عشق خدا(عرفانی)

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

آیت الله بهاءالدینی (رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگیهای فردی حضرت آیت الله سید رضا بهاء الدینی (رحمت الله علیه)


اخلاص


یکی از شاگردان( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) ایشان می گوید:
درس رسائلی در حجره آقا در مدرسه فیضیه برقرار بود. چندی گذشت. تعداد شاگردان بیش از وسعت حجره شد و طلاب در فشار بودند. بنابراین، به مدرس و سالن زیر کتابخانه فیضیه رفتیم.
با این حال، روز به روز بر تعداد طلاب افزوده می شد و در آن محل نیز با کمبود جا مواجه شدیم.
یک روز هنگامی که استاد قصد ورود به مجلس درس داشتند، تعدادی از افراد به خاطر کمی جا بیرون ایستاده بودند، ناگهان دیدیم که آیت الله بهاء الدینی قبل از آن که وارد مجلس درس شوند و بدون این که با کسی صحبتی کنند، برگشتند!! و فردا اعلام شد که درس تعطیل است!!
تعطیلی ناگهانی درسی با آن برکت و محفلی با آن جمعیت حیرت و تعجب بسیاری را برانگیخت. چند نفر از افرادی که سابقه شاگردی بیشتری در خدمت استاد داشتند، به محضر ایشان رفتند و علت را جویا شدند و از این که چرا در آن روز، بدون مقدمه برگشتند و تعطیلی درس را اعلام کردند، پرسیدند. استاد فرمود:
« درسی که برای نفس باشد، نبودش بهتر از بودنش است. بدبخت کسی است که با دیدن چند شاگرد برای خود شخصیتی قائل شود. درسی که برای خدا نباشد چه فایده ای دارد؟
اگر نظر ما و نیت ما این باشد که درس ما شلوغ است و مسجد ما مملو جمعیت، بیچاره ایم. زیرا با دست خالی، دل به اینها خوش کرده ایم؛ غافل از این که وقتی در برابر خداوند قرار می گیریم، کاری برای او نکرده ایم تا ارائه دهیم. اگر قرار باشد این گونه باشیم و دلمان به شلوغ تر بودن درسمان، پر بودن مسجدمان و خوب بودن وضعمان خوش باشد، پس بهتر است که درس نباشد؟ چشم بنده که به جمعیت افتاد، احساس کردم که درس ما هم درسی است در کنار درسها. به همین جهت گفتم ما که برای خدا کار نکرده ایم، حداقل مشرک نباشیم. »
در کتاب سلوک معنوی آمده است :
در سفارش های اخلاقی ایشان، بیش تر تأکیدشان بر اخلاص بود. تا می دید یک شرک عملی در کسی پیدا شده، توی ذوقش می زد. اما این را از کجا متوجه می شد، نمی دانستیم!؟
ایشان می فرمودند:
« معنا ندارد انسان در نماز حواسش پرت شود. »
گاهی هم بطور غیر مستقیم با آوردن مثال، فردی را متوجه می کرد.

دوری از شهرت


آیت الله بهاء الدینی، درباره معروفیت افراد و شهرت آنان ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) مکرر می فرمودند:
« از عواملی که باورهای اعتقادی انسان را سست می کند و مانع پیشرفت معنوی انسان می شود، شهرت های بی جا و بی فایده است. علاقه به معروفیت و شوق به سر زبانها افتادن، نشانه ضعف ایمان و کمبودهای روحی فرد است. »
بر این اساس، هنگامی که درباره زندگانی، خاطرات و اوصاف شخصیتهایی چون امام خمینی ، یا حاج آقا مصطفی خمینی ، که رابطه بسیاری با ایشان داشتند و یا شهید محراب آیت الله صدوقی، درخواست مصاحبه تلویزیونی می شد، قبول نمی کردند.
برخی از دوستان که از سر ارادت و عشق، اصرار فراوان می کردند که ایشان منزلی نزدیک حرم تهیه کنند، تا مردم معظم له را بیشتر بشناسند و ایشان شهرتی پیدا کنند، تنها با یک جمله از طرف آقا روبرو می شدند که:
« همین منزل برای ما کافی است. »
و این در حالی است که منزل ایشان، خانه ای قدیمی، با حیاطی بسیار کوچک و اطاقهای ساده است که با حداقل امکانات، در کوچه های فرعی خیابان چهار مردان (انقلاب) قم قرار دارد.
پس از رحلت امام خمینی(ره)، مرجعیت ایشان در بین برخی از شاگردان آقا و علما مطرح شد. بعضی به معظم له مراجعه کردند و درخواست رساله نمودند. اما این پیر وارسته فرمود: « دیگران هستند. »
و آن گاه که آیت الله العظمی گلپایگانی رحلت فرمود، باز مرجعیت آقا مطرح شد و برخی با اصرار بیشتر و پافشاری افزونتر خدمت ایشان رسیدند و با صحبتهای خود تمام راههای عذر و بهانه را بستند تا قبول معظم له قطعی شود. اما ایشان در جواب فرمود:
« قبول حرف شما فقط یک راه دارد و آن این که حضرت صاحب(عج) امر بفرمایند.
در این صورت قبول خواهم کرد. زیرا بنده مشکلاتی دارم که وقتی حضرت، امر فرمودند، این موارد را هم حل خواهند کرد و بعد از آن را خودشان تضمین می کنند. »
یک سال پس از این سخنان بود که آیت الله العظمی اراکی(ره) به ملکوت اعلی پیوست. چون خبر ارتحال آن مرجع والا به آیت الله بهاء الدینی رسید فرمودند:
« ایشان به اندازه عمر خود در این چند سال مرجعیت زحمت کشید و به خاطر بار سنگین آن رنج برد. »
پس از این حادثه نیز طوری رفتار کردند که نامشان مطرح نشود و شهرت دامنگیرشان نگردد.
شهرت گریزی ایشان بدان حد بود که در اوایل انقلاب که نامشان به خاطر رابطه با امام بر زبانها افتاد و مراجعات بیش از گذشته گردید، فرزند آقا برای سهولت کارها مهری به نام ایشان تهیه کرد. ایشان چون مهر را مشاهده کردند، فوراً آن را شکستند، تا مبادا زمینه نام و شهرت بیشتر فراهم شود.
در سال 1372 شمسی که برخی از فضلای حوزه مبلغ قابل توجهی خدمت آقا آوردند و درخواست کردند که ایشان اجازه دهند، دفتر شهریه ای به نام معظم له تأسیس شود و به عنوان عیدی، مبلغی به کلیه طلاب تقدیم گردد، آقا فرمود:
« لازم نیست، نام بنده موضوعیت ندارد. »
در پی امتناع ایشان گفته شد پس لااقل اجازه دهید به طلاب مدارس، شهریه ای بدهیم، آقا فرمود:
« بالاتر از اینها فکر کنید، گیرم نام بنده بر سر زبانها افتاد، وقتی پیش خدا دستم خالی است، آن شهرت برای من چه سودی دارد؟ شما سعی کنید این پول را به مصرف واقعی اش برسانید و یک گرفتار بیچاره ای را نجات دهید. آن که باید ببیند می بیند! »
بر اساس چنین روحیه ای، سعی ایشان بر این بوده که دیدارها و ملاقاتهای خود را تشریفاتی نکنند، تا گفتگوها طلبگی و صحبتها صمیمانه باشد.
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
هیچ گاه ندیدم تعریف کردن و تجلیل از ایشان یا بی تفاوت رد شدن از کنار اسمشان تغییری در ایشان بوجود آورد، می فرمود:
« هیچ تأثیری اینها در قضایا ندارد. »
وقتی به عنوان تجلیل از مقام فقهی و اخلاقی ایشان، در سال 1375 اجلاس حوزه و تهذیب گذارده بودند، خدمت آقا عرض کردم که امروز در اجلاس بزرگداشت بودم، از حضرتعالی تجلیل شد. با صفای خاص خود، فرمود:
« به چه درد می خورد؟ »
گفتم: آقا مردم باید بزرگان حوزه را بشناسند.
فرمود:
« آن وقت چی میشه؟ اینا چیزی نیست! خب آقایان زحمت کشیدند، اما اینا واقعیات را عوض نمی کند. »

استفاده از فرصت


ایشان در مورد غنیمت شمردن فرصتها می فرمودند ( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) :
« همین که ده روز یا بیشتر برای مسافرت به شهری می رفتم از فرصت استفاده می کردم، مباحثه و مذاکره علمی می گذاشتم. مواظب بودم وقتم تلف نشود. تفریح من در ایام تحصیل فقط تغییر آب و هوا بود. »
و آن گاه که از دوران طلبگی سخنی به میان می آمد، می فرمودند:
« ما برای رفتن از منزل به فیضیه، سعی می کردیم مسیری را انتخاب کنیم که خلوت باشد، تا بتوانیم روی درسها و مباحث تفکر کنیم. از کوچه باغها عبور می کردیم تا به فیضیه برسیم و در طی مسیر روی مطالب فکر می کردیم. لذا این مدت هم وقت ما به تفکر و مطالعه می گذشت. »

اراده قوی


در کتاب آیت بصیرت آمده است :
مرحوم آقا ، از اوان نوجوانی تصمیمهای سنجیده و دقیق می گرفتند و به دنبال آن محکم و قوی در اجرای آن ایستادگی می کردند. آن جا که کاری را صلاح و خیر تشخیص می دادند، هیچ نیرویی جز اراده الهی نمی توانست مانع اراده شان گردد.
زیر بنای تصمیمات ایشان دستورهای الهی و توجه به اوامر و نواهی خداوند بوده است. از این رو، به مستحبات اهمیت زیادی داده، سعی فراوانی در ترک مکروهات و اعمال ناشایست می کردند.
پیاده روی از کارهای مطلوبی بود که ایشان هیچ گاه ترک نمی کرد و همواره برای حفظ سلامتی خود از این ورزش پسندیده سود می بردند.
به دلیل همین حالتهای معنوی بود که به قدرت روحی عمیقی رسیده بودند، به طوری که تسلطی همه جانبه بر جسم خویش در خود ایجاد کرده بودند.
نقطه آغاز این تصمیم، جمله ای حکمیانه از دوست صمیمی و یار قدیمی ایشان، امام خمینی بوده است، که چنین نقل می کنند :
« در دوران جوانی با زمستان سردی روبرو شدیم که همچون دیگران برای دوری از سوزش سرما، پوستینی بر تن کرده بودیم و همراه آن کارهای خود را با زحمت انجام می دادیم.
تا این که روزی حاج آقا روح الله سراغ ما آمد و مرا با آن وضع دید فرمود: چه وضعی است که برای خود درست کرده اید؟!
از آن روز تصمیم گرفتم بر سرما مسلط شوم. مدتی نگذشت که در سوز و سرمای شدید زمستان با لباس معمولی زندگی می کردم و هیچ گاه وسایل گرم کننده به کار نمی بردم و تنها از رواندازی سبک استفاده می کردم.»
دوری از لذات ظاهری و نفسانی مرام همیشه ایشان بوده است، زیرا در دوازده سالگی و در تابستان گرم و طاقت فرسای قم، تمام روزه های خود را گرفته و با عشق و شادابی تمام به عبادت مشغول بوده اند، روزانه چهار جزء قرآن تلاوت کرده و از این سرچشمه نور بهره ای وافر برده اند.
گاهی یادی از آن دوران می کردند :
« درهای رحمت به روی بنده باز شد. آنان که مرده یک نان و کباب هستند، هرگز از این عالم سر در نمی آورند ، چرا که در این عالم عقل و دین حاکم است. »

آرامش روح و سلامت نفس


در کتاب آیت بصیرت آمده است :
آیت الله بهاء الدینی از جمله رادمردان الهی است که در مسیر خودسازی و تهذیب نفس از طوبای برکت سلامت نفس و آرامش روان برخوردار شده است.
از ابعاد قابل توجه وجودی آن سالک الی الله این بود که در همه حالات آرامشی وصف ناپذیر بر آن وجود مقدس حکمفرما بود.
« الا بذکر الله تطمئن القلوب. »
این آرامش، در خلوت و جلوت، فقر و غنا، رخاء و شدت، صحت و کسالت او دیده می شد.
یکی از ارادتمندان قدیمی آقا می گفت:
« در سفری که خدمت ایشان به مشهد مقدس مشرف شدم در مسیر، اتومبیل منحرف شد و طرف راست جاده پرتگاه و دره بود، اتومبیل رو به دره رفت، در آن حال من تصمیم گرفتم خودم را پرت کنم جلوی چرخ ماشین شاید مانع از سقوط آن شوم که در همان حال دیدم ماشین معجزه آسا لب پرتگاه دره ایستاد و راستی این عنایت حضرت حق به این عبد صالح بود و ما این را کرامتی از آن پیر روشن ضمیر می دانیم. و آقا که نظاره گر این خطر بود هیچ اضطراب و نگرانی نداشت. »
در یکی از سفرهای هوایی آقا، خطری پیش می آید که روی حساب می بایست هواپیما سقوط می کرد، همه نگران می شوند، ولی معظم له حالش عادی و هیچ تغییری در او مشاهده نمی شود و معجزه آسا خطر رفع می شود. وقتی به ایشان گوشزد می کنند، می فرماید:
« ما خطر را دیدیم و دیدیم که خطر رفع شد، لذا نگرانی نداشتیم. »
آقای حیدری کاشانی (از شاگردان ایشان) نقل می کند:
در یکی از سفرها خدمت آقا بودم. در برگشت از مشهد مقدس با اتومبیل یکی از ارادتمندان ایشان از ایوانکی به جانب تهران می آمدیم.
سیل، جاده را گرفته بود و آب به داخل ماشین سرایت کرده بود. حقیر ناراحت و نگران بودم، ولی آقا خیلی عادی بود و هیچ تغییری در صورت و چهره ایشان نبود و گاهی نگاههای معنی داری هم به اطرافیان داشت، تا اینکه خطر رفع شد.
باز ایشان نقل می کند:
شبی ایشان در منزل بنده و سرداب (زیر زمین) آن در حال تردد بود که ضد هوایی ها به کار افتاد و صدای هواپیماها و شکستن دیوار صوتی ساختمان را می لرزاند.
دویدم ایشان را ببرم کنار ستون و دیوار. آقا نگاهی آرام کرد و فرمود:
« اِهِه، ما وحشتی نداریم از اینها، چون ترس از مردن نداریم و می دانیم کاری هم نمی شود. »
می فرمود: « من خدا را در زندگی لمس می کنم و اگر همه عالم در این درک و فهم با ما مخالفت کنند در ما تأثیر نخواهد داشت. »
****
از نمونه های دیگر( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) آرامش نفس ایشان، سانحه ای است که در سفر ایشان به مشهد مقدس اتفاق افتاد. پس از آن تصادف، مجبور می شوند ایشان را به ماشین دیگری منتقل کنند. اما پس از آن حادثه سخت چون از وضع ایشان در آن زمان سؤال می کنند، می فرمایند:
« اصلاً متوجه نشدم! »
یک بار نیز( به نقل از کتاب آیت بصیرت ) ، در بازدیدی که از یکی از کارخانه های اسلحه سازی در اصفهان داشتند، راننده ماشین قبل از پیاده شدن ایشان در را می بندد و دست ایشان بین در می ماند و آسیب می بیند.
اطرافیان با ناراحتی و اضطراب نزدیک می روند تا از جراحت دست مطلع شوند، اما کوچکترین حرفی و یا ناراحتی از طرف آقا نمی بینند و بر خلاف تصور خود، ایشان را آرام و ساکت می یابند. و این در حالی بوده که انگشت ایشان به شدت زخمی بوده است.
سالهای 1366 و 1367 روزهای سخت و دشوار موشک باران دشمن بعثی بود و چندین هفته، شهر و روستا، کوچه و خیابان و خانه و محله، آرامش نداشت.
صدای انفجار، روزها و شبها، دلها را می لرزاند و دلهره و اضطراب باعث ناراحتی بسیار مردم شده بود. ناگاه موشکی نزدیک منزل آقا فرود آمد و بر اثر آن، یازده زن و دختر بچه شهید شدند. تمامی شیشه های منزل نیز شکست و گرد و خاک فراوانی فضا را فرا گرفت.
اهل منزل با آشفتگی خاطر و هراس فراوان به طرف اتاق ایشان می روند و چون در را باز می کنند، با تعجب بسیار، ایشان را در حالی می بینند که بدون هیچ ترس و وحشتی، آرام نشسته اند. چون کفش ایشان را روی خرده شیشه ها می گذارند تا بپوشند و از اتاق خارج شوند، آقا با همان بیان شیرین خود می فرمایند:
« من که دست از این چای برنمی دارم!! »
حیرت سراپای وجود اطرافیان را فرا می گیرد و از این همه آرامش روح و اطمینان نفس تعجب می کنند. گویا هیچ حادثه ای رخ نداده و کوچکترین خطری ایشان را تهدید نکرده است! ( به نقل از کتاب آیت بصیرت )
گاهی که از مریضی و خانه نشینی ایشان صحبت به میان می آمد، می فرمود:
« چه خوب شد مریض شدم، این مریضی برای ما خیر بسیاری داشت. »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )
دوستان و ارادتمندان معظم له که دوران سلامتی ایشان را دیده بودند، گاهی که به محضر آقا شرفیاب می شدند، تفاوتی در روحیه و نشاط درونی این عارف ملکوتی در حال بیماری مشاهده نمی کردند. همان عشق و شور و همان امید و ایمان را در لحظه های حیات ایشان می دیدند.
روزی می فرمودند:
« اوایل نگران بودم که نکند خانواده برای بنده به زحمت بیفتد، اما چندین نوبت مادرم حضرت زهرا(س) فرمودند: نگران نباش، باید صبر کنی، ما مواظب تو هستیم. فهمیدم سختی و ناراحتی در پیش است و باید صبر کنم. »
بر این اساس، هرگز غبار و اندوه بر چهره ایشان دیده نشد و یا جمله ای که نشان از اظهار درد و ناراحتی و ابراز خستگی و بی تابی باشد، به گوش نرسید.
گویی بیماری در نگاه آقا همانند سلامتی و تندرستی بوده که در هر یک اطاعت الهی و توجه بسیار به خداوند مطرح است. بدین جهت افرادی که برای ملاقات ایشان خدمتشان می رسیدند و اطلاعی از وضع پاهای از کار افتاده آقا نداشتند، متوجه ناراحتی جسمی ایشان نمی شدند.
روزی در باغهای قم مشغول پیاده روی بودند که عمامه ایشان به شاخه درختی، که لانه زنبور بر آن بوده است، برخورد می کند. زنبورها به ایشان حمله می کنند و حدود نوزده بار ایشان را نیش می زنند. شدت ضربه ها و وسعت نیش ها به گونه ای بوده که ایشان یارای دیدن را از دست می دهند و از ضعف بسیار بر زمین افتاده، پس از سختی فراوان خود را به منزل می رسانند و تا سه روز درس ایشان تعطیل می شود.
پس از سالهای بسیار که از آن حادثه ناگوار می گذشت، چون سخنی از آن روز به میان می آمد، می فرمودند:
« حادثه آن روز خوب بود و برای ما خیر عظیمی داشت. خدا چنین خواست، تا بیماری سختی که داشتیم به وسیله نیش زنبورها درمان شود! »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

آزاد و بی تکلف


فقیه پارسا، آیت الله بهاء الدینی در این جهت نیز سرآمد دیگران بود. او به پیروی از جد بزرگوارش نبی خاتم، آزاد و خفیف المؤونه بود.
ابوسعید از اکابر صحابه رسول خدا در مقام توصیف حالات آن حضرت می گوید: « کان خفیف المؤونه ». یعنی رسول خدا کم خرج بود و با اندک بسر می برد و با مؤونه بسیار کم می توانست زندگی خود را ادامه دهد.
یکی از آقایان محترم می گفت:
در خدمت آقا به شمال رفته بودم، در ایامی که هوا سرد بود، در اطاقی که خوابیده بودیم، لحافی روی آقا افتاده بود، صبح برای نماز دیدیم آقا لحاف را روی دوش انداخته و به نماز ایستاد، و ما هم به ایشان اقتدا کردیم و ایشان بجای عبا نماز را با لحاف خواند.
آزادی او در عادات و رسوم عرفی، در نشستن و برخاستنها، در رفت و آمدها و معاشرتها، در لباس پوشیدنها و امثال اینها، به طوری بود که برای خیلی ها قابل هضم نبود.
در ورود به مجالس همان دم در اگر جا بود می نشست. وقتی اصرار می کردند او را به جای مناسبتری راهنمایی کنند، می فرمود:
« آنجا چیست که می گویید آنجا بنشینم؟ »
می گفتند: هیچ.
می فرمود:
« هیچ برای خودتان. چرا ما خود را اسیر هیچ بکنیم. »
او به قدری سبکبار و کم مؤونه بود که به هر کسی وارد می شد، میزبان، کمترین احساس فشاری نمی کرد، روی زمین نشستن، آن هم کنار جاده و روی زمین غذا خوردن و روی زمین خوابیدن و عمامه را زیر سر گذرادن و با رواندازی که عبای او بود، سر کردن، خیلی برای او عادی بود.
بارها که در محضرش به اطراف قم یا بعضی از شهرهای نزدیک می رفتیم، کنار جاده به جوی آبی و درختی می رسیدیم که سایه مختصری داشت، می فرمود: قدری بنشینیم اینجا.
اظهار می کردیم: اینجا کنار جاده است و مردم در رفت و آمدند، مناسب نیست. می فرمود:
« اِ اِ شما دیگه چرا این حرف ها را می زنید! برای پیامبر اسلام این حرفها مطرح نبود. زمین خاکی و نخ ابریشم فرقی نمی کرد، سوار الاغ هم می شد خجالت نمی کشید؛ چون آن عظمت را یافته بود و آن بزرگی را داشت سوار الاغ هم بزرگ است.
ما بزرگی را ندیده ایم، بزرگی این نیست که انسان با تشریفات سر و کار داشته باشد. بزرگی به این است که با دستگاه خدا همراه باشید. ما چه کار داریم مردم چه می گویند. همین جا کنار جوی آب می نشینیم. »
وقتی کنار آن درخت و جوی آب می نشستیم به قدری به نعمتهای الهی ارج می نهاد که در بهره بری از آن آب و هوای مختصر، گویی در بهترین اماکن و کنار نیکوترین آبشارها است. حداکثر استفاده را از آن زمینه مختصر می کرد.
یکی از ارادتمندان آقا، ماشین وانتی داشت. سفرهای اطراف قم را گاهی در خدمت آقا بود. بعضی از دوستان خوش نداشتند آقا در ماشین وانت بنشیند. اما ایشان با کمال راحتی و بشاشت وجه می فرمود:
« برای ما فرقی نمی کند. این ماشین باشد یا اتومبیل بهتر. باید از قید و بند این قیودات خود را آزاد کرد و آداب و رسوم غلط و تجملات را رها کرد. »
آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
زندگی با آقا خیلی آسان و راحت بود، چون نه امتیازی برای خود قائل بود و نه تکلفی را برای انسان به ارمغان می آورد.
در نشستها مقید به پتوی زیر پا و تشک نبود، بلکه به انتظار فرش هم نمی ماند؛ روی زمین می نشست و با نشستن، دیگر بلند نمی شد که جای درست کرده دیگر بنشیند.
او خیلی قلیل المؤونه بود، به سایه درخت کوچکی و شره آبی در جوی، اکتفا می کرد و با حالتی خوش به بهره برداری از آن آب و هوا و نسیم کم می پرداخت.
او هیچ عمل مشروعی را دون شأن خود و دوستان نمی دید. مردم در هر رده که بودند در دید او کوچک بود. نه اینکه خدای ناکرده بنای بی اعتنایی به بندگان خدا داشته باشد،بلکه عظمت خدای در دیده او، همه چیز را ناچیز کرده بود؛ « عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم » لذا در تمام شؤون زندگی، حرف اول را رضای خدا و عدم رضای او می دانست.
رضا و خشم دیگران در دید او بالسویه بود.
تصنع و بازی گری در حالات او نبود و به قول خودش خرابی در کارهایش نبود. او کاری را برای خوش آیند خلق خدا نمی کرد، کار برای خلقش، برای خدا بود.
کسی را اغراء به جهل نمی کرد. تعریف بی جا از کسی نداشت. حتی تعریف بجا را هم نمی خواست. حقیر که خود را خیلی به ایشان نزدیک می دیدم.

تسلیم مقدرات الهی


در کتاب آیت بصیرت نقل شده :
بعضی روزها خدمت آقا بودیم و در محضر ایشان، برای استفاده از طبیعت، به طرف جاده کاشان می رفتیم. یک بار که از جاده اصلی کاشان به یک جاده فرعی وارد شدیم، آقا فرمودند:
« به خیر گذشت. از حادثه ای گذشتیم... !! »
عرض کردم: مسأله چیست؟ آقا فرمودند:
« از خانه که بیرون آمدیم می دیدم، حادثه ناگوار و خطرناکی در پیش است و من تنها صدقه ای دادم و حرکت کردیم. منتظر بودم ببینم چه می شود. مرتب به آن نقطه، که محل حادثه بود، نزدیک می شدیم. شما که از جاده اصلی به فرعی رفتید، حادثه رفع شد. »
شگفتی در این بود که هیچ حرکت غیر منتظره و یا اضطرابی در وجود ایشان دیده نمی شد و حتی جمله ای نفرمودند که به آن جاده نرویم و یا قبل از آن نقطه بایستیم. ایشان، حادثه را به اراده الهی سپرده بودند، تا هر چه او می خواهد انجام شود.

تفویض امور به خداوند


خود آقا نقل می فرمودند:
« در ابتدای جوانی که ازدواج کرده بودم، برای امور اقتصادی خود، برنامه ای تنظیم کردم، ولی خدای تعالی همه برنامه های ما را به هم زد و اکنون خوشحال هستم که آن برنامه ها به هم خورده است و نتوانستم در کارهای اقتصادی وارد شوم.
اکنون راضی ام که رزق و روزی خود را به عهده خداوند متعال گذاشتم و از فکر شغل دوم و توسعه زندگی بیرون آمدم. بسیار خوشحالم که تنها و تنها به تحصیل جذب شدم و امور مادی نتوانست مرا به طرف خود بکشاند. آنچه رزق ما بود، خدا رسانده است. »
پهنه معرفت و توکل ایشان به خداوند چنان عظیم و وسیع بود که چون صحبت از داشتن و نداشتن میشد با تأملی عالمانه و دقتی هوشیارانه می فرمودند:
« هیچ گاه نمی گذارند درمانده شویم! » ( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

عبادات و ذکر عملی


آقای حیدری کاشانی نقل می کنند:
« بنده ایشان را به آنچه حقیر گرفتارآنم یا سیر و سلوک دیگران را در آن می بینم، ندیدم، ایشان هیچگاه مقید به سجاده ای و مهر و تسبیحی نبود.
آقا نماز خواندنش عادی بود و تظاهری به خضوع و خشوع در او ندیدم. او در عین سادگی وقتی قنوت را بلند می خواند جمله و آیه ای را که زیاد می خواند « افوض امری الی الله انّ الله بصیر بالعباد » بود.
با تمام وجود این آیه را می خواند. کمتر دیدم که بعد از نماز بنشیند و سرگرم اوراد و اذکاری شود. چه بسیار که السلام علیکم را می گفت، برمی خاست و گاهی بعد از دو رکعت نماز وتیره بعد از عشا می نشست.
حقیر با ایشان مکرر همسفر بوده ام. او باخدا بودن را که زیاد به آن سفارش می کرد با ذکر و ورد و حرکت دائم لب و سجده و رکوع طولانی بودن نمی دانست، او همان حقایق و واقعیاتی را می گفت و قائل و عامل بود که پیشوایان دینی بر آن تأکید بیشتر و فراوان داشتند وآن اینکه یاد خدا سبحان الله گفتن و الحمدالله گفتن نیست، بلکه یاد خدا این است که واجبات را انجام دهیم و اگر به محرمات الهی رسیدیم از آنها دوری کنیم.
اگر حرکت لب و دهان با این عمل همراه بود آن الحمدالله و سبحان الله و ... جنبه ذکری دارد وگرنه، لقلقه زبان است. پیر ما در این سیر و سلوک بود که ائمه دین فرموده اند: « کونوا دعاة الناس بغیر ألسنتکم »

عرفان عملی


آقا می فرمودند:
« عرفان عملی با توفیقات خداست، با عرفان نظری نمی توان عرفان عملی پیدا کرد. لطف الهی باید در آن باشد.
از این رو این دو رشته از هم جداست؛ یکی جنبه بحثی و تحصیلی دارد و دیگری جنبه الهی. همانطور کلام، که متکلمین بحث می کنند، با اعتقادات اسلامی خیلی فرق دارد. »
می فرمودند:
« به برکت حق تعالی، عرفان زود نصیبم شد یعنی پیش از بلوغ. »

تفکر مستمر


آیت الله بهاء الدینی می فرمودند:
« برای ما روزهای اول فهم این معنا که « تفکر ساعة افضل من عبادة سبعین سنة: یک ساعت و یک لحظه تفکر کردن از هفتاد سال عبادت بالاتر است.» مشکل بود، و بعد از آن حل شد و دیدیم و دانستیم همین طور است.»
لذا ایشان آن چنان نبود که در مراسم افتتاحیه و ورود به وادی سیر و سلوک انسان را به ذکر و ورد وادار کند، یا از خوردن حیوانی باز دارد، بلکه برای راه یابی به بزرگ راه سعادت، به عبادت فکری معتقد بود و خود تمام سکوتش فکر بود. می فرمود:
« فکر ممکن است در بعضی افراد دیر به نتیجه برسد، اما وقتی رسید، خودجوش است. »
او فکر را کاویدن در زمین وجود می دانست، که روزی به رگ زمین برخورد کرده، آب حیات فوران می کند و دشت و دمن وجود را سیراب می سازد.
امام صادق علیه السلام می فرماید:
« بهترین عبادت آن است که همواره درباره خدا و قدرتش تفکر کنی. »
در موردی فرمود:
« ما چهل سال روی فرازی از گفته امام امیرالمؤمنین علی علیه السلام فکر کردیم و هر روز دریچه تازه ای به روی ما باز شد، تا خطبه اول نهج البلاغه برای ما حل شد. »
عرض کردم: فرموده حضرت امیر علیه السلام در توحید برای شما حل شد، فرمود: « یا نزدیک به حل. »
می فرمود:
« ما روی این کلام مولی « ما رایت شیئاً الّا و رأیت الله قبله و بعده و معه » آن قدر سرمایه گذاری فکری کردیم که فرموده حضرت را لمس می کنیم. »
ایشان اهمیت زیادی برای فکر قائل بود، و بارها به حقیر فرمود:
« روی کلمات فکر کنید ممکن است دیر نتیجه بدهد، اما وقتی به نتیجه رسید مثل کلنگی که به رگ زمین بخورد و او را بشکافد فوران می کند، دیگر جلویش را نمی شود گرفت. »

چشم دل


پیامبر صلی الله علیه وآله می فرماید:
« اگر مراقب حال خود باشید می بینید آنچه را من می بینم و می شنوید آنچه را من می شنوم. »
اینکه دارد در حشر، انسانها با صور قلبی خود دیده می شوند هر یک به شکلی، آنچه از صفات بر آنها سلطه داشته از خور و خواب و شهوت درندگی و گزندگی و ... با همان صورت دیده می شود، این مربوط به حشر افراد معمولی است که در آن نشئه قیامتشان برپا می شود و دید برزخی آنها باز می گردد.
ولی آنان که اهل حال و آشنای به رمز و رازند، مردان بزرگ و اولیای خدا در این دنیا قیامتشان قیام می کند. آنچه برای افراد معمولی نادیدنی است، برای آنها دیدنی است. دید برزخی آنها باز می گردد و هر چه بالا رویم زمینه صعود بیشتر هست تا برسد به آنجا که مولی امیرالمؤمنین علی علیه السلام می فرماید:
« لو کشف الغطا لما ازددت یقینا»
آنجا دیگر حجابی نیست از مبدأ تا منتها در دید علی علیه السلام است.
در فطرت اولیه هم اصل بر این است که چشم برزخی باز باشد. اگر بصیرت مانند بصر و چشم کم دید و نابینا شد، باید معالجه شود کار بصر دیدن است و تعجبی از آن نمی باید داشت. تعجب در ندیدن است. حال چه شده است که از دیدن در تعجبیم و ندیدن را طبع و طبیعت اولیه می انگاریم؟
برخی به محضر آیت الله بهاء الدینی آمدند، یکی گفت آقا مرا نصیحت کن. فرمود:
« مشرک نباشید و اگر بتوانید از شرک نجات پیدا کنید به همه چیز رسیده اید.»
بعد این آقا ادامه می دهد و می گوید: آقا به من دعا کنید.
آقا فرمود:
« آدم شو تا دعا برای تو اثر داشته باشد. »
تا قابلیت نداشت باشی دعا اثر ندارد.
وقتی خواست خارج شود گفت: آقا من در حج بودم و برای شما طواف کردم.
فرمود:
« آدم شو تا طوافت برای خودت و دیگران اثر داشته باشد. »
بعد آقایانی که حاضر بودند گفتند: شاید آقای بهاء الدینی ایشان را نمی شناسد عرض کردند: اقا این فلانی است و از فلان منطقه، مردم زیاد دور و برش هستند.
فرمود:
« مثل اینکه عرض مرا نمی فهمید من می گویم تا وقتی آدم نباشید دعا برای شما مؤثر و نافع نیست. »
اینجا دیگر پرده را کنار زدند، و فرمودند:
« تو آنجا خودت را واسطه قرار داده ای، خودت را همه کاره خدا قرار داده ای با پستی که به تو واگذار شده مردم را می شکنی و از بین می بری. »
بارها بطور کلی و گاهی در مورد افرادی از ایشان شنیدم بیانی را که حاکی از باز بودن چشم برزخی این مرد بزرگ بود.
وقتی فرمودند:
« ما را منزوی کردند، ما مباحثاتی با مرحوم آقای حاج سید احمد زنجانی و حاج میرزا ابوالفضل زاهدی داشتیم (که همین جا عرض کنم بارها می فرمود حاج سید احمد شدن خیلی مشکل است). ما از کوچه و خیابان که عبور می کردیم تا به جلسه مباحثه برسیم با افرادی برمیخوردیم که صورت درونی آنها را می دیدیم و این حالت زیاد شد بطوری که ما را منزوی کرد چون تحمل دیدن آنها را نداشتیم، خودمان را کنار کشیدیم. »
گاهی آه سردی می کشید و می فرمود:
« ما برای عمر پنجاه، شصت ساله بعضی حاصلی نمی بینیم. آدمی باید خود را مورد محاسبه قرار دهد که چه کرده است، سرمایه را که از دست داده، عمر گرانبها را تباه نموده، چه به دست آورده؟
وجهه رب است که می ماند و جز وجهه الهی چیزی پایدار و باقی نیست. حیف نباشد که ربط قلب آدمی با جای دیگر باشد. چه اندازه وقیح است از آنان که مکرر بخوانند و بگویند و بنگرند « کل شیء هالک الا وجهه » و پایبندیشان در عمل به همان ظواهر زودگذر و فانی و هالک باشد و از باقی و برقرار و ثابت روگردان باشند. »
یکی از آقایان می گفت: از آقا پرسیدم اولین مکاشفه ای که برای شما رخ داد کجا و چگونه بود؟ ایشان فرمود:
« در حرم حضرت رضا علیه السلام بودم از آقا چیزی را خواستم در این مسیر (یعنی مسیر لقاء و ملاقات با اولیاء الله را)، صدایی آمد که هنوز اوضاع درون گل آلود است، تصفیه و مراقبت بیشتر می خواهد. »

تأثیر کلام


یکی از ارادتمندان آقا اینطور نقل می کند:
« گاهی مسائلی بود که من احساس می کردم زورم به خودم نمی رسد، مثلاً در مسأله اخلاص مدتی بود با خودم کلنجار می رفتم. اما ایشان در یک برخورد با یک کلمه تندی به ما گفت که آن حالت تا حدی برطرف شد، حداقل در واجبات.
ایشان فرمود:
« بشر چیست، که بخواهی کاری برای او انجام دهی؟! »
و این را با یک لحن تندی همراه تشّر فرمودند، که در من خیلی اثر گذاشت. »
( به نقل از کتاب سلوک معنوی )

روش استخاره


یکی از ارادتمندان ایشان می گوید:
« استخاره های ایشان همیشه با تسبیح بود. برخی از ایشان می خواستند با قرآن استخاره کنند، ولی ایشان در استخاره با همان تسبیح هم مسائلی را می گفتند که دیگران در استخاره با قران با استنباط از آیه می گویند.
البته اگر کسی مثل ما { دوستان و آشنایان } بدون استخاره هم چیزی می پرسید، ایشان برخی مسائل را می فرمودند. »
( به نقل از کتاب سلوک معنوی )

مناجات و ادعیه


آقای حیدری کاشانی نقل می کند:
چه بسیار در اوقات فراغت و خلوت که خدمت این سالک الی الله می نشستیم، نسبت به دو مناجات و دعا، شور و شوق خاصی نشان می داد؛ یکی مناجات شعبانیه و دیگر دعای امام حسین علیه السلام در روز عرفه. مکرر از او شنیدم که می فرمود:
« غیر آنها نمی توانند این چنین بگویند و بخواهند:
« الهی ان انامتنی الغفله عن الاستعداد للقائک فقد نبهتنی المعرفه بکرم الائک: بار خدایا اگر غفلت مرا از استعداد لقای تو در خواب کرده است، شناخت به کرم آلای (نعمتها) تو مرا از آن خواب غفلت بیداری داده است. »
سالهای بسیاری در قنوت سرور عزیزمان آیت الله بهاء الدینی، آیات نورانی قرآن کریم و دعاهای مرسوم را می شنیدیم، تا این که ناگهان زمانی متوجه شدیم که نوع کلمات و عبارات ایشان تغییر یافته است.
چون دستان خود را مقابل صورت می گیرند، برای حضرت مهدی علیه السلام دعا می کنند:
« اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه، ولیاً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دلیلاً و عیناً حتی تسکنه ارضک طوعاً و تمتعه فیها طویلا. »
روزی که در محضر آقا بودیم و فرصت مناسبی فراهم بود از تغییر رویه ایشان در این باره پرسیدیم. معظم له به یک جمله بسنده کردند:
« حضرت پیغام دادند در قنوت به من دعا کنید. »
( به نقل از کتاب آیت بصیرت )

آداب زیارت


ایشان در زیارت امام زادگان از اصل و نسب سؤال نمی کردند و می فرمود:
« چون این مکان را نسبت می دهند به رسول الله و ذریه او برای ما محترم است. »
تشرف ایشان به حرم خیلی ساده و بی تکلف بود. گاهی وارد مسجد گوهرشاد می شدند و روی زمین می نشستند و می فرمودند:
« یک زیارت امین الله بخوانید! »
زیارت خوانده می شد. بلند می شدند. دوستان خدمتشان می گفتند: ما تا نرویم نزدیک ضریح مثل اینکه زیارت به دلمان نمی چسبد. می فرمود:
« زیارت حضور الزائر عندالمزور است. »

آداب غذا خوردن


او همه چیز میل می فرمود، اما اگر می دید غذای مناسب و خوبی سر سفره کم است، از غذاهای دیگر با اشتها می خورد و می فرمود:
« ما به این غذا مایل تر هستیم. »
و این حرف درستی است او غذای بهتر کم را روحاً نمی توانست با اشتها بخورد، در صورتی که هم سفره ایی های او از آن غذا نخورند. اما اگر به اندازه کافی غذا باشد از همه و بهتر آن استفاده می کرد او حاضر نبود سر سفره غذای خاصی برای او ترتیب دهند و روحاً ناراحت بود.
منبع: www.salehin.com


1. کشاورز بود؛ اما در مزرعه ی دلش کار می کرد.
خادم حرم بود و عاشق گره گشایی از کار مردم. مراجعه کننده زیاد داشت. این بود که حجره ای برایش آماده کردند در فیضیه ی قم.
زیاد قرآن می خواند. از وقتی قرآن را حفظ هم می کرد، حافظه اش قوی تر شده بود.
در درس حاج شیخ عبدالکریم حائری شرکت می کرد. ادبیات عرب را هم خوب می دانست. خیلی ها هم می گفتند: «دعایش زود مستجاب می شود، سید صفی الدین».
2. کرباس می بافت، از نوع نفیسش. کارهای خانه را هم خودش انجام می داد؛ به تنهایی.
مهربان بود، خیلی زیاد. راضی بود و قانع. با کم و زیاد زندگی خوب می ساخت. اسمش «فاطمه سلطان» بود و جدش می رسید به ملاصدرا. به او می گفتند: «زن آقا».
3. غدیر بود و نوروز. و سید رضا عیدی آن سال « سید صفی» و «فاطمه» بود.
4. داشت بازی می کرد؛ الک دولک مثل همیشه. سیدی آمد جلو. به همه ی بچه ها پول داد و شکلات . آنها هم گرفتند، با خنده. فقط به «سیدرضا» نداد و گفت: «تو بچه ای و اهل بازی...»
نفس نفس می زد. از خواب پرید. ناراحت بود. گفت: شاید قرار است چیزی به من برسد که بازی نمی گذارد. دیگر هیچ وقت توی کوچه با بچه ها بازی نکرد. آن روز «سید رضا» هفت ساله بود.
5. بار اولش بود که می رفت پابوس امام رضا علیه السلام مریض شد. رفت حرم و به آقا گفت:
«یابن رسول الله! تا نبینم درست نمی شود. با شنیده ها هم کاری ندارم، می خواهم ببینم شما مریض شفا می دهید». حرفش تمام شد. با رضایت و سلامت از حرم برگشت...
نیره قاسمی زادیان
این خاطره برای هجده سالگی «سیدرضا» است.
6. یک دفعه به خودش آمد و دید بزرگ شده و همه ی زندگی اش شده درس و کتاب. گاهی هنوز چند روزی از تمام کردن یک کتاب نگذشته بود که کسانی از او می خواستند این کتاب را درس دهد. علاقه ی عجیبی به تدریس داشت. می گفت: «مجهولاتم در تدریس حل می شود».
7. در سن 25سالگی اجازه ی اجتهادش را از «آیت الله خوانساری» گرفت.
8. وقتی «سید رضا» بزرگ شد و همه به او می گفتند: «آیت الله بهاءالدینی»، خودش تعریف می کرد: « سه چهار ساله بودم که به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها علاقه داشتم. همراه پدرم می رفتم آنجا و دلم می خواست به زائرین خدمت کنم. در تاریکی شب به آب انبار سی- چهل پله ای می رفتم و برای زوار حرم آب می آوردم.»
9. عبا را کشید روی سرش و گفت: «بنده، کمی خواب دارم».
سفره پهن بود و میهمانان حاضر. صاحب خانه اصرار می کرد: «آقا! اول نهار بخورید، بعد کمی استراحت کنید.» قبول نکردند.
یکی از نزدیکان آقا گفت: «اول غذای کارگرها را بدهید». بعد از نماز خود آقا به میزبان گفته بود: «قبل از این که به فکر ما باشید، نهار چند کارگری را که روی زمین شما کار می کنند، فراهم کنید.» اما او از شدت اشتیاق، فراموش کرده بود. نهار کارگرها را که دادند، آیت الله بهاءالدینی آمدند سر سفره.
10. از تبلیغ آمده بود. اول رفت حرم. یکی از دوستانش را دید که محتاج شده بود و متوسل به حضرت معصومه سلام الله علیها. پول تبلیغش را داد به او.
دلش برای «آقا بهاء» هم تنگ شده بود. رفت ایشان را ببیند... موقع برگشتن، آقا گفت: «صبر کن». بعد از چند لحظه پولی برایش آوردند و گفتند: «کار امروز شما، کار بسیار پسندیده ای بود.» بعد که پول را شمرد، دید همان مبلغی است که امروز در حرم به دوستش داد.
11. کسی گفت: «حاج آقا! دعا کنید من آدم بشوم». با خنده ی ملیحی گفتند: «با دعا کسی آدم نمی شود...»
12. روزی صحبت از شعر و شاعری شد. با جمله ی کوتاه فرمود:
«بنده اشعار زیادی درباره ی اهل بیت علیهم السلام خصوصاً حضرت علی علیه السلام شنیده ام، ولی برای بنده هیچ شعری همچون اشعار شهریار جذابیت نداشته است. به همین جهت او را دعا کردم. بعد دیدم که برزخ را از او برداشتند.»
13. با همه مهربان بود، حتی کبوترها. می گفت: «این بیچاره ها ساعت ها در هوا سرگردانند و تشنه می مانند، چون استفاده از آب موجب اسارت اینها می شود و از دست انسانها امنیت ندارند، بگذارید راحت و آسوده از آب و دانه استفاده کنند.»
14. اگر خودش هم نداشت، قرض می کرد و برای ایام ولادت و شهادت ائمه علیهم السلام مراسمی می گرفت.
15. موقع رفتن به فیضیه، راهی را انتخاب می کرد که خلوت باشد تا بتواند روی مباحث فکر
کند. می گفتند: «تفریح من در ایام تحصیل، فقط تغییر آب و هوا بود».
16. قنوت هایش شنیدنی بود، شنیدنی تر شد. وقتی پرسیدند چرا مدتی فقط دعای اللهم کن لولیک ... را می خوانید، گفتند: «حضرت پیغام دادند، در قنوت به من دعا کنید.»
17. یکی از آقایان مشهور که الان از دنیا رفته است، به آقا گفت: «با این مشکل و گرفتاری چه کنم؟ این که مریدان و علاقه مندان تا در منزل همراه من می آیند. اما چون پای خودم را به داخل خانه می گذارم، همسرم با کفش و داد و بیداد از من پذیرایی می کند.»
ایشان هم گفتند: او از جانب خدا مأمور است تا منیت و شرکت های درونی تو را از بین ببرد؛ تا در مسجد، مدرسه و دین، غرور و خودبینی را کنار بگذاری و بدانی که انسان در فقر محض است و در برابر غنای مطلق، نباید مغرور شد. دل خوشی از مقام و رضایت از کارهای خود، شرک است. این که سخن ران خوبی هستم، شهرت دارم، با فلان شخصیت مرتبط هستم، از نظر علمی در چه درجه ای هستم و چه موقعیتی دارم، و احساس آرامش کردن با اینها، شرکت هایی است که اعتقادات ما را خدشه دار می کند. افرادی که استعداد قوی و حافظه ای خوب دارند، به آنها تکیه نکنند. همان طور که صاحبان استعدادها و حافظه های ضعیف هم نباید از رحمت خدا مأیوس باشند.
کیفیت اعتقاد را فدای کمیت ظاهری نکنید، چرا که اولیای خدا افرادی هستند که انسان هیچ تصور آن را نمی کند.»
18. از اولیای خدا حمایت می کرد، هر جور که می توانست. می فرمود: «بنده قبل از سال 42 درس خارج فقه داشتم. یک سال، هنگام شروع، احساس کردم ساعت درس بنده با درس «آقا روح الله» هم زمان است. به خاطر تقویت درس ایشان و احترام به آن بزرگوار، درسم را تعطیل کردم.
19. درباره ی امام می گفتند: «اعتقاد من این است که مثل امام خمینی در زمان فعلی نداریم. وی فهم معصوم را پیدا کرده بود. درک او فوق درک ها و شجاعت ایشان فوق شجاعت هاست.
پای خود را جای پای معصوم گذاشته و به واسطه ی نبوغ و درک فوق العاده اش از همه جلو زده است. انسان باید مؤید من عندالله باشد تا بگوید: «آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.» و یا بگوید: « من توی دهن این دولت که از طرف آمریکاست، می زنم.» اینها در تاریخ شیعه، آن هم به این گستردگی در حد نایاب است.
این جملات را قبل از ارتحال حضرت امام فرموده بودند.
20. بعد از امام، اگر بشود به کسی اعتماد کرد، به این سید (آیت الله خامنه ای) است... البته هیچ کس «آقا روح الله» نمی شود. ولی آقای خامنه ای از همه به امام نزدیک تر است. کسی که ما به او امیدواریم، آقای خامنه ای است... باید به او کمک کرد که تنها نباشد.
21. سال 71 بیماری آمد و آقا را خانه نشین کرد. لبخند از چهره های زیادی گرفته شد. بعد از چند روز بستری شدن در بیمارستان بهتر شدند. وقتی حالشان را پرسیدند، فرمود: «رفتنی بودم، ما را شفا دادند...»
22. در 27تیرماه سال 1376 یک آسمان معرفت، بر روی دست ها تشییع شد.
بیست و دو یک رمز نیست. نشانه ی تلاش است. تلاش برای جبران آن بیست و یک تایی که نتوانسته حق مطلب را ادا کند. بیست و دو لحظه، بیست و دو خاطره، از آیت حقیقت، حضرت آیت الله العظمی بهاءالدینی.
این متن براساس گفته ها و خاطرات شاگردان و ارادتمندان معظم له نوشته شده است.
منبع: نشریه خیمه شماره (1)

پندهاى عارفانه


باهم از سخنان نورآفرین و پندهاى عارفانه حضرت آیت الله بهاء الدینى بهره مى بریم :
((خداوند در وجود افراد استعدادهایى خاص قرار داده است که باید آنها را فهمید و به دست آورد. و از جهاتى نیز آنان را محروم کرده است و بنده در جوانى با کسى ملاقات کردم که از نظر درسى شاید بیست بار کتاب ((سیوطى )) را درس گرفته بود اما به قول خودش چیزى از آن فرا نگرفته بود. ولى همان شخص در معمارى آن چنان مهارت داشت و در دقت و سرعت عمل قوى بود که قسمتى از ساختمان مدرسه فیضیه را بر عهده او گذاردند، توانست بخوبى آن را انجام دهد، به طورى که آن قسمت هیچ عیبى نکرده و از استحکام ، ظرافت و زیبایى خوبى برخوردار است .
... اعتقاد به تقدیرات الهى ، زمینه هاى خیرى براى انسانها فراهم مى کند. بسیارى از حوادث که اطراف ما مى گذرد موجب خیر و صلاح است ؛ هر چند در ظاهر تلخ و ناگوار باشد.
... کارها انجام مى شود و روزگار مى گذرد اما آنچه براى ما مى ماند نیات ماست . انسان در گرو نیات خویش است . مواظب باشیم نیت کار خلاف ، حرف خلاف و اندیشه خلاف نداشته باشیم .
... تا انسان مراحلى از سازندگى از طى نکرده است نباید در کارهاى اجتماعى وارد شود. باید درسها را با حوصله و دقت خواند، از محضر استاد استفاده برد. با او بود و حرکاتش را دید تا در نفس انسان تاءثیر کند. اگر از خود غفلت کنیم عاقبت خوبى نخواهیم داشت . با تهذیب نفس است که علم به بار مى نشیند و قدرت مفید مى شود و خدمت ارزش مى یابد.
... فقر و تنگدستى اصلاح کننده طلبه است و عزت نفس و مناعت طبع امرى لازم و ضرورى براى اوست . تکامل در نتیجه فشار است . اگر پیشروى مى خواهید باید سختى بکشید.
... ما تجربه زیادى به دست آورده ایم و وجدان نموده ایم که براى رهایى از مشکلات راههایى هست که بهترین آنها را خود حس کرده ایم و به کمک آنها به حاجت هایمان رسیده ایم :
((نذر کردن گوسفند براى فقرا، خواندن حدیث کساء به طور پى در پى ، پرداخت صدقه و ختم صلوات )).
راز و نیاز و شب زنده دارى


عارف وارسته ، حضرت آیت الله بهاء الدینى از جمله شخصیت هاى معنوى است که از نوجوانى به روزه و نماز شب علاقه مند بوده است . سالهاى بسیار انس ایشان با این عبادت ملکوتى ، آثار و برکات فراوانى ارمغان داشته است . ایشان در این باره مى فرماید:
((اولین بارى که ارواح علماى بزرگ سراغ ما آمدند، هنگامى بود که از شدت روزه فشار سختى را تحمل مى کردم ، حتى افرادى چون امام خمینى توصیه به ترک روزه مى کردند اما آثار و برکاتشان بسیار بود و علاقه فراوانى به آنها نشان مى دادم .
به تهجد و نماز شب نیز عشق و علاقه اى زیاد در خود احساس مى کردم ، به طورى که خواب شیرین در برابر آن بى ارزش بود. این شور و عشق به حدى بود که گاهى خود به خود - هنگام اقامه نماز بیدار مى شدم و در شبهایى که خسته بودم . دست غیبى مرا بیدار مى کرد. یادم هست در سال 1356 شمسى که بیمار بودم و در اثر کسالت ضعف شدیدى پیدا کردم ، بر آن شدم که در آن شب تهجد را تعطیل کنم ، چون توان آن را در خود نمى دیدم ؛ اما در سحر همان شب حاج آقا روح الله خمینى (رحمت الله علیه ) را در خواب دیدم که مى گوید: ((بلند شو و مشغول تهجد باش )) در آن شب به خاطر سخنان ایشان مشغول نماز شب شدم ))

محرم اسرار


تقوا، تهذیب و پارسایى ، بصیرت و روشنایى دیده به مردان الهى مى دهد، آنان را ((محرم اسرار موجودات )) مى کند و بدان رتبه مى رساند که ((نطق آب و نطق گل )) را مى فهمند و درک مى نمایند.
فقیه فرزانه آیت الله بهاء الدینى از معدود مردمانى است که با هوشمندى بسیار، عقل را فروزان کرد شعله هاى شهوت را فرو نشانید و سخن موجودات را محرم شد.
روزى یکى از اهالى روستایى از اطراف قم ایشان را دعوت مى کند و چندین نفر از دوستان در خدمت ایشان در این میهمانى حضور داشته اند. چون میزبان مى خواهد گوسفندى جلو پاى آقا ذبح کند حیوان فرار کرده ، به آقا پناه مى برد. ایشان از صاحبخانه تقاضا مى کند که حیوان را نکشد و او را آزاد بگذارد، اما وى به خاطر میهمانان و غذایى که مورد نیاز بود، مجبور به ذبح حیوان مى شود.
ظهر که غذا آماده مى شود آقا چیزى از آن گوشت نخورده ، در بازگشت مى فرماید:
((امروز به ما سخت گذشت ، چرا که آن حیوان از ما تقاضا کرد نجاتش ‍ دهیم اما از دست ما کارى برنیامد!))
سالهاى بسیارى در قنوت سرور عزیزمان آیات نورانى قرآن کریم و دعاهاى معصومین علیه السلام را مى شنیدیم تا اینکه ناگهان زمانى متوجه شدیم نوع کلمات و عبارات ایشان تغییر یافته است و در قنوت براى امام عصر - عجل الله تعالى فرجه - دعا مى کنند.
روزى که در این باره از ایشان پرسش شد به یک جمله بسنده کردند:
((حضرت پیغام داده اند در قنوت به من دعا کنید))

آرامش نفس


سکان آرامش آدمى در فراز و نشیب امواج حوادث ، یاد خداست و نسیمى که روح و روان انسان را صفا و صداقت بخشیده ، قلبى ، مطمئن و دلى آرام همراه خود دارد نام پروردگار و ذکر اوست . آنان که در ((قافله ابرار)) حضور دارند و از راههاى سخت زندگانى به سلامت عبور مى کنند، به سان پیرو فرهیخته حضرت آیت الله بهاء الدینى هر حادثه اى را لطفى آشکار و پنهان مى شمرند و جرعه هاى رضایت الهى را در کام جان مى ریزند. از سخنان ژرف و اندیشه هاى پرارج ایشان است که :
((در ابتداى جوانى که ازدواج کرده بودم ، براى امور اقتصادى خود برنامه اى تنظیم کردم ، ولى خداى تعالى همه برنامه هاى ما را به هم زد تا کنون خوشحال هستم که آن برنامه ها به هم خورده است و نتوانستم در کارهاى اقتصادى وارد شوم .
راضى ام که رزق و روزى خود را به عهده خداوند متعال گذاشتم و از فکر شغل دوم و توسعه زندگى بیرون آمدم . بسیار خوشحالم که تنها و تنها به تحقیق جذب شدم و امور مادى نتوانست مرا به طرف خود جذب کند آنچه رزق ما بود خدا رسانده است )).

با رزمندگان اسلام


کتب مقدس هشت سال دفاع ملت ایران در برابر استکبار، در بردارنده اوراق زرین از حماسه ها و شجاعت هاست . در این کتاب نام ((رادمردان عرصه جهاد با نفس )) به چشم مى خورد. کسانى که همراه و همراز دلاور مردان عرصه هاى جهاد و پیکار در شهامت و شهادت بوده اند. گاهى با اشک دیده ، زمانى با سخنانى سراسر سبز و برکت و موقعى با دستانى لبریز از دعا و سعادت ، همراهى خود را نشان داده اند. پیر پارسا و فقیه فرهیخته ما نیز از جمله نیک سیرتانى بود که با حضور در جمع رزمندگان اسلام بر رزم آفرینى آنان لبخند سپاس و بوسه تشکر مى زد. هماره آغوش پر مهر و محبتش بر سیماى نورانى و پیراسته شیرمردان عرصه هاى جبهه باز بود و لطف خداوند و شیوه کریمانه اهل بیت علیه السلام را براى آنان تفسیر مى کرد.
گاهى که یکى از آنان در حسینیه ایشان اذان یا اقامه اى مى گفت ، آقا مى فرمود:
((جملات اذان و اقامه از جان او بر مى خیزد و با تمام اعتقاد اذان مى گوید)).
و روزى که گروهى از سپاهیان اسلام براى دیدار آقا شرفیاب شده بودند، ایشان فرمودند: ((من براى ملاقات با شما غسل کرده ام !))
دغدغه خاطر و علاقه باطنى ایشان به رزمندگان موجب گردید که در برهه اى از دوران جنگ که فشار شدیدى بر بسیجیان و سپاهیان و ارتش ‍ وجود داشت ایشان بفرمایند:
((امشب از فکر جبهه ها خوابم نبرد، چرا که مى دیدم چه بر سر رزمندگان مى آید.)) و چندى بعد در اثر آن اندوه به بیمارى سختى مبتلا شدند.
آن بصیرت و این علاقه وافر موجب شد که با کهولت و ضعف مزاج در برخى جبهه ها و حمله ها از جمله عملیات والفجر مقدماتى حضور پیدا کنند و خاطره اى جاودان در دفتر وجود رزمندگان به یادگار بگذارند.

اندیشه هاى آسمانى


اینک نگاهى درس آموز به قریب یک قرن عشق و اندیشه و تجربه و تلاش ‍ مى کنیم . حرفهایى گوارا از اندیشه هاى ناب و نورانى او بهره مى بریم .
((باید از سرعت بى مورد و تند خواندن مضر پرهیز کرد. توجه به کمیت و مقدار نداشت ، به کیفیت و چگونگى تحصیل اندیشید. خوب خواندن و دقت لازم موجب تشویق در ادامه تحصیل شده ، توفیق انسان را زیاد مى کند، عمق بیشترى براى دانش ایجاد مى شود و تحصیل و تدریس موفق پیدا مى کند و سرانجام در جامعه مفید مى گردد.
بنده در نوجوانى ، با نشاط فراوان ، حدود شانزده ساعت کار علمى و فکرى داشتم و مجهولات و نقاط ابهام درسهایم را به این طریق حل مى کردم . نشاط درس براى تحصیل انسان بسیار مفید و ضرورى است . انسانى که با نشاط است ، خوابش کم اتلاف وقتش کم و صحبتهاى غیر ضرورى اش کمتر است و تمام همتش درس است و تحصیل .))
((بنده قبل از سال 42، درس خارج فقه داشتم یک سال هنگام شروع ، احساس کردم ساعت درس بنده با درس آقا روح الله (خمینى ) همزمان است ، به خاطر تقویت درس ایشان و احترام به آن بزرگوار، درس خود را تعطیل کردم .
پس از پیروزى انقلاب - چون دادگاههاى کشور به نظر روح الله عمل مى شد - بنده درس خاج قضا را تعطیل کردم ، مبادا نتیجه بحث ما مخالفت با نظرهاى ایشان تلقى شود و موجب اختلاف و یا تضعیف نظام گردد.
... با اخلاص بسیار و سوز فراوانى که حاج آقا روح الله داشت ، براى بنده روشن بود که ائمه ، همیشه پشتیبان او خواهند افراد و قائم مقامى آنها، کارى پوچى و بى حاصل مى دانستم . مى دیدم که خدا در این کار نظر ندارد و موفق نمى شوند. از همان زمان رهبرى را در آقاى خامنه اى مى دیدم . چرا که ایشان ذخیره الهى براى بعد از امام بوده است . باید او را در اهدافش ‍ یارى کنیم .
باید توجه داشت که مخالفت با ولایت فقیه کار ساده اى نیست . هنگامى که میرزاى شیرازى بزرگ مبارزه با دولت انگلیستان را از طریق تحریم تنباکو آغاز کرد، یک روحانى با او مخالفت نمود. و میرزا با شنیدن مخالفت او وى را نفرین کرد. همان نفرین باعث شد که نسل او از سلک روحانیت محروم شوند. پسر جوانش جوانمرگ شد و حسرت داشتن فرزند عالم به دل او ماند)).
((آن موقعى که دست چپ و راستم را نمى شناختم ، خداوند متعال مکرر مرا یارى کرده ، اکنون اگر بخواهم سراغ وسیله بروم و از او کمک بگیرم ، شقاوت است . او از وضع من آگاه است و قادر به بر طرف کردن مشکل زندگى من است .
چسبیدن به این و آن - در جایى که باور قلبى دارم که حاکمیت مطلق از اوست - خطاست ...
ما در مساءله مالى - به خاطر تجربیات گذشته - خاطر جمع بودیم که خداى تعالى ما را رها نمى کند...، وظیفه اى را که از طرف خدا بر دوشمان گذاشته شده است ، باید بخوبى انجام دهیم تا ببینیم چگونه از ما پذیرایى مى شود. آیا کسى که از طرف خداوند ماءمور تبلیغ و ارشاد مردم مى شود و از دین و عقاید مردم دفاع خالصانه مى کند، ذات اقدس الهى وى را رها کرده و از او غافل مى شود؟!))
((هیچ چیز به اندازه عمل انسان در ساختن دیگران مؤ ثر نیست . رفتار و حرکات یک انسان وارسته تبلیغ وارستگى است : کونوا دعاة الناس ‍ بغیر السنتکم )) این که تمام روحانیت به حضرت امام - قدس سره - توجه دارند و ایشان را به عنوان الگو پذیرفتند و به خاطر ادعاهاى امام نیست به خاطر عمل ایشان است . آنچه به ایشان این جنبه را داده است - اعمال و رفتار ایشان است . ما بیش از شصت سال امام را مى شناختیم . ایشان از ابتداى امر متعبد بودند. همه مى گفتند ما چنین مرد حکیمى که تا این اندازه به مسائل ائمه و اوضاع امور وارد باشد سراغ نداریم از نظر اخلاق هم ایشان بى نظیر بودند در جلسات نشست امام هم با شاگردانش ، مساءله استاد و شاگرد اصلا براى امام موضوع نداشت گاهى ریاست جلسه به دست شاگردان مى افتاد.
از ابتداى تاءسیس حوزه علمیه قم تا کنون ما براى امام نظیر نیافتیم و همه به خاطر خودسازى و تهذیب ایشان بوده است )).
((... بعد از امام اگر بشود به کسى اعتماد کرد به این سید (آیت الله خامنه اى ) است ... ایشان از همه افراد به امام نزدیکتر است ... کسى که ما به او امید داریم آقاى خامنه اى است ... باید به او کمک کرد که تنها نباشد... شما از ما قبول نمى کنید و تعجب مى کنیم ولى این دید ماست .
نزد ما محرز است سید على خامنه اى )).

طوباى برکت


اکنون که ضعف جسمى بر پیکر نحیف این آیت بصیرت سایه افکنده است ، آفتاب معنویت افق شخصیت ایشان ، بسیارى از شیفتگان تهذیب و تکامل را به سوى خود مى کشاند تا در محضرش زانوى ادب بر زمین گذارند و از طوباى برکاتش ، توشه اى جاودان برگیرند. در حالى که بیش از نود سال از عمر شریف حضرتش مى گذرد، بارویى گشاده و چهره اى بشاش و دلپذیر، فوج فوج مردم را پذیرا مى شوند و با سعه صدرى ستودنى در اعیاد گوناگون همچون عید غدیر، میلاد زهرا علیه السلام ، 13 رجب ، عید مبعث و نیمه شعبان از نگاه صمیمیت و مهربانى خود دیگران را بهره مند مى سازند.
رهبر عزیز انقلاب حضرت آیت الله خامنه اى حفظه الله چون به شهر قم تشریف فرما مى شوند، خود به دیدار حضرت آیت الله بهاءالدینى مى روند و با شور شوقى بسیار در محضر ایشان ، سخن از رؤ یاى بسیار دور حوزه علمیه قم و امام را حل رحمت الله علیه مى گویند.
امید آن که دستهاى لرزان این فرزند زهرا و دعاهاى لبریز از عشق و معرفت الهى ایشان هماره پشتیبان این نظام مقدس و رهبر فرهیخته آن باشد و مردم ایران از نعمت قدسى و ملکوتى وجود حضرتش سالیان سال ، بهره مند شوند.
خداوند این فرزانه فروتن را که در بین ما نورافشانى مى کند و عطر ((روح الله )) را در مشام جان زنده مى سازد، با سلامت و سربلندى حفظ فرماید.
منبع: گلشن ابرار، جمعى از پژوهشگران حوزه علمیه قم
اهل بیت(ع) از منظر آیت‌الله بهاءالدینی(ره)

 

 

 


اشاره:


گفت‌وگو دربارة ولایت اهل بیت(علیهم السّلام)، با عنایت به جایگاه رفیع آن در میان عقاید امامیه، از دیرباز مورد توجه ویژة عالمان این مکتب بوده است. در این میان، برخی از ایشان به سبب پرداختن تمام‌تر به این گنجینة بزرگ معارف، ممتاز شده‌اند. مجتهد گران‌مایه و عارف والامقام مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در این زمره‌اند.
به رغم آشنایی معظم‌له با علوم و معارف مختلف اسلامی، ایشان مرتبطان با خود و جویندگان راه را جز به خوشه‌چینی از خرمن فیض آل محمد(صلی الله علیه وآله) رهنمون نمی‌شدند. به مناسبت ایام غدیرخم، قسمتی از بیانات آن اسوة تقوا و معرفت را به حضور خوانندگان گرامی تقدیم می‌کنیم.

جایگاه ولایت


آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در بیانی روایت ذیل را از اصول کافی1 خاطرنشان کرده راجع به شأن ولایت می‌فرماید:
در روایات ما آمده است:
«اگر مردی همه شب عبادت و هر روز روزه دارد و همـه مالش را صدقه دهد و همـه عمرش حج کند ولی ولایت ولیّ خدا را نداند تا پیرو او باشد و همه کارش به راهنمایی او باشد، او را بر خداوند عزوجل حقّ ثوابی نیست و از اهل ایمان نباشد». گمان نکنید که اینها در حقّ ائمه(علیه السلام) گزافه‌گویی است. انسان تا ولی را نشناسد، انسان موحّد نمی‌شود. توحید را باید از امام حسین(علیه السلام) فرا گرفت، بذل همة هستی در راه حق و آن نماز معراجی که اهل بیت اقامه می‌کردند. مخالفین گفتند: «حسبنا کتاب الله2؛ کتاب خدا ما را کافی است». گمان می‌کنند خلیفة خدا بودن این است که مملکت‌گیری کنند. آیا خلفا می‌توانستند عبادات پیامبر اسلام، نماز و روزه و جهاد پیامبر اسلام را به جا بیاورند؟ آیا توانستند یک وقت موحد خالص شوند؟ یک وقت یک عبودیت خالصانه پیدا کنند؟3

عترت پیامبر، متولّی قرآن


کتاب خدا به تنهایی ضامن جلوگیری از حوادث ناگوار در جامعة مسلمین نیست. بعد از رحلت پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) با وجود کتاب، آن حوادث رخ داد. کتاب احتیاج به صاحب، مفسر و متولی دارد و این عترت پیامبر بودند که صاحبان و مفسران کتاب خدا محسوب می‌شدند. فهم کتاب از خصایص عترت و مقام ولایت است. فهم کتاب خدا، فهم لغات و عبارات نیست، فهم جنبة ادبی جملات نیست. درک حقیقت کتاب،‌ مخصوص صاحبان کتاب؛ یعنی وُلات (رهبران) معصوم است؛ نه کسانی که صرفاً جنبه ادبی می‌دانند، یا آشنا به اصطلاحات علمی هستند. فهم کتاب نزد مقام ولایت با قدرت تفکر نیست؛ بلکه به نورانیت است. استدلال‌ها و سخنان ائمه(علیه السلام) از سنخ استدلال‌ها و حرف‌های متفکران و اندیشمندان نیست؛ نور، رشد و کمال محض است.

ولایت، منصب الهی


ولایت امری است که به جعل الهی تحقق پیدا می‌کند، نه به انتخاب مردم. بیان پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در معرفی و نصب امیرالمؤمنین(علیه السلام) کشف واقع است. لذا نصب حضرت امیر از طرف پیامبر جعل الهی است. شخصیت حضرت امیر(علیه السلام) شخصیت حضرت پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) است. هر دو رجل الهی بودند».4 اگر این معنی را آدمی درک کند همه چیز را به پای آنان می‌ریزد و فانی در آن بزرگواران می‌شود و هر کجا انتساب به آنها بیشتر ببیند سرمایه‌گذاری افزون‌تر خواهد شد. متصدی روضه‌خوانی حسینة آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) می‌گفت: روزی آقا از من پرسید در منبری‌ها سادات هم هستند؟ گفتم: بله. فرمود: «به سادات از منبری‌ها مبلغ پانصد تومان اضافه بدهید. آنها انتساب ولادتی به پیامبر(صلی الله علیه وآله) دارند و حضرت دوست دارد در امر دنیا هم فرزندانش شاخص باشند».
روزی در خدمت ایشان، فردی از یکی از منبری‌ها گله‌ای داشت و حق هم با او بود، آقا فرمود: «متعرض افرادی که وابسته به امام حسین(علیه السلام) هستند نشوید».

علی(علیه السلام) نقطة بای بسم الله


روزی در مجلسی در حضور آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) بودیم، ایشان می‌گفت: از ما پرسیدند اینکه علی(علیه السلام) می‌فرماید: من نقطه تحت (زیر) بای بسم الله هستم یعنی چه؟
ما گفتیم: با نقطة بای بسم الله ارتباط لفظی برقرار می‌شود، و با حضرت ارتباط تکوینی؛ و مجردِ الصاق منشأ اثر است و مفید برای افراد.
این مطلب را «ینابیع المودة» نقل می‌کند که صاحب درالمنظوم، ابن طلحه گوید:
«بدان که تمام اسرار کتاب‌های آسمانی در قرآن است و تمام آنچه در قرآن است، در سوره حمد است، و تمام آنچه در سوره حمد است در بسم الله است، و همه آنچه در بسم الله است در بای بسم الله می‌باشد، و آنچه از اسرار و رموز دربارة بسم الله هست در نقطه زیر بای بسم الله است».
سلیمان بلخی در «ینابیع المودة» از ابن عباس نقل می‌کند که گفت:
«ابن عباس گوید علی(علیه السلام) دستم را گرفت در شبی روشن و مرا با خود به بقیع برد و فرمود: بخوان، من گفتم: بسم الله الرحمن الرحیم. حضرت دربارة اسرار و رموز بای بسم الله تا صبح برای من سخن گفت».

تولّی و تبرّی شرط عرفان


مرحوم آیت‌الله بهاءالدّینی(رحمت الله علیه) داشتن دید عرفانی را بدون تولّی و تبرّی غیرممکن می‌دانست و می‌فرمود: «هر کجا جای پای عرفان و شناخت می‌بینید، بدانید ارتباط با اهل‌بیت پیامبر(صلی الله علیه وآله) بوده است چون بدون ارتباط با آنها عرفان دروغ است؛ هرچه هست از ناحیه آنها است. جای دیگر خبری نیست. و اگر افرادی هم معروف‌اند که شیعه نیستند ولی می‌بینیم که با اوضاع آشنا هستند، بدانید آنها شیعه بودند، تقیه می‌کردند و ابراز تشیع نمی‌کردند، یا جهات دیگری در کار بوده که ما نمی‌دانیم».
ایشان اوج عرفان را در اوج ارتباط با ائمه می‌دانست و در انتساب‌های ولادتی افراد، به قدر انتساب ولایتی آنها ارج و قیمت قائل بود و گاهی که سادات برای مشکلی مراجعه می‌کردند می‌فرمود: «متوسل به اجدادت بشو! همه کارها دست اونها است. هر کاری بخوان بکنن می‌تونن». و بعد می‌فرمود: «شما دیگه چرا، همه عالم محتاج اجدادتان هستند». و با این جمله ناراحتی خود را ابراز می‌داشت که سادات باید در انتساب ولایتی هم قوی‌تر از دیگران باشند. ایشان هر مکانی را که منسوب به اهل بیت(علیه السلام) بود دارای اثر می‌دانست. روزی در محضرش از مسجد جمکران و اعتبار آن سؤال شد، پاسخ گفت: «نمی‌دانم. امّا ما سال‌ها است تجربه کرده‌ایم. محاذی مسجد که می‌رسیم حال ما عوض می‌شود، یعنی حال خوب و خوشی به ما دست می‌دهد». از ایشان نقل شده که ایشان گفتند: «بعد از حرم امام رضا(علیه السلام)، در ایران ما جایی را به معنویت مسجد جمکران سراغ نداریم».
مسجد جمکران از زمان‌های دور مورد توجه مراجع عظام و علمای اعلام و اهل رمز و راز بوده و همه با دید احترام به آن می‌نگریسته و بنابر نقل‌ها افرادی در این مکان مقدس خدمت امام زمان(علیه السلام) رسیده‌اند.

مقام حضرت فاطمه(سلام الله علیها)


آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در عشق و ارادت به مادرش ـ حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ـ می‌فرمود: «مادر ما فوق‌العادگی دارد» و دربارة مقام آن حضرت نزد خدا و پیامبر و ائمه می‌فرمود: «ما می‌دانیم هرچه را حضرت فاطمه(سلام الله علیها) امضا کند از نظر پیامبر و ائمه(علیه السلام)، امضا شده است که هیچ حرفی روی آن نیست». او طعم توسل به حضرت فاطمه(سلام الله علیها) مادرش را چشیده بود که چنین می‌فرمود.
ایشان می‌فرمود: «ما خیلی جوان بودیم شانزده ـ هفده ساله بودیم. یک کسالت بدی پیدا کردیم. نمی‌توانستیم به کسی هم بگوییم. فقط می‌بایست عمل می‌شد. خجالت می‌کشیدیم. شاید مراجعه به دکتر هم نکردیم. و خیلی آن کسالت ما را اذیت می‌کرد. توسل به حضرت فاطمه(علیه السلام) پیدا کردیم و گفتیم خلاصه شما باید ما را مداوا کنید و خوب شد و به کلی آن ناراحتی رفع شد».
و در بیانی دیگر گفتند: « [حضرت فاطمه(سلام الله علیها)] همان عملی را که با اعراب بدوی (بیابانی) می‌کردند، با ما کردند، آخر اعراب بدوی را خیلی معطل نمی‌کنند و زود جواب آنها را می‌دهند».

زائر قبر حسین (علیه السّلام)


شناخت ولیّ، شناخت خداست. بی‌شناخت ولیّ، نمی‌توان به خدا رسید. اگر او را شناختی و به زیارت او شتافتی، مقام و مرتبة تو از زائر خانة خدا بالاتر است. به بیان آیت‌الله بهاءالدینی(رحمت الله علیه) در این باره توجه کنید: «مقام زائر قبر حسین(علیه السلام) از مقام زائر خانة خدا بالاتر است. شاید میلیاردها نفر برای زیارت خانة خدا بروند و در آنها یک حسین بن علی نباشد. زائر حسین(علیه السلام) باید چنین مقامی داشته باشد که مقامش حتی از زائر حج بیشتر است. این گزافه نیست، روی حساب‌های دقیق است، باید اجابت دعا زیر قبة او و امامت در ذریه‌اش باشد. اینها تبلیغات نیست. بروید ببینید کسانی را که از تربت حسین(علیه السلام) شفا دیده‌اند. گرچه اطبا می‌گویند: خاک برای انسان مضر است، ولی خاک قبر حضرت اباعبدالله(علیه السلام) که مجاور مدفن حضرت است روی هر جراحتی که ریخته‌اند، التیام پیدا کرده است. شاید این خصوصیت مربوط به حضرت اباعبدالله(علیه السلام) است. مال پیامبر خدا هم نیست، وصفی که حضرت داشته است مختص خود او بوده است. و این در عوض قتلی است که خدا برای او قرار داد. ائمه مبیّن کتاب خدا و مجری آنند و کتاب به تنهایی ضامن جلوگیری از حوادث نیست. و امام حسین(علیه السلام) برای اجرای قوانین اسلام سرمایه‌گذاری کرد. لذا به خصایصی نائل آمد».5

زیارت امامان و امام‌زادگان


آیت‌الله بهاءالدینی در زیارت امام‌زادگان از اصل و نسب سؤال نمی‌کرد و می‌فرمود: «چون این مکان را به رسول‌الله و ذریة او نسبت می‌دهند، برای ما محترم است». لذا بارها در خدمت آقا برای زیارت امام‌زادگان، طیب و طاهر، شاه جمال، بی‌بی معصومه کهک، مشهد اردهال (علی بن محمدباقر) و دیگر امام‌زادگان می‌رفتند و در تمام این زیارت‌ها خیلی خودمانی رفتار می‌کرد؛ نه مثل اینکه اهل این خانه است. نه کسی که غریبه است و وارد به این خانه شده باشد. گاهی لب ایوان صحن امام‌زاده می‌نشست و نگاه‌های معناداری می‌کرد. ذکر کوتاهی هم داشت و برمی‌خاست. خودی بودن
و اهل این خاندان و آشنایی با اوضاع خانه از حرکات او نمایان بود. هیچ‌گاه خود و دیگران را به تکلف و زحمت نمی‌انداخت.
تشرف ایشان به حرم حضرت امام رضا(علیه السلام) خیلی ساده و بی‌تکلف بود. گاهی وارد مسجد گوهرشاد می‌شدند و روی زمین می‌نشستند و می‌فرمودند: «یک زیارت امین‌الله بخوانید!» زیارت که خوانده می‌شد، بلند می‌شدند. دوستان خدمتشان می‌گفتند: ما تا نرویم نزدیک ضریح مثل اینکه زیارت به دلمان نمی‌چسبد، می‌فرمود: «زیارت، حضورالزائر عندالمزور است». گاهی پس از این سؤال و جواب‌ها، تبسمی می‌فرمود و می‌گفت: «به ما ایراد می‌گرفتند در دوران طلبگی که چرا تو زیاد زیارت نمی‌روی؟! ما به آنها چیزی نمی‌گفتیم امّا در دل می‌گفتیم: شما چه اندازه جاهلید که می‌خواهید خود را به قبر و ضریح نزدیک کنید. چرا با افکار آنها آشنا نباشیم؟ اگر با فکر آشنا شدیم با آنهاییم گرچه نزدیک قبر و حرم‌شان نباشیم».
یکی از نزدیکان ایشان می‌گفت: در خدمتش مشهد مشرف شدم، برنامة زیارت آقا به همین نحو بود و گاهی بعد از زیارت در فکر فرو می‌رفتند و گاهی از زیر عینک نگاهی به طرف ضریح می‌انداختند. من با این زیارت اشباع نمی‌شدم، می‌رفتم بالاسر و نزدیک ضریح و نماز و دعا می‌خواندم و در دل هم شاید ایراد به آقا داشتم که چرا مثل ما عمل نمی‌کند. شبی در خواب دیدم که به من گفتند: «مثل ایشان زیارت بیایید؛ یعنی مثل آقای بهاءالدینی». از خواب بیدار شدم، دانستم همان‌طور که آقا فرمودند از ما شناخت و عرفان و نزدیک بودن فکری و عملی را خواهانند، نه داشتن قشر و پوست، بدون لب و مغز. باید با عرفان و شناخت نسبت به آنها، زیارت کرد تا آنجا که ائمه را مَظهر و مُظهر همه صفات حق دانست.

پی نوشت ها:


? با استفاده از: «سیری در آفاق»، نوشتة موسوی کاشانی.
1. اصول کافی 2 جلدی،‌ ج2، باب دعائم الاسلام، ذیل ح5، ص18 و 19؛ اصول کافی چهار جلدی، مترجم، ج3، ص36. ح5.
2. این گفته دومی بود بنابر نقل بحارالانوار، ج22،‌ص473 از بخاری و مسلم، که دومی مانع از کتابت شد. ابن عباس گریه می‌کرد و می‌گفت: مصیبت این بود که مانع شدند از این که پیامبر بنویسد چیزی را که به فرمودة خودش هیچ‌گاه امت گمراه نشود.
3. پیاده شده از نوار.
4. همان، ص251.
5. پیاده شده از نوار.
منبع: ماهنامه موعود شماره 94

پایداری و استقامت در تحصیل و تدریس


آنچه در شرح احوال عالمان راستین و اندیشمندان فرزانه گفتنی است، کوشایی و جدید فوق العاده در راه تحصیل علم و فضیلت است.
این شور و شوق و جدیت در تحصیل علم و تحقیق و تدریس، در زندگی حضرت آیت الله بهاءالدینی به خوبی مشهود است. یکی از شاگردان می گوید:
آقا می فرمود: «یک سال تمام از مدرسه فیضیه بیرون نیامدم. مادرم می آمد در مدرسه و از دور مرا نگاه می کرد و باز می گشت. اشتغالات ما به حدی بود که فرصت نمی کردیم به منزل سری بزنیم».
یکی از شاگردان استاد چنین می گوید:
ما حدود چندین سال، درس هایی پیش از اذان صبح و حوالی وقت اذان از او فرا گرفتیم . هنگامی که به محضرش می رفتیم سماور زغالی و چای نیز آماده بود. حدود اذان، چای می خورد و اول اذان صبح نماز می خواند. گاه یکی دوتا از درس هایش که قبل از اذان تمام می شد، منتظر می ماند تا وقت اذان صبح بشود و نماز بخواند.
در این زمینه خود حضرت آیت الله بهاءالدینی، چنین می فرماید:
برای آمدن به مدرسه فیضیه، من همیشه از حدود منزل امام می گذشتم، چون در راه مشغول مطالعه بودم و اگر از طریق کوچه ها می رفتم، بااشخاصی برخورد می کردم و ناچار به سلام علیک می شدم، لذا مطالعاتم مخدوش می شد. معمولاً از پشت باغات اطراف شهر عبور می کردم، تا کسی به من برنخورد و بتوانم به مطالعه ی خود بپردازم. در آن زمان، دروس سطح ، مانند رسائل را تدریس می کردم. برای تدریس هم همیشه دو سه تا مطالعه جلو بودم، تا اگر یک شب مثلاً مانعی پیش آمد و نتوانستم مطالعه کنم، درس صبح ما تعطیل نشود و بتوانم از مطالعه ذخیره استفاده و تدریس بکنم. (6)
فرزند آن بزرگوار می گوید:
آیت الله بهاءالدینی می فرمود: «من طوری از منزل حرکت می کردم که اول اذان در فیضیه بودم (آن هم در تمام سال، در برف و باران، با نبود چراغ و با وجود کوچه های گلی) و تا اول آفتاب دو جلسه تدریس داشتم. روزهایی بود که ما چهارده درس و تدریس و مباحثه داشتیم».

روش تدریس و شاگرد پروری


عالم جلیل القدر، حضرت آیت الله بهاءالدینی با تدریس مستمر و مداوم و با به کارگیری روشی خاص، شاگردان مبارز و اندیشور را تربیت کرده است که بسیاری از آنان امروز، مایه مباهات حوزه های علمیه و از خدمتگزاران صدیق نظام مقدس جمهوری اسلامی هستند. در خصوص شیوه تدریس او، به بیانات دو تن از شاگردانش اشاره می کنیم: آیت الله بهاءالدینی در جاهای مختلف تدریس داشت و از یک ساعت قبل از اذان صبح مشغول بود، سپس نماز صبح را می خواند و تا شب، مشغول درس و بحث می شد. بسیاری از بزرگان امروز از شاگردان او هستند. وی به تفکر زیاد، بیشتر از نقل اقوال بحث در اقوال اهمیت می داد. باید گفت اهل تتبع نبود، بلکه اهل تفکر بود. بیان روشنی داشت و به شاگردان خود بینش می داد.
آیت الله بهاءالدینی در پرورش اشخاص علمی و شاگردان خود به گونه ای تدریس می کرد و آنان را پرورش می داد که طی یک تا دو سال، اگر نزد او تحصیل می کرد، رشته اصلی فقه، دستگیرش می شد و همین امر، سبب می شد به مرحله اجتهاد برسد؛ نه این که تنها به فروعات بپردازد و وقت خود را به هدر بدهد.
نکته دقیق و شایان اهمیت این که آیت الله بهاءالدینی علاوه بر تدریس عمومی، یک تقریر دومی خصوصی برای شاگردان ویژه خود، نظیر شهید مطهری (ره) داشت.

جامعیت معظم له


تا به حال، سخن از اشتغالات پر دامنه علمی این فقیه فرزانه وسعی و تلاش فراوان او در تعلیم و تعلم بود. حال سخن بر سر این است که اشتغالات علمی، نه تنها او را از معنویت دور نکرده، بلکه او را آماده ساخت تا از همان آغاز دوره کودکی و نوجوانی در امر خودسازی سعی و تلاش فراوان کند و با الگو گیری از زندگی امامان - علیهم السلام - به مرحله ای از سلوک برسد که خود، الگویی برای سالکان طریق الی الله و شیفتگان سیر و سلوک به شمار آید.
کوتاه سخن اینکه آیت الله بهاءالدینی فقیهی موحد و مخلص، بزرگ مردی مسلط بر هوی و هوس، عارفی متمسک به اهل بیت، - علیهم السلام - تقوا پیشه ای شب زنده دار و متهجد و مردی الهی، صاحب کرامات و مکاشفات و مهم تر و ارزشمندتر از همه این که، مستجمع بسیاری از کمالات بود؛ یعنی کمالاتی که دیگران را به آن سفارش می کرد، خود به آن مرحله و درجه رسیده و نمونه عینی و عملی آن شده بود؛ لذا وقتی فردی، چند لحظه در محضر او می نشست، حس می کرد سبک شده و علاقه ی او به آخرت افزون گشته و از عشق و علاقه اش به دنیا کاسته شده است.
یکی از فضلای حوزه درباره ی معظم له عباراتی را به رشته تحریر در آورده است که به قسمتی از آن اشاره می کنیم:
حقیر، بزرگترین دستاورد این شخصیت جلیل القدر را رهیدن او از خلائق و انقطاعش به خالق یکتا می دانم. این خصلت، آنچنان در وی متجلی و بارز بود که افراد کم توشه از معرفت نیز، در یک جلسه مصاحبت و مجالست کوتاه، به گوشه ای از آن پی می برند. وی «لا موثر فی الوجود الا الله» را عمیقاً باور داشت و در تمام حالات و آنات زندگی خود نظر داشت. برای ما سوی الله از جماد و نبات و حیوان و انسان و حوادث و مخاطرات و نعمات و بلیات، اثری استقلالی قائل نبود. این پندار و باور، نه تنها در گفتار که در کردار او نیز ظهوری محسوس و ملموس داشت و همین خصوصیت او و امثال او را از صف محققان و مؤلفان و سخنوران عرفان و اخلاق و توحید متمایز می ساخت و بر جایگاهی بلند و قله ای رفیع می نشاند.
گفتن و نوشتن درباره معارف و اصول و ارزش ها چندان دشوار نیست؛ آن ها را در خود پیاده کردن و خود را تمثل عینی آن ها قرار دادن، مردافکن و دشوار است که شخصیت مورد بحث ما، به حق از قهرمانان پیروز این میدان است.
اما در فراسوی همه این ها، او شخصی بود اجتماعی، آگاه به زمان، دارای دیدی وسیع و ژرف و فکری صائب و برخوردار از دوراندیشی، به ویژه در حوادث و وقایع و شرایط خاص اجتماعی؛ لذا می بینیم که قبل از انقلاب، شیفته و ارادتمند امام خمینی - قدس سره - و همواره حامی و پشتیبان انقلاب و در خدمت مردم بودند و در سال های پر التهاب جنگ، یار و همراه رزمندگان در جبهه های نبرد بود و چه صادقانه با آغوشی باز این مردان حماسه و خون را به خدمت می پذیرفت و همچون پدری مهربان به گفت و گو با آنان می نشست ! او همچنین انس و ارتباطی صمیمی با رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای - دام ظله العالی- داشت و معظم له نیز ارادی خاص به او می ورزید. یکی از شاگردان ایشان در این زمینه می گوید: آیت الله العظمی بهاءالدینی - قدس سره - به امام خمینی - قدس سره - به عنوان فردی بی نظیر و بلند مرتبه و در حد یک استثنا می نگریست.

برخی از ویژگی های مهم اخلاق و تربیتی


الف. تفکر


اکثر اوقات شب و روز ایشان به تفکر می گذشت. حتی سحرها - بعد از این که نماز شب می خواند - به تفکر می پرداخت. می فرمود: «من روی یک جمله صحیفه سجادیه چندین سال فکر کردم» و کرارا می فرمود: «همین فکر کردن، دریچه هایی را روی انسان باز می کند؛ ولی طول می کشد».

ب . بی تکلفی


یکی از شاگردان نقل می کند:
گاهی که با او از محلی عبور می کردیم، اگر مکانی مناسبی همچون سایه یک دیوار یافت می شد، آقا می فرمود: «همین جا قدری بنشینیم و استراحت کنیم» عرض می کردم: «آقا اینجا مناسب شأن شما نیست، مردم در رفت و آمدند». آقا می فرمود: «این حرف ها چیست؟! همین جا خوب است. اگر ما بخواهیم این مسائل را مراعات کنیم و این گونه ملاحظات داشته باشیم، اگر چیزی هم داشته باشیم، از ما می گیرند».

