیسه بند نیست‏(52) و با خلق خداى، جنگ نیست». آن درویش بنشست.(53)
از مولوى
مثنوى مولوى نیز سرشار از نکات بدیع و حکایات شنیدنى است که نشان‏دهنده شناخت روانشناسانه او از اوضاع و احوال و مردمان روزگارش است. مولانا علاوه بر آوردن حکایات و تمثیلات، از اصطلاحات صوفیه نیز براى پند و اندرز دادن به انسانها بسیار استفاده مى‏کند. براى مثال براى فراخوانى به بهره‏گرفتن از گوهر گرانبهاى وقت(و فرصتها و توفیقها)، به اصطلاح «ابن الوقت» بودن اشاره کرده و آورده است:
صوفى، ابن الوقت باشد، اى رفیق                نیست «فردا» گفتن از شرط طریق.(54)
4)نویسنده : عارف سالک شیخ محمد بهاری
ان السالک سبیل التقوى یجب علیه مراعاة امور:
بر پوینده راه تقوا، رعایت اموری لازم است :
الأول: ترک المعاصى، و هذا هوالذى بنى علیه قوام التقوى، و أسس علیه أساس الآخرة والاولى، و ما تقرب المتقربون بشىء أعلى و أفضل منه؛
نخست: ترک گناهان است و این همان چیزى است که بنای تقوا بر آن قرار دارد و اساس دنیا و آخرت بر آن استوار است و بندگان مقرب خدا با چیزى برتر و والاتر از آن، به درگاه الهى تقرب نجسته‌اند.
از اینجاست که حضرت موسى(ع) از حضرت خضر(ع) سؤال مى کند که چه کرده‌اى که من مأمور شده‌ام از تو تعلم کنم؟ به چه چیز به این مرتبه رسیدى؟ فرمود: بترک المعصیه (به سبب ترک گناه). پس این را باید انسان بزرگ بداند و نتیجه آن هم بزرگ است. حقیقتاً چقدر قبیح است از بنده ذلیل که آناً فآناً (لحظه به لحظه) مستغرق نعم الهى بوده باشد، در محضر مقدس او به مفاد قوله: مع کل شىء لا بالمقارنه و غیر کل شىء لا بالمزایله و اینما کنتم فهو معکم ، مع هذا پرده حیا را از روى خود بردارد، از روى جرئت (و) جلافت (حماقت) مرتکب به مناهى حضرت ملک الملوک گردد. ما اشنعه و ما اجفاه (چقدر شنیع و زشت است و چه ستمى است). الحق سزاوار است که چنین شخصى در سیاسخانه جبارالسموات و الارضین محبوس بماند، ابدالآبدین، مگر اینکه توبه کند و دامنه رحمت واسعه، او را فرا گیرد.
الثانى: الاشتغال بالطاعات، اىّ طاعة کانت بعد الفریضة، و لیکن بشرط الحضور (دوم پرداختن به عبادات، هر چه باشد. پس از انجام واجبات، اما به شرط حضور قلب) روح عبادت، حضور قلب است که بى آن قلب زنده نخواهد بود، بلکه گفته شده که عبادت بى حضور قلب یورث قساوة القلب (موجب قساوت و سنگدلى مى‌گردد). اگر از اهل ذکر باشد، خوب است اوایل امر ذکرش استغفار باشد و در اواسط ذکر یونسیه؛ یعنى «لا اله إلا انت سبحانک انى کنت من الظالمین»، و در آخر کلمه طیبة لا اله الا الله بشرط الاستمرار مضافاً على الحضور (به شرط آنکه همیشگى باشد، علاوه بر داشتن حضور قلب).
الثالث: المراقبه؛ یعنى غافل از حضور حضرت حق جل شأنه نباشد، و هذا هو السنام الأعظم، و الرافع إلى مقام المقربین، و من کان طالبا للمحبة و المعرفة فلیتمسک بهذا الحبل المتین، و إلى هذا یشیر قوله(ع) اعبد الله کأنّک تراه فإن لم تکن تراه فانه یراک (و همین مراقبه، مسئله عمده و اساسى است و انسان را به سوى مقام بندگان مقرب الهى بالا می‌برد و هر که خواهان محبت و معرفت خداى سبحان است، باید به این ریسمان مستحکم چنگ زند و این سخن معصوم (ع) به همین معنا اشاره دارد که فرمود: خداوند را چنان عبادت کن که گویا او را مى‌بینى، و اگر بدین مقام نرسیده که او را ببینى، بدان که او تو را مى‌بیند).
پس همواره باید حالش چنین باشد در باطن که گویا در خدمت مولاى خود ایستاده، او ملتفت به این است. و در این خبر شریف، نکته‌اى هست و آن این است که ملخص فقره کوتاه اشاره به این باشد که در مقام عبادت لازم نیست که انسان تصویر خداى خود بکند، یا بداند که او چیست، تا محتاج به واسطه شود از مخلوقات؛ چنان‌که بعضى از جهال صوفیه مى‌گویند، بلکه همین قدر بداند که او جل شأنه حاضر است و ناظر، همیشه، بس است از براى توجه به او و ان لم یعلم انه ما هو و کیف هو. فتأمل فانه دقیق نافع (اگر چه نداند که او چیست؟ و چگونه است؟ در این مطلب خوب بیندیش که نکته‌اى است دقیق و سودمند).
الرابع: الحزن الدائم (چهارم: اندوه همیشگى) یا از ترس عذاب، اگر از صالحین است؛ و یا از کثرت اشتیاق، اگر از محبین است. چه اینکه به محض ‍ انقطاع رشته حزن از قلب، فیوضات معنویه منقطع گردد و من هنا حکى من لسان حال التقوى انه قال: انى لا أسکن إلّا فى قلب محزون. (و از اینجاست که از زبان حال تقوا حکایت شده است که او گفت: من فقط در قلب اندوهناک منزل مى‌کنم). شاهد بر مدعا قوله تعالى: أنا عند المنکسرة قلوبهم.
پس بدان اى عزیز من! اینکه هر چه بر قلب انسان در آید، از قبیل محسنات، چه حزن باشد، چه فکر باشد، چه علم باشد، چه حکمت باشد، چه غیر اینها، آن مثل میهمانى است بر شخص وارد شده. اگر قیام به وظیفه مهمان‌دارى و اکرام ضیف نمودى و جاى او را پاکیزه از لوث کثافات و خس ‍ و خاشاک و دفع موذیات و غیره کردى، به کمال اعتنا بر او، باز آن مهمان میل مى‌کند به آن خانه وارد شود، والّا اگر اذیتش کردى دیگر مشکل است. اگر حال دارى در آن حال باید قدر آن حال را بدانى و ضایعش نکنى، والّا بعد از زایل شدن، هیهات دیگر آن را دریابى. و بالجمله اگر بخواهى بویی از آدمیت بشنوى، باید مجاهده کنى که سخت تر از جهاد با اعداست. عرفا این جهاد را موت احمر (مرگ سرخ) مى‌نامند و معناى مجاهده این است که اول، باید ایمان بیاورى به اینکه اعدا عدوّ تو (دشمن ترین دشمنان تو) نفس تو است، که سرمایه تو در تصرف اوست، و متصرف در ارکان وجود تو است با شیاطین خارجه که اصدقاى او و شرکاى او هستند. پس باید تو خیلى باهوش باشى.
وقتى که صبح کنى، چند کار بر تو لازم است.
الاول: المشارطه. همچنان که با شریک مالى خود وقتى که مى‌خواهى او را پى تجارت بفرستى، شرط‌ها مى‌کنى، اینجا هم بعینه باید آن شروط ذکر شود، بل اکثر، چه اینکه خیانت این بدبخت کراراً و مراراً واضح و هویدا گردیده.
الثانى: المراقبه و معنى مراقبه، کشیک نفس را کشیدن است که مبادا اعضا و جوارح را به خلاف وادارد و عمر را، که هر آنى از آن بیش از تمام دنیا و مافیها قیمت دارد، ضایع بگرداند.
الثالث: المحاسبه است، یعنى همین که شب شد، باید پاى حساب بنشیند، ببیند چه کار کرده، منفعتى آورده ، و یا اینکه ضررى نموده؟ لامحاله سرمایه را از دست نداده باشد، ربح گذشت او.
الرابع: المعاتبه است، اگر منفعتى در او نیاورده باشد، یا معاقبه است اگر ضررى وارد آورده باشد؛ معنى عقاب، انداختن اوست نفس خود را به ریاضات شدیدة شرعیه؛ مثل روزه گرفتن در تابستان، یا پیاده سفر حج کردن براى کسى که به هلاکت نمى‌افتد، و امثال اینها که توسن نفس سرکش را به اندک زمانى مطیع و رام گرداند.
والحاصل انه لو منعتک القساوه من التأثیر فى المواعظ الشافیه، و رأیت الخسران فى نفسک یوماً فیوماً، فاستعن علیها بدوام التهجد و القیام و کثرة الصلوة و الصیام و قلة المخالطه و الکلام و صلة الأرحام و اللطف بالأیتام، و واظب على النیاحه و البکاء، و اقتدء بأبیک آدم و أمک حواء، استعن بأرحم الراحمین و توسل بأکرم الاکرمین. فان مصیبتک أعظم و بلّیّتک اجسم، و اقدر انقطعت عنک الحیل و زاحت عنک العلل. فلا مذهب، ولا مطلب، ولا مستغاث، ولا ملجاء إلا إلیه تعالی فلعله یرحم فقرک و مسکنتک و یغیثک و یجیب دعوتک؛ اذ هو یجیب دعوة المضطرین إذا دعاه، ولا یخیب رجاء من أمله إذا رجاه، و رحمه واسعه، و ایادیه متتابعه، و لطفه عمیم، و احسانه قدیم و هو بمن رجاه کریم، اللهم آمین
(حاصل آنکه اگر قساوت قلب مانع از آن است که اندرزها در تو اثر بگذارد و روز به روز خسران و نکبت در وجود خود احساس کردى، از شب زنده‌دارى مستمر و نماز و روزه بسیار و کمى آمیزش و معاشرت و کم حرف زدن و صله رحم و مهربانى با ایتام کمک بگیر، و بر ناله و گریه مواظبت کن، و به پدر و مادرت آدم و حوا اقتدا کن و و از ارحم الراحمین کمک بخواه، و به اکرم الاکرمین توسل جوى، که مصیبت تو بزرگ‌ترین مصیبت‌ها و بلاى تو مهم‌ترین بلاهاست، که راه‌هاى چاره بر تو بسته شده و علل و اسباب درباره تو بى اثر مانده و دیگر چاره اى و مطلبى و فریاد رسى و پناهى جز خداى متعال نیست. شاید خداى سبحان به فقر و بیچارگى تو رحم کند و به فریادت رسد، و دعایت را مستجاب گرداند که او دعوت مضطرین را جواب می‌دهد و امید امیدداران را ناامید نمى‌سازد، و رحمت او گسترده، و نعمت‌هایش متواتره، و لطف او عام، و احسان او قدیم است، و او به کسى که به او امید بندد، کریم است. الهى آمین).
منبع:سایت حوزه /س
5)پنج نکته ی عرفانی
پیام آیت‌الله جوادی آملی به همایش بزرگداشت آیت‌الله شیخ محمد بهاری
بسم الله الرّحمن الرّحیم و إیّاه نَستعین
حمد و ثنای سرمدی خدای محمودی را سزاست که غایت آمال عارفان است. تحیّت ابدی پیامبران الهی به ویژه حضرت ختمی نبوّت را رواست که سالار سالکان کوی عرفان‌اند. درود بیکران دودمان طاها و اُسْره یاسین مخصوصاً حضرت ختمی امامت مهدی موجودِ موعود(عج) را بجاست که معلّم عارفان ناب‌اند. به این ذوات قدسی تولّی داریم و از معاندان آنان تبرّی می‌نماییم.
مقدم اندیشوران حوزه و دانشگاه, مسئولان محترم استان, برادران و خواهران ایمانی همدان را ارج می‌نهیم و از برگزارکنندگان بزرگوار این کنگره ملی که به منظور تجلیل از عارف وارسته حضرت آیت الله حاج شیخ محمد بهاری همدانی تشکیل شد سپاسگزاری می‌کنیم و از خداوند سبحان, تعالی روح آن سالک پرهیزکار و توفیق رهپویان جانب اَیمن طُور معرفت را که طَوْری است ورای طَور عقل مسئلت داریم و در این‌باره چند نکته به ساحت حضّار گرامی اهدا می‌شود.
یکم: آنچه از خداوند یکتا و یگانه صادر یا ظاهر می‌شود از وحدت خاص برخوردار است لَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً, این هماهنگی هم برای علوم نسبت به هم و هم برای اخلاق و اعمال در قیاس با هم و نیز برای ارزیابی علوم و اعمال در کنار یکدیگر مطرح خواهد بود. یعنی یُعَلِّمُهُمْ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ با یُزَکِّیهِمْ منسجم می‌باشد به طوری که اگر علوم وحیانی ممثّل شود به صورت زکات روح و طهارت قلب در می‌آید و اگر صفای ضمیر و سلامت دل سالکان نبوی و علوی به صورت دانش تمثّل یابد همانا علوم مُعَنْوَن در قرآن و سنّت اهل بیت عصمت و طهارت خواهد شد. بنابراین نه تزکیه نفوس انسانی مورد غفلت رهبران الهی است و نه تأمین آن به غیر علوم وحیانی سپرده شد و نه آنکه جریان تهذیب ارواح در حوزه نوافل قرار گرفته و خارج از قلمرو فرایض است بلکه تضحیه نفسِ مسوّله و نفس امّاره و تطهیر روح از آسیب تسویل و گزند تأمیر سوء همواره مورد عنایت پروردگار بوده و خلیفه‌پروری را در پرتو تزکیه نفوس با اندیشه ناب و انگیزه صواب ادامه می‌دهد.
زاد دانشمند ، آثار قلم              زاد عارف چیست انوار قدم
همچو صیّادی سوی اشکار شد       گام آهو دید و بر آثار شد
چند گاهش گام آهو در خور است     بعد از آن خود ناف آهو رهبر است