ج . بندگی خدا


مرحوم آیت الله بهاءالدینی می فرمود:
درس رسائل می گفتم و شاگردان زیادی داشتم یک روز که آمدم پشت در، نگاه کردم دیدم جمعیت شاگردان زیاد است؛ خیلی خوشم آمد. همان جا تصمیم گرفتم درسی را که هوای نفس در آن است، تعطیل کنم؛ لذا درس را به خانه منتقل کردم و عده ای از شاگردان می آمدند خانه.
وی در جواب این سؤال که: چه کنیم تا بتوانیم از معارف الهی بهره برداری کنیم، می فرمود: «باید بنده خدا باشی، بنده هوا و هوس نباشی. حضرت به مالک می فرماید فاملک هواک تو مالک هوا باش، نه هوا مالک تو. ما هوا مالکمان هست؛ غیر کجا که هوا باشد، ما را می کشاند؛ در حالی که باید هوا در اختیار شما باشد...» (7)
سرانجام، این خورشید فروزان علم و عمل، پس از طی دوران نقاهت نسبتاً طولانی در سرزمین مقدس قم غروب کرد و دل های شیفتگان معرفت را داغدار نمود. رحلت آن بزرگوار ، شام جمعه 1376/4/24 رخ داد. روز شنبه پیامی از سوی مقام مطابق با ربیع الاول 1418 پیکر مبارکش را از منزل و حسینیه معظم له تشییع کردنند.
معمول این است که علما و بزرگان را در قم، از مسجد امام حسن عسکری علیه السلام تشییع می کنند؛ اما درباره آیت الله بهاءالدینی، برخی آقایان اصرار داشتند آقا را از منزل و حسینیه معظم له تشییع کنند تا مردم بیایند و خانه محقر و زندگی ساده او را ببینند و بدانند می شود نزدیک به یک قرن بی اعتنا به زخارف دنیا در کمال غنا و بی نیازی روحی زیست.
انبوه جمعیت تا حرم مطهر حضرت معصومه، تابوت مطهر را همراه اشک و ناله حمل می کنند و پس از اقامه نماز بر آن بدن شریف، آن بزرگوار در حرم مطهر و در قبری دفن شد که کاملا غیر مادی و برخلاف پیش بینی معمار حرم، آماده و مهیا بود.
خداوند، روح پاکش را با اجداد طاهرینش محشور فرماید و ما را رهرو راهش قرار دهد.
1. مرحوم آیت الله بهاءالدینی در گذشته به حاج آقا سید صفی مشهور بود.
2.مصاحبه تلویزیونی، اردیبهشت 74.
3. مصاحبه با حجه الاسلام و المسلمین فرحزاد؛ اردیبهشت 74.
4. همان.
5. مجله حوزه، ش 32، ص 67.
6. مصاحبه تلویزیونی، اردیبهشت 74.
منبع: ماهنامه ی خلق شماره ی دوم  نویسنده: سید محمد باقر مهاجر


 
 
آیت الله کشمیری (رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگیهای آیت الله سید عبدالکریم کشمیری(ره)
اشتیاق به نجف اشرف
علاقه استاد به نجف اشرف آنقدر زیاد بود که توصیف آن مشکل است . جائی که شاه ولایت در آنجا مدفون باشد بمنزله صد است ، ( چونکه صد آمد نود هم پیش ماست) یعنی همه چیز در آنجا برای اهلش جمع است.
بارها می فرمود:
من اگر نجف بروم حالم خوب می شود، آنقدر نجف هیبت از صاحب هیبت ،امیرالمؤمنین علیه السلام دارد که اگر اعلم علماء به آنجا بیایند همانند یک طلبه معمولی می مانند .
علاقه بسیار ایشان به حرم امیرالمؤمنین علیه السلام و دریافت کثرت برکات وافرمادی و معنوی سبب شد که در هجران دیار موحدان دائما" بسوزد!
می فرمودند:
سرزمین نجف منور است، وقتی توی ماشین از کربلا به نجف می آمدیم دخترکی قبل از یک فرسخ به نجف می گفت:
مادر ببین چقدر این سرزمین نورانی است!!
گاهی آنقدر توصیف نجف می کردند که انگار شهر دیگری در دنیا وجود ندارد و می فرمود:
همه ایران یک نجف نخواهد شد. نجف چیز دیگری است، حتی مساجد کوچک آنجا دارای یک معنویتی است که مساجد بزرگ ایران مثل مسجد گوهرشاد خراسان آن معنویت را ندارد.
فرمود:
آنقدر نجف مهم است که مانند مرحوم شیخ زین العابدین مرندی که مجتهدی مسلم و باتقوا بود، می آمد جلو درب صحن امیرالمؤمنین علیه السلام آنجا که گداها می نشستند، می نشست. وقتی می گفتند آقا اینجا خوب نیست؟
می فرمود:
اینجا جائی است که امام زمان و حضرت خضر به طرف حرم می روند، من هم نشسته ام تا شاید توجهی به من کنند.
می فرمودند:
در نجف 360 پیامبر دفن هستند ولی در کربلا 260 پیامبر مدفونند، عظام حضرت آدم و جسد نوح کنار امیرالمؤمنین علیه السلام هستند .
در زیارت حضرت آمده:
السلام علیک یا مولای و علی ضجیعتک آدم و نوح
سلام بر تو ای مولای من و بر دو هم قبرت آدم و نوح علیهما السلام.
آری نجف جائی است که قبر امیرالمؤمنین علیه السلام را نوح پیامبر 700 سال قبل از طوفان ، برای وصی پیامبر ساخته بود.
یازده امام آنرا زیارت کردند و امروز حضرت بقیه الله علیهما السلام به زیارت جدش می رود، و از روایات ظاهر می شود که از نظر ثواب و اجر زیارت قبر امیرالمؤمنین علیه السلام از همه ائمه ( ع ) بالاتر و مهمتر است.
مرحوم سید هاشم رضوی شاگرد سید علی آقا قاضی می فرمود:
آقای کشمیری از معجزات نجف است، چون آن حوزه چنین افرادی را پرورش نمی دهد.
توسل به امیر المومنین ( ع )
درباره توسل به امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند:
هر مشکل که برایم در نجف پیش می آمد، می رفتم صحن امیرالمؤمنین علیه السلام و هفت بار « نادعلی» می خواندم و مشکلم حل می شد.
محبت امیر المومنین ( ع )
مرحوم جعفر آقا مجتهدی « ره» مدفون در حرم امام رضا علیه السلام که با استاد سالها رابطه دوستی داشتند بارها گفته بود:
هر وقت آقای کشمیری را می بینم به یاد امیرالمؤمنین می افتم.
علاقه به وادی السلام نجف
استاد می فرموند :
اول کسی که مرا با وادی السلام آشنا کرد و فرمود؛ برای ارواح مؤمنین حمد و بعضی سوره ها را بخوان و به آنان هدیه کن، که آنها برایت دعا می کنند( و بارها غروبها با هم به وادی السلام رفتیم) مرحوم شیخ ذبیح الله قوچانی ( متوفی 1414 مدفون در سرداب صحن امام رضا )علیه السلام بود.
بعضی شبها به وادی می رفتیم، عمامه زیر سر و عبا به رو می انداختیم و می خوابیدیم.
با اینکه قبرستان مخوف بود و من هم شجاع نبودم اما میل شدید وادارم می کرد که شبها به قبرستان بروم و از هیچ چیز نترسم. گاهی هم در گرمای شدید نجف به وادی می رفتم، و بعضی درسها را در وادی برای طلاب تدریس می کردم.
در وادی دو مقام وجود دارد: یکی مقام امام صادق علیه السلام و دیگر مقام امام زمان ( عج)، که آنان آنجا نماز خواندند.
معیار درس خوب
درباره کسانی که خوب درس می دهند می فرمود: خوب درس دادن معیار نیست که به درد قبر و قیامت بخورد، معیار خوبی نزد حق تعالی، تدریس با تهذیب است.
نصیحت به طلاب
عده ای جهت عمامه گذاشتن خدمت ایشان آمده بودند و تقاضای نصیحت کردند، استاد فرمودند: عمامه گذاشتن شرط دارد، و آن اینکه دائم در حضور خدا باشید و غفلت نکنید!
زیبا فرمودند!
یک نفر از طلاب کویتی ( یا بحرینی) که جوان بود و گاه گاهی محضراستاد حضور پیدا می کرد؛ یک روز عرض کرد: خدمت آیت الله بهجت که رسیدم، از من پرسید:
درس چه می خوانی ؟
گفتم: مقدمات ( اولین کتابی است که طلاب می خوانند).
فرمود: بر شما باد بر مؤخرات ( یعنی توجه شما به مقصود و محبوب و ذی مقدمه باشد). استاد فرمود: ایشان زیبا فرمودند!!
امتحان است
یکی از افرادیکه با جنابش محشور و متصل بود و مشکل عیال داشت که به بعضی امراض مبتلا بود خدمت استاد عرض کرد:
پیش عده ای از اولیاء الهی رفتم و هر کدام دستوری دادند و انجام دادم اما نتیجه ای نگرفتم. آیا این مرتاض خانواده، اثر گناهانم هست که او خوب نمی شود؟
فرمودند:
این مسئله برای شما امتحان است، اگر صبر کنید خداوند در عوض عطای بزرگی به شما خواهد داد.
نفس زکیه و نماز مقبول
روزی از محضر آیت الله کشمیری سؤال شد : آقای کوهستانی را چگونه یافتید؟
فرمود: او صاحب نفس زکیه بود.
با ایشان ملاقات کردم و یک نماز نیز به ایشان اقتداء کردم، خیلی برای من جالب توجه بود و لذت بردم و از نمازهایی بود که مطمئن هستم مورد قبول واقع شده است.
عنایت سیدالشهدا(ع ) در وادی السلام
از استاد درباره مشاهداتش در وادی السلام سئوال شد ، فرمودند:
روزی به وادی رفتم، شخصی بود به نام شیخ مالک که اهل علم نبود، به من گفت: من از اینجا زیارت امام حسین علیه السلام را می خوانم شما هم همراهم بخوان!
او زیارت امام حسین علیه السلام را می خواند و من پشت سرش می خواندم.
با آنکه از آنجا تا کربلا خیلی مسافت بود، کربلا را مشاهده می کردم...
علم بدون تهذیب
نظر استاد این بود که علم بدون تهذیب فایده ای ندارد و اهل علم باید در حضور خدا باشند و می فرمودند:
« شرف اهل علم فقر است، چی شده بعضی ها هی خارج کشور می روند...».
وصیت خاص آیت الله سید علی قاضی – ره
از استاد سئوال شد وصیت خاص مرحوم آقای قاضی قدس سره به فرزندش مرحوم سید مهدی ( که با شما بسیار صمیمی بود) چه بود؟
استاد فرمود ، دو چیز بود:اول : اینکه هر روز خودت را بر امیرالمؤمنین علیه السلام عرضه بدار
دوم : اینکه هیچگاه درب خانه اهل دانش که مردم مراجعه می کنند ( بقصد دنیا و پول) رفت و آمد مکن.
ریاست مانع اوست !
یکی از اهل دانش که دارای منصب بود مدتی به استاد عرض می کرد چیزی بفرمائید تا شهود حقایق و معانی برایم شود و استاد بخاطر آشنائی با ایشان، ملاحظه و مدارا می کرد.
روزی خدمت ایشان عرض شد :
آقا ایشان به شما علاقمند است چرا لطف به او نمی کنید، مانعش چیست؟فرمود: ریاست مانع اوست. ترک منصب و فتوحات !
یکی از شاگردان نقل می کند :یک نفر از اهل فضل، سمتی داشت، و بخاطر اینکه ترک منصب کند، نزد استاد برایش استخاره گرفتم.
بدون آنکه جنابش آن شخص را دیده باشد و یا موضوع گفته شود، جزئیاتی در ارتباط با آن شخص و اطرافیانش فرمود از جمله اینکه :
ترک منصب برایش فتوحاتی خواهد داشت.
آن اهل فضل، توفیق رفتن به مکه را پیدا کرد و بعد از آن ترک منصب کرد و به حقیر گفت: تازه جزئیات و خصوصیاتی را که آقای کشمیری در استخاره فرمودند دارم درک می کنم که چقدر دقیق بود.
استاد می فرمودند :مرحوم شیخ محمد تقی آملی وقتی از آقای قاضی سؤال کرد شما علم ضمیر را از کجا پیدا کردید ؟فرمود:
از بین الطلوعین در وادی السلام. منبع: کتابهای آفتاب خوبان ، روح و ریحان ، صحبت جانان
وقتی می فرمودند:تا کسی قوه اجتهاد پیدا نکند به او اجازه اجتهاد نمیدهند و در سلوک هم به کسانی اجازه می دهند که قابلیت سلوک را داشته باشند. سالک به همت و نفس مرد خدا راه می رود، تا به مقصد برسد.
موت اختیاری
از ایشان سؤال شد آیا شما موت اختیاری دارید؟
فرمود:الان ندارم، ولی دارنده آن دارای مقامی بس بلند است.
معیار علی علیه السلام است
عشق به امام علی علیه السلام و علاقه به ساحت ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام بقدری در قلب استاد زیاد بود که کسی نمی توانست آنرا توصیف نماید.
یکی از بزرگان در یکی از شهرهای ایران، گاهی خدمت استاد می رسید و محبت می ورزید، حتی خمس مالش را به ایشان می داد و ...
روزی یک نفر از اهل دانش، مطلبی را از آن شخص نقل کرد که بوی از تعریف خلیفه دوم می داد .
آنقدر ایشان ناراحت شدند و مطلبی را بر علیه آن کلام و گوینده آن گفتند که از زبان و چهره ایشان خشم گویا بود.
مسلک ایشان اینطور بود، که معیار علی علیه السلام بود، و هر حرف از هر کس حتی از بهترین شخصیتها صادر می شد، ذره ای بوی نا آشنائی می آمد ناراحت می شد، خشم درون را بشکلی بیان می داشتند.
امتحان الهی
طبق روایت پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم که فرمودند:
« البلاء المؤمن امتحان و للاولیاء کرامه
بلاء برای مؤمن امتحان است و برای اولیاء کرامت است»
استاد بر اثر عارضه سکته قلبی، به صبر در بلا مشغول و به اکتساب کرامت موفق بودند.
در این دوران نقاهت صبحی فرمودند:
هر چه امروز صبح فکر کردم نام پسر بزرگم چیست بیادم نیامد، لذا از همسرم، سؤال کردم که نامش چیست!!
از این بیان می خواستند بفهمانند که انسان در معرض بلا و امتحان است و فقط بخدا باید پناه ببرد.
اقتداء ملائکه
استاد می فرمودند: در اطاق به تنهائی مشغول نماز بودم، در رکوع که مستحب است بین دو پا را نگاه کرد، بین دو پایم را نگاه کردم. دیدم عده ای با لباس سفید به من اقتدا کردند. متوجه شدم اینان فرشتگان می باشند ...
( در روایت هم آمده است، کسی که برای نماز اذان تنها بگوید یک صف ملائکه اقتداء کننده، و اگر اقامه هم بگوید، دو صف ملائکه به مصلی اقتدا می کنند. )
ارادت به بابا رکن الدین
استاد می فرمودند: من هر وقت در زندگیم، مشکلی برایم رخ می دهد، یک سوره یاسین برای بابا رکن الدین مدفون در قبرستان تخت فولاد اصفهان می خوانم، مشکلم حل می شود.
در محضر استاد
مولف کتاب سیری در آفاق می نویسد: در روز هفتم فروردین سال 1373 خدمت آیت الله کشمیری رسیدم ...
از حالش پرسیدم، با حالت رضا و خشنودی جواب دادند اما نفس نفس زنان! دستگاه تنفس ( اکسیژن) کنار حیات منزل بود تا در مواقعی از آن استفاده شود کلاهی پشمین بر سر داشت، سر مبارک را پایین انداخت و در سکوت فرو رفت، و گاهی با چشم های پر فروغش نگاهی می کرد و باز سر را به زیر می انداخت...
گفتم: اولین بار است خدمت رسیده ام چیزی بفرمایید توشه راهم باشد و شما را بدان یاد کنم با تبسم ملیحی فرمود:
چه بگویم و سر را به زیر انداخت و در سکوت عمیقی فرو رفت...
عرض کردم: از کجا باید ذکر و یاد را شروع کرد؟
فرمود:
لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین ( انبیاء : 87) سجده یونسیه و قرآن بخواند.
عرض کردم: برای ورود به این وادی استاد لازم است؟
فرمود: بدون استاد نمی شود.
گفتم : استاد از کجا شروع کنم؟
فرمودند: همین نقطه شروع است.
عرض کردم: بعضی می گویند: واقعیت اذکار و اوراد و ختومات را ما درک نمی کنیم! آقا نگذاشت سخنم تمام شود،
فرمود:
باید بگویم و داشته باشیم یعنی اذکار را بگویم و ختومات را داشته باشیم
عرض کردم با سید علی آقا قاضی چطور؟
با گفتن این جمله، چهره ایشان باز شد و فرمود:
هر روز پیش هم بودیم. همیشه، اگر یک روز نمی رفتم، می فرستاد دنبالم که چرا نیامدی؟
عرض کردم:
آقا از خدا خواسته ام مورد عنایت حضرت عالی واقع شوم!
با ملاطفت و مهربانی فرمود:
شما خوبید و خادم اهل بیت، آنها اصل هستند و همه چیز از آنها است، معاصی و گناهان مانع از وصول است.
عرض کردم: هر وقت ما توفیق پیدا کنیم برای عرض ادب به ائمه و مخصوصا" امام زمان ( عج) قبل از سلام و عرض ادب مورد عنایت آن بزرگواران واقع شده ایم، که این توفیق نصیبمان شده است؟
آقا فرمودند:
بله همین طور است، عنایت آنها است ( که آنها ما را یاد می کنند بعد ما یاد آنان می کنیم)...
سیره استاد نسبت به عموم و تلامذه خاص فرق می کرد.
هر کس طلب اوراد و ادعیه و توسلاتی می نمود، عطا می کردند.
اما نسبت به خواص دستور تفکر و تعقل می دادند و نکات ضعف و وقت و آثار وصفی و اخروی را متذکر می شدند.
اذکار و ادعیه با شرایط تأثیر می گذارد و مراقبه حرف اول، از شرایط لازم است چنانکه بارها از مرحوم آقای قاضی نقل نمودند.
سه چیز با برکت
از چیزهایی که برای برآمدن حاجت دنیایی و آخرتی، اجازه نمی خواهد و آثار هم دارد، استاد در موارد مختلف به افراد می فرمودند سه چیز است:
اول: ذکر استغفار، استغرالله ربی و اتوب الیه.
دوم: ذکر صلوات: اللهم صلی علی محمد و آل محمد.سوم: صدقه دادن.
شب زنده داری و نماز شب
امام عسکری علیه السلام فرمود: ان الوصول الی الله سفر لا یدرک الا بامتطاء الیل: اتصال و وصول به خداوند سفری است که جز با شب زنده داری طی نمی شود.
در دستورالعمل های استاد نسبت به سالکین، مسئله بیداری شب و ریاضت در سحر بوده، و سحر را أفضل از بین الطلوعین می دانستند.
امر به نماز شب از سفارشات اکید ایشان بوده که رمز موفقت سالک می دانستند.
اولین کسی که ایشان را در کوچکی متذکر شد که دنبال حقایق برود مرحوم شیخ مرتضی طالقانی بود. استاد فرمودند:
« نزدیک مدرسه جد ما سید کاظم یزدی ، با بچه های کوچه هم سن و سال بازی می کردم .
شیخ تا مرا دید اشاره کرد بیا نزدم، به نزدش رفتم و فرمود : در مغزت نور است با بچه ها بازی نکن که تو به درد بازی نمی خوری!! »
ایشان قریب ده سال کسالت داشتند و چند بار هم سکته کردند.
در تاریخ 30 آبان 1374 مانند همان مطلب که امیرالمؤمنین علیه السلام بر کفن سلمان نوشت می فرمود:سفر مرگ نزدیک است اما دست خالی هستم.
می فرمود: مرگ در پیش است و شوخی نیست!چند بار سؤال شد آقا در چه حالی هستید؟ می فرمود:در حال نزع ( جان دادن) .
فرمود:آقاسید هاشم حداد را در خواب دیدم بمن گفت چرا غمناکی؟ فرج نزدیک است.
به دفعات این شعر را می خواند: کجا رفتند آن رعنا جوانان کجا رفتند آن پاکیزه جانان    همه بار سفر بستند و رفتند مرا خونین جگر کردند و رفتند
تذکر موت و زمزمه پرواز گاهگاهی برزبان ایشان جاری بود، تا جائی که وقتی به ایشان بعضی واردین عرض می کردند: آقا بسیاری توضیح المسائل نوشته اند ... !
در جواب می فرمودند: مرگ در پیش است، و این آیه را می خواندند :و ما جعلنا لبشر من قبلک الخلد افان مت فهم الخالدون. کل نفس ذائقه الموت.
ای پیامبر پیش از تو برای هیچ انسانی جاودانگی قرار ندادیم ، آیا اگر تو بمیری آنان جاوید خواهند ماند ؟ هر انسانی طعم مرگ را می چشد . سوره انبیا / 34 و 35
درباره شیخ زین العابدین مرندی می فرمود: او مجتهد بود و زهدش واقعی بود. وقتی پسرش هادی به پدر عرض کرد قبایم پاره و کوتاه شده و خجالت می کشم با این لباس با طلاب مباحثه کنم!
ایشان به نانوا گفت: از فردا به پسرم نان نده، چون اگر شکم او گرسنه باشد سراغ لباس را نمی گیرد.
وقتی پول برایش می آوردند می رفت دنبال بچه سیدهای ختنه نشده، تا در این راه مصرف شود.
روزی عیالش از کمی مال در زندگی شِکوه کرد. ایشان به همسرش فرمود: کلاه مرا آب بگیر. چون این کار را کرد چرکهای کلاه درون ظرف جمع شد، فرمود: ای زن تو بمن می گوئی این چرکها را بخورم؟!
وقتی دیوار خانه اش خراب شد از سهم امام خرج نکرد، حصیر روی دیوار انداخت.
روزی پسرش تقاضای پول بیشتر کرد، فرمود: بروید برای طلاب از چاه آب بکشید و مزد بگیرید من چیزی نمی دهم.
درباره مرحوم سید محمد کشمیری ( فرزند بزرگ سید مرتضی کشمیری) می فرمود:
او بسیار آدم خوبی بود. با او رفاقت داشتم.
بسیار اهل آداب بود، یک بار یکی از سادات در صحن امیر المؤمنین علیه السلام به روی زمین آب دهان ریخته بود، ایشان به او فرمود:
سید این جا صحن جدت علی بن ابیطالب علیه السلام است، آب دهان را نریز.
درباره شیخ محمد باقر قاموسی بغدادی فرمود:او از علماء و زهاد و عرفاء عرب بود « همانند آقای قاضی» اتقیاء و ابرار به او اقتداء می کردند او شاگرد آخوند ملا حسینقلی همدانی و شیخ محمد طه بوده و آیت الله حکیم شاگردش بود.
تا آخر عمر عمامه بر سر نگذاشت!!روزی میان عده ای نشسته بود، گفت: خوبست از دنیا بروم. شروع کرد به خواندن سوره یس، و متکا زیر دستش بود وقتی به این آیه ( وجعلنی من المکرمین) رسید، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
درباره شیخ علی زاهد قمی شاگرد ملا حسینقلی همدانی فرمودند:من کرارا" در نماز ایشان شرکت کردم و تقاضای دستوری نمودم، سفارش اکید کردند که قرآن زیاد بخوانم.
درباره سید عبدالغفار مازندرانی که فقیه و عالم اخلاقی بودند، فرمودند: ایشان گاهی برای رفتن به مسجد، با پدرم رفاقت داشت و به خانه پدرم می آمدند و وضو می ساختند.
از ایشان دستورالعملی خواستم ذکر یونسیه را به من سفارش کردند و فرمودند :
مرحوم آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی (غروی ) را درک کردم و از ایشان دستوری خواستم، ایشان خواندن سوره « انا انزلناه فی لیله القدر» را، به من وصیت کردند، و فرمودند:هر کس این سوره را بخواند از سرش تا عرش عمودی از نور متصل است.
درباره مرحوم میرزا باقر قمی می فرمود:او قبل از شیخ علی زاهد قمی نماز می خواند. روزی در راه درون چاهی افتاد، مردم صدای تسبیحی از دورن چاه می شنیدند، آمدند گوینده تسبیح را بیرون آوردند دیدند میرزا باقر قمی است.
شیخ مرتضی طالقانی او سفارش خواندن قرآن و ذکر یونسیه را به من می کرد و از جوانی به ریاضات شرعیه مشغول و در اواخر عمرش سه روز چهارشنبه و پنجشنه و جمعه درب حجره را می بست و کسی را راه نمی داد و مشغول خلوت و تهذیب می شد...
استادی بود در علم منطق به نام شمس ، اهل بادکوبه و می گفت:روز اول محرمی کنار حوض مدرسه بودم و شیخ داشتند وضو می گرفتند، فرمودند: ده سال دیگر مانند همین روز از دنیا می روم، و همینطور هم شد.
استاد درباره این عارف بالله می فرمود:
او مردی معقول و هندی الاصل بود و فارسی هم وارد بود. فردی حلیم بود، تا جائی که یکی از اقوامش او را اذیت کرده بود، می فرمود:
بگذارید زهرش را بریزد.
ابتدای آشنائی ما با آقای حداد اینطور اتفاق افتاد که مشغول تدریس بودم، یکی از دوستان نزدم آمد و گفت: کسی در کربلا به نام سید هاشم حداد از شاگردان سید علی آقا قاضی است، بیا نزدش برویم.
با هم به کربلا رفتیم و به منزلش وارد شدیم همان مجلس اول او را پسندیدیم.
او بمن فرمود: اجدادت اهل معنی بودند باید اهل معنی شوی،
آنوقت من به تدریس اشتغال داشتم و می فرمود:
درس یکی و مباحثه یکی بس است چون جمع مشکل، و کثرت اشتغال مانع از تمرکز افکار و توجه به مذکور خواهد بود.
کم کم بین ما مودت و دوستی زیاد شد، هر وقت کربلا می رفتم منزل ایشان وارد می شدم.
بخاطر جو حوزه نجف و اینکه ایشان لباس اهل علم نداشت، بعضی ها به من گفتند:
غیر اهل علم حرفهای غیر وارد و غیر فقاهتی می زنند، و منظورشان آقای حداد بود!!
من در جواب آنها می گفتم: قریب پانزده سال با ایشان مربوط و رفاقت دارم حتی یکبار مطلبی غیر پسندیده از ایشان نشنیدم.
روزی مرحوم شهید مرتضی مطهری به دنبال خانه آقای حداد می گشت، من او را به خانه ایشان بردم، مرحوم آقای حداد آنقدر صحبت جانانه ای کرده بودند که گریه ایشان بلند شد و عمامه اش از سرش افتاد، از جمله به او فرموده بودند:
ترا می کشند!
استاد می فرمودند:
در یکی از سالها وقتی که ایام زیارتی مخصوص امام حسین علیه السلام بود، در منزل سید هاشم حداد جماعتی از اهل معنی که حدود هفتاد نفر بودند جمع بودند.
حاضران از مسائل مختلف حرف می زدند و سید حداد سرش پائین بود.
قبل از طلوع فجر سید هاشم شروع به گفتگو و صحبت کرد، و با یک عبارتی از توحید گفتن، تمام آنچه که آن مردان در آن شب گفتگو کرده بودند را از درجه اعتبار ساقط کرد...
روزی در خدمت آقا سید هاشم حداد بودم، سرش را پائین انداخت و این آیه شریفه را خواند :
« قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین ( انعام: 162)
بگو همانا نماز من و پرستش و زندگیم و مرگم از آن خداوند جهانیان است»
سپس حقایق آیه شریفه را با تفسیری بالاتر و برتر از مطالبی که در کتاب اسفار ملاصدار آورده است روشن کرد.
آقا سید هاشم حداد به همراه اصحابش به زیارت سلمان فارسی در مدائن رفتند یکی از آنان همراهان گفت: همراه آقا به مرقد داخل شدیم و جناب سید در پائین پای قبر نشست.
بعد از اینکه نشست زود بلند شد و نزد بالا سر قبر نشست وقتی از مرقد سلمان خارج شدیم، او را قسم دادم که به من بگویید چرا ابتدا پائین پا نشستید و زود به طرف بالا سر رفتید؟
فرمود: وقتی در پائین پای قبر نشستم، حضرت سلمان را دیدم که فرمود تو سیدی و پسر رسول خدا هستی و با این حال در پائین پای من نشسته ای بلند شو و نزد سر من بنشین. پس خواسته هایش را اجابت کردم و نزد سر شریف نشستم!!
فرمودند: یکی از اهل دانش در نجف اشرف به دیدارم آمد؛ آنوقت آقای حداد هم آنجا بودند.
وقتی آن اهل دانش نشست، آقای حداد هر سؤالی را که در قلب او بود، قبل از اینکه از آن سخنی بزبان آورد، شرح داد. و به او گفت طبع رساله ، انسان را از تکاملش باز می دارد،چرا که مشغله های دنیوی او را مشغول می کند.
آن عالم تا پانزده سال بعد هر وقت مرا میدید، به خدا قسم می داد و می پرسید آیا او امام زمان نبود؟ من به او جواب منفی می دادم ولی سؤالش را تکرار می کرد.
ازدحام شدیدی از زوار بود. ایشان به من فرمود:
« سید عبدالکریم خوش اوجوه ولکن کلهم یردون دنیه سید عبدالکریم»
این وجوه همه شان خوب هستند، ولی همه برای طلب امور دنیوی در اینجا ازدحام کرده اند.
با آقای حداد در منزلش نشسته بودم. مردی از اهل علم آمد روبروی او نشست. آقای حداد به آن مرد فرمود:
ای مرد تو حضرت اباالفضل علیه السلام را زیارت کردی و زیارت جامعه کبیره خواندی، یک ساعت و نیم با تأمل و تأنی نشستی و بعد از همه اینها، از او امور دنیویه را خواستی؟ خجالت نکشیدی؟ آن مرد شگفت زده و پشیمان شد و گفت: بله و الله راست گفتی؟
یک روز یکی از اهل علم، نزدم آمد و از من درباره آقای حداد پرسید و خواست تا به محضر او مشرف شود.
به او گفتم با من نیا این کار را ترک کن! علت این بود که او از اهل دلیل بود و می ترسیدم وقتی با ایشان حرف می زد برای من مشکلی بوجود بیاورد و بگوید به ایشان بگو: دلیل تو برای این حرف چیست؟
بالاخره آنقدر اصرار کرد که او را با خود نزد آقای حداد بردم.
ایشان از این اهل دانش به بهترین شکلی استقبال کرد، و او را روبروی خود نشاند. با این وجود من مضطرب و خائف بودم.
آن عالم آمد دو زانو نزدش نشست و عرض کرد: به نزد تو آمده ام تا مرا تادب و درست کنی!
ایشان فرمود: استغفرالله تو سید و عالمی، چرا این حرف را می زنی. بلند شو سرجایت بنشین.
او بلند شد و روبروی نشست و ایشان هیچ حرفی نمی زد.
در این وقت شخصی داخل شد و به صدای بلند پیوسته می گفت: علی، علی، علی ...
به ایشان خوش آمد گفت و به آن عالم فرمود: بلند شو برای او قلیانی چاق کن. استاد فرمودند: من ناگهان متوجه آن عالم شدم! آن عالم گفت: من برای او قلیان درست کنم؟!آقای حداد با صدای بلند به او فرمود:تو به نزدم آمدی و با خودت بتی آورده ای. برو بت نفس خود را بشکن و باز گرد!!
فرمودند: از نجف اشرف به کربلا مشرف شدم؛ در این اندیشه بودم که اکنون کجا بروم، حرم یا منزل آقای حداد؟
وقتی نزدیک منزل او که با مرقد امام حسین فاصله کمی داشت رسیدم؛ تصمیم گرفتم اول به منزل آقای حداد بروم و بعد حرم امام حسین علیه السلام.
وقتی داخل کوچه شدم، گروهی را دیدم که به سمت من می آمدند و طفل صغیری همراه آنان بود. طفل به پدرش گفت: پدرم! به این سید نگاه کن، مولا را رها کرد و قصد زیارت عبد را نموده است! در آن لحظه از آن چیزی که خدا بر زبان آن طفل جاری کرده بود، به وحشت افتادم و مصمم شدم به زیارت امام علیه السلام مشرف شوم، و می دانستم که آقای حداد راضی نیست که زیارت او را به زیارت امام مقدم بدارم.
آقای حداد در سن 86 سالگی ، ماه مبارک رمضان 1404 در کربلا وفات کردند، چون خبر رحلت به سمع استاد رسید محزون شدند، و گاهی بمناسبتها نزد شاگردان از آن مرد توحید و عرفان یاد می کرد و احوالش را متذکر می شد.
استاد در جلسه ای قبل از وفاتش در جواب سؤال از مقام سید هاشم حداد فرمودند :
سید هاشم فانی فی الله بود. به آیت الله کشمیری گفته شد: چرا سید هاشم را برای ما معرفی نمی کنید و حالات او را ما تبیین نمی کنید؟
فرمودند: سید هاشم بالاتر از آن است که در این عالم شناخته شود، او از خلق در زمان حیاتش بی نیاز بود پس چگونه بعد از وفاتش نیازمند شناخته شدن باشد؟
زیارت امامزاده شاه جمال ( علیه السلام )
استاد با یکی از شاگردان به زیارت امامزاده شاه جمال ( از اولاد حضرت موسی بن جعفر علیه السلام) واقع در جاده قدیم اصفهان ـ قم رفتند، دعای احتجاب می خواندند، بعد خطاب به امامزاده فرمود:
بنی امیه شما سادات را آواره کردند و صدام ما را آوراه کرد، دو مرتبه به دیدن شما آمدم ، شما به دیدنم نیامدید.
بعد از ظهر استاد و شاگردشان یک خواب مانند هم دیدند.
و آن این بود که می بینند که امامزاده شاه جمال که گندمگون و شکلش مانند حضرت موسی بن جعفر علیه السلام است می آید.
آن تلمیذ می خواهد دست ایشان را ببوسد که امامزاده می فرماید. اول آن آقا و بطرف استاد می رود و با استاد معانقه می کند.
و زمزمه استاد و تلمیذ این بود که :
و من یشابه أبه فما ظلم ( کنایه از این که چقدر با پدرش موسی بن جعفر علیه السلام شباهت دارد).
فاتحه برای عالم
روزی استاد به سر قبر عالمی از اهل معرفت بنام امامزاده زیدی مدفون در قبرستان نو ( شیخ عبدالکریم حائری) می رود و با فاتحه و دیگر اذکار روح او را شاد می کند.
بعداز ظهر استاد در عالم رویا می بیند که صاحب قبر عذرخواهی می کند که شما وقتی سر قبر آمدید به استقبال روحی از علما رفته بودم که تازه فوت کرده بود.
نور حضرت ولی عصر ( عج )
روزی یکی از شاگردان با استاد به قبرستان علی بن جعفر علیهما السلام می روند.
استاد می فرمایند :
عجیب است نمی بینی اینجا را نور فرا گرفته است، انگار امام زمان علیه السلام اینجا بوده است شما نمی بینید؟
عرض می کند: نه.
و وقتی دیگر درباره قبرستان علی بن جعفر فرموده بود ماشین های پارک شده کنار این قبرستان را نور فرا گرفته است.
زیارت اهل قبور
در قم خیابان آذر ( طالقانی) قبر موسی مبرقع فرزند بلا فصل امام جواد علیه السلام است که جد استاد بوده است در کنار قبرش چهل نفر از سادات می باشند که می گویند چهل اختران.وقتی استاد برای زیارت می آیند ایشان را به مشاهده می بیند و می فرمایند:توی این چهل نفر بچه شیرخوار هم هست.
تأسف بر برزخ اهل دانش
استاد برای اینکه دانش پژوهان و دارندگان علم از برزخ و قیامت غافلند و به علمشان عمل نمی کنند تأسف می خوردند و گاهی بعضی قضایا را که خودشان دیده بودند در رویا و مکاشفه نقل می کردند. از جمله می فرمودند:
در رویا دیدم بسیار جای گرمی است و چاهی است، پیرمردی را به موی سرش بوسیله منجنیق بسته بودند و از درون چاه بیرون می کشیدند.
پرسیدم اینجا چیست و این فرد کیست ؟
گفتند: اینجا برزخ است و محل معذبین است، این شخص یکی از علماء است که بعضی از ساعات برای تنفس او را از چاه عذاب بیرون می آوریم.
فرمود:
من آن عالم را ندیدم و لکن طبق نقل آدم بزرگی ( از نظر شهرت) بود که کارش در برزخ گیر کرده بود.
همچنین فرمودند:
یکی از اهل دانش که مردم به او اهتمام داشتند و به او رجوع می کردند را در برزخ دیدم که در کیوسک زندانی است گفتم: علت چیست؟
گفتند: ایشان حرفی زده است که در بعدها در قتل شخصی نقش داشته است.
جنازه شهید
روزی عرض شد، قریب بیست روز است که فلان شیخ برادرش که فرمانده گردانی بود مفقود الاثر شده است الان نمی داند برادرش شهید یا اسیر و یا مجروح شده است؛ نظر جنابعالی چیست؟
ایشان با انگشت مبارک روی فرش یک ضرب در کشید؛ بعد فرمود:
اخوی ایشان شهید شده است و بزودی جنازه اش را می آورند، اما به ایشان اطلاع ندهید که اذیت می شود.
بعد از چند روز جنازه شهید احمد رضا رحیمی را از جبهه های جنگ آوردند.
دل باید بخندد
روز پنج شنبه 23 رجب 1414 هجری قمری استاد منزل یکی از رفقا میهمان بودند، صحبتهائی از بعضی مسائل و مدعیان دیدار امام زمان شد.
در ضمن یک نفر که با استاد رابطه داشت از تهران آمده بود؛ و برای رفع خستگی و کسالت استاد مطالبی گفت و استاد کمی خندیدند.
وقتی از منزل بیرون آمدند،در راه عرض شد:
فلانی صحبت های خنده داری کرد که مقداری رفع خستگی شما بشود.
فرمود: همه حرفهای مختلف زده شد؛ اما دل باید بخندد!!
ارادت به مرحوم مجلسی اول
یکی از شاگردان عرض کرد : دلم می خواهد به روحی از اولیاء نزدیک شوم، نظر شما به کدام یک می باشد؟
فرمود: برای مرحوم محمد تقی مجلسی ( پدر علامه مجلسی) چیزی ( مانند سوره یاسین) بخوانید.
دو سال بعد همان شخص سؤال کرد که: برای اتصال به بزرگی، به کدام یک از اولیاء از نظر روحی توجه داشته باشد؟
فرمودند: محمد تقی مجلسی ( پدر علامه مجلسی).
ایشان ضایع می شوند !
یکی از دوستان که از شاگردان استاد بودند، بنا به اصرا و دعوت بعضی اقوام، به شهری برای امامت مسجدی رفتند، این قضیه را برای استاد عرض کردند.
فرمودند: ایشان آنجا ضایع می شود!!
بعدا"، آن دوست تعریف کرد که مدتی که در آنجا بود، عده ای از اهل دانش بخاطر حسادت و یا مسائل دیگر، پشت سر او حرفهای بی ربط و نسبت هائی را شایع کردند تا این عزیز ضعیف گردد، که بحمدالله بعد از یکسال زود به قم بازگشتند و از ضایع شدن و نامرادی رقیبان در امان ماندند.
لباس دامادی
استاد در مشهد اردهال کاشان که زیارتگاه شاه سلطانعلی فرزند بلافصل امام باقر علیه السلام است در جمع خواص فرمودند:
... صبح عروسی رفتم به وادی السلام نجف، به دنبالم فرستادند که علماء می خواهند بدیدن شما بیایند.
لباس دامادی را یک بار پوشیدم، گفتم: طلبه های مدرسه علمیه جد ما ( آیت الله سید محمد کاظم یزدی) چیزی ندارند، خجالت می کشم من لباسی نو داشته باشم و آنان نداشته باشند.!!
قرآن بخوانید
چند روزی به ماه رمضان سال 1413 ه.ق مانده بود. اهل علمی به استاد عرض کرد:می خواهم برای تبلیغ به جائی بروم. روزها منبر و نماز و کار آخوندی دارم شبها بیکارم چه عملی انجام دهم؟ ایشان فرمودند: قرآن بخوانید...
ماه رجب
استاد نسبت به ماه رجب و شعبان عنایت خاص داشتند.
یک بار فرمودند:این دو ماه سریع می گذرد؛ از ماه ولایت و نبوت به ماه خدا.
پیامبر فرمود: « رجب، ماه سرازیر شدن رحمت است و خداوند در این ماه بر بندگانش رحمت را سرازیر می کند» ( به نقل از عیون اخبار الرضا 2/71)
می فرمودند: علمای قدیم خودشان و زن و بچه هایشان را در این ماه به عبادت و بندگی سوق می دادند
بعد از ماه رمضان ماه رجب افضل است.
در سال 1370 در روز آخر رجب یا اول شعبان در تقویم ها اختلاف شد، فرمودند:
معلوم است که آخر ماه رجب است.
اثر سوره قدر
یکی از ارادتمندان نقل می کند :کسی به دستور سید علی آقا قاضی هزار مرتبه سوره قدر خواند و اثر ندید.
آقا قاضی فرمودند در راه رفتن آنرا خواندید؟آن شخص گفت: بله، فرمود: برای همین اثر ندیدید!!
رفیق اصلی خداست
فرمودند:به یکی از عرفاء گفتند: چرا رفیق انتخاب نمی کنی؟فرمود: رفیق ( اصلی من) خداست و غیور است، اگر او بیند که با کسی رفاقت کنم به او برخورد می کند، لذا رفیق پیدا نمی کنم.
مجالست اثر سوء دارد
استاد همنشینی با افراد نامربوط و مشغول به ریاست و دنیا را برای شاگردان روا نمی داشتند. یک بار فرمودند:
افرادی که در علوم غریبه مانند آفاق و سحر و رمل و ... کار می کنند کارشان گرفتاری دارد؛ حتی گاهی مجالست با آنها هم تأثیر خوبی ندارد.
می فرمودند: با عالم غیر عامل معاشرت نباید کرد که تأثیر سوء دارد.
سفر به مشهد مقدس
ما نمی دانیم در چه سالی ـ در ایام جوانی ـ استاد از نجف به ایران آمدند و به زیارت جدشان حضرت رضا علیه السلام رفتند.
فرمودند: در سفر اول به مشهد مقدس کسی را دیدم که انگار انسان نبود، ملک بود.
هیبت او مرا گرفت؛ یقین پیدا نکردم که حضرت ولی عصر ( عج) بوده است.
از بعضی شاگردان خاص نقل شده که استاد فرمودند: دستش را هم بوسیدم.
ظاهرا" در همین سفر اول بود که وقتی وارد حرم مطهر امام رضا علیه السلام شدند و چشمشان به ضریح مطهر افتاد، چنان جذبه ای ایشان را می گیرد و بی اختیار با صدای بلند گفت:
والله هذا ابن رسول الله: قسم بخدا این امام فرزند رسول خداست.
فقر
وقتی اخباری درباره بعضی اهل دانش که دنبال ثروت و دنیا هستند و با اینکه فقر، فخر پیامبر بود؛ فرمودند:
شرف اهل علم فقر است؛ چی شده است بعضی همه اش لندن ( پایتخت انگلستان) می روند و سالی یک ماشین عوض می کنند!!
تنبلی در عبادات
همیشه می فرمودند:شماها زحمت بکشید تا جای خالی عرفا را بگیرید. در خرداد سال 1369 وقتی سؤال شد: فلانیکه بعضی عرفا را دیده چطور به دنبال اخبار این و آن است!!
فرمودند: اینها افراد زیادی را دیدند، لکن خودشان زحمت و ریاضت نکشیدند. با تنبلی کسی به جائی نمی رسد.
آنهائی که زحمت می کشند ولی ثمره خوبی دست نمی یابند برای اینست که: شرایط در آنها جمع نیست.
سکوت
از آنجائی که یکی از ارکان سلوک را صمت و سکوت نوشته اند؛ و گاهی سکوت حالت اختیاری نیست بلکه از عالم امر به شخص سکوت می دهند؛ استاد دهه آخر عمرشان در سکوت عنایتی بودند.
بسیار افرادی نزد ایشان می آمدند و تقاضای موعظه می کردند؛ و ایشان یا بسیار مختصر کلامی می فرمودند و یا چیزی بیان نمی داشتند.
دو سال قبل از وفات، آیة الله مهدوی کنی از تهران خدمت استاد مشرف شدند و بعد از پذیرائی از ایشان تقاضای ارشاد و موعظه ای کردند، ولی استاد چیزی نفرمودند و در سکوت و تفکر بودند.!
منبع: کتابهای آفتاب خوبان ، روح و ریحان ، صحبت جانان
زیارت اهل قبور
استاد مسافرت مکه و مدینه نصیبش نشد و قبور پیامبر و چهار امام علیهما السلام را از نزدیک زیارت نکردند.
از قبور ائمه ، اول امیرالمؤمنین علیه السلام و بعد امام حسین علیه السلام، و از امام زاده ها حضرت ابوالفضل ( ع ) در کربلا و سید محمد فرزند امام هادی علیه السلام در سامراء و از قبور علما به قبر سید علی آقا قاضی در نجف و بابا رکن الدین در تخت فولاد را زیاد اهمیت می دادند و ممتاز می شمردند وازقبور قم حضرت معصومه علیهما السلام و علی بن جعفر علیهما السلام را مهم می شمردند.
تجلیل از بزرگان
استاد عده ای از بزرگان اخلاق و عرفان را با احترام و با تجلیل یاد می کرد که بعضی از آنها را به عنوان ادای حق اساتید و بعضی را به خاطر مقامات آنها ، متذکر می شدند ، مانند :
ملا حسینقلی همدانی، آقا سید احمد کربلائی، آقا سید علی قاضی، سید مرتضی کشمیری، شیخ زین العابدین مرندی، شیخ طه نجف، شیخ مرتضی طالقانی، شیخ علی اکبر اراکی، آقا سید حسن کشمیری، آقا سید هاشم حداد، آقا سید عبدالغفار مازندرانی، مستور آقا شیرازی، شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی و ...
انس حقیقی با قرآن کریم
استاد حافظ کل قرآن نبودند، ولی در حافظه شان آیات ممتاز و قبل و بعد آیات را از حفظ می خواندند، و در موارد استخاره زیاد دیده شد که با آیات جواب می دادند.
می فرمودند: من در زمانی که نجف اشرف بودم، هر سه روز یک ختم قرآن می کردم، و در حل مشکل افراد، بسیار شنیده شد که به بعضی سوره ها و آیات قرآنی حواله می دادند.
زمانی برای ترغیب به خواندن قرآن می فرمود:
مرحوم شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی تا چهار سال در مشهد هر شبی تا به صبح قرآن ختم می کرد و به امام رضا علیه السلام هدیه می کرد، تا به آن مقامات رسید.
نقل شده از تلامذه مرحوم آیت الله شیخ مجتبی لنکرانی استاد حوزه علمیه نجف( که آیت الله کشمیری، بعضی درسهای سطح را نزد ایشان خواندند ) که ایشان اواخر عمر قرآن بسیار می خواند، و گاهی می فرمودند :کاش بجای تدریس بعضی کتابها در جوانی، قرآن می خواندم! تا اینکه روزی از آیت الله کشمیری نیز مانند همین کلام شنیده شد !!
سیره استاد در سه چیز بود : معرفت نفس  معرفت ولایت  معرفت رب
ولی حساسیت و تعصب خاصی درباره ولایت داشت که بارها از جنابش ظاهر شد.
دعای یستشیر
از جمله ادعیه ای که استاد اهتمام به آن داشتند و سفارش به آن کردند که در صبح و شب خوانده شود دعای شریف یستشر است که پیامبر صلی الله و علیه و آله وسلم به امیرالمؤمنین علیه السلام تعلیم داد و فرمود:
برای هر شدت و رخاء بخوان، و خلفاء خود هم تعلیم بده و از خودت دور مکن که گنجی است از گنجهای عرش.
می فرمود: پدرم خودش این دعا را می خواند و سفارش به خواندنش می کرد و می فرمود پدرم آقا سید حسن کشمیری مرا وصیت کرد این دعا را بخوانم.
دعای مشلول
از جمله دعاهائی که در آن اسم اعظم است و هم و غم را برطرف می کند و برای شفاء مریض مؤثر است دعای مشلول است که استاد بارها برای مریضها و درمان دردهای سخت دستور می دادند که آن را بخوانند.
اول دعا اینست: اللهم إنی أسئلک باسمک بسم الله الرحمن الرحیم یا ذالجلال و الاکرام... .
زیارت امیر المومنین ( علیه السّلام)
در توسل و زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام، زیارت ششم را سفارش می کردند و می فرمودند:
مرحوم سید علی آقا قاضی به این زیارت تأکید داشتند.
امام صادق علیه السلام فرمود:
من ضامنم نزد خدا، هر کس زیارت کند امام علی و امام حسن علیهما السلم را به این زیارت، خواه از نزدیک و خواه از دور، زیارتش مقبول و عملش مزد داده، و سلامش به ایشان برسد و پسندیده گردد و حاجتهایش برآورد شود هر چند بزرگ باشد.
اول زیارت اینست: السلام علیک یا رسول الله السلام علیک یا صفوة الله السلام علیک یا امین الله ...
سجده
در طریق اساتید آیت الله کشمیری ، سجده یکی از ارکان بندگی و توحید است. معمولا" سفارش ایشان به ذکر سجده بود و می فرمودند:
ائمه سجده ها داشتند، یکی سجده حضرت موسی بن جعفر علیه السلام « عظم الذنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک» بسیار عالی است و دیگر ذکر یونسیه آن هم بعد از نماز عشاء تا به آخر شب،چون شیطان بر آدم سجده نکرد، و بدبخت شد، از سجده خوشش نمی آید و سالک لازم است آن را ترک نکند.
از عیال آخوند ملا حسینقلی همدانی بعد از فوتش سئوال کردند شما از آخوند چه دیدید؟
گفت: ایشان همیشه در سجده بود.
وقتی آقا سید احمد کربلائی استاد آقای قاضی فرزند جوانش فوت کرد ایشان در سرداب منزل در سجده بودند بعد سر از سجده برداشت و سر قبر پسرش آمد.
سوره حشر
درباره سوره حشر می فرمودند:سوره حشر مخصوصا" چهار آیه آن دارای امتیازات بسیار و برای استجابت دعا خوب است .

سوره یس


درباره سوره یس می فرمودند:
سوره یس قلب قرآن شد بخاطر چهارده معصوم که این طور وارد شده است یس ( صلی الله علی محمد و آل محمد) و القرآن الحکیم.

سوره انشراح


درباره سوره انشراح می فرمودند:
برای کسانی که قبض دارند و سینه شان تنگ و مغموم است خواندنش خوب و سینه را فتح و باز می کند. و مرحوم آقا سید هاشم حداد این مطلب را گفته اند و تجربه هم نشان داده است.

تاثیراذکار و ادعیه


استاد می فرمود:
تأثیر اذکار به کمالش که جمع شرایط را دارا باشد است که متأسفانه خیلی ها این نکته دقیق را توجه ندارند!!
به بعضی اعداد را متذکر می شدند اما طالب ، شرائط را نمی توانست جمع کند و می فرمودند:
شما هم خدا را می خواهید و هم خرما را، و اخلاص را شرط کمال می دانستند.
منبع : سایت صالحین  www.salehin.com


 
 
آیت الله بهجت(رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

ویژگی های آیت الله العظمی بهجت( ره)
1. تقوا و خود سازی
چنانکه گذشت ایشان در نوجوانی به میدان خودسازی گام نهاد، و در فراگیری علوم و تزکیه نفس چنان جدی بوده و هستند که گویا کاری غیر از آن ندارند، و همواره در آموزش های اخلاقی بر این نکته اصرار دارند که تلاشی پیگیر و ریاضتی فراگیر لازم است تا انسان در جبهه ستیز با رذیلتهای اخلاقی و در جهاد اکبر با هواهای نفسانی، سر بلند و پیروز گردیده و به سازندگی خویش بپردازد، و همواره معتقد به لزوم همپایی دانش و اخلاق بوده و مؤکداً به خطر جدایی علم و تزکیه هشدار می‌دهند و زیان عالم غیر مهذّب و دانش بدون تزکیه را از هر ضرر و زیان دیگری بیشتر می‌دانند.
آن بزرگوار، انسان مخلص و مشتاقی است که در همه حال عقربه زندگی و حیات خوی را به سوی خدا چرخانده، و کوشیده است تا پیوسته در حوزه جاذبه الهی قرار گرفته و به همه چیز و همه کس با دید خداخواهی بنگرد.
یکی از مجتهدان بزرگ در این باره گفته است:
« ایشان را نمی شود گفت آدم با تقوایی است، بلکه ایشان عین تقوا و مجسمه تقواست. »
آیت الله شیخ جواد کربلایی می گوید:
« یکی از آقایان که کم و بیش از حالات ایشان مطلع و از هواداران ایشان نیز بودند می گفت: آقا هر شب یا غالب اوقات وقت خود را به خلوت و فکر در مجاری معارف الهی می گذرانند، و هیچ گاه حاضر نبودند که وقت خود را به باطل بگذرانند و در محافل بیهوده شرکت کنند، و کاملاً در مقام احتراز از صحبتهای بیهوده بوده و وقت رفتن به درس و یا تشرف به زیارت حضرت امیر- روحی فداه- عبایش را بر سر کشیده و بدون التفات و توجه به کسی می رفتند، که چند بار خودم نیز مشاهده کردم... ایشان کاملاً کتوم هستند مخصوصاً درباره حالات شخص خودشان، و همچنین درباره بیان الطاف خاصه ای که حق تعالی به ایشان مرحمت فرموده کتوم هستند. »
2. زهد و ساده زیستی
اولیای خدا بر خلاف عموم مردم که به ظاهر دنیا چشم دوخته اند و سرگرم آن هستند، همواره به حقیقت دنیا می نگرند، و به فردای خویش می پردازند و بدینسان هماره از قید مطامع گریخته و با صفای قناعت و ساده زیستی، روحی سرشار از معنویت را به دست می آورند، در حالی که مردم در انبوه ظلمت های غفلت و تشریفات زندگانی و آزمندیهای آن غرق و سرگردانند.
آیت الله بهجت نیز از این دسته اولیای خدا می باشد. ایشان زاهد عارفی است که پیوسته بی رغبت به دنیا و آزاده و بی تکلف زیسته است، آن بزرگوار از برجسته ترین چهره های زاهد و وارسته زمان ماست که چنان در جاذبه معنویات قرار گرفته و به حقیقت و باطن دنیا توجه داشته که ذره ای به تعلقات و مادیات آلوده نگشته و از هر چه رنگ تعلق پذیرفته آزاد بوده است. او نه تنها چنین اندیشیده و از دنیا و مظاهرش گریزان بوده بلکه در عمل و زندگانی معیشتی نیز در همین راستا حرکت کرده است.
زندگی ساده او در خانه ای قدیمی و محقر در قم، و مقاومت ایشان در برابر خواسته های مکررعلما و مردم برای تعویض خانه، گواهی صادق بر روح بزرگ و زاهدانه این پیر فرزانه است.
آیت الله مصباح در مورد زهد و ساده زیستی ایشان می گوید:
« آیت الله بهجت منزلی جنب مدرسه حجتیه اجاره کرده بودند، و بعد تغییر منزل دادند و در اوائل خیابان چهار مردان فعلی یک خانه ای اجاره کرده بودند که ظاهراً دو اتاق بیشتر نداشت، و در وسط آن اتاقی که ما خدمت ایشان می رسیدیم پرده ای کشیده شده بود که پشتش خانواده شان زندگی می کردند و ما این طرف پرده می نشستیم و از حضور ایشان بهره مند می شدیم. زندگی بسیار ساده و دور از هر گونه تکلف و توأم با یک عالم نورانیت و معنویت...
الان نیز خانه ایشان ظرفیت اینکه تعداد زیادی در آن اجتماع بکنند ندارد، و دو سه اتاق کوچک دارد با همان گلیمهایی که از چهل- پنجاه سال پیش داشتند. بعد از مرجعیت نیز منزلشان هیچ تغییری نکرده، لذا جای پذیرایی و ملاقات از بازدید کنندگان کم است، از این رو در اعیاد و ایام سوگواری در مسجد فاطمیه جلوس می فرمایند، و کسانی که می خواهند ایشان را زیارت کنند آنجا خدمتشان می رسند. »
آیت الله مسعودی نیز می گوید:
« بارها آمدند برای ایشان خانه بخرند قبول نکردند، من خودم چند مرتبه به ایشان گفتم: آقا! این منزل خراب است، از نظر وضع شرعی هم معلوم نیست آدم بتواند اینجا زندگی کند. اصلاً توجهی نکردند. »
3. عبادت
یکی از عوامل مهم موفقیت انسان که می تواند برای دیگران الگو و راهنما قرار گیرد، تقید ایشان به اعمال عبادی و تعبد ایشان است.
ارتباط استوار آیه الله العظمی بهجت با خداوند متعال، ذکرهای پی در پی، به جای آوردن نوافل، شب زنده داریهای کم نظیر ایشان بسیار عبرت انگیز است.
سالهای سال نماز جماعت ایشان از شورانگیزترین، با صفا ترین و روح نوازترین نمازهای جماعت ایران اسلامی بوده و هست. در این نماز عالمان وارسته و خداجوی، بسیاری از طلاب تقوا پیشه، بسیجیان رزمجو و دلداده خدا، و دیگر قشرهای مردم شرکت می کردند. این نماز چنان پر معنویت است که گاه به ویژه در شبهای جمعه صدای گریه آیت الله بهجت با نوحه و ناله غم انگیز نمازگزاران همراه می شود، و روحها به پرواز در می آید و چشمها به اشک می نشیند، و فضای دلها نورانی می گردد. چنین فضای معنوی و روح نوازی در این زمان در هیچ نماز جماعتی وجود ندارد. بی جهت نیست که بسیاری از اوقات در مسجدی که ایشان نماز جماعت اقامه می کنند جا برای نماز گزاران تنگ می گردد و عده کثیری حتی آنان که مشتاقانه و به امید کسب فیض از این نماز پر معنویت، از راه های دور آمده اند مجبور به ترک مسجد می شوند.
این نماز همواره مورد توجه اولیای خدا بوده و هست، علامه طباطبائی(ره) در آن شرکت می جسته، و آیت الله بهاء الدینی(ره) نیز عنایت خاصی به نماز جماعت ایشان داشته اند. در این ارتباط آیت الله محمد حسن احمدی فقیه یزدی خاطره ای را نقل می کنند که ذکرش در اینجا مناسب است. وی می گوید:
« شبهای ماه رمضان آیت الله بهاء الدینی زودتر از آیت الله بهجت نماز می خواندند، ایشان خواست یکی از نزدیکان را به جایی بفرستد، آن شخص گفت: اگر بروم از نماز شما محروم می شوم. آقای بهاء الدینی فرمودند: بر این کار را انجام بده و بعد از افطار برو پشت سر آقای بهجت نماز بخوان. »
آقای مصباح نیز درباره سابقه نماز جماعت دل انگیز ایشان می گوید:
« آیت الله بهجت در حدود چهل سال قبل برنامه ای داشتند که پیش از غروب قدم زنان به سوی صفائیه ( که آن وقتها در آنجا ساختمان احداث نشده بود و از نزدیکهای پل صفائیه دیگر زمین مزروعی بود )، می رفتند و مقدار زیادی از زمینهای مزروعی را می گذشتند و در آنجا می نشستند و بعد نماز مغرب و عشاء را در آن زمینها می خواندند و بعضی دوستان که علاقه مند بودند خدمت ایشان می رسیدند.
یکی از آن دوستان نقل می کرد:
آیت الله بهجت یک شب بعد از نماز فرمودند:
« اگر سلاطین عالم می دانستند که انسان در حال عبادت چه لذتهایی می برد، هیچ گاه دنبال این مسائل مادی نمی رفتند...»
وقتی که این منزلی را که اینک در آن اقامت دارند خریدند، چون نزدیکتر بود بیشتر دوستان در همین منزل برای نماز خدمتشان می رسیدند، بعد ایشان را به مسجد فاطمیه دعوت کردند و آنجا محل اجتماع کسانی بود که علاقه مند بودند از نماز ایشان استفاده کنند، و تاکنون همچنان قریب به چهل سال است که در مسجد فاطمیه در سه وقت نماز جماعت اقامه می کنند، و اخیراً درسشان را هم از منزل به همان مسجد منتقل کرده اند و دید و بازدیدهای اعیاد و ایام سوگواری نیز در همان مسجد انجام می گیرد. »
آیت الله شیخ جواد کربلایی درباره نماز شب و گریه های نیمه شب ایشان می گوید: « جناب آیت الله بهجت در جدیت در نماز شب و گریه در نیمه های شب مخصوصاً شبهای جمعه کوشا بودند. یکی از علما و مشاهیر به من فرمودند که: شب جمعه در مدرسه سیّد(ره) در نجف اشرف در نیمه شب شنیدم که ایشان با صدای حزین و ناله و گریه در حالی که سر به سجده گذاشته بود مکرّرَاً به حق تعالی عرضه می داشت:
« إلهی! من لی غیرک، أسأله کشف ضرّی والنّظر فی أمری:
معبودا! من جز تو چه کسی را دارم که از او بخواهم رنجوری مرا بر طرف کرده و نظری به امورم نماید. دعای کمیل »
4. زیارت و توسل
آیت الله بهجت حتی با این سنّ و سال برنامه روزمره خویش را به این صورت آغاز می کنند: هر روز با نهایت ادب به محضر مقدس حضرت معصومه علیها السلام شرفیاب می گردند. و با احترام و خضوع و خشوع در مقابل ضریح مطهر می ایستد و بعد زیارت عاشورای حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام را قرائت می کنند.
مؤلف کتاب انوار الملکوت از قول آیت الله شیخ عباس قوچانی، وصّی مرحوم میرزا علی آقای قاضی نقل می کند که:
« آیت الله العظمی بهجت بسیار به مسجد سهله می رفتند و شبها تا صبح به تنهایی در آن جا بیتوته می کردند. یک شب بسیار تاریک که چراغی هم در مسجد روشن نبود، در میانه شب احتیاج به تجدید وضو پیدا کرده و برای تطهیر و وضو به ناچار می بایست از مسجد بیرون رفته و در محلّ وضو خانه که بیرون مسجد در سمت شرقی آن واقع است وضو بسازند، ناگهان مختصر خوفی در اثر عبور این مسافت و در ظلمت محض و تنهایی در ایشان پیدا می شود، به مجرد این خوف ناگهان نوری همچون چراغ در پیشاپیش ایشان پدیدار میشود، ایشان با آن نور خارج می شوند و تطهیر نموده و وضو می گیرند و سپس به جای خود بر می گردند و در همه این احوال، آن نور در برابر ایشان حرکت می کرده تا اینکه به محل خود می رسند آن نور ناپدید می شود. »
5. تواضع و فروتنی
شهرت گریزی، هوی ستیزی و فروتنی از دیگر ابعاد برجسته شخصیت معنوی ایشان است؛ با اینکه فقیهی شناخته شده و مجتهدی صاحب نام و از برجستگان حوزه علمیه قم می باشند، نه تنها تا کسانی که از ایشان مسن تر بودند و یا جلوتر بودند، بلکه تا هم دوره ایهای ایشان در قید حیات بودند هیچگاه اجازه انتشار توضیح المسائل خود را نمی دادند، تا اینکه با در خواستهای مکرر عالمان راضی شدند فتاوایشان به چاپ برسد، با این حال اکنون نیز به هیچ وجه اجازه نمی دهند رساله شان را از وجوهات شرعیه چاپ کنند.
و نیز در مجالسی که از طرف ایشان برگزار می شده است، ایشان به خطبای مجالس توصیه می فرمودند که: حتی از ذکر نام ایشان در مجلس خود داری کنند. و این، خود دلیل اوج هوی ستیزی و هوس پرهیزی این مرجع بزرگ است.
حاج آقا قدس درباره تواضع و شکسته نفسی ایشان می گوید:
« روزی با مهمان خودم، مرحوم حجة السلام حاج شیخ نصر الله لاهوتی به خدمت آقا رفتیم. آقای لاهوتی گفتند: آقا! من به مشهد مشرف شده بودم، کسی از شما انتقاد می کرد و من عصبانی شدم. آقا فرمودند: در روایات آمده است عالمی را که رو به دنیا آورد متهم سازید. من خیلی ناراحت شدم که خدایا! اگر زندگی این آقا رو به دنیا آوردن است، پس تکلیف ما چیست؟ »
6. سیر و سلوک و مقام معنوی
آیت الله بهجت در سیروسلوک سابقه دهها ساله دارد، ایشان از شاگردان عارف کامل حضرت آیت الله سید علی آقای قاضی (ره) و مورد توجه خاص آن استاد بزرگ بوده و در اوان جوانی، مراحلی را در عرفان سپری کرده اند.
بعضی از نزدیکان مرحوم قاضی می گفتند:
« از مقامات و مراحلی که ایشان طی کرده اند اطلاع داریم، ولی عهدی داریم با ایشان که به احدی نگوییم. »
عارف بزرگی چون امام خمینی (قدس سره) به ایشان عنایتی خاص داشته اند. امام بعد از بازگشت به قم در اول انقلاب، در بیت ایشان حضور یافته و به دیدار یکدیگر نایل می آیند.
مؤلف کتاب انوارالملکوت نیز در این باره می نویسد:
« آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی بهجت فومنی از شاگردان معروف آیت الحق و سند عرفان، عارف بی بدیل مرحوم آقای حاج میرزا علی آقای قاضی تبریزی(ره) در نجف اشرف بوده اند، و در زمان آن مرحوم، دارای حالات و مکاشفات غیبیه الهی بوده و در سکوت و مراقبه، حد اعلایی از مراتب را حایز بوده اند.»
و بخاطر همین ویژگی بوده است که مرحوم آقای قاضی عنایت خاصی نسبت به ایشان داشت آقا ضیاءالدین آملی فرزند آیت الله العظمی حاج شیخ محمد تقی آملی در جلسه درس آیت الله بهجت در حضور ایشان برای حضار نقل کرده بود که من به چشم خود دیدم که مرحوم آقای میرزا علی آقای قاضی در نماز به ایشان اقتدا نمودند.
8. اهتمام ویژه به رعایت شرعیات
مهمترین ویژگی که در اولین نگاه از آیت الله بهجت مشاهده می شود اهتمام ایشان به رعایت آداب شرعی و سیره اهل بیت علیهم السلام می باشد.
آیت الله مصباح در این باره می گوید:
« همه علمای اخلاقی شیعه در اینکه راه صحیح تکامل، راه عبودیت است و انسان جز با اطاعت دستورات خدا نمی تواند به مقامی برسد، متفقند. مگر کسانی که انحرافاتی در فکر و رفتارشان باشد؛ اما بر اهمیت دادن به رعایت آداب شرعی و سیره اهل بیت علیهم السلام همه یکسان نیستند.
حضرت آقای بهجت(حفظه الله) هم شخصاً در رعایت آداب شرعی بسیار مقید هستند و ریزه کاریهای خاصی را در رفتارشان رعایت می کنند، که وصف آنها کار دشواری است.
اینک به عنوان نمونه یک نکته ای را نقل می کنم شاید اینها در تاریخ بماند و کسانی که مایل باشند از دستورات شرع پیروی کنند بدانند که تا کجاها باید انسان آداب شرعی را رعایت کند.
ملک مختصری در شمال، از پدرشان به ایشان به ارث رسیده بود که محصول برنج داشت و لااقل بخشی از مصرف خانه ایشان از آنجا تأمین می شد. ولی وقتی برنج را می آوردند ایشان مقید بودند که مقداری از آن (هر چند فرض کنید چند کیلو را) به همسایگان و دوستان اهداء کنند.
در جریان مبارزات، مدتی بود که بنده قم نبودم به مسافرت رفته بودم حتی نزدیکان ما هم درست اطلاع نداشتند که من کجا هستم. در این مدت ایشان یک بار کیسه ای برنج و بار دیگر مبلغی پول (که البته آن زمان هم خیلی زیاد نبود) به منزل ما فرستاده بودند، نکته اینجاست که مبلغ پول را توسط آقازاده خود علی آقا، و خانم خود ایشان به خانه ما فرستاده بودند و آقا زاده شان سر کوچه ایستاده بود و خانم ایشان آن را در منزل ما به خانواده ما داده بودند.
وقتی برگشتم و این جریان را شنیدم مدتی متحیر بودم که این چه سرّی بود که خانمشان تشریف بیاورند در منزل ما و این مبلغ را بدهند. بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که یکی از آداب شرعی این است که اگر زنی شوهرش مسافرت هست مرد نامحرم در خانه اش نرود و اگر کاری هست به وسیله خانمی انجام بگیرد.
این قدر ظرافتها و ریزه کاریها در گفتار و رفتار و نشست و برخاست اولیای خدا وجود دارد که فهمیدن آنها خود یک علمی میخواهد، چه رسد به اینکه انسان بتواند دقیقاً آنها را رعایت کند، و همینهاست که بنده را در بندگی پیش می برد و پیش خدا عزیز می کند و به مقامات بلندش می رساند.
و نصیحت ایشان به کسانی که از ایشان دستور می خواهند، رعایت مسلّمات شرع است، و افرادی که نصیحتی می خواهند ایشان تأکید می کنند مسلمات شرع را درست رعایت بکنید. و آن چیزهای که مشکوک و مشتبه است در درجه بعد است.
ایشان یک استدلالی در این زمینه دارند که بسیار آموزنده است، و بنده هم از ایشان یاد گرفته ام و گاهی در سخنرانیها یا جاهای دیگر مطرح می کنم، و آن این است که:
خداوند که می خواهد بندگان را هدایت کند و به کمال برساند، اموری را که بیشتر در سعادت انسان مؤثر است بیشتر بیان می کند، لذا ما نیز اگر بخواهیم بفهمیم چه چیزهایی موجب سعادت انسان می شود، باید ببینم خداوند بر چه چیزهایی بیشتر تأکید کرده است. هر مطلبی که در قران و روایات و کلمات اهل بیت علیهم السلام و سیره عملی آنها بیشتر مورد توجه بوده، معلوم می شود در تکامل انسان بیشتر مؤثر است. از مهمترین آنها اهتمام به نماز است، این همه آیاتی که در قرآن درباره نماز آمده است و این همه روایاتی که درباره رعایت وقت نماز، حضور قلب در نماز و آداب نماز است شاید در هیچ بابی از ابواب فقه و دستورات شرع نداشته باشیم.
ایشان گاهی به عنوان طعن و طنز می گفتند: ماها برای تکامل مان دنبال یک چیزی می گردیم که نه خدا گفته نه پیغمبر و نه امامی...».
آیت الله شیخ جواد کربلایی نیز در این باره می گوید:
« آیت الله العظمی بهجت به بنده با یک آب و تابی می فرمودند:
« کی بر طبق مسلمات شرع مانند: ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب، و خلاصه انجام عبادت با شرایط صحت و شرایط قبول و با محتوا بودن عبادت از حیث اسرار نماز و اسرار سایر عبادات عمل کرده ای تا نتایج آنها را بیابی، که حال از ما دستورالعمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی، و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیاید و تو را راهنمایی کند! آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست که کما هو حقه عمل کنی و به جایی برسی. »
خلاصه بنده از بیان ایشان فهمیدم که سالک باید کاملا" و از همه جهات مواظب ظواهر شرع مقدس بوده، و نسبت به حالات معنوی کتوم باشد مگر از اهلش. و اهل آن اندکند. »
چندی پیش نیز که بنده در قم درس اخلاق می گفتم ایشان به من فرمودند:
« آنچه را اهل علم می فهمند بگو، و ما فوق درک آنها را مگو. »
9. الگوی رفتاری مجسّم
یکی از ویژگیهای آیت الله بهجت که ایشان را از دیگر عالمان، و بلکه مجتهدان ممتاز می کند، الگوی رفتاری برگرفته از شیوه معصومین علیهم السلام است که گفتار و کردار، اعمّ از نشست و بر خاست، و سخن گفتن و خاموش بودن، و در نحوه انجام عبادات و راز و نیاز با معبود یکتا، و برخورد با افراد، و ... نمایان است. این ویژگی به گونه ای است که حتی هر انسان غافلی را به خدا متوجه می کند.
11- نظم و برنامه ریزی در کارها
یکی از شاگردان آقا می نویسد:
« حضرت آقا در کارشان دقیق و منظم هستند به عنوان مثال حتی برنامه ریزی کرده اند که از در منزل تا مسجد مشغول فلان ذکر، و بعد از آن ذکر خاصی را بگویند، تا وقت ایشان ضایع نگردد، و نوافل یومیه را نیز به همین منوال برنامه ریزی نموده اند. »
یکی از فضلای قم می نگارد:
« روزی نزدیک غروب چند دقیقه ای سر کوچه منزل آیت الله بهجت (مدظله) ایستادم تا همراه ایشان به مسجد بروم، ولی چون هوا مقداری تاریک شده بود با خودم گفتم ممکن است ایشان از منزل خارج شده و به مسجد تشریف برده باشند.
لذا به طرف مسجد حرکت کردم ولی دیدم هنوز ایشان تشریف نیاورده اند. از یکی از دوستان که همراه من بود خداحافظی کردم و قصدم این بود که بر گردم واز فرصت استفاده نموده و در فاصله حرکت معظّم له تا مسجد پرسشی مطرح کنم.
در فاصله زمانی که از مسجد می آمدم سعی کردم پرسشی را در نظر بگیرم چون سؤال خاصی را از پیش در نظر نداشتم.
حقیقت این بود که مقصودم از این مزاحمتها و طرح سؤالها بیشتر این بود که بهانه ای برای سخن گفتن و به حرف آمدن بزرگانی مثل ایشان فراهم کنم، چرا که معتقدم نَفَس گرم و مسیحایی این بندگان خوب خدا در نفوس ما اثر می کند، و در فرمایشاتشان یک کلمه و یک نکته ظریف مطرح می شود که به انسان نهیب می زند و فرد را از غفلت خارج می کند.
خلاصه این سؤال را در نظر آوردم: اینکه در قرآن کریم آمده است که خداوند « مبدل السیئات بالحسنات: تبدیل کننده بدیها به خوبیها » است به چه معناست؟ چگونه ممکن است سیئه به حسنه تبدیل شود؟ وقتی ایشان نزدیک شدند، سلام کردم و سپس عرض کردم: حاج آقا سؤالی داشتم اگر اجازه هست مطرح کنم؟ ایشان بلافاصله دستشان را به حالت نفی تکان دادند و با لحن تندی فرمودند:
« ابداً! هیچ! نه وقتش را دارم و نه حالش را! وقت گذشته است نماز دیر شده و منتظرند! شما هم متوجه باشید که سؤالاتتان از این جور سؤالات نباشد. سپس نگاهی سر تعظیم به سوی حرم حضرت معصومه علیها السلام فرو آورده و سلامی کرده و داخل مسجد شدند!
حقیقت این بود که من حسابی به اصطلاح جا خوردم و در برابر این برخورد معظم له واقعا" دست و پایم لرزید. لذا یکی دو قدم عقب کشیدم و به دنبال ایشان وارد مسجد شدم. در نماز هم حواسم پرت بود و تماماً راجع به این جریان و علت آن و منظور معظم له فکر می کردم. بعد از نماز هم در همین زمینه فکر می کردم.
در مجموع از این برخورد فهمیدم همانطور که خداوند قهر و رحمتش هر دو به نفع بندگان است، به نظر خودم یک احتمال این بود که ایشان می خواستند بفهمانند که انسان قبل از نماز باید خود را مهیای اقامه آن کند، ذکری بگوید، توجهی پیدا کند، و آمادگی روحی و نفسانی برای نماز و سخن گفتن با خدا پیدا کند، خود ایشان نیز در حین آمدن به مسجد مشغول ذکر بودند و بدین وسیله برای نماز مهیا می شدند.
احتمال دیگر این بود که چون دیدند من از روبروی ایشان می آیم و به محض دیدن ایشان جلو رفتم سؤال را مطرح کردم، خواستند بفهمانند که این کار درستی نیست. البته من از مسجد بر گشته بودم و می خواستم از فرصت استفاده کرده، و در بین راه از ایشان بهره ای بر گیرم.
احتمال سوم این بود که ایشان از سؤال جور کردن فوری من و آنچه در ضمیر من گذشته بود ـ که در واقع سؤال کردن من چیزی جز بهانه به حرف کشیدن ایشان نبودـ خبردار بودند و با این برخورد از ما فی الضمیر من خبر دادند. و البته جای تعجب ندارد چرا که خود ایشان به دوستان ما گفته بودند که در گذشته هر طلبه ای در نجف اشرف که «طی الارض» نداشت بین طلاب دیگر انگشت نما بود. یعنی این گونه امور خارق العاده بایستی برای طلبه و علما، عادی و طبیعی باشد. »
12. دائم الذکر بودن
حجة السلام والمسلمین خسرو شاهی می گوید:
« یکی از خصوصیات بارز آیت الله بهجت دائم الذکر بودن ایشان‌است.
روزی ایشان هنگام بازگشت پس از اقامه نماز جماعت از مسجد به طرف منزل، به طلابی که همراه و پشت سر ایشان حرکت می کردند، رو کردند و فرمودند: با من کاری دارید؟ گفتند: نه می خواهیم همراه حضرتعالی چند قدمی برداریم وهمراهی شما نصیب ما بشود. ایشان فرمودند: من از مسجد تا منزل برنامه ای برای ذکر گفتن دارم، چون فکر می کنم شما با من کاری دارید ذکر را متوقف می کنم، و وقتی منزل می رسم می بینم برنامه ام کامل انجام نشده است و ناراحت می شوم. »
13. اندیشیدن پیش از سخن گفتن
نیز آقای خسرو شاهی می گوید:
« یکی از ویژگیهای بارز ایشان آن است که وقتی می خواهند مطلبی بفرمایند، علاوه بر رعایت مقتضی حال، اول فکر می کنند. حتی در این زمینه فکر می کنند که مطلب را چگونه و در چه قالب و جملاتی بگویند. تا از سویی کوتاه باشد و از جهتی رساتر بوده و بهتر مطلب را برساند. »
14. کتوم بودن
آقای مصباح در این باره می گوید:
« یکی از ویژگیهای ایشان این است که در اظهار مقامات معنوی کتوم هستند، و بسیار نادر اتفاق می افتد که چیزی بگویند و یا به گونه ای رفتار کنند که شخص متوجه و مطمئن شود که ایشان یک امر خارق العاده ای را انجام داد، و یا علم خارق العاده ای دارند؛ ولی افرادی که ارتباط نزدیک با ایشان دارند در طول سالها زندگی و معاشرت با ایشان گاهی به نکته هایی برخورد کرده اند که نشانه های قطعی است برای اینکه ایشان قدرتهایی بیش از آنچه دیگران دارند، در اختیار شان است. »
15. تربیت غیر مستقیم
دراین باره باز آقای مصباح می گوید:
« برای اینکه از نکات اخلاقی ایشان استفاده کنیم معمولاً چند دقیقه ای زودتر در جلسه درس حاضر می شدیم، و ایشان معمولاً پیش از درس تشریف می آوردند و در اتاق محل درس جلوس می فرمودند و به صورتهای مختلف و غالباً بلکه همیشه بطور غیر مستقیم نصیحت می کرد. یعنی همین که می نشستند یک حدیثی می خواندند، یا یک داستان تاریخی نقل می کردند، ولی حدیثی یا ذکر آن داستان تاریخی با رفتار روز گذشته چنان تناسب داشت که گویی ایشان دارند حالات ما را بیان می کنند، و به این صورت نقصها موجود در رفتار ما را با نقل حدیث یا ذکر داستان و یا جریان تاریخی به ما گوشزد می کرد.
و این مطلبی بود که سایر دوستان نیز بدان اذعان داشتند و می گفتند: ایشان یک مطالبی می گویند که درست منطبق می شود بر زندگی ما، و با ذکر آن داستان یا حدیث مشکلات ما را در زندگی حل می کنند و قصور و اشتباهاتمان را به ما گوشزد می کنند.
به هر حال روش تربیتی ایشان در برخورد با دیگران به طور مستقیم نبود و نمی گفتند که این کار را بکنید یا نکنید، یا فلان کار بد را انجام دادید بلکه با ذکر حدیث، جریان تاریخی و داستانی شخص را متوجه نقص کارش می کردند و به او گوشزد می کردند که خودش را اصلاح کند. »
منبع: http://www.mtb.ir/fa
عالِمی از عالَم دیگر
نویسنده : محمد اشعری
«تا همین امروز ، هزاران بار نوشته اند و گفته اند و ـ احتمالاً ـ شما خوانده اید که « آیت الله شیح محمدتقی بهجت ، متولد فومن در استان گیلان بود . مادرش را در 16 ماهگی از دست داد . در 14 سالگی به کربلا رفت . راهی نجف شد و شاگردی استادانی را کرد که از ارکان اصلی فقه و اصول شیعه اند ؛ آیت الله شیخ محمد حسین غروی اصفهانی ( معروف به آیت الله کمپانی ) ، آیت الله میرزای نائینی و آقاضیا عراقی . سال 1324 به ایران آمد و پس از چند ماه اقامت در فومن ، راهی قم شد . در سال ها تدریس خود ، شاگردان بسیاری را تربیت کرد . از مراتب بلند عرفانی ، اخلاقی و فیض معنوی اش سخن ها گفته اند ؛ اینکه برخی ها در اوج جوانی اش به مقامات سیر و سلوکش رشک می بردند و عده ای در کهنسالی از نفس گرمش ، فیض. علامه طباطبایی (ره) در وصفش گفته که او به واقع عبد صالح خداست . آیت الله بهاء الدینی چنین خواندش که ثروتمندترین فرد جهان [از نظر معنوی] آیت الله بهجت فومنی است . علامه جعفری هم همیشه تاکید کرده که صرف دیدن و ملاقات کردن او ، خود ، سر تا پا موعظه است . او سرانجام پس از 96 سال عمر پر برکت ، 27 اردیبهشت ، در خانه ی قدیمی و ساده اش بر اثر ایست قلبی ، نفس گرم و حقش را از جهان دریغ کرد . تلاش های تیم پزشکی در حال انتقال به بیمارستان برای احیای قلبی جواب نداد و خبر داغ داغداری پیچید . قم به هم ریخت و ... » .
ـ اما در همه این روزها برایمان نگفتند ( یا کمتر اشاره کردند ) که آیت الله سالهای سال بعد از نماز صبح ، با آن قد کوتاه و کمری که روزگار خمیده اش کرده بود ، با شال سفید بسته شده به کمر ، سر به زیر و با سرعت ، به حرم حضرت معصومه (س) می رفت ، سلام می داد ، درد دل می کرد و سر به زیر و سریع بر می گشت . عادت همیشگی اش سر به زیری بود و سادگی . هر چند « مراد » بسیاری بود ولی توجهی به این مسائل ( مرید و مرادی ) نداشت . حتی اجازه نداد رو ی جلد توضیح المسائلش ( با نام رساله علمیه ) چیزی جز « العبد محمد تقی بهجت » ثبت کنند .
ـ در این روزها برایمان نگفتند از ارتباط صمیمانه ای که با جوانها داشت . سالها مسجدش پاتوق ثابت طلبه های جوانی چون مطهری ، سبحانی و بیشتر علمای امروز بود که سالها بعد ، از بزرگان مدارس ( حتما مستجاب ) او ، تمام خیابان « ارم » را گز کردند تا در کوچه باریک « آقازاده » خانه قدیمی دیگری پیدا کردند . کار این 30 ـ 20 نفر این بود که هر روز پس از نماز ظهر دم در خانه بایستند تا آقا سر برسد و از دعایش بهره مند شوند ؛ برای بعضی می گفت « غفرک الله » ، برخی را هم با « رحمک الله » راهی می کرد و برخی را اصلاً نگاه نمی کرد . همیشه نصیحتش برای جوانها این بود : « نماز اول وقت و ترک محرمات شما را به همه چیز می رساند » یا « چقدر بگوییم که حضرت صاحب (عج) در دل هر شیعه ای یک مسجد دارد » .
ـ نگفتند با آنکه صورت چندان جذابی نداشت اما سیرت زیبا و خلق بی مثالش چنان همه را مجذوب می کرد که اهل دل ها را یکجا می برد ( دوباره به عکس همین صفحه نگاهی بیندازید ؛ حق می دهید یا نه ؟ ) هر کس فقط یک بار او را از نزدیک تماشا کرده باشد ، این جمله را با تمام وجود قبول دارد که یک نگاه در صورتش ، نور و سروری وصف ناشدنی را به دل سرازیر می کرد و عجب نام پرمعنایی داشت ، بهجت !
ـ ... و اما در همه این روزها ، برایمان نگفتند از داغ بزرگی که در همه این جمله ها زبانه می کشد ؛ از فعل های سخت و بی رحم « ماضی ساده » که ـ ناگزیر و ناگزیر ـ جای خالی یک بزرگ مرد دیگر را به رخ می کشند ؛ جای خالی عظیمی که هیچ گاه پر نخواهد شد ؛ عالِمی که عالَم هستی را دگرگونه می دید و با همه علمش ، عالم خودش را داشت و به آن عمل می کرد .
منبع:هفته نامه ی همشهری جوان شماره ی 212
توصیه های ثروتمندترین مرد معنوی جهان حضرت آیت الله بهجت (ره)
اهل بیت
به هر اندازه از بیانات اهل بیت دور باشیم از خود ایشان دوریم.
اهم آداب زیارت این است که بدانیم بین حیات و ممات معصومین هیچ فرقی وجود ندارد.
امام زمان (عج)
لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر تشرف حاصل کند بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز سپس توسل به ائمه اطهار بهتر از تشرف باشد.
افسوس که همه برای برآورده شدن حاجت شخصی خود به مسجد جمکران می روند و نمی دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایی از آنها دارد که برای تعجیل فرج او دعا کنند.
تا رابطه ما با ولی امر امام زمان (عج) قوی نشود، کار ما درست نخواهد شد و قوت رابطه ما با ولی امر (عج) هم در اصلاح نفس است.
اگر بفرمایید به آن حضرت دسترسی نداریم، جواب این است که چرا به انجام واجبات و ترک محرمات ملتزم نیستید؟ او به همین از ما راضی است.
نماز
این احساس لذت در نماز یک سری مقدمات خارج از نماز دارد و یک سری مقدمات در خود نماز. آنچه پیش از نماز و در خارج از نماز باید مورد ملاحظه باشد و عمل شود این است که انسان گناه نکند و قلب را سیاه و دل را تیره نکند. معصیت روح را مکدر می کند و نورانیت دل را می برد. و در هنگام نماز نیز انسان باید زنجیر و سیمی دور خود بکشد تا غیر خدا داخل نشود یعنی فکرش را از غیر خدا منصرف کند.
معیار اصلی نماز است. این نماز بالاترین ذکر است، شیرین ترین ذکر است، برترین چیز است. حالا برخی به دنبال ذکرهای ویژه ای می گردند که کسی نشنیده باشد. همه چیز تابع نماز است، باید سعی کنیم این نماز را حسابی درستش کنیم. البته نماز سلمان فارسی خواندن حالا حالاها کار دارد و نمی توان به این زودی نماز با حالی همچون سلمان فارسی خواند. وقتی نماز درست شد و با حال گشت انسان آدم شده است. بالاخره محک نماز است.
اگر کسی مقید باشد نماز را اول وقت بخواند به جایی که باید برسد خواهد رسید.
مرحوم استاد ما میرزا سید علی آقای قاضی می فرمود: اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد، مرا لعن کند و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد.
کسی که باقی نمازهایش را در اول وقت بخواند خدا او را برای نماز صبح بیدار خواهد کرد.
نماز شب
نماز شب مفتاح توفیقات است.
گوی سبقت را نماز شب خوان ها ربودند مخفیانه!
فضیلت بکاء (گریه) بر سید الشهداء بالاتر از نماز شب می باشد.
خودسازی
ائمه فرموده اند: شما خود را اصلاح کنید ما خودمان به سراغ شما می آییم.
اگر کسی اهلیت داشته باشد یعنی طالب معرفت باشد و در طلب، جدیت و خلوص داشته باشد، در و دیوار به اذن الله معلمش خواهند بود وگرنه سخن پیغمبر (ص) هم در او اثر نخواهد کرد، چنانکه در ابوجهل اثر نکرد.
هیچ کاری نیست که احتیاط در آن پشیمانی در پی داشته باشد.
شیطان با شش هزار سال عبادت عاقبتش آن طور شد. آیا ما می توانیم به خود مغرور شویم؟! به خدا پناه می بریم!
شکر موجب ازدیاد نعمت هاست. و اگر شکر نکردید خبری از ازدیاد نیست. لذا اگر دیدیم ازدیاد نیست شک نکنیم و بدانیم که شکر نیست.
آنچه می دانید عمل کنید و در آنچه نمی دانید احتیاط کنید تا روشن شود. و اگر روشن نشد بدانید که بعض معلومات را زیر پا گذارده اید
خود را مریض نمی دانیم وگرنه علاج آسان است.
این مستحبات است که انسان را به جایی می رساند.
غرض از خلق، عبودیت است وما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون. و حقیقت عبودیت ترک معصیت است در اعتقاد که عمل قلب است و در عمل جوارح.
روایت دارد که اسم اعظم در سوره فاتحه متفرق می باشد. اگر کسی فاتحه را به این نیت بخواند، مثل این است که اسم اعظم را هم می داند. کسی که حاجتی داشته باشد و اسم اعظم را قصد بکند، می تواند همین فاتحه که این همه آثار را دارد بخواند. این به خاطر جامعیت آن است که تلخیص تمام قرآن است....این سبب می شود از برای این که مرده را زنده کند.
«ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات» در روزهای عمر شما از سوی پروردگارتان نسیم هایی است. بر اساس این روایت ممکن است شخصی از راه دعا، حال خوش پیدا کند. و دیگری در نماز و یا به واسطه تلاوت قرآن لذت حضور بیابد و... بنابراین به هر عملی که به واسطه آن و از راه آن حال ما مساعدتر است توجه ما به خدا بیشتر است، باید به همان بیشتر بپردازیم و خود را با آن به ذکر و مراقبه و توجه به حضرت حق مشغول سازیم.
کی بر طبق مسلمات شرع مانند ترک معاصی، اتیان واجبات و نوافل و قرائت قرآن در جای خلوت با حضور قلب و... عمل کرده ای تا نتایج آنها را بیابی که حال از ما دستورالعمل برای سیر الی الله تعالی می خواهی؟ و گویا منتظری پیری از پشت کوه قاف بیابد و تو را راهنمایی کند! آیا این همه مسلمات شرع اطهر کافی نیست؟
ما قرآن و عترت همراهمان هست ولی می گوییم آقا چیزی بگو که حالم خوب بشود. دارم می میرم!
نماز استغفار را که دور رکعت است بخوانید و من هنوز این نماز را ترک نکرده ام.
گاهی به مطالب و دستورات روشن و آسان شرعی که می دانیم عمل نمی کنیم و آن گاه نزد اساتید معروف اخلاق و تربیت می رویم و تقاضای ذکری سنگین تر و مطالبی بالاتر از آن چه لازم داریم می کنیم. در سطح کلاس اول هستیم و تکلیف سال هفتم را می خواهیم. این علامت آن است که نمی خواهیم از راه صحیح بالا برویم و به کمالات و درجات عالی معنوی برسیم. ای کاش می دانستیم صلاح دین و دنیای ما در تمسک به انبیا و اولیا و تمسک به قرآن و عترت است.
استاد تو علم توست. به آنچه می دانی عمل کن، آنچه را که نمی دانی کفایت می شوی.
آقای بهجت در پاسخ به کسی که در خواست برگزاری کلاس درس اخلاق داشت، چنین فرمود: کو عمل کننده !؟ کو عمل کننده آقا؟! یک چیزی به شما بگویم که هر جا بروید این است و جز این نیست، بروید گناه نکنید.
اگر به آنچه می دانید عمل کنید و معلومات را زیر پا نگذارید این تمام عرفان است.
اگر انسان راستی راستی برای مومنین و مومنات دعا کند و برای خودش دعا نکند، ملک برای او دعا می کند اگر کسی برای خودش دعا بکند ممکن است به دلیل موانع و نبودن شرایط دعا به اجابت نرسد ولی اگر ملک دعا بکند در دعای او شرایط لحاظ نمی شود و موانع نیست و حتماً به اجابت می رسد.
آقا در پاسخ به سوالی که چرا در مسیر بندگی همیشه در جا می زنیم، فرمود: برای این که انسان همیشه استغفار بکند.
بزرگان برای اسلام زحمات بسیار کشیده اند ولی هر کدام از راه خاصی افراد را به سوی خدا می برند. ولی من هم راهم این است که دستورالعمل فقط در یک چیز جمع شده. در یک کلمه خیلی کوچک. خیلی کوچک. و آن ترک گناه است. ولی فکر نکن ترک گناه چیز ساده ای است. گاه خیلی مشکل است و تمام دستورات خودشان بعداً می آید. ترک گناه مثل چشمه ای است که همه چیز را خود به دنبال دارد. شما گناه را ترک کنید دستورات بعدی و عبادات دیگر خود به خود به سمت شما می آید. خیال می کنیم خیلی چیزها گناه نیست وحال آن که نگاه تند به مطیع و نگاه محبت آمیز به عاصی است که شاید ما گناه نشماریم. تا می توانید گناه نکنید. اگر احیاناً گناهی مرتکب شدید، سعی کنید گناهی که در آن حق الناس است نباشد. اگر گناهی مرتکب شدید که در آن حق الناس است، سعی کنید در همین دنیا آن را تسویه کنید.
اگر کسی هدف خلقت انسان را بفهمد بسیار برایش شیرین و آرزومند است که 70 بار زنده شود و دوباره شهید شود. لذتی دارد.
شخصی که تازه وارد حوزه علمیه قم شده بود می گوید: خدمت آیت الله بهجت رفتم و گفتم: تازه برای تحصیل علوم دین وارد حوزه شده ام چه کار کنم که طلبه موفقی باشم؟ ایشان برای لحظه ای سرش را پایین انداخته تأملی کرده و بعد فرموده بودند: طلبه و غیرطلبه فرقی ندارد. مهم این است که معصیت نشود.
چون کوی دوست هست
نویسنده: حسن طاهری
سلام علیه یوم یموت
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود        هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت         که اگر سر برود از دل و از جان نرود
سالی نگذشته بود که به اشارت و رهنمود او در طلب علم دین گام نهاده بودم. درست چهار ماه گذشته از بهار 1374 در نخستین روزهای تیرماه و گرمای سخت عصر جمعه قم، کمتر کسی را در کوچه و خیابان می یافتی و من که از بحث صمدیه، باز می گشتم، از مدرسه به سمت کوچه ارک راهی بودم. از کوچه ارک که پای در خیابان ارم گذاشتم، ایشان بود و در کنارشان طلبه ای که می شناختمش. هر دو وارد کوچه ارک شدند و من نیز به آنان پیوستم. تنهای تنها و در خلوتی سه نفره. طلبه پرسش هایش را گفت و پاسخی شنفت و رفت. و من ماندم و وجود نورانی مردی که تصور تنها بودن با او را هیچ گاه نداشتم. سرشار بودم از شوق؛ آنچنان که به طرب آمده باشم. گویا سال ها بود که می شناسدم. همچون پدری مهربان، سرشار از تبسم و مهر و صمیمیت، عصا به دست، عمامه ای ساده، لباسی تمیز و قدیمی و شالی بافتنی بر کمر بسته، آهسته می رفت. سخنم را کامل می شنید و چون سخن می گفت به رسم ادب می ایستاد و پاسخ را می فرمود.
پرسیدم: « حضرت استاد! کسب علم و معرفت آن چنان هم که می گویند، آسان و کوتاه نیست. چه باید کرد؟» تبسم فرمود و گفت: « عزیزم! راه کوتاه و بار را سبک کنید. سبک بار باشید، تا آسوده راه روید. مسافت طولانی است و سخت و دشوار. بار سنگین شما را باز می دارد از ادامه راه. بارتان را کم کنید. گناه نکنید و از معصیت دوری جویید تا بار سبک شود و مسافت کوتاه. برای کم کردن بار، گناه نکنید.!»
عصایش را حرکت داد و به راه افتاد و من در پی ایشان باز پرسیدم: « حضرت استاد! چه بسیارند جوانان مشتاقی که به انسان رجوع می کنند. برای ترویج معنویت و امور دینی و بالا بردن سطح بهره وری و باردهی معنوی به آن ها چه کنیم؟» دوباره ایستادند و بانشاط و صمیمیتی بیشتر، دستشان را جلو آوردند و فرمودند: « با دست پر جلو روید. خودتان را که اصلاح کنید، دستانتان پر خواهد بود .با دست پر حرکت کنید. مطمئن باشید، مؤثر خواهید بود. خودتان را که اصطلاح کنید، دیگران به شما روی می آورند و به سمت شما می آیند. باز هم می گویم، راه را طولانی نکنید؛ مسافت را کوتاه و بار را سبک کنید!»
و این جملات کوتاه را که می نگارم، ایشان برایم به تفصیل می فرمود؛ با شاهد مثال، شعر و حدیث و آیه، قصه و حکایت و حادثه. آن چنان که بند بند آن در تمام وجودم حک می شدند دوباره پرسیدم: « کدام یک از اساتید اخلاق بهترند؟ و در این راه چه باید کرد؟» و دوباره تبسم ایشان بود که شکفت. شاید به ناپختگی و نادانی من که از استاد کامل معرفت و عشق چنین پرسشی می نمودم. آب در کوزه و من تشنه لبان گرد جهان می گشتم. سپس با خنده ای پدرانه فرمود: « عزیز! این ها ملاک نیست. خیلی از افراد به دنبال استاد و معلم اخلاق می روند. اما به همان چیزی که می دانند، عمل نمی کنند. در آغاز کار بسیاری هستند که تشنه معرفت و اخلاق هستند.
به ظاهر تشنه اند، اما ممکن است همان شیدای تشنه لب، استاد خود را به قتل برساند؛ همچون ابن ملجم که شاگرد امیرالمؤمنین (ع) بود. باید مجاهده با نفس را کامل کنید، سپس به این مرحله برسید. «لنهدینهم سبلنا» باید حاصل شود. اگر دیدید هدایت در مسیر خدا به دست نیامده بدانید که مجاهده تان ناقص بوده. مجاهده را کامل کنید، یقین بدانید که خداوند همه امور را اصلاح خواهد فرمود. هدایت خداوند در صورتی کامل و تمام می شود که مجاهده شما کامل باشد.»
ایشان می گفت و من می شنفتم؛ جمله نورانی اش را . به منزل ایشان که رسیدیم، دستان فرتوتشان را به دو دست گرفتم و لب بر آنان نهادم با تمام وجود. با خویش می خواندم مصرعی را که بارها از ایشان شنفته بودم: « در خانه اگر کس است، یک حرف بس است» و حال آن که در آن دقایق، حرف ها به من فرمود. از آن عصر به یادماندنی، شبی چند نگذشته بود که در بازگشت از نماز عشاء در پی ایشان دوان دوان شدم؛ در عطش نوشیدن جرعه ای دیگر از کلامش. این بار پرسشی را که در ادامه زیارت آن عصر در ذهنم ایجاد شده بود، بازگفتم: « حضرت استاد! برای کامل کردن مجاهده و کسب توفیق خدمت به اسلام، لذت عبادت و انسان شدن، آسان ترین راه و کلید چیست؟» همچون پیش ایستاد و این بار با قاطعیت، دقیقاً چنین فرمود: « نماز شب، نماز شب، نماز شب! نماز شب کلید توفقیات روز است.»
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود     بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
صبر است مرا چاره هجران صبر! دیگر چه جای شکایت و اشک و شراره آه؟! با کسی که پای در عقال عقل، بسته نام و ننگ و فریب است، چه جای شرح فراق و داغ تو؟! «فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت: با تو لحظه ای از لحظات بودن، آرزوی دیرینه. ساکنان سختی کشیده معرفت است. هر کسی را که راه نیست بر حلقه مستان خراباتی! عاقلان، خرابی خرابات را می نگرند و شیدایان، آبادی خراب آباد دل. فهم این جمله که داند
«ساخت ما را هم او که می پنداشت         به یکی جرعه اش خراب شدیم»
(محمود سنجری)
تنها ماییم که دیر رسیده بر قافله معرفت تو، انگشت حسرت به لب، می خوانیم که «نشان یار سفر کرده از که پرسم باز» دلخوش به آنیم که با قافله مطیعان خدا و رسول و وارثان انبیا و صدیقین و شهدا و صالحان، آشناییم و سربلندیم که رفیق و هم نشین آنان، هرچند دورادور و پای در گل و مانده در دام نام و نان! اگرچه «زبان خامه ندارد، سر بیان فراق»، لیک خرسندیم به دوستی با دوستان بهترین دوستان خدا و پیوستگی با کریمه نور که فرمود: « و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین والشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقاً» (نساء / 69)
داغ دل ما را چه شفا و مرهمی است، جز به این امید که شادان و خرامان به حریم آسمانیان در زمزمه با امام غایب از دیده، چنین پر کشیدی ای آسمانی مرد!
کنون که وجود ایشان در جوار رحمت حق آرمیده و بانگ الرحیل فرموده شنوایان و بینایان اهل راز، این خطاب حق را می شنوند و می بینند: « و سلام علیه یوم ولد و یوم یموت و یوم یبعث حیا» سوره مریم / آیه 15.
منبع: نشریه دیدار آشنا شماره 104


 
 
مطالب ناب وآموزنده ای از علامه طباطبایی(رحمه الله علیه)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

و این توصیه استاد است که در حال نماز یا ذکر و عبادت، در برابر زیبایی مطلق و جمال جمیل الهی، هر چه دیدید و شنیدید شما را مشغول نکند و مبادا که به بهانه بهشت، از بهشت آفرین غافل شوید. و شاگردی چون علامه طباطبائی در این سیره توحیدی استاد پرورش می یابد که می فرماید:
« روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم.
در آن بین یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم ناگهان یاد حرف استاد افتادم و لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم
آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجیده شد و رفت. »
آقا سید هاشم حداد می فرمودند: « من در تمام مدت سلوک در خدمت مرحوم آقا (قاضی) نامحرم نمی دیدم، چشمم به زن نامحرم نمی افتاد.
یک روز مادرم به من گفت: عیال تو از خواهرش خیلی زیباتر است.
من گفتم: من خواهرش را تا به حال ندیده ام، گفت: چطور ندیده ای در حالی که بیشتر از دو سال است که در اطاق ما می آید و می رود و غالباً بر سر یک سفره غذا می خوریم؟! به رسم اعراب که زنانشان حجاب درستی ندارند و در منزل غالباً همه با هم محشورند؛ در عین عصمت تام و عفت کامل.
من گفتم: والله! که یک بار هم چشم من به او نیفتاده است!!
26 سال تمرین سکوت
آیت الله سید محمد حسینی همدانی صاحب تفسیر «انوار درخشان» می فرمود:
« در مدرسه قوام حجره داشتم، مطلع شدم مرحوم آقای قاضی تبریزی در گوشه تنگ مدرسه حجره کوچکی اختیار کرده و من از این کار تعجب کردم، بعد معلوم شد ایشان به علت تنگ بودن منزلشان و نیز کثرت عیال و اولاد، فراغت بال برای تهجد و عبادت و خلوت نداشتند؛
در طول دوران تحصیل در مدرسه قوام، شبی را ندیدم که مرحوم قاضی به آرامش و خواب و استراحت بگذارند و شبی را بدون ناله و گریه به سر بیاورد.
در این مدت نزدیکی با مرحوم قاضی، حالات و جریاناتی از ایشان می دیدم که در عمرم جز در مرحوم نائینی و اصفهانی، در شخص دیگری ندیده بودم. او را چنین یافتم که در تمام رفتار و اخلاق اجتماعی و خانوادگی و تحصیلی خود غیر از همه کسانی بود که من از نزدیک در درس آنها و یا در کنار آنان تحصیل می کردم.
مخصوصاً او را دائم السکوت و الصمت می یافتم. احیاناً از دادن پاسخ نیز طفره می رفت و گاهی احساس می کردم که برای او پاسخ دادن بسیار سخت است تا اینکه تصادفاً به نکته ای برخوردم که بسیار توجه مرا جلب کرد و آن هم این بود که داخل دهان مرحوم قاضی کبود رنگ بود،
از استاد پرسیدم علت چیست؟
ایشان مدتها پاسخم نداد بعدها که خیلی اصرار کردم و عرض کردم که به جهت تعلیم می پرسم و قصد دیگری ندارم،
باز به من چیزی نفرمود تا اینکه روزی در جلسه خلوتی فرمودند:
آقا سید محمد! برای طی مسیر طولانی سیر وسلوک، سختی های فراوانی را باید تحمل کرد و از مطالب زیادی نیز باید گذشت؛
آقا سید محمد!
من در آغاز این راه در دوران جوانی برای اینکه جلوی افسار گسیختگی زبانم را بگیرم و توانائی بازداری آن را داشته باشم 26 سال ریگ در دهان گذارده بودم که از صحبت و سخن فرسایی خودداری کنم، اینها اثرات آن دوران است! »منبع: کتاب اسوه عارفان و کتاب عطش
 الهی! در دلِ دوستانِ تو، نور عنایت پیداست و جان ها در آرزوی وصال تو حیران و شیداست. چون تو مولا که راست؟ و چون تو دوست کجاست؟
 خدایا! کمکم کن تو را به خاطر خودت دوست داشته باشم، نه به خاطر خودم و نه به خاطر ترس از عذاب آخرت.
26)در مورد علامه محمد حسین طباطبایی

 

نویسنده: حبیبه جعفریان

 


 
با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند. انجیل ها، اوپانیشادها، سواتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد. گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود. در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گقت و آن چه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد.

بازمانده روز
 

درباره معمولی ترین کارها هم مقید بود مثلا این که لباسش را حتما تاکند و پرت نکند می گفت این طوری آماده کارهای بزرگ می شوی
متنی که می خوانید پاره هایی از یک کتاب است. «زندگی محمد حسین طباطبایی» چاپ انتشارات روایت فتح، 1382. ممکن است بعضی ها این کتاب را خوانده باشند. بعضی ها هم نخوانده باشند. برای دسته اول یک جور یادآوری است و برای دسته دوم شابد بهانه ای که بروند و کتاب را بخوانند. ضرر نمی کنند.
آفتاب آمده بود تا وسط اتاق ومگس ها را هم با خودش آورده بود. اردیبهشت بود و هنوز لذت داشت که دراز بکشی توی این آفتاب وآن قدر گل ختمی هایی را که با آن گردن خارخاری تا لب پنجره قد کشیده بودند،نگاه کنی تا چشم هایت گرم شود، سنگین شود و خوابت ببرد؛ اگر مگس ها بگذارند. محمد حسین هر روز اول چادر برمی دارد، مگس ها را بیرون می کند و گاهی که یکی دو تایشان سمج می شوند، آن قدر دور اتاق دنبالشان می کند تا بالاخره آن ها را می گیرد توی مشتش. بعد در حالی که عرق از سرو رویش راه افتاده می آید توی حیاط ولشان می کند. آن وقت است که نجمه السادات، عبدالباقی، نورالدین و پدر سادات با هم می زندد زیر خنده نجمه می گوید: «آقاجون، خب چرا این طوری می کنید؟یکی بزنید توی سرش بمیرد دیگر.» و خودش جلوجلو می داند آقاجون چی جواب می دهد: «عزیزدلم، این مگس هم جان دارد. نباید جاندار را کشت.» بعد چادر را با وسواس، تامی کند و می دهد دست نجمه السادات. می گوید:« لباس را هیچ وقت پرت نکنید بیفتد یک گوشه. حتما آویزان کنید یا تا کنید.» کلی از این کارهای ریز ریز هست که مفید است آن ها را انجام بدهد. دست هایش را قبل از کار و قبل و بعد از غذا بشوید. قبل از غذا کمی نمک بخورد، بعدش هم همین طور. وقتی سرش را شانه می کند، بنشیدند وچیزی پهن کند. ایستاده چیز نخورد. توی درننشیند. سبزه و گیاه - اگر شده کم- دورو برش باشد و... به بچه ها می گوید:«کسی که مفید باشد به چیزهای کوچک، کم کم آماده چیزهای بزرگ هم می شود. این ها خودش آدم را می کشد به سمت حقیقت.»
اولین بار، پاییز سال سی و هفت بود که علامه، هانری کربن را دید. در تهران و در خانه دوستی با نام دکتر جزایری که استاد دانشگاه بود. کربن هر سال، اوایل شهریور به ایران می آمد و تا زمستان می ماند. قرار این دو نفر، شد هر دو هفته یک بار، شب های جمعه در تهران و خانه کسی به اسم ذوالمجد طباطبایی. سید حسین نصرو گاهی که او نبود، داریوش شایگان، حرف های کربن را برای علامه به فارسی برمی گرداندند و برعکس. کربن، فارسی را خوب می فهمد، اما گوش هایش سنگین بود. از آن طرف، محمد حسین خیلی آرام حرف می زد و با لهجه ترکی. با این حال، معلوم بود که هر دو از هم صحبتی هم لذت می برند. تا وقتی پاییز شروع نشده بود، توی حیاط می نشستند. حیاط بزرگ بود. بیشتر باغ بود و سروهای بلند داشت با حوض و فواره که وقتی کار می کرد، قطره های ریز آب را سمت آن ها می پاشید. متن مباحثه های این دو نفر با پاروقی هایی که خود علامه به آن ها اضافه کرد، کتابی شد به اسم
«شیعه»و به عربی و انگلیسی و فرانسه هم ترجمه شد. این جمع در آن سال ها و در آن باغ، تجربه عجیب دیگری هم داشتند; بررسی تطبیقی ادیان جهان. برای این کار، آن ها کتاب مقدس این ادیان را بارها و بارها خواندند.«تائوته کینگ»لائوتسه را سید حسین نصر و داریوش شایگان همان موقع و برای همین کار به فارسی برگرداندند. محمدحسین وقتی این یکی را خواند، گفت:«از بین همه این متونی که با هم خوانده ایم، کتاب لائوتسه عمیق ترین و ناب ترین آن هاست.» با آن آرامش عجیب و چشم هایی که همیشه پایین را نگاه می کردند و به هیچ کس خیره نمی شدند، انجیل ها،اوپانیشادها، سوتراها و لائوتسه را می خواند. گاهی تفسیر می کرد، گاهی ساکت بود. چیزی در او بود; در چشم هایش بود، در صدایش بود، در طرز گوش دادن و نشستن اش حتی بود، که آدم را آرام می کرد و تن می دادی با رغبت به آن چه می گفت و انچه نمی گفت. وقتی درس می داد،کمی جلوتر از دیوار می نشست. تکیه نمی داد. تشکچه یا منبر هم نداشت. شاگردها حلقه می نشستند و او هم یک جایی بین آن ها می نشست و درس را شروع می کرد. عادت نداشت بین درس دادنش از ضرب المثل و شعر وحکایت استفاده کند. می گفت: «مطلب برهانی را باید با استدلال تفهیم کرد.»اگر کسی سوال یا اشکالی داشت، خوب گوش می داد و صبر می کرد حرف او تمام شود، بعد صحبت می کرد. عصبانی نمی شد، حتی وقتی شاگردی که در بحث جوش آورده بود، صدایش را بلند می کرد. کسی باورش نمی شد، اما سوال هایی بود که او می گفت: «نمی دانم»یا«بیشتر از این نمی دانم.»چهارزانو می نشست و عبا می انداخت روی دوشش. یک پوستین هم داشت، از آن ها که از پدربزرگ آدم ارث می رسد، و زمستان ها آن را می پوشید. تا جایی که می توانست با قلم نی می نوشت. می گفت:«قلم آهنی از تاثیر مطلب کم می کند، چون بنای آهن بر جنگ و خونریزی است و انزلنا الحدید فیه باس شدید.»
اتاق کوچک بود به اندازه یک دست رختخواب جا داشت که خان جون توی آن مچاله شده بود و یک باریکه کنار رختخواب که نجمه سادات و حاج آقا نشسته بودند و نجمه داشت در گوش حاج آقا می گفت:«چرا من را زودتر خبر نکردید؟»دلش نیامد می دانست او کار دارد مهمان دارد. جهان خانم، مادر شوهر نجمه، از نهاوند آمده بود. عبدالباقی می گفت او، نورالدین و نجمه می توانند نوبتی بنشینند و مراقب خان جون باشند. همین کار را کردند، اما حاج آقا با هر سه آن ها می نشست. همه چیز را گذاشته بود کنار. کتاب و کاغذهای توی اتاق جلویی پهن بودند، اما دو هفته بود دست نخورده بود به آنها. تا آن موقع، نجمه دیده بود که پدرش فقط روزهای عاشورا کار را تعطیل می کند. حتی می دانست هر صفحه تفسیر را که می نویسد، بدون نقطه است. نقطه ها را بعد می گذارد، چون این طوری هر صفحه، یکی دو دقیقه جلو می افتد. یک روز یکی از آقایان علما که آمده بود خانه، حاج آقا را ملامت کرد گفت:«چرا همه چیز را رها کرده اید، نشسته اید این جا؟» محمد حسین سرش را بالا آورد و او را نگاه کرد. شاید هم نکرد. به حال خودش نبود. گفت:«من چهل سال با خانم زندگی کرده ام. امروز بهتر از روز اول بودند. همه چیز من، مال خانم است.»دو هفته بعد، خانم فوت کرد. رماتیسم، تمام بدنش را گرفته بود. حاج آقا می گفت:«من فکر نمی کردم مرگ خانم را ببینم، نبودن او را ببینم.»و دوباره توی چشم هایش که از زور بی خوابی قرمز بود، اشک جمع می شد.
خرداد بود، سرظهر. داشت به گلدان هایش که زیر آفتاب سوخته بودند، می رسید، که خبر آوردند. برادرش مرده بود؛ همان برادر کوچک تر آرام کم حرف که بر عکس او در تبریز مانده بود و در تبریز درس خوانده بود و در تبریز درس داده بود. همان که او مثل پسرش دوستش داشت، حالا مرده بود. تشییع جنازه دفن، سوم، هفتم،... هنوز ده سال نمی شد که خانم از دست رفته بود. این در طاقت او نبود و وقتی برای چهلم به تبریز می رفت، قلبش ایستاد; برای چند لحظه ایستاد. دکترها گفتند انفار کتوس کرده است.گفتند خدا دوستش داشته که زنده مانده و بعد از این، باید خیلی مراقب باشد. فشار عصبی برایش حکم سم را دارد، نمک هم همین طور. حالا همه بسیج شده بودند که او آرام باشد و به قول خودش، «یک قیراط»نمک هم توی چیزهایی که می خورد، نباشد. چون آن طور که دکتر گفته بود، هر کدام از این قیراط ها سه روز از عمر او کم می کند. نان را نجمه می آمد و توی خانه می پختند، چون نانی که نمک نداشته باشد، پیدا نمی شد. بدتر از همه این که آب قم، شور بود. عبدالباقی توی زیرزمین، دستگاهی راه انداخت که با آن، آب مقطر می گرفتند. پسر ارشد، مهندسی می خواند. راه پدر را نرفته بود. محمدحسین دوست داشت او برود حوزه، لباس بپوشد. چندبار هم با او حرف زد، اما وقتی دید او نمی خواهد، رها کرد. تندی یا زور در کارش نبود. حالا پسر ارشد برای خودش کسی شده بود و چند سال بود که از طرف دولت، او را فرستاده بودند انگلستان، درس بخواند. زمستان پنجاه وشش، چهارسال بعد از فوت برادرش، محمدحسین هم مجبور شد برود آن جا برای معالجه. قلبش خوب بود، اما دست هایش مدام می لرزید. نمی توانست بخواند...خسته بود. گفتند سلسله اعصابش ضعیف شده. باید یک دکتر خوب، او را ببیند. دکتر خوب در لندن، او را دید. داروهایی برای سلسله اعصابش نوشت وقتی چشمهایش را معاینه کرد، گفت پرده ای روی آن هاست که باید جراحی کرد و برداشت، وگرنه دید او را از بین می برد.
قرار شد همان روزها وهمان جا عملش کنند. مثل هر جراحی ای در هر جای دنیا، دکتر گفت او را بی هوش کنند. اما محمدحسین اجازه نمی داد او را بی هوش کنند و کسی نمی دانست چرا. می گفت: «من خودم هر چند دقیقه که لازم باشد، چشمم را باز نگه می دارم، بدون پلک زدن.»موضوع را به دکتر گفتند و او راضی نمی شد. بعد سعی کردند برایش توضیح بدهند که این پیرمرد با آدم های دیگر فرق دارد. گفتند او حکیم است، philosop her است. دکتر این را که شنید، لبخند زد. گفت:«اگر فیلسوف است بی هوشی لازم نیست.»
می گویند سال های بعد از این، حالا استاد، غریب تر شد. کمتر از همیشه حرف می زد. کمتر از همیشه غذا می خورد، بیشتر از همیشه راه می رفت و ساعت ها بدون این که خواب باشد، چشم هایش را روی هم می گذاشت. وضو می گرفت، روبه قبله می نشست و چشم هایش را می بست. یک روز هم تمام شعرهایش و جزوه ای را که شرح غزل های حافظ نوشته بود، آورد وسط حیاط و سوزاند. کسی جرات نکرد بپرسد چرا. آن هایی که نسخه ای، دست نویسی از این ها را پیش خودشان داشتند، سفت نگه داشتند و چیزی نگفتند. دلشان نمی آمد این چیزها بسوزد. چند ماه بعد، وقتی بهار شد، محمدحسین به مشهد رفت و بیست و دو روز. آن جا ماند. آن جا حالش بهتر بود. دیگر نمی گفت:«حالت خواب در چشمهایم پیداست.»نمی گفت:«چشم هام پرخواب است، پر از خاک»اما چند ماه بعد، دوباره حالش بد شد و در بیمارستانی در تهران بستری کردند. بعد هم او را به خانه خودش درقم آوردند. دوست ها و شاگردهایش به دیدنش می آمدند و او ساکت بود.ساکت،با چشم هایی که به گوشه ای از اتاق، خیره شده بود. چند هفته که گذشت، دوباره برش گرداندند تهران. دکتر چیز درست و معلومی نمی گفتند و او گاهی به هوش بود، گاهی نبود. یک روز، یکی از دوستان قدیم که آمده بود دیدنش، پرسید:«آقا از اشعار حافظ، چیزی در نظر دارید؟»او نگاهش کرد. چشم هایش که توی این صورت رنگ پریده، آبی تر شده بودند، برق زدند. خواند:«صلاح کار کجا و من خراب کجا؟»بعد، سرش را توی بالش فشار داد و چشم هایش را بست.
همه علائم یک علامه    نویسنده: مریم برادران
بماند که علامه چه کراماتی داشت. مهم نیست که با عوالم دیگر ارتباط داشت یا چیزهایی می دید که کسی نمی دید. اهمیتی ندارد که نگذاشت موقع عمل جراحی چشم، بیهوشش کنند و 15 دقیقه بدون پلک زدن زیر عمل با اراده خودش، گذاشت که دکتر پرده روی چشمش را بردارد. شاید حتی دانستن اینکه روزهای آخر بساط آب و غذای دنیا را برچیده و گفته بود که بساط سماور آخرت را علم کنند- علامه خیلی چای دوست داشت- کمکی به شناخت این مرد نکند. اینکه وقتی رفت، در مقام تکلم با حق بود و پیوندش با عالم معنا محکم تر از قبل شده بود، دردی از ما دوا نکند. گاهی دلمان می خواهد چیزهایی بدانیم که برای ما هم درمانی باشد؛ شاید.
سختکوش
نه ساله بود که پدر را از دست داد؛ پدری را که چهار سال بود برای او و محمدحسن مادری هم می کرد. حالا یکی از بستگان در منزل پدری واقع در خیابان مسجد کبود تبریز، سرپرستشان بود. آن دو برادر را فرستاد مکتب که درس بخوانند. اما محمد حسین دل به درس نمی داد. برای همین هر چه معلم می گفت اصلاً نمی فهمید. چهار سال مکتب رفت و هیچ صرف و نحو را نیاموخت تا اینکه یک روز معلم حسابی دعوایش کرد و بعد هیچ کس نفهمید که چه شد- خودش می گوید« عنایت الهی»- ورق برگشت و عیش و عشرتش همه درس شد و درس. چنان اشتیاقی به دلش افتاد که دیگر شب و روز نمی شناخت. بیشتر اوقات به خصوص در بهار و تابستان تا طلوع آفتاب بیدار بود و مطالعه می کرد و این تب و تاب آموختن تا آخرین روزهای زندگی اش بود. روزی حداقل 14 ساعت مطالعه و تحقیق و تنها یک روز تعطیل در سال، آن هم روز عاشورا. آن قدری که بیماری هم جلودارش نبود. تفسیرالمیزان را وقتی نوشت که دکتر او را از خواندن و نوشتن منع کرده بود. بیست سال عمرش را پای این کتاب گذاشت که چرک نویسی نداشت؛ بدون نقطه هم می نوشت و موقع مرور نقطه ها را اضافه می کرد. چون محاسبه کرده بود این طوری وقت کمتری صرف نوشتن می شود.
نفس استاد
سال 1304 همجوار امیرالمؤمنین(ع) شد تا شاگردی استادان بزرگی مانند حاج میرزا محمدحسین نائینی، سیدابوالحسن اصفهانی، شیخ محمدحسین غروی اصفهانی، حاج میرزا علی ایروانی، میرزا علی اصغر ملکی و حاج میرزا علی قاضی طباطبایی را هم بکند و این آخری استاد عرفانش بود؛ همان کسی که با عمل درس توحید می داد به شاگردانش. اما روزگار سخت می گذشت. گرما بیداد می کرد. مدتی ارتباط با ایران مقدور نبود و او در مضیقه مانده بود. شکایت به استاد برد. شاید آخرین بار بود. استاد نصیحت کرد و شاگرد سبک شد؛ آن قدر سبک که روحش لطیف شد و شعری گفت. همان شعر مشهور «آنچه خدا خواست همان می شود/ آنچه دلت خواست نه آن می شود». زیاد شعر می گفت؛ شعرهای ناب و عرفانی. با این همه روزی اشعارش را سوزاند؛ مگر آنهایی که دست دیگران ماند. شاید نخواست خدایی ناکرده حدیث نفسی به یادگار بگذارد.
شناخت موقعیت
با عمامه بسیار کوچک از کرباس، با دکمه های باز قبا، بدون جوراب، با لباس کمتر از معمول در کوچه های قم تردد می کرد. او را به قاضی هم می شناختند. خودش بیشتر دوست داشت طباطبایی صدایش کنند تا یاد جدش زنده شود. 44 ساله بود که راهی قم شد. ده سالی می شد که از نجف برگشته بود و در تبریز مانده بود، سرگرم درس و تفکر و کشاورزی. حالا باز دلتنگ دیار علم شده بود. برنامه درسی حوزه را مطالعه کرد تا ببیند آیا با نیازهای جامعه می خوانند؟ جای تفسیر و علوم عقلی را خالی دید. فضای خوبی نبود برای شروع این کارها. آن روزگار کسی که تفسیر می گفت، یعنی معلوماتش کم بود و کار دیگری از دستش برنمی آمد اما علامه فکر کرد عذر خوبی پیش خودش و خدای خودش ندارد. کلاس فلسفه را با تفسیر شروع کرد؛ کلاسی که به تفسیرالمیزان منجر شد. هر روز درس اسفار می گفت که به دلیل برخی مشکلات تعطیل شد. اما قصه علما چیزی است و تشنگی شاگردان چیز دیگر. اجازه کلاس درس شفا را گرفتند. اسفار به شب ها موکول شد که هفته ای دو شب در خانه شاگردان چرخش می کرد. شاید ده نفر بودند که پای درسش می نشستند؛ هر کسی اجازه حضور در این کلاس را نداشت. به همین هم اکتفا نکرد. با بعضی شاگردان مثل مطهری محفل درس فلسفه غرب برپا می کرد، محفلی که به « اصول فلسفه و روش رئالیسم» منجر شد.
زندگی
علاقه علامه به همسرش زبانزد بود. همیشه از فداکاری های او تعریف می کرد« خانم به حدی به من کمک می کند که گاه اطلاع از چگونگی تهیه قبای خود ندارم.» وقتی مشغول تحقیق و پژوهش یا نگارش بود، با او حرف نمی زد و سعی می کرد همه چیز آرام باشد، نکند رشته افکارش پاره شود. فقط ساعتی یک بار در اتاقش را باز می کرد و آهسته استکان چای را می گذاشت تا خستگی اش را در ببرد و پی کار خودش می رفت. در همه سال های زندگی شان علامه اسم کوچک خانم را به تنهایی نمی برد. بعد از فوتش، بسیار بی تابی می کرد. تا سه، چهار سال هر روز سر قبر او می رفت. بعد از آنکه فرصت و بنیه کمتری داشت، دوشنبه ها و پنجشنبه ها این برنامه را ترک نکرد. می گفت:« بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدمی حق مردم را نتواند ادا کند، حق خدا را هم نمی تواند ادا کند.»
منبع: همشهری جوان، شماره 286
مصاحبه آیت الله تحریری پیرامون علامه طباطبائی (ره)
نویسنده:رضا رضوانی
اینکه صفای باطن خاص ایشان است که باعث شد که خداوند متعال ابواب و اسباب خاصی را متوجه ایشان کند. رمز موفقیت دیگر ایشان آشنایی با یک استاد کامل بود؛ چرا که ایشان استفاده هایی از آقای میرزا علی قاضی بردند، که شاید دیگران آن استفاده ها را نکردند و نکته بعدی این است که هر کسی که می خواهد به جایی برسد، باید خودش را کاملاً در اختیار استاد خویش قرار دهد.
علامه طباطبایی نیز از لحاظ علمی و چه از لحاظ اخلاقی و تربیتی چنین بودند. استاد گرامی جناب آقای سعادت پرور می فرمودند: وقتی در محضر علامه طباطبایی سخنی از آقای علی قاضی (رحمه الله علیه) مطرح می شد، ایشان- بدلیل احترام بسیاری که برای استاد خویش قائل بودند- سخنان آقای قاضی را همچون وحی می دانستند.
ز مراجع بزرگوار آن زمان فرموده بودند که : از علامه طباطبایی استفاده کنید که ایشان گنجینه آقای میرزا علی قاضی هستند.
راه راستان: علامه طباطبایی (رحمه الله علیه) در زمینه مباحث علمی چه موفقیتهایی داشته اند؟
مرحوم علامه طباطبایی خودشان فرموده اند: ما سبک تفسیر قرآن با قرآن را از آقای قاضی یاد گرفته ایم که در حقیقت یکی روش علمی است و روش تربیتی ایشان نیز برگرفته از روش تربیتی مرحوم قاضی (رحمه الله علیه) است که علماء و عرفا و مجتهدین این روش را هم از علامه طباطبایی یاد گرفته اند که به روش معرفت النفس معروف است. معرفت نفس یعنی سیر بسوی خدا و سیر معنوی و صعودی به گونه ای که انسان به درجاتی از معرفت نائل شود تا بتواند اتصال به ذات احدیت داشته باشد و تنها راه صحیح و دقیق طی این مسیر، معرفت نفس است که دستورات خاصی دارد که در کتابها نیامده و سینه به سینه منتقل می شود. و لذا مرحوم عالمه، افراد را به نسبت ظرفیتشان تربیت می کردند؛ که حضرت استاد حسن زاده آملی در رأس این افراد بودند. علامه از جمله کسانی بودند که در این راستا دست به تألیف زدند؛ هم در راستای معارف نظری که رسائل سبع توحیدی ایشان در این جهت است و ایشان مبانی علمی کتاب و سنت این سیر معنوی را نوشته اند؛ و آن کتاب عمیق رساله الولایه است که نیاز به مقدمات اخلاقی عرفانی خاص دارد تا قابل فهم باشد.
راه راستان: اگر در خاتمه مطلب ناگفته ای از علامه طباطبایی برای خوانندگان مجله راه راستان دارید. بیان نمائید؟
چند مطلب کوتاه خدمت عزیزان عرض می کنم:
علامه در شبهای تابستان و زمستان نمی خوابیدند و در معارف الهی و دین تفکر می کردند و در جلسات پرسش و پاسخ ایشان که شرکت می کردم، می دیدم که علامه آنقدر به خود فشار آورده بود که سرش می لرزید. خود را به جایی رسانید که منشأ خیر و برکت به امت اسلام شد و صاحب آن مقام و کرامات گردید. وقتی که ایشان به خارج از کشور برای مداوا مراجعه کرده بودند، پزشک معالج گفته بود که ایشان یک عصب سالم در وجودشان ندارند! در مرتبت معنوی ایشان بگویم وقتی ایشان در پاریس تحت معالجه بودند و آقای دکتر احمدی- مترجم ایشان- هم در بیمارستان حضور داشتند، پزشکان به علامه گفته بودند؛ حالا که شما تحت معالجه قرار گرفته اید، خوب است چشم راست شما را عمل کنیم؛ اما لازمه عمل بیهوش کردن شما می باشد؛ زیرا شما نباید یک ربع پلک به هم بزنید. ایشان فرموده بودند: من حاضر نیستم مرا بیهوش کنید. مگر من اراده ندارم؟ شما مرا بدون بیهوشی عمل کنید! این برخورد و گفتار علامه باعث شد تا همه ی پروفسورهای آن بیمارستان جمع شوند تا ببینند که این چه شخصیتی است که این گونه ادعایی دارد! که الحمدلله عمل به بهترین نحو انجام شد. این نمونه ای از هزاران حالات و برخوردهای خاص علامه در دوران زندگی پر خیر و برکتشان بود. امیدوارم انشاء الله خداوند ما را از پیروان صدیق راه این افراد و بزرگواران قرار دهد و همواره روح این مرد الهی دعا گوی ما باشد.
منبع: ماهنامه ی راه راستان شماره 10، سال دوم،ص 10-11
هنوز هر گاه به زیارت قبرش در حرم حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها میروم ابهت و عظمت و طهارت علامه اشکم را جاری و دلم را میلرزاند
(داستانهایی از زندگانی علامه)
علامه طباطبایی این عالم سترگ و تابناک، چهره‎ای الهی بود که با دو بال قرآن و عترت پرواز کرد. به بلندای جاودانگی و ابدیت رسید و برای همیشه اسطوره‎ای شکوهمند گردید. در این فرصت بر آنیم تا گوشه‎هایی از زندگی سراسر روشن او را یاد آور شویم:
الف. ارادت به اهلبیت ـ علیهم السلام ـ
استاد هفته‎ای یک بار ـ حداقل ـ به حرم حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ مشرف می‎شد. پیاده می‎رفت و در بین راه اگر پوسته پرتقال یا خیار و موز می‎دید با ته عصا آن را از مسیر مردم کنار می‎زد. در ایام تابستان غالباً به مشهد مقدس مشرف می‎شد. شبها به حرم امام رضا ـ علیه السلام ـ رفته، در بالای سر می‎نشست و با حال خضوع و خشوع به دعا و زیارت می‎پرداخت. به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمه ـ علیهم السلام ـ علاقة بسیاری داشت و با کمال ادب و احترام از آنها نام می‎برد، در مجالس روضه خوانی شرکت می‎کرد و برای مصایب اهل بیت شدیداً اشک می‎ریخت.»[1]
«علامه در ماه رمضان روزة خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه ـ علیها السلام ـ افطار می‎کرد، ضریح مقدس را می‎بوسید سپس به خانه می‎رفت این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفتة ایشان نموده است.»[2]
«فعالیتهای شبانه روزی علمی، او را از توسل در عرض ادب به پیشگاه مقام رسالت و ولایت باز نمی‎داشت. ایشان موفقیت خویش را مرهون همین توسلات می‎دانست. و آن چنان به سخنان معصومین احترام می‎گذاشت که حتی در برابر روایات مرسل و ضعیف السند هم به احتمال این که از بیت عصمت صادر شده است، رفتار احتیاط آمیزی داشت. و بر عکس کوچک‎ترین سوء ادب و کژ اندیشی را نسبت به این دودمان پاک و مکتب پر افتخار تشیع قابل چشم پوشی نمی‎دانست...»[3]
«آن گاه که نام یکی از معصومین ـ علیهم السلام ـ برده می‎شد اظهار تواضع و ادب در سیمای ایشان مشهود می‎شد و نسبت به امام زمان ـ علیه السلام ـ تجلیل خاصی داشته مقام و منزلت آنها و حضرت رسول اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ و حضرت صدیقه کبری ـ علیها السلام ـ را فوق تصور می‎دانستند. یک نحو خضوع و خشوع واقعی نسبت به آنها داشته و مقام و منزلت آنان را ملکوتی می‎دانستند».[4]
ب. شرح صدر علامه
یکی از شاگردان ایشان که مدت سی سال با استاد مأنوس بوده، پیرامون خصوصیات اخلاقی آن عالم فرزانه چنین نوشته است:
«علامه انسانی وارسته، مهذب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم... به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچکترین سخن تندی یا توهین آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‎گفت و هیچ گاه داد و فریاد نمی‎کرد، خیلی زود با افراد انس می‎گرفت و صمیمی می‎شد. با هر کس حتی کوچکترین فرد طلاب چنان انس می‎گرفت که گویا از دوستان صمیمی اوست... گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‎گرفت می‎فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم، ما این جا گرد آمده‎ایم تا با تعاون و هم فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم» استاد بزرگوار بسیار مؤدب بود به سخنان دیگران خوب گوش می‎داد، سخن کسی را قطع نمی‎کرد و اگر سخن حقی را می‎شنید تصدیق می‎کرد، از مباحثات جدلی گریزان بود ولی به سؤالها، بدون خودنمایی پاسخ می‎داد.»[5]
یکی از شخصیتهای مارکسیست با علامه به بحث و گفتگو نشسته بود و سرانجام موحد و مسلمان گردید هنگامی که یکی از دوستان او پیرامون مناظره و گفتگوی دوست خود با علامه پرسش کرد، وی شخصیت علامه را این گونه باز گو می‎کند:
«آقای طباطبایی مرا موحد کرد. هشت ساعت ما با هم بحث کردیم. یک کمونیست را الهی و یک مارکسیست را موحد کرد او حرف توهین آمیز هر کافری را می‎شنید و نمی‎رنجید و پرخاش نمی‎کرد.»[6]
ج. آینة اخلاص
استاد جعفر سبحانی روحیات علامه را چنین توصیف می‎کند:
«ما با این که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم یاد آور شود یا سخن را سؤال نشده از پیش خود مطرح کند.»[7]
هنگامی که یکی از علمای حوزة علمیه قم از تفسیر عظیم المیزان در حضور ایشان تعریف می‎کند، علامه با نیم نگاهی به او می‎فرماید:
«تعریف نکن که خوشم می‎آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود».[8]
و آن گاه که یکی از اساتید اندیشمند حوزه رسالة امامت خود را برای نظریابی خدمت علامه می‎دهد، ایشان پس از مطالعه می‎فرماید:
«چرا دعای شخصی کردید؟ (بارالها توفیق فهم ایات الهی را به این جانب مرحمت بفرما) چرا در کنار سفرة الهی دیگران را شرکت ندادی... تا آن جایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم.»[9]
د. تعبد و بندگی
استاد فرزانه، مرحوم علامه از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر گذارده و خود را مقید به ترک اولی کرده بود و همیشه ذکر الهی بر لب داشت و هیچ گاه از توجه به پروردگار غافل نمی‎شد.
«اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود، گویا اخلاقش «قرآن» بود. هر آیه‎ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‎داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‎یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کمتر اتفاق می‎افتاد. نام کسی را به بدی نمی‎برد. بد کسی را نمی‎خواست وسعی می‎کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»[10]
طهارت باطن استاد زبانزد خاص و عام بود. بسیاری از شبها را تا صبح به عبادت و بیتوته می‎پرداخت. در ماه مبارک رمضان فاصلة بین غروب آفتاب تا سحر را به تهجد ذکر مشغول بود.
هـ . اخلاق علامه در منزل
دختر استاد چگونگی برخورد پدر خود را با اطرافیان این گونه بیان می‎کند:
«اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‎شد و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدیم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقید به نماز اول وقت، بیداری شبهای ماه رمضان، قرائت قران با صدای بلند و منظم در کارها بودند. دست رد به سینة کسی نمی‎زدند و این به سبب عاطفة شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود.
... بسیار کم حرف بودند، پر حرفی را موجب کمی حافظه می‎دانستند. بسیار ساده صحبت می‎کردند به طوری که گاهی آدم گمان می‎کرد این یک فردی عادی و عامی است... می‎گفتند شخصیت را باید خدا بدهد با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‎کند... آرام و صبور با مسائل برخورد می‎کردند. با این که وقت زیادی نداشتند ولی طوری برنامه ریزی می‎کردند که روزی یک ساعت بعد از ظهرها در کنار اعضای خانواده باشند... رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود همیشه طوری رفتار می‎کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم... آن دو واقعاً مانند دو دوست با هم بودند. در خانه اصلاً‌ مایل نبودند کارهای شخصی‎شان را کس دیگری انجام دهد... ایشان برای بچه‎ها مخصوصاً دخترها ارزش بسیاری قائل بودند. دخترها را نعمت خدا و تحفه‎های ارزنده‎ای می‎دانستند. همیشه بچه‎ها را به راستگویی و آرامش دعوت می‎کردند. دوست داشتند آوای صوت قرآن در گوش بچه‎ها باشد. برای همین منظور قرآن را بلند می‎خواندند و به مؤدب بودن بچه اهمیت می‎دادند و رفتار پدر و مادر را به بچه‎ها مؤثر می‎دانستند. دربارة مادرم می‎فرمود: این زن بود که مرا به این جا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‎ام نصفش مال این خانم است».[11]
و. شناخت مقتضیات زمان و مکان
«توجه به جهان اطراف» و بررسی «وضعیت حال و آینده» از نشانه‎های بارز استاد والا مقام، مرحوم علامه طباطبایی است ایشان در سالهای دهة 20 و 30 نقش حساس در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهات دشمنان، سلاح قلم به دست گرفته و کاری کارستان می‎کرد. فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‎مقدار جلوه داد و حساسیتهای زمان را به کار گرفت. هدایت فوج فوج جوانان کار کم نظیری بود که «علامه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهدة آن بر آمد. پس از رحلت‌ آیة الله العظمی بروجردی (ره) «حکومت اسلامی» موضوع درس وی گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آنها توانایی حکومت اسلامی را در ادارة جامعه و قدرت ولایت فقیه را اثبات کرد.[12]
ز. همراه با امام (ره)، همگام با انقلاب
از دیر زمان ارادت و علاقة وافری بین علامه و حضرت امام خمینی ـ رضوان الله علیهما ـ به چشم می‎خورده است. چون هر دو از هوا و هوس به دور بودند نسبت به یکدیگر احترام می‎گذاشتند[13] «رابطة دوستانة آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. نسبت به انقلاب نظر مساعد داشت و از مسائل سیاسی با اطلاع بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود.
یک بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد... و در پایان از اصرار زیاد ـ رئیس دانشکده الهیات آن زمان ـ گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکتری نیستم.»[14]
ح. جلوه‎های هنری و ادبی علامه
خط نستعلیق و شکستة علامه از بهترین و شیواترین انواع خط بود. گاهی استاد از روزهایی که با برادرش در تبریز در دامنة کوههای اطراف از صبح تا به غروب به نوشتن خط مشغول بودند، یاد می‎کرد. خط‎هایی که تعجب ایشان را بر می‎انگیخت و یا سخن از زمانی می‎کردند که علاقة بسیاری به نقاشی داشتند و تمام پول و وقت خود را صرف خرید کاغذ و نقاشی بر آنها می‎نمودند.
نویسنده: احمد لقمانی
[1] . همان، از آیت الله ابراهیم امینی، ص 131 و 132.
[2] . مجله پیام انقلاب، 19/8/1363، از استاد شهید آیة الله مرتضی مطهری.
[3] . یادنامه علامه طباطبایی، از استاد محمد تقی مصباح یزدی، ص 137.
[4] . مهر تابان، ص 56.
[5] . یاد نامه علامه طباطبایی، از آیت الله ابراهیم امینی، ص 122ـ124 و 128.
[6] . یادها و یادگارها، آیة الله جوادی آملی، ص 58 و 59.
[7] . همان، ص 59.
[8] . روزنامه جمهوری اسلامی، 23/7/1364.
[9] . یادها و یادگارها، ص 83ـ84.
[10] . همان، از آیة الله جوادی آملی، ص 61.
[11] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص 40ـ51.
[12] . روزنامه جمهوری اسلامی، 16/2/1369، از حجة الاسلام و المسلمین هاشمی رفسنجانی؛ یادها و یادگارها، از آیة الله جوادی آملی، ص 73.
[13] . یادها و یادگارها، از آیة الله امینی، ص 89.
[14] . همان، از نجمة السادات طباطبایی، ص 52 و 53.  منبع:www.andisheqom.com
گفت و گوی کیهان با حجت الاسلام و المسلمین سید هادی خسروشاهی
س: نحوه تعامل استاد با شاگردان در جلسه درس چگونه بود؟
ج : علامه طباطبائی عادت نداشت بطور مستقیم به روی شاگردان خود نگاه کند و همیشه چشم های آبی خود را، که بسیار جذاب و براق بود به آسمان- یعنی سقف مسجد-می دوخت و اگر شاگردی اشکالی و سؤالی مطرح می کرد، لحظه ای با لبخند به او نگاه می کرد و بعد به پاسخ می پرداخت، در درس اسفار هم همین طور بود و واقعا انسان وقتی از جلسه درس ایشان بیرون می آمد، اولا احساس معنویت می کرد و ثانیا به روشنی می دید که فیض و مطلبی در زمینه مطرح شده- چه در تفسیر و چه در فلسفه- عایدش شده است.. البته هر کس باندازه استعداد خود...
روش دیگر ایشان در پاسخگوئی به اشکالات و سؤالات طلاب، به این سبک بود که ایشان پاسخ و توضیح خود را مطرح می کرد و بعد برای آنکه به شاگرد میدان تفکر داده باشد، نظر خود را یک امر قطعی و حتمی اعلام نمی کرد بلکه نوعا می فرمود: «این چیزیست که بنظر ما می رسد و شما خودتان به بینید تا چه اندازه منطقی و مورد پذیرش است؟».
پس از پایان درس هم استاد مدتی برای پاسخگوئی در محل درس می نشست و سپس در مسیر راه برگشت هم طلابی که سؤالات دیگری داشتند، همراه ایشان تا درب منزلشان می رفتند و پرسشها و اشکالات خود را مطرح می کردند، در واقع علامه طباطبائی در موقع تدریس و قبل و بعد آن، همانند خود طلاب و شاگردانش بود و هیچ وقت من ندیدم که در برابر سؤال کسی- هر چند بی ربط باشد- اخم کند یا باصطلاح وی را «خیط» کند! بلکه همراه با لبخندی ملیح پاسخ مناسب را بیان می کرد.
س: ارتباط عرفان علامه با قرآن چگونه بود؟
ج: «عرفان» در تشیع، عالیترین مرحله کمال انسانی را تبلور و تجلی می بخشد، قرآن مجید از دیدگاه علامه سرچشمه همه فیوضات و معارف ربانی است. سطر سطر تفسیرالمیزان و بحث های عرفانی- فلسفی مطرح شده در آن، چگونگی پیوند عرفان با قرآن را نشان می دهد. طبیعتا نمی شود در یک مصاحبه کلی به این موضوع پاسخ مشروح و مناسبی بیان کرد. استاد علامه پس از ورود به قم، نخست طبق معمول، دروس فقه و اصول را شروع کردند ولی بتدریج متوجه شدند که در این زمینه ها، درحوزه قم«من به الکفایه» هست و احساس کردند که تدریس تفسیر قرآن و علوم عقلی ضروری تر است و روی همین اصل با ترک تدریس فقه و اصول، دور مرجعیت را هم خط کشیدند!
درمورد علت انتخاب روش علمی جدید درحوزه، خود ایشان چنین پاسخ گفته اند: «من به هنگامی که به قم آمدم و برنامه های رایج دروس حوزه را بررسی کردم،متوجه شدم که این برنامه ها همگام با نیازهای جامعه و آینده نیست و کمبودهائی دارد و عمده ترین این کمبودها را در قفدان بحث تفسیری و علوم عقلی درحوزه دیدم و برخلاف خواست ظاهری حوزه که لزوم تدریس فقه و اصول را مطرح می کرد و آن را برای حل همه مشکلات کافی می دانست، من درس تفسیر و فلسفه را آغاز کردم،البته با توجه به شرایط موجود، آغاز این نوع دروس به نوعی دوری از مقام علمی! تلقی شد که برای من مهم نبود چون فکر کردم که در نزد حق سبحانه و تعالی عذرقابل قبولی نخواهم داشت که یک جنبه ضروری را به خاطر مسائل ظاهری خاصی ترک کنم...» و این توضیح پاسخ کامل سؤال شما توسط خود استاد است چون هدف در نزد استاد خدمت به جامعه و آینده، از طریق دیگری غیر از اشتغال به تدریس فقه و ادامه رسته فقاهت است. مرحوم شهید مطهری (ره ) که خود از شاگردان برجسته علامه طباطبایی(ره ) بود درباره تفسیر المیزان می نویسد: «کتاب تفسیر المیزان یکی از بهترین تفاسیری است که برای قرآن مجید نوشته شده است. من می توانم ادعا کنم که بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تاکنون نوشته شده است.»
: نمونه هائی از حالات معنوی- عرفانی و کراماتی را که از ایشان دیده اید، می توانید نقل کنید؟
ج: اجازه بدهید که باز پاسخ را از خود مرحوم علامه نقل کنم. ایشان می فرمودند: «روزی من در مسجد کوفه نشسته و مشغول ذکر بودم در آن حین، یک حوریه بهشتی از طرف راست من آمد و یک قدح بهشتی در دست داشت که برای من آورده بود و خود را به من ارائه می نمود، همین که خواستم به او توجهی کنم، ناگهان یاد حرف استادم افتادم، لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخواست و از طرف چپ من آمد و آن جام را به من تعارف کرد من باز توجهی نکردم و روی خود را برگرداندم، آن حوریه رنجیده شد و رفت ومن هر وقت تا بحال، آن منظره به یادم می افتد، از رنجش آن حوری متاثر می شوم.»
حالت دیگری را هم آیت الله حسن زاده آملی نقل می کند که شنیدن و خواندن آن، نشان دهنده مقام علامه و برادرش سیدحسن الهی است: «وقتی همراه برادر در نجف اشرف تحت تربیت اخلاقی مرحوم حاج میرزا علی آقا قاضی بودیم، سحرگاهی بر بالای پشت بام بر سجاده عبادت نشسته بودم، در این موقع خواب سبکی به من دست داد و مشاهده کردم دو نفر مقابل من نشسته اند، یکی از آنها حضرت ادریس(ع) بود و دیگری برادر عزیزم آقای سیدممد حسن الهی طباطبائی حضرت ادریس، با من به مذاکره و سخن مشغول شدند وقتی ایشان تکلم می کردند، سخنان ایشان به واسطه کلام آقای اخوی استماع می شد.» در اینکه استاد علامه دارای کرامات و اهل کشف و شهود بود هیچ شک و تردیدی نیست ولی استاد هرگز خود مایل به نقل مطلبی در این زمینه نبود و اگر کسی در جمع عام در این زمینه سؤالی مطرح می کرد، ایشان لبخند می زدند.»
مرحوم استاد شهید مرتضی مطهری که هر وقت نام علامه را می برد و یا می نویسد بدنبال آن «روحی فداه» را هم ذکر می کند درباره حالات استاد علامه می نویسد: «... حضرت آقای طباطبائی از نظر کمالات روحی به حد تجرد برزخی رسیده اند و می تواند صور غیبی را که دید افراد عادی از مشاهده آن ها ناتوان است، مشاهده کند، این مرد واقعاً یکی از خدمتگزاران بسیار بزرگ اسلام است. او به درستی مجسمه تقوا و معنویت است در تهذیب نفس مقامات بسیار عالی را طی کرده است...»
آیت الله جوادی آملی، یکی دیگر از نخبگان و اصحاب بحث علامه در این زمینه می گویند: «اوج تکامل عقلی و تجرد روح این ابر مرد حکمت به مقامی رسید که کلیات عقلی را بدون دخالت قوه تخیل و تمثل مصداق آنها را در مرحله خیال و تجسد آن در مرتبه مثال، متصل و یا با صرف نظر ازآن ادراک می نمود.
یکی از ادله تجرد روح همانا ادراک کلیات مرسله است که از هر قیدی مجرد و از هر کثرتی منزه باشد و روحی که یک مجرد تام را ادراک می کند و حتی می یابد حتماً مجرد خواهد بود البته این برهان تجرد روح، از راه ادارک کلی درباره اوحدی از نفوس ناطقه صادق است نه درباره نفوس همه مردم.
بعد از پایان بحث مزبور از استاد علامه(ره) پرسیدم: آیا شما می توانید کلی را بدون تمثیل هیچ فرد خیالی آن، و نیز بدون تخیل انتشار آن در بین مصادیق مثالی ادراک کنید؟ فرمود: تا حدی و این جواب با توجه به خفض جناح و تواضع جبلی آن بزرگوار که هرگز اعجاب و خودبینی نداشت: یعنی: «آری»
امام خمینی(ره) که خود از عرفای بزرگ عصر ما بود، در کتاب «سرالصلاه» خود جملاتی درباره اهل معرفت دارند که با نقل آن به این پاسخ، خاتمه می دهم: «... از امور مهمه ای که تنبه به آن لازم است آن است که اگر کلامی از بعضی علمای نفس و اهل معرفت دیدند یا شنیدند به مجرد آنکه به گوش آنها آشنا نیست یا مبنی بر اصطلاحی است که آنها را از آن حظی نیست بدون جهت شرعیه رمی به فساد و بطلان نکنند و از اهل آن توهین و تحقیر ننمایند و گمان نکنند هرکس اسم از مراتب نفس و مقامات اولیاء و عرفا و تجلیات حق و عشق و محبت و امثال اینها که اصطلاحات اهل معرفت رایج است برد، صوفی است یا مروج دعاوی صوفیه است یا بر طبق آن، برهان عقلی و یا حجت شرعی ندارد، به جان دوست قسم، کلمات نوع آنها شرح بیانات قرآن و حدیث است.»
س: از ابعاد شخصیتی و ویژگی های اخلاقی علامه که برای خوانندگان ما شنیدنی است نکاتی را بیان بفرمائید.
ج: به طور کلی باید گفت که استاد علامه خود تبلور و تجسم عینی اخلاق و روش های پیامبری بود که در کتاب «سنن النبی» آنها را نقل کرده است، استاد این کتاب را در نجف و در سال 1350 هـ.ق- سه ربع قرن پیش- و به هنگام تحصیل جمع آوری و تنظیم کرده بودند که در واقع راهنمای زندگی فردی و اجتماعی ایشان، احادیث منقول در این کتاب بود.
تواضع و فروتنی، دوری از تظاهر و خودنمائی، سکینه و وقار، محبت و ادب و احترام به همه... و بطور کلی تمامی اخلاق حسنه، در وجود ایشان جمع بود و من در مدت 25 سالی که در خدمتشان بودم- یعنی چه در زمانی که در دروس ایشان شرکت می کردم و چه قبل و بعد آن- هرگز ندیدم که ایشان درباره کسی، اعم از علماء یا دیگران، اظهار نظر منفی داشته باشد، هرگز ندیدم که در مقابل شاگردانی که با صدای بلند اشکالات خود را مطرح می کردند، ایشان هم تن صدای خود را بلند کنند، بلکه همواره با لبخند و با لحن عادی به پاسخ و توضیح می پرداخت.
استاد علامه مصداق واقعی کسانی بود که به قول قرآن، «عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هوناً و اذا خاطبهم الجاهلون قالواسلاما»- در زمین با آرامش و بی تکبر راه می روند و اگر نادانان آنها را مورد خطاب قرار دهند، پاسخ آنها درود و سلام است- این تعلیم قرآنی است. وعلامه روی همین اصل، آرام و آهسته، بدون اعجاب و تبختر به حرم حضرت معصومه (ع) می رفت و مردم عادی، اغلب توجهی به ایشان نداشتند و درواقع به علت سادگی و بی پیرایگی، فکر نمی کردند آن کسی که به حرم می رود یا از خیابان با پای پیاده عبور می کند، استاد علامه طباطبایی باشد.
یکبار یکی از شاگردان ایشان، که رفیق صمیمی من هم بود، به دلایل و انگیزه های شخصی، و به ظاهر در دفاع از شریعت، رساله ای تحت عنوان «حول المیزان» چاپ کرد که درآن، استاد را متهم به «انکار معاد جسمانی» نموده و سپس «تکفیر» کرده بود. من آن وقت به بهانه دیگری پاسخی بر اندیشه های انحرافی وی نوشتم و در مجله «مجموعه حکمت» چاپ قم، که در آن هنگام خود سردبیری آن را به عهده داشتم، چاپ شد ولی وقتی استاد از موضوع با خبر شدند و فهمیدند که من «حمله» را برضد او ادامه خواهم داد. با آرامش کامل، به من تذکر دادند که بحث را ادامه ندهم و فرمودند: شما ناراحت نباشید! از این گونه بحث ها و اتهامات و حمله ها، همیشه در تاریخ بوده و بعد از این هم خواهد بود و ما موظف هستیم که در برابر این قبیل افراد با نرمش و آرامش رفتار کنیم و به دستور قرآن به آنها «سلام» بفرستیم! این نمونه ای از اخلاق انسانی استاد علامه بود.
س: درهمه زمینه ها صحبت شده، جز «سیاست، آیا استاد علامه هم در مسائل سیاسی، بویژه پس از حوادث 15خرداد،دخالتی می نمود و یا هماهنگی داشت و یا سکوت می کرد؟
ج: استاد علامه بمعنی مصطلح سیاست، «سیاسی» نبود، ولی این بمعنی عدم اهتمام به مسائل جامعه و مردم نیست. پیش از حوادث 15خرداد و درمسائل مربوط به انجمن های ایالتی ولایتی، و پس از فاجعه قتل عام مردم در 15خرداد، استاد علامه همیشه طرف «مشورت» مراجع عظام بود و درجلسات این بزرگان شرکت میکرد و حتی در بعضی از اعلامیه های مشترک مراجع عظام قم، امضای ایشان هم هست. اما پس از آنکه اعلامیه ها و بیانیه ها «تک امضائی» شد ایشان بطور مستقل اعلامیه ای ندادند ولی «سکوت» هم نکرده بودند و بهرنحو مقدور با مراجع وکلیت روحانیت مبارز «هماهنگی» داشت و اغلب روحانیون مبارز از شهید مطهری و بهشتی و مفتح و قدوسی و غیر هم، همه شاگردان علامه طباطبایی بودند و بدون شک تربیت فکری - معنوی این آقایان، توسط علامه طباطبایی، نقشی اساسی در حرکت آنها داشت...
درباره مسائل جهان اسلام، از جمله مسئله فلسطین، استاد علامه همواره فعال بود و حتی در مورد لزوم کمک به مردم فلسطین، ایشان اعلامیه ای را همراه شهید مطهری و مرحوم آیت الله سیدابوالفضل موسوی زنجانی منتشر ساخت که در آن ضمن افتتاح حساب بانکی در بانک های: ملی، صادرات و بازرگانی، مردم را به یاری مردم ستمدیده فلسطین فراخوانده بود.منبع: کیهان
همسر علامه طباطبایی
 همسر علامه، زنی بود که در سیر تکاملی و سلوک علامه نقش مؤثر داشت. خانمی که همه عمر را در طبق اخلاص گذاشت و در راه این عارف والامقام تقدیم کرد. دشوارترین مشقّت‏ها را در غربت شهرهای نجف و قم تحمل کرد و حتی یک بار هم گلایه نکرد. مهندس سیدعبدالباقی طباطبایی، فرزند این خانواده می‏گوید: هنگامی که خواستیم به قم عزیمت کنیم به مادرم گفتم: شب عید که وقت مسافرت نیست؛ در این هوای سرد کجا می‏خواهیم برویم؟ مادرم نگاهی به من کرد و در حالی که اشک چشمانش را پاک می‏کرد این شعر را خواند:
رشته‏ای بر گردنم افکنده دوست             می‏کشد هرجا که خاطرخواه اوست
رشته برگردن نه از بی‏مهری است           رشته عشق است و بر گردن نکوست
قدردانی از همسر
حضرت علامه طباطبایی درباره همسر خود چنین می‏گوید: این زن بود که مرا به اینجا رسانید؛ او شریک من در کارهای علمی است و هرچه نوشته‏ام نصفش مال این خانم است. او به حدی به من کمک می‏کرد که گاه از چگونگی تهیه قبای خود اطلاع نداشتم (به این معنا که می‏رفت پارچه‏ای انتخاب می‏کرد، می‏خرید و پس از دوخت و آماده‏سازی در اختیار ایشان قرار می‏داد) وقتی مشغول تحقیق و پژوهش بودم، با من سخن نمی‏گفت و سعی می‏کرد، شرایط آرامی برایم ایجاد کند، رشته افکارم گسسته نشود و هر ساعت در اطاق مرا باز می‏کرد و آرام چای را می‏گذاشت و می‏رفت. مرحوم علامه به همسر باوفایش عشق می‏ورزید و برایش احترام بسیاری قائل بود. پس از مرگش تا مدتها مرحوم علامه هر روز بر سر قبرش حاضر می‏شد و در فقدان او ناباورانه اشک می‏ریخت و این مهر دوسویه همگان را به تعجب وا داشته بود.
بی‏آلایشی و ساده زیستی
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی، از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید: آیت الله حجت تصمیم به توسعه مدرسه حجتیه قم گرفت. زمین‏هایی را خرید و در پی آن بود که نقشه مناسبی برای مدرسه تهیّه کند تا طرح جامع‏اش را اجرا کند. مهندسان نقشه‏های متعددی کشیدند ولی ایشان نپسندید. سرانجام شنیدیم سیدی از تبریز آمده و نقشه‏ای رسم کرده که مورد پسند آیت الله حجت واقع شده است. همچنین شنیدیم این سید در ریاضیات و فلسفه استاد است و درس فلسفه‏ای شروع کرده است. بسیار مشتاق زیارت ایشان بودیم تا اینکه روزی یکی از دوستان آمد و گفت آقای قاضی از زیارت مشهد برگشته، بیاید به دیدنش برویم. چون به منزل‏شان وارد شدیم، متوجه شدیم آن مرد معروف و آن فیلسوف و ریاضی‏دان همان سیدی است که ما هر روز او را در کوچه می‏دیدیدم و از بس ساده زیست و بی‏آلایش بود، حتی احتمال نمی‏دادیم اهل علم باشد، چه رسد به اینکه فیلسوف و دانشمند باشد.
تواضع استاد
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تواضع استاد خود علامه طباطبایی می‏گوید: از زمان طلبگی، ما در قم به منزل ایشان رفت و آمد داشتیم و هیچگاه نشد با ایشان به جماعت نماز بخوانیم و این غصه در دل ما مانده بود که جماعت ایشان را درک نکرده‏ایم. سالی در ماه شعبان به مشهد مقدس مشرف شدند و مهمان ما بودند. موقع نماز مغرب سجاده‏ای برای ایشان و یکی از همراهان پهن کردم و از اطاق خارج شدم؛ به امید اینکه استاد به نماز مشغول شوند و سپس من داخل شوم و نماز را به امامت حضرت علامه بخوانم. قریب یک ربع ساعت از مغرب گذشت، آن رفیق همراه، مرا صدا زد و گفت: ایشان همینطور نشسته و منتظر شماست. آمدم محضر استاد عرض کردم: چهل سال است از شما تقاضا کرده‏ام که یک نماز با شما بخوانم ولی تا به حال نشده است قبول بفرمایید ما به شما اقتدا کنیم. با تبسم ملیحی فرمودند: یک سال دیگر هم روی آن چهل سال! سرانجام بنده را مجبور به امامت جماعت کردند.
آیت الله سیدمحمدحسین طهرانی در وصف تفسیر گران سنگ مرحوم علامه طباطبایی، المیزان، می‏گوید: روزی به حضرت استاد عرض کردم: هنوز حوزه‏های علمیه به ارزش واقعی تفسیر شریف المیزان پی نبرده‏اند و اگر حوزه علمیه به تدریس و تحقیق این کتاب با ارزش مشغول شود و پیوسته این کار را ادامه دهد، پس از دویست سال ارزش این کتاب معلوم خواهد شد و باز عرض کردم: وقتی به مطالعه این کتاب مشغول می‏شوم در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می‏دهید و از راه موازنه و تطبیق آیات معنی را بیرون می‏کشید، جز آنکه بگویم در آن هنگام قلم وحی و الهام الهی آنرا بر زبان شما جاری ساخته است؛ تعبیر دیگری ندارم. ایشان سری تکان دادند و فرمودند: این فقط حسن نظر شما است. ما کاری نکرده‏ایم.
عظمت روح و هیبت استاد
آیت الله محمدتقی مصباح یزدی پیرامون شخصیت علامه طباطبایی می‏گوید: علامه طباطبایی مظهر متانت، وقار، طمأنینه، عزت نفس، توکل، اخلاص، تواضع، عطوفت و دیگر مکارم اخلاقی بودند. آثار عظمت روح و نورانیت دل و ارتباط با ماورای طبیعت در سیمای ملکوتی ایشان هویدا بود. بر مجلس ایشان چنان هیبتی سایه می‏افکند که حضار را در سکوتی ژرف و پر تأمل فرو می‏برد و انسان را به یاد شعر فرزدق می‏انداخت که در مدح امام سجاد(ع) گفته است: او از بس حیا و شرم و ادب داشت به هیچ کس زل نمی‏زند و نگاهش به زمین بود، ولی دیگران از شدت هیبت و جذبه او نمی‏توانستند در چهره‏اش خیره شوند.
به خاطر دارم که روشندلی در محضر ایشان با چشمانی اشکبار می‏گفت: در شگفتم که چگونه زمین، سنگینی چنین مردانی را تحمل می‏کند.
رابطه با مجامع علمی و دانشگاهی
علامه طباطبایی علاوه بر تشویق دانش پژوهان و تلاش در تربیت شاگردانی مانند شهید مطهری و شهید بهشتی عنایت خاصی به گسترش معارف اسلامی در خارج از حوزه علمیه داشتند و از این رو، با دانشگاه استادان دانشگاه رابطه داشتند. از ثمرات این رابطه، کتاب گرانسنگ و بی‏بدیل اصول فلسفه و روش رئالیسم است که از اولین نگارشهای شناخت‏شناسی در حوزه فلسفه اسلامی است. آن فیلسوف فرزانه عنایت خاصی به ایجاد رابطه با آن مستشرقان و روشنفکران غربی داشتند که به تحقیق درباره اسلام علاقه‏مند بودند. هانری کربن، که از متدین‏ترین مستشرقان است، چندین سال در کنار علامه بزرگوار شاگردی کرد و حتی در مجلس‏های انس عارفانه مرحوم علامه مانند تفسیر اشعار حافظ شرکت می‏جست.
احیای معارف اسلامی
آیت الله مصباح یزدی درباره نقش علامه طباطبایی در احیای معارف اسلامی چنین می‏گوید: برای اینکه تأثیر فعالیت‏های علمی و فرهنگی علامه بزرگوار در جامعه ایران و جوامع اسلامی و کل جهان ارزیابی شود، توجه به دو نکته ضرورت دارد. اول آنکه اهمیت کارهای فرهنگی را در جامعه بدانیم و نکته دوم شناخت کامل جامعه قبل از طلوع خورشید وجود علامه طباطبایی است؛ یعنی دانستن اینکه جامعه در چه وضعی بود و چه کمبودهایی داشت. این مسلم است که فعالیت فرهنگی برای یک جامعه زنده از ضروری‏ترین فعالیت‏های اجتماعی و تأثیر آن برای رشد جامعه از هر عاملی مؤثرتر است. مرحوم علامه نیز هنگامی به حوزه علمیه قم قدم گذاشت که این نهال نورسته علمی تازه به مرحله رشد پاگذاشته بود و سخت نیازمند باغبان توانا و دلسوزی بود تا بتواند آن را بارور کند. در چنین اوضاعی آن فیلسوف و دانشمند جامع، با شناختی که از نیازهای جامعه داشت، به تربیت نیروهای کارآمد پرداخت.
ذوق و قریحه شعری


عارف وارسته، سیدمحمدحسین طباطبایی، دارای روح لطیف، ذوقی عالی و لطافت خاصی بودند. در اشعار عرب به شعرهای «ابن فارض» بویژه نظم السلوک او علاقه‏مند بودند و در اشعار فارسی دیوان حافظ شیرازی را می‏ستودند و گهگاه برای دوستان غزلی آرام آرام می‏خواندند. او خود نیز دارای قریحه شعری بود و غزل‏های
مهر خوبان دل و دین از همه بی‏پروا برد               رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد          
تو مپندار که مجنون سرِ خود مجنون گشت              از سَمَک تا به سمایش کشش لیلا برد        
 من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه             ذرّه‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
علامه طباطبایی(رحمت الله علیه) و استادشان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه)
آیت الله سیدمحمدحسین طباطبایی از محضر استادان گرانقدری بهره برده است، اما آنکه مورد عنایت مرحوم علامه بود و بارها نامش را به عظمت یاد می‏کرد، آیت الله میرزا علی آقای قاضی طباطبایی است. علامه بزرگوار می‏فرمود: ما هرچه داریم از مرحوم قاضی داریم، چه در زمینه علوم و چه در زمینه اخلاق و معارف الهی. آن عارف وارسته و یگانه عصر ما در عرفان عملی و سیر و سلوک الی اللّه، گوهر کمال را در وجود علامه طباطبایی یافت و در همان اوایل ورود ایشان به نجف، او را تحت تربیت خود قرار داد و این شاگرد نیز چه خوش درخشید و کوشش‏های استاد را به بار نشاند. آیت الله شیخ محمدتقی آملی(ره) می‏فرماید: اگر بناست تحت تصرف انسان کاملی باشید، من بهتر از آقای طباطبایی کسی را نمی‏شناسم او از بهترین شاگردان مرحوم قاضی است و همان وقت هم کشفیاتی داشتند.
آثار علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)
علامه سیدمحمدحسین طباطبایی تبریزی از تبریز به قم مهاجرت کردند و از همان آغاز خلأیی را در زمینه پرداختن حوزویان به قرآن کریم و علوم عقلی احساس کردند خود ایشان می فرمایند:
«هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه‌ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه‌ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. ازسوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت، تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید. از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم».
این تشخیص نیاز و تکلیف شناسی سبب گردید تا مرحوم علامه از همان آغاز رویکردی جدی به مباحث قرآنی و عقلی بیابد. ایشان از سال 1325 ش. دروس تفسیر خود را در قم آغاز کرد و آنچه را که در آن جلسات می فرمود، مکتوب می ساخت تا اینکه نخستین جلد المیزان درسال 1334 منتشر شد. و نگارش این تفسیر شگرف حدود 17 سال به طول انجامید.
تفسیر قرآن برای علامه طباطبایی نه یک کار علمی بلکه ایفای وظیفه و ادای تکلیف بود و این مفسر عارف چه حالات عرفانی و تأثرات قلبی که در هنگام مطالعه بر روی قرآن عظیم پیدا نکرده است.
آقای موسوی همدانی مترجم محترم تفسیر المیزان که برای مقابله و اطمینان از صحت ترجمه خدمت استاد علامه طباطبایی می‌رسید می‌گوید: در تفسیر قرآن، وقتی به آیات رحمت و یا غضب و توبه برمی‌خوردیم ایشان دگرگون می‌شد و در مواقعی نیز اشک از دیدگانش جاری می‌شد، در این حالت که به شدت منقلب به نظر می‌رسید، می‌کوشید من متوجه حالتش نشوم. در یکی از روزهای زمستانی که زیر کرسی نشسته بودیم، من تفسیر فارسی می‌خواندم و ایشان تفسیر عربی، که بحث در رحمت پروردگار و آموزش گناهان بود، ناگهان معظم له به قدری متأثر شد که نتوانست به گریستن بی صدا اکتفا کند و با صدای بلند شروع به اشک ریختن کرد.
یکی از مراجع تقلید گذشته عبارت شگفتی درخصوص زحمات طاقت فرسای مرحوم علامه طباطبایی در راه نگارش تفسیر المیزان دارند و می‌فرمایند: علامه طباطبایی خود را در این راه تضحیه کرد یعنی قربانی قرآن نمود.
مرحوم شهید مطهری درباره این کار سترگ گفته است: تفسیر المیزان همه‌اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب از الهامات غیبی است.
در عین حال مرحوم علامه این کار عظیم را وظیفه و تکلیفی بیش نمی پندارد که با عنایت خداوندی آن را به انجام رسانده است.
یکی از شاگردان مرحوم علامه طباطبایی می نویسد: در این تفسیر بین معانی ظاهری و باطنی قرآن و بین عقل و نقل جمع شده و هر یک حظ خود را ایفا می‌کنند. این تفسیر به قدری جالب است و به اندازه‌ای زیبا و دلنشین است که آن را می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد و به تمام مکتب ها و مذهب ها فرستاد و بر این اساس، آنان را به دین اسلام و مذهب تشیع فراخواند.
اگر این تفسیر در حوزه‌ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش این تفسیر معلوم خواهد شد.
مرحوم علامه (ره) همانگونه که استاد شهید مطهری گفته‌اند در تفسیر قرآن از الهامات و توجهات غیبی محروم نمانده‌اند خود ایشان معتقدند که «یک حقیقت قرآنی وجود دارد که نمی‌شود انکار کرد و آن این است که هرگاه انسان به وادی ولایت الهی گام نهاد و به ساحت قدس و کبریا نزدیک گشت، دری از ملکوت آسمانها و زمین به رویش گشوده می‌شود که از آن آیات کبری و انوار جبروت الهی را که بر دیگران مخفی است مشاهده می‌کند».
و از همین جاست که حضرت ایشان می‌فرماید:
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود              که به یک جلوه زمن نام و نشان یکجا برد
و در جای دیگری می فرماید:
همه دلباخته بودیم و هراسان، که غمت            همه را پشت سرانداخت، مرا تنها برد
واقعاً این عنایت الهی به حضرت علامه پاداش اخلاص و صبر ایشان است. آن روز که ایشان به پژوهش و تدریس پیرامون تفسیر و علوم عقلی پرداخت، در میان علما و بزرگان تدریس فقه و اصول، زمینه ساز مرجعیت عامه به شمار می‌رفت و به اصطلاح غیر از فقه و اصول، فضل محسوب می‌شد.
تحمل مخالفتهای دوستان با تدریس فلسفه و اقناع هر یک از آنان در آن روزگار کار آسانی نبود به خصوص آنکه حربه تکفیر در دستان عده‌ای به ابزاری برای جایگزینی مباحث علمی و مباحثات طلبگی تبدیل شده بود.
 دریافته بود و به این باور رسیده بود که: «ان هذا القرآن یهدی للتی هی اقوم‏». (1) راه این است و جز این نیست. و دقیقا بدین جهت، رفتار او، گفتار او، سکوت او، قلم او و مطلقا آثار وجودی او، حکایت کننده وارستگی و عظمت ذخایر علمی و عملی او بود.
انسان وقتی حضرت علامه طباطبائی را زیارت می‏کرد، به یاد این حدیث‏شریف می‏افتاد که جناب کلینی در کتاب فضل العلم کافی به اسنادش از حضرت امام صادق علیه السلام نقل می‏کند و فرموده است: من تعلم العلم و عمل به و علم لله، دعی فی ملکوت السماوات عظیما: فقیل تعلم لله و عمل لله و علم لله. (2)
آن کسی که دانش تحصیل کند و بدان عمل کند و به دیگران برای خدا تعلیم بنماید، در ملکوت سماوات و عالم اله - که خودش عالم عظیم است - او را به عظیم صدا می‏کنند: ای بزرگ، ای آقا، ای کسی که برای خدا تحصیل علم کرده‏ای، برای خدا بدان عمل کرده‏ای، برای خدا به دیگران تعلیم داده‏ای، تو آقا و بزرگ و عظیمی.
بنده هفده سال در محضر شریف او با ایشان انس داشتم و از ایشان کار لغوی ندیدم. حرف لغوی نشنیدم. بسیار مواظب کلام خود بود.
علامه طباطبائی و مراقبت از نفس
به حقیقت، دل این مرد بزرگوار معدن تقوا بود; زیرا بسیار مواظب خود بود. همواره اهتمامش بر این بود و می‏گفت در شب و روز زمانی را برای حسابرسی خود قرار بدهید و ببینید که این 24 ساعت چگونه بر شما گذشته. اهل محاسبه باشید. همان طور که یک بازرگان و یک کاسب دخل و خرج خود و صادرات و وارداتش را حساب می‏کند، شما ببینید در این شب و روز که بر شما گذشت، چه چیزی اندوخته‏اید. چه گفته‏اید. یک‏یک رفتار و گفتارتان را حسابرسی کنید. از نادرستی‏ها استغفار کنید و سعی کنید تکرار نشود، و برای آنچه شایسته و صالح و به فرمان حاکم عقل بود، خدا را شاکر باشید، تا بتدریج‏برای شما تخلق به اخلاق ربوبی ملکه بشود. «و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم‏». (3)
حضرت علامه همواره مراقب نفس خویش بود و از خدا غافل نمی‏شد و این امر در صورت و رفتار و حرفشان پیدا بود که ایشان در پیشگاه دیگری قرار گرفته. هر چند به صورت ظاهر، جسمش با دیگران بود، پیدا بود که در محضر دیگری نشسته است.
در این باره، مصباح الشریعة می‏فرماید که: «العارف شخصه مع الخلق و قلبه مع الله‏» ; عارف بدنش با خلق و دلش با خداست; «و لامونس له سوی الله، و هو فی ریاض قدسه متردد و من لطائف فضله متزود» ; توشه‏اش آن سویی است. قلبی که او دارد در پیشگاه ملکوت عالم آمد و شد دارد. مونسش ملکوت عالم است.
چنین کسی مراقبت دارد و انسان بر اثر این مراقبت، یواش یواش به صفات ملکوتی متصف می‏شود و بدان خو می‏گیرد.
از خاطرم نمی‏رود که مرحوم علامه طباطبائی وقتی به من فرمود: «آقا، من هر روز مراقبتم قوی‏تر است. شب، مشاهدات من، مکاشفات من زلالتر است‏». هر چه روز مراقبت‏شدیدتر باشد، شب مکاشفات زلالتر و صافی‏تر است.
عصاره خوبی ها
علامه سید محمد حسین طباطبایی مردی ساده و بی آلایش بود. متواضع، مودب، متین و با وقار بود و هیچ وقت عصبانی نمی شد.
هیچ گاه بلند سخن نگفت؛ در مورد کسی بد نمی گفت و هرگز کسی از ایشان غیبت نشنید. سخن کسی را قطع نمی کرد و به صحبت های دیگران خوب گوش میداد.
برای بدخواهان خودش هرگز نمی گذاشت که دیگران اقدامی کنند و خودش هم عفو میکرد. ز بحث های جدلی دوری میکرد و در برخورد باشاگردان خود شیوه مخصوصی داشت.
در شیوه وی هیچ وقت تحکم فکر در کار نبود. همیشه درعین حالی که سعی داشت متناسب بادرک واستعداد شاگردان، مطلب را القا کند، به آن ها مجال تفکر میداد.
اساسا ایشان نسبت به تربیت شاگرد به خصوص اهل فضل و خصوصا در زمینه معارف وحقایق قرآنی و استدلالی، شیفتگی زیادی داشت.
علامه اجازه نمیداد کسی دست ایشان را ببوسد؛ در همه لحظات مراقب خویش بود و هیچ گاه از خود تعریف نمیکرد. نسبت به اهل و عیال و خانواده بسیار مهربان بود. بامناجات و دعا و راز و نیاز بسیار مانوس بود. اکثر اوقات در سکوت بود و فقط لبانش به ذکر خدا حرکت میکرد.
پیاده روی را دوست داشت. در بذل دانش حریص بود. سؤال هیچکس را بدون جواب نمی گذاشت. به زیادی و کمی شاگردان توجه نداشت؛ حتِِی گاهی از اوقات برای دوسه نفر هم درس می گفت. گاهی که استاد خطاب میشد، میفرمود این تعبیر را دوست ندارم، ما اینجا دور هم جمع شده ایم تابا کمک و همفکری، معارف اسلام را دریابیم.
اخلاص کامل داشت و همیشه جلب رضایت خدا را در نظر میگرفت.
وخلاصه این بزرگمرد الهی عصاره ای از تمام اخلاقیات نیکو و ویژگیهای حسن را دارا بود.
تهیه کننده : سید امیرحسین کامرانی راد
منابع: 1. ماهنامه گلبرگ2. در محضر علامه طباطبایی(رحمت الله علیه)، محمد حسین رخشاد3. مقدمه شرح کتاب بدایة الحکمة4. پایگاه ایرنا5. در آسمان معرفت، آیت الله حسن زاده آملی(حفظه الله)
دل نوشته هایی درباره علامه طباطبایی (ره)
رسیده به اصل خویش      میثم امانی
 تو بر بلندای زمان ایستاده‏ای. قدم نهاده‏ای به جاده‏های آن سوتر از خاک؛ آن سوتر از هر چه محدودیت است. دست داده‏ای به شاخه‏های آسمان. تاریخ تو را به ما هدیه داده بود. اینک تویی که تاریخ را به دنبال خویش می‏کشی!
از مزرعه‏های گندم در تبریز تا مدرسه‏های دانش در قم، چمدانت پر از خوشه‏های رنج بود.
چله‏نشینی زمستانی‏ات، چشمه‏های حکمت را جوشاند از سینه ات بر زبان و رنج‏نامه عرفانی‏ات، آموزگار جویندگان مسیر شد، نفس مسیحایی‏ات را به ستایش می‏نشینم که جان در کالبد نیم‏مرده عشق دمیده است.
دیده دانایی‏ات را به ستایش می‏نشینم که طرح فلسفه را از نو کشیده است.
حدیث شیدایی‏ات را از پروانگان دور و بر می‏توان شنید که هر یک، شمع جمعی دیگرند.
فلسفه را درس‏های تو، از بدایه به نهایه رسانده است. آزاداندیش، از مجازها گذشته، سر بر آستان حقیقت نهاده‏ای. ذره اگر بودی، «مهر» «او» تو را به خورشید رسانده است.
نمط‏های اشارات بوعلی را گسترانده‏ای، به میهمانی عقل. قلم صدرایی‏ات را به دست گرفته‏ای به بازخوانی فلسفه. دسترنج تو اینک پیش‏روی ماست. شکوه تنهایی‏ات را آشوب زمان نخواهد گرفت... تو بر فراز زمان ایستاده‏ای.
چند صبح از نور فراتر        محمد کاظم بدرالدین
با رفتاری که نسخه‏هایی از گل بودند، آمدی. «مهر تابان» بزرگی‏ات بر همیشه تاریخ پرتو افشاند. خلوص، رمز جاودانگی تو بود و تواضع، عطر عبایت را تا والا شهر آسمان به ارمغان برد.
نگاه بی‏مانندت، چندین صبح از نور فراتر بود. آمدی و حقیقت چون چشمه از دل تفسیر تو جوشید. این است که جلدجلد «المیزان» تو چشمه‏ساری گوارا برای تشنگان دشت دانش شده است. دیگر کتاب‏ها هویتی به رخشندگی قلمت نیافتند.
نَسَب تو به کدام اقیانوس می‏رسد که چنین سرشار، در بی‏کران گوهرین معرفت گام برمی‏داری؟ نسب تو به کدام کهکشان می‏رسد که وقتی از اخلاق آسمانی‏ات گفته می‏شود، تمام نقش و نگارهای دنیوی شسته می‏شود و سروهای راستی و فضیلت قد می‏کشند؟
وقتی نامت بر زبان زمین جاری می‏شود، یک دوره «تفسیر المیزان» در چشمان آسمان به رقص می‏آید. اینک تو رفته‏ای و کیش و آیین اشعار عارفانه‏ات، «مهر دلدارها» است.
اینک تو رفته‏ای و هنوز پژوهندگان روشن، گفته‏های ازلی را در فلسفه ناب تو به مباحثه می‏نشینند و از باده‏های مستانه تو در درگاه تجلی، بهره‏های عارفانه می‏برند.
حیات طیبه      سیدمحمدصاق میرقیصری
تو را به تفسیر آیه به آیه می‏شناسند؛ زیرا خودت هم تفسیر به آیه شدی. هنگامی که فهمیدم رستگاری مؤمنان در «الَّذین هُمْ فی صَلاتِهِم خاشِعُونَ وَ الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُون...» است، یاد تو در ذهنم مجسم شد. آرامش درونت، «ألا بِذِکْرِ اللّه‏ِ تَطْمَئِنُّ القُلُوب» را تفسیر کرد.
آن حیات طیبه را که خداوند به مؤمن صالح وعده داده است، باید از روح پاک تو پرسید.
صلابتت، گواه روشن باورت به «أَلا اِنَّ أَوْلِیاءَ اللّه‏ِ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ و لا همْ یَحْزَنُون» بود. آن گاه که در کنار ضریح پاک حضرت معصومه علیهاالسلام دست به دعا بودی، تفسیر «وابْتَغُوا اِلَیهِ الوَسیلَه» را دانستم. آنقدر خداترس بودی که «اِنَّما یَخْشَی اللّه‏َ مِنْ عِبادِهِ العُلَماء» را در تو دیدم.
«سنن النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله »، «آموزش فلسفه و روش رئالیسم»، «آغاز فلسفه»، «اسلام و اجتماع و شیعه در اسلام» و... را نوشتی تا به تفسیر عملی بنشینی «أُدعُ اِلَی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَه» را.
تو بارها گفته بودی:
همی گویم و گفته‏ام بارها                بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر      برونند زین حلقه هشیارها»
و مگر نه اینکه «... الَّذینَ ءامَنُوا أَشَدُّ حُبّا لِلّه»؟!
مرد دین و دانش       امیر اکبرزاده
آشنایی‏ات را هرگز انکار نخواهد کرد کسی که حتی اگر یک‏بار، نسیم‏وار از کنارت گذشته باشد. به سمت هر افقی که چشم می‏دوزم، تو را می‏بینم که بر بلندترین قله‏های طلوع ایستاده‏ای، چراغ خورشید در دست و تکیه بر آسمان زده‏ای تا روشن کنی با چهره آگاهی‏ات، جهان تاریک و ناشناخته کسی مثل مرا.
بر بلندای کرسی علم و آگاهی ایستاده‏ای، آنجا که پایه‏های علم، بر آسمان بنا گذاشته شده است. تنها تویی که خورشیدوار روشن‏گری آغاز کرده‏ای.
رنگین کمانی از فقه و حکمت و فلسفه‏ای که از مشرق آسمان دانش، تا مغرب سپهر لاجوردی آگاهی کشیده شده‏ای. تا وقتی که تو دستی بر آتش داری، چراغ روشن‏گری و روشن‏ضمیری، هرگز خاموش نخواهد شد.
علامه! سینه‏ات گنجینه علوم است؛ علومی که در پرده معرفت و هاله‏ای از خداشناسی تزئین شده‏اند؛ از خوش‏نویسی و شعر گرفته تا نجوم و هندسه و ریاضیات، از ادبیات عرب و عجم گرفته تا منطق و کلام و فلسفه.
دانایی‏ات، ریشه در خداشناسی‏ات دارد و آگاهی‏ات از ریشه‏های وحدت آب می‏خورد. تو بر خاک نمی‏ایستی. آسمان‏ها جای قدم‏های توست. این‏گونه که سرشار از نور هستی، در سینه آسمان باید به دنبال تو گشت!
هیچ حایلی نتوانست تو را از اتصال به منبع لم یزلی نور الهی دور نماید؛ وقتی دست دعا به سمت عرش دراز می‏کنی و دست در دامان نماز می‏اندازی و فریاد نیاز برمی‏آوری.
علامه! «سبز است یقین تو و ایمان تو آبی است گنجینه نور است دلت، جان تو آبی است».
پرواز تا اوج     حورا طوسی
هنوز تو را می‏خوانند؛ تو را که در فرصت کوتاه زیستن، بلندترین شعر علم و عرفان را سرودی؛ تو را که شب‏های خاکی، یلدای نیایشت بود و روزهای آفتابی، مجال طاعتت؛ تو را که وادی به وادی، قافله‏سالار سیر و سلوک و الهام و یقین بودی؛ تو را که دستانِ گشوده دانشت، میوه‏های بسیار می‏داد؛ از فقه و اصول تا فلسفه و حکمت؛ از خوش‏نویسی و شعر تا ریاضایت و هندسه و نجوم؛ از ادبیات عرب، تا منطق و کلام و...
تو در اوج قله دانشی الهی ایستاده و چشم به طایر قدسی سعادت دوخته بودی.
تو آرزوی روضه رضوان را با خلوص و عشق و ایمان، جامه عمل پوشاندی.
هنوز نجوای نافله‏خوانی‏هایت به گوش می‏رسد که در هر مجالی، طاعت حق به جا می‏آوردی، در مسیر خانه تا کلاس درس یا زیارت حرم و پیاده‏روی‏های روزانه.
هنوز نیایش شامگاهانت، شب‏های بی‏ستاره را نورباران می‏کند. تو از یتیمی و تلاش و تکاپوی صادقانه، نردبانی ساختی که قله‏های عرش را فتح کردی و غبطه زمینیان شدی.
علامه بزرگ! در کدامین آسمان خانه داری که هر روز، با طلوع هر خورشید معرفتی، انوار حکمت الهی‏ات می‏تابد و خاطره هنوز آسمانی‏ات دوباره طلوع می‏کند؟
چقدر خاطر زمین دلتنگ رجعت دوباره شماست؛ رجعت دوباره مردانی که یک جهانْ معرفتند و یک جهان حکمت.
منبع: ماهنامه گلبرگ
با رفتاری که نسخه‏هایی از گل بودند، آمدی. «مهر تابان» بزرگی‏ات بر همیشه تاریخ پرتو افشاند. خلوص، رمز جاودانگی تو بود و تواضع، عطر عبایت را تا والا شهر آسمان به ارمغان برد.
علاقه و محبت مردم به علاّمه
رسیدگی به ضعیفان، دستگیری از مستمندان و تلاش در پی رفع گرفتاری نیازمندان از صفات بارز علامّه طباطبایی رحمه‏الله بود. او چون پدری دل‏سوز، به بسیاری از یتیمان درمانده محبت می‏کرد و آنان را از هدایای خویش بهره‏مند می‏ساخت. قدرت معنوی، نفوذ کلام، پیوند با مردم و شجاعت علامّه در برابر ستم‏کیشان، از وی شخصیتی محبوب و پرآوازه ساخته بود.
علامّه طباطبایی رحمه‏الله در قلب همه جای داشت به گونه‏ای که علاقه و محبت درونی مردم به این اندیشمند سترگ و مفسر گران‏مایه در تمام حالات کاملاً هویدا بود.
اخلاق قرآنی
علاّمه طباطبایی رحمه‏الله مرد عبادت و نجوا با آفریدگار هستی و اسوه‏ای اخلاقی بود. او از مرز مراعات واجبات و مستحبات پا فراتر نهاده و خود را مقیّد به ترک اولی کرده بود. همواره ذکر الهی بر لب داشت و هیچ وقت از توجه به حضرت حق غافل نمی‏شد. «اخلاق ایشان اخلاقی قرآنی بود... هر آیه‏ای که خداوند در قرآن نصب العین انسان کامل می‏داند ما در حد انسانی که بتواند مبین و مفسر قرآن باشد در این مرد بزرگ می‏یافتیم. مجلس ایشان، مجلس ادب اسلامی و خلق الهی بود و ترک اولی در ایشان کم‏تر اتفاق می‏افتاد. نام کسی را به بدی نمی‏برد. بدِ کسی را نمی‏خواست و سعی می‏کرد خیر و سعادت همگان را مسئلت کند.»
رفتار علامّه در منزل
دختر علامه طباطبایی رفتار پدر را در میان خانواده این‏گونه توصیف می‏کند: اخلاق و رفتار ایشان در منزل «محمدی» بود. هرگز عصبانی نمی‏شدند و هیچ وقت صدای بلند ایشان را در حرف زدن نشنیدم. در عین ملایمت، بسیار قاطع و استوار بودند و مقیّد به نماز اوّل وقت، بیداری شب‏های ماه رمضان، قرائت قرآن با صدای بلند و نظم در کارها بودند. دست رد به سینه کسی نمی‏زدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود... بسیار کم حرف بودند. پرحرفی را موجب کمی حافظه می‏دانستند. بسیار ساده صحبت می‏کردند، به طوری که گاهی آدم گمان می‏کرد این یک فردِ عادی و عامی است... می‏گفتند شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی‏کند... آرام و صبور با مسایل برخورد می‏کردند... رفتارشان با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند. ما هرگز بگومگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم».
رابطه دوستانه امام و علاّمه
از دیرزمان ارادت بسیاری بین علامّه طباطبایی و حضرت امام خمینی رحمه‏الله برقرار بوده است؛ چرا که هر دو از هوا و هوس به دور بودند و نسبت به یکدیگر احترام می‏گذاشتند. «رابطه دوستانه آن دو بزرگوار از قدیم برقرار و علامّه نسبت به حضرت امام احترام قائل بود. وی نسبت به اوضاع جامعه بسیار ناراضی و از شاه و رژیم او منزجر بود. یک‏بار به ایشان گفته شد که شاه تصمیم گرفته است دکترای فلسفه به شما بدهند. ایشان خیلی ناراحت شدند و اعلام کردند به هیچ وجه تن به قبول چنین چیزی نخواهند داد... و در پایان، پس از اصرار زیادِ رئیس دانشکده الهیات آن زمان گفتند: «من از شاه هیچ ترسی ندارم و حاضر به قبول دکترا نیستم».
پاسخ به شبهات
توجه به جهان اسلام و بررسی وضعیت حال و آینده مسلمانان از نشانه‏های بارز مفسر و فیلسوف فرزانه، مرحوم علامه طباطبایی رحمه‏الله بود. او در سال‏های دهه بیست و سی نقش حساسی در هدایت جامعه داشت. با هجوم شبهاتِ دشمنان دین و اهل بیت عصمت و طهارت علیه‏السلام سلاح قلم به دست گرفت و در برابر توطئه‏های فرهنگی معاندان مردانه ایستاد و زیرکانه شبهات را پاسخ گفت و فلسفه مادی و افکار غربی را پوچ و بی‏مقدار جلوه داد. هدایت گروه‏های مختلف جامعه، به‏ویژه جوانان، کار کم‏نظیری بود که «علامّه» یارای آن را داشت و به خوبی از عهده آن برآمد. پس از رحلت آیة اللّه‏ بروجردی رحمه‏الله حکومت اسلامی موضوع درس علامّه گردید و مقالاتی در این زمینه نگاشت و در آن‏ها توانایی حکومت اسلامی را در اداره جامعه اثبات کرد.
خصوصیات اخلاقی علاّمه
آیت اللّه‏ ابراهیم امینی که مدت سی سال با علامّه طباطبایی مأنوس بوده و افتخار شاگردی علامّه را دارد، درباره خصوصیات اخلاقی آن اندیشمند کم‏نظیر جهان تشیع چنین نوشته است: «علامّه انسانی وارسته، مهذّب، خوش اخلاق، مهربان، عفیف، متواضع، مخلص، بی‏هوا و هوس، صبور، بردبار، شیرین و خوش مجلس بود. من در حدود سی سال با استاد حشر و نشر داشتم... به یاد ندارم که در طول این مدت حتی یک بار عصبانی شده باشد و بر سر شاگردان داد بزند یا کوچک‏ترین سخن تند یا توهین‏آمیزی را بر زبان جاری سازد. خیلی آرام و متین درس می‏گفت و هیچ‏گاه داد و فریاد نمی‏کرد. خیلی زود با افراد انس می‏گرفت و صمیمی می‏شد... گاهی که به عنوان استاد مورد خطاب قرار می‏گرفت می‏فرمود: «این تعبیر را دوست ندارم. ما این‏جا گرد آمده‏ایم تا با تعاون و هم‏فکری، حقایق و معارف اسلامی را دریابیم».
منبع: ماهنامه گلبرگ  نویسنده: عبداللطیف نظری
روش تدریس
برخی از ویژگی‏های مربوط به تدریس علامه طباطبایی را می‏توان در پرهیز از پراکنده گویی؛ بیان مطالب عالی با عبارات کوتاه و رسا؛ تکریم مقام دانشمندان و احترام به مقام علمی آنان؛ توجه کامل به اشکال شاگردان و رعایت احترام آنان؛ فروتنی و متانت در پاسخ به پرسش‏ها و شتاب نکردن در جوابگویی و نکاتی مانند آن، بیان کرد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می‏گوید:
«از خصوصیات علامه طباطبایی، این بود که هیچ‏گاه از کسی بدگویی نمی‏کردند. در طی 35 سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، حتی یک‏بار هم بدگویی کسی را از ایشان نشنیدم ؛ علّامه، عیب کار کسی را اظهار نمی‏کرد.
همچنین از جمله درس هایی که من از این مرد بزرگ گرفتم، این بود که در همه لحظات، مراقب خویش بود و کنترل خود را به دست داشت. خدا شاهد و گواه است که در این مدت از ایشان، حتی یک بار غیبت کسی و یا کلمه‏ای تعریف و تمجید از خودشان نشنیدم».
زندگی قرآنی
اُنس و آشنایی علامه طباطبایی با ژرفای معارف قرآنی، از او عالمی ربّانی ساخته بود که جلوه‏های رفتاری‏اش، همگی از تأثیرپذیری از قرآن حکایت داشت. همراهان علامه و شاگردان ایشان در باره استاد خود چنین می‏گویند: «سیره زندگی علامه طباطبایی با قرآن آمیخته بود؛ یعنی با قرآن زندگی می‏کرد، با قرآن می‏اندیشید، شاگرد خوب قرآن بود، با قرآن معارف الهی را در می‏یافت، با قرآن سخن می‏گفت، و با قرآن مطلب می‏نوشت ؛ یعنی تمام شئون زندگی این عالم ربانی را، وحی خدا رهبری می‏کرد».
دگرگونی با تلاوت آیات
یکی از همراهان علامه طباطبایی که در نگارش و ترجمه تفسیر المیزان در کنار علامه بود، درباره تأثیرپذیری علامه طباطبایی می‏نویسد: «علامه طباطبایی، قرآن را در خود پیاده کرده بود. وقتی در تفسیر قرآن کریم به آیات رحمت یا غضب و یا آیات توبه برمی‏خوردیم، ایشان متقلب می‏شد و اشکش جاری می‏گشت و سعی می‏کرد آن را از من مخفی نگه دارد. یک‏بار در زمستان، پشت کرسی نشسته بودیم و به مقابله تفسیر فارسی با عربی می‏پرداختیم که به آیه‏ای در باب توبه و رحمت پروردگار و آمرزش گناهان رسیدیم، ایشان نتوانست به گریه بی‏صدا بسنده کند و سرش را پشت کرسی پایین آورد و شروع کرد به بلند گریه کردن».
افتادگی‏آموز اگر طالب فیضی
مرحوم علامه جعفری، درباره یکی از ملاقات‏هایش با علامه طباطبایی، خاطره‏ای شیرین دارد: «روزی به قصد دیدار علامه طباطبایی به منزلشان رفتم و درِ خانه را زدم. پیرمری در را باز کرد. گفتم: آقا تشریف دارند. گفتند: بله. گفتم: به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد، به خدمت ایشان برسم. آن شخص رفت و پس از بازگشت مرا به یک اتاق راهنمایی کرد. پس از لحظاتی مرحوم علامه آمدند و پس از سلام و احوال پرسی گفتند: چون در حال تشرف به مشهد مقدس هستم، فرش‏های اتاق را جمع کرده‏ایم. صبر کنید بروم و قالیچه‏ای بیاورم تا روی آن بنشینیم. من دست ایشان را گرفتم و گفتم: نیازی نیست و عبا را از دوش خود برداشتم و پهن کردم و گفتم: بفرمایید. آن انسان وارسته با یک قیافه ملکوتی که هرگز از یاد نمی‏برم فرمود: «در این موقع عمرم، درس آموزنده‏ای به من آموختی». من عرض کردم: این جمله هشداردهنده شما، خیلی آموزنده‏تر و سازنده‏تر از سخن من بود.
دلداده خاندان وحی
درباره علاقه بسیار علامه طباطبایی به اهل بیت علیهم‏السلام نوشته‏اند: علامه طباطبایی، علاقه و شیفتگی خاصی نسبت به ائمه طاهرین علیهم‏السلام داشتند. وقتی نام یکی از آنها برده می‏شد، اظهار تواضع و ادب در چهره ایشان نمایان می‏شد. ایشان نسبت به امام زمان(عج) تجلیل خاصی داشتند و مقام و منزلت حضرت رسول‏اللّه‏ و حضرت صدیقه کبری را فوق تصور می‏دانستند و یک نحو خضوع واقعی نسبت به آن بزرگان داشتند و مقام و منزلت آنان را ملکوتی دانسته و به سیره و تاریخ آنها کاملاً آگاه بودند.
بر آستان کوی دوست
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، ارادت و احترام ویژه نسبت به اهل‏بیت علیهم‏السلام بود. یکی از شاگردان ایشان در این باره می‏گوید: «علامه، نسبت به اهل‏بیت، به ویژه حضرت علی علیه‏السلام تا سر حد عشق دلبستگی داشتند. هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه علیهم‏السلام بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می‏شدند و تابستان را در آنجا می‏ماندند، وقتی وارد صحن حرم رضا علیه‏السلام می‏شدند، بارها می‏دیدم که دست‏های لرزان را روی آستانه در می‏گذاشتند و آستان در را می‏بوسیدند. گاهی که از محضرشان التماس دعایی در خواست می‏شد، می‏گفتند: «بروید از حضرت بگیرید، ما اینجا کاره‏ای نیستیم، همه چیز اینجاست».
دلیل علاقه شهید مطهری رحمت ‏الله علیه
 احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل‏بیت است. علامه در ماه رمضان، روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام افطار می‏کرد. ابتدا پیاده به حرم مطهر مشرف می‏شد، ضریح مقدس را می‏بوسید، سپس به خانه می‏رفت و غذا می‏خورد. این ویژگی اوست که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است».
 ایشان نیز روی زمین نشسته و فرمودند: «جمله‏ای را که می‏خواستم عرض کنم این است که آنجا نرم‏تر است».
نظم علامه
یکی از شاگردان علامه طباطبایی درباره نظم استادشان می‏گوید: علامه طباطبایی بسیار منظم بود. غالبا قبل از شاگردان در کلاس درس حاضر می‏شد. دقیقه‏ای تخلف نمی‏کردند و تا دقیقه آخر هم درس می‏دادند و این برنامه دایمی ایشان بود. در برف و سرما، در طول ده و دوازده سال یادم نمی‏آید که ایشان یک‏دفعه هم درس را تعطیل کند. اتفاق می‏افتاد که ساعت‏ها مطالعه یا فکر می‏کرد و یا می‏نوشت. نظم و پشتکار زیادی داشت.
انضباط در فراگیری علم
مرحوم آیت‏اللّه‏ احمدی میانجی، درباره یکی از خاطراتش از علامه طباطبایی می‏گوید: یکی از خاطراتی که از ایشان (علامه طباطبایی) به یاد دارم، این است که می‏فرمود: دوازده سال نجف بودم و در این سال‏ها، تنها دوازده روز درس را تعطیل کردم، یعنی سالی یک روز. در طول سال فقط روز عاشورا را تعطیل می‏کردم. به ایشان عرض کردم: خسته نمی‏شوید؟ فرمود: علم همچون باغ است. اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می‏روم. ایشان وقت را مثل طلا می‏دانست و از اوقاتش در نجف و قم استفاده کامل می‏کرد. روزی می‏فرمود: من در شبانه‏روز شش ساعت را صرف خوردن، خوابیدن و عبادات می‏کنم و هیجده ساعت هم مشغول تفکر هستم.
طراحی مدرسه
یکی از ویژگی‏های علامه طباطبایی، تسلط بر برخی از دانش‏ها مانند ریاضی و نجوم بود تا آنجا که در طراحی یکی از مدارس بزرگ حوزه علمیه قم، به نام مدرسه حجتیه، که هم‏اکنون ینز محل تحصیل طلاب علوم دینی است، نقش به سزایی داشتند. مهندسان، نقشه ساختمانیِ این مدرسه را زیر نظر ایشان طرح و اجرا می‏کردند و ایشان بر کارشان نظارت داشت، نقشه‏ها را می‏دید و اشکالات آنان را متذکر می‏شد.
تجلیل از همسر
دختر بزرگوار علامه طباطبایی، درباره ارتباط عاطفی ایشان با همسر خود می‏گوید: رفتار علامه با مادرم بسیار احترام‏آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می‏کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند و ما هرگز اختلافی بین آن دو ندیدیم. پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می‏کرد و می‏گفت: از اول ازدواج، همیشه با هم یک‏رنگ و یک دل بوده‏ایم. پدرم هرگز از رفتار خوب خود حرفی نمی‏زد و همه خوبی‏ها را به مادرم نسبت می‏داد. حتی بعد از فوت مادر، ایشان همیشه از مادرم به نیکی یاد می‏کردند و می‏گفتند: این زن بود که مرا به اینجا رساند. او شریک من بوده است و هر چه کتاب نوشته‏ام، نصفش مال این خانم است.
عظمت علامه
یکی از بزرگان که از جرعه نوشان محضر علامه طباطبایی بوده، می‏گوید: در روز عیدی، عده‏ای از افراد از قشرهای مختلف، نزد علامه آمده بودند. کنارم جوانی بود که محو عظمت علامه شده بود. چند دقیقه مجلس به سکوت برگزار شد و ابهت خاصی در آن بود. یک وقت آن جوان بی‏اختیار اشک از چشمانش جاری شد و گفت: من تعجب می‏کنم که چگونه زمین سنگینی این مرد (علامه طباطبایی) را تحمل می‏کند. این جمله عجیبی بود که من از آن جوان شنیدم و حقیقت هم همین بود. انسان یک احساس عظمت و ابهتی در وجود علامه می‏کرد که وصف‏کردنی نیست.
آخرین نصیحت
یکی از استادان اخلاق، در خاطره‏ای از آخرین ملاقات با استاد خود، علامه طباطبایی می‏گوید: آخرین جلسه‏ای بود که با گروهی از بزرگان، خدمت علامه رفتیم. حال ایشان خوب نبود. به احترام جمع نشست، ولی حرف نمی‏زد. جلسه طول کشید. بعداز آن جلسه، حال ایشان بد شد و ایشان را به بیمارستان بردند. لحظات آخر عمر شریف علامه بود که به ملاقات ایشان رفتیم. ما که از اتاق بیرون آمدیم، از قول خانم ایشان نقل کردند که لحظه مرگ، ایشان چشم‏ها را باز کرد و به گوشه‏ای خیره شد و آن گاه سه مرتبه فرمود: توجه! توجه! توجه! و از دنیا رفتند. این جمله، یادآور نصیحت همیشگی ایشان بود که شاگردان خود را به مراقبت و پاسبانی از حریم دل دعوت می‏کردند و آن را چون تخم سعادتی می‏دانستند که می‏بایست در مزرعه دل کاشت.
مجموعه معارف
مقام معظم رهبری، حضرت آیت‏اللّه‏ خامنه‏ای، در قسمتی از پیام خود به مناسبت سالگرد ارتحال علامه طباطبایی، ایشان را چنین ستودند: «او (علامه طباطبایی) مجموعه‏ای از معارف و فرهنگ اسلام بود، فقیه بود، حکیم بود، آگاه از اندوخته‏های فلسفی شرق و غرب بود، مفسّر قرآن بود، از علوم اسلامی، یعنی علومی که از اسلام نشأت گرفته، یا از آن تغذیه کرده است، مطلع بود... شخصیت او، در لابه لای این دانستنی‏های بسیار، به کمک ریاضتی مداوم و درازمدت پرورده، صیقل یافته و پرداخته شده بود. از کسانی‏بودکه‏تنها مکتب‏جامعی چون اسلام می‏تواندامثال او را در دامان پربرکت خویش پرورش دهد».
منبع: ماهنامه گلبرگ      نویسنده:راحله عطایی
خاطرات آشنایان از علامه
انقطاع از دنیا
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.
در روزهای آخر حتی به آب و غذا هم توجه نداشت. چند روز قبل از وفاتش به یکی از دوستان فرموده بود:
« من دیگر میل به چای ندارم و گفته ام سماور را در جهان آخرت روشن کنند، میل به غذا ندارم. »
و بعد از آن هم دیگر غذا میل نکرد، با کسی سخن نمی گفت و حیرت زده به گوشه اطاق می نگریست.
در سوگ همسر
در روزهایی که علامه طباطبایی در سوگ همسرشان محزون و متأثر بود و اشک فراوانی از دیدگانش بر گونه ها جاری می ساخت، یکی از شاگردان سبب این همه آشفتگی و ناراحتی علامه را از این بابت جویا شده بود، علامه پاسخ داده بود:
« مرگ حق است، همه باید بمیریم، من برای مرگ همسرم گریه نمی کنم، گریه من از صفا و کدبانوگری و محبت های خانم بود.
من زندگی پرفراز و نشیبی داشته ام. در نجف با سختی هایی مواجه می شدم، من از حوائج زندگی و چگونگی اداره آن بی اطلاع بودم، اداره زندگی به عهده خانم بود. در طول مدت زندگی ما، هیچ گاه نشد که خانم کاری بکند که من حداقل در دلم بگویم کاش این کار را نمی کرد یا کاری را ترک کند که من بگویم کاش این عمل را انجام داده بود.
در تمام دوران زندگی هیچ گاه به من نگفت چرا فلان عمل را انجام دادی؟ یا چرا ترک کردی؟... من این همه محبت و صفا را چگونه می توانم فراموش کنم. »
ما همه بندگان خدائیم!
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی اظهار می دارد:
« در هر مجلسی که در خدمت علامه طباطبایی می رسیدم، آنقدر افاضه رحمت و علم داشت و به اندازه ای سرشار از وجد و سرور و توحید بود که از شدت حقارت در خویش احساس شرمندگی می نمودم و معمولا هر دو هفته یک بار به قم شرفیاب می شدم و زمان زیارت و ملاقات ایشان برایم بسیار ارزنده بود.
... هر موقع که خدمتشان می رسیدم، بدون استثنا برای بوسه زدن بر دستان علامه طباطبایی خم می شدم ولی آن حکیم و فیلسوف متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می گردید که مرا منفعل می نمود.
یک روز عرض کردم ما برای برکت و فیض دست شما را می بوسیم، چرا مضایقه میفرمایید؟
سپس افزودم آقا آیا شما این روایت را که از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در منابع شیعه آمده است: « من علمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً: هر کس مرا نکته ای آموزد، مرا بنده خویش ساخته است. »، به خاطر دارید؟
علامه طباطبایی فرمودند: « بلی روایت مشهوری است. »
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته اید و کراراً مرا بنده خود ساخته اید، آیا از ادب بنده این نمی باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟!
آنگاه علامه طباطبایی با تبسم فرمودند:« ما همه بندگان خدائیم. »
علامه ـ رضوان الله علیه ـ می فرمودند:
« در اوایل تحصیلم، حدیثِ :« من اخلص لله اربعین صباحاً، فجّر الله ینابیع الحکمة من قبله علی لسانه : هر کس چهل روز خود را برای خداوند خالص کند، خداوند چشمه های حکمت را از دلش بر زبان وی جاری و روان می کند. » را خواندم و تصمیم گرفتم بدان عمل کنم.
پس از آن چله، هرگاه اندیشه و تصور گناهی به ذهنم می آمد، ناخودآگاه و بی فاصله از ذهنم می رفت. »
اثر ذکر « یا الله »
شخصی نقل کرد که گرفتار وسواس شدیدی شدم؛ به طوری که توانایی تکبیرة الاحرام گفتن نماز را نداشتم.
روزی در منزل استاد بزرگوار، علامه (ره)، خدمتشان مشرف شدم و ناراحتی خود را به عرض آن واصل به حق رساندم. مرحوم علامه فرمودند:
« هرگاه می خواهی نماز بخوانی، یک یا الله بگو، سپس نماز را شروع کن. »
به منزل رفتم؛ هنگام نماز فرا رسید و آماده به جا آوردن این واجب شدم. در آن حال دیدم اثری از آن بیماری وسواس که مانع از به جا آوردن نماز بود در من نیست و نیازی [هم] به گفتن یا الله پیدا نکردم. فهمیدم همان یا الله آقا طباطبائی باعث شفایم شده است.
یکی از آشنایان علامه نقل می کند:
« برای استاد مشکلی فلسفی رخ داده بود؛ همان ایام به زیارت امامزاده ای رفت و پس از آن، همان امامزاده به خواب ایشان آمده و مشکل علمی استاد را حل کرد! »
روش تدریس
جلسه درسی ایشان به نحوی بود که شاگردان شهامت اشکال کردن بر مباحث او را داشتند و اگر شاگردی به درس ایشان انتقادی داشت، با مهربانی و ملاطفت سخن او را گوش می‏داد و با کمال احترام او را متقاعد می‏کرد.
علامه از این که با صراحت بگوید: «نمی‏دانم»، ابایی نداشت. مکرر اتفاق می‏افتاد که می‏گفت: باید این موضوع را ببینم و یا این که لازم است در خصوص آن فکر کنم، بعد جواب دهم.
برای آن که ذهن شاگرد را به تحرک و پویایی وادارد، در جلسات خود می‏فرمود: به من استاد نگویید. ما یک عده‏ای هستیم که این جا جمع شده‏ایم و می‏خواهیم حقایق اسلام را بررسی کنیم و با هم کار می‏کنیم. من از آقایان خیلی استفاده می‏کنم.
تحمیل عقیده و تحکم فکر در برخورد با شاگردان نداشت. در مسائل طرح شده نظر خود را می‏گفت و بعد خطاب به حاضرین می‏فرمود: این موضوعی است که به ذهن ما رسیده است، خودتان بررسی کنید، بینید تا چه اندازه صحت دارد و مورد قبول است.
همت عالی
یکی از خصوصیات آن مفسر عالی‏قدر همتی عالی و پشتکاری زایدالوصف بود. فرزند محترمه ایشان، نجمة السادات طباطبایی، همسر شهید بزرگوار قدوسی، خاطرنشان شاخته‏اند که پدر بزرگوارشان نقل کرده‏اند که وقتی در نجف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت. من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می‏رفتم. وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد می‏رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی، آن قدر لباس‏هایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می‏رفتم و درمی‏آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می‏خواندم.
فروتنی
هر موقع که خدمتشان می‏رسیدم، بدون استثناء برای بوسه زدن بر دستان ایشان خم می‏شدم؛ ولی آن حکیم متواضع دست خود را لای عبای خویش پنهان می‏نمود و حالتی از حیا و شرم در ایشان هویدا می‏گردید که مرا منفعل می‏نمود.
یک روز عرض کردم: «ما برای برکت و کسب فیض دست شما را می‏بوسیم، چرا مضایقه می‏فرمایید؟» سپس افزودم: آقا! آیا شما این روایت را به خاطر دارید که از حضرت امیرالمؤمنین (علیه‏السلام) در منابع شیعه آمده است: «مَن عَلَّمَنی حَرفاً فَقَد صَیَّرَنی عَبداً» (هرکس مرا نکته‏ای آموزد، بنده خویش ساخته است)؟
فرمودند: بلی روایت مشهوری است و سیاق آن با موازین مطابقت دارد.
عرض کردم: شما این همه معارف و مکارم به ما آموخته‏اید و کراراً مرا بنده خود ساخته‏اید. آیا از ادب بنده این نمی‏باشد که دست مولای خود را ببوسد و بدان تبرک جوید؟
با تبسّم ملیحی فرمودند: ما همه بندگان خداییم!
(علامه محمد حسین طباطبایی تهرانی)
یکی از مزایای شگفت علامه این بود که با آن همه معلومات و توانایی‏های علمی گوناگونی که داشت، اکثر اوقات مجلس او با سکوت برگزار می‏گردید؛ مگر این که از محضرشان سؤالی می‏شد.
 در خود یک نوع شیفتگی و بی‏تابی نسبت به تحصیل کمال حس نمودم. به طوری که از همان روز تا پایان تحصیل که تقریباً هیجده سال طول کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر احساس خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش کردم. بساط معاشرت با غیر اهل علم را به کلی برچیدم و در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی به حداقل ضروری قناعت نموده، باقی را به مطالعه می‏پرداختم. بسیار می‏شد (به ویژه در بهار و تابستان) که شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه می‏گذراندم و همیشه درس فردا شب را پیش مطالعه می‏کردم. اگر اشکالی پیش می‏آمد، با هر خودکشی بود، حل می‏نمودم. وقتی در کلاس درس حضور می‏یافتم، از آن چه استاد می‏گفت، قبلاً روشن بودم. هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبرده‏ام.
لطافت طبع
طبعی لطیف و زیبا داشت. به مناظر زیبا، درخت، چمن و گل علاقه بسیاری ابراز می‏کرد. اشعار زیبایی می‏سرود. سروده‏های بسیاری از شاعران کهن متأخر را حفظ بود... صاحب قلم و نویسنده بود. هم به فارسی محکم و متین می‏نوشت و هم به فارسی شیوا و رسا.
(علامه طباطبایی تهرانی)
علاقه به نقاشی
از همان دوران کودکی به نقاشی بسیار علاقه داشت. خودش تعریف می‏کرد که تمام پول و وقت خود را در این سنین صرفِ خرید کاغذ و نقاشی بر روی آن می‏کرد.
(نجمة السادات طباطبایی ـ دختر علامه)
اهمیت المیزان
می‏توانم ادعا کنم که این تفسیر از جنبه‏های خاصی... بهترین تفسیری است که در میان شیعه و سنی از صدر اسلام تا به امروز نوشته شده است.
اصولاً من بیشترِ مطالبی را که در کتاب‏ها و نوشته‏های خود دارم، شاید ریشه‏هایش را از علامه طباطبایی و به ویژه از المیزان گرفتم... .
این تفسیر همه‏اش با فکر نوشته نشد. من معتقدم که بسیاری از این مطالب، از الهامات غیبی است. کمتر مشکلی در مسائل اسلامی و دینی برایم پیش آمده که کلید حل آن را در تفسیر المیزان پیدا نکرده باشم.
(استاد شهید مطهری)
در برابر قرآن
در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبه رویم. می‏خواستم کتاب دیگری را باز کنم، امّا چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و آن را گم کنم، قرآن را پشت و رو روی زمین نهادم. علامه طباطبایی که نگاه می‏کرد، فوری قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت: دیگر از این کارها نکنید. 
اخلاص
وقتی در جلسه‏ای که علامه حضور داشت، دانشمندی از تفسیر المیزان ستایش کرد، علامه فرمود: تعریف نکن که خوشم می‏آید؛ و وقتی این احساس در من به وجود بیاید، خلوص و قصد قربتم را از بین می‏برد.
احترام به نظر دیگران
یک روز علامه طباطبایی مرا خواستند و فرمودند: دوست دارم تفسیر المیزان ترجمه شود و نظرم این است که شما این کار را بکنید.
من پذیرفتم و جلد اول را در دو مجلّد ترجمه کردم. خدمتشان آمدم و عرض کردم: آقا! شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر؛ ولی من هم آدمی هستم که نمی‏توانم در همه مسائل تقلید کنم. در این بحث‏های شما که ترجمه می‏کنم، می‏خواهم استقلال فکری خودم را از دست ندهم. اگر جایی اختلاف نظر داشتم، آیا اجازه می‏فرمایید در پاورقی نظر خویش را بنویسم، یا اجازه نمی‏فرمایید؟
ایشان در حالی که تبسم بر لب آوردند، جمله پرمعنایی فرمودند. گفتند: آقای مکارم! اگر ما از خودمان انتقاد بکنیم، بهتر از این است که دیگران از ما ایراد بگیرند. بگذارید ما خودمان بحث‏هایمان را نقد کنیم؛ نه اینکه بیگانگان این کار را بکنند.
بعد افزودند: پیشنهادی که دارم این است که اگر شما جایی ایراد داشتید، قبلاً بیایید با من بحث کنید؛ اگر من شما را قانع کردم، تمام.
گفتم: اگر قانع نشدم چی؟
فرمودند: ایرادتان را در پاورقی نوشته، جواب من را هم بنویسید و قضاوت را به خوانندگان واگذار کنید.
(آیت‏الله ناصر مکارم شیرازی)
ادب به اهل بیت (علیهم‏السلام)
در مجالس روضه و مرثیه‏های روز جمعه شرکت می‏کرد و گاه چنان از شنیدن مصائب کربلا و ائمه (علیهم‏السلام) منقلب می‏شد که زارزار می‏گریست و تمام بدنش می‏لرزید. بی‏گمان بسیاری از موفقیت‏های او نتیجه همین خصلت بود.
ایشان به عزاداری در منزل ما ـ که بیش از یکصد سال سابقه دارد ـ بسیار علاقه داشت. می‏آمد و در گوشه‏ای می‏نشست. در سکوت کامل و با خلوص و پیراسته از هر گونه ریا اشک می‏ریخت.
(آیت‏الله برقعی)
شدت علاقه علامه به امام حسین (علیه‏السلام) در حدی بود که درس و بحث ایشان که هیچ روزی از ایام سال تعطیل نمی‏شد، در روز عاشورا تحقیق و پژوهش و کارهای علمی خود را کنار می‏نهاد.
در ماه‏های آخر عمر، با همه کسالتی که داشت، زیارت حضرت رضا (علیه‏السلام) را ترک نکرد. با آغوش باز و با آن سن بالا و بیماری باز جمعیت را می‏شکافت و با علاقه خود را به ضریح می‏رسانید و بر آن بوسه می‏زد. با زحمت او را جدا می‏کردیم. علامه می‏گفت: من به حال این مردم که عاشقانه ضریح را می‏بوسند، غبطه می‏خورم.
هیچ به خاطر ندارم از اسم هر یک از ائمه (علیهم‏السلام) بدون ادای احترام گذشته باشند... گاهی که از محضرشان «التماس دعا»یی درخواست می‏شد، می‏گفتند: بروید از حضرت بگیرید. ما این جا کاره‏ای نیستیم. (دکتر احمدی)
یاد خدا
همواره حضور قلب داشت و مدام مشغول ذکر بود. در تمامی حالات ـ حتی هنگام پژوهش‏های علمی ـ این حالت را فراموش نمی‏کرد. همین که جلسه یا درس ساکت می‏شد، به ذکر مشغول می‏شد... به نوافل خیلی مقیّد بود. شب‏های ماه مبارک رمضان تا صبح بیدار بود، مقداری مطالعه می‏کرد و بقیه را به دعا، قرائت قرآن، نماز و اذکار مشغول بود.
دوست خصوصی همه
در برخورد با شاگردانش تواضع خاصی داشت. یکی از شاگردان معروفش می‏گوید:
«در طول سی سال که با او انس داشتم، می‏دیدم وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق‏العاده فروتنی می‏کرد و نسبت به همه طلبه‏ها آن چنان صمیمی و یکرنگ بود، که هر کسی می‏پنداشت تنها او «دوست خصوصی» علامه است.»
منابع:
1.سایت صالحین.www.salehin.com
2. ماهنامه یاس،ش26