دوم: خداوند جمیل خلیفه خویش را زیبا آفرید: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ «و حسن قوام أو رهین» فطرت توحیدی او و الهام‌یابی فجور و تقواست. فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا, وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ؛ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا. برای پی بردن انسان به چنین جمال موهبتی دو راه وجود دارد که اجتماع آنها کارآمدتر است یکی علم حضوری که عارفانِ شاهد به بارگاه رفیع آن نائل می‌شوند و دیگری علم حصولی که حکیمان و متکلّمان عاقل دستی از دور بر آن دارند و جمع دو علم کمالِ مطلوب است. آنکه خود را فراموش نکرد و در ظل توجّه توحیدیْ هویّت اصیل خویش را کشف نمود و با شهودِ حقّ‌الیقینی علم و عالم و معلوم را یکی یافت و تثلیث مفهومی را در بحر وحدت عینیِ خود شستشو داد و مترنّم شد:
سه نگردد بریشم ار او را
پرنیان خوانی و حریر و پرند
زیبایی خلقت خود را مشاهده خواهد کرد و هرگز به آلوده شدن آن رضایت نمی‌دهد و آنکه توفیق شهود تفصیلی روح که اضافه تشریفی به خداوند دارد بهره وی نشد ولی از راه علم حصولی و بررسی براهین تجرّد نفس هویّت خود را با دلیل عقلی شناخت مانند کسی است که برای حضرت یوسف (علیه السلام) آئینه ارمغان برد تا وی جمال خود را در آن ببیند و لذّت ببرد. عقل گرچه شاهد نیست ولی برای تهیّه وسیله شهود سهم بسزایی دارد. کسی که زیبایی خود را طبق مرآت عقل فهمید به قذارت آن راضی نمی‌شود و همین ادراک حصولی همانند آ‌ن شهود حضوری در تأمین وارستگی و پرهیز از پَلَشْتی و ناپاکی مؤثّر است, هر چند امتیاز دل بر فکر و برتری حضور بر حصول ثابت است.
عاقلان اشکسته‌اش از اضطرار              عاشقان اشکسته با صد اختیار
عاقلانش بندگانِ بندی‌اند                    عاشقانش شکّری و قندی‌اند
ائتیا کَرهاً مهار عاقلان                     ائتیا طَوعاً بهار بی‌دلان
عبادتِ شاهدْ شهدِ مشهودِ معبود را به همراه دارد و پرستش عاقل قرین هراس از دوزخ یا امید به بهشت است.
سوم: علوم وحیانی که مبانی اجتهادی خود را از منابع غیبی استنباط می‌کند دارای درجاتی‌اند که به اصغر و اوسط و اکبر تقسیم شده‌اند. نامگذاری برخی از آنها منصوص و بعضی دیگر مستنبط‌اند. انقسام فقه به اصغر و اکبر که در کلام عده‌ای از علمای اسلام آمد محصول دسته‌بندی آن در برخی از نصوص دینی است. جریان جهاد اصغر و اکبر در آن حدیث معروف نبوی وارد شده و لازم آن این است, علمی که عهده‌دار احکام, دستورها, آداب و سنن جهاد اصغر است فقه اصغر باشد و علمی که عهده‌دار احکام, قوانین و قواعد جهاد اکبر است به فقه اکبر نامیده شود البته می‌توان بین جهاد اصغر و اکبر, جهاد اوسط را ترسیم نمود و علمی که عهده‌دار آن است فقه اوسط نامیده شود. به هر تقدیر جهاد در اسلام به اصغر و اکبر توزیع شده است. عارفان وارسته که از دسیسه تسویل رَسْته و از فتنه امّاره به سوء, رهایی جسته و برای رسیدن به مقصد و شهود مقصود خسته و از غیر حق گسسته و به وِلای قرآن و عترت وابسته و چونان آیت حق حاج شیخ محمد بهاری به حقیقت پیوسته‌اند جزء مجاهدانِ نستوه جهاد اوسط و اکبرند و همان طوری که مفسّر نامور امامیّه حضرت مولا محسن فیض فرموده‌اند اینان همانند شهدای در جهاد اصغر, از حیات ملکوتی برخوردارند و نزد پروردگار خویش روزی دریافت می‌نمایند و مژده خود را به وسیله ادامه دهندگان راه مخصوص خود می‌گیرند. یعنی آیه وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ ؛ فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَیَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِم مِن خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ اختصاص به شهدای جهاد اصغر ندارد بلکه شهیدان جهاد اکبر را نیز در بر می‌گیرد. پس این همایش بزرگداشت حیّ مرزوق است نه متوفای مدفون.
جهاد نفس کن زیرا که اجری               برای این دهد شه لشکری را
ز چاه و آب چَه رنجور گشتیم              روان کن چشمه‌های کوثری را
چهارم: سلوک عرفانی با ظهور با هر وحدتْ در کثرتِ مجاری ادراکی و تحریکی سالکْ از یک سو و انطوای کثرت و بازگشت آن به وحدت بدون تعطیل آن از سوی دیگر است. ظهور وحدت در کثرت مایه انسجام و هماهنگی آن بوده و مانع تشتّت و پراکندگی آ‌ن خواهد بود و انطوای کثرت در وحدت و رجوع آن به این موجبِ تعدیل کثرت و رادع تعطیل آن می‌باشد. آنچه از آیه: رِجَالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلاَ بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّه برمی‌آید همانند تأثیر تامّ بینش توحیدی بر شئون زندگیِ سالکِ موحّد است. یاد خدا تضمین کننده یاد خودِ ذاکر است زیرا خداوند فرمود: اذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ وقتی سالک موحّد به یاد خدا بود خداوند نیز از او یاد می‌کند و اثر همایون یاد الهی این است که چیزی برای سالک ذاکر حجاب سرگرم کننده نخواهد بود نه حرفه تجارت و نه پیمان خصوصی خرید و فروش که از مجموع آن به عقد بیع یاد می‌شود و نه خصوص فروختن که از آن به عنوان بیع در برابر شِرا تعبیر می‌شود و این امر سوم یعنی خصوص فروختن غالباً با سود همراه است زیرا در بیشتر موارد فروشنده از سود حاضر بهره می‌برد ولی خریدار به امید نفع آجل اقدام می‌نماید. بنابراین سودآورترین حال در بین سه امر یاد شده همانا فروختن است که این وضع نافع نیز سالکِ ذاکر را از یاد خدا باز نمی‌دارد چنانچه مشاغل دیگر که نفع خیالی را به همراه دارد و گاهی بیش از سود مادّی رهزن است همچون جاه‌طلبی, اشتهار به علم و گسترش صِیْت تدریس, زعامت و مانند آن توان ردعْ و اِلهاء را ندارد.
پنجم: هر چند گاهی عرفانْ رقیمه برهان را امضا می‌کند و تخلیه رذایل را مقدّمه تحلیه فضایل می‌داند و شعار: «دیو چو بیرون رود فرشته در آید» را روا می‌دارد لیکن هماره ملکوت خویش را مصون داشته و تزکیه را مقدّم بر تخلیه قرار می‌دهد و با هبوط فرشته فضیلت, اهریمن رذیلت را بیرون می‌کند و فضای درون را برای بیگانه تنگ می‌نماید و نیز فتوا می‌دهد که با نزول اجلالِ عشق, جایی برای حکمرانی عقل نخواهد بود
سایه‌ایّ و عاشقی بر آفتاب                شمس آید سایه, لا گردد شتاب
از درِ دل چونکه عشق آید درون          عقل رخت خویش اندازد برون
آنچه در این حوزه سهیم است تدبیر الهی و تسلیم سالک صالح است اگر مصلحت بیرون کردن دیو هوا و منزل دادن فرشته تقوا بود همان می‌شود و اگر حکمت در نزول مَلَکِ طهارت و آنگاه زدودن قذارت است همان خواهد شد. کوثر انقیادْ کیمیایی دارد که تکاثر درایت فاقد آن است مهم‌ترین سرمایه سالکان واصل چونان آیت حقّ حاج شید محمد بهاری همدانی که این کنگره وزین به منظور بزرگداشت این شخصیت عرفانی است همانا جمع بین نیستی خود و هستی فیض خداست.
همچنین جویای درگاه خدا                چون خدا آید شود جوینده لا
گرچه آن وَصلَت بقا اندر بقاست           لیک ز اوّل آن بقا اندر فناست
هالک آمد پیش وجهش هست و نیست       هستی اندر نیستی خود طرفه‌ای است
اندرین محضر خردها شد ز دست         چون قلم اینجا رسید و سر شکست
در پایان این پیام کوتاه ضمن تقدیر از همگان اعتلای درجه سالک واصل حضرت آقای محمد بهاری را از خداوند مسئلت و ادامه راه عارفان حق‌مدار را آرزو می‌نماییم.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
جوادی آملی ، قم ـ آبان 1387
منبع: خبرگزاری فارس /س
6)ستاد شهید مرتضی مطهری می‏گوید:
هانری کربن در مصاحبه‏ای که با علامه طباطبایی داشت، از جمله سوالاتی که کرد این‏بود که این مساله ولایت را آیا شیعه از متصوفه گرفته یا متصوفه از شیعه؟ علامه‏در پاسخ وی گفته بود: متصوفه از شیعه گرفته‏اند برای این که این مساله از زمانی‏در شیعه مطرح است که هنوز تصوف صورتی به خود نگرفته و هنوز این مسائل در بین‏آنان مطرح نبود. این مساله، مساله انسان کامل و به تعبیر دیگر حجت زمان است‏که عرفا روی آن تکیه دارند و در هیچ عصر و زمانی از یک ولی کامل که آنها آگاهی‏از او تعبیر به قطب می‏کنند خالی نیست و برای آن ولی کامل که انسانیت را به طورکامل دارد، مقاماتی قائلند که از افکار ما دور است. (7)
هم چنین از علامه طباطبایی پرسیده بودند: متصوفه عقیده دارند مقصود از «هوالاول والاخر» در سوره حدید، حضرت علی(ع) است و علامه مجلسی در جلد هشتم‏بحارالانوار حدیثی با چنین مضمونی نقل کرده است و اگر بخواهیم ادعای صوفیان رارد کنیم، گفته مرحوم مجلسی نیز مورد تکذیب قرار می‏گیرد، در حالی که ضمایری که‏برگشتش به خداست در قرآن فراوان دیده می‏شود، از کجا بفهمیم که مرجع این ضمایرعلی(ع) نباشد با این که سیاق آیات نشان می‏دهد که مرجع این ضمایر خداوند متعال‏است؟
علامه طباطبایی در پاسخ آنان گفت:
آن چه در روایت وارد شده این است که حضرت علی(ع) «اول و آخر» است و درروایاتی هم آمده است که معنی اول و آخر بودن علی(ع) این است که اول کسی است که‏به رسول اکرم(ص) ایمان آورد و آخرین کسی است که از آن حضرت جدا شد و آن وقتی‏بود که پیکر مطهر آن حضرت را در قبر شریف گذاشت و بیرون آمد و ظاهر سیاق اول‏سوره حدید می‏رساند که مراد از اول، کسی است که وجودش مسبوق به عدم نباشد و ازآخر، این است که وجودش ملحوق به عدم نباشد و آن خداست عزوجل چنان که‏می‏فرماید: «و ان الی ربک المنتهی‏». (8)
هم چنین از این عالم ربانی پرسیده بودند که بعضی می‏گویند تمام موجودات وهستی‏ها از وجود خدا سرچشمه گرفته، پس تمام هستی به طور کلی در زمینه وحدت وجودخداست، لکن به صورت مختلف هستی‏ها را می‏بینیم مثلا بعضی را درخت، بعضی را سنگ،بعضی را آدم و امثال آن، جواب چیست؟
ایشان فرموده بودند براهین و ادله‏ای استوار وجود دارد که خدا را برای عالم‏اثبات می‏کنند، این دلایل عالم را فعل خدا و خدا را فاعل معرفی می‏کنند و بدیهی‏است که فعل غیر از فاعل باید باشد و اگر فعلی عین فاعل باشد باید شی‏ء (فاعل)
قبل از وجود خودش (فعل) وجود داشته باشد، پس عالم غیر از خداست و بنابراین، این‏که گفته شده پس تمام به طور کلی در زمینه وحدت وجود خداست الی آخر غلط می‏باشد. (9)
مراقبه و محاسبه
علامه طباطبایی از دوران نوجوانی به انجام تکالیف شرعی واعمال عبادی مقید بود، ذکر خدا بر لب داشت و نوافل را به جا می‏آورد، شب‏های ماه‏مبارک رمضان تا صبح بیدار بود و پس از مطالعه به دعا و تلاوت قرآن و اذکار مشغول‏می‏شد. (10) در ایام لیالی رمضان مقید بود دعای سحر را با افراد خانواده بخواند. (11)
فرزند علامه نجمه السادات طباطبایی از قول مادرش قمر السادات طباطبایی‏نقل کرده که علامه در ایامی که در نجف بود پس از اقامه نماز شب نمی‏خوابید و درفاصله بین نوافل شب و نماز صبح با برادرش سید محمد حسن الهی به مباحثه می‏پرداخت‏یا خط تمرین می‏کرد. (12)
بنا به اظهارات علامه حسن زاده آملی، علامه طباطبایی همواره مراقب نفس خویش بودو از خدا غافل نمی‏شد و این امر در صورت و رفتار و حرفشان پیدا بود که ایشان درپیشگاه دیگری قرار گرفته، هرچند که به صورت ظاهر بدنش با دیگران بود، مشخص بودکه در محضر دیگری نشسته است و این حالات مصداقی از سخن امام صادق(ع) در مصباح‏الشریعه است که می‏فرماید: العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله بدن عارف با خلق‏و دلش با خداست ولامونس له سوی الله و هو فی ریاض قدسه مترود و من لطائف فضله‏متزود، توشه‏اش آن سویی است، قلبش در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد و بر اثراین مراقبت‏به صفت ملکوتی متصف و بدان خو گرفته بود. (13)
استاد عبدالله جوادی آملی خاطر نشان نموده‏اند: علامه طباطبایی روح بسیارمتعالی و حساسی داشت و وقتی از خدا صحبت می‏شد آن قدر حالات عجیب از خود نشان‏می‏داد که انسان متحیر می‏شد که واقعا در این مواقع در کدام عالم سیر می‏کنند. (14)
علامه طباطبایی بر چهار کتاب مهم عرفانی; یعنی تمهید القواعد، شرح فصوص قیصری،مصباح الانس صدرالدین قونوی و فتوحات محی الدین عربی تسلط کامل داشت و درتدریس و بررسی آنها صاحب نظر بود و در واقع در فن عرفان اجتهاد داشت و در مسیرکشف و شهود و سیر و سلوک از اساتیدی چون آیه الله سید علی قاضی طباطبایی (13601285 ه. ق) و سید حسین بادکوبه‏ای (1293 1358 ه.ق) (15) بهره‏مند گشت.
در واقع به فرمایش مقام معظم رهبری حضرت آیه الله العظمی خامنه‏ای: «چهره‏معنوی علامه طباطبایی سیمای پرصلابت مردی بود که ایمان استوار و عرفانی راستین رابا دانش گسترده و عمیق توام ساخته و با آمیزه شگفت‏خویش ثابت کرده بود که اسلام‏می‏تواند سوز درون دل سوختگان شیفته را با عقل راسخ فرزانگان فرهیخته یکجاگردآورد». (16)
و به قول شاعر معاصر زکریا اخلاقی:
نور اشراق زسر تا قدمش می‏بارید گرچه خود صاحب پاینده‏ترین برهان بود باغ نیلوفری حکمت و عرفان و ادب از شمیم خوش اندیشه‏اش آبادان بود دلبر از پیش خود آموختش اسرار سلوک که بر او مشکل دیرینه عشق آسان بود (17)
تماشای ملکوت
در یکی از روزهای سال 1304 ه.ش که علامه طباطبایی در نجف اشرف برای کسب علم بسر می‏برددر حالی که به آینده خود می‏اندیشید، عارف نامدار آیه‏الله قاضی طباطبایی بر اووارد شد و با آن چهره جذاب و نورانی و حالت معنوی به علامه خیرمقدم گفت و در ضمن‏بیانات خویش اظهار داشت: کسی که برای تحصیل علم به نجف می‏آید شایسته است علاوه‏بر فراگیری دانش‏های متفاوت به فکر تهذیب نفس و تکمیل مکارم و کسب فضایل باشد وپس از آن سخنان، از جای خود بلند شد و منزل علامه را ترک نمود. این سخنان در روح‏و روان علامه طباطبایی تاثیری بسزا نهاد و هر موقع از سیر و سلوک و تهذیب نفس‏سخن می‏گفت، کمالات معنوی آیه الله قاضی را برمی‏شمرد. (18) ارمغان چنین دیداری آن بودکه علامه با وجود برخورداری از کتب فلسفی وآثار معقول و اندیشه‏های برهانی، سیر وسلوک قلبی و بینش شهودی را پیش گیرد. (19)
علامه طباطبایی، برای یکی از شاگردان خود نقل کرده است که آن چنان بیانات‏شگفت‏انگیز این عالم ربانی و عارف صمدانی بر صحنه دلم نقش بست که بسیار برایم‏آرام بخش بود و گویی آن چنان سبکبارم که در زندگی هیچ گونه ملالی ندارم: (20)
پیر خرد پیشه نورانی‏ام برد زدل زنگ پریشانی‏ام گفت که در زندگی آزادباش هان گذران است جهان شاد باش
آیه الله قاضی طباطبایی، شاگردان خود را طبق موازین‏شرعی با رعایت آداب باطنی اعمال و حضور قلب در نماز و اخلاص در افعال به طریق‏خاصی دستورهای عرفانی و اخلاقی می‏دادند و قلوب آنها را مهیای پذیرش الهامات عالم‏غیب می‏نمودند، شاگردان را توصیه می‏کردند چنانچه در حال اقامه نماز و یا قرائت‏قرآن و یا در حال ذکر و نیایش در مسجد سهله کوفه برای شما اتفاقی روی داد وبرخی جهات غیب را مشاهده کردید، اعتنایی نکرده به اعمال عبادی خویش ادامه دهید! (21)
علامه طباطبایی نقل نموده است که روزی در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم درآن حال حوریه‏ای بهشتی از طرف راستم می‏آمد و یک جام شربت‏بهشتی در دست داشته وخود را به من ارائه نمود خواستم به او توجهی کنم که به یاد توصیه استادم‏افتادم، لذا چشم پوشیده روی گردانیدم، آن حوریه برخاست و از طرف چپم آمد و باردیگر آن جام را به من تعارف کرد، باز توجهی نکردم، آل حوریه زنجیر و از من دورشد، از آن زمان هر وقت چنین منظره‏ای را به یاد می‏آورم از آزادگی وی متاثرمی‏شوم. (22)
هم چنین ایشان به ماجرای دیگری اشاره کرده و فرموده‏اند به یاد دارم هنگامی درنجف اشرف تحت تربیت اخلاقی و عرفانی مرحوم آیه الله قاضی بودیم، سحرگاهی بر بالای‏بام بر سجاده عبادت نشسته بودم، در این موقع خواب سبکی بر من مستولی گردید ومشاهده کردم، دو نفر مقابلم نشسته‏اند، یکی از آنها حضرت ادریس(ع) و دیگری برادرارجمندم آقای حاج سید محمد حسن الهی بود، حضرت ادریس با من به مذاکره و سخن‏مشغول شدند، ولی طوری بود که ایشان القای کلام می‏نمودند و سخنانشان به واسطه کلام‏اخوی استماع می‏شد. (23) در تایید این گونه حالات نقل کرده‏اند که حضرت آیه الله‏العظمی بروجردی، فرموده بود، استاد بزرگوار من آخوند کاشی که مردی با کمال بودمی‏گفت: من فرشتگان را در آسمان در حال پرواز مشاهده می‏کنم. (24) به قول اسیری لاهیجی:
دیده روشن بیار و نور بین
دل مصفی کن بهشت و حور بین
علامه طباطبایی، درخاطره‏ای دیگر گفته است: در ایامی که در نجف نزد استادم آیه الله قاضی مشغول کسب‏فیض بودم، روزی در حالت‏خلسه به خدمت‏حضرت علی بن جعفر الصادق(ع) رسیدم، به‏گونه‏ای که گویا به من نزدیک می‏شد تا به حدی که نزدیکی بدن او را ادراک می‏کردم وصدای نفس او را می‏شنیدم. (25)
آری ایشان با ورود به گلستان الهی و قرب او به مقام قدس خدایی به حالتی رسیده‏بود که دری به سوی ملکوت برایش باز شده و نشانه‏هایی از غیب را که بر دیگران‏مخفی است مشاهده می‏کرد و این حالت‏به خاطر آن بود که علامه با تهذیب نفس و تزکیه‏شیاطین را از وجود خویش دور ساخته بود، زیرا بنا به فرمایش حضرت امام صادق(ع)
که خود علامه در جایی نقل نموده است اگر نه این بود که شیطان‏ها اطراف دل‏های‏بنی‏آدم گردش می‏کنند حتما ملکوت آسمان‏ها و زمین را می‏دیدند و این مفسر عالی‏قدربه مصداق آیه کریمه «والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع‏المحسنین‏»، (26) جزو عبادی بود که به لطف خداوند و با اهتمامی وافر به کشف و شهودرسید.
علامه حسن زاده آملی در یکی از آثار خود آورده‏اند: «خدمت استادم علامه‏طباطبایی عرض کردم جناب آقا بحمدالله تعالی وارداتی روی آورد، در جواب‏فرمودند:
یک سلسله کشف اصلا تردید بردار نیست که محض عیان است، مثل آن کشف عیانی که‏پیغمبر اکرم(ص) برای شما اذان می‏گفت، برای مکاشف احوالی پیش می‏آید که معیارتمیز و میزان صحت و سقم به دست می‏آورد، باید قرآن و عقل را ضابطه قرار داد». (27)
در عرفان عملی ایشان به جایی رسیده بود که چشم برزخیش باز بود و انسان‏ها رامطابق سریره و ملکات آنان مشاهده می‏نمود. (28) علامه در تمامی برنامه‏های خود تنهاخدای متعال را هدف خویش می‏دانست، چنان که امیرمومنان(ع) خدا را نهایت آرزوی‏عارفان به حق دانسته و در دعای کمیل فرموده است: یا غایه آمال العارفین، وی حقامصداق واقعی این جمله آن حضرت بود و حتی در پژوهش‏های علمی از ذکر خداوند و یادحق غافل نمی‏شد.
اخلاقیات ایشان نیز ناشی از تراوش باطن و بصیرت ضمیر و نشستن حقیقت‏سیر و سلوک‏در کمون دل و ذهن او و متمایز شدن عالم حقیقت و واقعیت از عالم مجاز و اعتبار ووصول به حقایق عوالم ملکوتی بود. استاد شهید مرتضی مطهری، درباره تفسیر المیزان‏گفته است: «تفسیر المیزان همه‏اش با فکر نوشته نشد، من معتقدم که بسیاری از این‏مطالب از الهامات غیبی است، کم‏تر مشکلی در مسائل اسلامی و دینی برایم پیش آمده‏که کلید حل آن را در تفسیر المیزان پیدا نکرده باشم...». (29)
پژوهش‏های عرفانی علامه
روش علامه طباطبایی در خصوص مشاهیر عرصه عرفان، تجلیل‏از علمای راستین این رشته از معرفت‏بود، برای مقام زهد و وارستگی و تصفیه باطن‏و ریاضیات شرعی ملاصدرا ارزش قائل بود و وی را تحسین می‏نمود. اندیشه‏های فارابی‏را می‏ستود و اظهار می‏داشت آمیزه‏ای از برهان و شهود اشراقی را می‏توان در آثاراین حکیم یافت. درباره محی الدین عربی از وی نقل کرده‏اند که نامبرده فصوص الحکم‏را مشت مشت آورده و در فتوحات دامن دامن. (30) در عین حال علامه بر برخی تفکرات ابن‏عربی انتقاد داشت و خصوصا مساله خلود وی را نقد نمود. (31)
در مورد ملاصدرا هم چنان نبود که در برابر آرای او تسلیم محض باشد و عقیده‏داشت او انسانی فهیم و بزرگی بوده، ولی نقد کردن سخنانش عین احترام نهادن به‏همان اظهارات است، در عین حال از اندیشه‏های عرفانی ملاصدرا ملهم بود و در نظام وفضای تفکرات ذوقی او تنفس می‏کرد و از مشرب حکمت متعالیه جرعه می‏نوشید. به نظرعلامه صدرالمتالهین پایه بحث‏های خود را روی اتحاد میان عقل، کشف و شرع نهاد وچنین تفکری را از راه تزکیه و سیر و سلوک به دست آورد.
هم چنین ایشان حواشی و تعلیقات آقا علی مدرس زنوزی (1234 1307 ه.ق) صاحب‏بدایع الحکم را در تهران نزد فضل الله خان آشتیانی که مردی غیر معمم و با کمال‏بود، دیده است. این حواشی از دوره اسفار بیش‏تر و هر تعلیقه آن به تنهایی یک‏رساله است. علامه برای نظریات عرفانی این حکیم ارزش قائل بود و موقعی که در یکی‏از جلسات بحث تقابل «ممکن‏» که فقیر است‏با «واجب‏» که غنی است پیش آمد و نظرآقا علی حکیم در بدایع الحکم مطرح شد، ایشان در آن جلسه سخنی نگفت، ولی وقتی ازجلسه بیرون آمد، گفت: حق با آقا علی حکیم است. (32)
علامه طباطبایی، از مقام و منزلت‏سید بن طاووس به عظمت‏یاد می‏کرد و به کتاب‏«اقبال‏» او ارج می‏نهاد و این عالم وارسته را اهل مراقبت تلقی می‏کرد. هم چنین‏سلوک علمی و عملی سید بحرالعلوم را تحسین می‏نمود و تشرف وی و سید بن طاووس رابه خدمت ولی‏عصر (ارواحنا له الفداه) را به کرات نقل می‏کرد. به رساله سیر و سلوک‏منسوب به سید بحرالعلوم اهمیت می‏داد و شاگردان را به مطالعه آن توصیه می‏فرمود وخودشان چندین دوره از آن را برای شاگردان برگزیده و شائق و طالب حق با شرح وبسط بیان می‏کرد.
نسخه‏ای از این اثر ثمین نزد سید ابوالقاسم خوانساری استاد ریاضی علامه درنجف اشرف بوده که علامه از روی آن نمونه‏ای استنساخ و تصحیح نموده است و علامه‏درباره آن فرموده: استادمان آیه الله قاضی اظهار داشتند: من رساله‏ای مانند این‏رساله مرحوم سید بحرالعلوم با این شیوایی و متانت در سیر و سلوک ندیده‏ام. (33)
یکی از ارزشمندترین آثار عرفانی که در مناجات و دعا به رشته تحریر درآمده،کتاب شریف «المراقبات‏» می‏باشد. علامه طباطبایی بر این کتاب تقریظی نوشته که درفرازی از آن آمده است:
«اما بعد بدان که با این خط که بر کتاب «اعمال السنه‏» نوشته حجت و نمونه‏آشکار آیه الله حاج میرزا جواد آقا ملکی تبریزی قدس الله روحه حاشیه می‏زنم،قصد ستایش این کتاب گران‏قدر یا تعریف از مولف بزرگوار آن را ندارم، چه این کتاب‏خود بدون شک دریایی پر از در و گوهر است که سنگینی آن به سنگ و پیمانه نمی‏آید وآن نویسنده خود بدون شک دانشمند بلند پایه‏ای است که ارزش و قدرش را با متر ووجب نمی‏توان اندازه گرفت... بلکه منظور من از نوشتن این چند سطر آن است که‏برادران عزیز و بی‏آلایشم را با بعضی از تذکراتی که در آن است مواجه کنم ویادآوری مومنان را بهره‏مند می‏سازد...». (34)