آیت الله جوادی آملی
« ..اگر استاد علامه طباطبایی را فارابی عصر بنامیم سخنی به گزاف نگفته ایم ... شهید مطهری ( با آن همه علم و فضیلت ) در مقابل علامه، به سان قطره ای بود در برابر دریا! »
آیت الله حسن زاده آملی
« به محضر مبارک جناب آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مشرف شدم که سخن از علامه طباطبایی، به میان آوردم. مرحوم آقای آملی به من فرمودند:
« آقا، اگر کسی باید در تحت تصرف و تعلیم کاملی به جایی برسد و قدمی بردارد، من برای شما بهتر از جناب آقای طباطبایی، کسی را نمی شناسم...»
ایشان [علامه طباطبایی] از اولیاءالله بودند، همواره در حضور، در مراقبت، در توجه بودند...
علامه طباطبایی بدون گزاف و بدون اغراق در فن اصول و فقه هر دو مجتهد بود. »
آیت الله جعفر سبحانی
« از نظر علمی و فرهنگی نباید مرحوم علامه طباطبایی را یک فرد به حساب بیاوریم؛ چرا که ایشان به تنهایی خود یک امت بود... از نظر اشاعه فرهنگ اسلامی و تحکیم آن در عصر کار امتی را انجام داد. »
آیت الله ابراهیم امینی
« علامه طباطبایی از آن شخصیت هایی است که در تمام رشته های علمی، فلسفی و اسلامی تخصص و تبحر داشته، شخصیت کم نظیری در میان علمای اسلامی است.
علامه طباطبایی، تنها یک دانشمند نبود بلکه یک عالم ربانی و مهذّب و یک انسان کامل، با تقوا و با فضیلت بود. »
آیت الله خویی (ره )
« او[علامه طباطبایی] یک مغز متفکر و انسان فوق العاده قوی و نیرومندی است. ...علامه طباطبایی، خویشتن را قربانی قرآن نمود. »
علامه طهرانی (ره)
« تفسیر المیزان به قدری جالب است و به اندازه ای زیبا و دلنشین است که می توان به عنوان سند عقاید اسلام و شیعه به دنیا معرفی کرد...»
استاد موسوی همدانی
« هیچ به یاد ندارم در طول بیست و چند سال معاشرتم با علامه طباطبایی برای طلبه ای که وارد می شد؛ تمام قامت بلند نشوند و نیز مراقبتی که ایشان از زبان خود داشتند. »
آیت الله بهجت
آیت الله بهجت فرزند خود را برای پیمودن راه معرفت به مرحوم علامه ارجاع دادند.
آیت الله سید محمد هادی میلانی (ره)
آیت الله سید محمد هادی میلانی با این که خود مدتی در نجف سمت استادی علامه طباطبائی را داشت، اما درباره ایشان می فرمود:
« اگر کسی علمیت و پایه دانش علامه طباطبائی را داشت، ادعاهای چنان و چنان می کرد، اما ایشان دم نمی زند. »
همچنین می فرمود:
« در عالم تشیّع، کسی به جامعیت آیت الله طباطبائی، یا بی نظیر است یا کم نظیر. »
و گاهی می فرمود:
« علامه طباطبائی علومی دارد که ما نداریم. » و منظورش از آن علوم، علوم باطنی و غیبی بود.
مرحوم علامه تابستان ها به مشهد مشرف می شد و آیت الله میلانی در آن زمان به ایشان خطاب می کرد:
« لذت و خوشی من، تنها همین حضرت امام رضا علیه السلام و حضور شما در مشهد است. »
باز می فرمود: « شما که در مشهد باشید، من معنای حیات را می فهمم. »
سید هاشم حداد (ره)
زمانی که عارف بزرگ، مرحوم سید هاشم حداد، به ایران و قم آمدند، میل خویش را برای دیدار علامه: « به حد کمال رسیده » وصف کردند و راضی نشدند استاد طباطبائی به دیدن ایشان بیاید، بلکه خود به منزل علامه رفتند و ساعتی در حضور هم نشستند.
آیت الله علی اکبر مرندی
عارف ناشناخته، آیت الله علی اکبر مرندی ـ که خود از شاگردان آیت الله قاضی بود ـ نیز جویندگان راه هدایت را به مرحوم علامه ارجاع می داد، و گاهی می فرمود:
« خداوند متعال، لطف بزرگی به من کرد که دو هم حجره خوب نصیب من کرد. »
و منظورش از دو هم حجره، علامه طباطبائی و برادرش آیت الله الهی طباطبائی بود؛ و درباره آن زمان می گفت: « با آقایان طباطبائی ها، چهارشنبه جلسه داشتیم؛ چه جلساتی بود! چه سخنان لطیف و ظریفی آن جا مطرح می شد. »
یک بار آیت الله مرندی برای معالجه به تهران مسافرت کرد و از آن جا به قم و زیارت حضرت فاطمه معصومه علیها السلام هم مشرف شد. سپس به فرزندش ـ که همراهش بود ـ فرمود: « مرا به خانه علامه ببرید. »
در خانه علامه را که زدند، شخصی آمد و در را باز کرد. مرحوم آیت الله مرندی پرسید: « علامه تشریف دارند؟ » او پاسخ مثبت داد و سپس آیت الله مرندی فرمود. « به علامه اطلاع دهید که علی اکبر مرندی دم در است. »
در این هنگام، علامه سراسیمه، با آن رعشه ای که دستشان داشت، تشریف آورده و گفتند: « آقا علی اکبر مرندی تویی؟! خودتی؟! » آن گاه روبوسی و مصافحه کردند و همان دم در گریستند. سپس چند ساعت با هم خلوت کردند.
آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی)
فقیه عارف، آیت الله علی معصومی ( مشهور به آخوند همدانی) می فرمود:
« من مردی بی هواتر از این مرد ( علامه طباطبائی ) ندیدم. »
و نیز می فرمود: « ما همواره علامه طباطبائی را در سکوت می دیدیم تا آن که شبی در خارج شهر مقدس مشهد، در محلی که همواره آیت الله میلانی و عده ای دیگر با علامه طباطبائی بودیم. به مناسبت، مسأله ای پیش آمد و آیت الله طباطبائی دو ساعت تمام بیاناتی فرمودند و به طور مفصل نکاتی گفتند. »
پس از پایان سخنانشان، عرض کردم:
« من در اعمال ـ به ظاهر ـ شب جمعه خوانده بودم که هر کس فلان عمل را انجام دهد، خداوند به وی گنجی عنایت می فرماید یا از مال یا از علم. من چون مال نمی خواستم، آن عمل را به جا آوردم تا خداوند گنج علم را نصیب من گرداند. لله الحمد والشکر، امشب به آن مراد رسیدم و گنج علم را پیدا کردم. »
آیت الله محمدی گیلانی
« این مرد عظیم والا همت [علامه طباطبایی] که زیر این چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیر آزاد بود، همچون صالحان اسلاف خویش در فنون گوناگون معقول و منقول صاحب نظر و مبتکر بود. »
علامه در 14ـ15 سالگی، رفت وآمد زیادی به منزل آیت الله حاج سید احمد قاضی (برادر آیت الله سید علی قاضی) داشت و بیشتر روزها آن جا بود و مشغول خدمت.
هر هفته پس از نماز عصر روز شنبه، در منزل حاج سید احمد، مجلس مرثیه ای برای خاندان عصمت علیهم السلام برپا بود. علامه این مخمس را، که تضمین غزلی از حافظ است، در سال 1327-1328 شمسی سرودند و همراه نامه ای به برادر خود، آیت الله الهی، ارسال داشتند و در پایان سروده نوشتند:
« انتظار می رود این اشعار را در مجالس خودتان [مرثیه حاج سید احمد] خصوصاً مجلس هفته آینده بخوانید . زیاد از این، جسارت است. »
گفت آن شاه شهیدان که بلا شد سویم / با همین قافله ام راه فنا می پویم
دست همت ز سراب دو جهان می شویم / شور یعقوب کنان یوسف خود می جویم
که کمان شد ز غمش قامت چون شمشادم
گفت هر چند عطش کنده بن و بنیادم / زیر شمشیرم و در دام بلا افتادم
هدف تیرم و چون فاخته پر بگشادم / « فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»
من به میدان بلا روز ازل بودم طاق / کشته یارم و با هستی او بسته وثاق
من دل رفته کجا و، کجا دشت عراق! / « طایر گلشن قدسم، چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم »
لوحه ی سینه من گر شکند سُم ستور / ور سرم سیر کند شهر به شهر از ره دور
باک نبود که مرا نیست به جز شوق حضور/ « سایه طوبی و غلمان و قصور و قدحور
به هوای سر کوی تو برفت از یادم»
تا در این بزم بتابید مه طلعت یار / من خورم خون دل و یار کند تیر نثار
پرده بدریده و سرگرم به دیدار نگار / « نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم؟ حرف دگر یاد نداد استادم»
تشنه وصل وی ام آتش دل کارم ساخت / شربت مرگ همی خواهم و جانم بگداخت
از چه از کوی توام دست قضا دور انداخت / « کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟!»
3. ما هم بودیم!
ما هم اندر باغ گیتی آشیانی داشتیم / در چمن با ماه رویان داستانی داشتیم
از حریف بزم یار و ز رقیب کوی دوست/ دشمنانی داشتیم و دوستانی داشتیم
با خیالی بود یا خوابی پریشان آنچه ما / در صف دلدادگان نام و نشانی داشتیم.
استاد امجد نقل می کنند که مرحوم علامه برای فهمیدن اسفار، سوره « یس» خوانده و به مرحوم صدرا هدیه می کرد.
منبع:www.salehin.com
استاد امجد از زبان علامه طباطبائی نقل می کنند که ایشان فرمود:
« باطن دنیا، صلوات بر محمد و آل محمد (صلوات الله علیهم اجمعین) است.»
آن فرد پرسید: آیا شما هم مثل عامه مردم ضریح حضرت را می بوسید؟!
علامه فرمود: « نه تنها ضریح، خاک و تخته در حرم را و هر چه متعلق به اوست می بوسم. »
او حتی در حل مسایل علمی و فلسفی و تفسیری، از معنویت ارواح معصومین علیهم السلام، استمداد می جست و گاهی برای حل مسایل تفسیری چندین ساعت، حتی یک شبانه روز به درون گرایی می پرداخت و از خدا و پیامبر و ائمه استمداد می طلبید. علامه می گفت:
« ما هر چه داریم از اهل بیتِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم داریم. »
هر کسی که اندک بی مهری ای نسبت به خاندان پیغمبر و مقام ولایت داشت نمی پذیرفت و با این قبیل افراد آشتی ناپذیر بود.
از اشتباهات علمی اشخاص، فراوان می گذشت و در تصحیح و نقد آنها همواره ادب علمی را حفظ می کرد، اما در مقابل افرادی که با مقام ولایت اهل بیت(ع) تا اندازه ای سر ناسازگاری داشتند نمی توانست ساکت بماند و به هر نحوی که بود سخنش را می گفت.... آیت الله بهجت درمورد تبرّی جستن از دشمنان اهل بیت(ع) می فرمایند: آقای طباطبائی (ره) می فرمود:
« پس از نمازها، معاویه را لعن می کنم زیرا همه مفاسد قرنها پس از وی را، مستند به او می دانم. »
دلباختگی، شیفتگی و علاقه وی نسبت به خاندان پیغمبر تا حدی بود که کتاب و علم را در مواردی که مصیبت و مرثیه و امثال آن بود به یک سو می نهاد.. غالباً در مجالس روضه و مرثیه روزهای جمعه شرکت می کرد و گاهی با تمام وجود زار زار گریه می کرد؛ بطوریکه تمام بدنش می لرزید و از چشمهای درشت و جذابش اشک سرازیر می شد و بی گمان بسیاری از موفقیتهای که داشت مولود همین خصلت بود.
استاد امجد نقل می کنند که آیت الله طباطبائی می فرمود:
« در بازبینی و تصحیح جلد اول المیزان، دو هزار غلط فاحش یافتم! ( مثلاً به جای «روز» نوشته بودم «شب»! ) و در بار دوم تصحیح، ششصد غلط! و حالا بهتر می فهمم «معصوم» و «عصمت» یعنی چه! »
صاحبِ تفسیر البصائر نقل می کند:
« اوایل تحصیلم کتابی خواندم که بر مذهب شیعه دوازده امامی تاخته بود. پس از مطالعه آن، حالم دگرگون شد و گریه ام گرفت. بعدها ( در سال 1356 ش) که آن خاطره و گریه را به علامه طباطبائی عرض کردم، فرمود:
« در آن هنگام ( که برای مظلومیت اهل بیت علیهم السلام گریستی ) هر چه از خدا می خواستی، می گرفتی. »
استاد امجد می گوید به مرحوم علامه عرض کردم:
وقتی به حرم مشرف می شویم، چگونه زیارت کنیم؟ فرمودند:
« مگر چیزی جز خدا مشاهده می شود؟! »
علامه(ره) با نهج البلاغه و کتاب های حدیثی همان معامله را می کرد که با قران معامله می کرد، یعنی آن را می بوسید و روی چشم می گذاشت. اگر در مجلسی، کتاب روایی، مانند بحارالانوار، روی زمین بود، آن را برمی داشت و می بوسید و روی طاقچه می نهاد؛ و به قفسه کتابی که کتاب حدیث در آن بود، پشت نمی کرد.
در ادامه، بخشی از نظرات و دیدگاههای علامه در مورد اهل بیت(ع) بصورت موضوعی از نظرتان می گذرد:
حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله علیها)
علامه هر ساله ایام فاطمیه، ده روز در خانه اش برای شهادت حضرت فاطمه علیها السلام اقامه عزا می نمودند و همه بستگان و اعضای خانواده حتی دخترانشان که در شهرهای دیگر سکونت داشتند مقید بودند، در این مدت در مجلس شرکت کنند.
معمولاً در تهران و شهرستانها که می رفتند کمتر دید و بازدید می کردند ولی وقتی که می گفتند: در همسایگی، یا فلان محل، مجلس روضه و توسلی به حضرت زهرا علیهاالسلام است، فوراً شرکت می کردند.
حتی برای رفع خستگی در محافل به علت رفت و آمد زیاد، گاهی مداحی را صدا می کردند تا چند جمله ذکر مصیبت کند و او با عشق و علاقه خاصی شدیداً گریه می کردند.
استاد امجد نقل می کنند که علامه به این بیت از اشعار استادش، آیت الله اصفهانی ( که در مدح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام است) خیلی علاقمند بود:
مفتقرا! متاب رو،از در او به هیچ سو
زان که مس وجود را فضّه او طلا کند!
و یک بار هنگام خواندن خطبه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام به عبارت لیس غیره که رسید، بسیار مبهوت شد؛ بعد رو به ما کرده و فرمود:
« شما که این همه کتاب فلسفی و عرفانی خوانده اید، آیا دیده اید کسی بتواند چنین بگوید؟! »
و نیز سفارش می کرد که شب های قدر، به یاد حضرت فاطمه زهرا علیها السلام باشیم.
در گشودن رمز و راز این سفارش، کافی است به روایتی از حضرت امام صادق علیه السلام اشاره شود که فرمودند :
« فمن عرف فاطمه حقّ معرفتها، فقد ادرک لیله القدر:
پس هر کس فاطمه علیها السلام را آن چنان که باید، بشناسد، حتماً شب قدر را درک کرده است. »
مرحوم علامه همچنین مقید بودند که هر سال، ایام شهادت آن بانوی بزرگوار ده روز در خانه شان اقامه عزا کنند و همه بستگان را دعوت نمایند.
حضرت اباعبدالله الحسین ( علیه السلام )
آیت الله طباطبائی در مجالس عزاداری شاه شهیدان علیه السلام شرکت می کرد و می فرمود: « ما برای سیاهی لشکر بودن، شرکت می کنیم. »
آن مرحوم در مجلس مرثیه ای که سیدی در محله ی گذرخان قم تشکیل می داد، شرکت می جستند. یک بار قسمتی از منزل آن سید، نوسازی شده بود و آیت الله طباطبائی در همان قسمت نشسته بودند. در آن هنگام می پرسند:
« چه مدت است که در این جا مجلس عزاداری برپاست؟ »
گفته بودند: « بیش از چهل سال »
مرحوم علامه از آن قسمت نوسازی شده، برخاستند و به قسمت قدیمی خانه رفتند و فرمودند:
« این آجرهایی که چهل سال شاهد گریه بر امام حسین علیه السلام بودند، قداستی دارند که انسان به اینها هم تبرک می جوید. »
یک بار شخصی به محضر علامه آمده بود، اما ایشان را نمی شناخت و به همین سبب سخنان ناپسندی گفته بود. وقتی فهمید شخصی که رو به روی وی نشسته، علامه طباطبائی است، اظهار شرمندگی و عذرخواهی کرد و به ایشان گفت: « من گمان نمی کردم که شما حضرت علامه طباطبائی باشید و از ظاهرتان این گونه تصور کردم که یک مرثیه خوان ( امام حسین) هستید! »
علامه فرمود: « ای کاش بنده یک مرثیه خوان حضرت سیدالشهدا علیه السلام بودم! همه سال هایی که سرگرم درس و بحث بوده ام، با یک مرثیه خوانی امام حسین علیه السلام برابری نمی کند! »
و باز مرحوم علامه می فرمود:
« در دوازده سالی که نجف بودم، به جز عاشورا، هیچ روزی درس را تعطیل نکردم. یک سال عاشورا درس را تعطیل نکرده بودم که به چشم درد شدیدی گرفتار شدم! طوری که نزدیک بود کور شوم. از عظمت امام حسین علیه السلام ترسیدم و از آن پس تصمیم گرفتم روز عاشورا را تعطیل کنم. »
حضرت امام رضا (علیه السلام)
علامه می فرمودند: « همه امامان علیهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا علیه السلام محسوس است. »
و در نقلی دیگر، بیان می کردند:
« همه امامان معصوم علیهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا علیه السلام ظاهر است. »
و نیز می فرمودند:
« انسان هنگامی که وارد حرم رضوی علیه السلام می شود، مشاهده می کند که از در و دیوار حرم آن امام(ع) رأفت می بارد. »
ایشان هر ساله به مشهد مشرف می شد حتی در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتی که داشت به مشهد مشرف شد. یکی از بستگان نزدیک ایشان می گفت: « با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعیت را می شکافت و با علاقه ضریح را می بوسید و توسل می جست که گاهی به زحمت او را از ضریح جدا می کردیم... »
او می گفت:
« من به حال این مردم که این طور عاشقانه ضریح را می بوسند، غبطه می خورم.... »
آقازاده شان نقل میکردند در سال آخر حیاتشان به دلیل کسالتی که داشتند و بنا به تأکید و توصیه پزشکِ مخصوص نمی خواستیم به مسافرت مشهد مقدس برود. پس از مراجعت از مشهد، به ایشان گفتم سرانجام به مشهد رفتید، فرمود:
« پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهایش را بگوید و درمانش را بگیرد. »
علامه طباطبایی وقتی به مشهد مشرف می شد، از وی تقاضا می کردند که در خارج از مشهد چون طرقبه و... به دلیل اعتدال هوا محل سکونت خویش را قرار دهد و گهگاهی برای زیارت مشرف گردد، ابداً قبول نمی کرد و می فرمود: « ما از پناه امام هشتم جای دیگر نمی رویم. »
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« ... هیچ به خاطر ندارم که از اسم هر یک از ائمه(ع) بدون ادای احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف می شدند و تابستان را در آنجا می ماندند وقتی وارد صحن حضرت رضا علیه السلام می شدند، بارها که در خدمتشان بودم و می دیدم که دستهای مرتعش را روی آستانه در می گذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را می بوسیدند، گاهی از محضرشان التماس دعا درخواست می شد می گفتند:
« بروید از حضرت بگیرید؛ ما اینجا کاره ای نیستیم؛ همه چیز آنجاست! »
زمانی نویسنده مشهوری بوسیدن ضریح امامان علیهم السلام و این قبیل احترام نهادن ها را تشنیع می کرد. وقتی سخن او را به مرحوم علامه در حرم رضوی علیه السلام عرض کردند، ایشان فرمود:
« اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضریح، زمین را می بوسیدم. »
و روزی در صحن حرم امام رضا علیه السلام شخصی به علامه [ که اصلاً اذن نمی داد کسی دست ایشان را ببوسد] عرض کرد: « از راه دور آمده ام و می خواهم دست شما را ببوسم. » علامه فرمود:
« زمین صحن را ببوس که از سر من هم بهتر است! »
یک بار علامه می خواستند به روضه رضوی علیه السلام مشرف شوند. به ایشان عرض شد: « آقا! حرم شلوغ است؛ وقت دیگری بروید! » فرمودند:
« خوب، من هم یکی از شلوغ ها! »
و رفتند. مردم هم که ایشان را نمی شناختند تا راهی برایشان بگشایند و در نتیجه، هر چه سعی کردند دستشان را به ضریح مبارک برسانند، نشد و مردم ایشان را به عقب هل دادند.
وقتی بازگشتند، اطرافیان پرسیدند: « چطور بود؟» فرمودند: « خیلی خوب بود! خیلی لذت بردم! »
در زمینه رهیافت روحانی مرحوم علامه در مورد رافت حضرت امام رضا علیه السلام، حضرت امام کاظم علیه السلام می فرمایند:
« جدم و پدرم [ علیهما السلام] به خوابم آمدند و درباره مادر امام رضا علیه السلام به من فرمودند:
تو از وی فرزندی خواهی یافت که خداوند به دست او، عدل و رأفت و رحمت خود را آشکار خواهد کرد. »
حجت الاسلام معزّی نقل می کند که یک بار در ایام طلبگی به مشهد رفته بودم و در صحن های حرم رضوی علیه السلام گام می زدم و به بارگاه امام علیه السلام می نگریستم اما داخل رواقها و روضه نمی رفتم. ناگهان دست مهربانی بر روی شانه هایم قرار گرفت و با لحنی آرام فرمود:
« حاج شیخ حسن! چرا وارد نمی شوی؟! »
نگاه کردم و دیدم علامه طباطبائی است. عرض کردم:
خجالت می کشم با این آشفتگی روحی بر امام رضا علیه السلام وارد شوم. من آلوده کجا و حرم پاک ایشان کجا! آنگاه مرحوم علامه فرمود:
« طبیب برای چه مطب باز میکند؟ برای اینکه بیماران به وی مراجعه کنند و با نسخه او تندرستی خود را بیابند. این جا هم دارالشفای آل محمد ـ علیهم السلام ـ است. داخل شو که امام رضا علیه السلام طبیب الأطباء است. »
حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)
در شرایط حساس و جنجالی که به حریم اهل بیت )ع) هم بی حرمتی می شد، او کتابی درباره علم و دفاع از اهل بیت علیه السلام نوشت.
کتاب او درباره معرفی شیعه و مصاحباتش با « پروفسور کُربَن فرانسوی » در دفاع از امام زمان(عج) از بهترین آثار ایشان در این زمینه است.
وی کتاب نفیسی در زمینه ولایت تکوینی نیز دارد. ملاقات علامه طباطبایی و مصاحبات ایشان با کربن با لزوم مشقات بسیار برای ایشان که مجبور بودند برای این منظور از قم به تهران مسافرت کنند، آن هم با اتوبوس های معمولی، همه برای شناسانیدن واقعیت شیعه و معرفی چهره ی واقعی ولایت؛ و به دست آوردن حقیقت تشیع و علایم شیعه بودن و غیر ذلک صورت گرفت.
این عمل حقیقتاً خدمتی بزرگ بود؛ هانری کربن علاوه بر آن که مطالب را کاملاً ضبط و ثبت می کرد، و در اروپا انتشار می داد، و حقیقت تشیع را معرفی می کرد، خودش در سخنرانی ها و کنفرانس ها جداً [از این حقیقت] دفاع و پشتیبانی می کرد؛ و در پاریس کاملاً درصدد معرفی شیعه بود.
کربن متعقد بود که در دنیا یگانه مذهب زنده و اصیل که نمرده است، مذهب تشیع است؛ چون قائل به وجود امام حیّ و زنده است و اساس اعتقاد خود را بر این مبنا می گذارد؛ و با اتکا و اعتقاد به حضرت مهدی، قائم آل محمد (محمد بن الحسن العسکری)، پیوسته زنده است.
حضرت ابوالفضل العباس (علیه السلام)
علامه طباطبائی می فرمودند:
« سرمایه و دارائی من، این است که مانند ترکهای پشت کوه، صاف و بی غلّ و غشّ به حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ارادت و ایمان دارم. »
حضرت فاطمه معصومه ( سلام الله علیها )
یکی از فضلاء درباره شیفتگی و عشق و دلباختگی علامه طباطبایی به اهل بیت(ع) می گوید: به استاد مطهری عرض کردم که شما فوق العاده تجلیل می کنید و تعبیر« روحی فداه » را در مورد ایشان دارید، این همه تجلیل به خاطر چیست؟ استاد مطهری فرمودند:
« من فیلسوف و عارف، بسیار دیده ام و احترام مخصوص من به علامه طباطبایی نه به خاطر این است که ایشان یک فیلسوف است، بلکه احترامم به این جهت است که او عاشق و دلباخته اهل بیت علیهم السلام است.
علامه طباطبایی در ماه رمضان روزه خود را با بوسه بر ضریح مقدس حضرت معصومه سلام الله علیها، افطار می کرد، ابتدا پیاده به حرم مشرف می شد و ضریح مقدس را می بوسید، سپس به خانه می رفت و غذا می خورد، این ویژگی علامه طباطبایی است که مرا به شدت شیفته ایشان نموده است. »
از علامه خواستند درباره بانوی عفاف، حضرت فاطمه معصومه علیها السلام، چیزی بگویند؛ فرمودند:
« ایشان مادر ما هستند. »
حضرت امام صادق علیه السلام درباره این نوه عزیزشان می فرمایند:
« تدخل بشفاعتها شیعتی الجنة باجمعهم:
[ مقام و قدرت حضرت معصومه علیها السلام چنان است که اگر بخواهند] همه ی شیعیان من، با شفاعت او به بهشت می روند. »
همه خلق اند زیر سایه ی او/ آفتاب خداست معصومه!
آیت الله بهجت(حفظه الله) نیز پس از بیان داستان شفا یافتن دو زائر امام رضا علیه السلام که خبر شفایشان را حضرت معصومه علیها السلام به آنها داده بودند، افزود:
« از اینجا استفاده می شود که حضرت امام رضا و حضرت معصومه علیهما السلام باهم اتحاد و اتصال دارند؛ بلکه همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر کدام که متوسل شود، از دیگری جواب می گیرد. »
یکی از معلمان قم می گوید:
روزی مشاهده کردم که علامه طباطبائی هنگام ورود به حرم حضرت فاطمه معصومه علیها السلام از خاک اطراف درهای صحن به دیدگانش کشید. وقتی علت این کار را از ایشان پرسیدم، فرمود:
« ما که لیاقت نداریم از گرد و غباری که بر ضریح مقدس این خانم و اطراف آن نشسته، به چشممان بکشیم! ».
سیره عبادی علامه طباطبایی (ره)
مناجات و عبادات
یکی از شاگردان علامه طباطبایی در این باره می نویسد:
« علامه در مراتب عرفان و سیر و سلوک معنوی مراحلی را پیموده بود. اهل ذکر، دعا و مناجات بود، در بین راه که او را می دیدم غالباً ذکر خدا را بر لب داشت، در جلساتی که در محضرشان بودیم وقتی جلسه به سکوت می کشید، دیده می شد که لبهای استاد به ذکر خدا حرکت می کرد، به نوافل مقید بود .
گاهی دیده می شد که در بین راه مشغول خواندن نمازهای نافله است، تا جایی که همسر شهید قدوسی فرزند مرحوم علامه طباطبایی می گوید:
« یک بار فردی آشنا علامه را در خیابان می بیند و سلام می کند، پدرم به جواب سلام اکتفا کرده و احوال پرسی نکرده بودند، شخص مزبور ناراحت شده و گلایه نموده بود که حاج آقا سنگین جواب داده اند، بعد پدرم برای رفع سوء تفاهم توضیح دادند که هر وقت از خانه بیرون می آیند تا مقصد، نماز نافله می خوانند و ما تا آن هنگام از این موضوع خبر نداشتیم.
شبهای ماه رمضان تا صبح بیدار بود مقداری مطالعه می کرد و بقیه را به دعا و قرائت قرآن و نماز و اذکار مشغول بود.
علامه همواره حضور قلب داشت و مداوم مشغول ذکر خدا بود و در تمامی حالات حتی به هنگام پژوهش های علمی، این حالت را فراموش نمی کرد.
در لحظات آخر عمرش یکی از شاگردان خصوصی علامه می گوید:
از ایشان پرسیدم چه کنم در نماز به یاد خدا باشم و حضور قلب داشته باشم؟
برای شنیدن بیانات استاد، گوشم را نزدیک دهانش بردم چند بار فرمود:
« توجه، مراقبه، توجه، مراقبه، به یاد خدا باش و خدا را فراموش نکن. »
مرحوم علامه می فرمود:
« سخت ترین حالات و اوقات بنده، فاصله میان تطهیر و وضو ساختنم است. »
اهمیّت به نماز
هنگامی که علامه طباطبائی برای عمل جراحی چشم به خارج سفر کردند در راه نماز را در هواپیما خواندند و از این جهت خیلی غمگین و ناخرسند شدند. پس از عمل، طبیب جراح به ایشان گفت: « خوشبختانه جراحی چشم شما با موفقیت همراه بود. » علامه فرمودند:
« اما من بسیار ناراحتم! »
طبیب علت ناخرسندی ایشان را پرسید و ایشان گفتند:
« هنگام آمدن، نماز را در هواپیما خواندم و نتوانستم آن گونه که شایسته بود، انجام دهم. از این که در بازگشت هم باید نماز را در هواپیما بخوانم، افسرده ام!»
آن طبیب با شرکت هواپیمای گفت و گو می کند تا شرکت، پرواز را تنظیم و در جایی توقف کند تا علامه نمازشان را روی زمین بخوانند؛ اما شرکت پاسخ می دهد که برایش ممکن نیست.
دکتر، بار دیگر با یک شرکت هواپیمایی خصوصی صحبت می کند و آنان میپذیرند که در میان راه، در فرودگاه توقف کنند تا علامه طباطبائی نمازشان را روی زمین و آن گونه که می پسندند، به جا آورند.»
ادب نسبت به قرآن
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان نقل کرده اند که زمانی در یکی از روزها که مشغول ترجمه المیزان بودم، قرآن دستم بود و تفسیر هم روبرویم و در این حالت می خواستم کتاب دیگری را باز کنم، اما چون احتمال داشت آن صفحه مورد نظر قرآن بسته شود و بهم بخورد، قرآن را پشت رو، روی زمین نهادم، علامه طباطبایی که حالات و رفتارم را مشاهده می کرد، فوراً قرآن را برداشت و بر آن بوسه زد و به من گفت:
« دیگر از این کارها نکنید. »
و این وضع، ادب و احترام زاید الوصف علامه طباطبایی را نسبت به این کتاب الهی نشان می دهد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
وقتی که غروب فرا می رسد، علامه طباطبایی به تلاوت قرآن مشغول می شدند، عرض کردم آقا چرا در این موقع که هوا تاریک است قرآن می خوانید؟
فرمود:
« قرائت قرآن به نور چشم می افزاید همان گونه که بصیرت دل را افزایش می دهد. »
اگر موقعیتی پیش می آمد قرائت قرآن و برخی از نوافل را در راه یا حتی سوار بر اتومبیل انجام می داد... حتی در این اواخر که بیماری رعشه ایشان را گرفتار ساخته بود و واقعاً رنجشان می داد و مرتب داروی اعصاب مصرف می کرد، تلاوت قرآن را ترک نمی نمود.
حجت الاسلام قرائتی نقل می کند:
خدا رحمت کند علامه طباطبائی را! می فرمود:
« هر دو سال یک بار باید تفسبر قرآن نوشته شود. چون هر بار که انسان در قرآن تدبر می کند، به مطالب تازه ای می رسد. »
حجت الاسلام محمد فاضل (تبریزی) نقل میکنند که:
آقای شربیانی روزی علامه را به خانه خود ( در تبریز ) دعوت کرد و چند نفر را هم برای زیارت و استفاده از سفره معارف ایشان به منزل خود خواند؛ از جمله بنده را.
آن شب علامه به من فرمود:
« بنده سی سال پیش، استخر شاگلی ( محلی باصفا و خرم در تبریز) را دیده ام.»
سپس با ملاطفت و مزاح ادامه داد:
« اگر مزاحم خواب آقایان نباشم، می خواهم فردا بین الطلوعین به آن جا بروم.»
عرض کردم: « صبح خدمتتان خواهم بود. » فردای آن شب، با اتومبیلم ایشان را به استخر شاگلی می بردم که دیدم ایشان در ماشین، قرآنی از جیب خود درآورده و به بنده فرمود:
« من عهد دارم که هر روز یک جزء از قرآن را بخوانم و الان چهل سال است که این کار را انجام می دهم. دیشب شما علما مزاحم شدید، نتوانستم بخوانم و اکنون قضا می کنم!
هر ماه یک ختم قرآن تمام می شود و باز از ابتدای آن شروع می کنم و هر بار می بینم که انگار اصلاً این قرآن، آن قرآن پیشین نیست! از بس مطالب تازه ای از آن می فهم! از خدا می خواهم به بنده عمر بسیاری دهد تا بسیار قرآن بخوانم و از لطایف آن بهره ببرم. نمی دانید من چه اندازه از قرآن لذت می برم و استفاده می کنم! »
خلاق اجتماعی علامه طباطبایی (ره)


تکریم میهمان


در حدیث است که:
« أفضل الحسنات تکرمة الجلساء: برترین نیکی ها گرامی داشتن همنشینان است. »
یکی از شاگردان علامه نقل کردند که ، بارها اتفاق افتاد که وقتی به محضرش رسیدم، ایشان شخصاً برایم چای آوردند و این برای من خیلی سنگین بود و هر چه اصرار کردم که ایشان این کار را انجام ندهند، نمی پذیرفتند و چون اکثر اوقات کسی در منزل نبود و اگر هم کسی در منزل بود یک نفر بود که برای انجام کارها بیرون می رفت و لذا ایشان تنها می ماند و شخصاً اقدام به پذیرایی از میهمان می کرد، در هر حدی که میهمان بود.
از هیچ کس حتی فرزندان خود برای پذیرایی و خدمت از میهمان کمک نمی گرفت.
هنگامی که درب خانه را می زدند برایش بیگانه و آشنا یا یک یا صد نفر تفاوت نداشت، خودش معمولاً بلند می شد و در را باز می کرد و با روی خوش از مراجعین استقبال می کرد.

ترحم و عاطفه زایدالوصف


علامه طباطبایی نسبت به افراد خانه و خدمتکاران بسیار باعاطفه بود و هرگز برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد.
بسیار حالات عاطفی داشت و از ناراحتی دیگران سخت متأثر می شد، ولی در مشکلات و ناراحتی های خود این گونه نبود و آرام و صبور با دشواری ها و ناراحتی ها برخورد می کرد.
از رفتارهای غلط و اهانت ها و بی احترامی های دیگران هرگز کینه به دل نمی گرفت و عقیده داشت بنده ی خدا نباید کینه توز باشد. وقتی دوستانشان می گفتند، چرا در جواب کسانی که اسائه ی ادب می کنند و یاوه گو هستند، هیچ حرفی نمی زنید؟
ایشان می گفتند:
« اشکالی ندارد، آدم نباید این چیزها را به دل بگیرد! »
حتی در ناراحتی ها هم تبسم از لبانش جدا نمی شد و در واقع از این لحاظ وارث انبیا علیهم السلام بود.
یک روز شخصی قرآنی به علامه داد و از ایشان خواست که بالای همه صفحات آن خوب و بد نوشته شود تا بتواند با آن استخاره کند و علامه هم پذیرفت.
آیت الله قدوسی به علامه اعتراض کرد که « حیف نیست وقت شما صرف این کار بشود؟!» علامه لبخندی زده و فرمود: « نخواستم ردش کنم! »
و کار آن بنده خدا را انجام داد.
همسایه ایشان، نقل می کرد:
یک روز صبح به دنبال ما فرستاد با اینکه برای کار شخصی به کسی مراجعه نمی کرد. رفتیم دیدیم که بسیار ناراحت است و نمی توانست مطالعه کند.
... معلوم شد که گربه ای در چاه حیاط خلوت خانه اش افتاده است و با آنکه مرتب برای آن غذا و گوشت می ریخت ولی بسیار ناراحت بود که چرا ما باید غفلت کنیم و سر چاه را باز بگذاریم تا حیوانک در آن بیفتد.
سپس دستور داد که مقنّی بیاورند و در چاه را بکنند و گربه را بیرون بیاورند. طبق نقل فرزندش، این کار حدود 1500 تومان در آن روز برایش خرج برداشته بود. ولی خوشحال بود که برای نجات حیوانی اقدام کرده است.
همسر علامه گفته بود ما در منزل حق نداشتیم برای از بین بردن مورچه یا سوسک و مانند آن سمپاشی کنیم. چون علامه معتقد بود:
« اینها جان دارند و ما حق نداریم آنها را بی جان کنیم، باید بکوشیم منزل را نظافت کنیم تا اینها پیدا نشوند. »
- آیت الله جوادی می فرماید:
علامه طباطبائی ـ رضوان الله علیه ـ عاطفی بودند ... می فرمودند:
« ما مرغ خانگی را نمی کشیم؛ باید آن قدر بماند تا بمیرد! »
آیت الله ابراهیم امینی در خاطره ای چنین بیان می کند:
« یادم هست ایشان به حرم حضرت معصومه علیها السلام مشرف می شد، من همین نزدیکی های چهار راه صفائیه (فلکه شهدا) به ایشان رسیدم و همراهشان شروع کردم به حرکت کردن، ایشان مشغول حرکت بود و می رفت و در بین راه یکی دو جا اتفاق افتاد که پوست موزی یادم نیست یا پرتغال وسط پیاده رو افتاده بود، ایشان با کفش خودش یا با عصا این را کنار زد و انداخت توی جوی... »

مروت و مردانگی


جوانمردی انسان های وارسته در زمان مواجهه شان با فروافتادگان امروز و اجهاف کنندگان دیروز، به بهترین نحو خود را نشان می دهد.
آیت الله امینی می گوید:
« یکی از ناشران که کتاب های علامه را چاپ می کرد با ایشان رفتار خوبی نداشت، رفته رفته وضع و برنامه کاری وی به هم خورد و به حالت ورشکست درآمد، یکی از دوستان به علامه گفت که آقا ایشان تا حالا با شما این طور رفتار کرده، این کتاب را بدهید یک کس دیگری چاپ کند، ایشان فرمود که:
« این آقا الان خیلی غرق شده و من حاضر نیستم در این زمان، یک لگدی به او بزنم! »

حلم و صبر


اعصاب مرحوم علامه بسیار آسیب دیده بود و ضعیف شده بود، با اینحال با کسی تندی نمی کرد.
اگر کسی در خواندن [فهمیدن] مشکلی داشت با صبر و حوصله نگاه می کرد؛ گوش می داد و بعد از تمام شدن سخنش، جواب می داد. اگر شاگردی حرف بی ربطی می گفت، خیلی که اوقاتش تلخ می شد، می گفت « سبحان الله العلیّ العظیم ».
آیت الله ناصر مکارم شیرازی، «حلم» علامه را اینچنین بیان می کنند:
« مردی بود بسیار متواضع، فوق العاده مهربان، من یادم نمی آید، یک بار در درس عصبانی شده باشد و یک بار از گل نازک تر به یکی از شاگردانش گفته باشد، و اگر خشن هم می گفت، شاگردان عاشقش به جان می خریدند، ولی از گل نازک تر هم نمی گفتند! »

شرح صدر و انتقاد پذیری


در تفسیری که روزها در مسجد می فرمودند از همان آغاز سوره شروع می کردند و وقتی می خواستند آیه ای را معنا کنند از آیات دیگر کمک می گرفتند و تأکیدشان بر این بود که وقتی ما می توانیم با ضرس قاطع بگوییم قرآن چنین می گوید، که حداقل بر اول و آخر آن محیط باشیم ولو یک احاطه سطحی داشته باشیم.
در مورد روایات اصرارشان بر این بود که همه این علوم زمینه ای است برای شرح صدر نه باریست که انسان بر دوش خود حمل می کند که بر دوش قرآن بنهد.
در واقع دانش حدیث و علوم دیگر باید این زمینه را فراهم کند که ما با آمادگی بیشتری به خدمت قرآن بروم و با قلب باز از این اقیانوس بیکران بهره گیریم.
آیت الله جوادی آملی یکی از شاگردان برجسته ایشان دراین باره از قول علامه می فرماید:
« سالی تابستان را در « درکه» اطراف تهران بسر می بردم و در آن سالها افکار کمونیستی و ماتریالیستی رایج بود، یکی از صاحب نظران افکار مادی میل پیدا کرد که با علامه طباطبایی به بحث آزاد بنشیند، به حضور ایشان رفت. در همان ییلاقی که در تابستان برای تعطیلات تابستان می گذراندند، می فرمودند:
« وقتی که این صاحب نظر آمد از صبح شروع کرد تا پایان روز و بحث به درازا کشید و شاید قریب هشت ساعت ادامه پیدا کرد و من از راه برهان صدیقین با این فرد به سخن نشستم. »
بعداً این صاحب نظر مادیگرا در یکی از خیابانهای تهران یکی از همفکران خود را دید و آن همفکرش از او پرسید: تو در دیدار و در مناظره و گفتگو با آقای طباطبایی به کجا رسیدی؟ گفت آقای طباطبایی مرا موحد کرد.
… یک کمونیست را الهی کرد و یک مارکسیست را موحد کرد. حرف توهین آمیز هر کافری را می شنید و نمی رنجید و پرخاش نمی کرد.
استاد فاطمی نیا نقل می کند:
« یکی از آقایان درباره علامه طباطبائی گفته بود: « آقای طباطبائی خوب است، اما نورانیت ندارد(!) »
شخص ساده ای این نکته را در کاغذی نوشته به مرحوم علامه عرضه کرد. ایشان وقتی این مطلب را خواند، بسیار خندید به گونه ای که شاید در عمرش به آن شکل نخندیده بود.
اهل معرفتی که آن جا شاهد این داستان بود، گفت: « علامه، غریب است و خوش است! »
شخصی به مرحوم علامه عرض کرد:
« شما به جای واژه عرفا بگویید اهل معرفت تا حساسیت برخی برانگیخته نشود.» علامه نگاه خاصی به او کرده و سپس فرمودند:
« کلام بسیار خوب و بجایی گفتی!
خدمت علامه طباطبائی(ره) گفته شد:
« شخصی، ضد المیزان کتابی نوشته است. »
ایشان بدون این که خشمگین شود، فقط دو کلمه فرمود؛ فرمود: « بسیار خوب! »

عفو و گذشت


یکی از شاگردان علامه در این زمینه می گوید:
« استاد بزرگوار علامه طباطبایی (ره) در برخورد با بداندیشان و شیطان صفتان، نیز شیوه ای الهام گرفته از کتاب و سنت داشتند.
به خاطر دارم هنگامی که نابخردی از روی غرض ورزی اقدام جاهلانه ای در جهت تضعیف شخصیت علمی ایشان انجام داده بود و جمعی از علاقمندان اجازه می خواستند که او را توبیخ نمایند؛ با کمال آرامش و متانت این آیه را فرمودند:
« ...لا یحیق المکر السیی إلا باهله: ...این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را می گیرد. سوره فاطر آیه 43 »
و طولی نکشید که مصداق این آیه شریفه در حق وی تحقق یافت. این تجربه، درباره چند نفر به صورت گرفتاریها و رسوائیهای عجیبی تکرار شد و این حقیقت عملاً به ثبوت رسید که ناسپاسی نسبت به نعمت وجود مردان الهی و اسائه ادب به علمای ربانی، موجب سلب توفیق و خذلان و رسوایی دنیا و آخرت می شود.
یکی از شاگردان علامه طباطبائی می نویسد:
« برای مرحوم علامه نامه های بسیاری حاوی ناسزا، ناروا، فحش، تهمت و سخنان پوچ می رسید و چون (اغلب یا همه آن ها) بی امضا بود، ما می پنداشتیم که ایشان نامه های بی امضا را مطالعه نمی کنند.
روزی به محضرشان عرض کردم:
شنیده شده که حضرت عالی نامه ها را که باز می کنید، اول به محل امضا نگاه می کنید و نامه های بی امضا را اصلاً نمی خوانید. ایشان با تبسم ملیحی فرمودند:
« همه نامه ها را مطالعه می کنم ... نامه های بی امضا را هم مطالعه می کنم!»
یک بار به علامه گفتند: « فلان کس از شما انتقاد کرده است. » علامه فرمود: « من که رسوای جهانم! عیب من یکی ـ دو تا نیست؛ خوب این هم رویش. »
استاد امجد نقل می کنند:
مرحوم استاد، هیچ نامه نام و نشان داری را بی پاسخ نمی گذاشتند. حتی اگر حامل ناسزا به ایشان بود، جوابی کریمانه به آن می دادند.
شخصی که ایشان را با سخنانش آزار می داد و با علامه دشمنی می کرد، در مجامع، مورد احترام استاد بود و استاد به او می فرمود:
« به حرم که می روم، اول برای شما دعا می کنم! »
هیچ کس نمی توانست علامه را خشمگین کند. به طور خلاصه می توان گفت:
« علامه، له شده بود ». [ یعنی دیگر هیچ چیز از ایشان باقی نمانده بود. ]
با آن که تا آن اندازه نسبت به فرصت و وقت حساس بود ( تا حدی که مثلاً پس از نگارش مطالب، نقطه گذاری می کرد تا چند ثانیه وقت کمتری صرف شود)، اما اگر طلبه ای کوچک با ایشان سخن می گفت، تا پایان کلامش گوش می داد و من در عمرم کسی را چنین ندیدم.
تواضع و فروتنی
یکی از صفات بارز مردان باتقوا و خداشناس و مؤمن، تواضع و فروتنی است. از قول یکی از شاگردانشان نقل شده است:
« در مدت 30 سالی که با او بودم، وی نسبت به همه کسانی که علاقه به تحصیل داشتند، فوق العاده علاقمند و نسبت به طلبه ها، آن چنان صمیمی و یک رنگ بود که هر کس می پنداشت، تنها او، دوست خصوصی علامه است.
اگر کلمه ای از دهانش بیرون می آمد که خلاف ادب بود، بیش از حد ناراحت می شدند یا اگر احتمال می داد که در کلامش به کسی جسارت شده است، بسیار ناراحت می شد.
روزی هنگام تدریس اسفار، « عدم» و « ملکه» را توضیح می داد.
مثالی زد و فرمود: « مانند نابینا و بینا » وقتی این مثال را زد، متوجه شد یکی از شاگردان حاضر در درس، نابیناست.
از این که در حضور او چنین مثالی برای عدم و ملکه زده بود، شرمنده و ناراحت شد. سرخ شد و پیشانی خود را مالید تا شاید بر کلام و تدریس مسلط شود. سرانجام چند دقیقه بعد، بر خود مسلط شد و درس را ادامه داد.
آیت الله مصباح نقل می کنند:
« علامه هنگام درس به چشم شاگردان نگاه نمی کرد، بلکه به زمین یا سقف می نگریست و درس می گفت. این از شدت حیای ایشان بود. معمولاً برای مطالعه، کتاب های مورد نیاز خود را عاریه می گرفت.
اخلاق او همه را جذب می کرد و خود را مثل یکی از طلاب می دانست. او هرگز خود را سرآمد دیگران نمی دانست. گاهی ابتکارات مهم علمی و فلسفی خویش را طوری با صفا و ساده بیان می کرد که می پنداشتیم این مطلب در تمام کتب مربوطه هست .
ولی پس از مراجعه، معلوم می شد، فقط کشف و ابتکار خودش بوده است. او هرگز نمی گفت برای این مطلب چنین و چنان زحمت کشیدم یا این ابتکار من است.
او هرگز در برابر پرسشها، حتی اگر ارتباط نداشت، نمی گفت وقت ندارم و هرگز عصبانی و ناراحت نمی شد. و اگر طرف زیاد اصرار می کرد یا حتی در مطلب باطل پافشاری می نمود؛ می فرمودند:
« من بیش از این چیزی نمی دانم. »
از قول آیت الله مصباح نقل می کنند:
وقتی علامه پاسخ پرسشی را نمی دانستند، با صوت بلند و واضح می فرمودند: « نمی دانم » ، اما هنگامی که می خواستند سؤالی را جواب دهند، با صوت آرام سخن می گفتند.
همچنین نقل شده :
شب جمعه ای با ایشان به جلسه ای می رفتیم. در راه چند سؤال از جنابشان کردم؛ فرمودند: « نمی دانم. »
سپس افزودند: « مجهولات ما را باید با علم خداوند مقایسه کرد. » یعنی همان طور که خداوند به همه چیز عالم است و علمش بی نهایت، ما هم علم حقیقی به چیزی نداریم و جهلمان بی پایان است.
از هیچ عالمی به اندازه ایشان « نمی دانم» شنیده نشده ! یک بار با شخص ماجراجویی هفت ساعت بحث کرد تا سرانجام او را محکوم و قانع کرد و آن شخص پس از شهادت به توحید و نبوت، گفت: « و شهادت می دهم که تو، ولیّ خدایی! »
یکی از استادان دانشگاه می گوید:
« زمانی که در دبیرستان درس می خواندم، دبیر ما از رهگذر آشنایی با علامه، گاهی که آیت الله طباطبایی به تهران می آمد، ایشان را به کلاس ما دعوت می کرد ...؛ تا این که بنا شد ما پرسش های خود را از جنابش نوشته، دسته بندی کرده و هنگام تشریف فرمایی شان پاسخ آن ها را بشویم.
ایشان وقتی وارد کلاس شد و صورت سؤال ها را به ایشان دادیم، با این که او در آن مقام بلند علمی بود و ما دانش آموزان دبیرستانی و با سوالاتی سطح پایین، در همان نگاه نخست به برگه، فرمود:
« چه کسی گفته است بنده جواب این همه پرسش را می دانم؟! »
حجت الاسلام تحریری نقل می کنند:
« روزی پس از درس و پیش از تعطیلات یکی از شاگردان به ایشان عرض کرد: « نصیحتی بفرمایید!»
ایشان بسیار منفعل و شرمنده شدند و آثار خجلت در چهره شان ظاهر شد و فرمودند:
« من که هستم که بخواهم نصیحت و موعظه کنم؟! »
استاد فاطمی نیا می گوید:
« روزی دوچرخه سواری شانزده ـ هفده ساله با وسیله خود به علامه برخورد و مرحوم علامه به زمین افتاد و زخمی شد، اما برخاست و زود به سوی آن نوجوان رفته و گفت:
« شما مشکلی نداری؟ دوچرخه ات سالم است؟ ... »
در حالی که آن نوجوان، در پاسخ دلجویی استاد، به ناسزاگویی و سرزنش مشغول بود!
تفسیرالمیزان، کار بزرگی بود که در سر پنجه ی قلم علامه جان گرفت و موجب شگفتی اصحاب اندیشه شد.
اآیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی نقل می کند:
« این حقیر روزی به استاد(علامه طباطبایی) عرض کردم، هنوز این تفسیر شریف جای خود را چنان که باید باز نکرده است و به ارزش واقعی آن پی نبرده اند، اگر این تفسیر در حوزه ها تدریس شود و روی محتویات و مطالب آن بحث و نقد و تجزیه و تحلیل به عمل آید و پیوسته این امر ادامه یابد، پس از دویست سال ارزش آن معلوم خواهد شد!
در دفعه ی دیگری عرض کردم، من که به مطالعه این تفسیر مشغول می شوم، در بعضی از اوقات که آیات را به هم ربط می دهید و زنجیره وار آن ها را با یکدیگر موازنه و از راه تطبیق، معنا را بیرون می کشید، جز آن که بگویم، در آن هنگام الهام الهی آن را بر دست شما جاری ساخته است، تعبیر دیگری ندارم؛ ایشان سری تکان داده و می فرمودند :
« این فقط حسن نظر است، ما کاری نکرده ایم! »
تواضع او در راه رفتن در محافل و مجالس و نشست و برخاست و حتی در لباس پوشیدن، فوق العاده آموزنده و چشم گیر بود.
او علاوه بر اینکه هرگز حاضر نبود که امام جماعت شود ولی در جماعت، شرکت می کرد و در صف جماعت فیضیه حاضر می شد و معمولاً در صف آخر، عبای خودش را روی خاک پهن می کرد و نماز جماعت می خواند. وی ایام تابستان در سالیان درازی که برای زیارت و استفاده از کتابخانه حضرت رضا علیه السلام به مشهد مشرف می شد؛ مقیّد بود به همین سبک در نماز مرحوم آیت الله میلانی شرکت کند.
حجت الاسلام موسوی همدانی مترجم تفسیر المیزان درباره تواضع علامه می گوید:
« از خصوصیات اخلاقی علامه طباطبایی این بود، که هیچگاه با ما در یک اتاق نماز نمی خواند، در وقت نماز، بنده اصرار می کردم که شما باشید تا بنده به شما اقتدا کنم و نماز بخوانم، ایشان لبخندی می زد و به اندرون می رفت.
جالب اینکه معمولاً مثل مردم عادی در صف نانوایی و ... می ایستاد در حالی که امکانات زیادتری برایش فراهم بود.
هنگام خنده ـ گرچه تبسم بود ـ دستشان را مقابل دهانشان می گرفتند و هنگام گریستن بر اهل بیت علیهم السلام می دیدم که دانه های درشت اشک از چشمه چشمشان می جوشید.
علامه طباطبایی همچون بسیاری از علمای بزرگ همواره، تنها راه می رفتند و با دار و دسته و ارادتمندان و شاگردان حرکت نمی کردند و از راه انداختن اصحاب و اطرافیان تنفر داشتند. و این روحیه حاکی از تواضع و فروتنی ایشان بود.
فرزندشان اظهار می کند:
حتی این اواخر که به بیماری قلبی و عصبی دچار شده بود روزی به دنبالش رفتم، برگشت و گفت: « کجا می روی؟ »
گفتم: مگر به حرم نمی روید؟ فرمود: « چرا! »
گفتم: می خواهم حرم بروم، فرمود: « شما که صغیر نیستی خودت حرم برو، لازم نیست با من بیایید! »
پرهیز از بدگویی
حجت الاسلام موسوی همدانی بیان می کند: « از خصوصیات مرحوم علامه طباطبایی بود که در طی 35 سال ارتباط با ایشان، جز بدگویی از دربار و رژیم طاغوت، هیچ گاه از کسی بدگویی نمی کردند، حجت الاسلام سید احمد فاطمی نقل می کنند که مرحوم علامه هرگاه می خواست از کسی مدح کند، [ در یکی از تعابیر خویش] می فرمود:
« او کسی است که می توان گفت اگر به اروپا برود، سالم باز خواهد گشت. »
همدردی با مسلمانان
از خصوصیات بارز علامه طباطبایی این بود که در همه زمینه های علمی، اسلامی، سیاسی و اجتماعی فردی آگاه و آشنا و صاحب درد بود تا آنجا که وقتی برای برخی افراد حتی دانشمندان و فضلا سؤالی پیش آمد به ایشان متوسل می گردیدند و نظر این حکیم و فیلسوف را به عنوان فردی آگاه و بینا به ارزشهای مکتبی و مسایل سیاسی ـ اجتماعی جهان اسلام جویا می شدند.
در سال 1348 هـ.ش همزمان با حملات وحشیانه ارتش رژیم صهیونیستی به کشورهای عربی و وقوع جنگ شش روزه اعراب و رژیم اشغالگر قدس، علامه طباطبایی به همراه آیت الله سید ابوالفضل موسوی زنجانی و استاد شهید مرتضی مطهری ضمن همدردی با مسلمانان مظلوم فلسطین، با انتشار یک بیانیه از امت مسلمان دعوت نمود تا برای یاری برادران مسلمان و عرب خود کمکهای لازم را جمع آوری کنند، ایشان برای این منظور سه شماره حساب در سه بانک تهران باز کردند که به نام هر سه نفر افتتاح گردیده بود.
پرهیز از مباحثات جدلی
ایشان اهل هوی و هوس و مباحثات جدلی نبود و همواره به سؤالها، بدون خود نمایی پاسخ می داد.
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گوید:
« من در درس خارج فقه و اصول امام خمینی روحی فداه شرکت می کردم و درس فلسفه را خدمت استاد علامه طباطبایی می خواندم و به این هر دو استاد ربانی بسیار علاقمند بودم و عشق می ورزیدم.
آن روزها من در مدرسه حجتیه قم ساکن بودم. در یکی از روزها از این دو استاد دعوت کردم که برای صرف ناهار به حجره تشریف بیاورند. دعوتم را پذیرفتند و به حجره تشریف فرما شدند.
در ضمن من علاقه داشتم که دو استاد ربانی را در بحث های فلسفی به مباحثه دو طرفه وادار کنم. اما در این راه موفق نشدم زیرا هر دو استاد بی هوی و هوس بودند و از مباحثه های جدلی می گریختند. در آن مجلس اگر امام خمینی را مخاطب قرار می دادم و چیزی می پرسیدم، جواب می دادند و علامه طباطبایی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند، اگر از علامه طباطبایی سؤال می کردم، جواب می دادند و امام خمینی سکوت می کردند و خوب گوش می دادند.»
رفتار با شاگردان
آیت الله سید حسن مرتضوی لنگرودی می گوید:
« علامه طباطبایی بسیار کم حرف بود و از هیچ کس به بدی یاد نمی کرد، چشمانی نافذ و نگاهی پرمعنا داشت، در عین سادگی و بی آلایشی باابهت و با وقار بود، خجول بود و شرم حضور داشت، وقتی تدریس می کرد نوعاً سرشان پایین بود، هیچ گاه برای تدریس بر فراز منبر نرفت.
شاگردان به صورت حلقه ای می نشستند، ایشان هم بدون اینکه روی پتو و یا تشکی بنشیند، تدریس می کرد. مانع می شد از انداختن پتو و تشک، می فرمود:
« اگر همین مقدار جایم بلند تر از شما باشد نمی توانم حرف بزنم. »
مرحوم علامه طباطبایی در رابطه با شاگردان بسیار مهربان بود و با آنان انس و الفت می گرفت و از احوال آنها که به شهرستانها منتقل شده بودند، جویا می شد. در برخورد با شاگرد، سبک و شیوه خاصی داشتند و اصلاً تحکم فکر و تحمیل نظر در کار نبود، اگر مسئله ای مطرح می شد ایشان نظر خود را می گفتند و بعد می فرمودند این چیزی است که به نظرمان رسیده است، شما خودتان فکر و بررسی کنید و ببنید تا چه اندازه مورد قبول است، و بدین ترتیب به شاگرد میدان تفکر می داد.
در عین حال همواره سعی داشت به هر شاگردی و در هر مجمعی متناسب با درک و استعداد و کشش آنها مطلب القاء کند. »
ایثار و فداکاری
یکی از شاگردان علامه طباطبایی می گویند: « رساله ای در امامت نوشتم و آن را پیش علامه طباطبایی بردم و گفتم که گه گاهی که از درس و بحث خسته شدید به عنوان یک جلسه استراحت و به تعبیر عامه مردم « زنگ تفریح » این رساله ما را هم نگاه بفرمایید.
ایشان لطف فرمودند و رساله را از اول تا آخر، کلمه کلمه خواندند، تا اینکه پس از مدتی فرمودند که رساله را دیدم و مدتی حدود دو ماه طول کشید تا ایشان رساله را مطالعه کرد. من رفتم که آن رساله را بگیرم به من اعتراض کرد که در فلان جای رساله دعای شخصی در حق خودتان نموده اید.
من در آنجا حدیثی را عنوان کرده و پس از بیان حدیثی و شرح این حدیث، گفتم که بار الها توفیق فهم آیات الهی را به اینجانب مرحمت بفرما. علامه طباطبایی فرمودند:
« چرا این دعای شخصی را فرمودید. چرا در کنار سفره الهی، دیگران را شرکت ندادید؟ »
بعد به من فرمود:
« تا آنجایی که خودم را شناختم، دعای شخصی در حق خودم نکردم. »
در اصول کافی از ائمه اطهار علیهم السلام همین نقل شده است که دعای شخصی نکنید و بندگان خدا را هم در کنار سفره الهی شرکت بدهید.
این تأدیب اخلاقی که حاکی از روحیه ایثار در ایشان بود بسیار در من [ به عنوان شاگرد علامه ] اثر گذاشت. »
امر به معروف و نهی از منکر
یکی از اهل علم می گفت: « زمانی با مرحوم طباطبائی در درس آیت الله محمد حسین اصفهانی شرکت می کردیم. روزی یکی از شاگردان اشکال بی اساسی را مطرح کرد و همه خندیدند و من هم خنده ام گرفت.
وقتی از کلاس بیرون آمدیم با آقای طباطبائی روبه رو شدم که چهره درهم کشیده بود. مرا که دید فرمود:
« تو چرا خندیدی؟! اگر مطلبی را تو خوب و روان می فهمی باید خدا را شکر کنی نه این که به دیگران بخندی! »
علامه طباطبائی خودشان رفیقی داشتند که از او خواسته بودند هرگاه عیبی از ایشان دید، به ایشان تذکر دهد تا خود را اصلاح کنند. »
صدقه دادن
یکی از ارادتمندان مرحوم علامه می گوید:
« روزی آقا طباطبائی را در مشهد دیدم که از کوچه ای عبور می کرد و به فقیری که روی زمین نشسته بود، برخورد. پولی از جیب درآورده و در کف دست خود گذاشت و پیش آن نیازمند نشست و گفت:
« بردار! » آن فقیر پول را برداشت. پس از آن، علامه دست خود را بوسید و برخاست و رفت.
بنده به ایشان عرض کردم: « این کار شما ـ که فرمودید « پول را بردار» و دست خود را بوسیدید ـ چه دلیلی داشت؟ » فرمود:
« در روایت است که صدقه پیش از آن که در دست فقیر قرار گیرد، در دست خداوند قرار می گیرد. همچنین خدا می فرماید:
« یدالله فوق ایدیهم: دست خداوند بالای دست آنان است. »
پس رسم ادب این است که دست انسان زیر دست خدا قرار گیرد؛ من به فقیر گفتم پول را بردار تا دست خدا ـ که میان دست من و او قرار می گیرد ـ بالاتر از دست من باشد، و هنگامی که در صدقه دادن، ابتدا پول در دست خدا قرار بگیرد، بنابراین دست صدقه دهنده دست خداوند را زیارت کرده است و من، این دست زائر را برای تبرک بوسیدم. »
حضرت امام صادق علیه السلام می فرمایند:
« پدرم (امام باقر علیه السلام) هرگاه چیزی صدقه می داد، آن را در کف {دست} سائل می نهاد و پس از آن، آن صدقه را از وی پس می گرفت و می بوسید و می بوییدش و باز آن را به سائل باز می گرداند. »
پرداخت وام به نیازمندان
فرزند ایشان نقل می کند:« پدرم از درآمد زمین زراعی که داشت به روستائیانی که نیازمند بودند وام می داد و رسید می گرفت و چنانچه کسی بعد از دوفصل برداشت محصول قادر به پرداخت بدهی خود نبود، آن را بخشیده و قبض را به خودش پس می داد و از طلب خود صرف نظر می کرد.
یکبار چند قبض دست پدرم بود که از این واسطه ها طلبکار بود، آن روز من دیدم قبضها را از جیب خود درآورد، مدتی به آنها نگریست و ناگهان همه را پاره کرد و دور ریخت، در حالی که بیش از حد تصور به پول برای گذراندن معاش عادی احتیاج داشت، من با تعجب پرسیدم: پدر چرا اینکار را کردید؟ نگاهی عمیق به من کرد و گفت:
« پسرم اگر داشتند، می آوردند و می دادند، خدا را خوش نمی آید که، من بدانم آنها دستشان خالی است و معهذا آنها را تحت فشار قرار دهم و ابراز طلبکاری کنم. »
روحیه نیاز سنجی
حجت الاسلام استادی می گوید: « مرحوم علامه همیشه در طول زندگی علمی اش دقت داشتند که به نیازها پاسخ دهند.
این که مرحوم شهید مطهری فرمود: هر کاری علمی که انجام داده ام، در پاسخ یک نیاز اجتماعی بوده است؛ می توانم ادعا کنم که این روحیه و روش را از استادش علامه طباطبایی اخذ کرده است. »
دفاع از وطن
حضور سربازان روسی در سال 1320، در آذربایجان، ناامنی را افزایش داده بود و مرحوم علامه نیز به ناچار یک قبضه تفنگ و یک قبضه سلاح کمری تهیه کردند و اغلب روزها فرزند خود، سید عبدالباقی را همراه خودشان به بیرون از روستا برده و آموزش تیراندازی و نشانه زنی می دادند.
در سال 1321 ـ زمانی که علامه در روستای محل تولد خود ساکن شده بود ـ یک شب چند نفر از روستائیان آمدند و گفتند:
« سربازان روسی به روستا حمله کرده اند. » مرحوم علامه فوراً تفنگ را برداشته، در پشت بام سنگر گرفتند و مشغول تیراندازی شدند. این کار باعث شد سربازان روسی ـ که اغلب بی سلاح هم بودند! ـ برگشته و رفتند.
پیرامون حکومت اسلامی
آیت الله طباطبائی همان اندازه که زمان شاه از آنچه در جامعه می گذشت ناخشنود بودند، پس از انقلاب راضی و خشنود بودند. از شاه و رژیمش منزجر بودند. یک بار به ایشان گفته شد:
« شاه تصمیم گرفته به شما دکترای فلسفه بدهد. » ایشان بسیار غمگین و ناراحت شدند و اعلام کردند که به هیچ وجه چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.
افراد بسیاری ـ از جمله رئیس وقت دانشکده الهیات ـ نزد ایشان آمده و اصرار کردند که « مدرک را قبول کنید و گرنه شاه خشمگین می شود ...» اما علامه فرمودند:
« از شاه ترسی ندارم. حاضر به پذیرفتن آن مدرک نیستم. »
زمانی امریکا از دولت ایران خواست که استاد طباطبائی را برای تدریس فلسفه به آن کشور راهی کند ، شاه در این راه به آیت الله بروجردی متوسل شد و مرحوم بروجردی درخواست شاه را به استاد رساند، اما علامه نپذیرفتند.
علامه طباطبائی از سال های 1341 تا 1342 ش، در نشست هایی که از سوی مراجع، علما و فضلای قم برگزار می شد، حضور می یافتند و با بیان و قلم خود، بیزاری خود را از دستگاه طاغوت اعلام می کردند.
امضای ایشان در ذیل اعلامیه ای که امام خمینی(ره) آن سال ها بر ضد رژیم طاغوت به دست مبارک خود نوشته بودند، همراه امضای نه نفر دیگر از مراجع و علما می درخشید.
آیت الله طباطبائی در تفسیر المیزان، ذیل آیه دویست از سوره «آل عمران»، صفحاتی را به شیوه حکومت اسلامی و عناصر سازنده آن اختصاص دادند و آن را در ده بخش تنظیم کردند؛ در حالی که تا آن روز، در هیچ کتابی با آن اتقان و روشنی، چنین مطالبی درباره حکومت اسلامی دیده نمی شد.
حتی به این هم بسنده نکردند و جداگانه رساله ای فارسی درباره حکومت اسلامی و ابعاد گوناگون آن نگاشتند و به چاپ سپردند.
علامه در اواخر عمرش فرمود:
« راهی را که ما عمری با سختی ها و ریاضت ها رفتیم، این جوان ها و شهیدان انقلاب اسلامی، در یک شب سپری کردند! »
استاد امجد نقل می کنند که:
استاد طباطبائی را پس از ارتحالشان در خواب دیدم، به بنده فرمودند:
« یک صلوات برای همه شهیدان کافی است! »
ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی (ره)


خصوصیات رفتاری در منزل


جناب مهندس طباطبایی می گوید:
« علامه طباطبایی در خانه خیلی مهربان و بی اذیت و بدون دستور بودند و هر وقت به هر چیزی مثل چای که احتیاج داشتند، خودشان می رفتند و می آوردند. چه بسا هنگامی که عیال و یا یکی از اولادشان وارد اتاق می شدند، ایشان در جلوی پای آنها بلند می شد و این قدر خلیق و مؤدب بود.
هیچ ممکن نبود کسی با ایشان مدتها معاشرت بکند و بدون اطلاع از خارج بداند که ایشان چه کسی هست.
اینقدر صادق و بی آلایش بود و کلاً ایشان از اخلاق اجدادشان برخوردار بود. مرحوم علامه اظهار می داشتند که عمده موفقیتهایش را مدیون همسرشان بوده است.
در مسافرتها، بسیار باحوصله بودند و در طول سال خیلی وقتها شب تا طلوع صبح را بیدار بودند و به کارهای علمی شان رسیدگی می کردند؛ چون سکوت شب فرصتی برای ایشان بود تا بتواند خوب کار کند.
در هر24 ساعت، 12 یا 13 ساعت را یکسره کار می کردند و در طول سال فقط عاشورا را تعطیل می کردند.
من از طفولیت تا آخر عمرشان که خدمتشان بودم؛ هیچ وقت یاد ندارم که در ماه رمضان ایشان یک شب بخوابند. زندگی داخلی شان واقعاً سرتاسر آموزنده بود، ایشان تیراندازی و اسب سواری را خیلی خوب می دانستند و شناگر بسیار لایقی بودند؛ اهل پیاده روی بوده و کوهنورد ماهری بودند؛ در باغبانی، زراعت و خصوصاً معماری مهارت فوق العاده ای داشتند و در زمینه کارهای طراحی ساختمان می توان از مدرسه « حجتیه فعلی» در قم نام برد.
در کارهای علمی خود بیشتر فکر می کردند و مطالعه زیادی روی کتب مختلف نداشتند به جز در مورد مراجعه به تاریخ و اسم و اختصاصات موجود و بدین جهت در کتابخانه شان خیلی کتاب انباشته نیست.
یادم هست که در سن 12 سالگی همه روزه مرا به بیابان برده و به من تعلیم تیراندازی می دادند و به من توصیه می کردند که شکار کردن را یاد بگیر؛ ولی به کار نبر که شکار و کشتن یک جانور گناه است.
گفتم پس شکار برای چه خوب است. گفتند در صورتی می تواند مجاز باشد که انسان با یک ضرورت واقعی که جنبه حیاتی دارد مواجه بشود و الا ممنوع است.
سپس ادامه دادند:
« من هرگز از تو راضی نخواهم بود اگر یک جانور را بکشی. »
ایشان خیلی خیر خواه، بشردوست، مقید و بی اذیت بودند و من همیشه در زندگی مدیون تربیت های ایشان هستم.
با وجود داشتن خادم همواره باغچه های خانه را خودش بیل می زد و گلکاری می کرد و در تابستان ها و مخصوصاً پیش از آمدن به قم، در تبریز و در ملک موروثی خویش، به مدت ده سال زراعت می کرد. »
در مورد رفتار علامه طباطبایی با همسر و فرزندان، فرزند ایشان « نجمه السادات طباطبایی » همسر شهید قدوسی می گوید:
« همه خصوصیات اخلاقی پدرم، خود به خود در محیط خانوادگی ما نیز تأثیر داشت. ایشان اگر چه وقت زیادی نداشتند، ولی با این حال برنامه ها یشان را طوری تنظیم می کردند که روزی یک ساعت، بعد از ظهرها، در کنار اعضای خانواده باشند.
در این مواقع به قدری مهربان و صمیمی بودند که آدم باورش نمی شد ایشان فردی با آن همه کار و مشغله هستند.
رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود. همیشه طوری رفتار می کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند.
ما هرگز بگو و مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم. به قدری نسبت به هم مهربان و فداکار و باگذشت بودند که ما گمان می کردیم اینها هرگز با هم اختلافی ندارند ( در صورتی که زندگی مشترک، به هر حال، بدون اختلاف نظر نیست ) آنها واقعاً مانند دو دوست با هم بودند.
پدرم همیشه از گذشت و تحمل مادرم تمجید می کرد و می گفت که این زن یازده سال و نیم در « نجف» تحمل هر سختی را کرده است، 8 بچه اش را پس از تولد از دست داده و دم نزده و در همه این مدت من مشغول درس خواندن بودم و خوبیها را به مادرم نسبت می دادند.
خودشان می گفتند که از اول ازدواج همیشه با هم یک رنگ و یک دل بوده ایم.
با بچه ها بسیار صمیمی بودند، نه تنها با بچه های خودشان، بلکه با بچه های من. گاهی ساعات بسیار از وقت گرانبهای خود را صرف شنیدن حرفهای ما یا آموختن نقاشی به ما و سرمشق دادن برای تکالیفمان می کردند.
در خانه اصلاً مایل نبودند کارهای شخصیشان را کس دیگری انجام دهد و بر سر آوردن رختخواب همیشه مسابقه بود، پدرم سعی می کردند زودتر از همه این کار را انجام دهند و مادرم هم سعی می کرد پیشدستی کند.
حتی این اواخر که بیمار بودند و من به خانه شان می رفتم با آن حالت بیمار برای ریختن چای از جای خود برمی خواستند و اگر من می گفتم:
« چرا به من نگفتید که برایتان چای بیاورم؟» می گفتند:
« نه، تو مهمانی، سید هم هستی و من نباید به تو دستور بدهم. »
وقتی مادرم مریض می شد، اصلاً اجازه نمی داد از بستر بلند شود و کاری انجام دهد. مادر من حدود 17 سال پیش فوت کرده است، پیش از فوت حدود 27 روز در بستر بیماری بود و در این مدت پدرم از کنار بستر ایشان لحظه ای بلند نشدند.
تمام کارهایشان را تعطیل کردند و به مراقبت از مادرم پرداختند.
بسیار وفادار و عاطفی بودند، تا سه چهار سال پس از فوت مادرم، پدرم علامه طباطبایی هر روز سر قبر او می رفتند و بعد از آن هم که فرصت کمتری داشتند، به طور مرتب، دو روز در هفته، یعنی دوشنبه ها و پنج شنبه ها، بر سر مزار مادرم می رفتند و ممکن نبود این برنامه را ترک کنند.
می گفتند: « بنده خدا بایستی حق شناس باشد. اگر آدم حق مردم را نتواند ادا کند حق خدا را هم نمی تواند ادا کند. »
یکی از علل اصلی موفقیت علامه طباطبایی علاوه برداشتن ارتباط معنوی با ائمه اطهار علیهم السلام و داشتن اساتیدی مبرز و شاگردانی ممتاز و همتی بلند و توفیق الهی، داشتن همسری دلسوز بود.
آیت الله ابراهیم امینی یکی از شاگردان علامه طباطبایی نقل می کند که:
« استاد علامه طباطبایی در فوت همسرش می گریست، به ایشان عرض کردم ما باید درس صبر را از شما بیاموزیم چرا بی تابی می کنید؟
علامه فرمود:
« او بسیار مهربان و فداکار بود و اگر نبود همراهی های ایشان، من موفق به نوشتن و تدریس نمی شدم.
او [همسرم] در هنگامی که من فکر می کردم و یا می نوشتم، با من حرف نمی زد تا رشته افکارم از هم گسسته نشود و برای اینکه خسته نشوم، رأس هر ساعت در اطاق مرا باز می کرد و چای می گذاشت و سراغ کار خود می رفت.»
در مورد فداکاری همسر علامه طباطبایی نقل می کنند که علامه می گفت که خانم به حدی به من کمک می کند که گاه من اطلاع از قبای خود ندارم به این معنی که می رود پارچه ای انتخاب می کند و می خرد و می دوزد و برای پوشیدن در اختیار من می گذارد.
استاد حائری شیرازی از قول همسر علامه نقل کرد که روزی می گفت:
هنوز هم بین من و ایشان تعارفات مرسوم وجود دارد و علامه تاکنون با تعبیر سبکی نام مرا نبرده و هرگز اسم مرا به تنهایی نمی برد.
بی جهت نیست که علامه طباطبایی در مرگ چنین همسر فداکار و مؤدبی اشک می ریزد و ناله سر می دهد و بعد از مرگ همسرش می گوید:
« خانواده ام وقتی از دنیا رفت زندگی من زیر و رو شد. »
ساده زیستی و زهد
علامه در بدو ورود به قم منزلی دو اتاقی در مقابل ماهی هشتاد تومان اجاره کرده بود و در این خانه محقر که امکان پذیرایی از میهمانان را نداشت، زندگی می کرد. لباس او هم ساده بود، عمامه ای بسیار کوچک از پارچه معمولی بر سر می گذاشت و لباسی کمتر از معمولی داشت، از سهم امام استفاده نمی کرد و ممر معاش وی و برادرش ابتدا از ثمرات قطعه زمینی زراعی در قریه شادآباد تبریز که از نیاکان آنان به ارث رسیده بود تأمین می شد و بعدها هم از راه حق التألیف کتابهایشان زندگی خود را اداره می کردند و سالها مبالغ هنگفتی مقروض بودند که حتی نزدیکانشان از موضوع خبر نداشتند.
یکی از شاگردان ایشان نقل می کرد:
علامه طباطبایی زندگی ساده ای داشت. مثلاً هرگاه می خواست به تهران سفر کند با اتوبوس می رفت، و در این موارد غالباً تابع محیط و اجتماع بود، یک بار بیش از یک ساعت در اتوبوس نشست تا اتوبوس پر شود، و حتی یک بار هم در اثر تصادف اتوبوس زخمی شد.
مناعت طبع
با توجه به اینکه سالها منزل نداشت و مستأجر بود، این خانه مسکونی را نیز 23 سال قبل با قیمت همان ملک موروثی تهیه کرده است. یکی از فرزندانش می گفت از خدا می خواستیم، چیزی را از ما قبول کند.
فرزندشان می گوید:
« گاهی بسته اسکناس را خدمت او می گذاشتیم با اصرار حتی پنج ریالی هم بر نمی داشت، مناعت طبع عجیبی داشت. در آخر عمر با کسالت از سفر مشهد برگشت.
طبق نظر پزشک در تابستان باغی در « احمد آباد دماوند» اجاره کردم و پولش را پرداخت نمودم که آقا در مقابل عمل انجام شده قرار گیرد. آقا پس از سه روز اقامت مرا خواست که اجاره اش چند است؟
گفتم مهم نیست، اصرار کرد که می خواهم بدانم که می توانم پرداخت کنم یا نه؟ گفتم پرداخت کرده ام، فرمود: « یا بگیر پول را یا از اینجا می روم. »
و آخر هم مجبور شدم که بگیرم!! »
یکی از دوستان می گفت:
« در همان اواخر عمر شریفشان، روزی از مسافرت آمده بودند و در انتظار تاکسی بودند که ایشان را با وسایلشان به خانه برساند؛ اما هیچ تاکسی داری حاضر نمی شد ایشان را به مقصد ببرد و ایشان مدتی کنار خیابان معطل بودند که من ایشان را دیدم و با پول خود، تاکسی ای برایشان کرایه کردم. »
این در حالی بود که داماد ایشان، شهید آیت الله قدوسی، عالی ترین مقام قضایی کشور را داشت! شهید قدوسی گفته بود:
« بنده تا همین اواخر (مدتی پس از درگذشت علامه) نمی دانستم که ایشان مبالغ سنگینی بدهکارند!»
آیت الله مصباح یزدی در مورد روحیه مناعت طبع علامه طباطبایی می فرماید:
« اوائل آشنایی با استاد علامه طباطبایی از رفتارشان خیلی تعجب می کردم گاهی مجبور می شدم به خاطر جواب گرفتن برای سؤالی که برایم پیش می آمد خدمت استاد در منزلشان شرفیاب شوم.
ایشان در حالی که به جلوی در منزل آمده، دو دست خود را بر دو طرف در گذاشته؛ سرشان را بیرون می آوردند و به سوال من گوش می دادند و پاسخ می گفتند. گاه این سوال برایم مطرح می شد که چرا استاد از من نمی خواهند که به داخل منزل بروم.
بعدها که آشنایی من با ایشان بیشتر شد و گاهی اتفاق می افتاد که می توانستم به داخل منزلشان بروم متوجه شدم، خود ایشان می فرمود:
« اگر من کار کنم و روزی 3 تومان مزد بگیرم برای من گواراتر است از اینکه به خانه کسی بروم و اظهار حاجتی کنم و وابستگی به بیتی یا شخصیتی پیدا کنم. »
عفت وادب
وی آنقدر عفیف و مؤدب بود که حاضر نمی شد حتی پاهایش را کسی ببیند. با اینکه وضع ناگواری داشت حاضر نمی شد در اواخر عمر هم کسی برای او لگن بیاورد.
سعی می کرد در توالت قضای حاجت کند و حتی یک بار مجبور شدند در حالی که سرم وصل در دستشان بودند ایشان را به همان وضع به توالت ببرند.!
اراده قوی
مرحوم ، علامه طباطبایی اراده بسیار قوی ای داشتند. وقتی که ایشان را برای معالجه به لندن برده بودند پزشکان گفته بودند:
درمقابل چشم شما پرده ای هست که باید برداشته شود تا چشم، بینایی خود را از دست ندهد. ایشان هم اعلام رضایت کرده بودند.
بعد که پزشکان گفته بودند، برای عمل جراحی باید شما را بیهوش کنیم، مخالفت کرده بودند و فرموده بودند:
« بدون بیهوش کردن عمل کنید. »
و پزشکان نیز گفته بودند، چون چشم باید به مدت پانزده دقیقه باز باشد و پلک نزند ناچاریم که شما را بیهوش کنیم. علامه طباطبایی فرموده بودند:
« من چشم خود را باز نگه می دارم. »
و به مدت هفده دقیقه چشم خود را باز نگه داشته بودند و حتی یک بار هم پلک نزده بودند. این حکایت از ارده قوی و نیرومند ایشان می کند.
شهید آیت الله قدوسی داماد ایشان نقل کرده اند:
« علامه طباطبایی پشتکار عجیبی داشتند و چندین سال برای تفسیر المیزان زحمت کشیدند. اصلاً احساس خستگی نمی کرد، شب و روز نمی شناخت. ما اصلاً ایشان را نمی دیدیم، صبح زود مشغول کار می شد تا ساعت 12. بعد از نماز و صرف غذا استراحتی، نیم ساعتی تا نماز مغرب مشغول کار بودند. »
آرامش روحی
علامه طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ظرفیت فکری فوق العاده
مرحوم علامه اهل مطالعه و تحقیق و تفکر بود. تمام عمر پر برکتش را در مطالعه و تفکر و تألیف و تصنیف و تدریس صرف کرد و آثار گرانبهایی از خویش به یادگار گذاشت.
در مطالعه و تفکر قدرت فوق العاده ای داشت. می توانست مدتی تمام حواسش را در یک مطلب متمرکز سازد و بدون اینکه از آن خارج شود فقط درباره آن بیندیشد. اکثر اوقاتش را در تالیف تفسیر المیزان صرف کرد. الطاف الهی شامل حالش شده بود که جز اشتغالات علمی اشتغالاتی نداشت.
آنقدر فکر و مطالعه کرد که پزشکان معالج درباره کسالتش گفتند :
سلولهای مغزی او به مقدار توانایی خودشان کار کرده اند و دیگر تاب تحمل درک مطالب تازه را ندارند یا به تعبیر پزشکی « اشباع » شده اند.
اخلاص
حضرت علی علیه السلام در این باره می فرمایند:
« ثمره العلم اخلاص العمل: یعنی ثمره دانش، اخلاص عمل است. »
و علامه طباطبایی از علمای با اخلاص زمان ما بودند، ایشان اجازه نمی داد کسی در حضورش از او تعریف کند و لو مبالغه هم ننماید.
یکی از علمای حوزه علمیه قم می گفت: از تفسیر المیزان در حضورش تعریف کردم، علامه طباطبایی فرمود:
« تعریف نکن که خوشم می آید و ممکن است خلوص و قصد قربتم از بین برود. »
یکی از شاگردانش در این باره می نویسد:
از نظر معنوی و اخلاقی آنچه در مورد علامه طباطبایی جلب توجه می کند، وارستگی استاد از هر نوع تظاهر به علم و دانش بود و پیوسته محرک او در هر عمل، اخلاص و جلب رضایت خدای سبحان بود، ما که با ایشان انس بیشتری داشتیم یک بار هم به خاطر نداریم که مطلبی را به عنوان تظاهر به علم، یادآور شود، یا سخنی را سؤال نکرده از پیش خود مطرح کند، اگر فردی با او یک سال به مسافرت می رفت و از مراتب علمی او آگاهی قبلی نداشت، هرگز فکر نمی کرد که این مرد پایه گذار روش جدید در تفسیر و طراح قواعد و مسائل نو در فلسفه و استادی مسلم در سیر و سلوک است .
به حق، او پیوسته بر مضمون حدیثی رفتار می کرد که جد بزرگوارش پیامبر عالیقدر اسلام فرموده است:
« کار خود را پیراسته از هر نوع ریا و تظاهر و برای خدا انجام بده، زیرا خریدار عمل، خداست و او از ماهیت عمل آگاهی کامل دارد. »
خانم نجمه السادات طباطبایی می گوید:
« وقتی به حرم حضرت معصومه (س) می رفتند، عادی ترین جاها را انتخاب می کردند و دوست نداشتند جای خاصی داشته باشند، علاقه زیادی داشتند در میان مردم باشند و مقید به حفظ ظواهر دنیوی نبودند و می گفتند:
« شخصیت را خدا می دهد و با امور دنیوی هرگز انسان به کسب شخصیت نایل نمی گردد. »
روح بسیار حساس و متعالی داشت؛ وقتی از خدا صحبت می شد یا در برابر شگفتی های جهان آفرینش قرار می گرفتند، آن قدر حالات عجیب از خود نشان می دادند که انسان متحیر می شد که واقعاً در این مواقع در کدام عالم سیر می کنند. گاهی در خانه مطرح می کردند که:
« ممکن است انسانی در مواقعی از خدا غافل شود و پروردگار یک تب سخت و خطرناک چهل روزه به او بدهد، برای این که یک بار از ته دل بگوید یا الله و به یاد خدا بیفتد! »
جامعیت و اعتدال
آنان که دارای ظرفیت روحی نباشند، در وادی عرفان به افراط و تفریط گراییده و قادر به جمع بین عالم وحدت و کثرت نمی باشند.
علامه می فرمودند:
« بدیهی است که طی این منزل منافاتی با بودن سالک در دنیا و اشتغال به مشاغل اولیه خود ندارد و واردات قلبیه او ربطی به اوضاع خارجیه از نکاح و کسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد، سالک در عین آن که در بین مردم بوده و امور دنیا را به جای می آورد، روحش در ملکوت سیر نموده، با ملکوتیان سرو کار دارد. »
ایشان در ترسیم مقام متعالی معصومان علیهم السلام، می گوید:
« پیشوایان دینی، سلام الله علیهم اجمعین، چون از مراتب سلوک الی الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء، که همان بقاء به معبود است، رسیده اند، لذا حال آنها جامع بین دو عالم وحدت و کثرت است... و از کوچکترین حکمی از احکام یا ادبی از آداب یا حالی از حالات متناسبه با این عوالم، دریغ و مضایقه و دوری نخواهند نمود، و در عین حال نیز توجه به عوالم عالیه را حفظ فرموده...»
سپس مرحوم علامه طباطبایی، موضوع تعادل را مطرح می کند و دو چهره از انسانها را ترسیم می کند:
1) گروهی که پای بند عادات و رسوم و تعارفات اجتماعی شده و برای حفظ شخصیت خود از هر گونه آداب و رفت و آمدهای مضر و بی فایده دریغ نمی کنند و در برابر اجتماع تابع محض می باشند.
2) گروهی که از اجتماع کنار می روند و هر گونه عادات و ادب اجتماعی را ترک کرده و در کنج خلوت آرمیده و به عزلت و گوشه گیری مشهور شده اند.
علامه طباطبایی هیچ یک از این دو را نمی پذیرد و معتقد است:
« سالک برای آن که بتواند به مقصد نائل گردد، باید مشی معتدلی بین رویه این دو گروه اختیار نماید و از افراط و تفریط بپرهیزد و در صراط مستقیم حرکت کند. »
و او خود به راستی، در نهایت اعتدال بود. با این که لحظه های سکوت را از ذکر خدا معطّر می کرد، به هنگام ارشاد و هدایت و ترویج دین، از هیچ تلاش و کوششی فرو گذار نمی نمود. و در برخوردهای اجتماعی، چنان متخلّق به اخلاق اسلامی و آداب اجتماعی بود و چنان با تواضع و فروتنی از سخن و نظر دیگران استقبال می نمود که اخلاق نیکش از شدت لطافت، نسیم را شرمنده می کرد.
او، ذکر خدا و توجه مداوم به مبدأ کمالات و فنای فی الله و حضور در میدان عملی فرهنگ و جامعه و خدمت به اسلام و مسلمانان را به شکل اعجاب انگیز جمع کرده بود. این جامعیت، از ویژگی های بسیار ارزنده اوست.
همین عارف و فیلسوف و مفسر بزرگ، که مقام معنویش در ملکوت و مقام علمیش در اوج اساتید حوزه علمیه است، هنگامی که نیاز می بیند، با تن رنجیده و فرسوده خویش، بدون داشتن کمترین امکانات، ساعتها راه را با مشکلات می پیماید تا برای مستشرقی که می خواهد شیعه را به عالم غرب بشناساند (هانری کُربَن)، چهره درستی از شیعه و معارف بلند اسلامی معرفی کند، تا مبادا، دوباره باز هم از اسلام و شیعه، چهره ای واژگونه و پوستینی وارونه به دنیا ارائه شود.
سلوک عرفانی علامه، یک سلوک خودخواهانه، فردی و بی محتوا نبود، بلکه عرفان عملی او بر عرفان نظری و براساس تفکر و شناخت و تعبد به مکتب و عشق به خدا و محبّت به انسان تکیه داشت.
ورزش و پیاده روی
یکی از نزدیکان ایشان می گوید:
« استاد پیاده روی را دوست داشت، غالباً پیاده به جلسات سیار می رفت و در بین راه نیز به سوال های علمی پاسخ می داد. »
دکتر احمدی، در مورد عادت علامه به پیاده روی اظهار می کند:
« گاهی شب ها این بزرگوار، چند کیلومتر راه را با همان بدن مرتعش و ناتوان و ضعیف می پیمودند، برای این که در جلسات خصوصی دوستان حضور پیدا کند و مطالب علمی را القا نمایند و ساعت های متوالی و طولانی جلسه طول می کشید و پیاده هم این راه را طی می کرد... »
اهمیّت به تربیت فرزندان
خانم نجمه السادات طباطبایی، در خاطره ای شیرین می آورد:
« علامه طباطبایی برای بچه ها خصوصاً دخترها ارزش بسیار قایل بود و دخترها را نعمت های خدا و تحفه های ارزنده می دانست، مدام بچه ها را به آرامش و راستی دعوت می کرد، میل داشت آوای صوت قرآن در گوش کودکان طنین انداز شود .
برای همین منظور قرآن را با صدای بلند تلاوت می کرد؛ در فرصت های مناسب از روایات، مطالبی آموزنده نقل می کرد و بر این باور بود که این برنامه برای بچه ها مفید است؛ با کودکان بسیار مهربان و خوش رفتار بود و گاه می شد که وقت زیادی را صرف بازی و سرگرم کردن آنان می کرد، در عین حال حد کار را فراموش نمی کرد، که بچه ها لوس بار آیند؛ از سر و صدای فراوان فرزندان و نوه ها و نیز پر حرفی ها و سوالات مکرر آنان به هیچ عنوان ناراحت و خسته نمی شد.
در خانه هم توصیه می کرد، مبادا در مقابل کودکان عکس العمل بدی نشان دهید و به آنان چیزی بگویید، بچه باید آزاد باشد! در عین حال به ادب و تربیت نوباوگان توجه داشت و رفتار پدر و مادر را در تربیت آنان مؤثر می دانست و عقیده داشت که حرف پدر و مادر نباید در این حالت دوگانگی شخصیت بچه ها را ناجور بار می آورد.
در رفتارشان با دخترها احترام و محبت افزون تری مشاهده می شد و می گفت به این ها باید محبت بیشتری شود، تا در زندگی آینده با نشاط باشند و بتوانند همسری خوب و مادری شایسته باشند، حتی نام دختران را با پسوند سادات صدا می کرد و اظهار می داشت:
« حرمت دختر، مخصوصاً سید، باید حفظ شود! »
همسرش عقیده داشت که دختر باید در خانه کار کند، ولی علامه می گفت:
« به آن ها فشار نیاور، آن ها اکنون باید آرامش داشته باشند و هنوز موقع کار کردنشان فرا نرسیده است. »
دخترشان نقل کرده است:
در مواقعی، غذایی طبخ می کردیم که اشکال داشت، پدرم اصلاً به روی خودش نمی آورد و خیلی هم تعریف می کرد. مادرم می گفت، به این ترتیب این دخترها در کدام خانه می توانند زندگی کنند؟ و پدرم می گفتند:
« این ها امانت خدا هستند، هر چه آدم به این ها احترام بگذارد، خدا و پیغمبر خوشحال می شوند. »
تربیت ما منحصراً در هنگام کودکی صورت نگرفت، من پس از ازدواج هم همیشه از رهنمودهای پدرم بهره مند می شدم، مثلاً اوایل ازدواج هر وقت به خانه پدرم می رفتم، عوض این که بپرسند وضعیت چه طور است؟ فقط سفارش می کردند:
« مبادا، کاری کنی که موجبات ناراحتی مادر شوهرت را فراهم کنی که خدا از تو نمی گذرد! »
علاقه ی ایشان به فرزندانشان زیاد بود. در سال های اخیر که ما در تهران اقامت داشتیم، من هفته ای دو سه بار به ایشان سر می زدم، ولی مشخص نبود که چه وقت هایی می روم، منتها هر وقت می رفتم، خانمشان (همسر دوم علامه) می گفتند: که پدرت سه چهار ساعت است که این جا قدم می زند و منتظر توست.
وقتی می پرسیدم: از کجا می دانستید که من می آیم؟ پدرم جواب مشخصی نمی دادند و بالاخره هم نفهمیدیم چه طور می دانستند که من چه وقت به آن جا می روم؟
فرزند محترمه علامه در ادامه اضافه می کند:
پدرم می گفت:
« اگر زن اهمیت نداشت، خدا نسل دوازده امام را از نسل حضرت زهرا(س) قرار نمی داد! واقعاً اگر زن خوب باشد، می تواند عالم را گلستان کند؛ و اگر بد باشد، عالم را جهنم می کند. »
مهر پدر
دختر علامه نقل می کند: پدرم به فرزندانم علاقه وافری داشتند، مخصوصاً نسبت به پسر بزرگم (حسن) عطوفت خاصی داشت و او را عصای دست من می دانست.
وقتی که بعد از شهادت او به تهران آمدند، نمی دانستم چگونه با ایشان برخورد کنم که ناراحت نشوند، و اتفاقاً، ایشان هم این فکر را در مورد من داشتند، وقتی وارد شدند، پرسیدند:
« نجمه، من چه بگویم به تو؟ »
گفتم: هیچی، شکر خدا!
گفتند:
« احسنت! »
نه ایشان به روی خود آوردند و نه من، ایشان افزودند:
« شکر خدا، که خداوند اگر بچه ای به تو داده، خوبش را داده است. »
ولی در مجموع، شهادت حسن روی پدرم تأثیر گذاشت، می گفتند:
« وقتی یادم می آید که حسن می آمد و از من سوال می کرد، حالم دگرگون می شود. »
سیره علمی علامه طباطبایی (ره) (1)


جامعیت دانش و وسعت بینش


در یک مجلس رسمی که در آن «ارشه تونگ» دبیر کل سازمان بین المللی مبارزه با الکل شرکت داشت، از محضر مرحوم آیت الله بروجردی درخواست شد که رساله ای درباره نظر اسلام پیرامون مواد الکلی بنویسد تا متن رساله به زبان عربی ترجمه گردد و در کنگره قرائت گردد، مرحوم بروجردی به اطراف نگریست، چشمش به علامه طباطبایی افتاد و گفتند:
« جناب آقای حاج سید محمد حسین طباطبایی تبریزی از علمای اسلامند، تفسیر ارزنده ای دارند، ایشان در این مورد رساله ای بنویسند و در اختیار آقایان بگذارند و نظریه اسلام را به نحو احسن در آن رساله تشریح خواهند کرد. »
کلمه علامه به حق عنوان و وصف شایسته و بایسته ای می باشد که برای این انسان برجسته الهی قرار داده شده است و بسیار گویا تر از عناوین دیگر می باشد ، کلمه علامه مفهوم جامعیت در علوم مختلف را دارا ست که حقاً در این مرد الهی جمع شده بود.
همان جامعیتی که باعث شده در جهان تشیع شخصیتی چون علامه حلی به این نام شهرت پیدا کند زیرا که در ابعاد مختلف علوم اسلامی واقعاً دریا گونه بود. به تعبیر بعضی از علما این عالم برجسته حداقل ده دوره فقه و سه دوره اصول و رجال به رشته تحریر درآورده بود و غیر از اینها در فلسفه و کلام نیز کارهای تحسین برانگیزی را از خود نشان داده بود.
می توان اعتراف نمود که اگر در این برهه زمان نمونه ای جامع از علامه حلی بیابیم، همین شخصیت بزرگوار بود که سراسر عمر خود را وقف دانش و تحصیل آن کرده است.
درک کردن اساتیدی هم چون آیت الله میرزای نائینی، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیت الله شیخ ضیاء الدین عراقی و از همه بیشتر آیت الله شیخ محمد حسین اصفهانی(غروی) که به نظر علمای بزرگ، ایشان موفق ترین دانشمند در فقه و اصول در قرن حاضر بود بی تاثیر در موفقیت های ایشان نبود.
علامه طباطبایی، در همه محافل علمی و فرهنگی به عنوان مفسری بزرگ و فیلسوف و حکیمی الهی مطرح است. درخشش او در صحنه تفسیر و عرضه حکمت، گرچه سایر ابعاد علمی آن بزرگ را تحت الشعاع قرار داده است، ولی جایگاه علمی او در سایر رشته های معارف اسلامی، چون: فقه، اصول، رجال، حدیث و علومی چون جبر و مقابله و هندسه و حساب استدلالی و هیئت قدیم و جدید و فنون ادب فارسی و مباحث تاریخی و اجتماعی و مبانی و نظریات مکاتب مادی، بسیار چشم گیر و والاست.
این ظرفیت و درک مقتضیات زمان و نیازهای محیط علمی و اجتماعی اوست که برخی از ابعاد علمی و مفسری او را تبلوری فزون تر بخشیده است.
به اظهار آنان که از خرمن حضورش، خوشه چیده و از روح بلندش مدد گرفته اند، و نیز به داوری آنان که در آثار علمی و میراث فرهنگی او سیر کرده اند، علامه طباطبایی دائرة المعارفی است که بیشترین مباحث اسلامی و معارف قرآنی و مسائل اصولی عقلی را به تبیین و تحلیل نشسته است.
علامه، گرچه در فضای علمی حوزه های دینی، راه تکامل علمی و عرفانی و اخلاقی خود را پیموده بود، ولی هرگز به علوم حوزوی اکتفا نکرد و نگاه تحقیق و تدریس و تدوین خویش را به آنچه پیشینیان منحصر داشته بودند، محدود ننمود واز واقعیات زمان و نیازهای امت اسلام غافل نگردید و با کسب علوم و اطلاعات گسترده، خود را برای ایفای رسالت الهی و اجتماعی و دینی مهیّا ساخت.
در وسعت ظرفیّت معرفتی و معلوماتی علامه طباطبایی همین کلام کافی است که خود می فرمودند:
« اگر مجالی باشد می توانم همه مسائل قرآن کریم را تنها با استفاده از یک سوره کوچک بیان کنم. »
از نویسنده معروف لبنانی شیخ جواد مغنیه منقول است که :
«از وقتی که المیزان به دست من رسیده است، کتابخانه من تعطیل شده و پیوسته در روی میز مطالعه ام المیزان است. »
مرحوم علامه به معنای تامّ در علم نجوم استاد بود حتی یکسال فرمود:
« می خواهم یک تقویم نجومی برای خودمان بنویسم. »
یکی از دوستان می گوید:
« یک بار تابستان به منزلشان رفتم. دیدم در آن گرمای طاقت فرسای قم، نشسته است و فیزیک مطالعه می کند. »
حجت الاسلام سید محمد علی میلانی نقل می کنند که:
روزی من با علامه طباطبائی و دو دامادشان، با ماشین سواری از سبزوار به مشهد می آمدیم و بنا شد مشاعره کنیم. ما سه نفر در یک طرف و علامه به تنهایی در طرف دیگر بودند.
ما سه نفر ـ مجموعاً ـ نتوانستیم ایشان را شکست داده و برنده شویم، بلکه علامه ما را مجاب می کرد؛ نه با یک بیت شعر، بلکه با چند بیت! حقاً ما از تسلط ایشان به شعر و ادبیات در شگفت افتادیم!
آیت الله مصباح نقل می کنند که مرحوم علامه طباطبائی، در سن شصت سالگی می فرمود: « اگر ممکن بود که من چند ماه درسم را تعطیل کنم و زبان بخوانم، خیلی خوب بود! » بی شک، امروزه، زبان خواندن برای محقق ضروری است.

انصاف علمی


آیت الله ناصر مکارم شیرازی در این زمینه می گوید:
یک روز علامه طباطبایی مرا خواست و گفت:
« میل دارم تفسیرالمیزان ترجمه شود و عقیده دارم که شما این کار را بکنید. »
گفتم بسیار خوب، و شروع به ترجمه جلد اول تفسیر المیزان کردم، ولی قبل از ترجمه خدمت ایشان عرض کردم که آقا، شما استادید و بزرگوار و صاحب نظر و من هم آدمی هستم که در مسائل نمی توانم تقلید کنم. بنابراین در بحث های شما که ترجمه می کنم، اگر جایی من با شما اختلاف نظر داشتم، شما اجازه می فرمایید در پاورقی المیزان نظر خودم را بنویسم، آنگاه علامه طباطبایی یک جمله پر معنایی فرمودند: « بگذارید ما خودمان بحث های خودمان را نقد کنیم نه اینکه بیگانه ها بیایند نقد کنند. »
من دیدم با آغوش باز این مسأله را پذیرفت، بعد به من فرمودند: « ولی اگر شما ایرادی داشتید قبلاً باید با من بحث کنید، اگر من شما را قانع کردم تمام. »
گفتم اگر قانع نشدم چی؟ فرمود:
« ایرادتان را در پاورقی می نویسید، جواب من را هم می نویسید. قضاوت را به خوانندگان واگذار می کنیم. »
ما شروع کردیم به ترجمه کردن تفسیر المیزان و رسیدیم به مباحث جبر و تفویض. ایشان نظرات خاصی در آنجا داشتند و من به فکر خودم در بعضی از این نظرات هماهنگ نبودم، رفتم خدمت ایشان عرض کردم آقا آن صحبتی که فرمودید در اول کار و قراری که گذاشتیم الان من آمدم وفای به آن عهد را بخواهم.
من می خواهم در اینجا یک پاورقی بنویسم و روی این بحث شما ایرادی بگیرم. اجازه می فرمایید؟ و لو شما استادید ولیکن همیشه این سنت در بین علماء ما بوده که روابط استاد و شاگرد مانع از این نمی شده است که ایرادهایشان را طرح کنند. ایشان فرمودند:
« اشکالی ندارد. بفرمایید اشکالتان چیست؟ »
من اشکال خودم را مطرح کردم، در حدود یکی دو ساعت، شبی در خدمتشان بودم و بحث کردم. ایشان نظراتشان را فرمودند.
من در آخر کار باز سماجت کردم و گفتم آقا واقعش این است که من هنوز قانع نشدم ولو توضیحات خوبی فرمودید، می خواهید که من بنویسم و شما هم هر چه می فرمایید بنویسم، فرمودند عیبی ندارد. من رفتم آن اشکالی را که داشتم خیلی مفصل نوشتم آوردم خدمتشان.
علامه طباطبایی گفتند:
« عجب شما اشکال را این قدر مفصل می نویسید، من جوابش را چقدر بنویسم؟»
گفتم می فرمائید چه کنیم؟
فرمودند: « اشکال خلاصه و جواب خلاصه، پاورقی است. »
ما هم اشکال را برداشتیم خلاصه نوشتیم و عین جوابی هم که ایشان فرمودند را نوشتم و این الان به عنوان یک سند در آن پاورقی تفسیری که من ترجمه کردم، ضبط و محفوظ است.

تواضع علمی


آیت الله مصباح یزدی در این باره می گوید:
در طول سی سال که افتخار درک محضر ایشان [علامه طباطبایی] را داشتم، هرگز کلمه « من» از علامه طباطبایی نشنیدم.
در عوض، عبارت « نمی دانم» را بارها در پاسخ سئوالات از ایشان شنیده ام، همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند.
ولی این دریای پرتلاطم علم و حکمت، از فرط تواضع و فروتنی به آسانی می گفت و جالب این است که به دنبال آن پاسخ سئوال را به صورت «احتمال» و با عبارت « به نظر می رسد » بیان می کرد.
افتادگی آموز اگر طالب فیضی                                       هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
استاد فاطمی نیا از قول عالمی می گوید:
« مرحوم استاد طباطبایی، با آن پایگاه رفیع علمی و فلسفی، با مشکلی فلسفی رو به رو شدند و کسی هم نبود که پاسخ ایشان را بداند.
همان روزها، همراه خانواده، به یکی از آبادی های کوچک اطراف تهران مسافرت می کنند.
در آن جا فرزندان خردسال استاد، از پدر درخواست توت می کنند؛ استاد هم با کمال سادگی و تواضع، کاسه ای به دست گرفته و برای خرید توت از خانه خارج می شوند.
به وسط روستا که می رسند، جوانی در لباس اهل همان ده، ایشان را می بیند و بی مقدمه به علامه می گوید:
آن مشکل فلسفی شما راه حلی دارد؛ بیایید به شما بگویم. و همان جا با چند جمله، اشکال علامه را حل می کند، اما استاد طباطبائی در آن لحظه غافل از این بودند که این جوان از کجا می داند ایشان درگیر این سوال است و اصلاً او کیست؟! و ...
به هر حال، جوان خداحافظی می کند و می رود.
فردای آن روز، علامه به همان جا رفته و از بقالی می پرسند:
« شما جوان با سوادی با این شکل و سیما دارید؛ او کجاست؟ »
بقال می گوید:
« چنین کسی در این روستا نیست و اصلاً یک نفر هم در این جا الفبا نمی داند!! »
باری، روشن نشد که آن جوان که بود و از کجا بود و ...، اما آن عالم ادامه داد:
« این از تواضع استاد بود که مشکلشان این گونه حل شد. »
آیت الله حسن زاده نقل میکنند که هرگاه کسی با مرحوم علامه طباطبائی به مسافرت می رفت، ایشان را خاموش و ساکت می یافت و اگر همراه علامه، سؤالی نمی کرد، آیت الله طباطبائی همچنان ساکت می ماند.
استاد امجد نقل می کنند که:
« روزی در یکی از کوچه های نزدیک حرم حضرت معصومه علیها السلام با ایشان را ه می رفتیم.
[تا آن زمان] چند جلد از المیزان را ایشان نوشته بود که چاپ شده بود به ایشان گفتم: « چرا شما مشکل نویس هستید؟ » پرسید: «چطور!؟»
گفتم: « المیزان را کمی آسان تر بنویسید تا همه متوجه آن شوند» ، فرمود:
« عجیب است، الحمدالله شما با مطالب من آشنا هستید؛ شما یک صفحه از المیزان را بنویسید، ببینید آسان تر از این می شود یا نه؟! »
ایشان همچنین می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود. این خود نشان از تواضع علمی او و بی ادعا بودن ایشان دارد.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی                                  که علم عشق در دفتر نباشد
استقلال فکری
یکی از امتیازات و ویژگی های شخصیتی علامه طباطبایی این بود که دارای استقلال فکری و روح واقع گرایی بود، که همواره حقیقت را بر عوامل دیگر مقدم می داشت و با دیدی انتقادی به گفته بزرگان می نگریست و حقیقت و واقعیت را فدای عظمت استاد یا دانشمندان دیگر نمی کرد.
البته انتقاد از دیگران را نه از روی تحقیر و اهانت، بلکه با تعظیم و احترام و تقدیر از افکار آنها انجام می داد. بدین جهت به اندیشه های حکماء و عرفای سلف احترام می گذاشت. و وقتی در محضرش سخن از اقامه برهان بر اصول معارف قرآنی عنوان می شد، می فرمودند:
« اینها را ملاصدرا به ما یاد داده است. »
اما در عین حال برخی نظریات آنان را نقد می نمود. مسئله حرکت در حرکت را که صدر المتألهین نمی پذرفت ایشان اثبات می کردند، مُثُل افلاطونی را به آن معنا که ملاصدرا می پذیرفت ایشان رد می کرد.
استاد جوادی آملی خاطر نشان می کنند:
علامه بسیط الحقیقه را طوری تحلیل می کردند که لطیف تر از تقریر صدرالمتألهین بود.
موقعی که علامه طباطبایی را برای معالجه به انگلستان برده بودند، یکی از همراهان او از محضرشان پرسیده بود چرا بر اسفار ملاصدرا در بحث معاد، حاشیه ای ننوشته اند؟
فرموده بودند: « چنان نیست که در برابر آراء او تسلیم و متعبد محض باشیم، او انسان بزرگی بوده است و سخنانش در علم حکمت محترم است ولی نقد کردن سخنان او عین احترام نهادن است که یا کورکورانه آنها را قبول می کنیم یا آنها را چندان قابل اعتنا نمی دانیم که نسبت به آنها نگران باشیم و بخواهیم درباره آنها سخنی در جرح و نقد بگوییم.
بنابراین وقع و ارج نهادن به سخن کسی و آن را در خور نقد دانستن خود حاکی از حرمتی است که انسان به سخن وی می گذارد. »
مرحوم علامه به بزرگی ملاصدرا اعتراف داشت، اما نظرش این بود که با وجود آنکه فیلسوف بزرگی است و در جهان تشیع از نوادر می باشد ولی نوشته هایش به نحوی است که برهان را با غیر برهان درهم آمیخته است.
زمان شناسی و درک ضرورتها
حضرت علی علیه السلام درباره پیامبر گرامی اسلام می فرماید: « پزشکی که با پزشکی خود در میان مردم می گردد، مرهم های خویش را استوار کرده و ابزار خود را از تاب آتش داغ کرده است هر جا از دلهای کور باطن و گوشهای کر و زبانهای گنگ به آن نیازی بود آن ابزار را بر آن قرار می دهد. »
با توجه به این عنصر درد شناسی است که عالم متعهد می تواند موضع گیری صحیح داشته و نقش و رسالت خود را ایفا کند و در روایات نیز با تأکید بسیاری بر معرفتِ زمان شده است.
امام صادق - ع - می فرمایند: آنکس که از زمانش آگاهی داشته باشد اشتباهات به او هجوم نمی آورند. »
علامه خود درباره درک نیازها می گوید:
« هنگامی که قم آمدم مطالعه ای در برنامه درسی حوزه کردم و آن را با نیازهای جامعه اسلامی سنجیدم، کمبودهایی در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش برای رفع آنها دانستم.
مهمترین کمبودهایی که در برنامه حوزه وجود داشت در زمینه تفسیر قرآن و بحثهای عقلی بود و از این رو درس تفسیر و فلسفه را شروع کردم و با اینکه در جو آن زمان تفسیر قرآن، علمی که نیازمند تحقیق و توفیق باشد تلقی نمی شد و پرداختن به آن، شایسته کسانی که قدرت تحقیق در زمینه های فقه و اصول را داشته باشند به حساب نمی آمد بلکه، تدریس تفسیر، نشانه کمی معلومات به حساب می آمد.
در عین حال اینها را برای خودم عذر مقبولی در برابر خدای متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسیر «المیزان» انجامید. »
مسئولیت شناسی و مسئولیت پذیری
علامه با نگرش باز و وسیعی که داشت زمان خود را خوب شناخت، هجوم فرهنگ غرب و الحاد شرق را در میدان ذهن و اندیشه نسل اجتماعی خود مشاهده کرد و نیاز مسلح شدن نیروهای حوزوی و دانشگاهی را به سلاح منطق و برهان دریافت.
درد خرافه پردازی و جمود و ساده نگری به معارف بلند اسلامی را دید و نیاز بازگشتن به قرآن و کلام وحی را به روشنی لمس کرد و اذعان داشت که تدریس تفسیر قرآن، در حوزه علمیه، امری واجب و تدریس فلسفه و حکمت و اخلاق، امری ضروری است.
این چیزی بود که بسیاری از چشم ها، آن را نمی دیدند و بسیاری از فکرها، آن را نمی یافتند. علامه طباطبایی در این زمینه می فرماید:
« هنگامی که از تبریز به قم آمدم، مطالعه ای در نیازهای جامعه اسلامی و مطالعه ای در وضع حوزه قم کردم و پس از سنجیدن آنها به این نتیجه رسیدم که این حوزه نیاز شدیدی به تفسیر قرآن دارد، تا مفاهیم والای اصیل ترین متن اسلامی و عظیم ترین امانت الهی را بهتر بشناسد و بهتر بشناساند. از سوی دیگر چون شبهات مادی رواج یافته بود، نیاز شدیدی به بحث های عقلی و فلسفی وجود داشت تا حوزه بتواند مبانی فکری و عقیدتی اسلام را با براهین عقلی اثبات و از موضع حق خود، دفاع نماید، از این رو وظیفه شرعی خود دانستم که، به یاری خدای متعال، در رفع این دو نیاز ضروری کوشش نمایم. »
تلاش و جدّیت در علم اندوزی
فرزند ایشان خانم نجمه السادات طباطبایی همسر شهید قدوسی از قول علامه نقل می کند :
« وقتی در نجف اشرف بودم، یک معلم ریاضی پیدا کرده بودم که فقط ساعت یک بعد از ظهر وقت تدریس داشت، من یک بعد از ظهر از این سوی شهر به آن طرف شهر می رفتم، وقتی به مکان مورد نظر و جلسه استاد [درس ریاضی] می رسیدم، به دلیل گرمای زیاد و پیمودن راه طولانی آن قدر لباسهایم خیس عرق بود که همان طور با لباس داخل آب حوض می رفتم و در می آمدم و بعد تنها یک ساعت نزد آن استاد ریاضی درس می خواندم. »
بسیار حیرت آور است که انسانی در آن تابستان طاقت فرسای نجف این همه راه را طی نماید تا برای وقتی مختصر به فراگرفتن ریاضی بپردازد .
یکی از حاضران درس تفسیر علامه طباطبایی می گوید:
« در ماه مبارک رمضانی که در فصل تابستان واقع شده بود، شبها در جلسه درس علامه شرکت می کردیم، برنامه شروع و ختم درس مضافاً بر وقت و زمانی که جهت ایاب و ذهاب ضرورت می یافت، با توجه به کوتاهی شبها به نحوی بود که فرصتی برای خواب باقی نمی ماند، لذا شاگردان تقاضا کردند تدبیری اتخاذ شود که مقداری هم برای خواب در اختیار داشته باشند. »
علامه طباطبایی (ره) در پاسخ به درخواست ما فرمودند:
« منم در طول عمرم تا بحال یاد ندارم که شبهای ماه مبارک رمضان خوابیده باشم. »
به خوبی پیداست که برنامه سالهای دیگر عمر شریف علامه به همین منوال گذشته است ، علامه ، در شرح حالی که به قلم خود می فرماید:
« در برهه ای از عمر یعنی به مدت هفده سال چنان شوق وصف ناپذیری نسبت به تحصیل به من دست داد که شبهای بهار و تابستان در این مدت تا به صبح به مطالعه و تحقیق مشغول بودم. »
علامه طباطبایی به قدری دارای همت بلند بود که فعالیتش را منحصر در حوزه نکرد، در همان زمان( پیش از انقلاب ) که بین حوزه و دانشگاه فاصله زیادی بوجود آمده بود ، ایشان شجاعانه و بدون واهمه با استاید دانشگاه تا حد امکان تماس برقرار کرد و درسهایی برای آنها گفت و جلسات بحث برای آنها تشکیل داد که کم و بیش آثار این جلسه ها منتشر شده است.
بر اثر کثرت کار و کوشش علمی و ممارست پی گیر بر مطالعات و تفکرات علمی و فلسفی کار علامه طباطبایی به جایی رسید که خواب و استراحتش نیز دست کمی از بیداری نداشت.
از قول علامه نقل شده :
« تابستانها که معمولاً از نجف به کوفه می رفتیم یکی از برنامه هایم این بود که مسائل فلسفی را با اشکال و قضایای منطقی تطبیق می کردم، پس از مقداری مطالعه و تحقیق می خوابیدم ولی بعد از آنکه از خواب بیدار می شدم متوجه می شدم که پاره ای از مسائل را در عالم خواب و رویا حل کرده ام. »
حکایت این حالت شگفت انگیز دو نکته برای انسان تداعی می کند: یکی روایاتی که می گویند: خواب مؤمن عبادت است و دیگر مطلبی که از نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رسیده است که فرمودند:
« تنام عینی و قلبی یقظان: چشمم به خواب می رود ولی دل و قلبم بیدار است. »
استاد علی احمدی از شاگردان علامه نقل میکند:
مدت چهار، پنج سال خدمت ایشان بودم. از صبح تا ظهر می نشست و تدریس می کرد. وقتی خسته می شد، می گفت: « نیروی بنده تمام شد. »
پس از یک ربعی، درس بعدی را شروع می کرد. گاهی تمام شب را مطالعه می کرد روزی گفت: « دکتر گفته مطالعه نکن. »
به ایشان عرض کردم: « خوب مطالعه نکنید! »
فرمود: « بی کار زندگی کردن، از مرگ هم بدتر است. » و ادامه داد:
« مطالعه می کنم و روزی هم می میرم. » بعد از منع طبیب، ایشان بیست جلد المیزان را نوشت!
یک بار به ایشان عرض کردم: « از این همه مطالعه خسته نمی شوید؟! » فرمود: « علم همچون باغ است، اگر در این باغ خسته شوم، به باغ دیگر می روم. »
آیت الله حسن زاده آملی در رابطه با پی گیری و استمرار روحیه تحقیق در علامه می فرماید:
علامه طباطبایی شب قدر را به بحث و تحقیق آیات قرآنی احیا می کرد و تفسیرش در این شب فرخنده به پایان رسید. بنابراین طلاب و دانشجویان عزیز باید این روحیه علمی و تحقیقی را سرمشق کار خود قرار دهند.
11. رویای صادقه
همسر شهید مطهری نقل می کنند:« حدود یک هفته به شهادت استاد مطهری، مرحوم علامه طباطبائی یک روز صبح، ساعت نه، به منزل ما زنگ زدند و خود استاد گوشی را برداشتند.
علامه فرموده بودند که « دیشب حضرت امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم و از حضرت پرسیدم: حال آقا مطهری چطور است؟
ایشان تبسم فرموده و جواب دادند: آقا مطهری از دوستان ماست. »
[ من هنگام گفت و گوی استاد مطهری و علامه، تنها شاهد بودم که] آقا مطهری در مقابل علامه تواضع و تعارف می کند. ما علامه را «حاج آقا» صدا می کردیم.
پس از مکالمه آن دو، من از آقا مطهری سؤال کردم: « حاج آقا چه می فرمودند؟ » پس از اصرار زیاد من، خواب علامه را برای ما تعریف کردند.
با این که شهید مطهری هنوز در قید حیات بود، علامه در خواب حال او را از حضرت سید الشهداء علیه السلام رسیده بودند و ما بعدها فهمیدیم که این بشارتی برای شهادت مرحوم مطهری بوده است. »
12. خون گریستن موجوداتِ عالم در رثای امام حسین(ع)
مرحوم حجت السلام وجدانی فخر می گوید:« بعد از ظهر عاشورایی به قبرستان « حاج شیخ ( قبرستان نو) » در قم رفته بودم که دیدم مرحوم علامه در گوشه ای از قبرستان هستند.
برای عرض ارادت نزدیک شده و عرض سلام و ادب کردم. آن بزرگ چند بار از سوز و گداز به من فرمودند:
« آقا وجدانی! می دانید امروز چه روزی است؟! » عرض کردم:
« بله؛ امروز عاشوراست. »
فرمودند: « می بینی همه دنیا، موجودات، آسمان، زمین و جمادات ـ همه ـ در حال اشکِ خون ریختن و گریستن بر حضرت سیدالشهدا علیه السلام هستند؟! »
متعجب شده و دانستم که ایشان خبر از حقایق هستی می دهند. در همین حال، ایشان خم شده و سنگی از زمین برداشته، آن را به سان سیبی با دست از وسط شکافتند و میان آن را به من نشان دادند.
با چشمان خودم، در میان سنگ، خون دیدم! و ساعتی با بهت و حیرت غرق مشاهده آن بودم. وقتی به خود آمدم، متوجه شدم که علامه از قبرستان رفته اند و من در تنهایی به نظاره آن سنگ خونین جگر مشغولم! »
15. نگاه طبیبانه!
باز ایشان نقل می کنند که: « اهل علمی دیوانه شده بود. او را نزد علامه آوردند و استاد علامه یک ربع ساعت به وی نگریست؛ در اثر داروی نگاه ایشان، بیمار عاقل و سالم شد. »
16. روح علامه
آقا سید حسین احمدی می گوید:« یکی از شاگردان و مریدان آیت الله طباطبائی می گفت: در خانه علامه با ایشان به گفت و گو نشستیم.
وقتی بازگشتم و به منزل خود رسیدم، روح علامه ( البته در زمان حیات ایشان ) نزدم حاضر شده و فرمود:
« راضی نیستم گفت و شنودهای این جلسه را جایی بازگو کنی! »
17. ذکر الهی
علامه می فرمودند:« روزی در باغ بودم. ناگهان متوجه شدم همه کلاغ های روی درخت، یک پارچه
« الله ! الله! » می گویند! »
و نیز می فرمود:« هنگامی که به «ذکر» مشغولم، مشاهده می کنم درخت های حیاط خانه هم با من ذکر می گویند. »
18. همه عالم، عالِم است !
استاد امجد از قول علامه طباطبائی نقل می کنند که:
« شبی در نجف، بر پشت بام خانه، آماده خوابیدن می شدم که مکاشفه ای برایم رخ داد و دیدم دستم و همه اعضایم، می بینند و می شنوند و همان زمان دیدم که همه عالم، عالِم است.
باز ایشان می گوید: « هرگاه سوالی داشتم و خدمت علامه می رسیدم، قبل از این که پرسش را بیان کنم، جوابش را می فرمودند. »
19.خبر از آینده
مهندس عبدالباقی فرزند علامه نقل می کند:
« روزی مرحوم مادرم به من گفت: « پس از مرگ من، فلان خانم را ـ که خانم شایسته ای است ـ به همسری پدرتان برگزینید. »
گفتم: « مادرجان! زندگی و عمر، دست خداست و کسی از آن خبر ندارد. شما چه می دانید [ کدامتان زودتر از دیگری از جهان خواهد رفت ؟!]»
مادرم گفت: « خودِ پدرت گفته که عمر من زودتر به پایان می رسد. » و همین طور هم شد!
هنگامی که مادرم در بستر بیماری بود، یک روز پدر ما به شدت نگران، غمگین و هیجان زده بود و آرام نداشت و دائم قدم می زد و یاد خدا می کرد و همان روز هم، مادر ما درگذشت و برایم روشن شد که گفته پدرم درست بود و از پاره ای وقایع آینده خبر داشت. »
20. خوشا آنان که دائم در نمازند!
نجمه السادات ( دختر علامه ) نقل میکردند:
« زمانی در درکه ی تهران بودیم که دیدم مرحوم پدر بر سجاده نماز، مشغول عبادت اند. همان لحظه به حیاط رفتم و مشاهده کردم که ایشان در حیاط قدم می زنند.
باز به اتاق رفته و دیدم همان لحظه، سرگرم عبادت اند! تعجب کردم که چطور در یک لحظه ایشان در دو جا هستند! این مطلب را با مادرم در میان گذاشتم و مادر فرمود:
« دخترم! مگر نمی دانی این دست از انسانها (اولیاء خدا) هنگامی که دست از عبادت می کشند، خداوند فرشته ای را به شکل آنان می آفریند تا به جای آنان عبادت کند؟! »
21. سبحان الله
آیت الله جوادی می فرمودند:
« وقتی سوره «اسراء» از المیزان نوشته شد، مرحوم علامه جلسه ای داشتند که ما نیز شرکت می کردیم و احیاناً نکاتی که به نظر می رسید، به ایشان عرض می کردیم.
در یکی از کلمات آیات آخر سوره « اسراء» ایشان بحثی کرده بودند که این «ال» در کلمه چگونه است؟ برای جنس است یا استغراق یا عهد؟
اما وقتی مراجعه کردیم، دیدیم اصلاً «ال» در آیه وجود ندارد. به ایشان گفتیم که آقا! اصلاً «ال» در این آیه نیست!
فرمودند: « بله؛ تنها خداوند است که منزه از خطا و نسیان است. »
22. حفاظت الهی
حجت الاسلام ممدوحی نقل می کنند:
« مرحوم علامه طباطبائی جلساتی داشتند که گاهی در منزل خودشان و گاهی در خانه بعضی شاگردانشان تشکیل می شد. یک بار که در اواخر عمرشان قرار بود برای حضور در یکی از جلسات، شبانه از کوچه پس کوچه های تاریک شهر قم عبور کنند؛ با ارتعاشی که در بدن داشتند و راه ناهموار منزلی که آن شب قرار بود بروند و تاریکی کوچه ها، یکی از اطرافیان عرض کرد:
احتمال دارد ـ خدای نکرده ـ با این وضع، به زمین بخورید. می شود جلسه این هفته را مثلاً در خانه خود حضرت عالی برپا کرد تا اذیت نشوید.
علامه فرمودند:
« مگر ما در روز به وسیله نور خورشید خود را نگه می داریم و مگر نور خورشید باعث می شود زمین نخوریم؟! »
« قل من یکلؤکم بالیل و النهار من الرحمن؟! بگو: چه کسی شما را در شب و روز از [ هر آسیب] خدای رحمان حفظ می کند؟! سوره انبیاء آیه 42 »
23. داروی همه دردها خداست!
حجت الاسلام عبدالقائم شوشتری می گوید:
به مرحوم علامه طباطبائی عرض کردم:
« من چله نشستم؛ عبادت ها کردم؛ خدمت بزرگان رسیدم و ... اما مشکلم حل نشد! »
ناگهان حال ایشان دگرگون شد و دست بر صورت نهادند و گریستند و در میان گریه فرمودند:
« داروی همه دردها خداست! داروی همه دردها خداست! »
24. راز خلقت انسان !
از قول آیت الله حسن زاده نقل شده :
« شبی در این موضوع فکر می کردم که چرا خداوند، انسان ها را آفرید؟
آیاتی مانند و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون را هم که از نظر می گذراندم و این که در تفسیرش فرموده اند: لیعبدون، یعنی لتعرفون، باز این اشکال به ذهنم می آمد که عبادت، فرع معرفت است، و ما که معرفتی نسبت به خدا نداریم، پس چه عبادتی؟! و ...»
صبح، اول وقت، به حضور استاد علامه طباطبائی رسیده و سؤال را با ایشان در میان گذاشتم که « حضرت استاد! پس چه کسی بناست خداوند را عبادت کند؟! »
ایشان در بیانی کوتاه فرمودند: « گرچه یک نفر! »
تا این جمله را فرمودند، من آرام شدم؛ همان دم به یاد وجود مقدس امام زمان علیه السلام افتادم و خاطرم آمد که زمین و عالم، هماره چنین شخصی را دارد.
دیگران همگی طفیلی وجود انسان کامل (معصوم) هستند و گویی هدف از خلقت آنان، به خلقت موجود تام و کامل باز می گردد. »
امیر بیان ، علی علیه السلام، خود پرده از راز خلقت برداشته اند:
« فانا صنائع ربنا والناس بعد صنائع لنا: ما ساخته پرودگاریم خویشتنیم و مردم ـ همگی ـ پس از ما برای ما ساخته و آفریده شده اند. »
25. نفس مطمئنه
آیت الله طباطبائی گاهی اوقات که صحبت می کردند از سالیان سختی که در حمله متفقین در تبریز بودند و هیچ آرامشی نداشتند، یاد می آوردند و می گفتند:
« سالیانی بر من گذشت که هیچ آرامشی نداشتم! »
اما ما می دانیم که ایشان بسیاری از رساله های عمیق فلسفی را در همان زمان ناآرامی آذربایجان نوشته اند و اگر چه ایشان از آرامش ظاهری محروم بود، با این وجود خوفی به دل راه نمی داد.
ایشان می فرمود:
« بنده هنگامی که می خواستم از نجف باز گردم، هرچه کتاب نوشته بودم، در رودخانه انداختم و تنها یکی از آن ها را ـ بدون توجه ـ برای خود نگه داشتم. »
و آن کتاب، رسائل سبع ایشان بود.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی که علم عشق در دفتر نباشد
منبع: www.salehin.com
در ماههای آخر حیات دنیوی، این فیلسوف و حکیم متشرع، دیگر به امور دنیا توجهی نداشت و کاملاً از مادیات غافل بود و در عالم معنویت سیر می کرد، ذکر خدا بر لب داشت و گویی پیوسته در جهان دیگر بود.


 
 
مطالبی در مورد بزرگان
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

 آیه الله حکیم دارای شخصیت والایی بودند. از لحاظ تدین ، ارتباط با خدا ، اخلاق ، خدمت به مردم و گشادگی و سعه ی صدر واقعاً در اوج قرار داشتند .
بسیار مهربان ، مأنوس با قرآن ، بخشنده و آرام بودند . هرگز نسبت به کسی خشم نمی گرفتند و در رعایت احکام و دستورات اسلامی بسیار دقیق بودند.همیشه می گفتند : « برای خدا کار کنید ، اگر برای انسان ها کار می کنید ، بدانید که انسان از نسیان خلق شده است و فراموش خواهد کرد . پس برای خدا کار کنید و هر قدمی برمی دارید برای خدا باشد تا مغبون نشوید » .
گاهی که توقع و انتظار خودم را از دیگران نزد ایشان مطرح می کردم . با لبخند می گفتند . : « اگر برای خدا کاری را انجام دادید ، منتی بر کسی ندارید ، اما اگر برای فرد خاصی کاری را انجام دادید ، بدانید که فراموش می شود . انسان باید همیشه تجارتش با خدا باشد ، با خدا معامله کند . » با این عقیده بود که هستی و زندگی خود را با خدا معامله کرد و بالاخره به فیض رفیع شهادت نایل آمد .
تنها چیزی که همواره در زندگی ایشان شاهد بودم ، کار و فعالیت بود . به خصوص در این اواخر که اصلا استراحت نمی کردند . تمام نامه هایی را که برایشان می فرستادند ، مطالعه می کردند و یکی یکی جواب می دادند . بسیار اهل مطالعه و نگارش بودند . یا مشغول عبادت بودند ، یا کار و مطالعه و نگارش . تألیفات ایشان نشان می دهد . که چه قدر عاشق قرآن و اهل بیت علیهم السلام بودند . به نافله ی نمازها بسیار اهمیت می دادند و اگر در جلسه ای فرصت نمی یافتند نافله ی نمازی را بخوانند ، قضای آن را پس از اتمام جلسه ، یا روز بعد به جا می آوردند . هر روز یک جزء قرآن می خواندند ، نماز شب ایشان ترک نمی شد . دکتر به ایشان گفته بود که روزی 40 دقیقه قدم بزنید . به هنگام پیاده روی نماز نافله می خواندند . وقتی در خودرو می نشستند نیز برنامه داشتند و لحظه ای از وقت ایشان به بطالت نمی گذشت .
بسیاری از سخنان ایشان همیشه در گوش من است ، ولی این جمله که همیشه می گفتند : « انسان باید با خدا ارتباط برقرار کند . دعا خواندن صرفاً به لفظ و تحرک لب ها نیست » . خیلی وقت ها که پشت سرشان نماز می خواندم ، شاهد بودم که فقط دعا را نمی خواند ، بلکه ارتبط قوی تری در کار است . علاقه داشتند که نمازش را در تاریکی بخوانند . هنگام خواندن دعا چنان اشک از دیدگانشان جاری می شد که من اتاق را ترک می کردم تا در خلوت خود تنها باشند . هر کس با خدا بود ، عزیز دل ایشان بود . میزان علاقه ی معظم له به ا فراد ، بر اساس تدین و با خدا بودن آن ها بود ، روابط او با مردم بر اساس دین و ایمان بود نه بر اساس مصلحت و ....
پی نوشتها:نویسنده:مرضیه معینی
1. حکیم عشق ، ویژه نخستین سالگرد شهادت آیه الله حکیم قدس سره الشریف .
منبع:ماهنامه ی نامه ی جامعه 37-36
21)اخلاص و ارادت به اهل بیت اطهار علیهم السلام
این موهبت الهی از آن تقریظ بلندی که شیخ برای کتاب الغذیر اثر گران بهای علامه امینی نوشته به وضوح پیداست. محقق تهرانی در بخشی از آن تقریظ می نویسد: من قاصرم از توصیف این کتاب گران بها، و ستایش آن. الغدیر بالاتر و بزرگ تر از آن است که آن را توصیف کنند و ثنا گویند. من تنها کاری که می توانم کرد این است که دعا کنم تا خداوند عمر مؤلف کتاب را طولانی کند و به او فرجام نیک بخشد. این است که با خلوص دل، از درگاه خدای متعال مسئلت می کنم که بقیه عمر مرا، بر عمر شریف او بیفزاید، تا او بتواند به همه آرمان خویش دست یابد.
نستوه و پر تلاش
درباره کوشش زیاد و تلاش و تکاپوی بسیار شیخ کافی است تا عمر او را با آثارش بسنجیم؛ آن وقت خواهیم دید که هر ساعتش با سعی و اهتمام و هر لحظه اش با اجتهاد و جهاد گذشته است. چیزی که شیخ به آن نمی اندیشید راحتی و رفاه بود. محقق تهرانی حتی فرصت شام خوردن را در شب ها نداشت و می گفت: چهل سال است که شام نمی خورم.
نیک عهد و حسن پیمان
در این مورد به نقل از استاد آیت الله شیخ غلامرضا عرفانیان نوشته اند: شیخ آقا بزرگ راجع به وفای به عهد حساس بود. به طوری که به بنده توصیه می کرد که کتابی در این باره بنویسم و علامه نصرالله شبستری کتاب« وفادار باشید» را به اشاره و امر مکرر ایشان نوشته اند.
تواضع و تکریم مهمان
از صوصیات اخلاقی او یکی هم تواضع و فروتنی بود. از این که دیگران حتی فرزندان و نوادگانش دستش را ببوسند به سختی دوری می جست و این کار در حق خود روا نمی دید و نمی پسندید. مهمان را هر چند جوان، کوچک و ناشناس گرامی می داشت و هنگام رفتن تا درب خانه مشایعتش می کرد. سادات را گرامی می داشت و آنان را هرچند جوان و نوجوان محترم می شمرد.
انتقاد پذیری و سعه صدر
از صفات بارز اندیشمندان بزرگ و دانشمندان موفق و پاک دل یکی هم سعه صدر و انتقاد پذیری است. آنان به هیچ وجه خود را مطلق یا مصون از سهو و خطا نمی دانند و حرف حق را از هرکه باشد، می پذیرند. چرا که خودبزرگ بینی و خودپرستی را بدترین بت پرستی می دانند و از این گناه در حد شرک، با تمام توان دوری جسته و به شدت اجتناب می کنند. شیخ آقا بزرگ هم بی گمان از همان اندیشمندان بزرگ و پاک دل بود و از هر گونه استبداد رأی و خودخواهی پاک و منزه بود و برای این سخن، دلیل ها و شواهد بسیاری می توان ارائه نمود. ما تنها به یک قضیه که در زندگانی علمی شیخ اتفاق افتاد اشاره می کنیم: زمانی محقق تهرانی پس از ماه ها شاید هم پس از سال ها کتابی را با زحمت فراوان و تحقیق طاقت فرسایی به رشته تحریر کشید و آماده چاپ ساخت حتی به پسرش نیز دستور داد که آن را به فارسی ترجمه کند. ولی با وجود آن همه سعی و تلاش هنگامی که با انتقاد و اعتراض دوستش رو به رو شد و انتقاد همراه با احترام و استدلال او را نسبت به انتشار کتابش دید، خم به ابرو نیاورد و به کلی از انتشار متن و ترجمه کتاب چشم پوشید.
آگاهی از اخبار روز
در اخبار و احادیث پیشوایان معصوم علیهم السلام سخنی است که می فرمایند: کسی که آگاه به زمان خویش باشد در زیر هجوم شبهات و اشتباهات گوناگون خرد نمی شود. محقق تهرانی نیز بر همین مبنا آگاهی از اخبار روز را بر خود ضروری می دید. یکی از فرزندان محقق در این مورد می نویسد: پیش از آن که مرا به تهران بفرستد، هر شب در کتاب خانه عمومی نجف از من می خواست تا روزنامه ها را برایش بخوانم، پس از مدتی به من دستور داد که اهم اخبار را استخراج کرده و در دفتری ثبت کنم تا خود همه روزه هر وقت که فرصت کرد مطالعه کند. از همین جا بود که خلاصه و مهم اخبار آن روزها را در ضمن یک مجله گرد آوردم و پدرم دستور داد که آن را جلد کنند و اکنون در کتاب خانه ام در تهران موجود است.
کبوتر کتاب خانه ها
کارهای علمی او به ویژه تدوین دو دوره دائره المعارف بزرگ ( الذریعه و طبقات) ایجاب می کرد که بیش تر عمرش را در کتاب خانه ها بگذراند. تازه آن تنها منحصر به کتاب خانه های عمومی نبود، بلکه محقق تهرانی هرجا که از وجود گنجینه ای از کتاب های چاپی و خطی خبر می یافت، به هر قیمتی بود به سراغشان می رفت تا در تکمیل تحقیقات خویش از آن ها سود جوید. چنین است که می بینیم در پایان بعضی از جلدهای الذریعه فهرست قسمتی از آن کتاب خانه ها همراه با تاریخ تأسیس و بعضی مسائل مربوط به آن ها به چشم می خورد و شامل نزدیک به هفتاد کتاب خانه می شود.
منبع:منبع: نسیم وحی، شماره 23.


 
 
شهید دستغیب (رحمه الله )
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

بجاست در اینجا با بیان خاطراتی از اطرافیان ایشان، ترسیم بهتر و واضح‏تری از چهره اخلاقی او ارائه شود.
1. تهجد و شب‏زنده‏داری
فرزند ایشان «حجة الاسلام سیدمحمدهاشم دستغیب» در این زمینه می‏نویسد: «[پدرم] چه روزهای گرم تابستان را که به روزه گذرانید و چه شبهای سرد و طولانی زمستان را که به عبادت به صبح رسانید. فراموش نمی‏کنم بعضی نیمه شبها از خواب بیدار می‏شدم، کودکی خردسال بودم که صدای ناله‏اش را در سجده‏هایش می‏شنیدم، خودم را به خواب می‏زدم، اما به زمزمه‏های همراه با گریه‏ها و اشکهای روانش گوش می‏دادم. گویا هم اکنون نیز صدایش از اتاق مجاور، در گوشم طنین می‏افکند و آه جانسوزش دلم را می‏آزارد.12
2. نماز اول وقت
پایبندی به نماز اول وقت، از مهم‏ترین ویژگیهای اخلاقی ـ عبادی ایشان و در رأس همه سفارشهایشان به دیگران قرار داشت. یکی از همراهان همیشگی او13 نقل می‏کند: شهید بزرگوار آیت اللّه‏ دستغیب رحمه‏الله بسیار مقید بودند که نماز را حتی در مسافرتها اول وقت به جای آورند. در سالیان درازی که خدمت آن بزرگوار بودم، به ندرت به یاد می‏آورم که نماز را اول وقت نخوانده باشند یا نمازشان به تأخیر افتاده باشد. در یکی از مسافرتهای عمره که خدمت ایشان بودیم، بلیط یکسره برای مسافرت به جدّه فراهم نشد. بلکه بلیط تهران ـ بیروت و بیروت ـ جده گرفتیم. در فرودگاه بیروت، چند ساعت ما را برای ترانزیت نگه داشتند. نزدیک مغرب بود که هواپیما برای پرواز به سوی جده آماده شد. حضرت آیت اللّه‏ دستغیب، خیلی کوشیدند که اگر میسّر باشد هواپیما تأخیر کند تا بشود نماز را سر وقت خواند، ولی میسّر نشد. وارد هواپیما شدیم و در داخل هواپیما خیلی معطل گشتیم. ایشان خیلی ناراحت بودند که نماز را نخوانده‏اند. چند مرتبه خواستند پیاده شوند، گفتند که مسافرین همگی سوار هستند و الآن حرکت می‏کنیم. بالاخره تأخیر هواپیما به قدری طول کشید که حساب کردیم وقتی به جده برسیم ممکن است نماز قضا شود. آیت اللّه‏ دستغیب فرمودند: «پیاده شویم، حتی اگر هواپیما برود و ما جا بمانیم.» اما دربهای هواپیما بسته بود. ایشان با توجهی خاص سرپا ایستاده و سکوت اختیار کرد. هواپیما را روشن کردند، اما شعله‏های آتش از موتور هواپیما بیرون زد. با عجله هواپیما را خاموش کردند و دربهای هواپیما را گشوده و به مسافرین گفتند: هرچه زودتر پیاده شوید. آقای دستغیب با خوشحالی زیادی به رفقا مرتب می‏فرمودند: «نماز! نماز!» کارکنان هواپیما گفتند: رفع نقص فنی هواپیما حداقل چهار ساعت به طول می‏انجامد. شهید دستغیب به محض رسیدن به سالن فرودگاه، به نماز ایستادند و نماز مغرب و عشا را با توجه و شکرگذاری خاصی انجام دادند. سلام نماز را که دادند، مأموران گفتند: آقا سوار شوید که نقص هواپیما برطرف شده است و می‏خواهیم حرکت کنیم.»14
3.توکل به خدا
در یک برنامه تلویزیونی که پس از شهادت شهید دستغیب به منظور پاسداشت یاد و خاطره ایشان پخش می‏شود، یکی از نزدیکان ایشان15 می‏گوید: «شهید راه محراب، حضرت آیت اللّه‏ سیدعبدالحسین دستغیب، تمام زندگی‏اش برای ما درس و خاطره بود. خاطره من مربوط به اطمینان ایشان نسبت به رب العالمین است که همیشه در درسهای اخلاق، این نکته را به ما متذکر می‏شدند. در یکی از درسهای اخلاقشان در روز پنجشنبه، هنگامی که سفارش قناعت و عزت نفس را به طلاب می‏فرمود، برای تأیید فرموده‏اش داستانی از خود را نقل کرد از این قرار: روز اول ماه که می‏خواستم شهریه طلاب را واریز کنم، پولها را شمردم و متوجه شدم که یازده هزار و پانصد تومان آن کم است. من در بازار افراد ثروتمند آشنا سراغ نداشتم و اگر هم سراغ می‏داشتم بنایم بر آن نبود که از کسی تقاضا کنم. در اتاقم تنها نشسته بودم؛ عرض کردم: خدایا! خودت می‏دانی بنا ندارم به سوی غیر تو دست دراز کنم و حال هم امید و اطمینانم به توست. لحظاتی بیش نگذشت که درب منزل را زدند. یک نفر برای حساب وجوهاتش آمد و بیست هزارتومان مقدار وجوهات او شد. امّا وقتی پولهایش را شمرد، گفت: آقا! معذرت می‏خواهم، بیش از این برایم میسر نشد. وجه را که شمردم دیدم یازده هزار و پانصد تومان است. می‏فرمود: بدانید! اگر برای خدا گام بردارید، درهای رزق و رحتمش را به روی شما می‏گشاید.»16
4.کمک های مخفیانه به نیازمندان
یکی از دوستان نزدیک و عضو دفتر امام جمعه که مسئولیت امور اجرایی را برعهده داشت نقل می‏کند: «روزی خدمت حضرت آقا[ی دستغیب] رسیدم، به من فرمود: شما کربلایی محمد کفاش را می‏شناسی؟ گفتم: آری. دست زیر زیراندازی که رویش نشسته بود برد و دو عدد اسکناس هزارتومانی بیرون آورد و به من داد و فرمود: از این طرف که می‏روی این را به او بده. بیرون آمدم و با خود گفتم: من کربلایی را مدتهاست ندیده‏ام، حالا آدرسش را از که بپرسم؟ هنوز به خیابان نرسیده بودم که ناگهان کربلایی محمد را پس از چند سال دیدم. خیلی پریشان بود. سلام و احوالپرسی کردیم و پرسیدم چه شده است؟ گفت: چیزی نیست. گفتم: از طرف آقا یک امانتی نزد من داری و دوهزارتومان را به او دادم. با تعجب پول را گرفت و سرش را به طرف آسمان بلند کرد و چند مرتبه گفت: الحمدللّه‏. بعد پرسید: تو را به خدا خودِ آقا این پول را فرستاده؟ گفتم: بله. گفت: پس برایت می‏گویم؛ دیروز درِ منزل آقا آمدم، هر کاری کردم که بگذارند شخصا آقا را ببینم نگذاشتند. می‏گفتند: بگو چکار داری تا به آقا بگوییم. ولی من که نمی‏خواستم کسی از حالم با خبر شود، چیزی نگفتم و برگشتم و حتی اسمم را هم به آنها نگفتم. امروز دیگر دیدم کارد به استخوانم رسیده، با خود گفتم: هر چه بادا باد! همسرم در حال وضع حمل است، سخت گرفتارم؛ باز می‏روم شاید خدا فرجی کند! اینجا که رسیدم شما را دیدم و این پول را به من دادید. به جدش قسم! من به کسی وضعیتم را نگفته بودم، اما حضرت آقا این طور دادرسی فرمود.17
5. ساده زیستی و فروتنی
شهید دستغیب، بسیار ساده زیست بودند. خانه‏ای کوچک و اثاثیه‏ای ساده داشتند. خوراکش کمتر از یک نصف نان بود و آن را با پنیر یا روغن زیتون می‏خورد. ایشان از خوردن گوشت پرهیز می‏کردند.18 روزی یکی از دخترانشان به ایشان می‏گوید: «آقا جان! پول بدهید لباس بخرم.» آقا می‏گوید: «وصله لباست کو؟»19
یکی از محافظان ایشان می‏گوید: «در روزهای جمعه، حدود ساعت 5/11 که برای رفتن به نماز جمعه آماده می‏شدیم، هرچه اصرار می‏کردیم که اجازه دهند ماشین را برای رفتن آماده کنیم، نمی‏پذیرفتند و می‏فرمودند: «می‏خواهم در این کوچه‏ها در میان مردم باشم تا اگر کسی سؤال یا گرفتاری‏ای داشته باشد و خجالت بکشد به منزل بیاید، به کارش رسیدگی کنم.» بارها از ایشان خواسته شده بود که منزل قدیمی خود را از درون کوچه‏های پرپیچ و خم و قدیمی شهر، به جای دیگری تغییر دهند تا نگهبانی و حراست از ایشان هم آسان‏تر شود؛ اما نمی‏پذیرفت و می‏فرمود: من در میان مردم بوده‏ام و تا آخرین نفس هم باید در بین ایشان باشم و در سختیها و شادیهایشان شریک باشم.20 نوشته‏اند: در دوران پیش از امامت جمعه ایشان، بدون کوچکترین تکبری در تعمیر و خاکبرداری مسجد جامع عتیق، کلنگ به دست، مشغول کار می‏شد و دوشادوش کارگرها کار می‏کرد. ایشان هرگز اجازه نمی‏دادند کسی نام ایشان را با عنوان و لقبی بگوید و در مجلسی دیده نمی‏شد که در صدر بنشیند.21
6. مهربانی و گشاده‏رویی در منزل
از جمله ویژگیهای برجسته شهید دستغیب، اخلاق خوش و گشاده‏رویی ایشان بود و این ویژگی پسندیده را در محیط خانواده و اجتماع حفظ می‏کردند. همسر ایشان نقل می‏کند: «ایشان در امور زندگی به من اختیار تام داده بودند. هر کاری انجام می‏دادیم ایرادی نمی‏گرفتند، با بچه‏ها خیلی مهربان بودند و در اوقات فراغت، با بچه‏ها در حیاط قدم می‏زدند و آن گونه که بچه‏ها دلشان می‏خواست با ایشان رفتار می‏کردند. فرزندشان می‏گوید: در ایام مریضی مادرم از بچه‏ها نگهداری می‏کردند و حتی از نظافت بچه‏ها هم ابایی نداشتند و یا حتی خودشان خانه را جارو می‏زدند و در خانه یار و غمخوار اهل خانه بودند.22 دخترشان می‏گوید: «ایشان وقتی می‏خواست مرا برای نماز صبح از خواب بیدار کند، ابتدا در می‏زد و مرا مهربانانه با این عنوان زیبا صدا می‏زد: خانم بهشتی! خانم بهشتی! وقت نماز است پاشو. صبحها، با پای پیاده می‏رفت و نان می‏خرید و به خانه می‏آمد، سپس چای و صبحانه را آماده می‏کرد و ما را صدا می‏زد تا با هم صبحانه بخوریم.»23
7. نفوذ در دلها
رفتار و گفتار شهید دستغیب، الگوگیری شده از رفتار پیشوایان معصوم دین علیهم‏السلام بود که همواره در دل افراد تأثیر شگرفی می‏گذاشت و سبب تغییر رویه آنان می‏شد. او اخلاق اسلامی را با عمل خود به دیگران می‏آموخت. یکی از نزدیکان24 ایشان می‏گوید: «ایشان در دوران منحوس پهلوی زندانی می‏شوند و با یکی از کمونیستهای تندروی محکوم به زندان ابد، هم سلول می‏گردند که مدتی هم با خود من، هم سلول بود و همیشه می‏گفت: من از میان شما اهل علم، تنها به یک نفر ارادت فوق العاده دارم و آن شخص آقای دستغیب شیرازی است. پرسیدم: تو را با ایشان چه کار و چگونه ارادت به ایشان پیدا کردی؟ گفت: در سلول انفرادی روی سکوی مخصوص استراحت خوابیده بودم. نیمه‏های شب، درب سلول باز شد. سید پیر کوتاه اندام و لاغری را وارد کردند. من سرم را بالا کردم، دیدم یک رفتار و گفتار شهید دستغیب، الگوگیری شده از رفتار پیشوایان معصوم دین علیهم‏السلام بود که همواره در دل افراد تأثیر شگرفی می‏گذاشت و سبب تغییر رویه آنان می‏شد.
نفر عمامه به سر است. سرم را زیر لحاف کردم و خوابیدم.
آنها عمدا آقای دستغیب را در سلول این فرد زندانی کرده بودند تا ایشان بیشتر شکنجه روحی ببیند و این نخستین برخورد این فرد با آقای دستغیب بود.»
او می‏گوید: «نزدیکیهای طلوع آفتاب بود که حس کردم دستی به آرامی مرا نوازش می‏کند. چشم باز کردم، سید پیرمرد، سلام کرد و با زبانی خوش گفت: آقای عزیز! نمازتان ممکن است قضا بشود. من با تندی و پرخاش گفتم: من کمونیست هستم و نماز نمی‏خوانم. آن بزرگوار فرمود: خیلی ببخشید! من معذرت می‏خواهم که شما را بدخواب کردم، مرا عفو کنید. من دوباره خوابیدم. پس از اینکه بیدار شدم، دوباره آن بزرگوار بسیار از من معذرت‏خواهی کرد؛ به گونه‏ای که من از تندیهایم پشیمان شدم و به او گفتم: آقا! شما چون مسن هستید، مانعی ندارد که روی سکو بخوابید و من روی زمین می‏خوابم. ایشان نپذیرفت و فرمود: نه! شما خیلی پیش از من زندانی شده‏اید و مشقت بیشتری را تحمل کرده‏اید، حق شماست که آنجا بخوابید و با اصرار تمام روی زمین خوابید. مدتی من با او هم سلول بودم و سخت شیفته اخلاق این مرد بزرگ شدم.»25
نوشته‏اند: «روزی مردی میانسال با قیافه عشایری آمد و گفت: می‏خواهم با آقا صحبت کنم. خودش را معرفی کرد و گفت: آقا من دزدی می‏کنم و در دوره رژیم پهلوی هم دنبال من بودند و متواری شده بودم؛ به نماز و روزه و احکام هم عمل نمی‏کنم و انواع جنایتها را هم مرتکب شده‏ام. جمعه گذشته از رادیو، خطبه‏های روز جمعه شما را شنیدم، سخن شما مرا عوض کرد و به فکر مرگ و آخرت افتادم، حالا آمده‏ام که توبه کنم.»26
8. توجه به جوانان و دانشجویان
با جوانان ارتباط نزدیکی داشت و آنان را به تهذیب اخلاق تشویق می‏کرد و می‏فرمود: شما باید الگو و نمونه اخلاق اسلامی در اجتماع باشید. ایشان پس از تأکید امام مبنی بر وحدتِ دانشجو و روحانی، از جوانان درخواست کرد که در جلسات اخلاق، که هر پنجشنبه در مدرسه علمیه «قوام» تشکیل می‏شد، شرکت کنند. انبوه جوانان دختر و پسر نیز این دعوت را پذیرفتند و آن بزرگوار، هر هفته درباره اخلاق اسلامی سخن می‏گفت.27
9. همراه با ولایت
شهید دستغیب نمونه‏ای کامل از ولایت‏پذیری بود و علاقه عجیبی به حضرت امام رحمه‏الله داشت. جمله معروف «بی‏عشق خمینی رحمه‏الله نتوان عاشق مهدی علیه‏السلام شد» از سخنان او می‏باشد. در سخنان خود، عارفانه می‏فرمود: «مَنْ اَطاعَ الخُمینی فَقَدْ أطاعَ اللّه‏؛ هر کس از خمینی رحمه‏الله پیروی کند، از خدا پیروی کرده است.» همسرشان می‏گوید: «هرگاه حاج آقا با امام امت دیدار داشتند، در بازگشت بیش از حد خوشحال و شاداب بودند و همواره خود را موظف می‏دانستند که سخنان ایشان را از صدا و سیما بشنوند و یادداشت کنند و در سخنرانیهای خود، محور سخن قراردهند. درباره دیدار با امام رحمه‏الله می‏فرمودند: «من در محضر امام، یارای سخن گفتن ندارم.»
ایشان به یکی از نمایندگان شیراز فرموده بود: «پسرجان! باید باورت شود که حضرت امام، نایب امام زمان علیه‏السلام است، احترام به امام، احترام به امام زمان علیه‏السلام است. می‏خواهی عزت پیدا کنی، عزت در پیروی از امام است.»
همان گونه که نسبت به امام و رهبری تولی داشت، از هر عنصر مخالف امام نیز به شدت تبری می‏جست. هم چنانکه می‏فرمود: «هنگامی که در مجلس خبرگان قانون اساسی دیدم بنی صدر در رابطه با ولایت فقیه که اساس نظام جمهوری اسلامی است، آن هتاکیها را کرد، بر خود واجب دانستم به دفاع از ولایت فقیه برخیزم و مطالبی را از تریبون مجلس بیان دارم.»28
12. یادواره شهید محراب آیت اللّه‏ دستغیب، سیدمحمدهاشم دستغیب، انتشارات یاسر، بی‏جا، 1361 ش، ص12.
13. حاج محمد سودبخش.
14. لاله محراب، ص15، یادواره شهید دستغیب، ص16.
15. حجة الاسلام عیسی غلامی.
16. یادواره شهید دستغیب، ص22.
17. یادواره شهید دستغیب، ص24؛ لاله محراب، ص33.
18. یادواره شهید دستغیب، ص12.
19. لاله محراب، ص21.
20. همان.
21. همان، ص18.
22. لاله محراب، ص21.
23. گلشن ابرار، ج2، ص878.
24. حجة الاسلام امام جمارانی.
25. یادواره شهید دستغیب، ص28.
26. همان، ص53.
27. اخلاق اسلامی، عبدالحسین دستغیب، نشر محراب و نشر سعادت، بی‏جا، چاپ دوم، 1361 ش. ص10.
28. لاله محراب، صص22 ـ 23.


 
 
خواندنی ها یی از آیت الله حق شناس (رحمه اللله)
نویسنده : عبد - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادارم.

حقوق ماهانه پیشنهادی تاجر به عبدالکریم بین 20 تا 25 تومان بود، ولی او حقوق 3 تومان را درخواست کرد و در مقابل تعجب تاجر گفت: «من حقوق کمتری می‎گیرم تا بتوانم نماز و درسم را سر وقت به‎جا آورم.»
پسر با پدر مو نمی زند. پدر با اطرافیان و مخصوصا جوانان مهربان بود و حالا پسر هم وارث خوش‎اخلاقی پدر شده. فهمیدنش زیاد سخت نیست. این را خیلی زود و وقتی ما را «داداش جون» خطاب کرد، فهمیدیم. سئوال‎های‎مان را با مهربانی و خوش‎اخلاقی پاسخ می داد. با این که احساس می کردیم از طولانی شدن گفت‎و‎گو خسته شده و هر لحظه ممکن است اعتراض کند، ولی او هیچ گلایه ای نمی کرد و تا آخر گفت‎وگو با روی گشاده، از پدر و خاطراتش می گفت. حجت‎الاسلام حسن حق‎شناس، یکی از پسران آیت ا... حق‎شناس بزرگ است که امید زیادی به پیدا کردنش نداشتیم. اما همه چیز به‎طرز غریبی دست‎به‎دست هم داد تا روایت پسر از پدر، اکنون پیش روی شما باشد.
علمای زیادی بوده اند که حالا فقط در کتاب ها نام‎شان دیده می شود، ولی انگار نام آیت ا... حق‎شناس همیشه بر سر زبان‎هاست. رمز این ماندگاری را در چه می دانید؟
رمز این ماندگاری را در دو چیز می دانم؛ یکی در تهذیب و صیانت نفس و دیگری در اخلاص عمل، گفتار و کردار. این‎ها خصوصیاتی اند که پدرم از همان دوران نوجوانی در پی تحصیل آن‎ها بود. خیلی از علماء اعتراف کرده اند که سیره عملی آیت ا... حق‎شناس جلوتر از سیره گفتاری‎شان بود. در ضمن، سیره عملی بسیاری بعد از خارج شدن از حوزه متوقف می شود، ولی پدرم تا آخر عمر حتی یک لحظه هم از تهذیب نفس غافل نشدند. ایشان ارتباط بسیار خوبی هم با جوانان داشتند و بسیار خوش‎اخلاق و خوش‎رفتار بودند. شاید یکی دیگر از اسرار ماندگاری نام حق‎شناس همین خصوصیت باشد.
این خوش‎رفتاری در وجود ایشان ذاتی بود یا تربیتی؟
مسلما این خصوصیت هم ذاتی بود و هم برای رسیدن به کمال در وجود ایشان تربیت شد. خوش‎اخلاقی ایشان همیشه زبان‎زد اطرافیان بود. معمولا با لبخند صحبت می کردند و حتی این اواخر در بیمارستان هم با وجود کسالت و بیماری با روی گشاده از عیادت‎کنندگان استقبال می کردند. امکان نداشت که با نوجوان و جوانی برخورد کنند و لبخند نزنند. ایشان در بیمارستان حدود 9 - 8 بار ایست قلبی داشتند و دکترها با تعجب می گفتند که وقتی بعد از این ایست‎ها، ایشان به حالت عادی برمی گشتند، باز هم با روی گشاده با دیگران برخورد می کردند. نمی توان گفت همه این خصوصیات برجسته اخلاقی، ذاتی بوده است.
خیلی ها این نقد را وارد می دانند که علوم قرآنی در محافل درسی مهجور است. در مدتی که آیت ا... حق‎شناس، مدیریت مدرسه فیلسوف‎الدوله و سپهسالار قدیم را برعهده داشتند، چقدر به تدریس علوم قرآنی توجه می شد؟
پدرم عمرش را در راه تحصیل و تدریس علوم قرآنی گذراندند. ایشان همیشه این علوم را در صدر برنامه های درسی مدارسی که اداره می کردند، قرار می دادند. پایه و اساس مطالبی که آیت ا... در مجالس موعظه‎شان بیان می کردند، بر قرآن استوار بود. ایشان همیشه در صحبت‎‎های‎شان از قرآن و روایات استفاده می کردند و بسیار کم از خودشان می گفتند. اعتقاد داشتند که اثر گفتار خداوند و اهل‎بیت(ع) روی قلوب جوانان بسیار بیشتر از کلام دیگران است.
شما از نزدیک شاهد اعمال و احوال پدرتان در خانه بودید. ایشان برنامه روزانه ای برای تلاوت قرآن داشتند؟
نه تنها ایشان، بلکه همه اعضای خانواده به تبعیت از پدرم هر روز به خواندن منظم مقداری از قرآن می پرداختند. مسلما این برنامه تلاوت در ماه مبارک رمضان بسیار بیشتر می شد. آیت ا... طوری در خانواده رفتار کرده بودند که همه ما با تمام وجود دوست داشتیم در اعمال و رفتار از ایشان پیروی کنیم. خیلی وقت ها پیش می آمد که فردی برای ملاقات و صحبت با پدرم که مشغول تلاوت قرآن بودند، وارد خانه می شد، ایشان با دست به فرد تازه وارد اشاره می کردند که او هم مشغول تلاوت قرآن شود. بعد از آن که تلاوت‎شان به اتمام می رسید با او هم‎صحبت می شدند.
ساعت های خاصی را در روز برای تلاوت قرآن در نظر گرفته بودند یا سوره ای بود که بیشتر بخوانند؟
ایشان سوره یاسین را یک بار بعد از نماز صبح و یک بار هم شب ها قبل از خواب می خواندند. علاقه خاصی به این سوره داشتند و دیگران را بسیار به خواندن این سوره سفارش می کردند.
با توجه به این که آیت ا... حق‎شناس علاقه زیادی به تحصیل و کسب علم داشتند، قلبا راضی بودند که به دستور آیت ا... بروجردی از حوزه خارج شوند و برای اداره مسجد امین‎الدوله به تهران بیایند؟
همان‎طور که گفتم؛ سیره عملی ایشان از سیره گفتاری‎شان جلوتر بود. کمال ادب پدرم به استادان‎شان در قالب عمل به وظایفی که بر عهده شان می گذاشتند، ظهور می کرد. همیشه مقابل اساتید، متواضع و گوش به فرمان بودند. آیت ا... بروجردی هم از استادان بزرگ آیت ا... حق‎شناس به حساب می آمدند و به همین دلیل ایشان بدون هیچ اعتراضی به تهران هجرت کردند. در ضمن، ایشان درباره آمدن به تهران با حضرت امام(ره) هم مشورت کردند و با تشویق ایشان مواجه شدند.
خبر داریم که خیلی از اطرافیان آیت ا... حق‎شناس در انجام اعمال دینی از ایشان تقلید می کردند، ولی چرا مرجعیت فقهی ایشان هیچ‎گاه به‎طور گسترده در عموم جامعه مطرح نشد و ایشان رساله عملی ننوشتند؟
موضوع مرجعیت فقهی ایشان غیر‎قابل خدشه است. حدود 12 مرجع به پدرم حکم اجتهاد داده بودند که میان آن‎ها نام های بزرگی مثل آیات عظام حکیم، خویی، نائینی، زنجانی و دیگران دیده می شد. اما ایشان همیشه دوست داشتند گمنام بمانند. اساسا گمنامی، مسلک علمای قدیم بود. اگر مرجعیت فقهی برای عموم جامعه را به آن‎ها پیشنهاد می دادند، معمولا واپس می زدند. آیت ا... حق‎شناس هرچند در علوم ظاهری و فقه به کمال رسیدند و مجتهدی صاحب رأی و فیلسوفی اهل نظر بودند، ولی باز هم دوست داشتند در گمنامی باقی بمانند.
یکی از تکیه‎کلام های معروفی که آیت ا... حق‎شناس دیگران را با آن خطاب می کرد و در یادها باقی مانده است «داداشی» و «داداش جون» بود. خبر دارید که این اصطلاح از چه زمانی جزو عادت های گفتاری ایشان شد؟
اولین استاد پدرم شیخ محمد حسین زاهد بودند و مرحوم پدر، سلوک اخلاقی را نزد ایشان آغاز کردند. آن بزرگوار هم با این تکیه‎کلام، دیگران را خطاب می کردند. آیت ا... حق‎شناس هم از همان دوران از اصطلاح «داداشی» و «داداش جون» در صحبت کردن با دیگران استفاده کردند. اتفاقا این اصطلاح باعث می شد که مخاطبان احساس صمیمیت و نزدیکی بیشتری با پدرم داشته باشند.
خاطره ای به یاد دارید که نشان‎دهنده ظهور یک خصوصیت اخلاقی ویژه در اعمال و کردار ایشان باشد؟
پدرم واقعا از دروغ و غیبت تنفر داشتند و حتی یک نفر هم این دو خصلت زشت را در ایشان ندیده بود. یک بار ایشان در یک مهمانی حاضر شدند که حدود 400 نفر از اعضای فامیل و دوستان و آشنایان در آن حضور داشتند. همه به پدرم علاقه داشتند و حضور ایشان در مهمانی برای‎شان خیلی مهم بود. بعضی از افراد حاضر در این مهمانی شروع به غیبت کردند. پدرم ابتدا به آن‎ها تذکر داد که این گناه را انجام ندهند و وقتی از دست نکشیدن آن‎ها مطمئن شد، مجلس را همراه خانواده ترک کرد. هر چقدر میزبانان اصرار کردند که ایشان دوباره برگردند، قبول نکردند. مادرم هم می گوید که از 12 سالگی به خانه پدرم رفته و در این مدت حتی یک دروغ و غیبت هم از ایشان نشنیده است.
توصیه و سفارش ویژه ای هم به شما و دیگر فرزندان‎شان داشتند؟
توصیه دائمی‎شان ارتباط مستمر با قرآن و کلام وحی بود. روی استمرار این امر هم بسیار تأکید داشتند و معتقد بودند که با این استمرار می توان به درجات عالی دست یافت. درضمن، عاشق کتاب و مطالعه بودند. هیچ وقت از جهت علمی تعطیلی نداشتند. همیشه ما را به کسب علم و دانش و مخصوصا علوم دینی تا حد اجتهاد توصیه می کردند. ایشان به ما می گفتند که محصل واقعی کسی است که کتاب از دستش نیفتد و همواره کتابی در دستش باشد. روی رفتار با جوانان و کوچک‎ترها هم تأکید خاصی داشتند. خودشان همیشه با جوان ها مهربان بودند و به ما هم می گفتند که خوش‎اخلاقی با جوانان را هیچ‎گاه ترک نکنیم. به غیر از این‎ها به خواندن نماز اول وقت و نماز شب هم تأکید می کردند.
کمی هم از دوران کسالت و بیماری ایشان بگویید. بیماری ایشان چه بود؟
بیماری ایشان به ریه و دستگاه تنفسی‎شان مربوط می شد که در روزهای آخر، حال‎شان را بسیار وخیم کرد. در ضمن، زخم معده هم داشتند که علت آن استمرار در روزه گرفتن بود. در طول عمر پربرکت‎شان بسیاری از ماه های رجب و شعبان را به‎طور کامل روزه گرفته بودند. با این حال دکترها می گفتند که هیچ‎وقت بیماری نتوانست بر پدرم غلبه کند.
منبع: هفته نامه پنجره
روایت آیت الله محمد علی جاودان از استادش


خصوصیات ممتاز استاد و پیر بزرگ ما آیت‎ا... حق‎شناس بسیار زیاد است، اما اگر بخواهم به چند خصوصیت بارز در وجود ایشان اشاره کنم، باید بگویم که انجام حوائج مردم برای ایشان مهم‎ترین مشغولیت بود. عبادات مستحب خودشان را برای کار مردم و حاجت آنان، تعطیل یا مختصر می‎کردند. البته این‎گونه کارهای‎شان پنهان بود و حتی ما هم که تا حدی نزدیک به ایشان رفت و آمد می‎کردیم، خبر نداشتیم.
یک بار چند سال پیش با یکی از دوستان در حرم مطهر حضرت رضا(علیه السلام) بودیم. آن دوست با تلفن همراه به منزل آیت‎ا... حق‎شناس تلفن کرد و گفت که الان مقابل ضریح مطهر هستم چه کنم؟ فرمودند: «دوستانت را دعا کن.» و گویی این یک ورد بود بر زبان ایشان.
در تمام دوران سخت جنگ و موشک باران‎ها، با این‎که تهران خالی شده بود، حتی یک بار هم تهران را ترک نکردند و همیشه به مسجد می‎آمدند. دائما هم نگران مردم بودند. چند بار برای رفع این بلاها، یک چله تمام، زیارت عاشورا خواندند و شرایط و آداب سخت آن را عمل کردند و هر بار با پایان دوران زیارت، حمله‎های هوایی و موشکی قطع می‎شد. برای پایان یافتن جنگ یک دوره 40 روزه دیگر این زیارت را خواندند و دو ماه به پایان جنگ فرمودند: «تا دو ماه دیگر جنگ تمام است»، دو ماه بعد نیز جنگ پایان یافت.
خصوصیت دیگر ایشان، عشق به مردم بود که واقعا به آن اعتقاد داشتند. آیت‎ا... حق‎شناس می‎فرمودند: «این‎ها خلق خدا هستند. خداوند خلقش را دوست دارد، پس ما هم باید آن‎ها را دوست بداریم، چون کسی که کسی را دوست دارد، آثار او را هم دوست می‎دارد.»
ایشان در اوایل جوانی از یک تعلیم غیبی دستور یافته بودند که به‎عنوان دستور سلوک، سه کار را به هیچ وجه رها نکنند؛ نماز جماعت، نماز شب و درس. بنابر‎این آیت‎ا... حق‎شناس به هیچ قیمت این سه را از دست نمی‎دادند. نماز جماعت ایشان تنها در صورتی تعطیل می‎شد که از پا افتاده باشند. به یاد دارم من و چند نفر از دوستان در سال 70 در محضر ایشان به عمره مشرف شدیم. معمول این است که عصر از مدینه حرکت می‎کنند. در راه، نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم. شب‎هنگام به مکه رسیدیم و بعد از مقدمات برای انجام اعمال عمره به مسجدالحرام رفتیم. این اعمال دو تا سه ساعت طول می‎کشد. دیروقت شد، اما چند ساعت به صبح مانده بود. ایشان بیدار ماندند تا نماز شب و نماز جماعت صبح از دست نرود. در همین سفر، هر روز صبح در اتاق آیت ا... حق شناس به خدمت‎شان می‎رسیدیم تا نماز صبح را به امامت ایشان بخوانیم. وارد اتاق که می‎شدیم، ایشان را می‎دیدیم که بعد از خواندن نماز شب و انجام اعمال دیگر، مشغول تلاوت قرآن هستند.
آیت‎ا... حق‎شناس در سال‎هایی که در تهران به تعلیم و تربیت مردم و طلاب مشغول بودند، می‎کوشیدند که دوستان و شاگردان و اطرافیان خویش را به انجام دستورات شرعی و اخلاقی ترغیب کنند؛ لذا هر یک از شاگردان، به میزان مقدار نزدیکی با ایشان، ضوابط دینی و اخلاقی را بیشتر مراعات می‎کرد و در زندگی و کار منظم‎تر و دیندارتر بود.
خصوصیت دیگر استادمان، احترام خاصی بود که ایشان نسبت به خانم ها داشتند. اگر می‎دانستند کسی نسبت به همسرش بدرفتاری می‎کند، نسبت به او بسیار خشم می‎گرفتند. نسبت به همسر بزرگوار خودشان نیز نهایت ادب و احترام را داشتند و می‎فرمودند: «من کمال خود را در خدمت به همسرم می‎دانم و خود را موظف می‎دانم که آن چه ایشان می‎خواهد، فراهم کنم.» و بسیار کم اتفاق می‎افتاد که بدون ایشان به مسافرت بروند.
خصوصیت بارز دیگر آیت‎ا... حق‎شناس این بود که ایشان نسبت به گناه غیبت، سخت حساس بودند. البته این خصیصه همه علمای اخلاق و اهل سیر و سلوک است. آن‎ها معتقدند که به واسطه غیبت، همه اعمال آدمی بر باد می‎رود. شنیده بودم که گویا آیت‎ا... حق‎شناس در اوایل جوانی از کسی غیبت می‎شنوند. امکان این را هم نمی‎یابند که از او دفاع کنند. ایشان ناگزیر شدند که از غیبت شده حلالیت بطلبند. به نزد آن فرد می‎روند. او حاضر نمی‎شود که حلال کند. خودشان فرمودند: «به گریه افتادم و حاضر بودم که دست و پای او را ببوسم تا این‎که مرا حلال کند. وقتی او این‎قدر اصرار و تواضع مرا دید، از من گذشت کرد.»
به هر حال خیلی از بزرگان گفته اند که استاد ما اهل سلوک بود و هیچ‎گاه مراقبه نفس را ترک نکرد. این در‎حالی بود که او در نزد مردم یک روحانی ساده و معمولی به نظر می‎رسید، چون هیچ‎گاه کارهای غریب از او دیده نمی‎شد. آیت‎ا... حق‎شناس مانند همه درس می‎خواند، مباحثه می‎کرد، نماز جماعت می‎خواند، برای مردم موعظه می‎کرد، تفسیر می‎گفت، احکام شرعی تعلیم می‎داد، مشکلات مردم را حل می‎کرد، برای جوانان عقد ازدواج می‎خواند و... نزدیکان او هیچ چیز غریبی در رفتار و اعمال او ندیده بودند. همه سیر و سلوک آیت‎ا... حق‎شناس از یک طرف به صبر در بلایا، امراض و مشکلات و از طرف دیگر در خدمت به خلق خدا بود.
منبع: هفته نامه پنجره
به یاد دارم یک بار در مشهد مقدس با عده قلیلی از جوانان به دیدار ایشان در هتلی که اقامت داشتند رفتیم و با ایشان موفق به اقامه نماز جماعت شدیم. تمام صحبت‎هایی که با دوستان در بین راه داشتیم و حتی فکری که در نماز به ذهنم آمده بود، مجموعا 10 مطلب می شدند که ایشان بین دو نماز به تمام آن ها مو به مو اشاره کردند و سئوالات را به احسن وجه پاسخ دادند. فوران این کرامت ها باعث شده بود که گاهی سئوال‎های‎مان را مطرح نکنیم؛ صبر کنیم تا خود ایشان بی‎مقدمه جواب بدهند. از این قبیل موارد فراوان بود. اما از هر کسی که بپرسید، قطعا حاضر نخواهد شد چیز زیادی برای شما بگوید. چون یا سخن ایشان متضمن تعریف و تمجید و تشویق شخص بود، که ممکن است بیان آن موجب ریا شود و یا شاهد تنبیه و توبیخ بود که گفتن آن چه بسا موجب سرشکستگی طرف باشد.
توسل
به یاد ندارم ایشان منبری رفته باشند که با چراغ اشک‎های‎شان آذین نشده باشد.
توسلات ایشان زبانزد خاص و عام بود. به‎ویژه آن که ایشان بر اثر مکاشفه ای که داشتند و در طی آن به ملاقات امام حسین علیه‎السلام نائل آمده بودند، به توسل حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام سفارش شده بودند. لذا روضه حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام شاخصه مسجد امین‎الدوله و سایر محافل ایشان بود.
به یاد دارم که یک نوبت در مسجد ایشان برای ادای نذرشان پنج روز پشت سر هم روضه حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام خواندم. البته آن مسجد سابقه 40 روز پشت سر هم توسل به حضرت علی‎اصغر علیه‎السلام را هم داشت.
ملاقات
ایشان بارها به ملاقات امام زمان عجل‎ا... تعالی فرجه الشریف مشرف شده بودند. ماجراهای دیدارهای ایشان با حضرت ولی‎عصر ارواحنا فداه، خود بخش مهمی از زندگی آن عارف دلسوخته و خودساخته است که باید از اهلش به دست آورد.
ذکر
همان‎طور که شخصیت هایی مثل مرحوم آیت ا... العظمی شاه‎آبادی، استاد حضرت امام رحمت‎ا... علیه پرچم دعای کمیل را برافراشتند و یا بزرگانی چون آیت ا... العظمی بهجت و آیت ا... العظمی بهاء‎الدینی رحمت‎ا... علیهما حدیث کسا را بسیار توصیه می فرمودند؛ حضرت آیت ا... العظمی حق‎شناس با حرص و ولع زیاد به خواندن زیارت عاشورا سفارش می فرمودند. آن هم به طریقی که مرحوم مجلسی اعلی‎ا... مقامه الشریف فرمودند. طریقی که چهار شرط و شش مقدمه دارد و...
البته کسانی که به توصیه ایشان عمل کردند، حتما جواب گرفته‎اند.(ان‎شاء‎ا...)
نماز شب
البته از همچون منی گفتن این مطلب شایسته نیست، چراکه اهلیت ندارم. اما امیدوارم اگر عامل نیستم لااقل فیض ناقل را ببرم.
از بزرگ‎ترین سفارش های مکرر و پی‎در‎پی ایشان امر به حضور در نماز جماعات، آن هم به صورت کامل و از ابتدای رکعت اول بود. حتی اقتدای نماز ظهر به عصر و مغرب به عشاء را ضعف عمده نمازگزار می دانستند.
البته پر واضح است که سفارش اکید ایشان به نماز شب و شب‎زنده‎داری مطلبی بود که کمتر از قلم می افتاد. بلکه منبری از ایشان یاد ندارم که در آن سفارش به نماز شب نشده باشد.
امیدوارم به این چند مورد بسنده کنید و توصیه می کنم در این زمینه به جناب حجت‎الاسلام و المسلمین جاودان مراجعه کنید.
گفته های ماندگار