هم چنین بین شیخ محمد حسین اصفهانی، معروف به کمپانی (از اساتید علامه‏طباطبایی) و سید احمد کربلایی مکاتباتی عرفانی صورت گرفته که علامه طباطبایی‏تذییلاتی بر آن نگاشته و استاد علامه حسن زاده آملی این مکاتبات را استنساخ نموده‏که در یادنامه شهید قدوسی مندرج است. (35)
علامه طباطبایی، در معرفی این مکاتبات نوشته است: «[این نوشتار] در معنای‏بیتی از ابیات شیخ عطار جریان یافته و به مقتضای الکلام یجر الکلام دو مبنای‏معروف حکما و عرفا را که هر یک از این دو بزرگوار به تقویت‏یکی از آنهاپرداختند و در روشن ساختن مطلوب استفراغ وسع کامل فرموده‏اند. نظر به نفاست مطلب‏و دقت، بحث‏خالی از اغلاق و غموض نبود به غرض حفظ آثار بزرگان و قضای حق اخذ وتربیت این بنده ناچیز محمد حسین طباطبایی در اوراقی چند به نام تذییلات ومحاکمات آورده و در روشن ساختن حق مطلب کوتاهی نکردم...». (36)
پی نوشت:
1- اسرار الشهود، ص‏14. 2- مهر تابان، علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، ص‏74. 3- مرآه العقول، ج‏1، ص‏2. 4- نک : جوابات المسائل الثلاثه.
5- علامه طباطبایی بر 87 موضوع از هفت جلد بحار (تا ص‏45 ج‏هفتم) تعلیقه دارد. 6- علامه مجلسی، رساله الاعتقادات، ص‏48. 7- شهید مرتضی مطهری، امامت و رهبری، ص‏55. 8- علامه طباطبایی، مجموعه مقالات، ص‏214 215. 9- همان، ص‏213.
10- یادنامه استاد علامه طباطبایی، ص‏131. 11- مجله نور علم، دوره سوم، شماره 9، ص‏68.
12- مجله زن روز، شماره 892، شنبه 29 آبان 1361. 13- کیهان اندیشه، شماره مسلسل 26، ص‏9. 14- مجله زن روز، همان.
15- درباره این عالم نامدار نگاه کنید به مقاله نگارنده در مجله پاسدار اسلام،آبان ماه 1357، تحت عنوان نامداری ناشناخته.
16- آینه عرفان (ویژه دهمین سالگرد رحلت علامه طباطبایی آبان ماه‏1370.
17- کیهان اندیشه، شماره مسلسل 26، مهر و آبان 1368، ص‏40.
18- یادبود یادواره علامه طباطبایی در کازرون، به کوشش منوچهر مظروفیان، ص‏112111. 19- آینه عرفان، ص‏38.
20- مقاله ابتکارات علمی علامه طباطبایی، حسن ممدوحی، همان ماخذ، ص‏46. 21- مهر تابان ، ص‏19. 22- همان.
23- علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، رساله لب اللباب، ص‏91 و 92.
24- مکتب اسلام، سال‏21، شماره 10، ص‏67. 25- یادها و یادگارها، ص‏25، به نقل از مهر تابان، ص‏219.
27- علامه حسن زاده آملی، هزار و یک نکته، ص‏520. 28- کیهان اندیشه، شماره مسلسل 26، مقاله علامه حسن زاده آملی، ص‏6.
29- شهید مطهری، حق و باطل، ص‏89 90. 30- دومین یادنامه علامه طباطبایی، ص‏38.
31- ماخوذ از بیانات آیه الله جوادی آملی، مندرج در مجله شاهد، شماره 48، ص‏46. 32- مجله شاهد، همان، ص‏14. 33- هزار و یک نکته، ص‏198 و 610.
34- چه باید کرد (ترجمه و تنظیمی ویژه از مراقبات حاج میرزا جواد ملکی‏تبریزی، ترجمه محمد تحریرچی، مقدمه علامه، ص 3 5. 35- نک یادنامه شهید آیه الله قدوسی، ص‏269 347. 36- همان. منبع: ماهنامه پاسدار اسلام
7)نویسنده: محمد باقری زاده اشعری
غصه ی معیشت دنیا
الحذر که فکر دنیا بر قلبت مستولی نشود و غصه معیشت دنیا، تو را از مطلوب حقیقی، دور نکند؛ چرا که این، خیلی خسران است و تضاد با حق عبودیت هم دارد. چنان که غلامان سادات دنیوی هم اگر فکر نان خود باشند، فضولی است و آقایان بدشان می آید، علاوه بر این که از اخلاق اراذل و پست ها و دون همتان است که انسان، همتش بطن و فرج و مال و جاه این دنیای دروغ باشد.
حیف نیست که انسان، سرمایه خود را که می تواند با آن، کسب عالمی نماید که مقرب درگاه حضرت ملک الملوک- تعالی - باشد، آن را صرف دنیای دنی فانی لاشی ء بکند! لا سیما به ملاحظه این که در کارهای دنیویه هم، نص و تجربه، هر دو حکم می کند که به دست آوردن دنیا، به سعی و تلاش نیست. هر کس قسمتی دارد و آنچه تقدیرش شده، اگر از آن فرار هم بکند، آن را پیدا خواهد کرد.
میرزا جواد آقا ملکی تبریزی «رساله لقاء الله» (یا تصرف)
دروغگویی
فرمود حضرت باقر العلوم(ع): « خدای تعالی قرار داد برای شر، قفل هایی و کلیدهای آن فقل ها را شراب قرار داد، و دروغگویی از شراب، بدتر است».
اکنون قدری تفکر کن در این حدیث شریف که از عالم آل محمد (ص) صادر شده است و در کتابی که مرجع تمام علمای امت است، مذکور گردیده و تمام علما (رضوان الله علیهم) آن را قبول فرمودند، ببین آیا راهی برای عذر، باقی می ماند؟ آیا این سهل انگاری از دروغ، جز از ضعف ایمان به اخبار اهل بیت عصمت (ع)، از چیز دیگر [ناشی] می شود؟
ما صور غیبیة اعمال را نمی دانیم و ارتباطات معنویه ملک و ملکوت را واقف نیستیم. از این جهت از این نحو اخبار، تحاشی می کنیم و امثال اینها را حمل به مبالغه مثلاً می نماییم و این خود، طریقه ی باطلی است که از جهل و ضعف ایمان می باشد. فرضاً که این بحث شریف را با مبالغه حمل کنیم. آیا این مبالغه باید به موقع باشد؟ آیا هر چیزی را می شود گفت از شراب، بدتر است، یا باید طوری شر آن، عظیم باشد که با مبالغه توان گفت از شراب، بالاتر است؟
«چهل حدیث»، امام خمینی (ره)،
حب دنیا
استغراق در بحر لذایذ و مشتهیات، قهراً حب به دنیا آورد و حب به دنیا، تنفر از غیر آن آورد، و وجهه به ملک، غفلت از ملکوت آورد، چنان که به عکس اگر انسان از چیزی بدی دید و ادراک در نفس، ایجاد تنفر نماید و هر چه آن صورت قوی تر باشد، آن تنفر باطنی، قوی تر گردد. چنان که اگر کسی در شهری رود که در آن جا امراض و آلام بر او وارد شود و ناملایمات خارجی و داخلی بر او رو آورد، قهراً از آن جا متنفر و منصرف شود و هر چه ناملایمات بیشتر باشد، انصراف و تنفر، افزون شود و اگر شهر بهتری سراغ داشته باشد، کوچ به آنجا کند و اگر نتواند به آنجا حرکت کند، علاقه به آنجا پیدا کند و دلش را به آنجا کوچ دهد.
پس اگر انسان، از این عالم هر چه دید، بلیات و آلام و اسقام و گرفتاری دید و امواج فتنه ها و محنت ها بر او رو آورد، قهراً از آن متنفر گردد. و دل بستگی به آن کم شود و اعتماد بر آن نکند، و اگر به عالم دیگری معتقد باشد و فضای وسیع خالی از هر محنت و آلمی سراغ داشته باشد، قهراً بدان جا سفر کند و اگر سفر جسمانی نتوان کرد، سفر روحانی کند و دلش را بدان جا فرستد.
و پر واضح است که امام مفاسد روحانی و اخلاقی و اعمالی، از حب به دنیا و غفلت از حق تعالی و آخرت است. و حب به دنیا، سرمنشأ هر خطیئه است، چنان که تمام اصلاحات نفسانی و اخلاقی و اعمالی، از توجه به حق و دار کرامت آن و از بی علاقگی به دنیا و عدم رکون و اعتماد به زخارف آن است.
«چهل حدیث»، امام خمینی (ره)، حدیث 15
فقر در دنیا
صفت فقر، فی نفسه به نسبت به غنا، افضل است و اخبار در ستایش آن، بسیار است. حضرت رسول (ص) فرمودند که: «بهترین این امت، فقرای ایشان اند». و فرمود: « پروردگارا! مرا زندگانی درویشان ده و مردن ایشان و در زمره ایشان مرا محشور گردان». و فرمود که: « زینت فقرا از برای مؤمن، بیشتر است از لجام بر سر اسب؛ یعنی همچنان که لجام، اسب را در ورطه های هلاکت نگاه می دارد، فقر، مؤمن را از آن بهتر، از فساد محافظت می کند.» شخصی از حضرت رسول از فقر سؤال کرد. فرمود: «خزینه ای است از خزاین خدا». بار دوم بپرسید فرمود: «کرامتی است از خدا». سوم باز پرسید فرمود: «چیزی است که نمی دهد خدا آن را مگر به پیغمبر مرسل یا مؤمنی که در نزد خدا کریم باشد.» و فرمود که: «در بهشت غرفه ای است از یک دانه یاقوت سرخ که اهل بهشت، نگاه به آن می کنند، چنان که اهل زمین به ستارگان نظر می کنند. داخل آن جا نمی شود مگر پیغمبر فقیر یا مؤمن فقیر».
«معراج السعاده »، ملا احمد نراقی
نتایج صبر
بدان که از برای صبر، نتایج بسیار است که از جمله آنها ارتیاض و تربیت نفس است. اگر انسان، مدتی در پیش آمدهای ناگوار و بلیات روزگار و در مشقت عبادات و مناسک و تلخی ترک لذات نفسانیه، به واسطه فرمان حضرت ولی النعم، صبر کند و تحمل مشاق را گر چه سخت و ناگوار باشد- بنماید، کم کم نفس، عادت می کند و مرتاض می شود و از چموشی بیرون می آید و سختی تحمل مشاق بر آن آسان می شود، و از برای نفس، ملکه راسخه نوریه پیدا می شود که به واسطه آن، از مقام صبر، ترقی می کند و به مقامات عالیه دیگر نایل می شود؛ بلکه صبر در معاصی، منشأ تقوای نفس شود و صبر در طاعات، منشأ انس به حق گردد، و صبر در بلیات، منشأ رضا به قضای الهی شود. و اینها از مقامات بزرگ اهل ایمان، بلکه اهل عرفان است.
«چهل حدیث»، امام خمینی(ره)، حدیث 16
منبع: نشریه پاسدار اسلام، شماره 341.
آرزوهای دراز
آرزوی موهوم جز آنکه فکر انسان را به خود مشغول کند و او را از فعالیت و کوشش باز دارد، نتیجه دیگری نخواهد داشت. انسان نباید خود را با آرزوها سرگرم کند و بیهوده به چیزهای دست نیافتنی دل ببندد؛ زیرا این جز پشیمانی ثمری نخواهد داشت. آرزوی دور و دراز، آن هم در امور دنیوی، نه تنها انسان را نیازمند مردم می‏سازد، بلکه مسیر زندگی معنوی انسان را هم عوض کرده، چه بسا او را به سراشیبی سقوط می‏کشاند. همانگونه که آرزوی حکومت ری ابن سعد را به کربلا کشاند و شد آن چه نباید می‏شد. حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:
اِنَّ اَخْوَفَ ما اَخافُ عَلَیْکُمْ خِصْلَتانِ اِتّباعُ الهَوی و طُولُ الاَمَلِ
وحشتناکترین چیزی که برای شما از آن بیمناکم دو چیز است: یکی پیروی از خواسته‏های نفسانی و دیگر آرزوهای دراز.
فراموش کردن نیکی‏های خود
اگر به کسی نیکی می‏کنید، فتوت و جوانمردی ایجاب می‏کند که کار نیک خود را فراموش کنید، نه اینکه همواره این کار را به خاطر بیاورید، یا خدای ناکرده به این و آن بگویید. این کار ممکن است علاوه بر اینکه پاداش معنوی شما را کم کند، چه بسا موجب آزار آن شخص هم بشود؛ زیرا برخی از مردم نمی‏خواهند دیگران از کمکی که به آ نها شده است، آگاه شوند. بنابراین سعی کنید عمل نیک خود را فراموش کنید تا پاداش معنوی‏تان حفظ شود و آبروی کسی که به او نیکی کرده‏اید نیز محفوظ بماند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِذا صَنَعْتَ مَعْروفا فَاَنْسِهِ           چون کار نیکی کردی، آن را فراموش کن.
آمرزش
انسان در طول زندگی، مرتکب گناهانی می‏شود که پس از آن پشیمان شده، روی به خدا می‏آورد، و توبه و تعهد می‏کند که دیگر آن گناه را تکرار نکند. در صورت وجود چنین توفیقی جای امیدواری هست؛ امّا برخی اهل توبه و بازگشت و در فکر ترک گناه نیستند، غافل از اینکه در یک لحظه نامعلوم، مرگ انسان فرا می‏رسد و توفیق توبه نمی‏یابد. راستی چه وقت باید روی به درگاه بی‏نیاز آورد؟ مسلما زمانی که درهای آمرزش بسته نشده باشد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلاِْستغفارُ دَواءُ الذُّنوبِ
طلب آمرزش داروی گناهان است.

شکنجه بدکاران


برخی از مردم، به آزار دیگران و ارتکاب گناه مشغول‏اند و از این بیراهه باز نمی‏گردند. نصیحت‏گران نباید ناامید شوند، بلکه تا آنجا که ممکن است، باید از راه مستقیم یا غیرمستقیم، به هدایت آنان بپردازند. یکی از این روش‏ها برخوردهای حساب شده انسانی است که می‏تواند در روحیه آنها تأثیر مثبت نهاده، آنها را دچار خجلت و شرمندگی کند، به طوری که در برابر انسان‏های نیکوکار و خوش برخورد، خود را حقیر و کوچک بینگارند و تلاش کنند تا در راه مردان خدا گام بردارند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
وَ ازْجُر المُسئَی بِفِعلِ المُحسنِ
با کار نیک، بدکار را از بدی باز دار.

تصرف در اموال
همه می‏دانیم که مرگ حق است و هیچ انسانی در این جهان مادی برای همیشه ماندگار نیست. مرگ ناگهان به سراغ انسان می‏آید و کاخ آمال و آرزوهایش را فرو می‏ریزد. سعی کنیم بسیاری از کارهایی که می‏خواهیم به عهده وصی بگذاریم، تا زنده‏ایم و فرصت داریم، خودمان با دقت بیشتری به انجام برسانیم. در تعالیم اسلامی ارزش آنچه انسان با دست خود می‏بخشد، بسیار بیشتر از آن چیزی است که دیگران به جای او می‏دهند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
کُن وَصیَّ نفسِکَ وَافْعَلْ فی مالِکَ ما تُحِبُّ اَنْ یَفْعَلَهُ فیهِ غیرُکَ
وصی خودت باش و آنچه دوست داری دیگری در مالت انجام دهد، خودت انجام بده.

تکمیل کارها
دیده می‏شود کسانی به نیت کمک به افراد یا احداث مؤسسه‏ای مشغول کار می‏شوند، اما پس از چند روز آن کار را رها کرده، به دنبال کار دیگری می‏روند. این عمل آنها از نظر خلق و خالق محکوم است. از نظر خلق محکوم است، چون بعد از امیدواری، آنها را دچار ناامیدی می‏کنند و موجبات ضربه‏های روحی را فراهم می‏آورند. از نظر خداوند هم این کار پسندیده نیست. بنابراین اگر انگیزه کار نیکتان انسانی ـ اسلامی است، کاری را که شروع کرده‏اید، به پایان برسانید، یا اگر می‏خواهید آن را نیمه کاره رها کنید، از اول شروع نکنید. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِکمال المَعروفِ اَحسَنُ مِن ابتدائِهِ
تمام کردن کار خوب، از آغاز کردن آن بهتر است.

خوش قولی


بسیاری از مردم چنان قول می‏دهند که شنونده تصور می‏کند با افرادی منطقی روبرو است، امّا وقتی هنگام وفا به وعده فرا می‏رسد، آن چنان چهره عوض می‏کنند که غیرقابل باور است. اساسا بازار قول دادن و خلاف آن عمل کردن از همه بازارها گرم‏تر است. در حالی که اسلام عزیز می‏خواهد که انسان یا اصلاً قول ندهد، یا اگر قول داد به قولش وفادار بماند و در ادای آن نهایت تلاش خود را مبذول کند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
ما اَحْسَنَ الْوَفاءَ وَاَقْبَحَ الْجَفاءَ
چه قدر وفای به عهد خوب و بدقولی زشت است.

همت بلند
گرچه برخی از مردم در ظاهر فقیرند، اما وقتی به زندگی آنها توجه می‏کنید، می‏بینید از طبعی بلند و روحیه‏ای قوی برخوردارند. آن چنان بزرگوارانه زندگی می‏کنند که تو گویی هیچ نیاز مادی ندارند سعی می‏کنند تا دیگران از فقرشان با خبر نشوند و نجابت و همت بلندشان خدشه‏دار نشود. وقتی انسان با چنین کسانی روبه‏رو می‏شود، ناخودآگاه به یاد این فرمایش حضرت علی(علیه السلام) می‏افتد که می‏فرمایند:
اَلشَّرَفُ بِالهِمَمِ العالِیَةِ لابالرِمَمِ البالِیَة
شرف به بلند همتی است، نه به استخوان‏های پوسیده.

لباس تقوا


ارزش هر انسانی به میزان برخورداری او از لباس تقواست. انسان باید تلاش کند تا همواره این لباس مقدس را پاکیزه نگه دارد و چنانچه آلودگی کوچکی در لباس خود مشاهده کرد، با جدیت و وفوریت تمام و با آب شفابخش توبه آن را بشوید وگرنه، چنانچه آلودگی به تمام لباس سرایت کند، جز شرمساری چیز دیگری نصیب انسان نخواهد شد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنْ تَعْری عَنْ لِباسِ التَّقوی لَمْ یُسْتَتِرْ بِشَی‏ءٍ مِنْ اَسْبابِ الدُّنی
هرکس به جامعه تقوا پوشیده نشود، هیچ چیز از اسباب دنیا او را نمی‏پوشاند.

اظهار فقر
چون عقل بیشتر مردم به چشمانشان است، همین که احساس کنند فردی دچار فقر شده است، با کمال تأسف با او برخورد فقیرانه می‏کنند؛ در حالی که شرف آدمی به میزان برخورداری او از کمال و انسانیت اوست، نه به نیازمندی یا بی‏نیازی او. چون بعضی از کوته‏نظران از درک این مسئله عاجزند، بهتر است انسان فقر و نداری خود را پیش هرکسی آشکار نسازد و خود را کوچک نکند. حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:
مَن اَظْهَرَ فَقْرَهُ اَذَلَّ قَدْرَهُ
هرکس نداری خود را آشکار کند، خودش را سبک کرده است.

جلب اعتماد مردم
از بزرگ‏ترین موفقیت‏هایی که نصیب انسان می‏شود، این است که مردم در امور دین و دنیای خود به او اطمینان کنند و به آنچه اظهار می‏کند اعتماد داشته، سخنانش را از صمیم قلب بپذیرند. این توفیق بزرگی است که به آسانی نصیب هرکس نخواهد شد. انسان می‏تواند با اعمال صالح و در آزمون‏های اجتماعی، شایستگی‏های خود را در عمل اثبات کند تا در نزد مردم اعتبار و ارزش بیابد. حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:
کَفی بِالْمَرْءِ سَعادَةً اَنْ یُوثَقَ بِهِ فی اُمورِ الدّینِ والدُّنی
در سعادت انسان همین بس که مردم در امور دین و دنیا به او اعتماد کنند.

پنهان کاری
بعضی‏ها وقتی کار نیکی انجام می‏دهند، همه عالم را خبر می‏کنند، در حالی که این کار درستی نیست و نوعی ریاکاری و خودنمایی به حساب می‏آید. انسان با اخلاص، باید سعی کند که اعمال خوبش را مخفیانه انجام دهد تا مردم تصور نکنند که او قصد ریاکاری دارد. وقتی انسان همگان را از عمل خود آگاه می‏سازد، هرچند قصد ریاکاری نداشته باشد، خود به خود، در معرض خطر ریا می‏افتد و نیز ممکن است متّهم به ریاکاری شود. حضرت علی(علیه السلام) می فرمایند:
اِذا صَنَعْتَ مَعروفا فَاسْتَتِرْهُ وَ اِذا صُنِعَ اِلَیْکَ فَانْشُرْهُ
وقتی کار نیکی انجام می‏دهید آن را پنهان کنید و وقتی به شما نیکی می‏شود، آن را آشکار کنید.

پاسخ درست
وقتی از شما چیزی می‏پرسند یا جواب آن را می‏دانید یا نمی‏دانید؛ اگر جواب آن را می‏دانید وظیفه انسانی ایجاب می‏کند که مؤدبانه پاسخش را بگویید و اگر نمی‏دانید، با عذرخواهی وی را به شخصی که می‏داند معرفی کنید. در این میان متأسفانه به افرادی برمی‏خوریم که یا اعتنایی به سؤال کننده نمی‏کنند، یا طوری پاسخ می‏دهند که او راه و چاه را به کلی از یاد می‏برد و سردرگم می‏شود. هر انسان با وجدانی باید از این صفت بد پرهیز کند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مِنْ بُرهانِ الْفَضْلِ صائِبُ الْجَوابِ
پاسخ درست نشانه فضیلت است.

حیات دانشمندان
دانشمند به واسطه دانشش، همیشه زنده، و وجودش روشنی بخش همگان است. دانشمند هرگز نمی‏تواند نسبت به نشر دانش خود بی‏اعتنا باشد و صمیمانه در ترویج آن نکوشد. دیگران نیز وظیفه دارند بیشترین بهره‏ها را از او ببرند. دانشمندان نقش سنگینی در جامعه انسانی به عهده دارند؛ زیرا مسائل گوناگون را بهتر از دیگران می‏فهمند و بهتر می‏توانند آنها را به دیگران بفهمانند. پیشرفت‏ها، موفقیت‏ها، خلاقیت‏ها و کشف‏ها در سایه دانش دانشوران میسر خواهد بود. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلعالِمُ حَیٌّ وَ اِن کانَ مَیِّت
دانشمند زنده است حتی اگر بمیرد.

تخصص در یک رشته
برای اینکه انسان بتواند از دانشی، آن طور که باید و شاید بهره ببرد، راهی ندارد جز اینکه همان رشته را پی گیرد و آن قدر در آن دانش بکوشد که در آن متخصص شود. بدیهی است در این حال، همه نیروهای فکری شخص در یک نقطه تمرکز می‏یابد و پیشرفتش افزایش می‏یابد. برعکس زمانی که نیروی فکر در رشته‏های گوناگون علمی به کار گرفته شود، از هیچ یک از آنها نتیجه قابل توجهی به دست نمی‏آید. پس چنانچه در یک رشته متخصص شوید بهتر از آن است که در همه علوم وقت صرف کنید و از هیچ یک بهره کاملی نبرید. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
رُبَّ یَسیر اَنمی مِن کثیرٍ
چه بسیارند چیزهای اندک و خُرْد که نتیجه‏شان بیش از چیزهای بزرگ و کلان است.

افراط در دوستی
از آنجا که بشر ذاتا اجتماعی آفریده شده، ناگزیر است در زندگی، برای خود دوستانی انتخاب کند. البته معاشرت با دوستان، اگر دوستان خوبی باشند، برای او فواید بسیاری دارد؛ ولی در عین حال، چون دوست صمیمی‏و دلسوز کم است، انسان باید تا می‏تواند از معاشرت‏هایش بکاهد. اصولاً کسانی که در زندگی دارای دوستان بسیارند، کمتر به امور و تکالیف خود می‏رسند؛ چون اوقاتشان صرف معاشرت و گفتگو می‏شود و فرصت نمی‏کنند به کارهای اساسی خویش برسند. ناگهان متوجه می‏شوند که بخش مهمی از عمرشان، بدون آنکه بهره‏ای گرفته باشند، گذشته است. البته منظور این نیست که معاشرت به کلی ترک شود، بلکه هدف محدود کردن دوستی‏ها است. حضرت علی(ع) می‏فرمایند:
قِلَّةُ الخِلْطَةِ تَصُونُ الدّینَ وَ تُریحُ مِنْ مُقارَنَةِ الاشرارِ
کمی آمیزش با دیگران دین را حفظ می‏کند و شخص را از نزدیکی به بدان آسوده می‏سازد.

غفلت
غالبا تصمیم‏های خطرناک در یک آن گرفته می‏شود ولی پشیمانی آن، سال‏ها و بلکه تا پایان عمر باقی می‏ماند. نطفه همه حوادث بزرگ در یک لحظه بسته می‏شود. انسان باید متوجه باشد تا در آن لحظه مبادا خدای ناکرده، امیال شیطانی بر عقلش چیره شود و به جای تفکر و عاقبت اندیشی تصمیم‏های آنی بگیرد. یک لحظه غفلت ممکن است عمری پشیمانی به بار آورد. حضرت علی(ع) در نکوهش غافلان می‏فرمایند:
وَیْلٌ لِمَنْ غَلَبَتْ علیه الْغَفَلةُ فَنَسِیَ الرَّحْلَةَ وَ لَمْ یَسْتَعِدْ
وای بر آن کس که غفلت بر او چیره شود.

بهترین پناهگاه
انسان هر قدر قوی باشد باز هم به پناهگاهی نیاز دارد که سایه آن بتواند ادامه حیات دهد و به سوی خوشبختی حرکت کند، این تکیه گاه چیزی جز ایمان نیست. هیچ چیز مانند ایمان نمی‏تواند حافظ و نگهبان درون و بیرون انسان باشد. ایمان است که در شب‏های تاریک، پناهگاهی محکم است و همه اضطراب‏ها و نگرانی‏ها را به آرامش بدل می‏کند. حضرت علی(ع) می‏فرمایند:
اَلایمانُ شَفیعٌ مُنْجِحٌ           ایمان شفیع نجات بخشی است.

باطن بیمار
چه بسا انسان‏هایی که چهره‏ای زیبا و جذاب و باطنی بیمار و آلوده دارند. لطف خداوند رحیم ایجاب می‏کند که معایب این افراد پوشیده بماند و آبرویشان حفظ شود، اما در هر حال خود انسان از باطنش آگاه است و نباید از این لطف خداوند، استفاده سوء کند و خود را به عنوان فردی صالح و شایسته قلمداد کند، بلکه باید در برابر این پرده‏پوشی بکوشد تا عیب‏های باطنی‏اش را به تدریج بر طرف کند تا ظاهر و باطنش نیکو شود. حضرت علی(ع) می‏فرماید:
ما اَقْبَحَ بِالاِنْسانِ باطِنا عَلیلاً و ظاهرا جَمیل
چه قدر زشت است که انسان باطنی بیمار و ظاهری زیبا داشته باشد.