بعضی از جملات را باید در صفحه های ذهن حک کرد. این جمله های درخشان باید آویزه گوش شوند و همیشه در تمام مراحل زندگی راهنما باشند. هنوز هم زمزمه صدای آیت‎ا... حق‎شناس در گوش بسیاری از شاگردانش طنین‎انداز است. هنوز هم توصیه های ایشان ورد زبان آن‎هاست. آن چه در این بخش می خوانید، جمله های قصار استاد است که به یادگار در ذهن ها باقی مانده:
اگر تحصیلات علمی شما با علم اخلاق توأم نباشد، منقطع می‎شود.
اگر قصد ورود از باب رحمت حق را دارید، باید کمی پول خرج کنید و به فقرا، مسکینان و یتیمان کمک کنید.
اگر اراده کنی که خودت را حفظ کنی، پروردگار هم در هنگام ارتکاب به معاصی برای تو ایجاد مانع می‎کند.
اگر آن دین خالص در قلب ما وارد شود، تمام آن شلوغی‎ها از قلب مفارقت می‎کند. پس دلیل شلوغی قلبی من این است که از دین خالص در آن خبری نیست.
باید نه آن‎قدر تنبل باشید که مردم بگویند وبال جامعه است و نه آن‎قدر فعالیت در دنیا داشته باشید که عرف بگوید چهار دست و پا افتاده روی دنیا.
شب‎زنده‎داری بر عمر و روزی‎تان می‎افزاید.
عاقل بدون ایمان، شیطان است.
عمر شما در اثر خدمت به مردم زیاد می‎شود.
در اولین قدم سیر و سلوک، پروردگار متعال آزمایش را شروع می‎کند.
مقام مراقبه یعنی این که سالک، تمام و کمال در محضر و حضور حضرت حق قرار دارد.
اول سفر الی ا...، سحرخیزی است.
تنها راه تشخیص وسوسه شیطانی از نفحات قدسی، مراقبه است.
خداوند متعال از جهل نمی‎گذرد.
حب دنیا و حب خدا در یک دل جای نمی‎گیرد. باید از یکی از آن‎ها گذشت.
خوش‎خلقی، خوی حضرت رسول اکرم(ص) است. مردم را با اخلاق عملی و با روی خوش به اسلام دعوت کنید.
گمشده مؤمن حکمت و دانش است. این از ملاقات با امام زمان (عج) بالاتر است.
علم را برای عمل کردن یاد بگیرید.
تنها یاور شما در مواجهه با حضرت ملک‎الموت، عمل صالح شماست.
تعلقات است که مانع پرواز انسان می‎شود.
توفیق شما در سیر الی ا... منوط به این است که چقدر به افراد جامعه احسان می‎کنید و این در رأس امور است.
آن نیرویی که بتواند شما را در مقابل شیطان و نفس محافظت کند، محبت به پروردگار متعال است.
مبادا نعمت‎های خدای متعال، شما را مغرور کند.
ابلیس شاگرد نفس است، اگر شما بخواهید این نفس را که استاد شیطان است بکوبید و رامش کنید، باید خود را فقیر کنید، باید خودتان را در مقابل عظمت حضرت حق هیچ بدانید.
قلب خانه ملائکه است، صفات رذیله مثل سگ‎های پارس کننده‎ای هستند و ملائکه در خانه‎ای که سگ باشد، وارد نمی‎شوند.
آن شیطانی که مسئول نماز شب است، از همه قوی‎تر است در وسوسه کردن. اما نسبت به مخلصان اسلحه‎اش کارگر نیست. مواظب آن شیطان باشید.
اگر به دانستنی‎های‎تان عمل نکردید، هر روز از پروردگار متعال دورتر می‎شوید.
شیطان در آخرالزمان می‎آید و اولین کاری که می‎کند، عقیده‎ها را می‎برد.
خاطره ای ماندگار
بسیاری از اطرافیان و نزدیکان آیت‎ا... حق‎شناس، کرامات زیادی از این عالم‎ربانی دیده‎اند. دکتر محمدی، از پزشکان بیمارستان شریعتی، یکی از این افراد است. او خاطره ای از زمان بستری شدن ایشان در بیمارستان به یاد دارد که آن را این‎طور تعریف می کند:
در نوروز سال 1381 حال آیت‎ا... حق‎شناس بسیار وخیم شد و مجبور شدیم ایشان را در بیمارستان شریعتی تهران بستری کنیم. تقریبا همه ناامید شده بودند و علایم حیاتی هم وجود نداشت.
ساعت دو بعد از نیمه شب بود که آقا زیر دستگاه پزشکی، بستری و تحت مراقبت بودند. ناگهان باد شدیدی وزیدن گرفت؛ طوری‎که پنجره های محکم بیمارستان شریعتی باز شدند. آقا در همان حالت کما، یک‎دفعه با همان چشم های بسته از کمر بلند شدند و فرمودند: «السلام علیک یا امیر‎المومنین(ع)» و بعد به من گفتند:« موقع نماز شب شده؟» و مجددا از حال رفتند.
صبح، پزشکان در کمال تعجب دیدند که حال آقا خوب شده بود و من از ایشان پرسیدم: «دیشب چه شد حاج آقا؟»
ایشان فرمودند:« بعدا به شما می گویم.»
چند روز بعد در پاسخ پرسشم فرمودند: «حضرت امیر(ع) تشریف آورده بودند.»
منبع: هفته نامه پنجره
گفت وگو با حجت الاسلام رضا تاج آبادی
استاد اخلاق باید خودش اهل معنویت بوده و اخلاق در تمام وجودش معنا پیدا کرده باشد؛ بدون چنین کسی رفتن به کلاس اخلاق، عملی نیست.
من در وجود آقای حق شناس این را یافتم و یک فرد اخلاقی درجه یک بودند. آن‎طور که ما از فرمایشات و گذشته شان اطلاع پیدا کردیم، اخلاق و عرفان بود که ایشان را به این وادی کشاند و وی را طلبه علوم دینی کرد. در جوانی در بازار کار می کردند و اخلاق و عرفان و معنویت، وی را طلبه علوم دینی کرد. البته از قبل از این که به حوزه بیایند و طلبه شوند نیز کاملا مسائل اخلاقی را رعایت می کردند و همواره مراقبه داشتند تا این که به درجه استادی در اخلاق رسیدند.
در حوزه های علمیه یا در فضایی که کلاس اخلاق هست ناظم، هیبتی دیگر گونه دارد و استاد اخلاق که دیگر نمی تواند با چوب شاگردانش را اخلاق مدار کند. می خواهم فضای تلمذ به اخلاق را در بین شاگردان و استاد برای مان تشریح کنید و مصداق و مثال هم بیاورید.
اصلا طلبه ای که می خواهد بیاید وارد حوزه شود باید فقط انگیزه خدمت به دین و امام زمان (عج) را داشته باشد و لاغیر. طلبه ای که برای مقام و پول بیاید، به هیچ وجه موفق نمی شود و آقای حق شناس نیز بعضی ها را مثال می زدند که برای مقاصدی دیگر آمده بودند و در نیمه راه خسته شده و حوزه را ترک می کردند.
آقای حق شناس این‎گونه بود. سر سوزن حرف زدنشان حساب و کتاب داشت و برای حرف زدن و عمل کردن دقت زیادی می کرد. در مدت حدود 20 سالی که من خدمت آقای حق شناس بودم، حتی یک کلمه حرف زشت از دهان ایشان من نشنیدم، چه در سخنرانی های‎شان، چه در صحبت های خصوصی و....
اگر کسی هم می خواست نزد ایشان خطایی کند به طریق مناسب تذکر می دادند. اصلا غیبت که در حضور ایشان ممکن نبود. اگر کسی می خواست غیبت کند می گفت داداش‎جان این گوش من به غیبت حساس است.
ایشان یک مجتهد و فیلسوف تمام‎عیار و در عین حال دریای تواضع بودند. خوش‎برخوردی ایشان، لطیف صحبت کردن‎شان همه درس هایی بودند که به طلبه ها و اطرافیان خودشان می دادند.
توجه ایشان به مسائل کشور در سال های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی ، در سال های جنگ و بعدها چگونه بود؟
می دانید که ایشان از مریدهای امام راحل بودند و هر کاری که می خواستند بکنند با امام ارتباط تنگاتنگ و نزدیک داشتند و در همین اواخر عمرشان که می توانستند صحبت کنند و منبر می رفتند، وقتی اسم امام‎خمینی می آمد، تأکید داشتند که سه صلوات بفرستیم. ایشان خیلی به امام ارادت داشتند.
درباره جنگ نیز شاگردان شان را توصیه به رفتن به جبهه می کردند و خود من وقتی سئوال می کردم که تکلیف من چیست ایشان می فرمودند که رفتن به جبهه تا آن جا که می توانید واجب است. تأکید داشتند که شرکت در راهپیمایی ها و تظاهرات عمومی واجب است.
مقداری درباره سلوک شخصی ایشان برای مان بفرمایید، گویا به زبان های فرانسه و انگلیسی علاوه بر عربی تسلط داشته اند و در زمانی که جوان بودند، موقعیت خوبی برای کارهای دیوانی و دولتی و فعالیت در بازار داشته اند. اما این که آمده اند این راه را برگزیده اند و استاد اخلاق شده اند را توضیح دهید که چه شده که به این سمت و سو آمده اند؟
بله ایشان امکان خوبی برای این که راهی غیر از طلبگی را انتخاب کنند و به درجات بالای آن برسند را داشته اند. خانواده‎ای با اصالت تهرانی داشته اند و دایی شان یکی از متنفذین و شخصیت ها و صاحب منصبان و ثروتمندان تهران بوده است. یک چنین خانواده ای داشته اند و همین دایی می آید در کمال کرامت و عزت نفس زیادی که آقای حق شناس داشته اند، از ایشان خواهش می کند که سرپرستی‎شان را برعهده بگیرند.
یک‎بار در قم آقای حق شناس خودشان تعریف می کردند که گویا دزد خانه‎شان را می زند. وقتی به خانه بر‎می گردند، می بینند که هیچ چیزی در خانه نیست. شب امام زمان را به خواب می بینند، امام(عج) می فرمایند نگران نباش ما کسی را گفته ایم که فردا بیاید مشکل شما را حل کند. آقای حق شناس تعریف می کرد که صبح دیدیم همان دایی ما در زد و همراه همسرش آمد و گفت که من دیشب در خواب آقا امام زمان را دیدم و به من فرمودند که آقا میرزا کریم دچار مشکل شده و برو مشکلش را حل کن. در تهران نیز پشت مسجد امین‎الدوله بودند و خانه خوبی نداشتند و همین دایی خانه خوبی برای‎شان مهیا می کند.
آقای حق شناس همچنین تعریف می کردند که یک شب جمعه برای زیارت قبر همین دایی ام می خواستم بروم که کاری پیش آمد و نرفتم. ظهر جمعه که رفتم دیدم روی قبر نشسته اند و گفتند که آقا شیخ کریم از دیشب منتظرت هستم. توضیح دادم و پرسیدم که حال شما آن طرف چطور است و دایی گفت که آن جا به‎خاطر خدماتی که به شما کردم حالم خوب است و اوضاعم خیلی خوب است.
آقای تاج آبادی در ایامی که خدمت آیت ا... حق شناس بودید، پیش آمد عصبانی شوند؟
به‎ندرت، خیلی کم و آن هم البته جنبه تربیتی داشت. ما تا ساعت 10 در مدرسه درس می خواندیم و از این ساعت تا ساعت حدود 11 درس اخلاق شان برگزار می شد و بعد ما به مسجد امین‎الدوله می آمدیم و چایی درست می کردیم.
یک‎بار دوستان دیگر وقتی من نبودم چایی درست کرده بودند و خورده بودند و وسایل را همان‎گونه رها کرده بودند. وقتی ایشان این وضعیت را دیده بودند، خیلی ناراحت شده و از بی نظمی طلبه ها خیلی عصبانی بودند که چرا منظم نبوده و به فکر دیگران نیستند. به من گفتند که من نمی خواهم عصبانی شوم می خواهم بگویم که مسائل اخلاقی و نظم همواره رعایت شود.
ببینید ذکر صالحان هم رحمت خدا را نازل می کند. من می خواهم این مسئله هم اتفاق بیفتد. آقای حق شناس همواره دنبال مبارزه با هوای نفس خودشان بودند و همیشه این حدیث را می خواندند که پیامبر فرموده احمق ترین انسان ها کسی است که از هوای نفسش پیروی کند و از خدا آرزوی غیرمعقول داشته باشد.
آقای حق شناس یکی از شاخه های مبارزه با نفس را عبادت می دانستند و خیلی به نماز جماعت و نماز اول وقت و نماز شب تأکید داشتند. از آقای بروجردی ذکر می کردند که ذکر مومن همین نماز جماعت اول وقت و نماز شب است که باعث صفای باطن می شود. می گفتند با یکی از اساتید به سفر رفته بودیم و نیمه شب دیدم استاد مرا از خواب بیدار کرد و این شعر را خواند که « آمد سحری ندا ز میخانه ما – که ای رند خراباتی دیوانه ما – برخیز که پر کنیم پیمانه ز می - زان پیش که پر کنند پیمانه ما ».
این را هم می خواهم تعریف کنم که یک زمانی عده ای شیطنت کردند و مدرسه شهید بهشتی را از آقای حق شناس گرفتند و فکر می کردند که ایشان از آن دست آدم هایی است که متاع دنیا برایش ارزش داشته باشد و ایشان چندی بعد به من گفت که داداش رضا اگر همین مسجد امین‎الدوله را از من بگیرند هم، من شیرینی می دهم و خوشحال می شوم. این نهایت تواضع بود.
خیلی به زیارت عاشورا اعتقاد داشتند و به خواندن زیارت عاشورا در دوره های 40 روزه تأکید داشتند.
تعریف می کردند که من یک وقتی در شیوه خواندن زیارت عاشورا که چند روش برای آن وجود دارد و علاوه بر شیوه مرسوم محدث قمی شیوه ای نیز آیت ا... بروجردی دارند، می گویند که در این شک کردم و لذا اصلا زیارت عاشورا خواندن را ترک کردم.
یک روز، چندی بعد از این واقعه در حرم حضرت معصومه مشغول تدریس بودم که کسی آمد و گفت آقا میرزا حق شناس کیست، دم در کارشان کار دارند.
رفتم دیدم فردی است که کلاهی هم بر سر دارد. آن فرد پرسید که شما زیارت عاشورا می خواندی و من گفتم که شما با عبادت شخصی مردم چه کار دارید؟ طرف پرسید که مقدس‎بازی در نیاور و بگو ببینم که می خواندی یا نه؟
آن فرد گفت که من شب گذشته خواب دیدم که آقا امام زمان به همراه آقا سیدمحمدتقی خوانساری دارند زیر گذر خان می آیند.
آقا سید محمدتقی خوانساری کسی بود که یک زمانی در قم نماز طلب باران خواند و باران شدیدی هم آمد. آقای حق شناس خودشان تعریف می کردند که در یک تابستان، خشک‎سالی عجیبی بود و آقای خوانساری وسط تابستان نماز باران خواندند و وقتی ما برای خواندن نماز می رفتیم به‎خصوص بهایی ها خیلی ما را مسخره می کردند و حتی من در دلم کمی ترس داشتم. آقای حق شناس می گویند که ما نماز خواندیم و بارانی آمد که وقتی من تا خانه آمدم چند بار عبای خودم را چلاندم تا آبش برود.
بالاخره تعریف کردند که آن فرد کلاه به سر گفت که من دیدم امام زمان با آقای خوانساری می آیند و شما هم آقای حق شناس پشت سر این‎ها هستید. آقا امام زمان رو به آقای خوانساری کردند و گفتند که این آقا میرزا کریم زیارت عاشورا می خواند و شک می کند.
آن فرد کلاه به سر می گوید که من سراغ شما را گرفتم و این را برای شما تعریف کردم. این جا بوده است که دیگر شک شان هم برطرف شده و در اصل و سند زیارت هم دیگر شک نمی کنند.
منبع: هفته نامه پنجره
گفت وگو با سیدمحسن حسینی شاگرد استاد حق شناس
نحوه آشنایی تان با حاج آقای حق شناس چگونه بود؟
منزل ما در دوران کودکی، نزدیک مسجد امین الدوله بود. شاید هم بتوان این گونه ادعا کرد که حاج آقا یکی از کسانی بود که در گوش من اذان گفت. قبل از این که به مدرسه بروم در همین مسجد، مکبر حاج آقا بودم. رفت وآمد به منزل حاج آقا و حتی بعضا خرید لوازم مورد نیاز حاج آقا برای منزل ایشان را هم انجام می دادم.
این روند و رفت وآمدها وجود داشت تا سال 1354 که به دبیرستان می رفتم. یک روز داشتم با دیگر دوستانم فوتبال بازی می کردم. زمین بازی، مقابل مسجد بود. در همین حین حاج آقا داشت از آن مکان عبور می کرد که متوجه حضور من شد. من هم از این صحنه به نوعی خجالت‎زده شدم و خودم را از بازی کنار کشیدم. به حاج آقا سلام کردم و ایشان جواب سلام من را دادند و فرمودند: بیا کارت دارم. رفتم جلوتر و ایشان گفت: می آیی بریم مسجد با هم صحبت کنیم؟ قبول کردم و رفتیم داخل مسجد. مقداری که نشستیم، ایشان فرمودند: خدا ما را که برای بازی نیافریده. این مضمون حرف های ایشان است که فرمودند: «این استعداد که خدا به ما داده باید در راه درستش خرج بشود. مثل این می ماند که اگر یک اتومبیل به ما دادند چنان چه از آن استفاده نشود و در پارکینگ خاک بخورد، نوعی اسراف است. اگر این هوش، استعداد و قوه شناختی که به ما داده شده را رها کنیم و به دنبال بازی برویم، اسراف کرده ایم. می آیی با هم درس بخوانیم؟»
خیلی جالب است که من از سواد ایشان اطلاع داشتم اما از سطح آن آگاه نبودم. بعدها فهمیدم که ایشان اجازه اجتهاد از بزرگانی مانند مرحوم آیت ا... خوئی و ... دارند و حتی در شأن مرجعیت بودند. یک چنین فردی با آن سواد به من گفتند می آیی با هم درس بخوانیم؟ من هم قبول کردم. به من گفتند فردا با یک کتاب جامع المقدمات بیا.
زمان کلاس هم یک ساعت قبل از مغرب بود؛ ایشان خیلی به وقت مقید بودند. بعدها در یک جلسه ای در مورد همین وقت و رعایت آن، خاطره جالبی از حضرت امام خمینی(ره) برایم تعریف کردند که بد نیست آن هم گفته شود.
برای خواندن درسی به آیت ا... شاه آبادی مراجعه کردند. آقا شاه آبادی در جواب می گویند: من وقت ندارم. امام هم می گویند: هر زمانی که شما تعیین بکنید من می پذیرم. آقای شاه آبادی بعد از کمی فکر کردن می گویند تنها وقت من یک ساعت قبل از اذان صبح است. امام قبول می کنند و قرار می شود از همان فردا صبح درس را شروع کنند؛ فردا یک ساعت قبل از اذان صبح، امام درب خانه آقای شاه آبادی را می زنند که آقا می آیند جلوی درب و به امام می گویند: امروز حال خوشی برای درس ندارم. امام برمی گردند منزل‎شان. مرتبه دوم فردای آن روز، درست یک ساعت قبل از اذان صبح، امام به منزل آقای شاه آبادی مراجعه می کنند. این بار آقا می گویند امروز کسالت دارم. امام باز به منزل‎شان برمی گردند. این حرکت تا 40 روز ادامه پیدا می کند. این جریان را مرحوم شاه آبادی برای آقای حق شناس نقل کردند که در این 40 روز هیچ زمانی یک ساعت به اذان صبح که قرارمان با آقای خمینی بود به 59 دقیقه نرسیده و ایشان همیشه سرزمان مقرر مراجعه می کردند.
بعد از گذشت 40 روز آقای شاه آبادی به امام می گویند: متوجه اشتیاق شما برای خواندن درس شدیم، به همین دلیل با هم درس را آغاز می کنیم.
منظور از این صحبت، دقت برای رعایت زمان و وقت شناسی این بزرگان است. به هر صورت، درس خواندن را با آقای حق شناس در مسجد امین الدوله آغاز کردیم.
روز اول ایشان جامع المقدمات را باز کردند و شروع به خواندن کردند: «بسم ا... الرحمن الرحیم، اول العلم معرفه الجبار و آخره تفویض الامر الیه» آقا تا این عبارت را خواندند، شروع به گریه کردند. روز اول، آقا راجع به توحید و اعتقادات صحبت کردند و در حین صحبت اشک می ریختند. من هم در خودم یک حالت عجیبی را احساس می کردم. خب آن زمان بازی فوتبالم خوب بود، دوستان هرچه اصرار می کنند تا با آن ها بازی کنم، اما نمی رفتم. اشتیاقم دیگر همه معطوف به خواندن درس با حاج آقا شده بود. حتی روز دوم یک ساعت زودتر به مسجد رفتم.
چه چیزی باعث به وجود آمدن این اشتیاق شده بود؟
وجود خود حاج آقا، حرف زدن و رفتار ایشان. حتی در حال حاضر هم که سه سال از فوت شان می گذرد، حاج آقا بر من احاطه دارند. ماه رمضان سال گذشته در همین حسینیه، شب بیست و سوم، مراسم شب قدر داشتیم. ساعت 12 شب بود و هنوز یک ساعت به شروع مراسم وقت داشتم، داخل حسینیه شدم تا کمی مطالعه کنم و خودم را برای جلسه آماده سازم. در همین میان از خستگی خوابم برد. در عالم رؤیا، دیدم آقای حق شناس وارد حسینیه شدند و رو به من کردند گفتند چرا خوابیدی؟ امشب مگر وقت خواب است؟ یک دفعه از خواب پریدم و هرچه دوروبرم را نگاه کردم، کسی آن جا نبود.
درس خواندن من در محضر حاج آقا ادامه داشت و حتی خارج هم درس می دادند. حاج آقا تولیت مدرسه سپهسالار قدیم (شهید بهشتی) را به عهده داشتند. واقف آن مدرسه وصیت کرده بود که مسئول مدرسه باید مجتهد کامل و جامع شرایط فیلسوف و عارف و... باشد و حاج آقا حق شناس این موارد را داشتند و در عین حال ایشان به من «امثله» می آموختند (کتابی که در سال اول حوزه آموزش داده می شود). یادم می آید حتی بعضی از آقایان که به ایشان در حین درس مراجعه می کردند، آقا می گفتند: ما با آقا محسن مباحثه داریم.
همین الان شما اگر بروید حوزه و به یک طلبه بگویید بیاید و یک درس پایین تر از تخصص خود را تدریس کند، از شما دلخور می شود. آن وقت، آقا، بالاتر از خارج، سواد داشتند اما به من امثله درس می دادند.
ایشان یک شخص تک‎بعدی نبودند. این گونه نبود که تنها در یک رشته تخصص داشته باشند. اگر فلسفه می خواندند، عارف هم بودند و حتی با ایشان مشاعره می کردیم. یادم هست سفری به همراه حاج آقا و یکی از دوستان به قم داشتیم. شروع کردیم با ایشان مشاعره. من یک کتاب شعر همراه خود داشتم. هرچه شعر می خواندم، حاج آقا جواب من را با شعر می دادند. یعنی مهارت خیلی زیادی در به کار بردن اشعار داشتند. ایشان عادت نداشتند زهدشان را به ما نشان دهند. جبری برای ما نمی گذاشتند که اعمال مستحب را انجام دهیم. در سفری که با ایشان به مشهد داشتم، یک شب از من پرسیدند: شما را برای نماز شب بیدار کنم؟ گفتم: نه آقا خیلی خسته ام، می خواهم استراحت کنم. ایشان هیچ اعتراضی یا صحبتی نکردند. البته از بعد تربیتی، مسیر را به ما کاملا نشان می دادند ولی جبری در اجرای آن برای ما قائل نبودند. ایشان منکر را تحمل نمی کردند و با آن برخورد می کردند ولی برای انجام مستحبات، در دیگران شوق ایجاد می کردند.
یادم هست یک درسی ایشان گذاشته بود که زمان برپایی آن بعد از نماز صبح بود. حاج آقا مقید به نماز جماعت بودند. همسر ایشان آن زمان بیمار شده و به منزل دخترشان رفته بودند. به همین دلیل آقای حق شناس فرمودند برای برپایی نماز جماعت صبح به منزل ما بیایید. این جریان در تابستان اتفاق افتاد. اذان صبح نزدیک ساعت 4 بعد از نیمه شب بود. منزل ما هم تا منزل حاج آقا نیم ساعت فاصله زمانی داشت. به دلیل کار و زندگی، ساعت 12 شب می خوابیدم و این بیدار شدن و کم خوابی اذیتم می کرد. مشکل را با ایشان مطرح کردم. فرمودند: خب از ساعت برای بیدار شدن استفاده کنید. گفتم با ساعت هم نمی توانم بیدار شوم. آقا در جواب گفتند: من بیدارت می کنم.
پیش خودم گفتم حاج آقا حتما در ساعت مقرر به منزل ما تلفن می زنند. شب موقع خواب، گوشی تلفن را بالا سرم گذاشتم وخوابیدم. نیم‎ساعت مانده به اذان صبح از صدای زنگ درب منزل از خواب پریدم. با عجله رفتم جلوی درب حیاط و آن را بازکردم. دیدم هیچ کس جلوی درب نیست. اصلا یاد صحبت های آقای حق شناس نبودم، وضو گرفتم و رفتم منزل حاج آقا. شب دوم، مجدد همان اتفاق افتاد و چند شب این جریان تکرار شد. یک روز به مادرم گفتم: شما هم متوجه می شوید نزدیک اذان صبح زنگ حیاط به صدا در می آید؟ مادر گفتند: نه ما هیچ صدایی نمی شنویم فقط چند شب است می بینیم تو نزدیک اذان، جلوی درب حیاط می روی. هر زمان هم که می خواستم موضوع را با آقا درمیان بگذارم یادم می رفت.
بزرگترین شاخصه حاج آقا حق شناس از منظر شما چیست؟
ایشان واقعا یک «موحد» بودند. یعنی تمام «نصاب توحید» را در حد خودشان داشتند. نه تنها به وحدانیت خدا بلکه به ربوبیت خدا قائل بودند. توحید در ربوبیت، توحید به الوهیت و رازقیت و... توکل عجیبی به خدا داشتند و اغلب می فرمودند: ما چگونه رزق پرندگان را به اندازه شان قرار داده ایم.
شاید گفتن این قضیه هم خالی از لطف نباشد. ایشان تعریف می کردند که برای تحصیل به قم رفته بودند. عیال آقای حق شناس از یک خانواده ثروتمندی بودند و حتی در خانه آن ها کلفت و نوکر هم وجود داشته.
در آمد یک طلبه آن زمان 30 تومان بود، درست تمام این مبلغ را برای اجاره‎خانه باید به صاحب خانه پرداخت می کردند و دیگر هیچ پولی برای گذران زندگی نمی ماند. آقا خیلی دنبال خانه می گشتند. در این بین، شخصی به آقا مراجعه می کند و می گوید ما منزلی داریم که اجاره بهای آن نیم بهای منزل دیگر است اما به جای بقیه پول، همسر شما باید کمک عیال ما کنند و کارهای خانه ما را انجام دهند.
آقا مانده بودند چگونه قضیه را برای همسرشان بیان کنند؛ خیلی از این جریان دل‎گرفته می شوند. به همین دلیل به حرم حضرت معصومه(س) می روند و موضوع را با خانم مطرح می کنند. آقا می گفتند در حرم خوابم برد؛ در عالم رؤیا، حضرت معصومه به من فرمودند: میرزا چرا برای این موضوعات کوچک به ما مراجعه می کنی، از ما کارهای بزرگ بخواه. برای پیدا کردن خانه برو سر قبر «میرزا قمی». آقا می گفت رفتم سر قبر میرزا و شروع کردم به خواندن سوره یاسین ؛ آخر سوره بود که یکی از دوستان به من مراجعه کرد و گفت برای یکی از آقایان مساله ای پیش آمده که باید برای انجام کاری به تهران برود و مدت طولانی در آن جا بماند. او دنبال شخصی می گردد تا به او اعتماد داشته باشد و خانه اش در قم را به صورت رایگان به او بسپارد. آن وقت چه خانه ای که دارای اندرونی و بیرونی بود!
ایشان همیشه می گفتند که خداوند فرمودند: ای دنیا خادم کسی شو که خادم خدا باشد. (اگر کسی خودش را در اختیار ما گذاشت، ما هم دنیا را در اختیار او می گذاریم) و واقعا هم همین گونه بود. ایشان بر همه امور تسلط داشتند. شاید بعضی از این صحبت ها را مردم باور نکنند.
من نسبت به آقا، جسور بودم؛ چون معرفتم نسبت به ایشان پایین بود. فکر می کردیم آقا مقداری از ما بالاتر هستند. حتی در بعضی از مباحث فکری به ایشان می گفتم من نظر شما را قبول ندارم، آقا می گفتند من اجتهاد دارم. من در جواب می گفتم: خب من هم اجتهاد کردم. آقا هم تنها در جواب من می خندیدند. حتی بعضی وقت ها هم حرف من را قبول می کردند.
فرض کنید آقا حتی شأنی هم برای خودشان قائل نبودند و می گفتند: «انا هیچ بن هیچ ابن هیچ» این جملات و این رفتارها نه این که از روی تعارف باشد، خیر. واقعا این گونه بودند. یعنی اعتقاد داشتند و از روی اعتقاد این گونه صحبت می کردند.
دعای صبح را هر روز می خواندند. یک روز که به منزل‎شان رفتم، دیدم که نگران هستند. گفتم: آقا چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ فرمودند: چند لحظه پیش در زدند و رفتم جلوی درب، دیدم «شب» آمده است. به من گفتند اجازه بدهید برویم در بدن شما.
بعد من می گفتم این صحبت ها را نمی فهمم و آقا تنها در جواب من لبخند می زدند. این که مؤمن به ولایت تکوینی برسد، می تواند بر همه چیز تسلط پیدا کند، این است.
ظارادت های آقای حق شناس به اباعبدالله الحسین خیلی زیاد بود؟
ارادت ایشان قابل وصف نیست. وقتی برای آقا روضه می خواندم ایشان غرق در گریه می شدند؛ به گونه ای که من برای شان احساس خطر می کردم. روزهای عاشورا هم خود آقا روضه می خواندند.
آخرین دیداری که با آقای حق شناس داشتید را به خاطر دارید؟
در این اواخر عیدی بود که به منزل ایشان رفتیم آقا در ظاهر حال خیلی بدی داشتند اما من را شناختند. فرمودند: روضه حضرت علی اصغر بخوانم. ایشان همیشه به ما نصیحت می کردند که مراقبه کنید. می گفتند انسان همیشه در خطر است.
یکی از فرزندان من در عاشورا به دنیا آمده است. شب عاشورا مجبور شدم که همسرم را به بیمارستان برسانم. دکترها گفتند فردا (روز عاشورا) می توانید برای بردن همسرتان بیایید. خب روز عاشورا بود و من هم درگیر مراسم ها و هیئت های مختلف بودم تا این که ظهر شد. هر سال ظهر عاشورا من خدمت ایشان می رسیدم و نماز را در کنارشان می خواندم.
بعد از نماز هم روضه و سینه زنی و دعا بود. موقع رفتن، آقا از زیر فرشی که روی آن نشسته بودند، مقداری پول به من دادند و گفتند در بیمارستان منتظر شما هستند. تعجب کردم آقا از کجا جریان مرا می دانند. بیرون آمدم و رفتم بیمارستان. در راه پولی که آقا داده بودند را شمردم؛ مبلغ آن 15430 تومان بود. خیلی تعجب کردم که چرا آقا این پول را به صورت خرد به من داده است. رسیدم بیمارستان و برای مرخص کردن همسرم مراجعه کردم به حسابداری؛ وقتی فاکتور هزینه را جلویم گذاشتند، با کمال تعجب دیدم مبلغ آن 15430 تومان است.
منبع: هفته نامه پنجره
یشان عاشق کتاب و کثیر المطالعه بود. هیچ وقت از جهت علمی ، تعطیلی نداشت. یک بار بعد از این که آیت الله بروجردی ایشان را به تهران فرستاده بود، نزد ایشان رفته بود. آقای بروجردی سوالی از ایشان کرد و آیت الله حق شناس خیلی دقیق پاسخ دادند. آیت الله بروجردی ایشان را تحسین کرد و گفت آقای حق شناس دو ویژگی بارز دارد، یکی این که معاشرت با مردم و مراجعات آنان، ایشان را از بحث علمی باز نداشته و ایشان درس و بحث را کنار نگذاشته و ایشان درس و بحث را کنار نگذاشته و دیگر این که موقعیتی که در تهران پیدا کرده ، باعث نشده تا ظاهرش را تغییر دهد.
ایشان می فرمود، این ها خلق خدا هستند و خدا هم عاشق خلقش است. پس ما هم باید این ها را دوست بداریم. چون کسی را دوست دارد ، آثار او هم دوست دارد. ایشان بهترین راه قرب به خدا را هم خدمت به مردم می دانست تا جایی که شب های درس اخلاق از 24 ساعت قبل و شب های احیا از چند روز قبل به قرنطینه و مراقبه خاص می رفت تا علاوه بر آن که زمینه تاثیر بیشتر سخنان شان فراهم شود،به تعبیر خودشان می خواستند با آمادگی بیشتر ، حوایج مردم را از پیش گاه الهی درخواست کنند. بارها این روایت را می خواندند که « الخلق عیال الله» - مردم خانواده خدا هستند - و هر کسی بتواند گرهی از کار مردم بگشاید ، خداوند وام دار او خواهد بود و در واقع به خداوند خدمت کرده است. چنان که در قرآن کریم می فرماید : « من ذا الذی یقرض الله قرضاحسنا ... » هم چنین ایشان به شدت نسبت به خدمت به همسرو رعایت حقوق وی ، تاکید داشت و می فرمود :« من کمال خود را در خدمت به خانم می دانم و خود را موظف می دانم آن چه که او می خواهد ، فراهم کنم».
منبع: مجله خیمه


 
 
آداب
نویسنده : عبد - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
1)آداب خوابیدن
فلسفه خوابیدن
نکته: خواب مؤمن نه از بهر راحتِ نفس بود تا مایه غفلت و معصیت گشتی، لکن خواب، آسودن را بوَد تا نفس دیگر باره قوت خدمت یافتی تا خواب او عبادت گشتی؛ که هر کس که خورَد و خسبد (1) از بهر نعمت و شهوت، خواب و خوردِ او معصیت گردد؛ و هر که خورَد و خسبد از بهر قوت طاعت، آن خواب و خورد او طاعت گردد. نبینی که شریعت اسلام سحَری خوردن را ستوده است و ثواب عظیم بر آن وعده کرده است. از بهر آن که قوت طاعت را خورد نه شهوت نفس را. تا بزرگان چنین گفته اند که متقدمان ما خوردندی تا بزیستندی و ما می زییم تا بخوریم، طاعت خود به کار نیست.
چون خویشتن را چنین ریاضت کرد، گفتند با خویشتن مدارا کن. گفت: والله که خدای - تعالی - با من رفق نکرده است، من با خویشتن چگونه کنم؟! و این خبر حجت آورد که، نشنیدی که سید پیغمبران (ص) گفت: سخت ترین بلا پیغامبران را باشد پس صدیقان را؛ پس هر که به ایشان ماننده تر بلای او سخت تر.(2)
کیفیت خوابیدن
حدیث: امام صادق علیه السلام فرمود: « بخوابید مثل عبرت گیرندگان، و نه مانند غفلت کنندگان؛ زیرا اهل بیت که از فهمیدگان هستند، می خوابند برای استراحت و نه برای خوشی و لذّت».
رسول اکر م (ص) فرمود: «دیدگان من می خوابند و قلبم نمی خوابد».(3 )
خواب پسندیده
نکته: کسی که می خوابد و واجبی یا مستحبی یا امری از او به سبب آن خواب فوت می شود، خواب او خواب غافلان و روش زیانکاران، و صاحب آن زیان دیده است.
هر کس که بخوابد بعد از انجام واجبات و مستحباتی که بر او واجب است، پس این خواب پسندیده است.(4)
توصیه قرار بده هر خوابت را آخرین مرحله از زندگی دنیوی ات، و خدا را به قلب و زبان یاد کن، و از اینکه خدا بر باطنت آگاه است بترس، و از خدا یاری بخواه تا بعد از بیداری به نماز بایستی.
به راستی شیطان به تو می گوید: بخواب که شب طولانی است و می خواهد که وقت مناجات و حاجت خواهی تو به خدا را از دستت خارج کند. (5)
زمان خواب وبیداری
نکته: بدان، که خداوند شب را برای خواب و آسایش بندگان آفریده است و روز را برای کار و به دست آوردن وسایل زندگی.
خواب روز را با دشواری از خود دور کن و اگر نمی توانی باید اندکی بخوابی؛ زیرا روز خود را به شب بدل کردن عاقلانه نیست. امّا رسم بزرگان وتوانگران این است که تابستان به هنگام ظهر به خواب نیمروزی فرو می روند و یا با دوستان و ندیمان خود به سر می برند تا گرما کم شود آن وقت از منزل بیرون می روند، امّا در کل باید سعی کنی که بیشتر عمر خود را در بیداری و کمتر در خواب بگذرانی که بسیار خوابیدن ما - پس از مرگ - در پیش است.
(6)
نکوهش خواب زیاد
نکته و توصیه: حکیمان خواب را مرگ اصغر می خوانند؛ زیرا شخص خفته و مرده از عالم آگاهی ندارد. خواب بسیار ناپسند است، بدن را سست می کند و شکل صورت را دگرگون می سازد.(7)
زیاد خوابیدن و علل ان
نکته: در زیاد خوابیدن افاتی است. خواب زیاد از زیاد آب نوشیدن و آن از زیاد غذا خوردن ناشی می شود. زیاد نوشیدن و زیاد خوردن هر دو نفس انسان را در عبادت سنگین می سازد و موجب سنگدلی می شود. (8)
اندازه خواب و بیداری
نکته: چنان که خفتن بسیار زیان دارد، نخفتن هم به آدمی زیان می رساند که اگر کسی را هفتاد و دو ساعت به عمد نگذارند بخوابد، و پیوسته او را به زور بیدار نگه دارند، به مرگ ناگهانی دچار خواهد شد. (9)
صبح زود بیدار شدن
توصیه: باید به سحر خیزی عادت کنی؛ چنان که پیش از طلوع آفتاب بیدار شوی و بر خیزی و نماز صبح به جای آوری. هر کس که بعد از طلوع افتاب بیدار شود، تنگ روزی می شود؛ زیرا وقت نماز او گذشته است و شومی و بدروزی، او را فرا می گیرد. پس، صبح را زود بیدار شو و نماز بگزار و آن گاه به کار خود مشغول شو و اگر کاری نداشتی می توانی برای تفرّج بیرون بروی.(10)
نکته گفته اند که چند گروه باید در خواب نباشند و اگر ایشان را خواب گیرد یا غافلان باشند یا دروغ گویان.
یکی ان که می خواهد به جنگ دشمن برود و دشمن مقابل او آمده باشد؛ دوم آن که وام دارد و تهیدست و بی چیز باشد؛
سوم عاشقی ککه از معشوق جدا مانده باشد؛
چهارم کسی که راز خویشتن با فردی ناسزا و ناشایست گفته باشد؛
پنجم بیماری که او را علاج نباشد؛
ششم کسی که مال بسیار دارد و از ضایع شدن آن می ترسد.(11)
شب زنده داری
نکته :خوب غفلت است، و به نزد اهل معرفت، از حق - سبحانه - غافل بودن، جرمی عظیم است... چرا که شب، وقت خلوت کردن دوستان است.
نبینی که چون موسی علیه السلام را به مناجات بردند، فرمان (أربَعینَ لَیلة) (12)آمد نه اربعین یوماً. نیز، چون مصطفی علیه السلام را به معراج بردند شب بود. چنان که خدا گفت: (سُبحانَ الَّذی أسری بِعَبدِهِ لَیلاً).(13)
به شب، از خلق فراغت آسودگی بیشتر باشد و به شب مناجات حق نیکوتر رسد. نبینی که خدا گفت: (وَ بِالأسحارِ هم یستَغفِرُون َ)(14) و نیز شب پوشیده تر و از ریا و نفاق دورتر باشد ؛و عبادت هر چند از ریا دورتر خالص تر و به اخلاص نزدیک تر.(15)
آداب قبل از خواب
توصیه: اوّل ، خواب خود را چون آخرِ عهد (عمر) خود داند. از معاصی توبه کند و طهارت کند و بر دست راست، و رو به قبله بخسبد؛ و نعمت اسلام را شکر کند و شرط کند و بر دست راست، و رو به قبله بخسبد؛ و نعمت اسلام را شکر کند و شرط کند که اگر بیدار گردد بر سَرِ گناه نشود. پس هر که به بیداری، کارِ خود سامان داده باشد، وی را از خواب و مرگ باکی نباشد .(16)
جز آن گاه که خواب بر شما غلبه کرد مخسبید و چون بیدار شدید نیز مخسبید، که خواب دوم بر مؤمن حرام بود و بیهودگی .(17)
نکته به وقت صبح خوش خفتن ناپسند است.(18)
آداب خوابیدن
توصیه: خواب از عبادات نیست، اما چو ن به آداب و سنن آراسته بود، همچون عبادت است. و سنت آن است که به قبله بخسبد، و بر دست راست خسبد به اول، چنان که مرده را در لحد نهند، و بداند که خواب برادر مرگ است، و بیداری چون رستاخیز است، و ممکن است که آن روح که در خواب گرفته اند باز ندهند: باید که مهیا کرده باشد کار آخرت را. وباید که بر طهارت خسبد و توبه کند و تصمیم بگیرد که دیگر باره بر سر گناه نشود، و اگر بیدار گردد. و وصیت نوشته، در زیر بالین دارد. و به تکلّف خود را در خواب نکند. و جامه نرم باز نیفکند تا خواب غالب نشود، که ساعات خواب جزو عمر تلف شده است. و باید که در شب و روز هشت ساعت بیشتر نخسبد، که این سه یکِ بیست و چهار ساعت باشد، که چون بر این جمله کند اگر شصت سال عمر یابد، بیست سال ضایع شده باشد در خواب، بیش از این نشاید که ضایع شود. باید که نیت کند در بیداری شب یا صبح زود خاستن؛ که چون این عزم کند در ثواب باشد، اگر خواب بر او غلبه کند.
چون پهلو بر زمین نهد، آیه الکرسی و امن الرسول و معوذتین (19) و سوره تبارک (20) بر خواند، چنان که در خواب شود در میان ذکر و بر طهارت. کسی که چنین کند، روح وی را به عرش برند، و ثواب می نویسند تا بیدار شود.(21)
انواع خواب دیدن
نکته :بدان که سبب خواب دیدن دو چیز است: یکی حواس درونی و دیگری فرشتگان آسمانی. خواب دیدنی که به واسطه حواس درونی است منشأ آن خیال و حافظه است.
نوع دیگر خواب دیدن به واسطه فرشتگان آسمانی است و آن، وقتی است که هنگام خواب حواس پنج گانه آدمی تعطیل و خیال جمع می شود، و آینه دل صاف و پاک می گردد. در آن ساعت، دل با فرشتگان آسمانی مصاحبت و مناسبت پیدا می کند. گویی دو آینه اند که روبه روی هم قرار دارند یعنی هر آنچه فرشتگان بدانند در دل آن شخص خواب بیننده پیدا می شود.
این خواب دیدن دارای اعتبار است و تعبیر دارد و چنین خوابی را صادقانه می گویند .(22)
پی نوشت ها :
1ـ خسبد: بخوابد
2ـ شرح التعرّف، ج4، صص1748و1749
3ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص103
4ـ همان، صص103و104
5ـ همان، صص104و105
6ـ پندر پدر (بازنویسی قابوس نامه )، صص76و77
7ـ همان، ص75
8ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص104
9ـ پند پدر(بازنویسی قابوس نامه )، ص76
10ـ همان،ص78
11ـ روش دلاوری و جنگاوری (بازنویسی آداب الحرب و الشجاعة)، صص27و28
12ـ بقره:51: إذا واعدنا موسی اربعین لیلة..
13ـ پاک و منزه است خدایی که - در مبارک شبی - بنده خود[محمد (ص)] را (از مسجد الحرام به مسجد الاقصاء) سیر داد. (اسراء: (1)
14ـ و سحرگاهان از درگاه خدا طلب آمرزش و مغفرت می کنند.(الذاریات: 18)
15ـ شرح التعرف، ج4، ص1748
16ـ کشف المحجوب. ص520.
17ـ همان، ص521
18ـ مجموعه آثار فارسی احمد غزالی (رساله عینیه)، ص205
19ـ معوذتین: سوره های فلق و ناس. در روایات آمده است که هر که پیش از خواب این دو سوره را بخواند تا صبح در امان خداوند است.
20ـ سوره ملک که با «تبارک الذی بیده الملک....» آغاز می شود.
21ـ کیمیای سعادت، ج1، ص279
22ـ انسان کامل (بازنویسی الانسان الکامل)، صص99و100        منبع:گنجینه ش 81

آداب لباس پوشید
نعمت لباس
نکته :لباس ظاهری همانا نعمتی از جانب خداست که به وسیله آن اندام بنی آدم پوشیده می شود، و آن کرامتی است که خداوند، نسل آدم را به آن گرامی داشته و این کرامت به غیر انسان ها عطا نشده است. لباس ظاهری برای مؤمنین وسیله ای است برای انجام آنچه خداوند برانان واجب کرده است.(1)
لباس باطنی
حدیث و قرآن: امام صادق علیه السلام فرمود: «زیباترین لباس ها برای مؤمن تقوا؛ و نیکوترین لباس ها برای او ایمان است».
خداوند تعالی می فرماید:« و لباس تقوا بهتر است .» (2)
لباس نیکو
توصیه: بهترین لباس برای تو، چیزی است که تو را از خداوند به چیز دیگری مشغول نکند، بلکه به ذکر و شکر و طاعت خدا نزدیک کند، و همچنین تو را به خودبینی و ریا و خود آرایی و فخر فروشی و تکبّر دچار نسازد که اینها آفات دین و موجب سنگدلی است. (3)
آداب لباس پوشیدن
توصیه: هر وقت لباست را می پوشی به یادآور که خداوند با رحمتش گناهان تو را پوشانده است. باطنت را نیز به صدق بپوشان همچنان که ظاهرت را به لباس می پوشانی، ولیکن باطنت در پوشش ترس از خدا و ظاهرت در پوشش طاعت او باشد.(4)
ترک خود آرایی و جلوه گری
توصیه: در جامه، خود آرایی مکن و بدانچه دفع سرما و گرما کند قناعت کن و زیادتی را به برهنه ای دیگر بپوشان و به گرسنه ای دیگر برسان و همچنین باش در جمیع مایحتاج جسمانی، که گفته اند: جامه باد «رعانت بَر» (5) باشد نه «رعونت آور»(6) و زن «شهوت نشان »باید نه «شهوت انگیز».(7)
حکایت حکیمی، مردی را دید جامه های نیکو پوشیده و سخن نه لایق جامه می گفت. آن حکیم او را گفت: از دو کار یکی را بکن: یا سخن ماننده جامه ات گوی، یا جامه ای ماننده سخن پوش.(8)
لباس شهرت
اگر لباس شهرت از برای آن است که خداوند تو را بشناسد که تو خاص اویی، او بی لباس بشناسد، و اگر از بهر آن است که به خلق نمایی که من از آن خدایم، اگر هستی ریا و اگر نیستی نفاق می ورزی. و این راهی سخت پرخطر است و اهل حق بزرگوارتر از آن اند که به جامه معروف گردند.(9)
پرهیز از تجمل گرایی
خفّت عقل و سبُکی اندیشه اکثر اهل روزگار به حدی رسیده که به لباس زیبا و خانه مجلل و باغ خوش و آنچه بدان ماند فخر و مباهات نمایند و به کشتن جانوران رضا شوند تا لقمه ای از ان سازند و گاه باشد که انواع حیوانات را پوست برکنند و عمر عزیز درسران صرف کنند که از آن پوستینی سازند و در پوشند و نام آن را سنجاب و خز وسمور نهند و به برّاقی و نرمی موی آن بنازند و اصلاً تفکّر نکنند که اگر این معانی از صفات کمال باشد باید آن جانوران این پوست ها را که از تن آنها کشیده اند از این بی هنران فاضل تر و کامل تر باشند..(10)
در بند نگاه مردم نبودن
حکایت: عبدالله بن عباس را دیدند جامه کهنه پوشیده بود. گفتند: این چیست؟ گفت: این جامه پوشم، و از خلق دور باشم، و به حق نزدیک. این جامه دوست تر از آن دارم که جامه های فاخر پوشم ، و در بند خلق باشم،و از حق - تعالی - بازمانم .(11)
دین به زیر کلاه داری تو                  ز آن هوای گناه داری تو
با کلاه از هوای تن نجهی (12)         سرپدید ار کله بنهی (13)
سر خود را پدید کن ز کلاه                توبه این است از گذشته گناه(14)
پی نوشت ها :
1ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص47
2ـ اعراف: 26. چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)،ص473ـ همان، صص47و484ـ همان، ص485ـ رعانت بر: از بین برنده بی بند و باری. 6ـ رعونت آور: سبکی و خود آرایی 7ـ حسن دل، صص45و468ـ خردنامه، ص789ـ کشف المحجوب، ص6510ـ حُسن دل، ص12111ـ مناقب الصّوفیه، ص5712ـ نجهی: نمی رهی
13ـ بنهی: برداری، کنار بگذاری. 14ـ خلاصه حدیقه (برگزیده حدیقة الحقیقة)، ص138          منبع:گنجینه ش 81
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.


 
 
مراقبه
نویسنده : عبد - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٦
 

بسم الله الرحمن الرحیم
مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.
3)مراقبه در عرفان اسلامی
چکیده 
مراقبه در لغت به معنی دیده بانی و محافظت است و در اصطلاح حالتی از احوال و طریقی است که طی آن سالک راه حق به منظور تقرب به خداوند و فنای در او به محافظت جوارح و جوانح از هر گونه عمل و خاطر مخالف و غیر حق، با ملاحظه ی دائمی مقصود ـ حق تعالی ـ می پردازد و فرآیندی است که طی سلوک همچنان در مراتب و درجات گوناگون و مقامات و منازل متعدد، ادامه می یابد. در لسان عرفا، مراقبه به سه صورت مطرح شده است: به عنوان یک حالت خاص یعنی مراعات رقیب توسط دل و توجه کامل به او، به عنوان رکن محافظت و مواظبت و به عنوان علم یعنی دانش بنده به اطلاع و آگاهی حق بر او. برای مراقبه انواعی چون مراقبه ی رب (حق) و مراقبه ی بنده، و همچنین درجاتی بر حسب مقام و منزل سالک بر شمرده اند که به تناسب آن، آثار و نتایجی که مهمترین آن کشف و شهود است، بدنبال دارد.
مقدمه
عرفان و معرفت به حق سرآغاز صحیفه ی وجود و تلألو واژگان زلال عشق و سجود و یگانه ودیعه ای است که با تجلی پیمان ازلی«ألست بربکم » (1) در نهانخانه ی فطرت آدمی با امضای«قالوا بلی » استوار گردید و چون بذری نهفته در ارض فطرت او، تشنه کام کوثر حیات بخش انسان کامل شد تا آن را به رشد و تعالی رساند و قلب را به انوار تابناک و ثمرات جانبخش معرفت و آگاهی مزین نماید.

در متون دینی بیشتر از مراقبه، لفظ تقوا به چشم می رود که به سه مراحله تقسیم می رود: حفظ خود از محافظت اوامر الهی، حفظ خود از انجام مکروهات و سعی در انجام مستحبات و نهایتا حفظ قلب از ورود غیر خداوند در او که چنان که ملاحظه می شود هر سه مورد به مراتب حضور و سلطه خداوند بودن بر می گردد و بازگشت تقوا هم به همان مراقب جانب حق بودن خواهد بود.
روشن است که بدون پرهیز از طول امل و آرزوهای دور و دراز، هیچ گاه ذهن و دل متوجه و متمرکز بر روحانیات نخواهد بود و در صورت توجه به معنویات اثر معتنابهی در بر نخواهد داشت و آن توجه و اثر موقتی خواهد بود و شخص را به سر منزل مقصود نخواهد رسانید. چگونه با ذهنی پراکنده که از آبشخور حواس هر ساعت و هر دقیقه و لحظه صورتی نو از رنگ و شکل و معانی جزیی وارد آن می شود و بنابر اتحادی که بین این صور و نفس وجود دارد هر لحظه نفس، رنگی و فعلیتی دیگر به خود می گیرد، نفس خواهد توانست به رنگ الهی و«صبغه الله » درآید و چگونه خواهد توانست به غیب عالم پیوسته و به اسرار آن آگاه گردد. با توجه به آن که ادارک و معرفت حتی در مدرکات حسی وابسته به توجه نفس است، بدون مراقبه، این دل مانند پری است به دست باد که دائم در گردش و چرخش است، چگونه چنین دلی می تواند ظرف حقایق و مشاهده ملکوت باشد؟ نفس لطیفی که بدون مراقبه یک لحظه انسان است و لحظه ی بعد سنگ و چوب و حیوان و شیطان، گاهی به رنگ معقولات و گاهی به رنگ محسوسات و یا موهومات، بدون رهایی از قیود و صیقل چگونه به بی رنگی خواهد رسید؟
از این جاست که در عرفان اسلامی مهمترین افعال قلبیه و اصلی ترین بخش عرفان عملی، مراقبه می باشد.
سالک با مراقبه گام در رفع تعینات ـ حجب ظلمانی و نورانی ـ می نهد تا به سوی بی تعینی و آنگاه آگاهی ماورای طور آگاهی بشری قدم بردارد و به حیات الهی زنده شود. او در مقام سیر به سوی حق از کثرات اعراض نموده، محو در وحدت شده و وجودی حقانی می یابد.
تمامی عرفا در این که سالک بایستی در سیر خود، تمامی قوای ظاهری و باطنی را تحت مراقبه ی خود و نظارت الهی قرار داده، فرامین حضرت حق را در مملکت وجود خود حاکمیت بخشد، متفق می باشند ؛ لذا مراقبه یک اصل بدیهی و ضروری در عرفان عملی است.
از طرفی امروزه، علیرغم پیشرفت های شگرف علم و تکنولوژی، بیماری های روانی چون افسردگی و استرس به بیماری شایع عصر تبدیل شده و معنویت خواهی به عنوانی راهی برای کسب آرامش، در جهان نمود و بروزی وسیع یافته است. متأسفانه جریان های معنویت گرا که برای پاسخگویی به این نیاز فطری و درونی به شکل های مختلف عرض اندام نموده اند، در کشور ما نیز با تبلیغات گسترده و متنوع، برخی را جذب نموده اند.
مقاله حاضر، مراقبه در عرفان اسلامی را در قرآن، روایات، اخلاق و عرفان اسلامی توضیح داده و تبیین می نماید.
با دقت در معنای لغوی و اصطلاحی مراقبه و ارتباط آن ها، بنظر می رسد که می توان گفت مراقبه، مواظبت و محافظت اعمال و غافل نبودن از حضرت حق و درک حضور او در همه ی حالات، می باشد و با محاسبه ارتباطی تنگاتنگ دارد.
تبار شناسی
مراقبه در قرآن
در قرآن آیات زیادی وجود دارد که با واژه هایی چون رقیب، ارتقبوا، فارتقب، یترقب، مرتقبون، یرقبون به مسئله ی مراقبه اشاره می کند. از جمله:
«... ان الله کان علیکم رقیبا » (2)
در این آیه کلمه رقیب به معنای محافظ و نگاهدار آمده است. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان ذیل آیه«... ان الله کان علیکم رقیبا» می فرماید: رقیب نگاهدار است و مراقبت، محافظت و نگهداری است و گویا از«رقبه» گرفته شده باشد. به این مناسبت که مالکین حافظ گردن بندگان خود بودند و یا از آن جهت که رقیب با کشیدن گردن خود، از کسی که مراقب وی است سر در می آورد و«رقوب» مطلق حفظ و نگهداری نیست بلکه توجه به کارهای شخصی است که به منظور اصلاح نواقص و یا ضبط تحت نظر گرفته شده باشد. پس در واقع مثل اینست که چیزی را با ملاحظه و توجه حفظ کرده است و لذا به معنی حراست، انتظار، محافظت و رصد نیز استعمال می شود. خداوند سبحانه رقیب است چون اعمال آنان (بندگان) را برای پاداش دادن ضبط و نگهداری می کند(3)
خواجه عبدالله انصاری نیز در تفسیر عرفانی خود ذیل آیه فوق می گوید:
«رقیب گوشوان است بر دل ها بی بر رسیدن، آگاه از کردها بی پرسیدن، بی نیاز در کوشیدن از آسودن. این تنبیهی است مر بنده را و پندی بلیغ رونده را، یعنی که چون می دانی که من گوشوانم بر دل ها و دیده بان بر کردها و گفت ها، مراقبت به کاردار و حق ما بجای آر و مراقبت آنست که بنده بدل پیوسته با حق می نگرد و نظر حق پیش چشم خویش می دارد و چون دارند که ازو غافل نیند، پیوسته بر حذر می باشد.» (4)
همچنین با دقت در آیات مختلف قرآن به نظر می رسد سلسله ای طولی از رقیبان بر انسان ها وجود دارد.«خداوند رقیب است بر دل انبیا و عمل ملائکه و خاطر انبیا و اولیا رقیبان اند بر حرکت و نیت و هر آدمی را از عقل رقیبی است بر سر نصب کرده اند. چون بنده حاضر شود، تصرف رقیب عقلی بر خود ببیند، مراقب شریعت گردد و نسیم گل طریقت ببوید، بوی مراقبت به مشام دل او رسد، تکلف به حقیقت بدل شود، مراقبت برخیزد ارتقاب پدید آید، آنچه خطاب خاص نبوی است بر رونده عیان شود، به همت رقیبان همه آفریده ها گردد تا اگر به نهایت ولایت راه یابد، مراقبه به اشراف بدل شود که رونده به اول مراقب وقت است آنگه رقیب نفس است که به عقل نفس را کار فرماید، آنگه مرتقب است بر دیگران بفرماید و آنگه مشرف شود در همه آفریده ها، و حاصل انسانیت در این طریق این کفایت باشد.» (5)
خداوند متعال، فرشتگان، پیامبر (ص)، اعضا و جوارح، رین آدمی و شیطان از جمله مراقبان انسان هستند که در آیات قرآن به آن ها اشاره شده است.
لازم به ذکر است که در ذیل آیاتی که در آن ها کلمه رقیب و مشتقات آن ذکر شده اند در تفاسیر عرفانی، مطلبی چشمگیر که بیانگر تفسیر و تبیین عرفانی خاصی از این کلمه و مشتقات آن باشد، دیده نشد. ولی به طور کلی می توان گفت، در آیات زیادی موضوعاتی چون: تزکیه نفس، دوری از غفلت، محاسبه اعمال، تفکر و تعمق، مطرح و توصیه شده اند که کاملا با بحث مراقبه مرتبط می باشند.
مراقبه در روایات
توصیه و سفارش به مراقبت از نفس، محاسبه، تزکیه نفس، آداب مراقبه و... در احادیث ائمه به وفور یافت می شود، که بعضی از آن ها را به عنوان نمونه ذکر می شود:
پیامبر اکرم (ص) می فرمایند: «عودوا قلوبکم الترقب و اکثروا التفکر و الاعتبار» (6)
«دل هایتان را به مراقبت عادت دهید و زیاد بیندیشید و عبرت بگیرید».
حضرت علی (علیه السلام) نیز چنین توصیه می کنند: «اجعل من نفسک علی نفسک رقیبا و اجعل لاخرتک من دنیاک نصیبا.» (7)
«از خود مراقب و نگهبانی بر خود بگمار و از دنیای خویش برای آخرتت بهره ای برگیر».
حضرت، مراقبت از نفس را، بعنوان راهی برای آماده کردن توشه و بهره برای آخرت تشویق و معرفی می نمایند.
حجم فراوان روایات درباره ی مراقبه، محاسبه، توجه به حضور خداوند، پیشه کردن تقوا، مجاهده، مبارزه با نفس و... نشان اهمیت مراقبه به عنوان ابزاری برای رسیدن به معرفت و قرب الهی است
مراقبه در اخلاق
مراقبت نزد علمای اخلاق از جایگاه والایی برخوردار است و در مباحث اخلاقی همراه با بحث تهذیب نفس و مجاهده مطرح شده و با بحث محاسبه ارتباطی تنگاتنگ دارد.
تهذیب نفس امری بسیار دشوار است که از آن به«جهاد اکبر» تعبیر شده است و عبادتی بزرگ است با توجه به آنچه از روایات بر می آید شایسته است که انسان هر روز با نفس خود شرط کند و در ترک رذایل و محرمات، انجام واجبات و مراقبت، با خود پیمان بسته و نفس را دقیقاً مراقبت نماید. شب هنگام مجدداً از نفس خود حسابرسی کرده، اگر او را نسبت به شرط و پیمان وفادار دید، قدر دانی کرده و در غیر این صورت نکوهش و در صورت لزوم عتاب و عقاب نماید. این همان مراقبه است.
ملا احمد نراقی در کتاب معراج السعاده فراموشی از اعمال را سبب هلاکت و خسران دانسته و مراقبه را ضد این فراموشی و غفلت می داند و چنین می گوید: «محاسبه آنست که در هر شبانه روزی وقتی را معین نماید که در آن وقت به حساب نفس خود برسد و طاعات و معاصی خود را موازنه نماید و مراقبه آن است که همیشه متوجه خود و مراقب ظاهر و باطن خود باشد که معصیتی از او صادر نشود و واجبی را ترک ننماید. ایشان سپس مجموعه این اعمال را مرابطه نامیده و آن را مرکب از چهار امر مشارطه، مراقبه، محاسبه و معاتبه می داند. (8)
مرحوم فیض کاشانی با استناد به آیه«یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا » (9) می فرماید که بندگان دارای بینش، نفس خویش را از طریق مشارطه (شرط مردن) سپس با مراقبه (نگهبانی کردن) و پس از آن با محاسبه و بعد با معاقبه (مجازات کردن) و سپس با مجاهده و پس از این ها با معاتبه (سرزنش کردن) مواظبت و پایداری کردند. (10)
وی شش مقام برای مرابطه بر می شمرد و اصل همه ی آنها را محاسبه می داند که پس از مشارطه و مراقبه صورت می گیرد و معاتبه و معاقبته نیز به دنبال محاسبه می آید. با مطالعه ی کتب اخلاقی مشخص می شود که مراقبه کلید کسب رضایت خداوند متعال و رسیدن به سعادت بوده و با محاسبه کامل و تمام می شود.
پی نوشت ها :
3 ـ طباطبایی، محمد حسین، بی تا، المیزان، ترجمه محمد رضا کرمانی، موسسه مطبوعاتی دارالعلم، قم، ج 7، ص 245.
4 ـ انصاری، عبدالله، 1376، کشف الاسرار و عده الابرار، شرح ابوالفضل رشید الدین میبدی، امیرکبیر، تهران، ج 2، ص 419.
6 ـ ری شهری، محمد، میزان الحکمه، جلد دوم، ص 2116 7 ـ همان.
8 ـ نراقی، احمد، بی تا، معراج السعاده، انتشارات رشیدی، تهران، ص542 تا 546.
10 ـ کاشانی، محمد بن مرتضی، 1379، المحجه البیضاء فی تهذیب الاحیاء، ترجمه محمد صادق عارف، بنیاد پژوهش های اسلامی، مشهد، ص 185.
 
تعریف مراقبه
عرفا از مراقبه به دو تعبیر سخن می گویند: یک تعبیر از آن، مراقبه به همان معنی کلی است که در همه ی ادیان و مذاهب مطرح است و عبارت از یک روش، طریق، سلوک خاص و مجموعه ی دستور العمل های ظاهری و باطنی است که نهایتاً انسان را آماده ی دریافت حقیقت غایی می گرداند و به عبارت بهتر او را یاری می کند تا به آخرین نقطه ی تعالی که اتصال به حقیقت غایی است برسد (1)
در این تعبیر مراقبه علاوه بر توجه به خدا و ملاحظه ی او یادآور اعمال عبادی، ریاضت ها، اوراد و آدابی طی یک سلوک خاص است و زمان و مکان خاص، به صورت برجسته ای در آن نمایان می شود. (2)
مراقبه به تعبیر کلی وقت را برای خدا صرف کردن و قلب را برای او صاف نمودن است. عارفان مراقبه را نوید بخش زندگی بهتری برای انسان دانسته اند که در آن روشنایی، زیبایی شکوه و کمال است.
حجاب بین انسان و این نوع حیات که حیات خداوندی و زندگی الهی است جز آرزوهای واهی و خواهش های نفسانی چیزی نیست و چنانچه او وقت و عمر خود را صادقانه در این سلوک طی کند می تواند به این لذت جاودانه دست پیدا کند.
در تعبیر دوم، مراقبه به عنوان منزل یا مقامی از منازل و مقامات سلوک (3) مورد توجه است پل ارتباط این دو تعبیر، ویژگی های مشترک میان آن ها، مثل تداوم تدریجی و فرآیند بودن، و عناصر تشکیل دهنده ی آن ها مثل محافظت و مواظبت و ملازمت و مراقبت و ملاحظه ی دائمی حق است.
اصل مراقبه به تعبیر کلی، خالی نبودن آن از عناصر تشکیل دهنده ی مقام مراقبه و روح آن است و اجزای (آداب و شرایط) مراقبه تنها ابزاری در دست این روح هستند. مکان یا زمان خاص، آداب و عبادات و اوراد مشخص در تعداد تعیین شده و ریاضت، همه و همه اگرچه حضورشان به حضور خداوند شدت می بخشد و به عقیده ی بسیاری از عرفا به پای داشتن آن ها واجب و ضروری است و لیکن بدون برخورداری از روح مراقبه فایده بخش نخواهند بود.
تعریفی که برای مراقبه ذکر شده، برگرفته از تعاریف عرفا از این اصطلاح به عنوان یک حال یا منزل و تعبیرشان از مراقبه به طور کلی است بنابراین تعریفی که در نظر گرفته شده است با توجه به عناصر و ویژگی های مشترک ناظر بر هر دو تعبیر از مراقبه است.
مراقبه را منزل اول می داند و می گوید: مراقبه آن است که عبد بداند و یقین کند خداوند متعال بر آنچه در قلب و ضمیر او می گذرد، مطلع است. کسی که عالم به این مسئله باشد، مراقب خواطر مذمومی است که قلب را از مشغول بودن به ذکر خدا باز می دارد (5)
خواجه عبدالله انصاری نیز مراقبه را دوام ملاحظه ی مقصود و انتظار سالک برای واردات غیبی می داند (6)
  مراقبه را حالتی می داند که نوعی علم آن را ایجاد می کند و آن حالت، موجب اعمال در قلب و جوارح می شود. (7)
سید  نیز تعریف خود را چنین ارائه می دهد: «المراقبه استدامه علم العبد بالطلاع الطرب علیه فی جمیع احواله». دوام علم عبد به این که رب در جمیع احوالش به او مطلع است.
 درباره ی مراقبه می گوید: مراقبه آن است که شخص چه در ظاهر، چه در باطن، مراقب نفسش باشد تا نشانه های ریش را در آن ببیند. همچنین در موجودات خارج از حق، مراقبت کند تا آثار و نشانه های حق را در آن ها نیز مشاهده کند. (8)
مراقبه آن است که شخص برای رسیدن به قرب خداوند از یک سری دستورالعمل ها، پیروی تمام کرده، آن ها را عادت و ملکه ی خود گرداند و تسلیم مطلق فرمان خداوند باشد.
به این ترتیب می توانیم مراقبه را این گونه تعریف کنیم: مراقبه در عرفان اسلامی، طریقی است که طی آن سالک راه حق به منظور تقرب به خداوند و فنای در او، به محافظت جوارح و قلب از هر گونه عمل و خاطر مخالف و غیر حق، با ملاحظه ی دائمی مقصود ـ حق تعالی ـ می پردازد و طی سلوک همچنان در مراتب و درجات گوناگون و مقامات و منازل متعدد ادامه می یابد.
2 ـ 1 ـ جایگاه مراقبه در عرفان
در علومی مثل اخلاق و روانشناسی رسیدن به رضایت و سعادت، مربوط به ساحت های پائین تر نفس، مثل عقل و روان است. حال آنکه در عرفان، رضایت واقعی انسان از آنجا که انسان است، رضایتی است که در ساحات بالاتر وجود و نفس به وقوع می پیوندد (9)
سعادت حقیقی تنها به گوهر وجود آدمی و حقیقت اصلی او یعنی«دل» تعلق دارد، زیرا برترین سعادت که جاودانه و ابدی است، لذت حاصل از معرفت شهودی و نظاره ی حضرت ربوبیت است که در ساحت دل روی می دهد (10)
سعادت عارف قلبی و روحانی است. در این نوع سعادت، عارف در آینه ی نفس خود عظمت هستی و جمال و جلال حق را مشاهده می کند و وحدت حق و خلق را در می یابد. نفسی که به این مرتبه از سعادت دست یافته، نفس مطمئنه است که خداوند به او فرمان می دهد تا به«جنت» او درآید. جنت حق در هر یک از موجودات متعین همان صورتی است که ذات حق در آن پنهان است و خداوند به«نفس مطمئنه» فرمان می دهد تا به صورت خود بازگردد، در آن بنگرد و حقی که در آن نهان است، تأمل کند و دریابد که او، یعنی نفس، صورتی است که اسماء و صفات الهی در او تجلی کرده است و این جنت بزرگترین سعادتی است که آدمی به آن نایل می شود. (11)
به این ترتیب انسان به طور عام و انسان سالک به طور خاص، به گونه ای مراقب اعمال، رفتار، حرکات، سکنات و حالات نفسانی خود است که بتواند به رضایت و نهایتا سعادت دست یابد و از آنجا که سالک در پی رضایت حقیقی است باید به مراقبه ی مناسب با آن مبادرت ورزد و با مراقبه ی خاص، زندگی خود را در مسیر آن سعادت جهت بخشد.
 می گوید: «سعادت و شقاوت آدمی در آخرت بر اعمال او وابسته اند و مقتضای کرم بی نهایت آن بود که او را اعلام کند که سعادت ثمره ی کدام حرکات است و شقاوت از کدام حرکات خیزد. (12)
قابل ذکر است که مراقبه در عرفان اسلامی نه تنها در مورد انسان بلکه در مورد خدا و دنیا نیز صدق می کند. خداوند درباره خود می فرماید: «و کان الله علی کل شی ء رقیبا» (13)


مراقبه به سالک کمک می کند تا به طهارت نفس از خباثتها و تقویت آن با فضایل به منظور تقرب به خداوند بپردازد ؛ در واقع مراقبه، تخلیه نفس از غیر و آراسته نمودن آن به حق و جان جهان است. از دیدگاه عرفان، هر کس غیر از حق مرادی داشته باشد محدث است و شایستگی و استعداد قرب حضرت حق و مناجات و مصاحبت با او را ندارد و برای کسب این شایستگی، طهارت از آن حدث بر او لازم و واجب است. (18)
طهارت قلب نیز عبارت از حضور مع ا... است و قلب تا زمانی طاهر است که در مراقبه باشد. (19)
در امر طهارت پنج چیز هست که سالک باید از آن ها پاک و طاهر گردد، که عبارتند از: کفر، شرک، نفاق، بدعت و معصیت ؛ و تخلیه از اینها جز با آراسته شدن به ایمان و توحید و اخلاص و مراعات نیت و طاعت، ممکن نیست. (20)
لذا مراقبت در تمام لحظات بر او واجب و لازم است. مراقبت او در«طاعت » به اخلاص و اکمال طاعت و مراعات ادب و نگاهداشتن آن از آفت هاست و در«معصیت» به توبه و پشیمانی و شرم و مشغول بودن به تکفیر سیئه با حسنه و در«مباح» به مراعات ادب و شهود منعم در نعمت و شکر بر آن است. (27)
اهل  سالکان را وصیت می کنند به این که یک ساعت از مراقبه و یاد مرگ غافل نباشند. به این ترتیب در تمام لحظات زندگی سالک، مراقبه حضور و سریان دارد.
2 ـ 3 ـ حقیقت مراقبه
عارفی حقیقت مراقبه را توجه می داند و می گوید: «مراد به توجه بکلیت وجود آنست که وجدانی التوجه شود. یعنی که توجه را متفرق نسازد
حقیقت مراقبه در نظر گرفتن مراقب و توجه دادن فکر به سوی اوست. منظور از این مراقبت حالتی است که در دل نوعی معرفت به این که خداوند بر ضمایر، آگاه و بر اسرار دانا و بر اعمال بندگان ناظر است، وجود می آورد و نتیجه ی آن ایجاد اعمالی در دل و جوارح است. (30) مراقب، رقیب را می بیند و به خاطر او از بعضی از کارها خودداری می کند و در انجام کارهای جوارحی و جوانحی او را ملاحظه می کند (به معنای در نظر گرفتن و توجه کردن).
خواجه نصیرالدین طوسی حقیقت مراقبه را حفظ مراتب بندگی و به کارگیری آداب حضور خداوند تعالی و ماموران و ناظران او، ذکر می کند. (31)
بطور کلی مراقبه یکی از مقامات سیر و سلوک است که سالک به فراخور هر منزل و مقام به آن می پردازد و حقیقت و روح آن توجه دائم به حضور خداوند است.
2 ـ 4 ـ ضرورت مراقبه
مراقبه در میان اوصاف و اسمای الهی از اهمیت و ظرافت خاصی برخوردار است. چنانکه گفته شده است«المراقبه لله تعالی و هی العمده و هی مفتاح کل سعاده و مجلیه کل خیر». (32)
مراقبه از اهم شرایط سلوک است و مشایخ عرفا آن را لوازم حتمی سیر و سلوک و به منزله ی حجر اساسی که ذکر و فکر و بقیه ی شرایط بر آن بنا نهاده شده است، می دانند. مراقبه حکم پرهیز از غذای نامناسب برای مریض و ذکر و فکر حکم دارو را برایش دارد. پس تا مراقبه صورت نگیرد ذکر و فکر بدون اثر خواهد بود. (33)
از آنجا که حق تعالی به همه ی احوال و اعمال و اقوال و اسرار، آگاه و محیط است و سالک با بصیرت و معرفت دل به این امر علم دارد، پس یقین دارد که بنده هیچگاه تنها نیست و حتی زمانی که از بقیه در غیبت است و در خلوت بسر می برد، رقیبان غیبی و حارسان ربانی حاضر و اندیشه و فکر و اعمال او را ضبط و حفظ می کنند، لازم است که مراقب حال خود باشد و در همه ی لحظات ادب و حرمت ر ا بجا آورده، غفلت را به حضور تبدیل کند و رقیب خود باشد تا رقیبان الهی او را در منازل معصیت نیابند. (34)
نظر دیگری قابل تأمل است، وی معتقد است که مجاهده بدون مراقبه تمام و کامل نمی شود. (35)
از آداب سلوک این است که سالک در همه ی حالات و اوقات از عهد خود مراقبت کند و مواظب باشد که دچار غفلت نشده، و امتثال امر«اوفوا بعهدی...» را نصب العین خود قرار دهد که در زمره ی«الذین ینقضون عهد الله...» قرار نگیرد. (36)
از نظر شیخ بهایی مراقبه بذر سعادت است و همه ی عبادات و ادعیه و اذکار برای به ثمر رساندن این بذر است. کلام خداوند که«و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم أنفسهم اولئک هم الفاسقون » ضرورت مراقبه را بخوبی نشان می دهد. (37)
مواظبت بر طاعت و ملازمت بر عبادت و پیروی از باطن شریعت محمدی و تلطیف سر و نظر و تجرید روح و نفس از آلایش مادی، موجب نورانیت و منور شدن قلب به نور حق می گردد و شخص را دارای بصیرت معنوی می کند و حقایق ملک و ملکوت بر باطن وجود انسان افاضه می شود، به شرطی که سالک از منازل و مراتب طبع و نفس عبور نماید. (38)
پس سالک طالب به منظور حضور در صراط وصال حق تعالی باید همیشه ملاحظه ی احوال خود را بکند و مواظب باشد که هیچ مشغولیتی او را از سلوک راه حق باز ندارد تا آن زمان که به مرتبه ی وصال برسد. (39)
پی نوشت ها :
1 ـ در نظر داشته باشیم که وقتی مراقبه را به عنوان یک سلوک، مطرح می کنیم، در تمام درجات و کل فرآیند این حرکت و سیر، ارادی بودن اعمال انسان مد نظر است.
2 ـ بنگرید به: ملکی تبریزی، المراقبات (برای روشن شدن این مطلب همین کافی است که توجه کنیم نام دیگر کتاب«المرقبات»،«اعمال السنه» است).
3 ـ خواجه عبدالله انصاری از مراقبه به عنوان مقام دوازدهم یاد کرده و عارفانی چون سراج طوسی از آن به عنوان اولین حال از احوال نام برده اند.

انواع مراقبه
عرفا برای مراقبه تقسیمات انواعی قائل شده اند. از جمله: مراقبه ی عوام که زاییده ی خوف است و ترس از عذاب آخرت و باعث مراقبت در اعمال و نیات آنان می شود و مراقبه ی خواص که زاییده ی حال رجاء است که در آن صورت سالک به امید عنایات کامله ی الهی مراقب خویش می شود.
انواع مراقبه ی حق درباره ی خلق
1 ـ مراقبه ی عمومی خلقی
2 ـ عالم اجسام و جواهر بقایی ندارد مگر این که اعراض در جواهر باشد، و هر گاه عرضی که بقاء جوهر و وجودش منوط به آن است از بین برود در آن صورت آن جوهر نیز از بین می رود. و از آنجا که هر یک از اعراض سرانجام در زمانی از بین می روند. پس خدا پیوسته مراقب اجسام و جواهر آسمانی و زمینی است، تا در زمان نابود شدن عرضی، مانند آن یا ضد آن عرض را خلق کند و بدین ترتیب وجود آن جواهر را از نابودی حفظ فرماید. و این است معنی«کل یوم هو فی شأن» (1) یعنی«هر روز او در کاری است ». (2)
2 ـ مراقبه ی تکلیفی
مراقبه ی دیگر حق، توجه خدا است به بندگان در اوامر و نواهی که به آنان دستور داده و حدودی که برای آنان توسط شرایع معین کرده است.
3 ـ مراقبه ی خاص
در این نوع مراقبه، حق مراقب دوستان خود است که برای او چه می کنند و آیه ی شریفه ی: «ان الله اشتری من المؤمنین أنفسهم و أموالهم » (3) یعنی خدا جانها و مالهای مومنین را خریدار است» متضمن این مراقبه می باشد.
مولوی می گوید:
مشتری من خدایست او مرا                میکشد بالا که الله اشتری
این مراقبه ی خاص را جز حق کسی نمی داند که: «اولیایی تحت قبایی لا یعرفهم غیری» (4)«دوستان من تحت خیمه های من اند و کسی آن ها را نمی شناسد» و دوستان خدا هم از این مراقبه راضی و خرسندند که: «ألا أن أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون»(5) آگاه باش که دوستان خدا را ترسی نیست و آنان اندوهگین نیستند.
انواع مراقبه خلق نسبت به حق

این نوع مراقبه بر اثر توجه به بیان حق تعالی است که می فرماید: «ألم یعلم بأن الله یری» (6) یعنی«آیا نمی دانید که خدا می بیند» در این نوع مراقبه انسان می داند که بر آنچه می کند خدا بینا است، پس مراقب است که خدا مراقب اوست. پیرهرات در این مورد حکایتی دلنشین نقل می کند:
 به غلامی شبان بگذشت که گوسفندان به چرا داشت. گفت این غلام از این گوسفندان یکی به من بفروش. غلام گفت: این نه آن من است. گفت: اگر جویند گو که گرگ بخورد. غلام گفت: فاین الله؟«پس خدا کجاست؟»  را از این سخن وی خوش آمد رفت و آن غلام و گوسفندان را به او داد.
در این حال مراقب باید مراقب اندیشه و رفتار خود باشد که اگر اندیشه ی حقانی است، ادامه دهد و اگر نفسانی است از آن درگذرد و در رفتار باید مراقب طاعت یا معصیت یا عمل مباح خود باشد.
در طاعت مراقب باشد که با اخلاص و با حضور دل انجام دهد ؛ در معصیت مراقب باشد که شرم کند و از آن بازگردد ؛ در مباح مراقب باشد که با ادب باشد و در نعمت خدای منعم را ببیند و بداند که همیشه در حضر ت اوست. (7)
خواجه عبدالله انصاری این نوع مراقبه را مراقبه ی خدمت نامیده و آن را مستلزم تعظیم فرمان خدای، علم بر سنت و وقوف بر ریا می داند. (8)
مولوی می گوید:
گر مراقب باشی و بیدار تو                هر دمی بینی جزای کار تو
گر مراقب باشی و گیری رسن              حاجتت ناید قیامت آمدن
هین مراقب باش گر دل بایدت             کز پی هر فعل چیزی زایدت
ور ازین افزون ترا همت بود              از مراقب کار بالاتر رود (9)

مراقبه ی ایمانی
این نوع مراقبه نتیجه تسلیم بودن به حق است که به مصداق آیه ی کریمه ی: «سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی أنفسهم» (10) به زودی آیات خود را در آفاق و انفس به آنان نشان خواهیم داد» چنین انسانی آیات حق را در آفاق و انفس مشاهده می کند و مراقب آنها است و در عالم کسی را جز حق فاغل نمی بیند.
مردی از شخصی خواست که او را وصیتی کند. گفت: مراقب خدای باش. مرد از تفسیر آن خواست. فرمود: همیشه در حالی باش که گویی خدای را می بینی.
این نوع مراقبه را پیرهرات مراقبت وقت می گوید که آن را به فنای شهوات، صفای خاطرات و غلبه ی مهر می توان یافت. (11)
مراقبه ی حقی
این نوع مراقبه ویژه ی اولیای خداست که در ظاهر و باطن و در خلوت و جلوت حق را می بینند و می گویند: «ما رایت شیا الا و رایت الله قبله».«ندیدم چیزی را مگر این که خدا را پیش از آن دیدم». پیر هرات این مراقبه را مراقبه ی سر می گوید که به گم شدن از گیتی رها گشتن از خود و پرگشتن از انس (12) می توان آن را یافت.
همچنین مراقبه  به سه نوع مراقبه ی سکینه ی قلبیه، مراقبه ی سکینه ی صدریه، و مراقبه ی سکینه ی عقلیه تقسیم شده است. (13)
درجات مراقبه
به یک اعتبار مراقبه که از حالات مقربان است به دو درجه، مراقبه ی پرهیزکاران و صدیقان تقسیم می شود، در مراقبه ی پرهیزکاران از مقربان ـ که مراقبه ی اصحاب یمین است ـ غلبه ی یقین به اطلاع خدا بر ظاهر و باطن و بر دلهای آن ها، مشهود است ولی مدهوش ملاحظه ی جلال حق نشده اند. دل های این دسته در حد اعتدال است و اگر با ممارست اعمال به مراقبه بپردازند، التفات به احوال اعمال همواره در آن ها باقی می ماند. همچنین شرم از خداوند بر آن ها غالب است و هیچ حرکت و اقدامی نمی کنند، مگر بعد از توقف وتدبر در آن. و از هر چه که در قیامت انسان را رسوا می کند، امتناع می کند و چون در دنیا خدا را مطلع بر خود می بینند، نیازمند انتظار قیامت نیستند.
و درجه دیگر، مراقبه ی صدیقان از مقربان است (17) که به آن مراقبه ی تعظیم و اجلال نیز گفته اند. این درجه از مراقبه به گونه ای است که دل به ملاحظه ی جلال حق مستغرق می گردد و تحت هیبت او منکسر می شود و بدین ترتیب گنجایش التفات به غیر در او اصلا نمی ماند. در این مراقبه، جوارح نه تنها به محذورات بلکه به مباحات نیز توجهی ندارند. دل وقتی مستولی شود، جوارح، اعمالی را که او می خواهد بدون تکلف انجام می دهند، این زمانی است که هم سالک یک هم شده باشد. کسی که به این درجه برسد از خلق غافل می شود تا حدی که کسی را که کنار اوست با آنکه چشمهایش باز است نمی بیند و هر چه را که نزد او می گویند با آنکه گوش هایش باز است نمی شنود.
اختلاف این دو درجه در نوع مشاهده و ملاحظه است. به عنوان مثال وقتی فرد در تنهایی و خلوت خود کارهایی انجام می دهد، حتی اگر متوجه حضور کودکی در آنجا شود از انجام آن عمل شرم می کند و از آن مراقب رفتار خود است. این مراقبت از شرم است نه از اجلال و تعظیم. به این ترتیب این مشاهده اگر چه او را به شدت تحت تأثیر جذبه ی خود قرار نمی دهد ولی شر را از او دور می کند اما اگر همان شخص، یک پادشاه را مشاهده کند یا بزرگی نزد او بیاید، تعظیم آن بزرگ او را مستغرق می گرداند و شخص همه چیز را برای دیدن و مشغول شدن به او رها می کند.(18)
خواجه عبدا.. انصاری بعد از تعریف مراقبه به استمرار و تداوم ملاحظه ی مقصود، آن را به سه درجه تقسیم می کند. درجه ی اول آن است که سالک، خداوند را چنان بزرگ بدارد که دیگران را فراموش کند و خود را چنان به وی نزدیک ببیند که او را برکشد و از نشاط و سروری برخوردار باشد که او را برانگیزاند. (19)
سالک باید دائماً در این امور سه گانه بوده، یکی از آن ها خالی نباشد و مراقب آن ها باشد.
امر اول از این سه، تعظیمی است شایسته ی عظمت و جلال و شکوه و نیکویی و لطافت حق، همراه با حقارت و خواری و ذل عبد، به طوری که کل مخلوقات در نور عظمت او، و فنای آن ها در قهر سلطه و جلالش مشاهده شود و سالک در آن شهود، خود و غیره خود را فراموش کند.

و ما درجه ی دوم مراقبه از نظر خواجه که بالاتر از درجه ی قبل است مراقبت نظر حق است به سالک (22) با رد مخالفت و معارضه و روی گردانی از اعتراض و از خود دور نمودن غبار رعونت تعرض به حق، در این مراقبه، شخص باید رویارویی ها را رها کند و از خرده گیری و سرکشی بپرهیزد.
درجه قبل، دوام حضور قلب با خداوند و ملاحظه ی او به وسیله قلب بود ولی این درجه شهود دائمی نظر حق به سوی سالک است، به همین دلیل سالک نمی تواند به فعل خودش با فعل او معارضه کند یا با اراده ی خودش به معارضه با اراده ی او برخیزد. فعل و اراده اش را در فعل و اراده ی او فانی می کند آنگاه هیچ فعلی انجام نمی دهد و هیچ چیزی اراده نمی کند مگر آنچه او بخواهد و اراده کند و اصلا مخالفت با او، قول و فعل و اراده برای شخص، ناممکن می گردد. (23).
مرحله ی دوم این درجه از مراقبت، روی گردانی از اعتراض است، یعنی مراقب در حکم خداوند و عملش به او اعتراض نکند و تسلیم حکم او گردد و عملش را فانی در علم او رها کند و به خاطرش خطور نکند که خدا اگر چنان می کرد بهتر و نیکوتر بود و یا مثلاً شایسته و زیبنده کرم و عفو او این بود که همه را ببخشاید، زیرا این تحکم بر او و به هوای خود رفتار کردن است و خود را در برابر او عالم نشان دادن و در مقابلش قد علم کردن است. در این مرتبه سالک باید رعونت را که نظر به نفس و وجودش است، به علاوه همه ی آنچه به تبع آن می آید، یعنی خواطر و صفات تابع وجود را از خود براند. (24)
درجه سوم مراقبه، مراقبت از سرنوشت نخستین است که برای ما رقم زده اند. این مراقبت، از مطالعه ی موحدانه در قدم حق و توجه دائمی به اشارات ازلی خداوند که همیشگی است حاصل می شود و شرط سوم مراقبه در این درجه، رهایی از توجه به همین مراقبت است.
به این ترتیب مراقبه طی درجاتی از پائین ترین مراتب سلوک و وجود انسان تا بالاترین مراتب او ادامه می یابد و آخرین حد آن خلاصی از قید مراقبه است.
 
روش های مراقبه
عرفا برای مراقبه روش های مختلفی به شاگردان و مریدان خود توصیه کرده اند. در اینجا بعضی از روش ها ذکر می شود.
روش نفی خواطر
نفی خواطر عبارتست از تسخیر قلب و حکومت بر آن تا سختی نگوید و عملی انجام ندهد تصور و خطره ای بر او وارد نشود، مگر به اذن و اختیار صاحب آن و حصول این حالت، بسیار مشکل است. زمانی که سالک با استفاده از این روش در مسیر سلوک گام بر می دارد، متوجه می شود که سیل بنیاد کَن خواطر و اوهام و خیالات او را فرا می گیرد و دائماً به خود مشغول می کند. سالک باید در این مقام مانند کوه استوار و ثابت بایستد و هر خاطری را که برایش پیدا شود، با شمشیر ذکر هلاک کند. منظور از ذکر در اینجا همان اسماء الهیه است که سالک باید در وقت خطور خواطر به یکی از آن اسماء توجه مستدام و مستمر کند تا آن خواطر از خانه ی دل او بیرون شود.
قائلان به روش نفی خواطر برای حقانیت طریقه خود به این آیه از قرآن تمسک می جویند: «ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذا هم مبصرون». (2)
لازم به ذکر است که بعضی از علما همچون علامه بحرالعلوم و آخوند ملا حسینقلی همدانی، تمسک به طریقه ی نفی خواطر را اجازه نمی دهند. به زعم آن ها، اذکار و اوراد به تنهایی و بدون التزام به مجاهده با نفس، نه تنها ثمره ای برای سالک ندارد، بلکه موجب دوری او از مسیر حقیقی خواهد شد. (4)
روش آخوند همدانی
روش خاص ملا حسینقلی همدانی در پرورش اخلاقی شاگردانش، عبارت است از التزام در مراقبه و اهتمام ورزیدن در مراتب آن. این روش را ایشان در مقابل روش های دیگر سلوک که شاید مهمترین آن ها طریقه ی نفی خواطر بوده، تعلیم داده است. ایشان معتقد است که اذکار و اوراد به تنهایی و بدون التزام به مراقبه نفس نه تنها ثمره ای برای سالک ندارد، بلکه موجب دوری از مسیر حقیقی طریقت اخلاقی نیز می شود.
آخوند همدانی مراتب مراقبه را چنین بر می شمارد: اول درجه مراقبه این است که سالک از محرمات اجتناب کرده و تمامی واجبات را اتیان کند و در این دو امر به هیچ وجه مسامحه نورزد. دوم درجه آن است که مراقبه را شدید کرده و سعی کند هرچه می کند برای رضای خدا باشد و از اموری که لهو و لعب نامیده می شود اجتناب نماید و چون در این امر اهتمام ورزد برای او تمکن پیدا می شود که دیگر خود را نباخته و این خودداری در او به سر حد ملکه برسد. سوم درجه آن است که پروردگار جهان را پیوسته ناظر خود بداند و اذعان و اعتراف کند که خدای متعال در همه جا حاضر و ناظر همه مخلوقات است.
البته مراقبه در تمام حالات و در همه اوقات باید رعایت شود. چهارم درجه، مرتبه ای است از این عالی تر و کامل تر و آن این است که سالک خدای را حاضر و ناظر ببیند و به طور اجمال مشاهده جمال الهی نماید. رسول اکرم (ص) وصیتی به ابوذر غفاری دارد که اشاره به این دو مرتبه اخیر است. می فرماید: «خدا را چنان عبادت کن گویی تو او را می بینی و اگر نمی توانی او را ببینی او را چنان عبادت کن که بدانی او تو را می بیند.»
به عقیده آخوند همدانی التزام مطلق به شریعت الهی نمی تواند انسان را به قرب حق تعالی عروج دهد بلکه این التزام باید همراه با محبت و ایمان به ائمه اطهار نیز باشد، چرا که به تعبیر وی اگر التزام به نزدن شارب و نخوردن گوشت باشد ولی محبت و ایمان به اهل بیت رسول اکرم (ص) نباشد، ثمره ای جز دوری از خداوند نخواهد داشت، اما برای اهتمام ورزیدن جدی در اطاعت از شرع مقدس، نخستین گام، ترک معصیت است که تنها راه نجات انسان و رسیدن به غایت اعلای او است.
لذا مراقبت تام از همه اعضا و جوارح به خصوص زبان و چشم و گوش و ممانعت آن ها از افتادن در معاصی، وظیفه اصلی سالک است، چرا که این اعضا و جوارح، الطاف و هدایای ارزشمند الهی هستند و از این رو باید دائماً معطر به عطر تقوی و پرهیزکاری باشند. به عقیده آخوند همدانی تا زمانی که این اعضا و جوارح از معاصی پاک نشوند، نمی توان در شرح احوال قلب سخن گفت، لذا به تعبیر خود ایشان،«بشتاب بشتاب به سوی توبه راستین، سپس بشتاب بشتاب به سوی کوشش و مراقبه.»
بر اساس مبانی عرفانی و اخلاقی مکتب آخوند همدانی، نباید بدون مراقبه به ذکر و فکر و نفی خواطر مشغول شد، چرا که اگر هم ذکر و فکر برای سالک، حال ایجاد کند، آن حال دوامی نخواهد داشت. بنابراین ذکر و نفی خواطر باید همراه با مراقبه نفس باشد تا مفید فایده افتد.
طریق و روش خاص آخوند ملا حسینقلی همدانی در سلوک عرفانی و اخلاقی، طریقه ای است که به عقیده بسیاری از ره پویان حقیقت از طرق خاصه و منحصر به فردی به شمار می رود که بزرگان نامداری در آن گام برداشته و بر عمق و غنای آن افزوده اند. (5)
آثار و نتایج مراقبه
مراقبه در همه ی مراحل سلوک لازم و ضروری است اما هر مرحله مراقبه ی خاص خود دارد و هر چه سالک منازل را طی کرده و به سوی کمال می رود مراقبه اش دقیق تر و عمیق تر خواهد شد. همچنین آثار و نتایج مراقبه نیز در مراحل مختلف متفاوت است. با توجه به تفاوت اهمیت در بین آثار مراقبه، می توان این آثار را به اصلی و فرعی تقسیم نمود. از آثار اصلی می توان به پیدایش عشق، تضعیف حجاب ها، کشف عوالم و شهود اشاره کرد.
در اثر مراقبه ی شدید و اهتمام به آن آثار حب و عشق در ضمیر سالک هویدا می شود، زیرا عشق به جمال و کمال علی الاطلاق فطری بشر بوده و با نهاد او خمیر شده و در ذات او به ودیعت گذارده شده است لیکن علاقه ی به کثرات و حب به مادیات حجابهای عشق فطری می گردند و نمی گذارند که این پرتو ازلی ظاهر گردد.
همچنین به واسطه ی مراقبه کم کم حجاب ها ضعیف شده تا بالاخره از میان رود و آن عشق و حب فطری ظهور نموده، ضمیر انسان را به آن مبدأ جمال و کمال رهبری می کند. این مراقبه در اصطلاح عرفا تعبیر به«می» شده است. چون سالک در امر مراقبه مواظبت نمود، حق تعالی از باب مهر و عطوفت انواری را بر او به عنوان طلایع ظاهر می گرداند، در ابتدای امر این انوار مانند برق ظاهر گشته ناگهان پنهان می شوند، این انوار کم کم قوت یافته مانند ستاره ی ریز و درخشان می گردند و سپس نیز قوت یافته به صورت ماه و بعداً به صورت خورشید پدید می آیند و گاهی مانند چراغی که افروخته باشند و یا قندیلی نمایان می شوند، این انوار از قبیل موجودات برزخیه هستند.
هنگامی که مراقبت سالک قوی تر گشت، این انوار نیز قوی تر شده، سالک تمام آسمان و زمین و شرق و غرب را یکپارچه روشن می بیند، این نور، نور نفس است که هنگام عبور از عالم برزخ هویدا می شود. در مراحل اولیه عبور که تجلیات نفس شروع می شود سالک نفس خود را به صورت مادی مشاهده می کند و به عبارت دیگر چه بسا ملاحظه می کند که خودش در برابر خودش ایستاده است. این مرحله ابتدای تجرد نفسی است. (6)
در اثر مراقبه ی تام و اهتمام شدید به آن به تدریج چهار عالم بر سالک کشف خواهد شد:
عالم اول: توحید افعال است. یعنی در ابتدا او درک می کند که همه ی اعمالی که با اعضا و جوارح انجام می دهد، همه مستند به نفس خودش است و سپس می فهمد که نفس او قائم به ذات حق است و دریچه ی فیض و رحمت او، پس همه ی افعالی که در جهان خارج تحقق می یابد به ذات مقدس حق استناد دارد.
عالم دوم: توحید صفات است که عبارت از این است که سالک آنچه را با حواس خود درک و مشاهده می کند، همه را مستند به خدا می یابد.
عالم سوم: توحید در اسماء است که عبارت از این است صفات را قائم به ذات درک کند، مثلاً عالمیت، قادریت، سمعیت، و بصیرت خود را در خدا دانسته و در می یابد که در همه ی عوالم قادر و عالم و سمیع و بصیر وحی فقط خداوند جل جلاله است.
عالم چهارم: توحید در ذات است که به واسطه ی تجلیات ذاتیه بر سالک مکشوف می شود. یعنی درک می کند که ذاتی که همه ی افعال و صفات و اسما به آن مستند است، ذات واحد است. در این مرحله توجه و مشهودش فقط ذات است و فقط خدا را می شناسد و بس.
سالک در هر یک از عوالم چهارگانه ی فوق مقداری از اثر وجودی خود را از دست می دهد تا بالاخره اصل وجود و هستی خود را گم می کند. در عالم اول که به مقام فنای در فعل می رسد می فهمد که فعل از او سر نمی زند بلکه از خداست در اینجا تمام آثار فعلی خود را از دست می دهد.
در عالم دوم چون به تجلی صفاتی می فهمد که علم و قدرت و سایر صفات انحصاراً اختصاص به ذات حق سبحانه تعالی دارد. در اینجا صفات خود را از دست می دهد و آن ها را گم می کند و دیگر در خود نمی یابد و در عالم سوم چون تجلی اسمایی می شود، ادراک می کند که عالم و قادر اوست جل و جلاله، در اینجا، اسماء خود را گم می کند و دیگر در خود نمی یابد. در عالم چهارم که تجلی ذاتی است وجود خود را گم می کند و ذات خود را از دست می دهد و دیگر ابداً خود را نمی یابد و ذات، ذات مقدس حضرت خداوند است.

یکی از مهمترین نتایج مراقبه کشف و شهود است: «و نیز بدان که حاصل مراقبه اینست که بنده بداند که خدای متعال ناظر اوست و بر آنچه ضمیر او پنهان می دارد آگاه است و اینست سِرّ قوی خدای متعال که: «آیا نمی داند که خداوند می بیند؟» پس مراقبه دهلیز و راهرو مشاهده است و حقیقت مشاهده فنای شهود بنده در عظمت مشهود اوست، و هر کس به حریم این مقام گام نهد به کبریت احمر (کیمیای ناب) دست یابد و مزه ی آزادگی را در تخلص به حقیقت بندگی می چشد، پس هر که را ربوبیت به بندگی خود درآورد به آزادگی محض ظفر یافته است، پس در آن هنگام از بند اغیار رها شده و دایره ی جمعیت را دور می زند و سر«هر چیز تباه شدنی است مگر وجه او» برایش روشن می شود. (8) البته در رابطه ی تقدمی و تاخری، مراقبه و شهود هر دو می توانند در شرایطی مقدم بر یکدیگر و یا موخر از هم باشند، گاه بعد از طی منازل و مقامات سلوک، سالک به کشف و شهود دست می یابد و گاه کشفی برای او روی می دهد و سپس مراقبه و سلوک را پی می گیرد، این بحث همان بحث مجذوب سالک و سالک مجذوب در متون عرفانی است.
مراقبه آثار فرعی فراوانی نیز دارد. مواردی را چنین بر می شمارد که بازشدن درهای رحمت وصال برای ابد، بسته شدن در فراق برای همیشه، رفع ظلمات حکومت نفس اماره با لطف و رحمت الهی، تصرف در ملک و ملکوت، اشراف بر خواطر، دوام جمعیت خاطر، دوام قبول و پذیرش دل ها از او، نیز از نتایج مراقبه است. (9)
ثبات و قرار، دوری از معاصی به ظاهر، احتراز از مهالک و خطرات هوی به دل، آگاهی بر حقایق از آثار و نتایج مراقبه است.

ارکان و عناصر (آداب و شرایط) مراقبه
مراقبه به عنوان یک مقام و منزل و یا حال امری بسیط است و امر بسیط، جزء نمی پذیرد، به همین دلیل نمی توان برای آن اجزایی قائل شد، با این وجود در تعبیر عرفا از این امر می توان عناصری تشخیص داد و آن ها را مورد بحث قرار داد که این عناصر در مراقبه به تعبیر کلی نیز صادق است. به علاوه مراقبه به تعبیر کلی چون بیشتر بیانگر ساختار بیرونی و ظاهری مراقبه است، دارای اجزای (آداب و شرایط) دیگری هم هست که عبارت از: وقت، ادب خلوت و عزلت، ذکر و فکر، ریاضت، اعداد و حروف، زمان و مکان... است.
قابل ذکر است که در بحث از روابط بین عناصر نیز نظر به عناصر مشترک مراقبه در این دو تعبیر است که عبارتند از: التفات دل به سوی حق و ملاحظه ی دائمی او ـ که در توضیح حالت مراقبه از این تعبیر استفاده کرده اند ـ محافظت و مواظبت در جوارح و جوانح و عنصر علم و آگاهی است.
به این ترتیب بعد از بررسی اجمالی نگاه عرفا به این اجزاء و زوایا، روابط بین آن ها مطرح می شود و سپس در بحث با اشاره به سایر عناصری (آداب و شرایط) که ساختار ظاهری مراقبه را تشکیل می دهد، هر یک از آن ها توضیح داده خواهد شد.
هر یک از عرفا به تناسب حال خود به مراقبه نظر داشته اند و هر کدام بر یکی از جلوه های آن تأمل و تأکید نموده اند. (1)
این جلوه ها و زاویه ها عبارتند از:
الف: مراقبه به عنوان یک حالت خاص: بعضی از عارفان به مراقبه به عنوان حالت مراعات رقیب توسط دل، مشغول شدن دل به او و التفات دل به سوی او (2) توجه جدی تر مبذول داشته اند، خواجه عبدا.. انصاری در تعریف مراقبه به«دوام ملاحظه مقصود» (3) اشاره کرده است.
ب: مراقبه به عنوان رکن محافظت و مواظبت: گروهی دیگر به اصل محافظت و مواظبت توجه زیادی دارند و بر محافظت اوقات بسیار تأکید می کنند. (6)
ج: مراقبه به عنوان علم: عده ای  مراقبه را تعریف به علم و آگاهی می کنند و آن را دانش بنده به اطلاع و آگاهی حق تعالی بر او و مداومت این دانش و علم در وی می دانند که چنین عملی را ـ در واقع مراقبه به عنوان علم ـ اصل همه چیز محسوب می کنند. (8)

مراقبه گنجینه ای است که می توان از مجاری متعدد، که خود این مجاری نیز به هم مرتبطند وارد آن شد. یک راه آن علم است، راه دیگر اعمال جوارحی و راه سوم راه حالات است. از حالات به حوزه ی مراقبه وارد شدن، طریق مجذوب سالک است. (10) در واقع مراقبه از رابطه ی مجموعه ای از عناصر با یکدیگر حاصل می شود (روابط مطرح شده در اصل به مقام مراقبه مربوط است ولی به تبع از آن، به مراقبه به تعبیر کلی هم صدق می کند).
در اینجا انواع روابط را به اختصار از نظر گاه عارفان مطرح می کنیم و به تبیین آن ها می پردازیم:
1 ـ نوعی علم، موجب ایجاد حالت مراقبه و آن حالت موجب اعمالی در جوارح و دل می شود.
2 ـ تصرف در جوارح و دل و شناخت، موجب حالت مراقبه می گردد. (11)
3 ـ محافظت از باطن و مراقبه ی خواطر، موجب محافظت از جوارح می شود و بالعکس.
4 ـ معرفت موجب شدت در عمل جوارحی است و بالعکس.
در نظر داشته باشیم که دسته بندی روابط در چهار گروه دلیل بر این نیست که انواع دیگری از این رابطه را در عرفان اسلامی نمی توان تعریف کرد.
در این رابطه ها که میان عناصر مراقبه وجود دارند، عارفان گاه برخی عناصر را بر برخی دیگر ترجیح داده اند.

تبیین روابط
رابطه اول: علمی که موجب ایجاد حالت مراقبه می شود، دانستن این مطلب است که خداوند بر ضمیرها و سرایر آگاه و مراقب اعمال بندگان است و به آنچه که نفس انسان اکتساب می کند، اطلاع تام دارد و دانستن این که درست همانگونه که ظاهر بر مردم آشکار است، حتی شدیدتر از آن سّر دل نزد او مکشوف است. وقتی این معرفت تبدیل به یقین می شود، بر دل مستولی می گردد و دل را به سوی مراعات رقیب می کشد و همت دل را سوی او می برد. آنان که به یقین در این علم رسیده اند، مقربان خداوندند. (14)

رابطه دوم: حقیقت مراقبه، دیدن رقیب و ملاحظه ی او توسط دل و مشغول شدن دل به اوست. (16) و یکی از روابطی که بین اجزای آن مطرح شده، تصرف در جوارح و دل همراه با شناخت است که موجب حصول این حقیقت می شود.
در رابطه ی اول نوعی علم، علت ایجاد حقیقت مراقبه بود. در این رابطه، این تصرف در جوارح و دل است که همراه با شناختی خاص راه را به سوی این حقیقت می گشاید و شخص را به حقیقت مراقبه رهنمون می شود. در واقع عامل اصلی در این رابطه اعمال جوارحی و جوانحی است و شناختی هم که همراه این اعمال است با شناخت پیشین متفاوت است. دلیل این که اعمال جوارح و جوانح موجب حصول حقیقت مراقبه که همان حالت مراقبه است، می
مراقبه، اصل همه چیز و درجه ای است که شخص، تنها پس از فارغ شدن از محاسبه ی خود، اصلاح حال خویش، ملازمت طریق حق، نیکو گردانیدن رابطه میان خویش و خدا و نگهداشتن نفس خود با خدا در همه ی احوال به آن دست می یابد. (19)
در رابطه ی دوم، سالک، تمام حرکات و سکنات و ظواهر و لحظات و همه ی اختیارات خود را مراقبت می نماید تا همه ی توجهات خود را سوی حق بازگرداند. (20)
در روایات آمده که«انه ینشر للعبد فی کل حرکه من حرکاته و ان صغرت ثلاته دو این: الدیوان الاول«لم» و الثانی«کیف» و الثالث«لمن».
در مورد هر حرکتی از حرکات بنده، حتی اگر کوچک و بی مقدار باشد، سه پرسش وجود دارد: اول این که چرا آن حرکت یا عمل را انجام دادی؟ بر تو واجب بود برای خداوند یا به شهوت و خوی خود به آن مایل شدی؟ یعنی سالک باید مراقب این باشد که هر حرکتی را به امر خدا انجام دهد. آنگاه پرسش دوم مطرح می شود که چگونه فلان عمل را انجام دادی؟ یعنی شخص باید در چگونگی انجام عمل، دقت کند زیرا هر عملی شرایطی و احکامی دارد و مقدار و زمان و چگونگی انجام آن جز به علم برای شخص، مشخص نمی شود. پرسش سوم درباره ی اخلاص در آن عمل یا حرکت است سالک باید مراقب باشد تا هچ حرکتی برای ریا یا رسیدن به دنیا یا به سهو و یا به غفلت از او سر نزند، بلکه هر چه هست به خاطر خدا باشد و بس. پس به این ترتیب چرایی و چگونگی عمل در مراقبه و به ویژه در رسیدن به حقیقت مراقبه دارای اهمیت بسیاری است. ویژگی اساسی در این رابطه تفکر و تدبر است. حکم خداوند بر هر بنده آن است که نفس خود را هنگام قصد یک فعل و جزم بر آن مراقبت نماید و تفکر و تدبیری قبل از انجام آن فعل داشته باشد تا به نور علم برایش آشکار شود که آن نیت برای خداوند است یا نه؟
تفکر و تدبر به این معناست که سالک باید همواره دو نظر داشته باشد: یک نظر پیش از عمل و یک نظر در عمل. در نظر اول باید بنگرد آنچه خاطر او برای انجام آن برانگیخته می شود برای خداست یا در هوای نفس و متابعت شیطان و در آن توقف کند تا به نور حق برایش روشن شود، همانگونه که در روایت ذکر شد. (21)

مرحله ی دیگر مراقبه آن است که سالک در امور خود به شارع و اصل شرع، مراجعه کند و چگونگی انجام آن را از آنان بپرسد تا حق خود را به درستی به جا بیاورد و صورت کار را با نیکویی و ادب و درستی تمام مراعات کند و این توجه و دقت همواره باید مد نظر او باشد.
در نظر اول در مراقبه، اگر سالک در موقعیتی قرار بگیرد که در کشف خواطر ناتوان باشد، یعنی بعد از آنکه به نور علم در آن تفکر کرد و به خداوند استعاذه نمود، به نتیجه ای نرسید، باید از نور علما دین بهره گیرد. مرید باید یا خود به علم دست یابد و یا در طلب عالمی روی گردان از دنیا یا دست کم بی رغبت به دنیا باشد. (23)
رابطه چهارم: آدمی از روی جهل، دست به اعمالی می زند که خدا از آن اعمال کراهت دارد، حال آنکه وی نزد خود فکر می کند کار نیکویی انجام داده است ولی از آنجا که طلب علم بر هر مسلمانی فریضه است، این فرد هیچ عذری نخواهد داشت. این که در فرهنگ اسلامی ـ عرفانی دو رکعت نماز عالم، آفات نفوس و مکاید شیطان و موانع غرور را می داند و از آن پرهیز می کند به عکس جاهل که چون نمی داند، همواره در رنج است. چون جهل و غفلت، سر همه ی بدبختی ها و بنیاد و پایه ی همه زیان کاری هاست. (30)
در رابطه چهارم، اگر علم درست، در انسان ایجاد شود اراده ای که در او برانگیخته می شود، پسندیده است و فعل یا ترکی، که پس از اراده از او سر می زند، عمل سالم و صحیحی است که به دنبال آن در دنیا و نه در دین پشیمانی نیست و چنانچه به جای علم درست، ظن فاسد در او حاصل شود، اراده ای که در او برانگیخته می شود مذموم است و به تبع آن افعالی به دنبال اراده می آیند که موجب پشیمانی و شقاوت انسان هستند.
لازم به توضیح است که انسان دارای صفت قدرت است و به واسطه ی آن به مقدرات خود دست می یابد، مثلاً اگر بخواهد ساکن است یا در حال حرکت، یعنی قدرت بر ترک و فعل انسان دارد. انسان با مجرد قدرت محال است ترکی یا فعلی از او سربزند. به عنوان مثال، قدرت بر کتابت در انسان هست ولی مقدور که کتاب است، حاصل نیست، پس علاوه بر قدرت برای ترک یا فعل، صفت دیگری نیاز است که آن اراده است و به محض اراده، مقدور حاصل می شود، مگر آنکه مانع بر سر راه بیاید یا در اراده تردیدی به وجود آید. نسبت اراده نیز با فعل و ترک یکی است، مگر وقتی که مرحجی باشد تا مرحجی نباشد نه اراده سخن گفتن است و نه اراده خاموشی. این مرحج علمی است که در انسان پدید می آید که این فعل بهتر است از ترک یا این ترک بهتر است از فعل و اگر تردیدی در علم یا ظن به وجود بیاید اراده هرگز جزم نمی شود. اسباب علوم صحیح، ملائکه و اسباب ظن های فاسد، شیاطین اند.
 به رابطه ی عکس تأثیر علم و معرفت بر اعمال و جوارح نیز توجه داشته و نماز و روزه و زکات و حج و... را اسباب تحصیل معرفت به شمار می آورد، که هر کدام جدای از دیگری تأثیر خاص خود را در کسب معرفت دارند، درست همانگونه که آفتاب و ابر و باران و زمین و کشاورز هر کدام به جای خود در رویش و رشد میوه ها و حبوبات مؤثرند. (31)

ارکان و عناصر مراقبه

یکی از ارکان ضروری مراقبه و زینت و آراستگی آن، ادب است. (2) مراقبه، محافظت و مواظبت از نفس و محافظت و مراقبت بر حرکات، همان ادب است. وقتی سالک در تمام حرکات خود خداوند را مراقبت کند، مثلاً همواره رو به قبله بنشیند، یا هنگام خواب بر روی دست راست و رو به قبله بخوابد و همه ی آداب الهی دیگر را ـ که در کتب اخلاقی و عرفانی به تفصیل آمده است ـ مراعات کند، توانسته با نیت و حسن فعل و رعایت ادب، خداوند را بپرستد. (3)
از ارکان اساسی در مراقبه، مراعات وقت است عرفا در بحث از مقامات مراقبه، گاه مقام اول مراقبه را این می دانند که سالک به یقین بداند که تربیت و رشد و پرورش او به اوقاتش واگذار شده است و این اوقات که موجب رشد حیات الهی او هستند در برزخ به او باز می گردند و روز قیامت نتیجه ی آن ها را می بیند. شخص برای اوقاتش مورد سؤال قرار می گیرد و برای ساعت هایش محاسبه می شود.
وقت به این معناست که سالک یک طرفه العین سرخویش را از حق برنگرداند، مبادا در آن دم از جانب خدا معنایی به امر یا به نهی یا به مشاهده یا به کرامت در او تجلی کند و او حاضر نباشد. (4)
در وقت باید به سه امر، یعنی حفظ آن از شیطان و نفس، حفظ ادب و کتمان احوال از اغیار توجه نمود. (5) بنده در جلب یا دفع وقت، اراده ای ندارد و بزرگان گفته اند: «الوقت سیف قاطع» اگر کسی هزار سال شمشیری را حمل کند و او را خدمت کند، هنگام بریدن، برای شمشیر تفاوتی ندارد که شانه ی صاحبش را دو نیم می کند یا کسی دیگر را و این نشانه ی قهری بودن وقت است. (6) به این ترتیب مراعات اوقات از ارکان مهم مراقبه محسوب می گردد.
ذکر و فکر از دیگر عناصر مراقبه است. عارفان، ذکر خدا را بر سالک واجب و انقطاع از ذکر خداوند را سبب عقوبت وی می دانند.
تأکید همه ی عرفا و صاحبان آثار عرفانی بر ذکر و تالیف آثاری راجع به ذکر بیانگر اهمیت آن در سلوک عرفانی و آداب مراقبتی سالک است. (7) خود نماز نزد عرفا بزرگترین و بهترین ذکر است که هر سالکی ناگزیر از پرداختن به آن است.
در مراقبه، اگرچه عرفا برای اصل تنوع و تعدد«اذکار»و«زمان » و«مکان» برای افراد مختلف اهمیت زیادی قائلند، ولی بر خلاف همه ی عبادات که دارای حریم و حدود و ارکان خاصی هستند، ذکر هیچ محدودیتی ندارد و در همه ی شرایط و زمان ها و مکان ها و احوال، مطلوب است.در درجه بندی عبادت ها، ذکر را برتر از همه محسوب کرده اند و گفته اند هیچ کس به خدا نمی رسد مگر به دوام ذکر و هر که توفیق ذکر پیدا کند به منشور ولایت دست یافته است، زیرا حقیقت ذکر جدا شدن غفلت از سر بنده است به طوری که جز مذکور همه چیز را فراموش کند. (8)
تفکر، ابزار کسب علم و معرفت است و علم و شناخت خود از عناصر مهم مراقبه اند. لذا عرفا سالکان را همواره به تأمل و تفکر توصیه نموده اند. همچنین نقش اساسی تدبر در مراقبه و کنترل خواطر بیانگر اهمیت تأمل و تفکر است. فکر و اندیشه در آیات و نشانه های الهی است که موجب معرفت در نعمت های او، محبت در وعده های او و رغبت در طاعات او می شود و از طرفی فکر در وعید و عقاب موجب ترس از مخالفت می گردد.
توجه به اعداد، حروف، زمان و مکان اگرچه نیازمند بحثی مستقل است اما از آنجا که از آداب مؤکد اذکار و اوراد است، آن را ضمن این بحث مطرح می کنیم.
در عرفان، اعداد خاص، نتایج بخصوصی در بردارند، به همین دلیل همواره مراعات تعداد اوراد و اذکار از طرف عارف و پیر به سالک مراقب توصیه شده است. همچنین عرفا برای هر یک از حروف جایگاه ویژه ای قائلند و انجام مراقبات و اوراد و اذکار و... با تعداد معین در زمان ها و مکان های خاص، مطلبی است که در طی مراقبه ی یک سالک حضور دارند. به عنوان مثال اعداد چهل و هفت و ماههای رجب، شعبان، رمضان و حروف مقطعه قرآن در رسیدن سالک به شهود و در مراتب قرب تأثیر گذارند.
خلوت عملی است که زمینه ساز مقام و منزل مراقبه است. خلوت در حقیقت محادثه ی سّر با خداوند و خالی بودن از تزاحم اغیار و انقطاع از خلق و اشتغال به حق است. (9).
صورت خلوت را مجموعه ای از کم خوری و کم خوابی و کم گویی و ترک صحبت با مردم و مداومت بر ذکر و نفی خواطر و دوام مراقبه دانسته اند که نشانه ی آن ظهور حکمت است و ظهور حکمت نیز علامت رفع حجاب و مشاهده است. (10)
پی نوشت ها :
1 ـ همان، ص 9 ـ 10.2 ـ شیخ الاسلامی، علی راه و رسم منزل ها، ج 1، ص 397
الگوهای مراقبه

در این الگو می توان تقریبا نتیجه گیری و پیشنهادات مراقبه از اهم شرایط سلوک و از لوازم حتمی سیر و سلوک می باشد که عرفا از آن به عنوان حال یا مقام یاد کرده اند و طریقی است که طی آن سالک راه حق، به منظور تقرب به خداوند و فنای در او، به محافظت جوارح و قلب از هر گونه عمل و خاطر مخالف و غیر حق با ملاحظه دائمی مقصود می پردازد.
با مراجعه به آثار عرفانی می توان دریافت که منشاء توجه عرفا به مراقبه، آیات قرآنی می باشد. در بعضی از آیات قرآن به صراحت از مراقبه و ضرورت آن و همچنین مراقبان انسان سخن گفته شده است. با دقت در روایات رسیده از ائمه (علیهم السلام) نیز، اهمیت و نقش مراقبه در نزدیک شدن به خداوند سبحان و همچنین ارتباط تنگاتنگ مراقبه و محاسبه را در می یابیم. بحث مراقبه و محاسبه در متون اخلاقی نیز جایگاهی والا داشته و بوضوح و مفصل مطرح شده است. از نظر اخلاق راه سعادت و کمال، مراقبه و محاسبه است. در سفر الی الحق همه ی انسان ها به طور عام و سالک به طور خاص باید مراقب اعمال، رفتار، حرکات و سکنات و حالات نفسانی خود بوده، همیشه خود را در حضور خداوند دیده و هیچ چیزی را از توجه به حق باز ندارد.
مراقبه به عنوان یک حال، مراعات رقیب توسط دل است ؛ یعنی مشغول شدن دل به او، درک حضور او و حفاظت و مواظبت اعمال و کردار که در اثر علم به اطلاع خداوند در انسان ایجاد می شود. مراقبه تنها پس از محاسبه و اصلاح حال خویش و نیکو کردن رابطه بین خود و خدا در همه ی اوقات و احوال بدست می آید و حقیقت آن، حفظ آداب حضور است.
سالک در پرتو بیداری و توجه به حضور حق تعالی در همه ی مراتب و منازل و بندگی خالصانه (مراقبه) در سیر معنوی خویش معرفت حضوری کامل و آگاهانه ای بدست می آورد که در پرتو آن حقیقت خویش را بی پرده مشاهده می کند و به مقام قرب که متضمن آرامش در جان و روح سالک است، می رسد.
التزام و رعایت ادب که با ملاحظه ی حضور خداوند انجام می پذیرد، مراعات وقت که از دست ندادن فرصت ها و نفحات ربانی است، ذکر و فکر که سلاح دوری از غفلت و فراموشی عهد الست است، خلوت گزیدن که زمینه ساز و مقدمه ی مراقبه است و همچنین ریاضت و مجاهده با نفس، همگی مجموعه ای است که توسط سالک و به فراخور شرایط و یا دستور العمل پیر و مراد، به منظور تحقق عملی مراقبه انجام می گیرد.