شهرت
از عواملی که باعث بدبختی انسان‏ها می‏شود و آنها را از مسائل اساسی زندگی باز می‏دارد، مشهور شدن در میان مردم است. تا وقتی که انسان شهرتی ندارد، به راحتی می‏تواند اعمال و افکار خود را به هر کیفیّتی که می‏خواهد راه ببرد و در کارها دچار درهم ریختگی نشود. در این حال، تصمیم‏گیری‏هایش از قدرت و استحکام بیشتری برخوردار است. برعکس شخصی که شهرت دارد، تمرکز فکر ندارد و در نتیجه دچار تزلزل رأی در تصمیم‏گیری خواهد شد و این باعث می‏شود آسایش خود را تا حدودی از دست بدهد. حضرت علی(ع) می‏فرمایند:
اِنَّ فی الخُمولِ لَراحَةٌ     در گمنامی گونه‏ای از آسایش هست.

شهادت دروغ
کسانی که جز به منافع مادی نمی‏اندیشند، بسیاری از اوقات با شهادت‏های دروغین به پایمال کردن حق دیگران می‏پردازند. آنها در این راه، آشنا و بیگانه نمی‏شناسند و هرجا که منافع مادی‏شان ایجاب کند، به سادگی شهادت ناحق می‏دهند، بدون آن که دچار عذاب وجدان شوند. یک روز به نفع شما شهادت می‏دهند و فردا به زیان شما؛ تا سنگینی کفه ترازو به کدام سو باشد. باید از این افراد دو رو و دسیسه‏هایشان همواره بر حذر بود که حضرت علی(ع) می‏فرمایند:
مَنْ شَهِدَ لَکَ بِالباطِلِ شَهِدَ عَلَیْکَ بِمِثْلِهِ
هرکس به سود تو شهادت باطل دهد، به زیان تو نیز چنین خواهد کرد.منبع: پایگاه حوزه

بی‏نیازی
برخی از مردم ممکن است در تنگنای فقر و ناداری قرار بگیرند، اما همیشه سعی می‏کنند که در برابر دیگران اظهار بی‏نیازی کنند، به طوری که حتی بسیاری از نزدیکان هم متوجه وضع نامطلوب اقتصادی‏شان نمی‏شوند. اینان که به اصطلاح، با سیلی صورتشان را سرخ نگه می‏دارند، به سبب همت والایشان همیشه خدا و خلق را شاکرند. آن چنان شکر می‏کنند که گویی همین چند دقیقه پیش با شکم سیر از سر سفره برخاسته‏اند. در مقابل، گروهی هم با وجود امکانات بسیار، آن چنان دم از نداری می‏زنند که انگار از سرزمین قحطی‏زدگان برگشته‏اند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِظهارُ الغِنی مِنَ الشُکْرِ
اظهار بی‏نیازی، نوعی شکر است.

خداترسی
انسان تنها با ترس از خدا و دوری گزیدن از بدی‏ها می‏تواند برای خود محیط امن و آرامی به وجود آورد. کسی که خداترس است و خداوند را همواره حاضر و ناظر بر اعمال خود می‏بیند، به آسانی فریب شیطان را نخواهد خورد و همواره جاده سلامت را می‏پیماید. در این حال خداوند نیز به او آرامش خاطر عنایت می‏فرماید، به گونه‏ای که از زندگی، لذّتی روحانی برده، همواره سرزنده و با نشاط خواهد بود. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلْخَوْفُ مِنَ اللّهِ فِی الدُّنیا یُؤْمِنُ الْخَوفَ فِی الاخِرَةِ مِنهُ
خدا ترسی در دنیا باعث ایمن شدن از ترس در آخرت می‏شود.

گشاده دستی
برخی از مردم در کمک به دیگران سست‏اند، به طوری که به ندرت ممکن است به کسی کمک کنند، یا احسان‏شان با روی خوش و گشاده نیست، بلکه طوری عمل می‏کنند که طرف مقابل احساس حقارت می‏کند. این کار بدی است، زیرا عطای یک انسان با وجدان هرگز نباید اهانت‏آمیز باشد. انسان اگر قصد کمک کردن هم ندارد، باید با عذرخواهی، دل دیگران را به دست آورد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَعْطِ ما تُعْطیه مُعَجّلاً مُهَنّا وَ اِنْ مَنَعْتَ فَلْیَکُنْ فِی اِجْمالٍ وَ اِعْذارٍ
آنچه می‏دهی به نقد و با خوشرویی و گوارایی بده و اگر نمی‏دهی عذرخواهی کن.

دوری از پستی‏ها
از بزرگ‏ترین عوامل ناکامی، ارتباط داشتن با مسایل پست زندگی است. اگر انسان به مسائل باارزش توجه کند، روح او از ذلّت و پستی به مقام عالی انسانیّت می‏رسد و این همان چیزی است که هر انسان آزاده‏ای آرزوی رسیدن به آن را دارد. انسان‏های بلندهمت را نمی‏توان در پیرامون مسایل پست و بی‏ارزش جست، آنها در وادی نور و روشنایی سیر می‏کنند و به موفقیت‏های بزرگی هم نایل می‏شوند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَعْقَلُ النّاسِ اَبْعَدُهُمْ عَنْ کُلِّ دَنیَّةٍ
عاقل‏ترین مردم کسی است که از هر پستی بپرهیزد.

سکوت
برخی سخنانی می‏گویند که ارزش پاسخ گفتن ندارد و صرف وقت کردن برای جواب دادن به آن، جز اتلاف وقت نتیجه‏ای ندارد و چه بسا انسان را از کارهای مهم زندگی نیز باز دارد. بنابراین جواب گفتن به هر سخن، سنجیده نیست، بلکه باید به کلامی پاسخ داد که شایسته جواب باشد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
رُبَّ کَلامٍ جوابُهُ السُّکوتُ
چه بسا سخنی که جوابش سکوت است.

خوف و رجا
هرکسی در زندگی خطاهایی کرده است و هرگز نمی‏تواند به پرونده اعمال خود، صددرصد مطمئن باشد و همواره باید به لطف و رحمت بی‏انتهای پروردگار چشم دوخت و هیچ وقت نباید از رحمت و الطاف بی‏پایان الهی مأیوس بود. از آن سو هم، نباید با تکیه بر فضل و کرم الهی، در ارتکاب گناه جسور بود. از کجا معلوم که انسان برای برخی از گناهان دچار عقوبت سخت نشود و جزو بدکاران روز قیامت نباشد. به هر حال امید به لطف پروردگار، اگر با خوف خداوند همراه باشد، می‏تواند مایه آرامش باشد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
خَیْرُ الاَعْمالِ اعْتِدالُ الرَّجاءِ وَ الْخَوْفِ
بهترین کارها، میانه‏روی بین امید و ترس است.

نیازمندان واقعی
در جامعه ما کسانی هستند که در اوضاع سخت اقتصادی به سر می‏برند و به حکم عقل و وجدان و شرع باید به کمک آنها شتافت. بعضی‏ها به این مسئله توجهی ندارند و چه بسا کمک‏های خود را به کسانی می‏رسانند که یا اصلاً نیازمند نیستند، یا اگر هم نیازی داشته باشند، نیازشان چندان شدید و فوری نیست. بکوشیم کمک‏هایمان را در درجه اول به کسانی که استحقاق بیشتری دارند، برسانیم. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
خَیْرُ الْبِرِّ ما وَصَلَ اِلَی الْمُحْتاجِ
بهترین نیکوکاری آن است که در حق نیازمندان انجام شود.

مستی ثروت
ثروت در عین این که می‏تواند باعث نجات مستمندان و اصلاح مشکلات زندگی باشد، اگر به دست نااهلان بیفتد، ممکن است باعث هلاک هرچه بیشتر فرد و جامعه شود. در طول تاریخ، بیشتر بدبختی‏هایی که گریبان‏گیر جوامع انسانی شده، در پی بدمستی‏های همین ثروتمندان مغرور بوده است. بنابراین همواره باید متوجه بود که با ثروت اندوزی شخصیت انسانی‏مان به کلی مسخ نشود و گرفتار عذاب الهی نشویم. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِسْتَعیذُوا بِاللّهِ مِنْ سَکْرَةِ الْغِنی فَاِنَّ لَهُ سَکْرَةً بَعیدَةَ الاِفاقَةِ
از مستی توانگری به خدا پناه ببرید که آن را مستی عجیبی است که به هوش آمدن از آن بسیار دور است.

اندیشه پاک
انسان‏های نیک کردار و خیراندیش اندیشه پاک دارند و این نشانه علاقه آنها به مسایل معنوی و خدمت به دیگران است. نیکوکاران بر اثر تداوم کارهای خوب، نه تنها به بدی‏ها نمی‏اندیشند، بلکه تلاش می‏کنند که در فکر و عمل خوب با دیگران شریک باشند و به سبب نیت پاکشان همواره با موفقیت‏های بزرگ روبرو می‏شوند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلْفِکْرُ فِی الْخَیْرِ یَدْعُوا اِلَی الْعَمَلِ بِهِ    اندیشه نیک، انسان را به کردار نیک فرا می‏خواند.

افتخار به اسراف
اسراف در هر چیز، به خصوص در خوردنی‏ها و آب و چیزهای دیگر بسیار ناپسند است؛ زیرا مواد و منابع حیاتی بیش از هر چیز دیگر مورد احتیاج مردم است و باید از حیف و میل کردن آنها پرهیز شود. متأسفانه با وجود تأکیدهای مکرر باز هم عده‏ای بی‏توجه‏اند و هر شب و روز صدها میلیون ریال از منابع حیاتی جامعه را هدر می‏دهند. شگفتا که در این میان، عده‏ای به این کار افتخار می‏کنند و به نشر فرهنگ اسراف در جامعه دامن می‏زنند، در حالی که این وظیفه‏ای وجدانی، شرعی، عقلی و اجتماعی است که هرکس به نوبه خود از اسراف جلوگیری کند تا خدای نکرده جامعه ما دچار عذاب الهی و فقر و نداری نشود. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنِ افْتَخَرَ بِالتَّبْذیرِ احْتَقَرَ بِالاِفْلاسِ
هرکس به اسراف و ریخت و پاش افتخار کند، دچار تنگدستی خواهد شد.

مسئولیت‏پذیری
وجود تناسب میان انسان و مسئولیت‏هایش، موجب می‏شود که کارها به خوبی پیش رود و انسان در کارهایش با اعتماد به نفس و انگیزه و موفقیت بیشتری حرکت کند. اما اگر انسان مسئولیت متناسب با خود را نداشته باشد و احساس کند در جای شایسته خود قرار ندارد، به مرور زمان شور و نشاط و انگیزه کار را از دست می‏دهد. در این صورت، هم فرد آسیب می‏بیند و هم نهادی که در آن کار می‏کند و جامعه دچار اختلال خواهد شد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
کُن مَشْغُولاً بِما اَنْتَ عَنْهُ مَسْئُولٌ
به آنچه نسبت به آن مسئولیت داری، مشغول باش.

سحرخیزی
هرکس بر اساس عقاید خود ساعات خواب و بیداری‏اش را تنظیم می‏کند و خود را به آن عادت می‏دهد. در این میان کسانی هستند که در تنظیم ساعت خواب به گونه‏ای عمل می‏کنند که به سحرخیزی عادت کنند و ساعاتی قبل از اذان صبح، به عبادت و بندگی خدا مشغول باشند و هم آواز با مرغان سحری، خدا خدا گویند. این افراد غالبا در اوایل شب می‏خوابند تا از نعمت بیداری سحر برخوردار شوند. از این گذشته سحرخیزی به هر دلیل که باشد، عادتی با ارزش و مایه برکت است. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
باکِروا فَالْبَرَکَةُ فِی المُباکَرَةِ   سحرخیز باشید که برکت در سحرخیزی است.

نصیحت‏پذیری
بعضی نصیحت را با جان و دل می‏پذیرند و از پند دهنده نیز قدردانی می‏کنند، اما عده‏ای دیگر نه تنها سپاس‏گزاری نمی‏کنند، بلکه در برابر پند و اندرز بر می‏آشوبند و اعتراض می‏کنند. این نوع برخورد ناشی از خودخواهی و تکبّر است و متکبر بر اثر غرور، استعداد تربیت‏پذیری خود را از دست داده، در آتش جهل و نادانی خواهد سوخت. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنْ خالَف النُصْحَ هَلَکَ    هرکس با نصیحت مخالفت کند، نابود خواهد شد.

ساده زیستی
برخی از مردم در این دنیا زندگی ساده و بی‏آلایش و در عین حال پاک و با صفایی دارند و از آلودگی‏هایی که بر زندگی مردمان دنیاطلب سایه افکنده است به دورند. این افراد راهی انتخاب کرده‏اند که پیامبران خدا و بندگان صالح پیموده‏اند و هرگز حاضر نیستند یک روز از زندگی پاک و بی‏آلایش‏شان را با مادیات و منافع دنیوی عوض کنند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
الزُّهدُ فِی الدنیا الرّاحَةُ العُظْمی     ساده زیستی در دنیا بزرگ‏ترین آسایش است.

احتیاط
انسان در عین تلاش برای تصمیم‏گیری در امور زندگی، لازم است همیشه جانب احتیاط را در نظر گیرد تا خدای نکرده در چاهی که ناخودآگاه با دست خود می‏کَنَد نیفتد و راه احتیاط این است که برای انجام دادن هر کاری علاوه بر بذل دقت، از دیگران هم نظر خواهی کند. گاهی لازم است که کار را طوری آغاز کنیم که اگر لازم شد بتوانیم آن را رها کنیم، نه آنکه از اول تمام پل‏ها را پشت سرمان خراب کنیم و در تنگنا قرار گیریم. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
لاخَیْرَ فی عَزْمٍ بلا حَزْمٍ     تصمیم قاطع بدون دوراندیشی سودی ندارد.

راستگویی
راستگویی از بهترین صفات انسانی است، همچنان که دروغگویی بدترین صفت است. متأسفانه بعضی از مردم طوری به دروغگویی عادت کرده‏اند که اگر در شبانه روز چند بار دروغ نگویند، احساس آرامش و شادی نمی‏کنند. کسانی که دروغ می‏گویند در حقیقت دچار عقده حقارت‏اند و چون می‏بینند مردم به آنها بی‏اعتماد شده‏اند، با گفتن دروغ توجه دیگران را به خود جلب می‏کنند. در این میان به انسان‏هایی بر می‏خوریم که هرگز زبان خود را به دروغ نمی‏آلایند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلصِّدْقُ اَقْوی دَعائِمِ الایمانِ          راستگویی قوی‏ترین ستون ایمان است.

سؤال مغرضانه
گاهی پرسیدن برای یادگیری است که کار خوب و پسندیده‏ای است و در فرهنگ اسلامی به آن سفارش شده است؛ گاهی هم سؤال کردن برای رسوا کردن و جاهل نشان دادن طرف مقابل است، که البته این روش، کاری ناجوانمردانه و غیرانسانی است؛ زیرا این گونه پرسش‏ها تنها برای دگرآزاری است که از نظر اسلام ناپسند و مذموم است. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِذا سَأَلْتَ فَاسْأَلْ تَفَقُّها وَلاتَسْأَلْ تَعَنُّت     وقتی از کسی چیزی می‏پرسید، برای فهمیدن باشد نه برای غرض ورزی.

زینت باطن
گرچه انسان باید ظاهری آراسته داشته باشد، اگر کسی در این مورد زیاده‏روی کند و همه چیز خود را فدای ظاهر کند، نشانه نوعی اختلال روانی و ناکامی‏های گوناگون است. اسلام عزیز به زیبایی باطنی اهمیت فراوانی می‏دهد و بر تقویت هرچه بیشتر اراده و ایمان، تأکید فراوان دارد. پس بکوشیم جزو کسانی باشیم که علاوه بر آراستگی ظاهر، از باطنی نیکو و شایسته نیز بهره‏مندند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
زینَةُ الْبَواطِنِ اَجْمَلُ مِنْ زینَةِ الظَّواهِر    زینت باطن بهتر از زینت ظاهر است.

رفع گرفتاری‏ها
از نعمت‏های بزرگ مراجعه اشخاص برای رفع گرفتاری‏هاست. نه تنها انسان نباید این مسأله را نوعی گرفتاری و دردسر حساب کند، بلکه باید شکرگزار باشد که خدا چنین توفیقی را نصیب او کرده و خواسته است که گرفتاری بنده‏ای به دست او حل شود. بی‏شک این توفیق نصیب هرکسی نمی‏شود، پس مبادا که از مراجعه مردم ناراحت شویم و با آنها برخورد نامناسب کنیم. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَیْکُمْ نِعْمَةٌ مِنَ اللّهِ عَلَیْکُمْ فاغْتَنِمُوها وَ لاتَمَلُّوها فَتَتَحَوَّلُ نِقْمَةً
روی آوردن مردم به شما برای رفع حوائج نعمتی است از خدا، پس آن را غنیمت بشمارید و از آن ملول نشوید تا این نعمت به عذاب بدل نشود.

مبارزه با مشکلات
بعضی‏ها در برابر حوادث و مسائل ناگهانی چنان دچار وحشت می‏شوند که قدرت کم‏ترین کاری را ندارند. در این هنگام بهترین راه برای انسان این است که سعی کند آرامش خود را حفظ کند و جوانب قضیه را بررسی کند تا راه حل مناسبی بیابد. بی‏قراری کردن و اظهار ناراحتی نه تنها نتیجه‏بخش نیست، بلکه بر مشکل خواهد افزود. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
کَمْ مِنْ صَعْبٍ تَسْهَلُ بِالرَّفُقِ       چه بسیار دشواری‏هایی که با آرامش آسان می‏گردد.

پیش‏قدمی در برآوردن نیازها
از نشانه‏های جوان‏مردی، این است که انسان پیش از اینکه حاجتی از او بخواهند، در برآوردن نیاز پیش‏قدم شود. با این کار هم نیاز نیازمند تأمین می‏شود و هم آبروش حفظ می‏شود. با این عمل شخص نیازمند احساس عزّت نفس می‏کند و شرمگین نمی‏شود. به راستی بین این دو گونه برخورد چه قدر فاصله است: کسی که در برآوردن نیازها پیشقدم است و کسی که با منّت گذاشتن و آبروریزی در صدد تأمین حاجت کسی باشد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَفْضَلُ النَّوالِ ما وَصَلَ قَبْلَ السؤال  بهترین بخشش آن است که قبل از درخواستن باشد.

تأثیر معاشرت
یکی از بهترین راه‏های شناخت دیگران، این است که ببینیم آنها با چه کسانی معاشرت دارند. معاشرت خواه ناخواه تأثیرگذار است. بسیاری از اوقات اگر بخواهیم در مورد دیگران تحقیق کنیم، نمی‏توانیم آن طور که باید و شاید اطلاعات درستی کسب کنیم. در این موارد از راه معاشرت‏های افراد می‏توان به نتایج بهتری دست یافت. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِخْتَبِروا النّاسَ بِاِخْوانِهِمْمردم را به معاشران و دوستانشان بشناسید.منبع: پایگاه حوزه
حفاظت از آبرو
آبرو، از مهم‏ترین سرمایه‏های انسان است. انسان باید همیشه مراقب باشد که مبادا سخنی یا کاری از او صادر شود که آبرویش در خطر قرار دهد. حقیقت این است که گاهی انسان کاری می‏کند یا سخنی می‏گوید که صادقانه و از روی نیت پاک و خداپسندانه است، ولی از آنجا که به کُنه آن توجه ندارد، در معرض اتهامات دیگران قرار می‏گیرد و آبرویش به خطر قرار می‏افتد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
لا تَجْعَلْ عِرْضَکَ غَرَضا لِقَولِ کُلِّ قائلٍآبروی خود را در معرض سخنان دیگران قرار مده.

حیا
چرا کارهای خلاف‏مان را به روی خود نمی‏آوریم؟ آیا وقت آن نرسیده که کمی به خود آییم و از خود شرم کنیم؟ تا کی می‏خواهیم غافلانه و بدون احساس مسئولیت گام برداریم؟ چرا شب هنگام که می‏خواهیم به بستر رویم به بررسی کارهایمان نمی‏پردازیم؟ اگر از خود و کارهایمان احساس شرم نمی‏کنیم، چگونه از مردم و خدا شرم می‏کنیم؟ حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
حَیاءُ الرَّجُلِ مِنْ نَفْسِهِ ثَمَرَةُ الْایمانِ   اینکه انسان از خودش حیا کند، نتیجه ایمان است.

راه بازگشت
انسان عاقل همیشه با احتیاط و تأمل عمل می‏کند، امام برخی از انسان‏ها از روی عصبانیت، تصمیم‏های عجولانه می‏گیرند و تمام راه‏ها را بر خود می‏بندند و سپس دچار پشیمانی می‏گردند. در حقیقت آنها چوب بی‏احتیاطی و شتاب‏زدگی خود را می‏خورند. اگر اندکی فکر می‏کردند یا بعد از مشورت کافی اقدام می‏کردند، شاید نه تنها درها را به روی خود نمی‏بستند، بلکه درهای تازه‏ای را هم به روی خود می‏گشودند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
لا تُغْلِقْ بابا یُعْجِزُکَ اِفْتِتاحُهُ  دری را که نمی‏توانی باز کنی، به روی خود مبند.

پرهیز از شوخی
شوخی بسیار، انسان را در میان مردم سبک کرده، از قدر و منزلتش می‏کاهد. تجربه نشان می‏دهد کسانی که زیاد شوخی می‏کنند در بسیاری از اوقات کارشان به جنگ و جدال می‏انجامد؛ زیرا همه افراد تحمل هر نوع شوخی را ندارند و گاه موجبات خشم‏شان فراهم شده، کار به جاهای باریک می‏کشد. اگر انسان بخواهد جایگاه اجتماعی خود را حفظ کند، باید از شوخی بپرهیزد. البته اخلاق خوش زبان شیرین، برخورد مناسب و شاد کردن مؤمنان در اسلام پسندیده است. امّا آزار و استهزای دیگران، ناپسند بوده، ناراحتی‏های فردی و اجتماعی به دنبال دارد. مولای موحّدان، حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
ما مَزَحَ امْرَؤٌ مَزْحَةٌ اِلّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً شوخی (ناپسند) به طور حتم کمی از عقل شوخی کننده را می‏برد.

دوری از تهمت
متهم کردن افراد به کار خلاف، چه از نظر مذهب و چه از نظر وجدان انسانی ناپسند است. آدمی تا دلیل صد در صد یقینی نداشته باشد، نباید دیگران را به کار ناپسندی متهم کند. اساسا هر کس که می‏خواهد دیگری را به گناهی متهم کند، اگر لحظه‏ای فکر کند و خود را جای او بگذارد، کمتر می‏شود که به این کار مبادرت ورزد. چه بسا آنچه به دیگران نسبت می‏دهد در واقع در آنها وجود نداشته باشد و بی‏جهت آبروی دیگران ریخته شود. هیچ‏گاه نمی‏توان «شنیده‏ها» را مانند «دیده‏ها» انگاشت و به زبان آورد و باعث ریختن آبروی دیگران شد. امیرمؤمنان(علیه السلام) می‏فرمایند:
لا قِحّةَ کالْبَهْتِ هیچ بی‏شرمی، همچون بهتان زدن نیست.

انصاف
گاهی انسان در وضعی قرار می‏گیرد که رعایت انصاف برایش از مبارزه در میدان جنگ نیز مشکل‏تر است. در این حال هستند افرادی که پای از مرز انصاف فراتر نمی‏نهند و با همه مشکلات، حقایق را بیان می‏کنند. اگر با شخصی کوچک‏تر از خودتان بحث می‏کنید و در وسط کار متوجه می‏شوید حق با اوست، چنانچه این شهامت را داشتید که حق را به جانب او بدهید، خشنود باشید که از انصاف بهره‏ای دارید. امام علی(علیه السلام) در توصیه به این صفت نیکو و ذیل‏آیه شریف:
إنَّ اللّهَ یَأْمُرُ بالْعَدْلِ و الْإحْسان   خداوند به عدل و انصاف سفارش فرموده است.
می‏فرمایند:
اَلْعَدْلُ اَلْإِنْصافُ وَ الْإحْسانُ التَّفَضُّلُ.   عدل انصاف است و احسان بخشش.

عهد و پیمان
از نظر اسلام پیمان‏شکنی از ناپسندترین کارهاست. از صفات مؤمنان حقیقی آن است که به وعده‏های خود وفا می‏کنند. کسانی که به عهد خود پایبند نیستند، به تدریج اعتبار خود را در میان مردم از دست می‏دهند. احترام به پیمان در حقیقت احترام به شخصیت دیگران است و پیمان شکنی نشانه نوعی بی‏نظمی و بی‏انضباطی در زندگی است. انسان باید به وعده خود وفا کند؛ زیرا وفای به عهد از نشانه‏های ایمان است امام وفاداران، حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
المسؤول حُرٌّ حَتّی یَعِدَ   تا کسی وعده نداده، آزاد است.
همچنین درباره وفای به عهد فرمودند:
اعتَصِمُوا بالذِّمَمِ فی أوتادِه   در پیمان‏ها به وفاکنندگان پناه ببرید.

انتقادپذیری
از امتیازات بزرگ اسلام این است که انتقاد را نه‏تنها پذیرفته، بلکه آن را تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر واجب دانسته است. بنابراین نباید هیچگاه از انتقاد هراسید؛ زیرا انتقاد دیگران درموفقیّت انسان سهم بسزایی دارد. باید با آغوش باز انتقادهای سازنده را پذیرفت. اگر منتقد از روی دوستی و علاقه‏مندی انتقاد کرده باشد، سپاسگزار او خواهیم شد و اگر انتقادش از روی دشمنی باشد، بیش از پیش در کارهایمان دقت خواهیم کرد. امام رادمردان، حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اِسَمَعوا النَّصیحَةَ مِمَّنْ اَهْداها اِلَیْکُمْ پند و اندرز را از کسی که آن را به شما هدیه می‏کند بپذیرید.

زیاده‏روی در کلام
ممکن است در زندگی خاطراتی داشته با شید که برایتان لذّت بخش باشد و نخواهید آنها را بازگو کنید. به هنگام بازگو نمودن آنها، سعی کنید که گفتارتان ملال‏آور نباشد. از تکرار مطالب بپرهیزید و طرف مقابل را مجبور به شنیدن سخنانتان نکنید. هیچگاه جانب اعتدال را از دست ندهید و به اندازه و آرام سخن بگویید تا برای دیگران نیز لذت‏بخش و شادی‏آفرین باشد. این کار به پایه‏های مودّت و همنشینی مدد می‏رساند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَفْضَلُ الْاَدَبِ اَنْ یَقِفَ الْإِنسانُ عَنْدَ حَدّهِ وَ لا یَتَعدّی قَدْرَهُ بهترین ادب آن است که انسان حد خود را بشناسد و از قدر و اندازه خود تجاوز نکند.
پرحرفی، باعث خطا و لغزش می‏شود.
حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
قِلَّةُ الْکَلامِ تَستُرُ العُیُوبَ و تُقَلِّلُ الذُنوبَ کم‏حرفی عیب‏ها را می‏پوشاند و لغزش‏ها را کاهش می‏دهد.
از سوی دیگر زیاده‏گویی دوستان را ملول و خسته می‏کند.   کثرةُ الکَلامِ یُمِلُّ الإخوان

احترام به والدین
در قاموس زندگی انسان، کلمه‏ای مقدس‏تر از واژه پدر و مادر نیست. آنها، سالیان دراز همه‏چیز خود را با صفا و اخلاص به پای فرزندان نثار کرده‏اند تا در این زندگی پرتلاطم، طعم تلخ درد و رنج را نچشند و از لذایذ حلال زندگی بهره‏مند گردند. از هنگامی که فرزندان چشم به جهان می‏گشایند تا وقتی که بالغ و مستقل می‏شوند، پدر و مادر هرروز با دلی نگران و چشمانی مضطرب مراقب آنهایند تا مبادا حادثه تلخی برای آنان روی دهد و غبار غم بر رویشان بنشیند. آیا سزاوار نیست فرزندان نیز سر تعظیم در مقابل‏شان فرود آورند؟ در قرآن کریم بعد از اعتقاد به یگانگی خداوند، نیکی به پدر و مادر از مسلمانان خواسته شده است. در فرهنگ اسلامی هیچ فرزندی حق ندارد حتی با کلمه‏ای مانند «اف»، که حاکی از بی‏اعتنایی به والدین است، آنان را برنجاند. حضرت علی(علیه السلام) نیز می‏فرمایند:
... فَحَقُّ الْوالِدِ عَلی الْوَلَدِ أَنْ یُطیعَهُ فی کُلِّ شَی‏ءٍ إلاّ فی مَعْصیَةِ اِللّهِ سُبْحانَهُ
حق پدر بر فرزند این است که فرزند از وی در هر کاری فرمان‏بُرداری کند، غیر از نافرمانی خدای عزیز

خوشحالی از شکست دیگران
مسلما این اخلاق خوبی نیست که انسان از شکست دیگران خشنود شود. حتی اگر کسی با دیگری اختلاف دارد، نباید از این پیش‏آمد اظهار رضایت کند. زیرا معنی ندارد که به سبب وجود اختلاف با کسی از گرفتاری او لذت بریم. بعضی از اوقات، انسان‏های مؤمن حتی برای نجات جان مخالفان خود، جانشان را به خطر می‏اندازند. آنها نه تنها از سقوط مخالفان دل‏شاد نمی‏شوند، بلکه برعکس به کمک آنها نیز می‏شتابند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
لا تَفْرَحَنَّ بِسَقْطَةِ غَیْرِکَ فَاِنَّکَ لا تَدْری ما یُحْدِثُ بِکَ الزَّمانُ
از زمین خوردن کسی خوشحال مباش، زیرا تو نمی‏دانی روزگار چه بر سرت خواهد آورد.