نتیجه گیری
مراقبه از اهم شرایط سلوک و از لوازم حتمی سیر و سلوک می باشد که عرفا از آن به عنوان حال یا مقام یاد کرده اند و طریقی است که طی آن سالک راه حق، به منظور تقرب به خداوند و فنای در او، به محافظت جوارح و قلب از هر گونه عمل و خاطر مخالف و غیر حق با ملاحظه دائمی مقصود می پردازد.
با مراجعه به آثار عرفانی می توان دریافت که منشاء توجه عرفا به مراقبه، آیات قرآنی می باشد. در بعضی از آیات قرآن به صراحت از مراقبه و ضرورت آن و همچنین مراقبان انسان سخن گفته شده است. با دقت در روایات رسیده از ائمه (ع) نیز، اهمیت و نقش مراقبه در نزدیک شدن به خداوند سبحان و همچنین ارتباط تنگاتنگ مراقبه و محاسبه را در می یابیم. بحث مراقبه و محاسبه در متون اخلاقی نیز جایگاهی والا داشته و بوضوح و مفصل مطرح شده است. از نظر اخلاق راه سعادت و کمال، مراقبه و محاسبه است. در سفر الی الحق همه ی انسان ها به طور عام و سالک به طور خاص باید مراقب اعمال، رفتار، حرکات و سکنات و حالات نفسانی خود بوده، همیشه خود را در حضور خداوند دیده و هیچ چیزی او را از توجه به حق باز ندارد.
مراقبه به عنوان یک حال، مراعات رقیب توسط دل است ؛ یعنی مشغول شدن دل به او، درک حضور او و حفاظت و مواظبت اعمال و کردار که در اثر علم به اطلاع خداوند در انسان ایجاد می شود. مراقبه تنها پس از محاسبه و اصلاح حال خویش و نیکو کردن رابطه بین خود و خدا در همه ی اوقات و احوال بدست و حقیقت آن، حفظ آداب حضور است.
سالک در پرتو بیداری و توجه به حضور حق تعالی در همه ی مراتب و منازل و بندگی خالصانه (مراقبه) در سیر معنوی خویش معرفت حضوری کامل و آگاهانه ای بدست می آورد که در پرتو آن حقیقت خویش را بی پرده مشاهده می کند و به مقام قرب که متضمن آرامش در جان و روح سالک است، می رسد.
التزام و رعایت ادب که با ملاحظه ی حضور خداوند انجام می پذیرد، مراعات وقت که از دست ندادن فرصت ها و نفحات ربانی است، ذکر و فکر که سلاح دوری از غفلت و فراموشی عهدالست است، خلوت گزیدن که زمینه ساز و مقدمه ی مراقبه است و همچنین ریاضت و مجاهده با نفس، همگی مجموعه ای است که توسط سالک و به فراخور شرایط و یا دستورالعمل پیر و مراد، به منظور تحقق عملی مراقبه انجام می گیرد. 4)ضبط خیال
الف) مراقبت و مواظبت
بدان که اول شرط از مجاهد که می تواند منشأ غلبه بر شیطان و جنودش شود، حفظ پرنده خیال است؛ چون که این خیال، مرغی است بس پرواز کن که در هر آنی به شاخی خود را می آویزد، و این، موجب بسی از بدبختی هاست. و خیال یکی از دستاویزهای شیطان است که انسان را به واسطه ی آن، بیچاره کرده به شقاوت دعوت می کند.
انسان مجاهد که در صدد اصلاح خود بر آمده و می خواهد باطن را صفایی دهد و از جنود ابلیس آن را خالی کند، باید زمام خیال را در دست گیرد و نگذارد هر جا می خواهد پرواز کند، و مانع شود از این که خیال های فاسد باطل برای او پیش آید؛ از قبیل خیال معاصی و شیطنت. همیشه خیال خود را متوجه امور شریفه کند. و این اگر چه در اول امر قدری مشکل به نظر می رسد و شیطان جنودش آن را به نظر بزرگ جلوه می دهند؛ ولی با قدری مراقبت و مواظبت، امر سهل می شود. ممکن است برای تجربه، تو نیز چندی در صدد جمع خیال باشی و مواظبت کامل از آن کنی؛ هر وقت می خواهد متوجه امر پستی و خسیسی شود، آن را را منصرف کنی و متوجه کنی به امور دیگر؛ از قبیل مباحات یا امور راجحه شریفه. اگر دیدی نتیجه گرفتی، شکر خدای تعالی کن بر این توفیق، و این مطلب را تعقیب کن؛ شاید خدای تو - به رحمت خود - راهی برای تو باز کند از ملکوت که هدایت شوی به صراط مستقیم انسانیت و کار سلوک الی الله تعالی برای تو آسان شود.
ب) التفات
و ملتفت باش که خیالات فاسده قبیحه و تصورات باطله، از القائات شیطان است که می خواهد جنود خود را در مملکت باطن تو برقرار کند، و تو که مجاهدی با شیطان و جنودش و می خواهی صفحه نفس را مملکت الهی [و] رحمانی کنی، باید مواظب کید آن لعین باشی و این اوهام برخلاف رضای حق تعالی را از خود دور نمایی تا - ان شاء الله - در این جنگ داخلی، این سنگر را که خیلی مهم است از دست شیطان و جنودش بگیری که این سنگر، به منزله سر حد است ؛ اگر اینجا غالب شدی، امیدوار باش.
ج) استعانت
و ای عزیز! از خدای تبارک و تعالی در هر آن، استعانت بجوی و استغاثه کن در دادگاه معبود خود، و با عجز و الحاح عرض کن:
بار الها! شیطان، دشمن بزرگی است که طمع بر انبیا و اولیای بزرگ تو داشته و دارد؛ تو خودت با این بنده ی ضعیف گرفتار امانی و اوهام باطله و خیالات و خرافات عاطله همراهی کن که بتواند از عهده این دشمن قوی برآید، و در این میدان جنگ با این دشمن قوی که سعادت و انسانیت مرا تهدید می کند، تو خودت با من همراهی فرما که بتوانم جنود او را از مملکت خاص تو خارج کنم و دست این غاصب را از خانه مختص به تو کوتاه نمایم.
اربعین حدیث، حضرت امام خمینی، ص 17.
منبع:ماهنامه ی خلق شماره ی دوم
5)دائم به یاد خدا بودن
نویسنده: علامه حسن زاده آملی
چنان که بدن را قوت و غذایی است که از آن لذت می‏برد و اگر به او نرسد، متالم می‏شود . همین گونه روح را قوت و غذایی است و ذکر خدا و شوق و انس با خدا لذیذ و لذیذترین غذاهای روح انسان است و چنان که هر قفلی را کلیدی است و یاد خدا کلید آن قفل است هر مهمی و حادثه مشکل خطرناکی با یاد خدا گشایش خواهد یافت .
منبع:حکمت عملی و اخلاق مرتضوی
6)اد خدا اساسى ترین رکن مراقبه
همان طور که گفته شد و تو نیز دانستى، اگر شخص گنه کار از کسانى باشد که ‏در اثر غفلت ‏به دام گناه مى‏افتند، باید با مراقبه شدید، غفلت را از خود دور کرده‏ و با از بین بردن غفلت، خویش را از چنگ معاصى برهاند.
اکنون سخن ما این است که رکن رکین و پایه اساسى مراقبه ، همیشه و در همه‏جا و در هر حالى به یاد خدا بودن است، که طبق برخى از روایات یکى از مشکل‏ترین کارهاست (?) و چون چنین است، یکى از بهترین اعمال است (?) . در عظمت و اهمیت ‏یاد خدا همین بس که خداى تبارک و تعالى از آن به کم ‏راضى نگشته و برایش حدى معین نفرموده است.
مرحوم ثقه الاسلام کلینى در کتاب دعاى اصول کافى، باب‏«ذکر الله کثیرا» به ‏اسنادش از امام صادق علیه السلام نقل مى‏کند که آن حضرت فرمود:
ما من شی‏ء الا و له حد ینتهى الیه الا الذکر فلیس له حد ینتهی الیه. فرض الله ‏الفرائض فمن اداهن فهو حدهن، و شهر رمضان، فمن صامه فهو حده.و الحج، فمن حج فهو حده.الا الذکر، فان الله-عز و جل-لم یرض منه ‏بالقلیل، و لم یجعل له حدا ینتهی الیه. ثم تلا هذه الآیه:«یا ایها الذین آمنوااذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا (?) فقال:لم یجعل الله- عز و جل- له حدا ینتهی الیه. قال: و کان ابی علیه السلام کثیرالذکر.لقد کنت امشى معه و انه لیذکر الله و آکل معه الطعام و انه لیذکر الله و لقد کان یحدث القوم و ما یشغله ذلک عن ذکر الله و کنت ارى لسانه لازقا بحنکه ‏یقول:لا اله الا الله و کان یجمعنا فیامرنا بالذکر حتى تطلع الشمس و یامربالقراءه، من کان یقرا منا، و من کان لم یقرا منا امره بالذکر (?) ;هر چیزى را حدى است که بدان پایان مى‏پذیرد، مگر ذکر و یاد خدا که براى آن حدى ‏وجود ندارد [مثلا] خداوند نمازهاى پنج گانه را واجب ساخت که به جا آوردن آنهاحد آنهاست.همچنین روزه ماه رمضان را واجب کرد که روزه دارى حد آن است.همین طور حج را واجب گردانید که گزاردن آن، حد آن است;جز یاد خدا که از آن‏به کم راضى نگشت و برایش حدى مقرر نفرمود. سپس حضرت این آیه را تلاوت‏ کرد: یا ایها الذین آمنوا اذکرو الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اصیلا (?) ;اى گروه‏ مؤمنان!خداى را بسیار یاد کنید و او را در بامدادان و شبانگاهان تسبیح نمایید. آن گاه فرمود: پدرم- که درود خدا بر او باد- خداى را بسیار یاد مى‏کرد.هنگامى‏ که با او راه مى‏رفتم، او مشغول ذکر خدا بود. با او غذا مى‏خوردم او به یاد خدا بود.با مردم سخن مى‏گفت، ولى هیچ گاه سخن گفتن، او را از یاد خدا باز نمى‏داشت، و من خود مى‏دیدم که زبانش به کامش چسبیده و یکسره‏«لا اله الا الله‏»مى‏گوید. بین الطلوعین ما را جمع مى‏کرد و دستور مى‏داد تا بر آمدن خورشید ذکر بگوییم و به یاد خدا باشیم.هر یک از ما را که قرائت قرآن مى‏دانست ‏به تلاوت آن دستور مى‏داد و کسى را که قرائت قرآن نمى‏دانست ‏به ذکر و یاد خدا امر مى‏فرمود.»
حال که به اهمیت‏ یاد خدا به عنوان رکن عمده و پایه مهم ‏«مراقبه‏» اشاره شد. به جاست ‏با استفاده از آیات و روایات به آثار و خواص یاد خدا و نیز به عواقب و تبعات غفلت از خدا جل و علا اشاره کنیم و بدین ترتیب بر فواید و عواید بحث‏بیفزاییم.
آثار و خواص یاد خدا
الف) یاد خدا موجب اطمینان و آرامش قلب است:
الا بذکر الله تطمئن القلوب ; آگاه باشید که با یاد خدا دلها آرامش مى‏یابند.» دلى که به یاد خداوند مشغول است هراس و حشت ‏بدان راه نمى‏یابد و با اضطراب و تشویش سر و کار ندارد.
ب) یاد خدا موجب فلاح و رستگارى است:
فاذا قضیت الصلوه فانتشروا فى الارض و ابتغوا من فضل الله و اذکروا الله کثیرالعلکم تفلحون ;  پس چون نماز گزارده شد، در زمین پراکنده شوید و از فضل‏خدا طلب نمایید و خدا را فراوان یاد کنید. باشد که رستگار گردید.» یا ایها الذین آمنوا اذا لقیتم فئه فاثبتوا و اذکروا الله کثیرا لعلکم تفلحون ;  اى‏گروه مؤمنان! چون با دسته‏اى دشمن رو به رو شدید، پایدار باشید و خداى را بسیار یاد کنید.باشد که رستگار شوید.»
از این دو آیه استفاده مى‏شود که پیروزى و رستگارى مؤمن- چه در جبهه جنگ ‏و جهاد و چه در صحنه کار و تلاش- مرهون یاد خداست.کارگر و کاسب وکارمند و کارفرمایى که از خدا غافل است، روى رستگارى را نخواهد دید، هر چند ظاهرى درست داشته باشد.همچنین سرباز و جنگجویى که از خدا غافل‏است، به پیروزى واقعى دست نخواهد یافت، گر چه چند صباحى، اوضاع بروفق مراد او تغییر کند.
ج) یاد خدا موجب یاد خدا از بنده‏اش است:
فاذکرونى اذکرکم ;  مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.
قال الله-عز و جل- لعیسى علیه السلام: یا عیسى! اذکرنى فی نفسک، اذکرک فى نفسى; و اذکرنى فی ملاک، اذکرک فی ملا خیر من ملاء الآدمیین ; اى عیسى! مرا در نهانخانه دل یاد کن تا تو را در باطن خویش یاد کنم. مرا آشکارا در میان آدمیان ‏به یاد آور تا تو را آشکارا در میان گروهى که بهتر از آدمیان هستند، یاد آورم.»
د) یاد خدا علامت‏ خردمندان است:
ان فى خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لآیات لاولى الالباب الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم و... ; همانا در آفرینش آسمان‏ها و زمین و آمد و شد شب و روز، نشانه‏هایى است‏ براى خردمندان.همان ‏کسان که خداى را در حال ایستاده و نشسته و(و هنگام خوابیدن)بر پهلوهایشان ‏یاد مى‏کنند و...»
ه) یاد خدا غایت نماز است:
حق تعالى به کلیم خود حضرت موسى علیه السلام مى‏فرماید:
اننى انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوه لذکرى ;  همانا خداى یکتا من هستم و جز من خدایى نیست پس مرا بنده باش و نماز را جهت‏ یاد من ‏به پادار.»
بنابر این، هدف از نماز(ستون دین) یاد خداست و یاد خدا به نماز، روح واصالت مى‏بخشد. نماز خالى از یاد خدا کالبدى بى‏جان است که ارزش و قیمتش ‏بسیار ناچیز است.
و) یاد خدا موجب ورود به ضیافت‏خانه الهى است:
قال الله سبحانه فی بعض کتبه: اهل ذکری فی ضیافتی ; خداى سبحان در برخى از کتاب‏هاى آسمانى فرموده است:کسانى که به یاد من هستند، در ضیافت ‏و میهمانى من به سر مى‏برند.»
ز) یاد خداوند انسان را به همنشینى با او مى‏کشاند:
قال الله تعالى:انا جلیس من ذکرنی ;  من با کسى که به یاد من باشد، همنشین هستم.» بدیهى است که همنشین در همنشین خود اثر مى‏گذارد، همان طور که‏ همنشین از همنشین خویش اثر مى‏پذیرد.
سعدى- علیه الرحمه- در این باره چنین سروده است:
گلى خوشبوى در حمام روزى رسید از دست محبوبى به دستم بدو گفتم: که مشکى یا عبیرى که از بوى دل آویز تو مستم بگفتا: من گلى ناچیز بودم و لیکن مدتى با گل نشستم کمال همنشین در من اثر کرد و گرنه من همان خاکم که هستم
بنابر این ، کسى که با یاد خدا به همنشینى با او تشرف مى‏یابد، کم کم در اثراین همنشینى به صفات ربوبى متصف گشته و یک پارچه ملکوتى مى‏شود.
ح) یاد خداوند، سبب سیر در باغ‏هاى بهشت است:
از نبى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم روایت‏ شده است که فرمود:
ارتعوا فی ریاض الجنه. فقالوا: و ما ریاض الجنه؟ فقال: الذکر غدوا و رواحا فاذکروا...الا ان خیر اعمالکم و اذکاها عند ملیککم ، و ارفعها عند ربکم فی ‏درجاتکم و خیر ما طلعت علیه الشمس ذکر الله سبحانه و تعالى;  در باغ‏هاى ‏بهشت‏ سیر کنید و از نعمت‏هاى آن بهره‏مند شوید. پرسیدند: باغ‏هاى بهشت کدام ‏است؟ فرمود: در بامدادان و شبانگاهان به یاد خدا بودن; پس خدا را یاد کنید...هان! همانا بهترین و پاکیزه‏ترین کار در نظر خدا و مؤثرترین عمل در بالا رفتن ‏درجات نزد پروردگار و بهترین چیزى که خورشید بر آن طلوع کرده، یاد خداوند سبحانه و تعالى است.»
ط) یاد خدا موجب جلب دوستى خداست:
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: من اکثر ذکر الله تعالى، احبه الله;  هر کس خدا را فراوان یاد کند، خدا او رادوست مى‏دارد.»
ى)یاد خداوند موجب آزادى از آتش و رهایى از نفاق است:
از پیامبر گرامى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نقل شده است که فرمود:
«من اکثر ذکر الله کتبت له براءتان: براءه من النار و براءه من النفاق;  کسى که‏ خدا را بسیار یاد کند، دو نوع آزادى براى او ثبت مى‏شود.آزادى از آتش و رهایى‏ از نفاق‏».
یا) یاد خدا آدمى را به زندگى حقیقى سوق مى‏دهد:
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در این باره چنین فرمود:
مثل الذی یذکر ربه و الذى لا یذکره مثل الحى و المیت ;  مثل کسى که به یاد پروردگارش است و کسى که به یاد او نیست مثل انسان زنده و مرده است.»
یب) یاد خداوند دل را جلا داده و از کدورت‏ها پاک مى‏کند:
امیر مؤمنان علیه السلام فرمود: «ان الله سبحانه جعل الذکر جلاء للقلوب.تسمع به بعد الوقره و تبصر به بعدالعشوه و تنقاد به بعد المعانده;  همانا خداوند یاد خود را مایه صیقل دل‏ها قرار داد.به برکت‏ یاد خداست که دل‏ها سنگینى و کورى و چموشى را رها کرده و در برابر حق خاضع و فرمان بردار مى‏گردند.»
تبعات غفلت و اعراض از یاد خدا
الف) اعراض از یاد خدا موجب تنگى معیشت در دنیا و باعث کورى در آخرت است:
و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیمه اعمى ; هر که ‏از یاد من روى گرداند بى‏شک برایش زندگانى سختى خواهد بود و در روز رستاخیز، او را کور محشور خواهیم کرد.»
و قال للذى ظن انه ناج منهما اذکرنی عند ربک. فانساه الشیطان ذکر ربه فلبث‏ فى السجن بضع سنین ; یوسف به آن کس که گمان برد[از زندان]آزاد مى‏شود گفت: مرا نزد مولایت‏ یاد کن. پس شیطان یاد پروردگارش را از خاطر او برد و دراثر این فراموشى، چند سالى در زندان ماند.»
و من یعرض عن ذکر ربه یسلکه عذابا صعدا ;  هر که از یاد پروردگارش ‏اعراض کند، خداوند او را به عذابى که پیوسته شدت یابد مى‏کشاند.»
ب) ترک یاد خدا علامت منافقان است:
ان المنافقین یخادعون الله و هو خادعهم و اذا قاموا الى الصلوه قاموا کسالى، یراءون الناس و لا یذکرون الله الا قلیلا ; همانا منافقان با خدا خدعه مى‏کنند و او نیز با آنان خدعه مى‏کند و هنگامى که به نماز بر مى‏خیزند، با تنبلى وکسالت مى‏ایستند. اعمالشان را براى نشان دادن به مردم انجام مى‏دهند و خدا را جز اندکى یاد نمى‏کنند.»
ج) ترک یاد خدا مایه حسرت و ندامت است:
امام صادق علیه السلام روایت مى‏کند که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
«ما من قوم اجتمعوا فی مجلس فلم یذکروا اسم الله- عز و جل- و لم یصلوا على‏نبیهم الا کان ذلک المجلس حسره و وبالا علیهم;  مجلسى که مردم در آن‏ گردهم آیند و خدا را یاد نکنند و بر پیامبرشان درود نفرستند، مایه حسرت و وبال‏ است.»
«ان اهل الجنه لا یندمون على شی‏ء من امور الدنیا الا على ساعه مرت بهم‏ فى الدنیا لم یذکروا الله فیها;  اهل بهشت ‏بر هیچ یک از امور دنیا که از آنها فوت شده پشیمان نیستند، مگر بر ساعتى که بر آنان بدون یاد خدا گذشته‏ باشد.»
د) اعراض از یاد خدا انسان را به همنشینى با شیاطین مى‏کشاند:
و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین ;  هر کس از یاد خدااعراض کند، شیطانى را بر او خواهیم گماشت تا همنشین وى باشد.»
ه) دلى که یاد خدا بدان راه نیابد، در گمراهى آشکار خواهد ماند:
فویل للقاسیه قلوبهم من ذکر الله اولئک فى ضلال مبین ;  و اى بر سخت دلان ‏در برابر یاد خدا، آنان در گمراهى آشکارند.»
و)ترک یاد خدا ، دل را مى‏میراند:
«فیما ناجى الله به موسى علیه السلام قال: یا موسى! لا تنسنی على کل حال فان‏ نسیانی یمیت القلب; خداى تبارک و تعالى به حضرت موسى علیه السلام فرمود: اى‏ موسى در هر حالى که هستى مرا از یاد مبر، چرا که از یاد بردن من دل رامى‏میراند.»
ز) خدا فراموشى موجب خود فراموشى است:
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون ; مانند آنانى ‏مباشید که خدا را فراموش کردند و او[نیز] آنان را دچار خود فراموشى کرد، آنهاهمان فاسقانند.»
کسى که نه به یاد خداست و نه به فکر خود، از ارتکاب هیچ عمل خلاف وگناهى روى گردان نیست، مثل چنین شخصى مانند کسى است که در مسیرهاى ‏خطرناک و پرتگاه‏هاى مخوف، بر مرکبى چموش- آن هم بى‏لگام و افسار- سوارشود و هر لحظه ممکن است ‏به دره‏اى هولناک سقوط کند و هلاک شود.
کسى که از یاد خدا غافل است صرف نظر از این که به عواقب سوء ترک یاد خدا دچار مى‏شود، خود را از همه امتیازات و مواهب مخصوص اهل ذکر محروم‏ مى‏کند و از آنها بهره‏اى نخواهد داشت.
امیر مؤمنان قدوه سالکان و سر آمد ذاکران حضرت على بن ابى طالب- علیه‏آلاف التحیه و الثناء- در خطبه‏اى اهل ذکر را بسیار نیکو وصف کرده است که ما در پایان این قسمت ‏به نقل و ترجمه بخشى از آن تبرک مى‏جوییم:
«و ان للذکر لاهلا اخذوه من الدنیا بدلا.فلم تشغلهم تجاره و لا بیع عنه. یقطعون ‏به ایام الحیوه و یهتفون بالزواجر عن محارم الله فی اسماع الغافلین و یامرون‏ بالقسط و یاتمرون به و ینهون عن المنکر و یتناهون عنه، فکانما قطعوا الدنیا الى‏الآخره و هم فیها. فشاهدوا ما وراء ذلک. فکانما اطلعوا غیوب اهل البرزخ فی‏ طول الاقامه فیه و حققت القیامه علیهم عداتها، فکشفوا غطاء ذلک لاهل الدنیا حتى کانهم یرون ما لا یرى الناس و یسمعون ما لا یسمعون...;  بى‏گمان براى‏ ذکر و یاد خدا اهلى است که دنیا را با آن معاوضه نموده‏اند. پس هیچ تجارت وداد و ستدى آنها را از یاد خدا باز نمى‏دارد.ایام زندگى را با یاد او سپرى مى‏کنند ودر گوش غافلان ندا در مى‏دهند و آنان را از محرمات الهى باز مى‏دارند. مردم رابه اجراى عدالت فرا مى‏خوانند و خود نیز بدان پاى بندند و آنان را از کارهاى زشت‏ باز مى‏دارند و خود نیز از آنها اجتناب مى‏کنند. در حالى که هنوز در دنیا به سرمى‏برند گویى دنیا را پیموده و به آخرت رسیده‏اند و امور مربوط به آن را از نزدیک‏ مشاهده کرده‏اند، و گویى بر امورى که برزخیان در طول اقامتشان در برزخ با آنها سر و کار دارند، مطلع گشته و قیامت وعده‏هایش را در حق آنان محقق ساخته‏است. پس براى اهل دنیا طورى از آن امور پرده بر مى‏دارند که گویى مى‏بینند آنچه‏ را مردم نمى‏بینند و مى‏شنوند آنچه را که مردم نمى‏شنوند ...»
اوقات خوش آن بود که با دوست‏ به سر شد                   باقى همه بى‏حاصلى و بى‏خبرى بود 
اکنون اى عزیز! خوب تامل کن و بنگر در طول شبانه روز چقدر به یاد خدایى ‏و تا چه اندازه دلت متوجه خداست و تا چه حد در کارها خدا را در نظر دارى؟ آیا از آنانى که مصداق فرموده امیر مؤمنان على علیه السلام هستند؟ یا از آنانى که در فکر ودلشان همه چیز هست جز یاد خدا و مراعات همه چیز و همه کس را مى‏کنند جز مراعات خدا؟
اگر از گروه اولى خوشا به حالت و گوارایت ‏باد دولت و غنیمتى که خداوند به ‏تو ارزانى داشته و خواهد داشت;گوارایت ‏باد بهجت و سرورى که نصیبت ‏شده وخواهد شد. ولى اگر خداى ناکرده از گروه دومى، بدا به حالت و واى بر تو ازافتضاحى که براى خود به بار آورده‏اى و خواهى آورد.واى بر تو! از حسرت وندامتى که در قیامت ‏بدان دچار خواهى شد و از آن راه گریزى نخواهى داشت.
پى‏نوشت:
?. رسول خدا-صلى الله علیه و آله-فرمود:«یا علی!ثلاث لا تطیقها هذه الامه:المواساه للاخ فی ماله و انصاف‏الناس من نفسه و ذکر الله على کل حال;اى على!سه کار است که تحمل آنها بر این امت مشکل است:رعایت مساوات مالى با برادران مؤمن;رفتار منصفانه با مردم و یاد خدا در همه حال.»مجلسى،بحار الانوار،ج ??،ص ??.
?. پیامبر گرامى اسلام-صلى الله علیه و آله-فرمود:«یا على!سید الاعمال ثلاث خصال:انصافک الناس من‏نفسک،و مواساتک الاخ فی الله-عز و جل-،و ذکرک الله-تبارک و تعالى-على کل حال;اى على!سرور و سیداعمال سه خصلت است:رفتار منصفانه با مردم;رعایت مساوات مالى با برادران ایمانى و یادخداوند در همه حال.»همان،ص ??.
منبع: پایگاه اطلاع رسانی سبطین
7)ذکر خدا در کلام امام خمینی (ره)
ذکر خدا و دوستی نمودن با یکدیگر در راه او دارای چند خصلت است: یکی از آنها –و آن اعظم از دیگران است- آن است که ذکر کردن بنده خداوند را موجب شود ذکر کردن خداوند او را... محبت با یکدیگر در راه خدا سبب حب خدا شود. و این حب نیز نتیجه اش رفع حجب می باشد... محجوب مطلق از وصال نخواهد شد در شریعت عشق، و بین او و محبوبش حجابی نخواهد ماند.
بدان ای عزیز که تذکر از محبوب و به یاد معبود به سر بردن نتیجه های بسیاری برای عموم طبقات دارد... انسان اگر در جمیع احوال و پیشامدها به یاد حق تعالی باشد و خود را در پیشگاه آن ذات مقدس حاضر ببیند، البته از اموری که خلاف رضای اوست خودداری کند و نفس را از سرکشی جلوگیری کند. این همه مصیبات و گرفتاری به دست نفس اماره شیطان رجیم از غفلت از یاد حق و عذاب و عقاب اوست. غفلت از حق کدورت قلب را زیاد کند و نفس و شیطان را بر انسان چیره کند و مفاسد را روز افزون کند؛ و تذکر و یاد آوری از حق دل را صفا دهد و قلب را صیقلی نماید و جلوه گاه محبوب کند، و روح را تصفیه نماید و خالص کند و از قید اسارت نفس انسان را براند ؛ و حب دنیا [را که] منشأ خطیئات و سرچشمه ی سیئات است از دل بیرون کند؛ و هم را هم واحد کند و دل را برای ورود صاحب منزل پاک و پاکیزه نماید.
پس ای عزیز، در راه ذکر و یاد محبوب تحمل مشاق هرچه بکنی کم کردی. دل را عادت بده به یاد محبوب بلکه به خواست خدا صورت قلب صورت ذکر حق شود...
قلب را عادت بده به تذکر محبوب و دل را عجین کن با یاد حق تبارک و تعالی...
شخص ذاکر باید در ذکر مثل کسی باشد که به طفل کوچک که زبان باز نکرده می خواهد تعلیم کلمه را کند: تکرار می کند تا اینکه او به زبان می آید و کلمه را ادا می کند. پس از آنکه او ادای کلمه را کرد، معلم از طفل تبعیت می کند؛ و خستگی آن تکرار برطرف می شود و گویی از طفل به او مددی میرسد. همین طور کسی که ذکر می گوید باید به قلب خود، که زبان ذکر نکرده، تعلیم ذکر کند. و نکته ی تکرار اذکار آن است که زبان قلب گشوده شود. و عهلامت گشوده شدن زبان قلب آن است که زبان از قلب تبعیت کند و زحمت و تعب تکرار مرتفع شود. اول زبان ذاکر بود و قلب به تعلیم و مدد آن ذاکر شد، و پس از گشوده شدن زبان قلب، زبان از آن تبعیت کرده به مدد آن یا مدد غیبی متذکر می شود. ( شرح چهل حدیث ؛ ص 289 )
با ذکر حقیقی، حجابهای بین عبد و حق خرق شود، و موانع حضور مرتفع گردد، و قسوت و غفلت قلب برداشته شود، و درهای ملکوت اعلی به روی سالک باز شود و ابواب لطف و رحمت حق به روی او گشوده گردد؛ ولی عمده آن است که قلب در آن ذکر زنده باشد و مرده نباشد، و با مردگانش انس نگیرد...
رسول خدا فرمود: راست ترین شعری که عرب گفته شعر لبید است که گفته: « الا کل شیء ما خلا الله باطل».(1)
دل به دیگر موجودات بستن – هر موجودی باشد – از خدا غافل شدن است...
برای زنده نمودن دل، ذکر خدا و خصوص اسم مبارک «یا حی یا قیوم» با حضور قلب مناسب است....
و از بعض اهل ذکر و معرفت منقول است که در هر شب و روزی، یک مرتبه در سجده رفتن و بسیار گفتن: لاإله إلا انت سبحانک إنی کنت من الظالمین (2) برای ترقیات روحی خوب است...
آری، آنان که معرفت به حق دارند، و انس و محبت به آن ذات مقدس پیدا کردند برای آنها این نوع اعمال زحمت و مشقت ندارد. انس و عشرت با محبوب ملاملت نیاورد؛ خاصه آن محبوبی که همه ی محبتها و محبوبیتها، رشحه ای از محبت او است... عارف شیراز – رحمت الله علیه – گوید:
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست، کس
هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس (3)
آنان که از جام محبت دوست نوشیدند، و از آب زندگانی وصال او زندگی ابدی پیدا کردند، هر دو عالم را لایق دشمن دانند...
آنها بار حاجات خود را به کوی دوست انداختند، حاجتی جز خود او ندارند، مقصودی جز قبله ی حقیقی برای عشاق جمال نیست؛ «قبله ی عشق یکی آمد و بس».
آری، ما کوران و کران و محجوبانیم که از همه ی مقامات، به شهوتهای حیوانی دل خوش کردیم و از جمله ی سعادات، به یک مشت مفاهیم بی مقدار دلبستگی داریم و خود را قانع کردیم؛ مگر آن که لطف و رحمت دوست دستگیری فرموده، و از این حجابهای غلیظ و ظلمتهای متراکم ما را خارج کند و دل ما را به محبت خود زندگی بخشد، و از دیگران منقطع و به خود وصل فرماید. ( شرح حدیث جنود عقل و جهل ؛ ص 124 )
آنکه انسان را از تزلزل بیون می آورد ذکر خداست. با یاد خداست که تزلزلها ریخته می شوند؛ اطمینان پیدا می شود. وقتی اطمینان پیدا شد و ذکر خدا و یاد خدا شد، وقتی است که مخاطب می شود به این خطاب: یا أیها النفس المطمئنة در روایتی است که خطاب به حضرت سیدالشهداست. (4) آن وقت است که به شما می گویند که فادخلی فی عبادی. نه فی عبادالله؛ نه فی عباد دیگر. «فی عبادی». یک عنایت خصوصی است مال خودم. این بشر مال خودش است. ( صحیفه ی امام ؛ ج4 ، ص34 )
پی نوشت ها :
1- قال رسول الله صلی الله علیه و آله: «اصدق کلمة قالها شاعر کلمة لبید: الا کل شیء ما خلا الله باطل». صحیح مسلم؛ ج4، کتاب الشعر، ص 442، ح 3 – 6.
2- «خدا و معبودی جز تو نیست. تومنزه هستی، همانا من از ستمگران می باشم.» (انبیا، 87)
3- دیوان حافظ، تصحیح قزوینی و غنی؛ چاپ مجلس، 1320، ص 267.
4- تفسیر قمی؛ ج2، ص 422.
8)مراقبه، محاسبه و تفکر
مراقبت از خود
حدیث امام صادق علیه السلام فرمود: «هر کسی محافظت کند قلبش را از غفلت، و نفسش را از شهوت، و عقلش را از نادانی ، نام او در دفتر بیدارارن وارد می شود. همین طور هر کس محافظت کند عملش را از هوا پرستی، و دینش را از بدعت، و مالش را از حرام، پس او از گروه صالحان است.»(1)
حکمت بر خویشتن ستم مکن تا خدای تعالی ستم از تو باز دارد.(2)
حساب کشی از نفس
حدیث و نکته پیغمبر(ص) گفت: «زِنُوا اَنفُسَکُم قَبلَ اَن تُوزَنُوا و حاسِبوُا اَنفُسَکم قَبلَ اَن تُحاسَبُوا؛ خودتان را بسنجید پیش از آنکه شما را بسنجند و از خود حساب بکشید پیش از انکه از شما حساب کشند.» پس بنده هر دم خویشتن را بباید سنجیدن، تا شکر نعمت های خدای - تعالی - چگونه گزارده است و فرمان وی چگونه به جای آورده است و از نهی های وی چگونه دوراست؛ و جماعتی چنین گفتند که میزان، ظاهر و باطن است، هر گاه که ظاهر با باطن یکی است ترازو درست است و اگر مخالف آمد کار با خطر است. و جماعتی اندر باب ترازو اشارت کردند به ترازوی دنیا که بنده باید داد دهد و داد ستاند(3)
اهمیت محاسبه
حکمت ای عزیز، در خبر است که هیچ کس از متقیان و رستگاران نیست تا آن گاه که به حساب نفس خود نپردازد و خوردنی و نوشیدنی و پوشیدنی خود را بداند که از کجاست و چراست و چه مقدار است(4)
حکایت ابن الصمّه از بزرگان بوده است. حساب عمر خویش بکرد، شصت سال بود، و حساب روز بگرفت، بیست و یک هزار و پانصد روز بود. گفت:«آه! اگر روزی یک گناه بیش نیست، از بیست و یک هزار و پانصد گناه چون وا رهم! خاصه که روزهایی بوده است که هزار گناه بوده است.» پس بانگی بکرد و بیفتاد، فردا رفتند تا بگیرندش، مرده بود. ولیکن آدمی بدان دلیل آسوده خاطر است که حساب خویش بر نمی گیرد، اگر به هر گناهی که بکند سنگی در سرای خویش افکند به مدتی اندک سرای پر سنگ شود(5)
زمان محاسبه
توصیه بنده را به آخر روز، وقت خفتن، ساعتی باشد که با نفس خویش حساب تمام روز بکند تا سرمایه از سود و زیان جدا شود.و سرمایه، واجبات است و سود، مستحبات و زیان گناهان و نافرمانی ها. و چنان که با شریک حسابِ دقیق کند تا بر وی غبن نرود، باید که با نفس خویش احتیاط بیش کند، که نفس، درد و مکار و بسیار حیلت است و غرض خویش در نزد تو طاعت نمایاند تا پنداری که آن سود است، ممکن است که زیان باشد، بلکه در همه حلال ها باید که حساب باز خواهد، که «چرا کردی و برای چه کردی؟» پس اگر ناتوان بیند بر نفس خویش، غرامت از وی طلبد کند(6)
تفکر و اهمیت آن
نکته و حدیث تفکر آینه نیکی ها، کفّاره گناهان، روشنی قلب، وسعت خُلق، رسیدن به اصلاح امور اخروی، آگاهی بر عاقبت امور و موجب فزونی علم است. تفکّر خصلتی است که برای بندگی خدا نظیر آن وجود ندارد.
رسول خدا (ص) فرمود: «یک ساعت اندیشیدن از یک سال عبادت برتر است».(7)
عبرت گیری، ثمره تفکر
حدیث امام صادق علیه السلام فرمود: «عبرت بگیر از آنچه از دنیا گذشته است، آیا چیزی از آن برای کسی مانده است، یا کسی از شریف و حقیر و غنی و فقیر و دوست و دشمن در دنیا جاوید مانده است؟ پس آنچه در آینده در دنیا روی می دهد به گذشته شبیه تر است از آب به آب».
رسول اکرم (ص) فرمود:«کافی است مرگ برای پندگیری، و عقل برای راهیابی، و تقوا بر ای توشه، و عبادت برای اشتغال، و خدا برای اُنس گیری و قران برای بیان». ( 8)
پی نوشت ها :
1ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص33
2ـ نصیحة الملوک، ص101
3ـ شرح التعرُّف، ج2، ص530
4ـ حُسن دل، ص1315ـ کیمیای سعادت، ج2، ص4936ـ همان.
7ـ چراغ راه دینداری (باز نویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص728ـ همان، ص71 منبع:گنجینه ش 81
9)آداب حضور و شیوه بندگی
درک حضور خدا
نکته: روایت کردند که سلمیان بن علی مر حمید طویل را گفت: مرا پندی ده. گفتا: چون به معصیتی مشغول گردی اگر گمان بری که خدای عزّ و جل نمی بیند کافر گردی، و اگر همی دانی که می بیند، در کاری بزرگ گستاخی کردی.(1)
ادب حضور
حکایت: گویند حارث محاسبی چهل سال روز و شب تکیه بر دیوار نزد و جز به دو زانو ننشست. از وی پرسیدند: خود را رنجه چرا می داری؟ گفت: شرم دارم که اندر مشاهدت حق جز بنده وار بنشینم. (2)
خداوند را حاضر دانستن
 حکایت: روایت کرده اند از عبدالله بن دینار که گفت: بیرون شدم از مکه به عبدالله بن عمر. اندر منزلی فرود آمدیم. شبانی از کوه فرو آمد. عبدالله او را گفت: گوسفندی از گله ات به ما فروش. گفتا من چوپانم .گفت: صاحب گلّه را بگو که گرگ بخورد. گفتا:پس صاحبِ صاحب گله را چه گویم؟ عبدالله بگریست. پس آن غلام را بخرید و آزاد کرد و گفت: تو را این سخن به آزادی آورد در این جهان، امیدوارم که در آن جهانت نیز آزاد گرداند. (3)
شرم از حضور خدا
حکایت: آدمیان باید حفظ آداب اندر مشاهدت معبود خود، از زلیخا آموزند که چون با یوسف خلوت کرد و از یوسف حاجت خود خواست، نخست روی بت خود به چیزی بپوشاند. یوسف علیه السلام گفت: چرا چنین می کنی؟ گفت: روی معبود بپوشیدم تا وی مرا بر بی حرمتی نبیند؛ که آن شرط ادب نباشد. چون یوسف به یعقوب رسید خدای - تعالی - وی را وصال وی کرامت کرد، زلیخا را جوان گردانید و به اسلام راه نمود و به زنی یوسف داد. یوسف خواست از وی کام گیرد. زلیخا از وی بگریخت. گفت: ای زلیخا من آن دلربای توام، از من چرا همی گریزی؟ مگر دوستی من از دلت پاک شده است؟ گفت: لا والله، که دوستی زیادت است، اما من پیوسته آداب حضرت معبود خود نگاه داشته ام. آن روز که با تو خلوت کردم، معبود من بتی بود و وی هرگز نمی دید، امّا به حکم آن که او را دو چشم بی بینا بود، چیزی برآن پوشیدم تا تهمت بی ادبی از من دور باشد. کنون من معبودی دارم که بیناست بی وسیلت، و به هر صفت که باشم مرا می بیند. من نخواهم که آداب فروگذارم.(4)
بندگی واقعی
حدیث و نکته: رسول اکرم (ص) فرمود: «بندگی کن خدا را آن طور که گویی تو او را می بینی، و اگر تو او را نمی بینی او تورا می بیند».
عبد سه حرف است:ع، ب، د. پس عین، علم بنده است به خداوند؛ و باء، بُعد (دور شدن) از هر آنچه غیر خداست؛ و دال، دُنُوّ(نزدیکی) اوست به خداوند متعال بدون حجاب (5)
فروتنی و بندگی خدا
حکایت: خیر نسّاج روزی به حج می رفت چون به در کوفه رسد، مردی او را بگرفت و ادعای بندگی او کرد و نام خیر بر او نهاد و گفت: تو بنده منی، خیر. او را مخالفت نکرد و تسلیم شد و پارچه بافتن به نزد او بیاموخت. آن مرد چون گفتی یا خیر، وی گفتی لبّیک. خیر بعد از آن سال ها خدمت او کرد. آن مرد شرم داشت گفت: من غلط کردم نام تو خیر نیست و تو بنده من نیستی ، برو هرجا که خواهی. خیر گفت: اگر بنده تو نیستم، باری بنده ام و اگر خیر نیستم، امید دارم که خیر گردم، اگر مرا بِداری همچنان غلام باشم و خدمت توکنم و هیچ تنگ خاطر نشوم. خواجه از او عذر خواست. خیر از نزد او برفت و نام خیر از خود برنداشت و گفت: نامی که مسلمانی بر من نهاده است آن را از خود برندارم، مرا به همان بخوانید .(5)
چند پرستی که بندگی چه بُوَد              بندگی جز فکندگی (6) چه بود؟
نیستانی (7) که بر درش هستند            نه کمر بر درش کنون بستند؟(8)
بلکه از مادر سنین و شهور (9)          خود کمر بسته زاده اند چو مور(10)

فرمانبری از خدا
پادشاهی به شکار می رفت و سگی به همراه داشت که در گردنش طنابی انداخته بود. در گورستان دیوانه ای دید، به وزیر خود گفت: با این دیوانه مزاحی می کنم. وزیر گفت: مبادا بی ادبی کند؟ پادشاه گفت: عیبی ندارد پس رو به دیوانه کرد و گفت: ای دیوانه! این سگ بهتر است یا تو؟ دیوانه گفت: سگ هرگز از خدا نافرمانی نمی کند. پس اگر من و تو از خدا اطاعت کردیم، از این سگ بهتریم و اگر نافرمانی کردیم، این سگ بر من وتو شَرَف دارد (11)
بندگی کردن و با خدا بودن
توصیه: برای خدا باش تا خدا برای تو باشد . برای خود مباش که هیچ چیز با تو نباشد(12)
نکته و توصیه خدا با بنده است. بنده باید که با خدا باشد، تا بنده حقیقی خدا شود. تا دوستی خداتمام دل بنده را فرانگیرد، بنده با خدا نتواند بود. چون بنده با خدا باشد، اگر نماز بگزارد با حضور دل گزارد و اگر تسبیح گوید با حضور قلب گوید و اگر صدقه دهد با اخلاص دهد. با خدا بودن هنرهای بسیار و بی خدا بودن عیب های بسیار دارد. هر طاعتی که با حضور نباشد ،آن طاعت همانند جسمی بی جان است و جسم بی جان ارزش ندارد.(13)
توصیه اگر پای داری در بند او دار و اگر سری داری بسته کمندِ او دار. (14)
توصیه نصحیت برادر خویش نگهدارید: اگر می خواهید که شما را به درگاه خداوند آبروی باشد، بر شما باد که در هر کار جانب خدای نگه دارید، و هر کجا باشید، و هر چه می کنید، و هر چه می گویی، و هر چه می اندیشید، بدانید که حق - سبحانه و تعالی - می بیند و می داند، و گفته تو می شنود و این همه فردا از تو خواهند خواست. از هر کاری که به قیامت برهانی برای آن ندارید بپرهیزید و گرد آن مگردید ؛ که امروز ابروی خویش می برد، و فردای قیامت پرده خویش می درید، آنگه حسرت سود ندارد. (15)
جهد کن تا زنیست هست شوی                 وز شراب خدای مست شوی (16)
باشد آن را که دین کند هستش                  گوی و چوگان دهر در دستش (17)
هر که آزاد کردِ (18) آنجایی است            حلقه در گوش و بند برپایی است
لیکن آن بند به که مَرکب بخت                  لیکن آن حلقه به که حلقه تخت (19)

بیم و امید
توصیه :مؤمن باید که میان بیم و امید باشد بر برزخی ایستاده، و همیشه به دیده امید در بهشت رحمت بنگرد و به دیده بیم در دوزخ قهر الهی بنگرد و از مکر خدا بترسد و به کرم او امید دارد البته نه چنان که از میان بیم و امید، یکی به دیگری غلبه کند که از فساد عقیدت و افت معاملتی، توقف فترت عبادت به وجود آید. (20)
خوف(21) ورجا (22)
نکته: نشانه خوف، گریختن از گناهان، و نشانه رجا، طلب رحمت و مغفرت اوست. هر گاه علم در سینه کسی جای گرفت، او به مقام خوف می رسد و وقتی خوف در او ثابت شد، از گناهان می گریزد، و آنگاه که از گناهان و مسیر غیر خدا گریخت، نجات خواهد یافت (23)
گناه ناامیدی
نکته: گفته اند: نومید آنگه باید شوی که جفا بیش از رحمت ما داری یا گناه بزرگ تر از فضل ما داری، چون فضل ما بزرگ تر و رحمت ما بیشتر، نومیدی شایسته نیست. و نیز گفته اند: از رحمت ما نومید مگرد از بهر آن که چون گناه کنی تو آلوده گردی و چو نومید گردی ما را همی آلوده گردانی، خویشتن را به جفا نیالای و ما را به ملامت میالای که چون ما را پاک داری، پلیدی تو پاک برداریم .(24)
ناامیدی از کردار خویش
نکته: رابعه را گفتند: به چه همی امید داری بیشتر؟ گفتا: به نومیدی از همه کردار خویش.(25)
داروی رجا (امید)
نکته: بدان، که بدین دارو هیچ کس را حاجت نباشد مگر دو بیمار را: یکی آن که از بسیاری گناه نومید شده است و توبه نمی کندو می گوید نپذیرند؛ و دیگر آن که ازبسیاری کوشش و طاعت، خویشتن هلاک می کند و رنج بسیار؛ که طاقت آنچه را ندارد، بر خویشتن می نهد. این دو بیمار را به داروی رجا حاجت است. اما اهل غفلت را این، دارو نبود، بلکه زهر قاتل بود. امید را غالباً دو حاصل است :
حاصل اول عبرت گرفتن است، که اندیشه کند درعجایب دنیا و در آفرینش گیاه و حیوان و انوع نعمت ، تا رحمتی بیند و عنایتی و لطفی که حد ندارد. حاصل دوم تأمّل است در آیات و اخبار امید، که آن نیز از حد بیرون است. (26)
نسبت خوف و رجا
نکته: یقین را دو پَر است: یکی خوف و دیگری رجا، چه کسی تواند که به یک پر بپرد. رجا مرکب خدمت است وتوشه و اسباب عادت. و مَثَل ایمان چون ترازوست، یک کفه ترس و دیگر رجا و زبانه آن دوستی است. (27)
یقین
حکایت: عیسی علیه السلام را پرسیدند که به چه نیرویی بر آب می روی؟
گفت: به ایمان و یقین. گفتند: ما نیز ایمان و یقین داریم. گفت: اگر دارید بر روی دریا بروید. قصد کردند که بروند، نتوانستند . گفت: چه شد شما را. گفتند: از موج می ترسیم. گفت: صاحب یقین از خدای ترسد، از موج نترسد. کسی که از خدای - تعالی- بترسد، امیدش هم به خدای - تعالی - باشد، پیوسته بندگی نماید. چنین کسی صاحب یقین باشد. (28)
پی نوشت ها :
1ـ گزیده در اخلاق و تصوف، ص84
2ـ کشف المحجوب، ص492
3ـ گزیده در اخلاق و تصوف، صص83و84
4ـ کشف المحجوب، صص493و494
5ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص168
6ـ مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاری، ج1، ص103
7ـ فکندگی: افتادگی و تواضع
8ـ نیستان: بی خودان
9ـ کمر بستن: کنایه از آماده خدمت بودن.
10ـ سنین و شهور: سال ها و ما ه ها
11ـ خلاصه حدیقه (برگزیده حدیقة الحقیقة)، ص67
12ـ گنجینه لطایف (بازنویسی لطایف الطوایف)، صص163و164
13ـ حسن دل، ص35
14ـ انسان کامل (بازنویسی الانسان الکامل)، ص129
15ـ در اختیار او باش. مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاری، ج1، ص171
16ـ اُنس التائبین، ص54
17ـ بکوش که از نیستی در آیی و جاودانگی یابی.
18ـ روزگار به کام اوست.
19ـ آزاد کرد: آزاد شده .
20ـ لیکن بند بندگی از مرکب خوشبختی بهتر است و حلقه بندگی بهتر است و حلقه بندگی او از حلقه تخت پادشاهی بهتر. خلاصه حدیقه (برگزیده حدیقة الحقیقة)، ص31
21ـ صوفی نامه، صص68و69
22ـ خوف: ترس، بیمناک بودن از خشم و عذاب الهی
23ـ رجا: امید ،امیدواری به رحمت خداوند
24ـ چراغ راه دینداری (بازنویسی مصباح الشریعة و مفتاح الحقیقة)، ص25
25ـ شرح التعرف، ج2، صص507و508
26ـ گزیده در اخلاق و تصوف، ص232
27ـ کیمیای سعادت، ج2، صص389-391
28ـ صد میدان، صص41و42
29ـ مناقب الصّوفیه، ص79 منبع:گنجینه ش 81
10)
مدیریت عمر
چکیده
ازمهم ترین دغدغه های انسان ها نحوه ی مدیریت عمر است.به این معنا که از این سرمایه ی بزرگ چگونه باید استفاده کرد که بهترین نتیجه را گرفت.
این امر برای افرادی که در زندگی هدف دارند،مهم است و آن چه به زندگی انسان هدف می دهد،دین است؛پس شیوه ی مناسب مدیریت عمر هم با الهام گرفتن از آموزه های دین امکان پذیر است.البتّه دین عالی ترین راه کار ها را در این باره ارائه می دهد.
در ابتدا نگرش انسان را نسبت به آفریدگار هستی اصلاح می کند ،
در مرحله ی بعد نگاه او را نسبت به جهانی که در آن زندگی می کند ،
و بعد جایگاه او را در عالم وجود به او معرّفی می کند.
با این رویکرد، انسان نظام عالم هستی را هدفمند و به اصطلاح فلاسفه نظام احسن می بیند و به قول معروف :
جهان چون خطّ و خال و چشم و ابروست                  که هر چیزی به جای خویش نیکوست
در جهان بینی توحیدی انسان گل سر سبد عالم آفرینش است و تمام پدیده های جهان در راستای کمال او انجام می گیرد و همه ی آفریده های الهی هر کدام به نحوی وسیله و ابزار حرکت انسان از خود به خدایند.
تو اصل وجود آمدی از نخست                   دگر هر چه موجود شد ، فرع توست
در نگاه یک مسلمان انسان در این جهان به منزله ی مسافر است و دنیا برای او جای ماندن نیست ولی در عین حال بهترین وسیله برای آماده کردن زاد و توشه برای سفری بس طولانی و خطرناک است.لکن دنیا و نعمت ها و پدیده هایش و استعداد ها و دارایی های بشر زیرمجموعه ی یک نعمت بزرگ است و آن چیزی غیر از عمر نیست.اگر انسان ارزش این نعمت را فهمید،تمام حرکات و اعمال و اخلاق او سامان می گیرد. در غیر این صورت،انسان حیوانی ناطق بیش نیست، بلکه بعضی از حیوانات بر این گونه افراد بشر برتری دارند.
نوع خود راکه دریده است به جز جنس دو پا                  ننگ هر جانور این اشرف مخلوقات است
آن چه در این نوشتار کوتاه بدان پرداخته شده است،همین است که چگونه می توان از این گوهر وجودی عمر بهترین استفاده را نمود و به عبارتی دیگر چگونه می توان عمر را مدیریت کرد؟
مقدّمه
یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌ها بلکه بزرگ‌ترین سرمایه‌ی هر انسان که خداوند در اختیار او قرار داده است مدّت زمانی است که در اختیار او گذاشته شده است و از آن به عُمر تعبیر می‌شود.
در حقیقت تمام نعمت‌ها و سرمایه‌های انسان‌ها با داشتن عُمر معنا و مفهوم پیدا می‌کند و الّا کسی که برای او عمری نیست حتّی وجودی نیست به طریق اولی نعمت دیگری هم برایش متصوّر نمی‌شود.
اهمیّت عمر زمانی معلوم می‌شود که بدانیم در آموزه‌های دین جزء نعمت‌هایی به شمار آمده است که انسان در عالم قیامت از آن مورد سؤال واقع می‌شود واز دوران پرنشاط عمر یعنی جوانی جداگانه بازخواست می‌شود که عمر و جوانی خود را در چه راهی سپری کرده است(1) حال این پرسش مطرح می شود که از این نعمت چگونه باید استفاده و بهره‌برداری نمود تا هم در پیشگاه خداوند بتوانیم جواب درستی داشته باشیم و هم در این مرحله از سیر تکاملی خود با این سرمایه تجارت پرسودی کرده باشیم؟ زیرا در روایات اسلامی از دنیا به مزرعه‌ی آخرت تعبیر شده است(2) و در حدیثی از امام هادی علیه‌السلام آمده است که :الدّنیا سوق ربح فیها قوم و خسر آخرون(3) دنیا بازاری است که گروهی در آن سود می‌کنند وگروهی ضرر می‌کنند.
ناگفته پیداست که در تجارت و معامله پنج رکن اساسی،مطرح است و بدون آن معامله انجام نمی‌گیرد.این ارکان پنج گانه عبارت است از:اوّل تاجر،دوّم مشتری،سوّم جنسی که مورد فروش قرار می‌گیرد،چهارم قیمت و بهای آن جنس است و پنجم سند معامله است.
دنیا تجارت خانه‌ی اولیاء خداست(4)؛ پس تاجر، انسان است و مشتری خداست و جنس، اعمال صالح و بهای این کارهای خیر، بهشت و خشنودی خداوند است و سند این معامله آیات شریفه‌ی قرآن و روایات اهل‌بیت عصمت و طهارت علیهم‌السّلام می باشد.
معمولاً افرادی که دست به تجارت می‌زنند،بایددارای سرمایه‌ای باشند که اجناسی را بخرند و در مغازه‌ی خود آن‌ها را با درصدی اضافه بر قیمتی که خریده‌اند به فروش بگذارند در غیر این صورت با دست خالی نمی‌توان به تجارت پرداخت.
با توجه به مطالب گذشته و تعیین ارکان تجارت همه انسانها در عالم دنیا چنانچه بخواهند تجارتی پرسود داشته باشند در ابتدا باید دارای سرمایه‌ی عظیم عُمر باشند و از آن مهم‌تر این که از سرمایه طوری استفاده کنند که هم سرمایه از دست نرفته باشد و هم روز به روز نتیجه‌ی کار و تلاش خود را ببینند و از این سرمایه سود کافی ببرند.
آنچه ندارد عوض ای هوشیار               عمرِ عزیز است ، غنیمت شمار
مدیریّت عمر چگونه ؟
در اینجا این سؤال مطرح است که رمز موفقیّت در این تجارت چیست؟ و کسانی که در دنیا از عمر خود بیشترین بهره‌برداری را کرده‌اند روش و مبنا و به اصطلاح نقشه‌ی راه آن‌ها چه بوده است؟ حتّی درکار ساخت و ساز مسکن هم تا مهندس نقشه‌ی ساختمان را به کارفرما ارائه ندهد و او در اختیار بنّا قرار ندهد بنّا و کارگرها نمی‌توانند مشغول کار شوند.
انسان تا در زندگی جایگاه خود را پیدا نکند و وظیفه‌ی خود را نداند و هدف درستی برای زندگی و کار و تلاش روزمرّه خود قرار ندهد نمی‌تواند از عمر خود استفاده‌ی قابل توجهّی ببرد. وقتی می‌تواند عمر مفیدی داشته باشد که به ارزش آن آگاه باشد.
گوهر عمر بدین تیرگی از دست مده
آخر این درّ گران مایه بهائی دارد / پروین اعتصامی
در مکتب اسلام که تمام نیازهای بشری در عرصه‌های گوناگون از قبل از تولّد تا لحظه‌ی مرگ پیش‌بینی شده است برای موضوع موردنظر ما هم راه‌کارهای ارزشمندی پیشنهاد شده است که با استفاده از آن‌ها می‌توان این سرمایه‌ی بزرگِ عمر را در فراز و نشیب‌ها و تلخ و شیرینی‌های زندگی با الهام گرفتن از آیات شریفه قرآن و روایات اسلامی و به ویژه با الگوگرفتن از سیره‌ی عملی پیامبران الهی و ائمّه‌ی معصومین (علیهم‌السّلام) در مسیر و جهت درستی قرار داد. در این قسمت به یکی از این احادیث که از وجود مقدّس امام صادق (علیه‌السّلام) ششمین پیشوای بزرگ شیعیان صادر شده می‌پردازیم که در حقیقت سخنان این بزرگواران میراث ارزشمند و بی‌نظیری است که از آن حضرات به پیروان و دوستانشان رسیده است.
از امام صادق علیه‌السّلام سؤال شد که مبنای کار خود را چه چیزی قرار داده‌اید؟(5)
در واقع همان سؤالی که در این بحث مورد نظر است که چه کنیم تا از عمر خود بیشترین بهره و سود را ببریم و امام صادق که از اولیاء بزرگ الهی است و از معدود انسانهایی است که از عمر خود عالی‌ترین استفاده را نموده است رمز موفقیّت خود را در این امر چه می‌داند؟
حضرت فرمودند من زندگی خود را بر مبنای چهار اصل قرار داده‌ام.
اصل اوّل : علمتُ أنّ عملی لایعمله غیری فاجتهدتُ
من ‌دانستم که کار مرا جز من کسِ دیگر انجام نمی‌دهد پس به کار خود مشغول شده و در این راه تلاش و جدیّت به خرج دادم.
توضیح مطلب اینکه هر کسی چه در دنیا و چه در آخرت هر کار و تلاشی که خودش کرده است نتیجه‌اش را می‌بیند نه اینکه دیگران به نام او کاری را انجام دهند و او خیال کند که در واقع ثواب و اجر آن کار را هم به او می‌دهند خداوند می‌فرماید لیس للانسان الّا ماسعی(6) برای انسان بهره‌ای جز سعی و کوشش او نیست.
ای دل کسی ز ثروت دنیـا نمی‌برد                جز کرده‌های خویش از اینجا نمی‌برد
ایمان چو گوهری است در این بحر بی‌کران        غـوّاص جــز گهر که ز دریـا نمی‌بـرد
شـاه و گـدا نـبـُرد ز دنیـا به جز کـفن              کس ملک و مال و حلّه و دیبا نمی‌برد
چیزی به جز عمل چه کسی برده زین جهان         ای وای بـر کسـی که عمل ها نمی‌بـرد
بعضی به خیال اینکه فرزندان و کسانِ آن‌ها بعد از مرگشان برای آن‌ها کارهای خیر انجام می‌دهند دچار اشتباه شدند و از عمر و مال خود در راه باطل و لذّت‌های زودگذرِ دنیا استفاده کردند.
برگ عیشی به گور خویش فرست                   کس نیاید ز پس تو پیش فرست
اینگونه افرادند که در تعبیر قرآن صدای: ربِّ ارجعونی لعلّی اعمل صالحاً فیما ترکتُ (پروردگار من مرا بازگردانید شاید در آنچه ترک کردم و کوتاهی نمودم عمل صالحی انجام دهم)(7) سر می‌دهند که پُرواضح است که دیگر راه برگشتی برای آنان نیست.
در آیه‌ی دیگری از قرآن خداوند می‌فرماید کلّ امریءِ بما کسب رهین( هر کس در گرو کاری است که کرده است)
به عبارت دیگر:
هرچه کنی به خود کنی                 گر همه نیک و بد کنی
یکی از دغدغه‌‌های حضرات معصومین علیهم‌السلّام هم همین بوده که به خاطر معرفت بالایی که از آفریدگار جهان هستی داشتند ، اعمال خود را در مقابل ذات اقدس الهی ناچیز می‌شمردند و خود را در انجام وظیفه‌ی بندگی مقصّر می‌خواندند و این مطلب در کلمات و ادعیه‌ی آنان موج می‌زند مثل عبارت « ماعبد ناک حقّ عبادتک » و در سیره‌ی آن‌ها هم دیده می‌شود که گاهی به طور ناشناس در بین مردم می‌زیستند و به اعمال عبادی و خدمت به خلق می‌پرداختند. و گاهی هم به دور از غوغای زندگی مردم در خلوت و تنهایی برای سفر دور و دراز و خطرناک قیامت توشه برمی‌داشتند از جمله در حالات چهارمین امام نور حضرت زین‌العابدین علیه‌السّلام آمده‌اس که شخصی در شب سردی آن حضرت را در حالی که بار آرد و هیزم بر دوش داشت هرچه او از حضرت خواست که آن بار را بر دوش غلام وی بگذارد امام قبول نکرد و فرمود این زاد و توشه‌ای است که برای سفرم(سفر آخرت) بر دوش کشیده‌ام(8) که این عمل رویّه‌ی آن بزرگواران بود که برای کمک به فقرا به طور ناشناس در دل شب به کمک آنان می‌شتافتند به ویژه در مَنش امام علی (علیه‌السّلام) این برجستگی‌ها در صفحاتِ تاریخِ آن حضرت به چشم می‌خورد و به قول شهریار (رحمة ‌الله‌ علیه):
پادشاهی که به شب بُرقَع پوش               می‌کشد بار گدایان بر دوش
ناشناسی که به تاریکی شب                 مـی‌بـرد شـام یتـیـمان عـرب
اصل دوّم : و علمت انّ الله عزّوجلّ مطّلع علیّ فاستحییت
 امام صادق فرمودند من به این حقیقت پی بردم که خداوند در تمام حالات و زمانها بر من آگاه است لذا از خدا حیا کردم و حیا را سرلوحه‌ی کار خود قرار دادم.
اکثریّت قریب به اتّفاق مسلمانها به عقاید دینی خود علاقه‌مند هستند و به آن‌ها احترام می‌گذارند ولی این اعتقادات تا مرز قبول است یعنی تمام آنچه را باید یک مسلمان به آن عقیده داشته باشد معتقدند و قبول دارند ، و از این مرز جلوتر نمی‌روند لذا اسلام و دین در زندگی آن ها کاربرد عملی ندارد و دین و آموزه‌های اسلامیِ آنان در نماز و روزه و حج و تلاوت قرآن و اینگونه امور عبادی خلاصه می‌شود.
یکی از بالاترین درجه‌های دین‌داری یقین است اگر انسان به آنچه عقیده دارد باور هم داشته باشد همانطور که به هیزمی که در شعله‌های آتش سرخ شده است دست نمی‌گذارد چون باور دارد که اگر دست بگذارد دست او می‌سوزد اینجاست که معنی دینداری را می‌فهمد و مزّه شیرین بندگی خدا را می‌چشد.
یکی از اعتقادات ما به استناد قرآن این است که خداوند ما را می‌بیند و در چندین آیه قرآن این حقیقت مطرح است از جمله خداوند می‌فرماید: اَلَم یَعلَم بِأنَّ الله یَری(9) آیا انسان نمی‌داند که خداوند او را می‌بیند؟ هر مسلمانی این آیه را بارها خوانده و یا شنیده است و قبول هم دارد امّا افرادی که محتوا و مفهوم این آیه را باور داشته باشند بسیار اندکند.
به راستی طبق آنچه امام صادق فرمودند اگر انسان خدا را شاهد و ناظر اعمال خود دانست نتیجه‌ی رسیدن به این درجه‌ی ایمان حیای از خداوند است و نتیجه‌ی حیای از خدا ترک گناهان است.
وقتی مردم در مقابل کودکی مرتکب عمل زشتی نمی‌شوند به طریق اولی وقتی خدا را هم شاهد و ناظر بر اعمال خود دانستند و خود را در محضر خدا دیدند هرگز گناهی انجام نخواهند داد.
و البتّه و صد البتّه اگر حیا از خداوند در منش و سیره‌ی زندگی مردم نهادینه شد حیای از پیامبر و امام زمان (که اعمال مردم در طول هفته چند مرتبه به محضر آن‌ها عرضه می‌شود) نیز در عملکرد آنان محقّق می‌شود.
و چه بسیار در تاریخ افرادی بودند که به خاطر حیای از خداوند به خود جرأت گناه ندادند و به هر قیمتی بود دست و زبان و دامن و فکر خود را از آلوده شدن به گناه پاک نگه‌ داشتند و همین خود نگهداری و حیای از خداوند بال عروج و پرواز آن‌ها به مقامات عالیه‌ی انسانی شد.
اصل سوّم : و علمت أنَّ رزقی لایأکله غیری فاطمأننت
امام صادق می‌فرماید من دانستم که روزیِ مرا غیر از من کسی نمی‌خورد لذا از این جهت آسوده‌خاطر شدم.
اگر انسان دقّت کند ریشه‌ی بسیاری از ظلم‌ها و جنایت‌ها در این است که شکم انسان سیر شود و متأسّفانه از این هم بدتر بعضی از افراد به جای آنکه اسباب اشتغال دیگران را فراهم کنند ، راه کسب روزی را بر روی آنان می‌بندند و بر سر نیم‌خورده‌ی انسان‌های گذشته چه حرام‌ها که حلال می‌شود و چه حرامها که حلال می‌شود ولی در مکتب انسان‌ساز اسلام یکی از کلیدهای خیر و برکت در کسب مال کمک به خلق خدا است و امروزه هستند مؤمنین نیکوکار که فقط برای اینکه چند نفر جوان که تازه ازدواج کرده و زندگی را شروع کرده‌اند دست به تأسیس کارخانه و یا مؤسسات و یا شرکت‌هایی می‌زنند که وسیله اشتغال چند نفر را فراهم کرده باشند در منطق و ایده‌ی یک مسلمان روزی‌رسان خداوند است و روزی هر کس در نزد خدا مشخّص است آنچه که او وظیفه دارد این است که دنبال روزی برود و از طریق حلال روزی خود و خانواده‌اش را کسب کند.
اگر این سخن امام صادق را باور کردیم که روزیِ هر شخص منحصر به اوست و هیچ‌کس نمی‌تواند روزیِ دیگری را بخورد آرامش خاصّی به ما دست می‌دهد و حدّ و مرز خود و دیگران را رعایت می‌کنیم و به قول شاعر:
ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
با مدّعی بگوی که روزی مقدّر است
البته بحث روزی با زیاده‌طلبی فرق می‌کند افرادی که همواره در اندیشه جمع مال هستند به فرمایش امیرالمؤمنین این‌گونه اموال دو شریک دارند: یا دچار حوادث می‌شوند و از بین می‌روند و یا به وارث می‌رسد(10) و در سخنی از حضرت امام حسن علیه‌السّلام آمده است که انسان‌های زیاده‌طلب انباردار روزی دیگران هستند.(11)
اصل چهارم : و علمت أنّ آخر أمری الموت فاستعددتُ
امام صادق علیه‌السّلام می‌فرماید من‌‌دانستم که آخر کار من در دنیا مرگ است پس خود را برای مرگ آماده کردم.
یکی از سنّت‌های خداوند قانون مرگ است که در قرآن می‌فرماید: کلّ نفس ذائقة الموت هر کسی طعم مرگ را می‌چشد و این قانون در تاریخ بشر استثنابردار نبوده و نیست و نخواهد بود و اگر بنا بود که در بین انسانها افرادی دچار مرگ نشوند پیامبران الهی بهترین گزینه برای این امر بودند ولی می‌بینیم همه‌ی آن‌ها هم از دنیا رفته‌اند إلّا معدود پیامبرانی که به خاطر حکمت‌ها و مصالح خاصّی هنوز زنده‌اند(12) ولی در نهایت آن‌ها هم روزی از دنیا خواهند رفت.
این حقیقتِ مرگ دیگر نیاز به توضیح و دلیل و قسم نیست و اقعیّتی است که هر کسی شاهد و ناظر مرگ دوستان و آشنایان و خویشان خود بوده است ولی با اینکه مطلب بسیار واضح است و عقل و تجربه و حسّ و روایات به ثبوتِ آن گواهی می‌دهند لکن معمولاً بیشتر انسان‌ها آن‌چنان از این مقوله غافل هستند که به فرمایش حضرت علی علیه‌السّلام گویا مرگ برای دیگران نوشته شده است و ما نمی‌میریم(13) و به قول شاعر:
گرگ اجل یکایک از این گلّه می‌برد
وین گلّه را نگر که چه آسوده می‌‌چرد!!!
همواره مرگ ناگهان گریبان بشر راگرفته و طوری او را غافل‌گیر می‌کند که فرصت کمترین و کوچک‌ترین کاری را هم به او نمی‌دهد. در برخی احادیث آمده است دلیل اینکه بعضی از اموات چشمهایشان بازمانده است این است که فرصت بستن چشم به آن‌ها داده نشده است.
در هر حال اگر این قانون الهی را باور کردیم اخلاق و رفتار و برخورد ما به طور کلّی عوض می‌شود چون انسان هر آن احتمال می‌دهد که از دنیا برود.
در اخبار اهل بیت علیهم السّلام عنوانی به نام استعداد للموت یعنی آمادگی برای مرگ آمده است که انسان قبل از اینکه لحظه مرگ فرا برسد خودش را آماده‌ی مرگ کند و علّامه مجلسی (رحمة‌الله علیه) بابی را تحت این عنوان در بحارالانوار باز کرده است.(14)
این آمادگی دو قسم است قسم اوّل آمادگی‌های سطحی و ظاهری است که رویّه‌ی مؤمنین و علمای دین بوده و از متون روایات هم توصیه‌هایی در این‌باره وارد شده است از جمله اینکه انسان وصیّت‌نامه بنویسد و امور مالی و اخلاقی و... زندگی و فرزندان و اهل‌بیت خودش را تنظیم و سامان دهد و یا خریدن و آماده کردن کفن که از آن به عنوان لباس آخرت تعبیر می‌شود و ادعیه‌ای که وارد شده است بر آن بنویسد و چهل مؤمن را بر اعتقادات خود شاهد بگیرد و بدهکارهای خود را بپردازد و از این قبیل کارها که در جای خود با ارزش و پسندیده است.
قسم دوّم از آمادگی برای مرگ عُمقی و حقیقی است که علاوه بر رعایت امور فوق انسان طوری به اعمال و رفتار خود رسیدگی کند که اگر همان لحظه مرگ او فرا رسید غافل‌گیر و پشیمان نشود در این‌باره روایاتی وارد شده است از جمله از حضرت علی علیه‌السّلام سؤال شده که آمادگی برای مرگ چگونه است حضرت فرمودند به انجام کارهای واجب و ترک کارهای حرام و به مکارم اخلاقی آراسته شدن است.(15)
اگر انسان همواره در زندگی خود اینگونه برای مرگ آماده شده باشد به فرمایش حضرت علی علیه‌السّلام در روایت فوق دیگر برای او فرقی نمی‌کند که مرگ بر او وارد شود یا او بر مرگ وارد شود بعد فرمودند به خدا قسم فرزند ابوطالب از این سنخ انسانهاست.
انسانهایی که در این درجه از ایمان هستند در واقع زبان حالشان این است که:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی               تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
مـن از او عمری ستانم جاودان                  او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
نتیجه‌گیری
 نتیجه بحث این شد که اگر انسان طبق اصول چهارگانه‌ی امام صادق علیه‌السّلام رفتار کند و زمام امور مال و جان و نفس و اهل و فرزندان خود را به دست گیرد و عمر خودش را درست مدیریّت کند همای سعادت در دنیاو آخرت بر سر او سایه افکنده است او دیگر به این مدّت زمان عمرِ اندکِ خود در دنیا محدود نمی‌شود اگرچه بعد از مرگش جسم او از بین برود ولی نام و یاد و ارزش‌های او زنده است.
بعد از وفات تربت ما،در زمین مجوی                   در سینه‌های مردم عارف مزار ماست.
بالاترین مصادیق این سخن ، انبیای الهی و امامان معصوم و انسانهای شایسته و شهدای راه خدایند که بعد از قرنها از مرگ و شهادتشان نه تنها نام و یاد آن‌ها زنده است بلکه سیره‌ی عملی آنان سرمشق زندگی انسانهای آزاده است و روشن‌ترین مصداق این مطلب سالار شهیدان حضرت اباعبدالله‌الحسین علیه‌السّلام است که با قیام خونین خود برای حفظ اسلام نام و یاد خود و اصحاب گرانقدرش را جاودانه کرده است.
تا خدایی خدا برجاست                 پرچم شاه کربلا برپاست
بلکه جنبش‌ها و انقلاب‌های مردمی که در طول تاریخ با موفقیّت انجام گرفته است در اثر الهام گرفتن از انقلاب عاشورای حسینی است که آخرین آن‌ها انقلاب شکوهمند اسلامی در کشور جمهوری اسلامی ایران است که اسلام شیعی و به قول امام خمینی (رضوان‌اللّه تعالی علیه) اسلام ناب محمّدی (صلّی‌الله علیه و آله و سلّم) مبنای حکومت و اداره کشور قرار گزفته شده است .
خداوند روح بلند آن فقیه مجاهد و ارواح مطهّر شهدای انقلاب اسلامی و شهدای دوران دفاع مقدّس را با ارواح پیامبران و صدّیقان و شهدا و صالحین محشور فرماید.
بدبخت آن جماعتی که در روز عاشورا در جبهه‌ باطل به فرماندهی سران لشکر ابن زیاد برای رسیدن به اهداف دنیایی خود چه جنابت بزرگی را مرتکب شدند و بدنامی خود را در تاریخ ثبت کردند و از هیچ‌گونه دنائت و پستی دریغ نکردند و حرمت خدا و رسول را درباره‌ی سیّدالشهداء و اصحاب و اهل بیتش رعایت نکردند و به خیال خام خود،خود را جزء امّت محمّد (صلّی‌الله‌علیه و آله) می‌دانستند.
دو نمونه‌ی موفّق و ناموفّق در مدیریّت عمر
در بعضی از کتب مقاتل آمده است که وقتی جمعی از افراد لشکر عمرسعد (لعنة‌الله علیه)به فرماندهی وی سر مطهّر امام حسین علیه‌السّلام را به شام می‌بردند تا از یزید جایزه بگیرند به کنار دیری رسیدند و در آنجا توقّف کردند تا استراحت کنند و غذا بخورند سر امام هم بر نیزه‌ای آویزان بود و ناگهان دیدند که دستی پیدا شد و بر دیوار دیر این بیت شعر را نوشت:
أتر جوامّةً قتلت حسیناً                   شفاعة جدّه یوم الحسابِ
(آیا امّتی که حسین را کشتند در روز حساب امید شفاعت جدّش را دارند؟)
راوی می‌گوید با دیدن این منظره همه‌ی ما جزع و بی‌تابی کردیم و بعضی از ما به طرف آن دست رفتند که آن را بگیرند ولی غایب شد ولی دوباره برگشت و نوشت:
فَلاوَاللهِ لَیسَ لَهُم شَفیعٌ                  وَ هُم یومَ القیامَةِ فی العذابِ
(پس به خدا قسم برای آنان شفیعی نخواهد بود بلکه در روز قیامت دچار عذاب می‌شوند)
راوی گفت پس گروهی از ما برخاستند تا آن دست را بگیرند لکن دست غایب شد ولی باز برگشت و این بیت را نوشت:
و قد قتلوا الحسین بحکم جور                  و خالفَ حکمُهم حکمَ‌ الکتابِ
(و آنها به تحقیق امام حسین را با حکم ظالمانه کشتند و آن حکم با حکم کتاب خدا مخالفت داشت)
بعد از این قضیّه راهب از دیر بیرون آمد و دید نوری از بالای سر امام ساطع است. از نگهبانانِ سر پرسید از کجا آمده‌اید؟ گفتند از عراق در حالی که حسین با ما می‌جنگید راهب پرسید حسین که پسر فاطمه دختر پیغمبر شماست و فرزند پسرعموی پیامبرتان است؟ گفتند آری. گفت وای بر شما به خدا قسم اگر عیسی‌بن‌مریم پسری داشت ما او را بر روی حدقه‌ی چشمانمان حمل می‌کردیم. بعد گفت من حاجتی بر شما دارم گفتند چیست؟ گفت: به رئیس خود بگوئید نزد من ده هزار درهم که از پدرانم به ارث رسیده است وجود دارد آن را از من بگیرد و این سر را تا زمانی که از اینجا حرکت کنید در اختیار من بگذارد و هنگام حرکت از من بگیرد به عمر سعد خبر دادند و او قبول کرد پول‌ها را گرفتند و سر را به او تحویل دادند. او سر را گرفت پس آن را شستشو داد و تمیز نمود و با مُشک و کافور معطّر نمود وداخل پارچه ابریشمی نهاد و در آغوش گرفت و همواره نوحه و گریه می‌کرد تا اینکه سر را از او خواستند.
دیر ترسا و سر سبط رسول مدنی                     آه اگر طعنه به قرآن زند انجیل و زبور
در این هنگام به سرِ مطهّر خطاب کرد و گفت ای سر به خدا قسم من جز بر خودم مالک نیستم پس فردای قیامت نزد جدّ خود محمّد(صلّی الله علیه و آله) برای من شهادت بده که من گفتم اشهد ان لا اله الّا الله و أنّ محمّداً عبده و رسوله و به دست تو مسلمان شدم و من دوستدار و پیرو توأم.
راهب در حالی که سر را داخل صندوقی نهاده بود به آنان داد و به عمر سعد گفت ترا به خدا و بحق محمّد (صلّی الله علیه و آله) قسم می‌دهم که دیگر آن‌گونه که با این سر رفتار می‌کردی نکن و آن را از این صندوق بیرون نیاور. ولی عمر سعد همان کار خودش را انجام داد.
آن گروه وقتی به نزدیکی دمشق رسیدند عمر سعد دستور داد آن درهم هاراازکیسه ها بیرون آوردند ولی با کمال تعجّب دیدند که سکّه‌های نقره تبدیل به سُفال شده‌اند بر یک طرف آن‌ها نوشته شده: لاتحسبنَّ الله غافلاً عمّا یعملُ ‌الظالمون(16) (گمان مبر که خداوند از آنچه ستم‌کاران انجام می‌دهند بی‌خبر است) و بر طرف دیگرآن‌ها نوشته شده است وَ سیعلم الّذین ظلموا ایَّ منقلبٍ ینقلبون(17) (آنها که ستم کردند بزودی می‌دانند که بازگشتشان به کجاست) در این هنگام عمربن‌سعد گفت: انالله و انّا الیه راجعون و به یک حقیقت بسیار تلخ اعتراف کرد و آن اینکه گفت خَسِرتُ الدّنیا و الآخرة در دنیا و آخرت زیان کردم و بعد دستور داد آن سفال‌ها را به رودخانه ریختند،....(18)
بنابراین امام حسین علیه السلام نه تنها 57 سال دردنیاعمرباعزّت وبابرکت داشت بلکه باشهادت خودتاروزقیامت نام ویادوحماسه هایش جاودانه ماندولی برعکس عمرسعد باکردار ننگین خودبدنامی وبدبختی وخسران دردنیاوآخرت رابرای خودرقم زد.
دشمنت کشت ولی نورتوخاموش نگشت                       آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست
نه بقا کرد ستمگر ، نه به جا ماند ستم                   ظالم از دست شد و پایه ی مظلوم به جاست
السّلام علی الحسین و علی علیّ‌بن‌الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
پی نوشت ها :
- اعلام‌الدّین ص2142- غوالی الّئالی از2673- تحف‌العقول ص 4834- بحارالأنوار 70/1256- مؤمنون 99 - 1009- نهج‌البلاغه ص53410- منتهی الآمال به نقل از کفایة‌الأثر
12- حضرت ا لیاس و حضرت ادریس و حضرت خضر و حضرت عیسی علیهم‌السّلام هنوز زنده‌اند.13- مستدرک الواسئل 2/37714- بحارالانوار ج 68 باب 76
15- بحار 76/ 26316- ابراهیم 4217- شعراء 22718- بحارالانوار 45/ 185
 مطالب از سایت بسیار مفید و عالی ((راسخون)) استفاده شده است  http://www.rasekhoon.net با تشکر از مسئولین این سایت پیشنهاد مراجعه واستفاده از مطالب این سایت رادلرم.

 

 


 


 


 
 
درباره ی مسجد وامام جماعت
نویسنده : عبد - ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۳
 

                                                                                                                                                                                                                                               بسم الله الرحمن الرحیم

10نکته درباره موفقیت ائمه جماعات در ارتباط با جوانان

اهمیت جایگاه امام جماعت

در گذشته مساجد به عنوان پایگاه های فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی به شمار می رفتند و در واقع بستری برای مدیریت و توسعه دین بوده اند، در حال حاضر مساجد احیاء سنتهای دین را دنبال می کند اما باید یک نقش دیگر را نیز در دستور کار خود داشته باشد و آن انتقال و ارتقاء مفاهیم فرهنگی متناسب با شرایط روز است. و این مهم توسط امام جماعت محقق خواهد شد.

امام جماعت نقش کلیدی و محورین در تعمیق و احیای کارکرد مسجد دارد. عاملی که جذابیت ویژه به مساجد می بخشد، در حقیقت وی یکی از عوامل توسعه به حساب می آید.

بی تردید مسجدی می تواند همان مسجد مورد نظر اسلام و پیامبر باشد که یک امام جماعت، با توان مدیریتی بالا، عادل و جامع آن را رهبری کند. براستى مصداق کامل آنان که مساجد خدا را عمارت می کنند ائمه جماعاتى هستند که در ابعاد گوناگون مسجد را گرم و رونق می بخشد. بر همین پایه است که فقیهان مصرف نمودن درآمدهاى مربوط به مسجد را براى امام جماعت جایز می شمردند. زیرا آن بخش از اموال مسجد که در این راه هزینه شود در حقیقت براى آبادى رونق و تعمیر مسجد صرف شده است. تعمیرى که از عمارت مادى مسجد به مراتب بالاتر و برتر است چه برخوردارى مسجد از امام جماعتى که شایسته موجب عمران و آبادى معنوى آن است.

علامه طباطبایی در بحث روایی ذیل آیه «اقیموا وجوهکم عند کل مسجد»نقل می کند که منظور «ائمه» می باشند و توضیح می دهد که مراد از ائمه، امامان جماعت هستند. ایشان در ادامه بحث روایی اضافه می کند که منظور از «خذوا زینتکم عند کل مسجد» نیز «ائمه» می باشند فلذاست که جلو انداختن امام جماعت، زینت نماز است و بسیار پسندیده و مستحب است که برگزیدگان و خوبان جامعه برای امامت انتخاب شوند.1

ابن خلدون امامت جماعت و پیش نمازی را از شئون امامت بزرگ یا خلافت اسلامی به حساب می آورد:

« باید دانست که کلیه مناصب شرعی دینی، مانند نماز (پیشنمازی) و فتوی و قضا یا داوری و جهاد و محتسبی در زیر عنوان امامت بزرگ یا خلافت مندرج است، چنان که گویی خلافت به منزله دستگاه رهبری بزرگ و ریشه جامع و کامل است و اینها (یعنی مناصبی را که یاد کردیم) از آن منشعب می شود و داخل در آن است؛ از این رو که خلافت و تصرفات آن به طور عموم ناظر بر همه احوال دینی و دنیوی اسلام است و اجرای احکام شرع درباره امور این جهان و آن جهان مردم می باشد. پیشنمازی این منصب بالاترین مقامات دستگاه خلافت است و برتر از همه مناصب و بخصوص بالاتر از مقام پادشاهی است که هر دو مندرج در خلافت اند.»2

حضرت امام خمینی نیز با توجه به نقش مهم مسجد در ابعاد عبادی ـ سیاسی، نظامی و اجتماعی، وظیفه امام جماعت را بسیار گسترده‌تر از یک نماز جماعت می‌دانستند، و لزوم شایستگی و احراز شایستگی امام جماعت را مورد تأکید قرار می‌دادند و بر این مسئله تأکید داشتند که استقامت هر مسجد و اهل مسجد بستگی به امام جماعت آن دارد، چرا که گاه عدم شایستگی او، موجب انحراف و دوری جماعتی از مسلمین از مسیر حق می‌شود. آن فقید فرزانه می‌فرمودند:

«استقامت هر مسجدی و اهل هر مسجد به عهدة امام مسجد است. »3

توجه خاص آن بزرگوار بر لزوم دقت و حساسیت در تعیین و نصب امام جماعت مخصوصاً در مساجد خاص و پرجمعیت تا آنجا بود که حتی در مواردی شخصاً امام جماعت برخی از مساجد را انتخاب و معرفی می‌کردند4که این انتخاب‌ها از دو جهت حائز اهمیت و قابل دقت می‌باشد:

اولاً: تعیین و انتخاب امام جماعت مساجد به قدری مهم و حائز اهمیت است که در بعضی موارد رهبر حکومت اسلامی، شخصاً اقدام می‌فرمودند.

ثانیاً: با توجه به تأکیدات مکرر آن بزرگوار بر نقش سیاسی، اجتماعی و نظامی مسجد، علاوه بر نقش عبادی آن، این مطلب به دست می‌آید که لازم است ائمه جماعات مساجد، افرادی آگاه به زمان و با تأیید علماء انتخاب شوند.5

1. قلوب دیگران را با جذابیت و نفوذ اجتماعی تسخیر کنیم

در بحث ارتباطات انسانى، یکى از موضوعات مهمّى که بسیار بدان پرداخته شده، مفهوم نفوذ اجتماعى است. نفوذ اجتماعى به زبان ساده یعنى این که کسى بتواند دیگران را با گفتار و یا رفتار خود تحت تأثیر قرار دهد. وقتى در عرف گفته مى‏شود فلانى شخص با نفوذى است، یعنى او با پول خود و یا به وسیله دوستى و آشنایى (به اصطلاح پارتى)، قادر به انجام دادن کارهایى است که از همه کس برنمى‏آید.

بعضى با سِحر کلام خود، دیگران را تحت تأثیر قرار مى‏دهند و راه‏هاى نفوذ در انسان‏ها و کنترل آنها را مى‏دانند. بعضى نیز رفتار جذّاب و منش جالب توجّهى دارند و مى‏توانند ارتباطات بسیار قوى با دیگران برقرار کنند و از قِبَل همین شبکه قدرتمند ارتباطى به بسیارى از خواسته‏هاى خود برسند.

مهارت نفوذ اجتماعی برای متخصصان، معلمان، مصلحان و سران قد‌رت د‌ر جامعه اهمیت زیاد‌ی د‌ارد‌، زیرا آنها خیلی وقت‏ها می‏خواهند‌ با اعمال نفوذ بر مراجعان و زیرد‌ستان خود‌، به اهد‌افشان برسند‌. مثلاً یک پزشک برای آن که اطمینان یابد‌ بیمار لجوجش از د‌رمان مورد‌ نظر وی پیروی می‌کند‌، از تکنیک‏های ترغیبی و نفوذی خود‌ استفاد‌ه خواهد‌ کرد‌ یا یک مد‌یر برای اد‌ارة نیروی انسانی تحت امر خود‌ش، باید‌ آنها را ترغیب کند‌، نه این که به قهر متوسل شود‌.

امام جماعت باید علاوه بر جاذبه های اخلاقی، رفتاری جاذبه های ویژه ای از نظر ظاهری داشته باشد، جذّابیت مى‏تواند افراد را به شدّت تحت تأثیر قرار دهد.

نکته قابل توجّه این است که این مزیّت، قدرت و بُرد فوق‏العاده‏اى یافته است. شواهد روشنى داریم که اشخاص خوش‏قیافه، در جامعه ما نفوذ زیادى دارند. در آزمایشى، آزمایش‏شوندگان به تماشاى یک آگهى تبلیغاتى پرداختند که در آن، فردى جذّاب با استدلال‏هاى ضعیف سعى مى‏کرد آنها را ترغیب کند از عطر خاصّى استفاده نمایند. همان‏طور که انتظار مى‏رفت، آزمایش‏شوندگان بیشتر تحت تأثیر جذّابیت آگهى‏دهنده قرار گرفتند تا دلایل وى. وقتى ما شخصى را در قیافه، منش و رفتار اجتماعى جذّاب مى‏دانیم، خودبه‏خود خصایص مثبت دیگرى را نیز به وى نسبت مى‏دهیم. تحقیقات نشان مى‏دهد افراد جذّاب در تغییر دادن عقاید دیگران موفّق‏ترند.

امروزه در مقیاس وسیع نیز رسانه‏هاى عمومى و دستگاه‏هاى تبلیغاتى و همچنین اربابان قدرت با استفاده از شیوه‏هاى مختلف ترغیب و با توجّه به زمینه تأثیرپذیر بودن افرادِ جامعه، سعى در حفظ موقعیت و ترویج مقاصد و اهداف خودْ را دارند. این گروه‏ها به اصطلاح رگِ خواب مردم را مى‏دانند و حتى تحقیقات وسیعى براى افزایش جذابیت پیام‏هاى تبلیغاتى خود انجام داده‏اند. این پیام‏هاى تبلیغاتى مى‏تواند در مورد یک کالاى مصرفى و یا حتى یک «ایده» و «ایسم» سیاسى باشد.

در طول تاریخ نیز دیده‏ایم که بسیارى از سیاستمداران کهنه‏کار با سوار شدن بر موج احساسات عمومى و از طریق همین شیوه‏هاى ترغیبى، سرنوشت جامعه و افراد را به سوى دیگرى برده‏اند و حتّى نگرش افراد جامعه و ذهنیّت آنها را تغییر داده‏اند، به طورى که افرادى با سلامت روانى کامل، دست به کارهایى زده‏اند که در شرایط عادى محال به نظر مى‏رسد.6

در پایان باز هم تاکید می شود بخش اعظم این جذابیت از طریق مناسب بودن ظاهر امام جماعت، رعایت نظافت و بهداشت شخصی محقق خواهد شد.

2. مهارت مدیریت بر زمان و گفتار را فرا گیریم

از دیگر دستاوردهای برخورداری امام مسجد از مدیریت قوی و منسجم ، مدیریت زمان است، امام جماعت باید با برخورداری از مدیریت قوی، برنامه ها را مختصر و مفید برگزار کند تا در مخاطبان دلزدگی ایجاد نشود.

یکی از مواردی که موجب خستگی و ملالت جوانان می‌شود انجام سخنرانی‌های طولانی یک‌ساعته یا بیشتر از آن می‌باشد که به هیچ وجه پسندیده نیست. عدم رعایت حد اعتدال در سخنرانی‌ها موجبات گریز جوانان از مساجد را فراهم خواهد ساخت. لذا باید کلام خود را با بیانی شیوا و جذاب برای مخاطبان ‌جوان ارائه کنیم تا به ذائقه آنان شیرین آید و شاهد حضور مستمر آنان در مسجد شویم. مداحی‌ها هم باید کوتاه و مستند بیان شوند. لذا خطیب و مداح باید حق مطلب را به خوبی ادا کنند، تا جوانان از این طریق به مساجد جذب شوند‌.

پیامبر ( صلّی الله علیه و آله )همواره امامان جماعت را به رعایت این نکته در نماز ترغیب می نمود.

امام علی ( علیه السّلام ) نیز می فرماید:«آخرین سخن محبوبم پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ با من این بود که: علی جان! در نماز جماعت حال ضعیفترین مأموم را مراعات کن.»7

در حدیثی دیگر از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در راستای پرهیز از افراط و تفریط و رعایت اعتدال در همه زمینه هایی که به اداره مسجد برمی گردد آمده است:«کسی که امامت گروهی را بر عهده گیرد و در برخورد با آنان و قرائت و رکوع و سجده و نشست و برخاست خود، راه اعتدال و میانه روی را در پیش نگیرد. نمازش مورد پذیرش خداوند قرار نمی گیرد و از کتفان او تجاوز نمی کند. چنین امامی نزد خداوند، همچون پادشاه ستمگر و متجاوزی است که برای خیر و صلاح زیر دستان خود تلاشی نکرده و فرمان خدا را در میان آنان بپای نداشته است .....»8

لذا در نمازهای جماعت باید به طور معمول و متعارف برگزار شوند و امام جماعت از طول دادن نماز و خیلی آهسته خواندن آن پرهیز کرده‌، سوره‌های طولانی را در نماز نخواند، سجده‌ها را طولانی نکند. امام جماعت می تواند برای مسجد جدول برنامه هفتگی تنظیم کرده و سعی کند آن برنامه را اجرا نماید و جز در موارد خاص برنامه‌های آن را لغو نکند. بنابراین امام جماعت باید به طور سنجیده فعالیت کرده و مطابق طبع ظریف جوانان حرکت کند.

3. در پاسخ به شبهات جوانان پاسخگویی منطقی باشیم.

پرسشگری از ویژگیهای نسل جوان است به گونه ای که اگر رابطه نزدیک تری با آنها برقرار شود یا فضای مناسب را ایجاد کنیم متوجه می شویم که سئوالات زیادی نسبت به عملکرد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی حال حاضر و حتی نسبت به عملکرد گذشته دارد. بدیهی است باید پرسشگری این نسل را ستود و با سعه صدر بدانها پاسخ داد و راه اندیشیدن را به آنها آموخت تا زمینه رشد استعداد های درونی ایشان فراهم شود و در این راه ائمه جماعات باید به موارد زیر توجه نمایند:

1ـ سعه صدر و گشاده رویی در برخورد با قشرهای گوناگون و توان جذب آنان به اسلام و مسجد؛ که در روایت آمده است که:«آلَهُ الرِیاسَهِ سَعَهُ الصَّدرِ»9«ابزار ریاست، سعه صدر است.»

یکى از راه‏هاى استحکام پیوند میان مسجد و جوان، رفع نیاز فکرى و معنوى جوانان مى‏باشد. جوانان ذهن خلاق و جستجو گرى دارند و همواره به دنبال کشف حقیقت و حل مسائل و پاسخ گویى به شبهات‏اند. علاوه بر آن امروز شبهه افکنى در حوزه فرهنگ دینى یکى از پر خطرترین جلوه‏هاى تهاجم فرهنگى در عرصه تربیت دینى است این شبهات به قول استاد مطهرى، گذرگاه خوبى هستند اما عدم پاسخ گویى به آن‏ها موجب تزلزل در عقاید واندیشه‏هاى دینى آنان مى‏گردد و پایه‏هاى تربیت دینى را سست مى‏گرداند. جوان اگر احساس کند که مسجد محلى براى پاسخ گویى به سؤالات اوست و در آن شخصیت ارزشمند‏ و فرهیخته‏اى است که درد او را درک مى‏کند، خواه ناخواه به سمت و سوى او متمایل مى‏گردد و دیگران رانیز با خود همراه مى‏سازد.

استاد مطهرى مى‏گوید: ما امروز از این نسل گله داریم که چرا با قرآن آشنانیست چرا در مدرسه‏ها قرآن یاد نمى‏گیرند حتى به دانشگاه هم که مى‏روند از خواندن قرآن عاجزند البته جاى تأسف است که این طور است اما باید از خودمان بپرسیم ما تاکنون چه اقدامى در این راه کرده‏ایم؟ آیا با همین فقه و شرعیات و قرآن که در مدارس است توقع داریم نسل جوان با قرآن آشنایى کامل داشته باشد؟ قرآن از مؤمنان مى‏خواهد که سخنانشان محکم و استوار باشد »قولوا قولاًسدیاً؛10این نکته در تربیت دینى و جذب جوانان بسیار مهم و حیاتى است که سخنان مربى باید همچون سدى محکم جلوى امواج مختلف مقاوم باشد.11

4. ارتباط چهره به چهره را فراموش نکنیم

شاید بتوان گفت ارتباط، یکی از قدیم‌ترین و در عین حال عالی‌ترین دستاوردهای بشر بوده است. در اسلام نیز آموزه‌های نورانی فراوانی وجود دارد که پیروان خود را به ارتباطی موفق و مؤثر فرامی‌خواند.