ناسپاسی
برخی از مردم با وجود استفاده از نعمت الهی، از صبر و حلم پروردگار سوء استفاده می‏کنند و با فرمان او از در مخالفت در می‏آیند و بدون هیچ بیم و هراسی به هر کار خلافی دست می‏زنند. غافل از اینکه گاهی خدا به آنها مهلت می‏دهد تا ماهیت‏شان برای دیگران آشکار شود، پس آن‏ها را به عذاب دردناکی دچار خواه کرد. این سرنوشت همه کسانی است که از رحمت و نعمت‏های پروردگار استفاده سوء می‏کنند. اگرچه همین افراد اگر به سوی خدای خود باز گردند، چه بسا مورد رحمت الهی قرار گیرند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنْ عانَدَاللّهَ قُصِمَ    هرکس با خدا دشمنی کند، شکست خواهد خورد.

سوءظن (بدگمانی)
برخی از مردم به بیماری سوءظن مبتلایند، به طوری که همه چیز را با بدگمانی می‏نگرند. این افراد حتی به نزدیک‏ترین اعضای خانواده خود نیز سوءظن دارند و معمولاً به بهانه‏های واهی با دیگران درگیر می‏شوند. از سوی دیگر خود نیز دائما در حالت ترس و تشویش به سر می‏برند و هر صدا یا نگاهی را بر ضدّ خود تلقی می‏کنند. البته نقطه مقابل این امر، خوش‏بینی بیش از حد است که آن هم درست نیست و شاید زیان‏های ناشی از آن کمتر از زیان بدبینی نباشد. پس انسان باید علاوه بر پرهیز از بدبینی افراطی، مواظب زیان‏های خوش‏بینی زائد هم باشد. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنْ لَمْ یَحْسُنْ ظَنُّهُ اسْتَوْحَشَ مِنْ کُلّ اَحَدٍ   هرکس که گمانش متعادل نباشد، از همه‏کس هراس دارد.

احسان به بدکاران
برخی از مردم تصور می‏کنند که فقط باید به انسان‏های خوب احسان کنند، در صورتی که نباید فراموش کنیم که بدکاران نیز به هر حال انسان، و در بسیاری از اوقات بیش از دیگران نیازمند احسان‏اند. به ویژه اگر کمک به آنها حساب شده و منطقی باشد در اصلاح و هدایت‏شان بسیار موثر است. هستند بدکارانی که در پی احسانی که در حقشان شد، از بیراهه بازگشتند و در صف پرهیزگاران قرار گرفتند. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
اَلْاِحْسانُ اِلَی المُسی‏ء اَحْسَنُ الْفَضْلِ    نیکی به بدکاران بهترین فضیلت است.

پرسش
برخی از مردم وقتی چیزی را نمی‏دانند، بدون اینکه خود را سرگردان کنند از دیگران می‏پرسند و معمولاً هم بعد از پرسیدن از چندنفر به پاسخ مطلوبی می‏رسند. در مقابل، عده‏ای هم هستند که هیچ‏گاه سئوال نمی‏کنند و از پرسش کردن شرم دارند. بعضی هم برای اینکه غرورشان نشکند و مردم آنها را کم‏سواد نشمارند سئوال نمی‏کنند. در حالی که در آموزه‏های اسلامی سفارش شده است که هیچ‏وقت از پرسیدن شرم نداشته باشیم. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنْ سَأَلَ عَلِمَ    هرکس سئوال کند، آگاه می‏شود.

پرخوری
خوردن و آشامیدن برای ادامه زندگی انسان لازم است ولی اگر از حد خود تجاوز کرد، نه تنها مفیدنیست، بلکه بسیار زیان‏بخش خواهد بود. پرخوری علاوه بر زیان‏های بدنی، فکر و روح انسان را نیز دچار ناراحتی می‏کند؛ زیرا بدن و روح انسان ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند و بر همدیگر تاثیر متقابل می‏گذارند. بسیار پیش می‏آید که از نوع غذایی که برای سلامت مزاجمان کافی است بی‏خبر باشیم و به جای آنکه از غذاهای کم حجم و مفید استفاده کنیم، شکم خود را با چیزهای پرحجم و کم خاصیت پر کنیم. حضرت علی(علیه السلام) در نکوهش پرخوری می‏فرمایند:
لا تَجْلِسْ عَلیَ الطّعامِ الّا وَ انْتَ جائعٌ و لا تَقُم عَنِ الطّعامِ الّا و اَنْتَ تَشْتَهیِهِ
بر سر سفره منشین مگر وقتی که گرسنه باشی و قبل از سیر شدنِ کامل دست از خوردن بازکش.

تفکر مطلوب
شما همان‏طور که می‏توانید درباره مسائل عالی و ارزنده فکر کنید، همان‏طور هم قادرید که به مسائل پوچ و بی‏ارزش بیندیشید. اگر به مسائل عالی بیندیشید، شخصیتی متناسب با همان افکار می‏یابید و اگر درباره مسائل پوچ و بی‏ارزش فکر کنید، از مقام انسانی خود کاسته‏اید. حقیقت و واقعیت انسان در نوع تفکر او خلاصه می‏شود.
حال که چنین است پس چرا از فرصت استفاده نکنیم و نیرویی را که می‏خواهیم برای فکر کردن صرف کنیم، به مسائل عالی و ارزنده‏ای که به تکامل مادی و معنوی‏مان یاری می‏رساند، اختصاص ندهیم. شیر بیشه اندیشه، حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
التَفکُّرُ فی مَلَکوتِ السَّمواتِ و الارض عِبادَةُ المُخْلصینَ   تفکر در ملکوت آسمان‏ها و زمین عبادت مخلصان است.

خوشرفتاری در منزل
برخی تا وقتی که در میان دیگران‏اند، رفتار مؤدبانه‏ای دارند، ولی همین که به منزل پا می‏گذارند یکباره عوض شده، با اعضای خانواده بدرفتاری می‏کنند و برای کارهای بسیار بی‏اهمیّت و کوچک بهانه‏جویی می‏کنند و به همه ناسزا می‏گویند. گویی این افراد اخلاق و ادب را فقط در محیط بیرون از خانه می‏خواهند. این افراد اگر کمی بیندیشند و خود را جای زن و فرزند خود قرار دهند، در می‏یابند که بدرفتاری با خانواده چه کار زشت و ناشایستی است. حضرت علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
عَلَیْکَ بِلُزُومِ الْحَلالِ و حُسْنِ البِّرِ بالْعیالِ   بر تو باد دوری از حرام و نیکی نسبت به خانواده.

رو دربایستی
حیا با رودربایستی تفاوت دارد؛ رودربایستی، نشانه ضعف روح است و حیا نشانه بزرگی و عظمت روح و این دو هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند. بنابراین کسی که از مردم رودربایستی می‏کند و از حقوق مشروع خود محروم می‏ماند، باید این کار را به حساب بی‏عرضگی و ناتوانی بگذارد، نه به حساب حیا. امام علی(علیه السلام) می‏فرمایند:
مَنِ استحیی مِن قَوْلِ الحقّ فَهُوَ اَحْمَق   هرکس از گفتن حق شرم ورزد، احمق است.
9)چهل درس اخلاقی
در خوف و خشیت
ای عزیز ! از خداوند عزوجل بترس و عظمت و جلال الهی را در نظر دار و پیوسته متفکر در احوال روز حساب ، و متذکر انواع عذاب باش . مرگ و صعوبت عالم برزخ و مواخذه روز قیامت را تصور نما ، و آیات و اخبار در باب جنت و نار ، و احوال خائفین از اخبار را مشاهده کن و بدان که هر قدر معرفت بنده به عظمت و جلال پروردگار بیشتر و به عیوب خود بیناتر باشد ترس او از خدا زیادتر می شود .
و از این جهت است که حق تعالی خوف و خشیت خود را نسبت به علماء داده چنانچه فرموده : انما یخشی الله من عباده العلماء . (1)
و رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود که : ترس من از خدا بیشتر است از همه . (2)
خدمت آن حضرت عرضه داشتند که چه زود پیر شدید . فرمودند که : مرا پیر کرد سوره ی هود و واقعه و مرسلات و عم یتسائلون (3) که در آنها احوال قیامت و عذاب بر امت های گذشته ذکر شده است .
و اگر ندیده ای شنیده ای حکایت خوف انبیاء و مقربین و غش های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و تضرع و مناجات حضرت سید الساجدین علیه السلام را .

در رجاء و امیدواری
ای برادر ! از رحمت خدا مأیوس مباش و امیدوار و راجی باش و بدان که دنیا مزرعه آخرت است . و دل آدمی حکم زمین را دارد . و ایمان چون تخم است و طاعات آبی است که باید زمین دل را با آن سیراب نمود و پاک کردن دل از معاصی و اخلاق ذمیمه به جا پاک ساختن زمین است از خار و خاشاک . و روز قیامت هنگام دویدن است . پس کسی که این نحو زراعت کند و پس از آن امید داشته باشد رجاء او صادق است . و الا آن نیست جز غرور و حمق
فصحای عرب گفته اند :
ما اشتار العسل          من اختار الکسل
نابرده رنج گنج میسر نمی شود        مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

در نکوهش شتاب زدگی و عجله
ای عزیز ! از عجله و شتاب بپرهیز و در افعال و اقوال خود تأمل کن . بدان هر امری که بی تأمل از آدمی سر زند باعث خسران و زیان می شود و فاعل آن نادم و پشیمان می گردد .
هر عجول و سبکی در نظر ها خوار و در دل ها بی وقع و اعتبار است . شیخ سعدی گفته است :
کارها به صبر و تأمل برآید و مستعجل به سر در آید
به چشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان
سمند باد پا ، از تک فرو ماند شتربان هم چنان آهسته می راند

در نکوهش غضب
تا توان غضب مکن و خود را به زیور حلم محلی کن .
بدان که غضب کلید هر زشتی و بدی است و بسا باشد که شدت آن باعث مرگ مفاجات شود و در حدیث نبوی صلی الله علیه و آله است که غضب ایمان را فاسد می کند ، چنان که سرکه عسل را فاسد می کند . (4)و بس است در مذمت غضب تأمل در افعالی که از شخص غضبناک سر می زند .

در ستایش حلم
حلم عبارت است از تأنی و ضبط نفس به حیثیتی که قوه ی غضبیه به آسانی او را حرکت ندهد و مکاره روزگار به زودی او را مضطرب نگرداند .
بس است در مدح حلم که غالب اخبار که در باب علم است حلم با او توأم است . و گفته شده که حلم نمک خوان اخلاق است ، همچنان که هیچ طعامی بدون نمک طعم ندهد ، همچنان هیچ خلقی بدون حلم که مقلوب ملح است جمال ننماید .
با تو گویم که چیست غایت حلم هر که زهرت دهد شکر بخشش
کم مباش از درخت سایه فکن هر که سنگت زند ثمر بخشش
هر که بخراشدت جگر به جفا همچو کان کریم زر بخشش

در مدح عفو
عفو و بخشش را شیمه و عادت خود گردان که آن از صفات پروردگار است .
در مقام ثنا و ستایش ، حق تعالی را به این صفت جمیله یاد می کنند .
حضرت سید سجاد ( علیه السلام ) می فرماید :
انت الذی سمیت نفسک بالعفو فاعب عنی . (5)
« تو کسی هستی که خودت را با نام عفو نامیدی پس از من درگذر و عفو نمای » .
بدان که هر چند بزرگ تر است ، فضیلت عفو کننده بیشتر است .
بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسن الی من آسا
در مدح رفق
ای برادر ! عزیز از غلظت و درشتی در گفتار و کردار بپرهیز که آن صفتی است خبیثه ، موجب نفرت مردمان و باعث اختلال امور زندگانی می شود . لهذا حق تعالی پیغمبر خود صلی الله علیه و آله را ارشاد فرموده به کلمه ی مبارکه ی : و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک . (6)
و ضد این صفت خبیثه ، رفق و نرمی در افعال و اقوال است ، و آن در همه ی کارها خوب است .
مهمی که بسیار مشکل بود به رفق و مدارا توان ساختن
توان ساخت کاری به نرمی چنان که نتوان به تیر و سنان ساختن

در نکوهش بد خلقی
ای برادر ! اجتناب کن از کج خلقی ، آدم را از خالق و خلق دور می کند ، و همیشه خود معذب است ؛ زیرا که بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر جا رود از چنگ عقوبت خلاصی نیابد .
اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
و خوش خلقی افضل صفات اویلاء است .
و آیه کریمه ی « و انک لعلی خلق