در اسلام، خوشرویی و برخورد خوب با دیگران، پایه ارتباطات اجتماعی است و آثار فراوانی برای آن بیان شده است. با شناخت مخاطبان خود که دارای چه روحیات و احساساتی هستند می تواند بر تأثیرگذاری و تربیت ایشان تأثیر بگذارد

معمولاً ارتباط امام جماعت با مخاطبان تنها در مسجد برقرار است در صورتی که این ارتباط آنگاه می تواند زمینه ساز پیوند محکم مخاطب با مسجد و نماز شود که پا فرا تر گذاشته و به حوزه زندگی فردی و اجتماعی افراد نیز تسری یابد. آنگاه است که امام جماعت به سان طبیبی درمانگر به کمک درمندان جامعه می شتابد و از حالت انزوا خارج می شود.

از دیگر سو روابط و احترام میان امام جماعت و جوانان، نباید در چارچوبی خشک و رسمی باقی بماند. و باید به روابط عاطفی بیانجامد؛ یعنی امام جماعت به عنوان یکی از دوستان جوانان به شمار ‌رود. امام جماعت برای اینکه سطح روابطش را با جوانان به این حد برساند باید به مسائل گوناگونی توجه داشته باشد و همواره جوانان را همراهی کند. او می‌تواند در مشکلات، آنان را یاری کند، موفقیت‌هایشان را به آنان تبریک بگوید، از ناراحتی و غم‌‌هایشان ابراز تأسف کند، هدایای کوچکی همچون عطر، تسبیح و انگشتر به عنوان یادگاری به آنان تقدیم کند، در صورت امکان، روز تولدشان را به آنان تبریک بگوید و کارهای دیگر که با توجه به شرایط امام جماعت و فرهنگ و روحیات اهالی محل در برقراری و ایجاد ارتباط دوستانه و محبت آمیز مؤثر است.

بهتر است ارتباط امام جماعت و جوانان به روابط حضوری محدود نشود. برقراری ارتباط کتبی نیز میان جوانان و امام جماعت بسیار مفید است. در این صورت، جوانان از اینکه امام جماعت به آنان احترام می‌گذارد و به شکل خصوصی، مطلبی را برای آنان بیان کرده، احساس شخصیت می‌کنند، به امام جماعت نزدیک شده و مطالبی را که نمی‌توانند بیان کنند کتبی با امام جماعت در میان می‌گذارند.

البته امام جماعت پیش از اینکه درباره جلب جوانان به مسجد و برقراری ارتباط با وی اقدام نماید، به باید طور کامل از نیازها و روحیات، ارزش‌ها، خواسته‌ها، سلیقه‌ها، توان‌ مندی‌ها و آسیب‌هایی که جوان را تهدید میکند و راه‌های رویارویی با آن آگاه باشد. در این صورت می‌تواند فعالیت‌ها و برخوردهای خود را با جوانان به شکلی تنظیم کند که علاوه بر رفع نیازهایشان، آنان را به مسجد بکشاند. در غیر این صورت، امید زیادی برای موفقیت امام جماعت در جذب جوانان به مسجد وجود ندارد.

شناخت موانع برقراری ارتباط عمیق و پایدار میان جوانان و امام جماعت، یکی از مهم ترین کارهایی است که امام جماعت باید برای رسیدن به این اهداف انجام دهد؛ چون آگاهی از این موانع، برای انتخاب راه کارهای درست در جهت رفع موانع لازم است.

آشنایی با مهارتهای ارتباطی این امکان را به ما می‌دهند که به شکلی راحت‌تر با دیگران ارتباط برقرار کرده، بر مجموعه ارتباطی خود بیفزاییم. این توانایی به ایجاد روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسان‌های دیگر کمک می‌کند. در مهارت‌های ارتباطی، ما با روش شروع، ادامه و پایان یک ارتباط آشنا می‌شویم.

امروزه اگر چه اکثر ارتباطات و تعاملات جوانان از دریچه اینترنت و دیگر وسایل ارتباط جمعی انجام می شود اما با هم ارتباط چهره به چهره با مخاطب به عنوان روشی سنتی از کارکردی کارآمد برخوردار است چرا که فناوری روز غرب فاقد روح و عطوفت است و در بسیاری از موارد کاری که ارتباط چهره به چهره می کند این وسایل قادر به انجام آن نیستند.در فضای مجازی همه با تخیل زندگی کرده و این فضا در حقیقت با واسطه تصویر سازی است که تاثیر خود را می گذارد و در شرایط مختلف امکان دارد که افراد به تصویر خود ساخته نیز اطمینان نکنند ولی در فضای واقعی این ذهنیت بعنوان عامل بازدارنده وجود نداشته و ارتباطات صددرصدی شکل می گیرد لذا تاثیر ارتباط چهره به چهره چندین برابر ارتباط در فضای مجازی بوده و متولیان امر نباید فرصت دیدار با جوانان را به سادگی از دست دهند.12

بدیهی است این در ارتباطها باید علاوه بر رعایت احترام اجتماعی، طراوت و سرزندگی وجود داشته باشد و در قالب برخوردهای خشک، مقدس نما و تعصب گرا (به اصطلاح پیرمردانه) خلاصه نشود.

5. از تراکم کاری و اشتغال فراوان خود بکاهیم

کسی که مسئولیت کاری را بر عهده می گیرد باید فرصت و دقت لازم را داشته باشد و چه مسئولیتی بالاتر از امام جماعتی که مسئولیت هدایت مردم را عهده دار است. هر گاه مسجد بخواهد نقش خود را به خوبی ایفا کند نیازمند آن است که امام جماعت از نظر وقت و برنامه ریزی به اندازه کافی سرمایه گذاری کند و اهتمام جدّی به مسجد و برنامه های آن داشته باشد. عمل پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ در این زمینه الگوی خوبی برای ماست. آن حضرت پس از نماز صبح تا طلوع آفتاب در مسجد می نشست و بخشی از این وقت را صرف پاسخ گویی به پرسشهای مسلمانان می نمود.13

امام جماعت باید در حد امکان در اختیار مسجد باشد ؛یا اینکه حداقل چند شغله نباشد . اگر امام جماعت چند شغله باشد، باید نایب برای مسجد بفرستد و امام غیر راتب نمی تواند همه وظایف امام جماعت را ادامه دهد و در عین حال این عدم تبات خود به رابطه مخاطبان با امام جماعت لطمه خواهد زد.

امروزه برخی با وجود حجم کاری و اشتغالات فراوان در مناصب مختلف عهده دار اقامه نماز در مساجد می شوند بدیهی است این شخص توانایی انجام این رسالت عظیم را به شکل مطلوبی نخواهد داشت و تنها به اقامه نماز اکتفا خواهد کرد. از دیگر سو این تراکم کاری علاوه بر خستگی جسم، سبب کسالت و افسردگی روحی نیز می شود. در حالی که رفتن به مسجد نیاز به امنیت روحی و آمادگی جسمی و روحی دارد.

6. به روز باشیم

عامل دیگر در جذب جوانان به مسجد، برخورداری از علم و دانش روز است. در دورانی که روزگار سرعت اطلاعات و ظهور و هجوم فرهنگ ها و اندیشه های مختلف است، روحانی مسجد باید از علوم و ادبیات روز آگاه باشد تا بتواند مشکلات فکری جوانان را پاسخ گوید.

قبل از اینکه دانشگاهها در ایران تاسیس شود ، حوزه ها و روحانیان با اکثر علوم روز آشنا بودند . ایشان با علوم مختلفی چون اسطرلاب، هیئت، نجوم، فلسفه، طب، فقه، اصول، ادبیات فارسی، عربی، عبری و فرانسه آشنایی داشتند. از همین روست که در روایات اسلامی، تأکیدی خاصّ بر نمازگزاردن پشت سر عالم و دانشمند شده است.

درحدیثی از پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آمده است:«کسی که پشت سر عالمی نماز بگزارد، همچون کسی است که در نماز به پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ اقتدا کرده است.»14

ضعف در شناخت و تحلیل مسائل سیاسی و اجتماعی روز ونیز عدم آشنایی با پدیده ها و فرق نوظهور از جمله مواردی است که هر امام جماعتی مکلف به دنبال نمودن و تحقیق در این امور است. بدون شک این تسلط بر علوم و شرایط زمان از امام جماعت در اذهان جوانان تصویر فردی مقتدر و صاحب نفوذ را نمایان می سازد.

7. منابع انسانی و امکانات مسجد را مدیریت کنیم

«یکی از مهم‌ترین مسائل در مسجد مدیریت آن است؛ لذا با توجه به اهمیت برنامه‌ریزى در برنامه‌هاى دینى،‌فرهنگی و آموزشی مسجد، ضرورى است که ائمة جماعات اولین برنامه‌ریز باشند تا بتوانند اهل مساجد را هم به منظور تقویت بنیة دینى و مذهبى آنان و هم به منظور بهره‌بردارى در مسائل سیاسى و اجتماعى و ارتقاى میزان آگاهى آحاد مردم مهیا سازند. رسیدن به اهداف مذکور نیازمند برنامه‌ریزى، سازماندهی امکانات و نیروها و نهایتاً کنترل و نظارت بر اجرای برنامه‌هاست. بنابراین آنچه مهم به نظر می‌رسد این است که ائمة جماعات با آگاهی کامل به مدیریت مسجد علاوه بر مشورت با نمازگزاران و هیأت امنای مسجد، تصمیم نهایی را خود اتخاذ و اعمال نمایند. اهمیت این موضوع تا آنجا است که رسول اکرم(ص) شخصاً مدیریت و امامت مسجد النبی را به عهده داشتند و در غیاب ایشان، مدیریت مسجد به عهدة کسانی بوده است که به تشخیص آن حضرت صلاحیت امامت را داشته‌اند.»15

این مدیریت به ویژه در مورد عوامل انسانی مسجد مورد نظر است چرا که برای رسیدن به اهداف کلان عقیدتی و فرهنگی مسجد امام جماعت باید به عنوان رهبری فرهنگی بر دلهای عوامل اجرایی حکومت کرده و دلهای آنان را مسخر کند . این مهم از طریق هدایت، ساماندهی، مدیریت و نظارت بر منابع انسانی مسجد تحقق پذیر است. امام جماعت در کسوت مدیری توانا و کاردان پس از شناسایی استعدادها و ظرفیتهای هر یک از افراد در یک طرح جامع جایگزاری نیروها را انجام داده و در کنار آن به تربیت کادر متخصص جهت برگزاری برنامه های مسجد همت می گمارد.

امروزه جوانان مشتاقی با اسامی گوناگونی چون کانون فرهنگی ورزشی-بسیج- انجمن اسلامی- موسسه قرآنی-کانون علمی و ...در مسجد حضور دارند. امام جماعت می تواند با تمرکز و جهت دهی این افراد و استفاده حداکثری از توان ایشان طرحی نو در جهت توسعه و بسط معارف دینی در اندازد به گونه ای که هر جوان با هر سلیقه ای با مسجد مرتبط بوده و در فضای پر مهر مسجد تنفس می کند.

نقش راهبردی امام جماعت در برطرف نمودن اختلاف و دودستگی میان نمازگزاران با ظرافتی ویژه و بازگشت به فضای مسالمت آمیز مسجد و نیز پرهیز از خودمحوری افراد، بسیار راهگشا خواهد بود و این همان چیزی است که در حال حاضر بسیاری از مساجد از فقدان آن رنج می برند.

8. از مطالبات جوانان نیاز سنجی مستمر کنیم

اکثر اوقات ما عادت کرده ایم که بدون شناخت کافی از نیازها و مشکلات جامعه برنامه هایی را برای آن ها تدارک ببینیم و در اجرای برنامه ها نیز به شکل دستوری، آمرانه و پدرمآبانه عمل کنیم، در نتیجه برنامه ها موفقیت مورد انتظار را نخواهند داشت .

«نیازسنجی در واقع فرایند جمع آوری و تحلیل اطلاعات است که براساس آن نیازهای افراد ، گروهها ، سازمانها و جوامع مورد شناسایی قرار می گیرد . از این رو گام آغازین در فرایند برنامه‌ریزی ، شناسایی هدفها یا نقاط مطلوب است . هدفها عموماً ریشه در نیازها دارند . از این رو برای طراحی و اجرای برنامه های واقع بینانه و اثربخش ، ضرورت دارد تا نیازها دقیقاً سنجیده و براساس نیازها ، اهداف ویژه برنامه تدوین شوند و سپس مجموعه اقدامات و وسایلی که به بهترین وجه نیازها را محقق می سازند ، پیش بینی شوند . شناخت و تحلیل اثربخش نیازهای آموزشی ، پیش نیاز یک سیستم آموزشی موفق است.»16

عدم تطابق فعالیتها و برنامه های امروز مساجد با فضای فکری و روحی جوان معاصر از دیگر مواردی است که نیازمند مداقه جدی است. جوان امروز آنچه می خواهد و از مسجد و امام جماعت انتظار دارد نمی یابد و در انتظار تحولی بنیادین در طرحها و برنامه ها است. لذا بر امام جماعت باید بر اساس نیاز مخاطبان فعالیتها و برنامه های مسجد را طراحی و اجرایی کند .

این در حالی است که جبهه معارض با مطالعات عمیق روانشناسی و علمی طبع و ذائقه جوانان ما را سنجیده و هر روز به فراخور حال ایشان محصولاتی را تولید و عرضه می نماید و ما در این میان هنوز دنباله رو سبک های دیرین خود هستیم.

لذا بر هیئت امنا و امام جماعت فرض است که حداقل هر ماه جلسه‌ای ویژه‌ را برای جوانان برپا و مطالبی را بر اساس نیازها و پیشنهادهای آنان مطرح کنند و بازخوردی از برنامه های ارائه شده در مسجد را دریافت نمایند.

در صورت لزوم ، برای پربارتر شدن این جلسه‌ها می‌توان از کارشناسان و میهمانان نخبه نیز دعوت کرد. امروزه مسائلی چون بلوغ، روابط دختر و پسر، ازدواج، تحصیل، بررسی آثار تحصیل و تربیتی نماز، نقش نماز در زندگی زوج‌های جوان و عشق مجازی یا حقیقی، از اولویتهایی است که جوانان با آن رو به رو هستند.

9. الگوی واقعی نمازگزاران باشیم

عملکرد نمازگزاران به ویژه امام جماعت باعث رغبت یا رویگردانی جوانان به نماز جماعت است. تناقض در کردار و رفتار نمازگزاران از عوامل موثر در بی‌رغبتی جوانان برای حضور در نماز جماعت است. امروزه تحقیقات نشان می دهد عملکرد منفی نمازگزاران و عمل نکردن آن‌ها به تعهدات دینی و اصول عملی و اخلاقی، اصلی‌ترین عامل کاهل‌نمازی جوانان است چرا که زمانی که آنان ریاکاری افراد نمازگزار را مشاهده می‌کنند از تأثیرات نماز دلسرد می‌شوند.

در تعالیم دینی ما نیز تاکید بر تبلیغ غیر لسانی و عملی شده است چنانکه امام صادق(ع) در حدیثی گهر بار می فرمایند::«کونوادعاة الناس بغیر السنتکم: با رفتار و کردارتان دین مرا تبلیغ کنید ونه تنها با زبان های تان»17

در آیه 45 سوره عنکبوت نیز می فرماید: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاء و َالْمُنکَرِ و َلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُِ؛ نماز را برپا دار که نماز از کار زشت و ناپسند باز مى‏دارد و قطعا یاد خدا بالاتر است» نیز بر این مطلب صحه گذاشته است که نماز باید ما را از فحشا و منکر باز دارد و مادامی که فرهنگ نماز در میان نماز گزاران درونی نشود، جوانان نیز به آن جذب نمی‌شوند و رغبتی نسبت به اقامه نماز نشان نمی دهند.

امام علی (ع) در این موضوع می فرمایند: «من جعل نفسَه للناس اماماً فلیبدأ بتعلیم نفسِه قبل تعلیم غیره .» کسی که خود را امام و پیشوای مردم قرار می دهد باید به آموزش و تهذیب خود قبل از دیگران بپردازد.

بر همین اساس، از دیدگاه فقه اسلامی، نمازگزاردن با امامی که پرهیزگارتر، مورد اطمینان و دارای فضیلتهای بیشتری باشد، برتر است.18

عالم بزرگوار آیه ا...ملا محمد مهدی نراقی می‌فرماید: «سزاوار است امام جماعت در میان مردم به فزونی صفای دل و رو آوردن به خدا و خشوع و خضوع و دیگر شرائط باطنی ویژگی و امتیاز داشته باشد؛ زیرا او پیشوای ایشان است و نفوس آن جماعت را به سوی خدا می‌کشاند پس بسیار زشت است که دل او در نماز غافل یا در وادی وسوسه‌های باطل باشد و از این بدتر و زشت‌تر و ناپسندتر آن که التفات دل او به کسانی که در پشت او هستند بیشتر از التفات دل به صاحب مُلکی باشد که بر همه احاطه دارد. آیا از دانای نهانیها شرم نمی‌کند که خود را به عنوان پیشوای امت می‌گمارد و در جای رسولان خدا و اوصیای راشدین او می‌ایستد و از ایشان نیابت می‌کند، در حالی که دل او از عموم مردمی که به او اقتدا نموده‌اند بیشتر از عظمت و جلال الهی دگرگون می‌شود. پس هر امام جماعتی باید خود را بیازماید اگر این صفات پلید در او نبود امامت کند و گرنه ترک نماید و خود را به هلاکت نیفکند.»19

10. خلاق باشیم

استفاده از ابزار گوناگون و متنوع و ارائه طرحهای خلاقانه در جذب جوانان به مسجد بسیار مورد توجه است. عدم ظهور خلاقیت در برنامه‌های مسجد که اغلب یکنواخت،‌کسالت‌آور و خسته‌کننده است از جمله مواردی است که مکرر از زبان جوانان شنیده می شود. به عبارت دیگر، همان‌گونه که بدن انسان از خوردن غذاهای یکنواخت افسرده و بی‌اشتها می‌شود، طرح مباحث تکراری نیز اسباب خستگی و افسردگی اهل مسجد را فراهم نموده، روح و جان انسان را ملول و آزرده می‌سازد. حضرت علی(ع) می‌فرماید: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ»20این قلوب آدمیان همچون بدن آنها گاه، خسته می‌شود؛ پس [برای رفع خستگی آن] از حکمتهای نو و تازه بهره جویید.

امامان (ع) نیز برای دعوت مردم به خدا از همه ابزارهای مفید و جذّاب بهره می گرفتند گاه موعظه داشتند، گاه خطابه می خواندند و گاه شعر می سرودند.21 و شاعران متعهد را مورد تشویق قرار می دادند. تشویق شاعران متعهد در سیره امامان به معنای استفاده از هنر در تبلیغ دین است پیامبر اکرم(ص) به شاعران متعهد بهاء می داد و آنان را تشویق می کرد که شعر مذهبی بسرایند و در مورد اشعاری این چنین فرمود: «والّذی نفس محمد بیده فکانها تنهضونهم بالنبل»(25) به آن کسی که جان محمد(ص) در دست قدرت اوست، با این اشعار گوئی تیر به سوی آنان پرتاب می کنید.

آنچه در این عرصه گفتنی است آن است که امامان(ع) در نشر پیام مکتب تنها از یک ابزار استفاده نمی کردند، از شیوه ای متنوع بهره می بردند و بویژه هنر متعهد را در خدمت مکتب به کار می گرفتند.22

جوانان، روحیه پرشور و با نشاطی دارند و بسیار تنوع طلب هستند با سلیقه ها ی روحی وخواسته های متفاوت؛بر این اساس یکی از مواردی که در جامعه امروز می تواند مساجد را از انزوا خارج کند شناخت وضعیت موجود و شناخت روحیه جوانان و سلیقه های تنوع طلبی آنها در برنامه های فرهنگی و فکری است که باید با برنامه های مختلف هنری،ورزشی،فرهنگی ،علمی و تفریحی فضای حضور جوانان را وسیع تر سازند .

کوتاه سخن آنکه این خلاقیت باید در تمامی حوزه ها اتفاق افتد در روش سخنرانی و ارائه پیام ، در انتخاب موضوعات، در استخدام کلمات و در برنامه ریزی های کلان برای مسجد که همگی در توسعه ارتباط جوانان با مسجد ضروری است.

از باب حُسن ختام، این نوشتار را با حدیثی نبویّ به پایان می بریم. رسول خدا(ص) در بیان پاداش امام جماعت مى‌فرماید: «مَنْ أَمَّ قَوْماً بِإِذْنِهِمْ وَ هُمْ بِهِ رَاضُونَ فَاقْتَصَدَ بِهِمْ فِى حُضُورِهِ وَ أَحْسَنَ صَلَاتَهُ بِقِیامِهِ وَ قِرَاءَتِهِ وَ رُکُوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ قُعُودِهِ فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِ الْقَوْمِ وَ لَا ینْقَصُ مِنْ أُجُورِهِمْ شَىْ ءٌ»23هر کس امامت جمعى را با اجازه خودشان به عهده بگیرد و آنان به امامت او راضى باشند و وى در حضور به جماعت، رعایت نماید (و به موقع حاضر شود) و نماز را از حیث قیام، قرائت، رکوع، سجود و نشستن نیکو انجام دهد؛ پس براى او مانند ثواب نماز همة مأمومین خواهد بود، بى‌آنکه از اجر آنان چیزى کاسته شود.

پی نوشت ها:

1. طباطبایی، سید محمدحسین (1347)، المیزان فی تفسیر القرآن، دارالکتب الاسلامیه، ج8، ص91

2. ابن خلدون (1384)، مساجد در تمدن اسلامی، تهران، نشر رسانش، ص 43- 42.

3. صحیفه امام، ج 9، ص 479.

4. جهت آگاهی از نمونههایی از تعیین امام جماعت توسط شخص حضرت امام، به صحیفه نور ج 22 و 19 صفحات 205 و 114 رجوع شود.

5. فجری، محمّدمهدی، مقاله جایگاه مسجد از منظر امام خمینی، نشریه حضور، شماره 50

6 . جهانگیرزاده، محمّدرضا ، مقاله همنوایى و پیشرفت، دو ماهنامه حدیث زندگی، سال دوم - شماره هفت، مهر و آبان 1381، ص6(همراه با دخل و تصرف)

7 . عاملی، محمّد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 5، ص469، باب 69 از ابواب صلاه الجماعه، روایت 2.

8 . عاملی، محمّد بن حسن، وسائل الشیعه،ج5، ص470، باب 69 از ابواب صلاه الجماعه، روایت 6.

9. نهج البلاغه(خطبه ها، نامه ها و کلمات علیّ بن ابی طالب ـ علیه السّلام ـ )، تنظیم: صبحی صالح، ص 501، حکمت شماره 176.

10. احزاب ، آیه 70.

11. مطهرى، مرتضی، ده گفتار، ص 189.

13 . مقاله «جوان و جاذبه های مسجد»، روزنامه ایران، شماره 4294 ،3/6/88 ، صفحه 9

13. سمهودی، علیّ بن احمد، وفاء الوفاء بأخبار دارالمصطفی، ج 2، ص 444 ـ 445، دارالکتب العلمیّه، بیروت، چاپ چهارم، 1404 هـ .ق، چهار جلد در سه مجلّد.

14 . عاملی، محمّد بن حسن، وسائل الشیعه، ج5، ص416، باب 26 از ابواب صلاه الجماعه، روایت 5.

15 . مقاله«ویژگیهای امام جماعت موّفق»، نشریه مبلغان، مرداد 1388، شماره 118

16 . اسمعیلی، بابک مقاله« نیازسنجی آموزش کارکنان با الگوی دلفای»، ماهنامه تدبیر، شماره185، مهر ماه1386

17 . مجلسی، محمد باقر ،بحارالانوار،ج7،چ 4،تهران:دارالکتب الاسلامیه،1364،ص 303

18 . طباطبایی، سید محمّد کاظم، العروه الوثقی، ص 284، فی فضیله صلاه الجماعه.

19 . نراقی، ملا مهدی، علم اخلاق اسلامی، (ترجمه جامع السعادات) مترجم سید جلال الدین مجتوی، قم، انتشارات حکمت، چاپ چهارم، 1377هـش، جلد چهارم، ص 452.

20 . ابن ابى الحدید معتزلى، شرح نهج البلاغه، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشى، قم، 1404 ق، ج 19،ص 16.

21 . بنگرید به کتاب معجم اشعار المعصومین گردآوری مرکز الابحاث و الدراسات الاسلامیه (مرکز مطالعات و تحقیقات اسلامی دفتر تبلیغات اسلامی قم).

22 .برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به مقاله« اهل بیت(ع) و بهترین شیوه تبلیغ»، نشریه پاسدار اسلام، بهمن 1383، شماره 278

23 . عاملی، محمّد بن حسن، وسائل الشیعة،ج 8، ص 349.

منبع : موسسه جهانی سبطین علیهما السلام

http://salat.irib.ir

ویژگی های مسجد و امام جماعت

مسجد فعال مسجدی است که از خصوصیات زیر برخوردار باشد:

1  - حضور گسترده و چشمگیر مؤمنان و نمازگزاران در مسجد اولین نشانهء یک مسجد فعال است .  حضورگستردهء مردم ، جلوهء عملی مسجدی فعال و پویا است .

2- امام جماعتی فعال ، پر جاذبه و خوش برخورد داشته باشد و مقبولیت اجتماعی خوبی داشته باشد. این یک عامل مهم جهت جذب مردم به مسجد محسوب می شود.

3- فعال بودن مراکز فرهنگی مسجد از قبیل کانون های فرهنگی و کتابخانه می تواند نقش مهمی در فعال نمودن یک مسجد داشته باشد.

4 - برخورداری مسجد از برنامه های تبلیغی و آموزشی مناسب یکی از محورهای فعال بودن مسجد محسوب می شود.

ویژگیهای امام جماعت موفق

یکی از ارکان اصلی هر مسجد، امام جماعت آن است. به عبارت دیگر: مسجدی موفق است که امام جماعت موفقی داشته باشد و امام جماعتی موفق است که به کارکردها و ویژگیهای مسجد و نیز وظایف امام جماعت آشنا باشد. بنابراین با توجه به اهمیت و نقش امام جماعت در مسجد از جنبه‌های گوناگون، مناسب است مختصری از ویژگیهای امام جماعت را مرور نماییم.

الف. محبوبیت و مقبولیت

اولین و مهم‌ترین ویژگی امام جماعت، محبوبیت مردمی وی است. پیشوایان اسلام بر محبوبیت و مقبولیت امام جماعت و مورد رضایت و پذیرش بودن او نزد نمازگزاران، تأکید فراوانی نموده‌اند. رسول مکرم اسلام‏صلی‏الله‏علیه‏وآله می‌فرماید: ((ثَمَانِیَةٌ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ لَهُمْ صَلَاةً الْعَبْدُ الْآبِقُ حَتَّى یَرْجِعَ إِلَى مَوْلَاهُ وَ النَّاشِزُ عَنْ زَوْجِهَا وَ هُوَ عَلَیْهَا سَاخِطٌ وَ مَانِعُ الزَّکَاةِ وَ إِمَامُ قَوْمٍ یُصَلِّی بِهِمْ وَ هُمْ لَهُ کَارِهُونَ‌... ؛ هشت طایفه‌اند که خداوند از آنها نمازی را نمی‌پذیرد: بندة فراری تا وقتی که به سوی مولایش برگردد، زن ناشزه‌ای که همسرش بر او خشمناک باشد، منع کننده زکات، امام [جماعت] قومی که نماز بخواند با اینکه مردم از وی کراهت داشته باشند و . . . . ))

اهمیت این موضوع که در روایات متعددی به آن اشاره شده است تا بدانجا است که رسول اکرم‏صلی‏الله‏علیه‏وآله امام جماعتی را که نمازگزاران امامت او را خوش نمی‌دارند، در ردیف افرادی قرار داده است که زکات نمی‌دهند.

برخورداری امام جماعت از مقبولیت و پذیرش اجتماعی در میان نمازگزاران عامل بسیار مهمی است تا او بتواند مسجد را در زمینه‌های گوناگون فعال و پرتحرک نماید.

اهمیت مسئله ایجاب می‌کند امام جماعت ارزیابی صحیحی از قضاوت عمومی نمازگزاران نسبت به عملکرد خویش داشته باشد. چنانچه پس از بررسی، به این نتیجه رسید که از پذیرش لازم در میان نمازگزاران برخوردار است، خدای را بر این نعمت سپاس گوید؛ در غیر این صورت شایسته است در مسجدی دیگر که نمازگزاران نسبت به او رضایت خاطر دارند به اقامة جماعت، تبلیغ و ارشاد بپردازد. و یا اینکه چنانچه مشکل و ایراد از جانب خودش است، سعی در رفع و اصلاح آن نماید.

ب. آشنایی با کارکردهای مسجد

برای مسجد، علاوه بر کارکرد اصلی آن که همانا محلی برای ارتباط با خداوند و برگزاری نماز جماعت است، می‌توان کارکردهای دیگری را نیز در نظر گرفت که یک امام جماعت باید با آنها آشنا باشد. از جمله این کارکردها می‌توان کارکرد آموزشی، فرهنگی، تبلیغی، اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، مبارزاتی و رسانه‌ای را نام برد.

ج. آشنایی با دانش مدیریت

یکی از مهم‌ترین مسائل در مسجد مدیریت آن است؛ اما با توجه به اهمیت برنامه‌ریزی در برنامه‌های دینی،‌ فرهنگی و آموزشی مسجد، ضروری است که ائمة جماعات اولین برنامه‌ریز باشند تا بتوانند اهل مساجد را هم به منظور تقویت بنیة دینی و مذهبی آنان و هم به منظور بهره‌برداری در مسائل سیاسی و اجتماعی و ارتقای میزان آگاهی آحاد مردم مهیا سازند. رسیدن به اهداف مذکور نیازمند برنامه‌ریزی، سازماندهی امکانات و نیروها و نهایتاً کنترل و نظارت بر اجرای برنامه‌هاست. بنابراین آنچه مهم به نظر می‌رسد این است که ائمة جماعات با آگاهی کامل به مدیریت مسجد علاوه بر مشورت با نمازگزاران و هیأت امنای مسجد، تصمیم نهایی را خود اتخاذ و اعمال نمایند. اهمیت این موضوع تا آنجا است که رسول اکرم‏صلی‏الله‏علیه‏وآله شخصاً مدیریت و امامت مسجد النبی‏صلی‏الله‏علیه‏وآله را به عهده داشتند و در غیاب ایشان، مدیریت مسجد به عهدة کسانی بوده است که به تشخیص آن حضرت صلاحیت امامت را داشته‌اند.

متأسفانه امروزه مشاهده می‌شود که در برخی مساجد، امام جماعت هیچ‌گونه اختیاری نداشته و برخی از افراد با در نظر گرفتن منافع خود هر برنامه‌ای را اجرا و یا منع می‌کنند.

د. توجه به وظایف امام جماعت برای جذب جوانان به مساجد و نماز جماعت و شرکت در سایر برنامه‌های فرهنگی مساجد شیوه‌ها و عواملی وجود دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌شود:

الف) امام جماعت

امام جماعت در هر مسجد عاملی مهم در پیشرفت و ترقی مسجد به شمار می‌رود و چنانچه دارای شرایط لازم باشد، تأثیری بسزا در تحولات مثبت در جوانان و در نتیجه گرایش آنان به مساجد خواهد داشت؛ این صفات از این قرار است :

1 – ثابت بودن

شناخت امام جماعت از مسجد، مؤمنان محل و نمازگزاران و غیره از جمله اموری است که در عملکرد وی نقشی مهم دارد؛ خصوصیات و اوضاع خاص هر محل و اهالی آن باعث می‌شود که وی تصمیم مقتضی اتخاذ کند و در راه اجرای آن گام بردارد که ثابت بودن امام جماعت در مسجد محل این مسأله را عملی می‌سازد .

2 – توانایی علمی

از عواملی که می‌تواند در جذابیت امام جماعت مؤثر باشد، توانایی و اندوخته‌های علمی اوست، چرا که ممکن است سؤالی از طرف جوانان در حیطه‌ی تخصصی او مطرح شود تا او با استفاده از معلومات خود در زمینه‌های مختلف از جمله جامعه شناسی، و روان‌شناسی جوانان و غیره، پاسخ دهد. طبیعتاً قدرت علمی روحانی مسجد باعث اطمینان و اعتماد مردم، به خصوص جوانان می‌شود و آنان نیز همواره سعی می‌کنند در مواقع لزوم با او ارتباط برقرار سازند و با اطمینان خاطر و طیب نفس با وی معاشر باشند و از کمالات و معلومات او بهره‌مند شوند .

3 - نظم

امام جماعت ضرورت دارد که در کلیه‌ی کار‌های مربوط به مسجد نظم و انضباط را مراعات کند، به موقع به مسجد بیاید، نماز را اقامه کند و اوقات سخنرانی و ارشاد مردم را تنظیم و با توجه به حال حضار مطالب خود را بیان کند و از ذکر مطالب اضافی و اطاله‌ی کلام خودداری ورزد .

4- بیان ساده و شیوا

مطالبی که امام جماعت بیان می‌کند،‌ باید حتی المقدور ساده و شیوا باشد و از تلفظ کلمات و جملات عجیب و غریب و نا‌مأنوس بپرهیزد؛ ‌چرا که عمده‌ی مخاطبان وی بی‌سواد، کم سواد‌ و ناآشنا به کلمات تخصصی هستند،‌در غیر این صورت با توجه به روحیه‌ی جوانان و کم ظرفیت بودن آنان، خستگی و کسالت بر آن‌ها عارض می‌شود .

  5 -  ‌ابتکار خلاقیت

بعضی از وعاظ هنگام سخنرانی آموخته‌های علمی خود را به همان‌گونه که فرا گرفته‌اند،‌ بیان می‌کنند، در حالی که می توانند با ذکر مثال‌ها و حکایت‌های تاریخی، مطالب و کلمات قصار، شوخ طبعی و داستان‌های شیرین را با رعایت نکات روانشناسی جوانان به گونه‌ای زیبا و جذاب‌تر عرضه کنند .

6 ـ‌ دوستی با جوانان و نوجوانان

امام جماعت مسجد می‌تواند با کنار گذاشتن بعضی از محدودیت‌های کاذب یا غیر ضروری، بین خود و جوانان،‌ آن‌ها را به خود نزدیک کند؛ به قدر معقول با آنان صحبت کند،‌ احوال آن‌ها را در حالت عادی و غیر عادی جویا شود و حتی المقدور در همنشینی‌ها و مجالست‌ها همراه آنان باشد و از فرصت‌های مناسب به منظور بیان مقصود استفاده کند؛ در حالی که بعضی از روحانیان با اتخاذ تدابیر نامناسب و حالت‌های عالمانه به خود گرفتن، سنگین و رنگین حرکت کردن بی‌حد، هم کلام نشدن با دیگران ‌خصوصاً جوانان و ...، بین خود و جوانان فاصله می‌اندازند .

7 ـ‌ احترام و تواضع

همیشه با احترام به دیگران و داشتن حالت تواضع در مقابل همنوعان، نوعی ارادت قلبی دیگران را در حق خود جذب می‌کنیم، حال اگر تواضع و احترام از جانب روحانی و رهبر معنوی،‌آن هم با جوانان که دارای قلبی پاک و جویای صحبت هستند، صورت گیرد، قطعاً موفقیت‌های چشمگیری به دست خواهد آمد؛ این روش از جمله طرق تبلیغ عملی است که در تاریخ صدر اسلام خصوصاً در وصف پیامبر گرانقدر اسلام نقل شده است و نتایج بسیار خوبی هم در بر داشته است .

8 ـ‌ آراستگی ظاهری

روحانی و رهبر معنوی در اجتماع باید در قالب الگو و نمونه‌ی خوبی‌ها مطرح شود؛ بنابراین امام جماعت باید به بهترین وجه ممکن لباس بپوشد، تمیز باشد، محاسن مرتب داشته باشد و از عطر استفاده کند؛‌مواظب نظافت دهان و دندان و احیاناً بوی بد دهان خود باشد و در مجموع مسأله‌ی نظافت ظاهری را فراموش نکند .

9 ـ‌ توانایی جسمی

در برگزاری نماز جماعت و سخنرانی‌ها لازم است مسائلی نظیر وقت دیگران و کهولت سن حاضران مراعات شود؛‌حال اگر امام جماعت سن بالایی داشته باشد، طبیعتاً نماز طولانی می‌شود و ممکن ا ست مأمومان خسته شوند .

10 ـ دارا بودن دانش لازم

اگر امام جماعت صرفاً به یک سری اطلاعات علمی دست یافته باشد،‌ انتقال آن به روش معمولی و بیان ساده‌ی آن مطالب ممکن نیست و با توفیق کمتری قرین است؛ لذا ضروری است از علوم دیگر نظیر روانشناسی جوانان و نوجوانان استفاده شود .

11 ـ ‌درک موقعیت سنی جوانان

موقعیت سنّی جوانان و نیاز‌ها و روحیات آنان در این سنین باید مورد توجه قرار گیرد؛ لازم نیست همیشه از آنان بخواهیم در کلیه‌ی مراسم ادعیه و زیارات شرکت و گریه و زاری را پیشه کنند، زیرا جوانان و نوجوانان در کنار این مسائل معنوی نیاز به تفریحات سالم و ورزش و آموختن دانش روز دارند؛ تحرک و انرژی زیاد از خصوصیات این دوران است و جوانان به تنوع بیشتری نیازمندند .

12 ـ‌ تهیه‌ی امکانات مالی

امام جماعت می‌تواند با نظارت کامل و سر و سامان دادن به امور مالی مسجد و تخصیص بودجه‌های لازم در راه جذب جوانان، به این مهم دست یابد .

ب) ‌مسجد

خود مسجد و ویژگی‌های آن نیز می‌تواند عامل جذابی به منظور گرایش جوانان و نوجوانان به مسجد باشد. این ویژگی‌ها و خصوصیات عبارت‌اند از :

1 ـ فضای مناسب و ظواهر خوب آن

مسئولان ذی ربط در عصر کنونی باید در احداث مساجد تا حد زیادی مداخله کنند، انتخاب محل احداث نقشه‌ی مورد نظر، امکانات و فضای سبز آن و غیره باید حساب شده و از روی اصول باشد؛ احداث مسجد در کوچه و پس کوچه‌ها و با مساحت کم، بدون دیگر امکانات سوت و کور است و رغبتی در دل جوانان و نا‌آشنایان به مسجد ایجاد نخواهد کرد .

2 ـ‌ نظافت

تمیزی و پاک بودن از جمله عواملی به شمار می‌رود که باعث گرویدن جوانان به مسجد می‌شود، لذا مسئولان مسجد باید در خصوص غبار روبی، نظافت منظم روزانه یا هفتگی، شستن فرش‌ها و عطر افشانی اقدام کنند. نظافت دستشویی‌ها، ‌ایجاد امکانات بهداشتی نظیر صابون، مایع ضد عفونی کننده، آب گرم در زمستان‌ها و شستشوی مرتب و منظم محیط دستشویی‌ها و به کار بردن خوشبو کننده‌های مناسب از ضروریات مساجد است .

3 ـ وسایل صوتی، گرما‌زا و سرما‌زا

کسانی که گاهی به مناسبتی به مسجد راه می‌یابند چنانچه با مسائل ناخوشایندی از قبیل نامناسب بودن صدای بلند‌گوها و سرد یا گرم بودن بیش از حد مسجد روبرو شوند، تنفر در قلب آنان پدید می‌آید و سابقه‌ی ذهنی منفی در اذهان ایشان باقی می‌گذارد، همچنین تنظیم نور کافی در خود مسجد از اهم مسائل است .

4 ـ‌ تصمیم‌گیری متمرکز

مؤمنان و نمازگزاران و مسئولان مربوط می‌‌توانند به منظور تنظیم برنامه‌ها و امور مساجد و جلوگیری از پراکندگی و تعدد تصمیم‌گیری‌ها، با انتخاب شماری از افراد جوان و متعهد و حتی المقدور متخصص، همچنین ریش سفیدان با نظارت امام جماعت در قالب هیئت امنا، امور مساجد را با صلابت و برنامه ریزی منسجم اداره کنند .

5 ـ ایجاد امکانات فرهنگی ورزشی

مسئولان و گردانندگان مساجد می‌‌توانند با تهیه و تخصیص امکانات فرهنگی از قبیل: کتابخانه،‌سالن مطالعه، تشکیل گروه‌های تواشیح، سرود، همخوانی قرآن و تشکیل جلسات آموزش قرآن در دوره‌های گوناگون،‌کلاس‌های تقویتی رایگان و کلاس‌های آموزشی دیگر، باعث جذب جوانان به مساجد شوند؛ در کنار این مسائل تهیه‌ی امکانات ورزشی مرتبط با مسجد تا جایی که حرمت آن به طور کامل محفوظ بماند نیز می‌تواند در شمار عوامل جذب ‌کننده محسوب شود .

6 ـ استفاده از افراد خوش صدا

بسیاری از اوقات می‌بینیم در مساجد از قاریان قرآن و مؤذن‌های مسن و افراد بد صدا استفاده می‌شود که انسان به هنگام شنیدن صدای آنان ناگزیر باید گوش خود را بگیرد. طبیعی است که این موضوع باعث دفع جوانان از مساجد می‌شود .

ج) ‌هیئت امنای مسجد

پیشبرد امور مسجد و آبادانی آن، ‌هم به لحاظ معنوی و هم به لحاظ مادی، اشتراک مساعی و همت والای اعضای هیئت امنا را می‌طلبد، آنان می توانند با همفکری و همدلی، از عهده‌ی این وظیفه‌ی شرعی و داوطلبانه به خوبی بر‌آیند و ذخیره‌ای برای آخرت خود بردارند؛ خصوصیات ضروری که می‌باید این افراد داشته باشند، به قرار زیر است :

1 ـ همکاری جدی

اعضای هیئت امنای مسجد می‌باید در ادای وظایف خود جدیت داشته باشند و مصمم حرکت کنند، در غیر این صورت اختلال در امور مسجد پیش می‌آید .

2 ـ ‌تقسیم کار

به نظر می‌رسدکه امور مسجد می‌باید به تناسب سن، تخصص، علاقه و دیگر عوامل شخصی اعضای آن هیئت، تقسیم شود تا فشار کار بر دوش فرد یا افراد معینی نباشد؛ ‌از طرف دیگر این اعضا می‌توانند از افراد غیر عضو که علاقه به کار دارند کمک بجویند تا در تسریع کار مؤثر باشند، مراعات مجموعه‌ی امور یاد شده باعث بروز حرکتی منسجم در امور مساجد می‌شود که برای افراد مرتبط با مسجد و خصوصاً جوانان دلپذیر خواهد بود .

3 ـ‌ علاقه به کار

افرادی که در قالب عضو این هیئت به کار مشغول می‌شوند باید در برابر مسئولیت پذیرفته شده علاقه داشته باشند و از نیّت غیر تقرب الی الله پرهیز کنند تا بتوانند بدون هیچ گونه دلسردی فعالیت کنند .

http://dini1.mihanblog.com

ویژگیهای امام جماعت موّفق

یکی از ارکان اصلی هر مسجد، امام جماعت آن است. به عبارت دیگر: مسجدی موفق است که امام جماعت موفقی داشته باشد و امام جماعتی موفق است که به کارکردها و ویژگیهای مسجد و نیز وظایف امام جماعت آشنا باشد. بنابراین با توجه به اهمیت و نقش امام جماعت در مسجد از جنبه‌های گوناگون، مناسب است مختصرى از وىژگىهاى[1] امام جماعت را مرور نماییم.

الف. محبوبیت و مقبولیت

اولین و مهم‌ترین ویژگی امام جماعت، محبوبیت مردمی وی است. پىشواىان اسلام بر محبوبیت و مقبولیت امام جماعت و مورد رضاىت و پذىرش بودن او نزد نمازگزاران، تأکید فراوانی نموده‌اند. رسول مکرم اسلام(ص) می‌فرماید: «ثَمَانِیَةٌ لَا یَقْبَلُ اللَّهُ لَهُمْ صَلَاةً الْعَبْدُ الْآبِقُ حَتَّى یَرْجِعَ إِلَى مَوْلَاهُ وَ النَّاشِزُ عَنْ زَوْجِهَا وَ هُوَ عَلَیْهَا سَاخِطٌ وَ مَانِعُ الزَّکَاةِ وَ إِمَامُ قَوْمٍ یُصَلِّی بِهِمْ وَ هُمْ لَهُ کَارِهُونَ‌...[2]؛ هشت طایفه‌اند که خداوند از آنها نمازی را نمی‌پذیرد: بندة فراری تا وقتی که به سوی مولایش برگردد، زن ناشزه‌ای که همسرش بر او خشمناک باشد، منع کننده زکات، امام [جماعت] قومی که نماز بخواند با اینکه مردم از وی کراهت داشته باشند و... .»

اهمیت این موضوع که در روایات متعددی به آن اشاره شده است تا بدانجا است که رسول اکرم(ص) امام جماعتی را که نمازگزاران امامت او را خوش نمی‌دارند، در ردیف افرادی قرار داده است که زکات نمی‌دهند.

برخورداری امام جماعت از مقبولیت و پذیرش اجتماعی در میان نمازگزاران عامل بسیار مهمی است تا او بتواند مسجد را در زمینه‌های گوناگون فعال و پرتحرک نماید.

اهمیت مسئله ایجاب می‌کند امام جماعت ارزیابی صحیحی از قضاوت عمومی نمازگزاران نسبت به عملکرد خویش داشته باشد. چنانچه پس از بررسى، به این نتیجه رسید که از پذیرش لازم در میان نمازگزاران برخوردار است، خدای را بر این نعمت سپاس گوید؛ در غیر این صورت شایسته است در مسجدی دیگر که نمازگزاران نسبت به او رضایت خاطر دارند به اقامة جماعت، تبلیغ و ارشاد بپردازد. و یا اینکه چنانچه مشکل و ایراد از جانب خودش است، سعی در رفع و اصلاح آن نماید.

ب. آشنایی با کارکردهای مسجد

برای مسجد، علاوه بر کارکرد اصلی آن که همانا محلی برای ارتباط با خداوند و برگزاری نماز جماعت است، می‌توان کارکردهای دیگری را نیز در نظر گرفت که یک امام جماعت باید با آنها آشنا باشد. از جمله اىن کارکردها مى‌توان کارکرد آموزشى، فرهنگى، تبلىغى، اخلاقى، اجتماعى، سىاسى، مبارزاتی و رسانه‌ای را نام برد.

ج. آشنایی با دانش مدیریت

یکی از مهم‌ترین مسائل در مسجد مدیریت آن است؛ اما با توجه به اهمىت برنامه‌رىزى در برنامه‌هاى دىنى،‌فرهنگی و آموزشی مسجد، ضرورى است که ائمة جماعات اولىن برنامه‌رىز باشند تا بتوانند اهل مساجد را هم به منظور تقوىت بنىة دىنى و مذهبى آنان و هم به منظور بهره‌بردارى در مسائل سىاسى و اجتماعى و ارتقاى مىزان آگاهى آحاد مردم مهىا سازند. رسىدن به اهداف مذکور نىازمند برنامه‌رىزى، سازماندهی امکانات و نیروها و نهایتاً کنترل و نظارت بر اجرای برنامه‌هاست. بنابراین آنچه مهم به نظر می‌رسد این است که ائمة جماعات با آگاهی کامل به مدیریت مسجد[3] علاوه بر مشورت با نمازگزاران و هیأت امنای مسجد، تصمیم نهایی را خود اتخاذ و اعمال نمایند. اهمیت این موضوع تا آنجا است که رسول اکرم(ص) شخصاً مدیریت و امامت مسجد النبی9 را به عهده داشتند و در غیاب ایشان، مدیریت مسجد به عهدة کسانی بوده است که به تشخیص آن حضرت صلاحیت امامت را داشته‌اند.[4]

متأسفانه امروزه مشاهده می‌شود که در برخی مساجد، امام جماعت هیچ‌گونه اختیاری نداشته و برخی از افراد با در نظر گرفتن منافع خود هر برنامه‌ای را اجرا و یا منع می‌کنند.

د. توجه به وظایف امام جماعت

امام جماعت علاوه بر مدیریت صحیح مسجد ‌و اقامة نماز جماعت، لازم است مواردی را مدنظر قرار دهد:

1. مراعات اوقات نمازگزاران و حال ضعیفان

از جمله مهم‌ترین مسائل قابل دقت در مسجد این است که نماز جماعت در اول وقت شرعی و بدون فوت وقت آغاز گردد[5] و برنامه‌هاىى مثل سخنرانىها و دعاهاى طولانى، بعد از اتمام نماز صورت پذیرد. با کمال تأسف در برخی مساجد،‌مستحبات بین نماز به اندازه‌ای طولانی می‌شود که عده‌ای نماز دوم را فرادی خوانده و گاه به همین دلیل کُلاًّ در مسجد حاضر نمی‌شوند و از فیض جماعت محروم می‌مانند. به یقین ثواب نماز جماعت با انجام حداقل مستحبات همراه با جمعیتِ‌بیش‌تر بسیار بهتر از نماز طولانی با انجام همة مستحبات خواهد بود. آمار نشان می‌دهد که آنچه مردم را از مسجد گریزان می‌سازد،‌طولانی کردن نماز و فاصلة بین دو نماز است.[6]

امام صادق(ع) می‌فرمایند: «إِذَا کُنْتَ إِمَاماً أَجْزَاَتْکَ تَکْبِیرَةٌ وَاحِدَةٌ لِأَنَّ مَعَکَ ذَا الْحَاجَةِ وَ الضَّعِیفَ وَ الْکَبِیر؛[7] هر گاه امام جماعت بودى، یک الله اکبر برای تو کافی است؛ زیرا افرادی که کار دارند یا ضعیف و پیر هستند با تو می‌باشند.»

امیر المؤمنین (ع) می‌فرمایند: «آخِرُ مَا فَارَقْتُ عَلَیْهِ حَبِیبَ قَلْبِی اَنْ قَالَ: یَا عَلِیُّ إِذَا صَلَّیْتَ فَصَلِّ صَلَاةَ أَضْعَفِ مَنْ خَلْفَکَ ...؛[8] آخرین سخنی که با آن از محبوب قلبم جدا شدم، این بود که فرمود: ىا على!‌به هنگام نماز [جماعت]، نمازی متناسب ب حال ضعیف‌ترین کسی که به تو اقتدا کرده است بخوان.»

این حدیث شریف گویای آن است که یکی از راه‌های جلب و جذب مسلمانان به کانون مسجد و نماز جماعت،‌‌کوتاه برگزار نمودن نماز جماعت است.

در روایت دیگری رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «مَنْ أَمَّ قَوْماً فَلَمْ یَقْتَصِدْ بِهِمْ فِی حُضُورِهِ وَ قِرَاءَتِهِ وَ رُکُوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ قُعُودِهِ وَ قِیَامِهِ رُدَّتْ عَلَیْهِ صَلَاتُهُ وَ لَمْ تُجَاوِزْ تَرَاقِیَهُ وَ کَانَتْ مَنْزِلَتُهُ عِنْدَ اللَّهِ مَنْزِلَةَ أَمِیرٍ جَائِرٍ مُتَعَدٍّ لَمْ یَصْلُحْ لِرَعِیَّتِهِ وَ لَمْ یَقُمْ فِیهِمْ بِأَمْرِ اللَّهِ؛[9] کسی که امامت گروهی را به عهده گیرد و در حاضر شدن [برای نماز] و قرائت و رکوع و سجده و نشستن و برخاستن خود، راه اعتدال و میانه را در پیش نگیرد،‌نمازش مورد پذیرش نخواهد بود و از کتفهای او تجاوز نمی‌کند و جایگاه چنین امامی نزد خداوند همچون جایگاه سلطان ستمگر و تجاوزگری است که برای اصلاح رعیت خود تلاش ننموده و فرمان الهی را در میان آنان به پای نداشته است.

2. تعیین ساعتی مشخص برای حل مشکلات

اگرچه اجرای این برنامه در همة مساجد ضروری نمی‌باشد؛‌‌اما مناسب است امام جماعت با توجه به نیاز محل،‌ساعتی را به صورت روزانه یا هفتگی در مسجد حضور یابد و به سؤالات پاسخ گفته و به رفع مشکلات فردی و اختلافات خانوادگی بپردازد و در صورت نیاز با مراکز حوزوی و متخصصین در تماس باشد تا سؤالات به خوبی پاسخ داده شود.[10]

3. حفظ آرامش مسجد

امام جماعت موظف است از هرگونه برنامه‌ای که نظم مسجد را برهم زده و یا در شأن مسجد نمی‌باشد،‌جلوگیری نماید. همچنىن لازم است از هرگونه سىاسى بازى و طرفدارى از گروه خاص که تشنج در مسجد و از بىن رفتن فضاى عبادت است جلوگىرى کند.

4. ارائه برنامه‌هایی که برجذابیت مسجد بیافزاید

در برنامة سخنرانی مسجد، حتى المقدور از افراد آگاه به مساىل سىاسى و روز، متعهد و جذب‌کننده استفاده شود تا مردم علاوه بر تنوع و جذابیت، از اوضاع کشور و منطقة محل زندگى، مطلع شده، سؤالات خویش را مطرح نموده و جواب دریافت نمایند.[11]

5. تشکیل هیأت امنا

هر امام جماعتی نیاز به افرادی دارد که در اداره مسجد، او را یاری نمایند؛‌اما مهم این است که این افراد چه با نام هیأت امنا (که از افراد مورد اطمینان محل می‌باشند) و چه با دادن مسئولیتهای مختلف به افراد دارای صلاحیت،‌مثل: مسئول واحد پشتىبانى مالى، واحد عمرانى خدماتى، واحد فرهنگى هنرى ورزشى،‌واحد روابط عمومی و ... تحت نظارت و مدیریت امام جماعت برنامه‌های مسجد را پیگیری نمایند. همچنین برخی مساجد که هیأت امنا داشته و آنها مسئول دعوت از امام جماعت می‌باشند، لازم است به این مسئله واقف گردند که انتخاب امام جماعت، به معنای انتخاب مدیر در تمام فعالیتهای مسجد است و تمام برنامه‌های مسجد باید با موافقت و هماهنگی امام جماعت انجام گیرد.

6. رفع موانع جذب جوانان به مسجد

برخی از موانع جذب جوانان به مساجد که از خود مسجد و عدم مدیریت صحیح امام جماعت نیز ناشی می‌شود عبارت است از:

الف. متنوع نبودن برنامه‌های مسجد که اغلب یکنواخت،‌کسالت‌آور و خسته‌کننده است. به عبارت دیگر، همان‌گونه که بدن انسان از خوردن غذاهای یکنواخت افسرده و بی‌اشتها می‌شود، طرح مباحث تکراری نیز اسباب خستگی و افسردگی اهل مسجد را فراهم نموده، روح و جان انسان را ملول و آزرده می‌سازد. حضرت علی(ع) می‌فرماید: «إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ تَمَلُّ کَمَا تَمَلُّ الْأَبْدَانُ فَابْتَغُوا لَهَا طَرَائِفَ الْحِکْمَةِ»؛[12] این قلوب آدمیان همچون بدن آنها گاه، خسته می‌شود؛ پس [برای رفع خستگی آن] از حکمتهای نو و تازه بهره جویید.

همچنین ناآشنا بودن گردانندگان مسجد با شیوه‌های جذب جوانان و فنون تبلیغ در مقابل متنوع و جذاب بودن برنامه‌های بیرون؛ نظىر باشگاه‌هاى ورزشى،‌ویدئو، ماهواره و غیره،‌عامل مهمی در عدم جذابیت مسجد می‌باشد.

ب. ناهمخوانى برنامه‌هاى بسىارى از مساجد با نىازهاى فکرى و فرهنگى جوانان و وضع زمان و مسائل روز، تکرارى بودن سخنان برخى روحانىان در موضوعاتى خاص و غىرضرورى، موجب شده است برخی جوانان احساس کنند که حضور در مسجد بهره‌ای برای آنان نداشته و این مسئله موجب دلسردی آنان از مسجد می‌شود

ج. مطرح نکردن دو نکتة مهم:

1. آثار و فواید مسجد و برکات آن و ویژگیهای فرد اهل مسجد.

2. آثار سوء و پیامدهای منفی گریز از مساجد و دوری از آن و خصوصیات فرد بیگانه با مساجد در نظر دین.

د. اختصاصی شدن تدریجی برخی مساجد تنها برای قشر پیران و احساس غربت و حقارت برای جوانان.

ه . طولانى بودن نماز جماعت و سخنرانى.

و. وضع نامناسب و عدم آراستگی ظاهری مسجد و امام جماعت.

سیرة نبی اکرم(ص)، امامان معصوم(ع) و علمای بزرگ وارسته، علاوه بر پیراستگی باطن، مراعات نظافت و آراستگی ظاهر نیز بوده است.

ز. وجود تناقض در گفتار و کردار.

امام جماعت موظف است از هرگونه برنامه‌ای که نظم مسجد را برهم زده و یا در شأن مسجد نمی‌باشد،‌جلوگیری نماید

ح. مشاهدة ضعفها در وابستگان درجة اول امام جماعت (همسر،‌‌فرزندان و والدین) و افراد تحت تکفل او.[13]

ط. وجود برخی هیأت امنا و خادمان تندخو،‌بداخلاق و مستبد در مسجد که دافعة قویی دارند.

اعمال روشهای خشک و مستبدانه در آموزشهای مذهبی‌و به کارگیری شیوه‌های غلط تعلیمی موجب بی‌علاقگی و دلسردی از دین و مراکز دینی می‌شود.

ى. مراعات نکردن عفت کلام و به‌کارگىرى واژه‌ها و کلمات نامناسب و سوء تفاهم برانگىز و دون شأن مبلّغ اسلام در سخنرانىها و مراعات نکردن ادب در گفتار و نگاه و نداشتن برخورد زىبا از لحاظ روانى در جذب مخاطب بسىار مؤثر است.

ک. ناآشناىى با روان شناسى تبلىغات،‌وقت نشناسى،‌نداشتن حسن انتخاب و کج سلىقگى در طرح مطالب و در برخورد با مردم.

ل. وجود برخى امامان جماعت در مساجد که صلاحىت علمى و توان تبلىغى،‌اخلاقى،‌سىاسى و اجتماعى لازم را ندارند و ىا خوشنام و خوش‌سابقه نىستند و تبلىغ و امامتشان به دل نمى‌نشىند.

م. تشخىص ندادن و درک ناصحىح از روان‌شناسى دورة جوانى، بىگانه بودن با دنىاى جوانان و آشنا نبودن با زبان آنها و ناتوانى در طرح ارزشها و مجاب ساختن و متقاعد کردن آنان و عدم پاسخگوىى به سؤالات آنها؛ چه آنکه رمز موفقىت استاد شهىد مطهرى در بىان و نفوذ در مىان قشر جوان و تحصىل‌کرده،‌همىن دردشناسى و آشنا بودن با نىاز و زبان مخاطبان خود بود.

همچنىن القاى ترک لذت، و بهره نبردن از مواهب و نعمتهاى حلال الهى و پرهىز از شىک‌پوشى و آراستگى به اسم دىن و تلقىن اىن نکته که دىن‌دار واقعى نباىد بخندد،‌لذت ببرد و شىک بپوشد؛[14] موانعى است که مى‌تواند بىن امام جماعت و جوانان فاصله اىجاد نموده و مساجد را از حضور آنان خالى نماىد.

به نظر مى‌رسد انجام موارد زىر بر توفىق امام جماعت مسجد بىافزاىد:

1. ارتباط منظم و مستمر با نمازگزاران و در صورت امکان سرکشى به منازل ىا مغازة آنها؛

اىن برنامه همان برخوردى است که در صدر اسلام از طرف رسول گرامى اسلام(ص) و حضرت على(ع) صورت مى‌گرفت که وقتى ىکى از نمازگزاران ىک ىا دو جلسة نماز غىبت مى‌کردند،‌‌بلافاصله آن بزرگواران احوال او را جوىا مى‌شدند و اگر مطلع مى‌شدند که شخص مورد نظر گرفتارى دارد ىا در بستر بىمارى افتاده است،‌به عىادت وى مى‌رفتند و درصورتى که دچار گرفتارى بود،‌سعى مى‌کردند با مشارکت ساىر مؤمنان،‌‌به رفع گرفتارى او اقدام نموده و در صورت بىمارى،‌براى بهبودى او دعا کنند.[15]

چنىن برخوردهاىى از طرف امام مسجد روحىة مخاطب را قوت مى‌بخشد و احساس مى‌کند که مأنوس بودن با مسجد علاوه بر اجر معنوى و برقرارى ارتباط با خالق، نزد مخلوق و بندگان خدا نىز عزت دارد و اىن عزت در پرتو برکت ارتباط با مسجد است.

2. سرکشى امام جماعت به خانواده‌هاى شهدا و جانبازان؛

در برخى مساجد اىن برنامه با اعلام قبلى و با حضور نمازگزاران مسجد انجام مى‌پذىرد که آثار مثبت بسىارى را به همراه داشته است. چنىن برنامة مستمر و هفتگى مى‌تواند به گونه‌اى تنظىم شود که اىن سرکشى هر شش ماه (و در صورت زىاد بودن خانواده‌ها) سالى ىکبار تکرار شود. اىن برنامه را مى‌توان در سىرة رسول خدا(ص) مشاهده نمود؛ چنانکه در تارىخ مى‌خوانىم که آن حضرت همراه با گروهى از اصحاب از مسجد حرکت کردند و به دىدار خانواده «سعد بن ربىع» که از شهداى جنگ احد بود، رفتند و پس از مقدارى گفتگو،‌همسر سعد مشکل خود را در ارتباط با مىراث سعد مطرح نمود.[16]

برخورداری امام جماعت از مقبولیت و پذیرش اجتماعی در میان نمازگزاران عامل بسیار مهمی است تا او بتواند مسجد را در زمینه‌های گوناگون فعال و پرتحرک نماید

3. احترام به شخصىت جوانان و نوجوانان و تشوىق آنان در مسجد؛

در بىش‌تر مناطق، خىّرىنى وجود دارند که مى‌توان با کمک آنان، جوانان موفق مسجدى در رشته‌هاى مختلف و نىز جوانان و نوجوانانى که در طول سال، حضور بىش‌ترى در مسجد دارند را مورد تشوىق قرار داد. همچنىن احوالپرسى و آشناىى با تازه‌واردان، بسىار ثمربخش است؛ چنانچه ىکى از مبلغىن موفق مى‌فرمود: معانقة امام جمعة منطقه با من سبب شد که دوست‌دار روحانىان شوم و سپس وارد حوزه شدم.

4. مسئولىت دادن به نوجوانان در فعالىتهاى مسجد،‌راه‌اندازى اردوهاى ىک روزه ىا چند روزه با هزىنه شرکت‌کنندگان و ىا کمک خىرىن، برگزارى مسابقات فرهنگى هنرى و

5. حضور زودتر و گفتگو با نمازگزاران؛

روبروى مردم نشستن امام جماعت قبل و بعد از نماز، از نظر تربىتى و روحى اثرات فراوانى بر نمازگزاران دارد. اطلاع از حضور و غىاب افراد مسجدى، آگاهى از حضور افراد تازه وارد و آشناىى با آنها،‌صمىمىت بىش‌تر بىن امام و مأمومىن،‌از جمله آثار روبروى مردم نشستن و گفتگو با آنها است.

همچنىن به تجربه ثابت شده است که اقامة نماز جماعت صبح ولو با کم‌ترىن نمازگزار، تأثىر فوق‌العاده‌اى در موفقىت امام جماعت دارد.

حسن ختام

رسول خدا(ص) در بىان پاداش امام جماعت مى‌فرماىد: «مَنْ أَمَّ قَوْماً بِإِذْنِهِمْ وَ هُمْ بِهِ رَاضُونَ فَاقْتَصَدَ بِهِمْ فِى حُضُورِهِ وَ أَحْسَنَ صَلَاتَهُ بِقِىَامِهِ وَ قِرَاءَتِهِ وَ رُکُوعِهِ وَ سُجُودِهِ وَ قُعُودِهِ فَلَهُ مِثْلُ أَجْرِ الْقَوْمِ وَ لَا ىُنْقَصُ مِنْ أُجُورِهِمْ شَىْ ءٌ؛[17] هر کس امامت جمعى را با اجازه خودشان به عهده بگىرد و آنان به امامت او راضى باشند و وى در حضور به جماعت، رعاىت نماىد (و به موقع حاضر شود) و نماز را از حىث قىام، قرائت، رکوع، سجود و نشستن نىکو انجام دهد؛ پس براى او مانند ثواب نماز همة مأمومىن خواهد بود، بى‌آنکه از اجر آنان چىزى کاسته شود.»

همچنىن مى‌فرماىد: «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَ أَنْ ىُدْخِلَ الْجَنَّةَ ثَلَاثَةَ نَفَرٍ بِغَىْرِ حِسَابٍ وَ ىُشَفِّعَ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ فِى ثَمَانِىنَ أَلْفاً الْمُؤَذِّنُ وَ الْإِمَامُ وَ رَجُلٌ ىَتَوَضَّأُ ثُمَّ ىَدْخُلُ الْمَسْجِدَ فَىُصَلِّى فِى الْجَمَاعَةِ»؛[18] خداوند متعال وعده داده است که سه نفر را بدون حساب وارد بهشت نماىد و هر ىک از آنها شفاعت هشتاد هزار را بنماىد؛ مؤذن و امام جماعت و کسى که وضو بگىرد و وارد مسجد شود و در جماعت نماز بخواند.»

خلاصه آنکه به نظر مى‌رسد در شراىط کنونى که وساىلى همچون اىنترنت، ماهواره و موباىل در دسترس همگان قرار گرفته و مفاسدى را بوجود آورده و اىمان جوانان و نوجوانان را نشانه گرفته است، وظىفه امامان جماعت سنگىن‌تر شده و لازم است کسانى اىن مسئولىت خطىر را تقبل نماىند که بتوانند وقت بىش‌ترى در جهت جذب افراد به مسجد به کار برده و توان اقناع فکرى و مذهبى آنان را داشته باشند؛ چرا که اگر فردى جذب مسجد شود؛‌اما نتواند از آن بهره‌مناسب ببرد، و از مسجد دلسرد شود، براى همىشه از مسجد روى‌گردان خواهد شد.

.[1] در اىن نوشتار سخن از شراىط و احکام شرعى مثل: عدالت، مرد بودن‌و ... نمى‌باشد، بلکه سخن از امتىازاتى است که موفقىت امام جماعت را دو چندان کرده و او را در جذب نمازگزاران بىش‌تر بخصوص جوانان ىارى بخشد.

[2]. من لا ىحضره الفقىه، ‌شىخ صدوق، جامعه مدرسىن، قم، 1413 ه . ق، چاپ سوم، ج 1، ص 59.

[3]. گرچه آشنایی با دانش مدیریت مسجد، بحث گسترده‌اى بوده و در اىن نوشتار نمى‌گنجد؛ اما در بخش وظاىف امام جماعت، به چند مورد آن اشاره مى‌شود.

[4]. متأسفانه در برخى مساجد، علاوه بر اىنکه نمازگزاران از زمان نىامدن امام جماعت مطلع نمى‌گردند، بلکه امام جماعت جاىگزىنى را تعىىن نمى‌کند و در اىن حال هر کس و در هر لباسى امامت مسجد را به عهده مى‌گىرد.

[5]. البته برخى مناطق به گونه‌اى است که اکثر مردم در هنگام اذان،‌خارج از محل مى‌باشند و در صورت تأخىر نماز جماعت،‌همگى در مسجد حاضر مى‌شوند. و همچنىن در برخى مناطق، شرکت مردم در نماز جماعت پس از افطار ماه رمضان بىش‌تر از قبل از افطار است که در اىن صورت به نظر مى‌رسد تأخىر نماز جماعت بهتر مى‌باشد.

[6]. آىىن امامت مسجد،‌تقى قرائتى،‌مؤسسه مسجد،‌قم،‌اول،‌1387،‌ص 79.

[7]. الکافى،‌ج 3، ص 310.

[8]. وسائل الشىعة،‌‌ج 5،‌ص 447.

[9]. وسائل الشىعه،‌‌ج 8،‌ص 420.

[10]. به عنوان مثال: دفتر تبلىغات اسلامى قم با اىجاد مرکز پاسخگوىى به سئوالات دىنى با شماره پنج رقمى بدون کد (09640) به تمام مسائل قرآن، حدىث،‌تارىخ،‌‌کلام‌و دىن پژوهى،‌ادىان و مذاهب و احکام،‌‌پاسخ گفته و کمک بسىار خوبى براى مبلغىن گرامى مى‌باشد.

[11]. اىن برنامه مى‌تواند دو هفته ىا ماهى ىکبار به جاى سخنرانى هفتگى امام جماعت انجام پذىرد. البته گرچه دسترسى به اىن افراد در همه مناطق با مشکلاتى همراه است؛ اما در بىش‌تر مناطق مخصوصاً با پىگىرى مستمر امکان‌پذىر است.

[12]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدىد معتزلى، انتشارات کتابخانه آىت الله مرعشى، قم، 1404 ق، ج 19،‌‌ص 16.

[13]. قرآن کرىم اولىن مرحله از تبلىغ علنى پیامبر(ص) را با انذار نزدىکان معرفى مى‌نماىد: «وَأَنْذِرْ عَشِىرَتَکَ الأقْرَبِىنَ UOTE . (شعراء / 214).

[14]. برگرفته از کتاب جاىگاه مساجد در فرهنگ اسلامى،‌على رضاىى، مؤسسه فرهنگى ثقلىن،‌اول،‌‌،‌ص 274 ‌.

[15]. همان، ص344.

[16]. المغازى،‌محمد بن عمر واقدى، اعلمى بىروت، چاپ سوم،‌، ص 329 330.

[17]. وسائل الشىعة،‌ج 8، ‌ص 349.

[18]. مستدرک الوسائل، محدث نورى، مؤسسه آل البىت:، قم،‌ق، ج 6، ص 449.

http://saman14.blogfa.com/

مسجد فعال مسجدی است که از خصوصیات زیر برخوردار باشد:

1 حضور گسترده و چشمگیر مؤمنان و نمازگزاران در مسجد اولین نشانهء یک مسجد فعال است . حضورگستردهء مردم , جلوهء عملی مسجدی فعال و پویا است

2 امام جماعتی فعال , پر جاذبه و خوش برخورد داشته باشد و مقبولیت اجتماعی خوبی داشته باشد. این یک عامل مهم جهت جذب مردم به مسجد محسوب می شود.

3 فعال بودن مراکز فرهنگی مسجد از قبیل کانون های فرهنگی و کتابخانه می تواند نقش مهمی در فعال نمودن یک مسجد داشته باشد.

4 برخورداری مسجد از برنامه های تبلیغی و آموزشی مناسب یکی از محورهای فعال بودن مسجد محسوب می شود.

خصوصیات یک امام جماعت خوب عبارت است از:

1 مقبولیت اجتماعی : پیشوایان اسلام در کنار واجد شرایط برای احراز منصب امام جماعت , بر مقبولیت امام جماعت و این که او مورد رضایت و پذیرش نمازگزاران باشد, تأکید فراوان نموده اند. عمل به این رهنمود موجب حضور پر شور و علاقه مندانهء مؤمنان در مسجد و نماز جماعت خواهد بود.(1)

2 اخلاق شایسته و در خور شأن امام جماعت ; امام جماعت باید دارای اخلاق نیکو و شایسته ای باشد و بامردم به خوبی مدارا کند. امام جماعتی موفق است که بتواند با مردم , متواضع و خوش اخلاق باشد و به تعبیر دقیق ترعلاوه بر اخلاق فردی در بُعد اخلاق اجتماعی هم موفق باشد.

3 شایستگی های علمی , اگر امام جماعت عالِمی دینشناس و متعهد باشد و در مسجد به تفسیر قرآن و آموزش مسایل دینی بپردازد, مسجد به کانون اجتماع مؤمنان و مشتاقان فضیلت تبدیل خواهد شد.

4 نظم و انضباط; اگر امام جماعت بخواهد پیوند مردم را با مسجد مستحکم تر کند و حضور مردم را روزافزون تر کند, باید منضبط و حضور او در مسجد منظم باشد. این امر موجب افزایش حضور مؤمنان در مسجد خواهدشد.

(پـاورقی 1.رحیم , نوبهار, سیمای مسجد, ج 2 ص 263         

http://www.esfahanmasjed.com

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
فضیلت وآداب نماز شب
نویسنده : عبد - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 

 

نماز شب

نماز شب 11 رکعت است که می شود آن را به صورت خلاصه و آسان ، و یا مقداری مفصل تر و همراه با دعاهای ماثوره و قرائت قرآن خواند .


اما طریق آسان آن عبارت است از اینکه:

انسان حدود نیم ساعت به اذان صبح مانده از خواب بیدار شود و بعد از وضو ، چهار تا دو رکعتی عینا مثل نماز صبح به نیت نافله شب بخواند یعنی در هر رکعت بعد از حمد یک بار قل هو الله احد یا یکی از سوره های کوچک را بخواند . که در مجموع 8 رکعت می شود.
بعد دو رکعت به نیت نماز شفع بخواند که در رکعت اول بعد از حمد سوره قل اعوذ برب الناس و در رکعت دوم بعد از حمد سوره قل اعوذ برب الفلق را بخواند و نماز را تمام کند

بعدهم یک رکعت به نام نماز وتر است که بعد از حمد یک مرتبه قل هو الله احد یا بهتر است سه مرتبه قل هو الله احد و یک مرتبه قل اعوذ برب الفلق و یک مرتبه قل اعوذ برب الناس را بخواند و بعد قنوت بگیرد و 7 مرتبه بگوید :
((هذا مـَقامُ العائـِذِ بِکَ مِنَ الـنـّار ))
و سپس با دست چپ قنوت بگیرد و به دست راست تسبیح بگیرد و 70 مرتبه بگوید :
(( استغفر الله ربی و اتوب الیه )) یا ((استغفر الله و اتوب الــیه ))
سپس 300 مرتبه بگویدالــعفو

که اگر یک تسبیح صد دانه به دست بگیرد و هر دانه تسبیح را سه بار بگوید الــعفــو با یک دور تسبیح 300 مرتبه الـعــفو تمام می شود و در مجموع 300 مرتبه الــعفــو را در 3
دقیقه می شود گفت .
بعد هم برای 40 نفر مومن دعا و استغفار کند مثلا بگوید اللهم اغفر ابی ، یا فارسی بگوید خدایا پدرم را بیامرز ، مادرم را بیامرز ، فلانی را بیامرز و ..... افراد زنده و مرده در اینجا فرقی ندارند ، برای زنده ها هم صحیح است استغفار کند و در پایان بگوید :

((رَبَّ اغفـِرلی و ارحَمنی و تــُب عَلی إنَکَ أنتَ التـٌوابُ الغَفــُورُ الـَّرحیم))


سپس به رکوع و سجده برود و نماز را تمام کند و بعد از آن تسبیح حضرت زهرا (ع) را انجام دهد. و همچین آیت الکرسی رو بخواند .
اگر انصاف به خرج دهیم باید حتما همه ما حداقل این روش آسان و راحت نماز شب را ترک نکنیم و خودمان را در زمره متهجدان و عابدان و نماز شب خوانان قرار بدهیم .
اما اگر ما تصمیم جدی بگیریم خداوند هم کمک خواهد کرد ، زیرا که خداوند نماز شب را خیلی دوست دارد و به دنبال بهانه است تا مسلملنان و خاصه شیعیان علی بن ابی طالب (ع) را به بهشت ببرد ، بیایید ما این بهانه را درست کنیم تا خداوند ما را در زمره نماز شب خوانان واقعی و عابدان و زاهدان و متهجدان حقیقی قرار دهد.

خوب هر مقدار که از وقت باقی مانده تا اذان صبح مشغول قرائت قرآن شود که ثواب زیادی دارد و خداوند متعال در سوره مزمل پیامبر (ص) را مکلف می کند که مشغول ترتیل قرآن شود که همان قرائت همراه با تامل و تفکر در آیات قرآن است که توضیح بیشترش در بخش نماز شب از دیدگاه قرآن آمده است .
همچنین خواندن مناجات خمس عشره بسیار ثواب دارد
 

نافله نماز صبح

دو رکعت است که وقت آن از نصف شب به اندازه گذاشتن 11 رکعت نماز شب است تا نزدیکی طلوع آفتاب که سرخی آفتاب و حمره مشرقیه پدیدار گردد اما بهتر است بعد از فجر اول و قبل از نماز صبح خوانده شود و در رکعت اول آن بعد از حمد سوره قل یا ایها الکافرون و در رکعت دوم بعد از حمد سوره توحید خوانده شود.
بین نافله نماز صبح و نماز صبح بهتر است سه تا صلوات بفرستد
که هر کس چنین کند خداوند روی او ا از حرارت آتش جهنم نگه می دارد .
سپس سجده شکر کند و بعد از اذان و اقامه ، مشغول نماز صبح شود .
و بعد از نماز صبح هم اگر حوصله داشته باشید دعای عهد و زیارت آل یاسین و زیارت عاشورا و دعای صباح

 

و فضیلت تهجد و قیام لیل و گریه و ندبه از خوف خدا و شوق او - جل جلاله - و نماز شب را اگر بخواهى، اخبار و آیات وارده در این باب کفایت مى‏کند.
و أنا أذکر منها سطراً تذکره لمن أراد أن یتذکر.
و من مختصرى از آن احادیث را ذکر مى‏کنم تا سبب یادآورى باشد براى کسانى که طالب آنند.
منها ما روى عن الباقر (علیه السلام) أنه کان مما أوحى الله تعالى الى موسى بن عمران (علیه السلام): کذب من زعم أنه یحبنى و اذا جنه اللیل نام عنى؛ یابن عمران! لو رأیت الذین یقومون لى فى الدجا و قد مثلت نفسى بین أعینهم یخاطبونى و قد جللت عن المشاهده و یکلمونى و قد عززت عن الحضور؛ یابن عمران! هب لى من عینک الدموع و عن قلبک الخشوع و من بدنک الخضوع ثم ادعنى فى ظلم اللیالى تجدنى قریباً مجیباً.(125)
از جمله روایات درباره شب زنده دارى، روایتى است که از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که فرمود: از آنچه خداوند متعال به حضرت موسى (علیه‏ السلام) وحى کرد این است که فرمود: دروغ مى‏گوید کسى که مى‏پندارد که مرا دوست مى‏دارد و زمانى که تاریکى شب او را در آغوش مى‏کشد از من غافل شده و مى‏خوابد؛ اى پسر عمران! اگر مشاهده کنى کسانى را که در دل شب به خاطر من از خواب برمى‏خیزند در حالى که من حقیقت خود را بر آنان ممثل ساخته‏ام و با من سخن مى‏گویند از روى حضور (گویا مرا مى‏بیند) هر چند من عزیزتر از آنم که نزد کسى حضور (حسى و مادى) یابم. اى پسر عمران! ببخش براى من، از دیده‏ات اشک و از دلت خشوع و از بدنت خضوع و آن‏گاه در تاریکى‏هاى شب مرا بخوان که خدایت را نزدیک و پاسخگو خواهى یافت.
روى عن النبى (صلى‏الله علیه و آله و سلم): ان شرف المؤمن صلاته باللیل.(126)
از حضرت رسول (صلى‏الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمود: شرافت مؤمن، به نماز شب خواندن اوست.
و روى: اذا جمع الله الأولین و الآخرین نادى مناد لیقم الذین (تتجافى جنوبهم عن المضاجع یدعون ربهم خوفاً و طمعاً)(127) فیقومون و هم قلیل ثم یحاسب الناس من بعدهم.(128)
روایت شده: هنگامى که خداوند متعال اولین و آخرین را گرد آورد، نداگرى ندا مى‏دهد کسانى که پهلوهایشان از بسترها در دل شب دور مى‏شود (و به پا مى‏خیزند و رو به درگاه خدا مى‏آورند) و پروردگار خود را با بیم و امید مى‏خوانند پس اینک به پا خیزند کسانى که اندک هستند، و پس از آنکه به حساب آنان رسیدگى شد، به حساب مردم رسیدگى خواهد شد.
و فى الصحیح، عنه (صلى‏الله علیه و آله و سلم): ان فى جنه عدن شجره تخرج منها خیل أبلق مسرجه بالیاقوت و الزبرجد ذوات أجنحه لا تروث و لا تبول، یرکبها اولیاء الله فیطیر بهم فى الجنه حیث شاؤا قال فینادیهم أهل الجنه: یا اخواننا، ما أنصفتمونا! ثم یقولون: ربنا بماذا نال عبادک منک هذه الکرامه الجمیله دوننا؟ فینادیهم ملک من بطنان العرش: انهم کانوا یقومون اللیل و کمنتم تنامون و کانوا یصومون و کنتم تأکلون و کانوا یتصدقون بمالهم لوجه الله تعالى و أنتم تبخلون و کانوا یذکرون الله کثیراً لا یفترون و کانوا یبکون من خشیه ربهم و هم مشفقون.(129)
در روایت صحیحى از رسول اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) آمده است که فرمودند: در بهشت عدن، درختى است که از آن اسب‏هاى ابلق (یعنى سیاه و سفید) با زین‏هایى از یاقوت و زبرجد و داراى بال‏ها بیرون مى‏آیند، نه سرگینى از آنها خارج مى‏شود و نه ادرارى. اولیاء الله بر آنها سوار مى‏شوند و به هر جاى بهشت که بخواهند به وسیله آن اسب‏ها پرواز مى‏کنند. اهل بهشت (وقتى چنین مقاماتى از آنها مشاهده مى‏کنند) خطاب‏ مى‏کنند که اى برادران ما، این راه انصاف نیست که با ما در پیش گرفتید! سپس عرض مى‏کنند: اى پروردگار ما، این بندگانت چگونه به این کرامت زیبا دست یافته‏اند و ما از آن محروم مانده‏ایم؟! در این هنگام فرشته‏اى از داخل عرض ندا مى‏دهد: آنان شب زنده‏دارى مى‏کردند در حالى که شما خوابیده بودید؛ آنان روزه (مستحبى) مى‏گرفتند در حالى که شما مشغول خوردن بودید؛ آنان مال خود را به خاطر خداى تعالى صدقه مى‏دادند در حالى که شما بخل مى‏ورزیدید؛ آنان بسیار به یاد خدا بودند و همواره ذکر خداى مى‏گفتند (در حالى که شما در این خصوص سستى و کوتاهى مى‏کردید)؛ آنان از ترس و خشیت پروردگار اشک مى‏ریختند و همواره در حالت بیم به سر مى‏بردند.
روى أنه کان مما ناجى الله به داود (علیه السلام): یا داود! و علیک بالاستغفار فى دلج اللیل الى الأسحار، یا داود! اذا جن علیک اللیل فانظر الى ارتفاع النجوم فى السماء و سبحنى و أکثر من ذکرى حتى أذکرک، یا داود! ان المتقین لا ینامون لیلهم الا بصلاتهم لى(130) و لا یقطعون نهارهم الا بذکرى، یا داود! ان العارفین کحلوا أعینهم بمرود السهر و قاموا لیلهم یسهرون، یطلبون بذلک مرضاتى، یا داود! انه من یصلى باللیل و الناس نیام یرید بذلک وجهى، فانى آمر ملائکتى: أن یستغفروا له و تشتاق الیه جنتى و یدعو له کل رطب و یابس.(131)
روایت شده که از جمله نجواهاى خداوند متعال با حضرت داود (علیه السلام) این بود که فرمود: اى داود! بر تو باد به استغفار کردن در دل شب تا سحرگاهان، اى داود! زمانى که تاریکى شب تو را در برگرفت پس نگاهى به صعود ستارگان در آسمان، بینداز و مرا تسبیح گو و بسیار به یاد من باش تا من نیز به یاد تو باشم. اى داود! همانا پارسایان، شب‏هایشان را نخوابند مگر اینکه نماز براى من به جاى آورند و روزهایشان را سپرى نکنند مگر اینکه به یاد و ذکر من مشغول باشند، اى داود! همانا عارفان سرمه شب‏زنده‏دارى را به چشم‏هایشان کشیده‏اند و شب را به بیدارى سپرى مى‏کنند و به این وسیله خواهان خشنودى من هستند.
اى داود! همانا کسى که در دل شب نماز گزارد در حالى که مردم درخوابند و از این عبادت نیز قصدش من باشم، پس به فرشتگانم امر مى‏کنم که براى چنین کسى طلب بخشش کنند و بهشت من نیز مشتاق دیدار او خواهد بود، پس هر تر و خشکى براى او دعا خواهد کرد.
و عن ابن مسعود، قال رسول الله (صلى‏الله علیه و آله و سلم): حسب الرجل من الخیبه أن یبیت لیله لا یصلى فیها رکعتین و لا یذکر الله فیها حتى یصبح، فقیل: یا رسول الله (صلى‏الله علیه و آله و سلم)، ان فلاناً نام البارحه عن ورده حتى أصبح(132) و قال: ذلک رجل بال الشیطان فى أذنه فلم یستیقظ.(133)
از ابن مسعود روایت شده که رسول خدا (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمود: همین زیان و خسران مرد را بس که شب را به صبح رساند و دو رکعت نماز در آن نخواند ذکر خدا ننماید تا اینکه صبح گردد. پس عرض شد: یا رسول الله، فلانى دیشب تا صبح در خواب بود و ورد و ذکرى که داشت از او فوت شد، پیامبر فرمود: او مردى است که شیطان به گوش او بول کرده که بیدار نگشته است.
و روى عنه (صلى‏الله علیه و آله و سلم): و ما نام اللیل کله أحد الا بال الشیطان فى أذنیه و جاء یوم القیامه مفلساً و ما من أحد الا و له ملک یوقظه من نومه کل لیله مرتین یقول: یا عبدالله! أقعد لتذکر ربک، ففى الثالثه ان لم ینتبه یبول الشیطان فى أذنه.(134)
و از رسول اکرم (صلى‏الله علیه و آله و سلم) روایت شده که فرمودند: هیچ‏کس تمام شب را با خواب سپرى نمى‏کند مگر اینکه شیطان در دو گوش او بول کند و روز قیامت چنین کسى مفلس و تهیدست حضور خواهد یافت و احدى نیست مگر اینکه فرشته‏اى او را هر شب دوبار بیدار مى‏نماید و مى‏گوید: اى بنده خدا! از خواب برخیز و بنشین تا یاد و ذکر خدا نمایى و در بار سوم اگر برنخاست شیطان در گوش او بول مى‏کند.
و روى أن البیوت التى یصلى فیها باللیل و یتلى فیها القرآن، تضى‏ء لأهل السماء کما یضى‏ء الکواکب الدرى لأهل الارض.
و روایت شده که همانا خانه‏هایى که در آنها نماز گزارده شود و قرآن‏ تلاوت شود، براى اهل آسمان نورافشانى مى‏کند، همانگونه که ستاره درخشان براى اهل زمین مى‏درخشد و نورافشانى مى‏نماید.
و انه قال فى وصیته لأمیرالمؤمنین - علیهما الصلاه و السلام - و علیک بصلاه اللیل (و کرر ذلک ثلاثاً).(135)
و در وصیت پیامبر به امیرالمؤمنین - علیهما الصلاه و السلام - است که فرمود: بر تو باد به نماز شب! (این جمله را سه بار تکرار فرمودند). (136)
و قال (صلى‏الله علیه و آله و سلم): ألا ترون الى المصلین باللیل و هم أحسن الناس وجوهاً لأنهم خلوا باللیل لله سبحانه فکساهم من نوره.(137)
پیامبر (صلى‏الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آیا نمى‏بینید نماز شب‏خوانان را که چهره‏هایشان از همه مردم زیباتر و جذاب‏تر است؟ علتش آن است که آنان شب‏ها با خداى سبحان خلوت مى‏نمایند، پس خداوند متعال هم لباس نورانى بر آنان مى‏پوشاند.
و سئل الباقر (علیه السلام) عن وقت صلاه اللیل، فقال: هو الوقت الذى جاء عن جدى رسول الله (صلى‏الله علیه و آله و سلم) أنه قال: ان لله تعالى منادیاً ینادى فى السحر هل من داع فأجیبه؟ هل من مستغفر فأغفر له؟ هل‏ من طالب فأعطیه؟ ثم قال: هو الوقت الذى وعد فیه یعقوب بنیه أن یستغفر لهم و هو الذى مدح فیه المستغفرین، فقال: (و المستغفرین بالأسحار(138) )؛ ان صلاه اللیل فى آخره أفضل من أوله و هو وقت الاجابه و الصلاه فیه هدیه المؤمن الى ربه، فأحسنوا هدایاکم الى ربکم یحسن الله جوائزکم فانه لا یواظب علیها الا مؤمن صدیق.(139)
از امام باقر (علیه السلام) از وقت نماز شب سؤال شد، فرمود: وقت آن همان است که از جدم رسول خدا (صلى‏الله علیه و آله و سلم) رسیده است که فرمودند: همانا براى خداوند متعال منادى هست که هنگام سحر ندا مى‏دهد که آیا دعا کننده‏اى هست تا اجابت نمایم؟ آیا استغفار کننده‏اى هست تا مورد بخشش قرار دهم؟ آیا درخواست کننده‏اى هست تا به او عطا نمایم؟ سپس فرمود: همان وقتى است که حضرت یعقوب (علیه السلام) به فرزندانش وعده داد تا براى آنان طلب غفران و بخشش نماید، همان وقتى است که استغفار کنندگان در آن مورد مدح و ستایش قرار گرفته‏اند، و در سحرگاهان، استغفار مى‏نمایند .
همانا نماز شب در آخر وقت، افضل از اول وقت آن است و آن وقت اجابت دعاهاست و نماز در آن موقع، هدیه مؤمن به پروردگارش است؛ پس هدیه‏هاى خودتان را جهت تقدیم به پیشگاه خداوند متعال، نیکو نمایید تا خداى تعالى نیز جایزه‏هاى شما را نیکو نماید که مواظبت بر آن نمى‏کند مگر مؤمن راستگو. .
و روى أنه تعالى أوحى الى بعض الصدیقین أن لى عباداً من عبادى یحبوننى فأحبهم و یشتاقون الى فأشتاق الیهم و یذکروننى و أذکرهم و ینظرون الى و أنظر الیهم وان حذوت طریقهم أحببتک و ان عدلت عنهم مقتک قال: یا رب و ما علامتهم؟ قال: یراعون الظلال بالنهار کما یراعى الراعى الشفیق غنمه و یحنون الى غروب الشمس کما یحن الطیر الى و کره عند غنمه و یحنون الى غروب الشمس کما یحن الطیر الى و کره عند الغروب فاذا جنهم اللیل و اختلط الظلام و فرشت الفروش و نصبت الأسره و خلا کل حبیب بحبیبه نصبوا الى أقدامهم و افترشوا الى وجوههم و ناجونى بکلامى و تملقوا الى بانعامى فبین صارخ و باک و متأوه و شاک و بین قاعد و قائم و راکع و ساجد بعینى ما یتحملون من أجلى و بسمعى ما یشتکون من حبى أول ما اعطیهم ثلاث: أقذف من نورى فى قلوبهم فیخبرون عنى کما أخبر عنهم؛ و الثانیه: لو کانت السموات و الأرض و ما فیها فى موازینهم لأستقللتها لهم؛ و الثالثه: أقبل بوجهى علیهم فترى من أقبلت بوجهى علیه یعلم أحد ما أرید أن أعطیه؟
روایت شده که خداوند متعال به یکى از صدیقان، وحى فرمود که مرا بندگانى است که از میان بندگانم که آنان مرا دوست مى‏دارند و مشتاق من‏اند و من هم مشتاق آنان هستم، آنان به یاد من‏اند و من نیز به یاد آنان، ایشان به من مى‏نگرند و من هم به آنها؛ و اگر تو قدم در راه آنان نهادى، من دوستدار تو خواهم بود. اگر از راه آنها عدول نمایى، تو را دشمن خواهم داشت.
آن بنده خدا عرض کرد: پروردگارا، نشان آنها چیست؟ فرمود: همان‏گونه که چوپان مهربان به دنبال گله خود است، آنان نیز تمام روز به دنبال سایه‏ها هستند تا ببینند کى روز به پایان مى‏رسد و به غروب آفتاب آن‏چنان علاقه‏مندند که پرنده به هنگام غروب به آشیانه خود؛ پس چون شب آنان را فرا گرفت، و تاریکى‏ها درهم آمیخت و بسترها گسترده شد و تختخواب‏ها آماده گشت و هر دوستى با دوست خود خلوت گزید؛ در این هنگام آنان قدم‏هاى خود را در پیشگاه من راست مى‏نمایند و سرپا مى‏ایستند و صورت‏هایشان را به سوى من فرش زمین مى‏نمایند و با کلام من با خود من مناجات مى‏کنند و چاپلوسى و تملق مى‏گویند با انعام من، گاهى ناله مى‏کنند و گاهى اشک جارى مى‏سازند و اگاهى آه سوزناک مى‏کشند و گاهى شکوه و شکایت مى‏نمایند، آنان در طول شب یا نشسته‏اند یا ایستاده؛ و یا در رکوع‏اند و یا سجود؛ من مشاهده مى‏کنم که آنان به خاطر من چه مى‏کشند! و مى‏شنوم که چه شکایت‏ها از عشق من مى‏نمایند! نخستین چیزى که به آنان عطا مى‏کنم سه عنایت است: از نور خودم به دل‏هایشان مى‏اندازم تا با آن نور از من آگاه گردند همان‏طور که من از آنان آگاه هستم و دوم آنکه اگر آسمان‏ها و زمین و آنچه که در زمین است در ترازوى اعمال آنان قرار گیرد، من آنها را براى آنان کم و ناچیز مى‏شمارم؛ و سوم آنکه من رویاروى آنان مى‏شوم، اگر من با کسى رویارو شدم به نظرت کسى مى‏داند که من چه مى‏خواهم به او عنایت کنم؟
و روى عن بعض العابدین یقول: رأیت فى منامى کأنى على شاطى‏ء نهر یجرى بالمسک الأذفر و على حافیته شجر من اللؤلؤ و قصب الذهب و اذا بجوار مزینات لا بسات ثیاب السندس کان وجوههن الأقمار و هن یقلن: سبحان المسبح بکل لسان سبحانه، سبحان الموجود فى کل مکان سبحانه، سبحان الدائم فى کل الأزمان سبحانه، فقلت من أنتن؟ فقلن:


‏ ذرانا اله الناس رب محمد یناجون رب العالمین الههم  ‏ لقوم على الأطراف باللیل قوم و تجرى همول(140) القوم و الناس نوم

‏ فقلت: بخ بخ لهؤلاء القوم من هم؟!
فقلن: هؤلاء المتهجدون باللیل بتلاوه القرآن و الذاکرون الله کثیراً فى السر و الاعلان، المنفقین المستغفرین بالأسحار.(141)
یکى از عابدها مى‏گوید: به خواب دیدم که گویا در کنار نهرى هستم که مشک خوشبو در آن جارى است و در دو طرف آن نهر، درختى از لؤلؤ و نى‏هاى طلایى روییده بود. و ناگهان کنیزانى دیدم که خود را با زیور آراسته‏اند و لباس‏هایى از جنس سندس و حریر دربرکرده‏اند و صورت‏هایشان مانند ماه مى‏درخشد و مى‏گویند: منزه است خدایى که به هر زبان تسبیح گفته شده است، منزه و پاک است او؛ منزه است خدایى که در همه جا هست، پاک است او؛ منزه است خدایى که در هر زمانى‏ جاویدان است، پاک است او.
گفتم شما کى هستید؟ آن کنیزان گفتند:
خداى مردم و پروردگار محمد (صلى‏الله علیه و آله و سلم) ما را براى مردمى آفریده است که شب‏ها به پا مى‏خیزند و با پروردگار جهانیان و خداى خودشان به مناجات مى‏پردازند در حالى که مردم در خواب‏اند، اشک از دیدگان این شب‏زنده‏داران جارى است.
گفتم: خوشا به سعادت آنان! این قوم چه کسانى‏اند؟ گفتند کسانى هستند که در دل شب با تلاوت کردن قرآن به تهجد مى‏پردازند و خداوند را در عیان و نهان بسیار یاد مى‏کنند و انفاق کنندگان و استغفارکنندگان در هنگام سحر هستند.
فانظر یا أخى الى ماورد فى أن لله تعالى ملکاً یقال له الداعى فاذا دخل شهر رجب ینادى هذا الملک کل لیله منه الى الصباح: طوبى للذاکرین، طوبى للطائعین، یقول الله تعالى: أنا جلیس من جالسنى، مطیع من أطاعنى و غافر من استغفرنى .(142)
اى برادر، خوب دقت کن در روایتى که مى‏گوید: براى خداى تعالى فرشته‏اى است که او را داعى گویند و چون ماه رجب فرا مى‏رسد این فرشته هر شب تا صبح ندا مى‏دهد که: خوشا به حال آنان که به یاد خدا هستند و خوشا به حال کسانى که فرمانبردار اویند، خداى تعالى مى‏فرماید: من همنشین کسى هستم که با من همنشین باشد، اجابت کننده کسى هستم که اطاعت کننده من باشد و آمرزنده کسى هستم که از من طلب آمرزش و غفران نماید.
125)ارشاد القلوب، 1/183.
126)بحار الانوار، 75/109.
127)سوره سجده (32)، آیه 16.
128)ارشاد القلوب، 1/173.
129)ارشاد القلوب دیلمى، 1/173.
130)الى (ارشاد القلوب).
131)ارشاد القلوب دیلمى، 1/174.
132)یصبح (نسخه بدل).
133)ارشاد القلوب، 1/178.
134)ارشاد القلوب، 1/181.
135)بحار الانوار، 87/157.
136)بحار الانوار، 87/157.
137)بحار الانوار، 87/159.
138)سوره آل عمران (3)، آیه 17.
139)ارشاد القلوب، 1/182.
140)تسرى حمول (ارشاد القلوب، 1/179).
141)ارشاد القلوب، 1/178.
142)اقبال الاعمال ابن طاوس، ص 118، اعلمى، بیروت.


فضیلت نماز شب
امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: «نماز شب صورت را زیبا و خلق را نیکو و انسان را خوشبو می گرداند، رزق را زیاد و قرض را ادا می کند، اندوه را برطرف می سازد و چشم را جلا می دهد».[1]
رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرمود: «نماز شب وسیله ای است برای خوشنودی خدا و دوستی ملائکه».[2]
امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: «در خانه هایی که نماز شب خوانده می شود و قرآن تلاوت می گردد، آن خانه ها نزد آسمانیان هم چون ستاره درخشانند».[3]
کیفیت نماز شب
نماز شب مجموعاً یازده رکعت است:
1. هشت رکعت آن، که دو رکعت، دو رکعت، مانند نماز صبح خوانده می شود و چهار دو رکعتی آن به نیت نماز شب می باشد.
2. دو رکعت نماز شفع: بهتر است در رکعت اول آن بعد از حمد، سوره «ناس» و در رکعت دوم بعد از حمد، سوره «فلق» خوانده شود.
3. یک رکعت نماز وتر: بعد از حمد سه بار سوره «توحید» و یک بار سوره «فلق» و یک بار سوره «ناس» بخوانیم و می‌توان یک سوره تنها خواند، سپس دستها را برای قنوت به سوی آسمان بالا می بریم و حاجات خود را از خدا می خواهیم.
و برای چهل مؤمن دعا می کنیم.
و طلب مغفرت می کنیم و هفتاد مرتبه می گوییم: «استغفرالله ربّی و اتوبُ الیه».
از پروردگار خود طلب آمزرش و مغفرت می کنیم و به سوی او بازگشت می نمایم.
آن گاه 7 بار می گوییم «هذا مقامُ العائذِ بکَ منَ النّارِ»؛ این است مقام کسی که از آتش قیامت به تو پناه می برد. و بعد از آن 300 مرتبه می گوییم: «العفو» و سپس می گوییم: «ربّ اغفرلی و ارحمنی وتُب عَلیَّ انّکَ انتَ التّوابُ الغفُورُ الرّحیم».[4]
احکام نماز شب
1. هشت رکعت به نیت نماز شب و سپس دو رکعت نماز شفع و آن گاه یک رکعت نماز وتر، که با فضیلت ترین نماز شب، نماز وتر و شفع است و دو رکعت شفع برتر از وتر است.
2. برای نماز شب می توان به نماز شفع و وتر اکتفا کرد، بلکه هنگام تنگی وقت می توان تنها به نماز وتر اکتفا نمود.
3. وقت نماز شب از نیمه شب تا فجر صادق است، و هنگام سحر از سایر مواقع بهتر است و تمامی ثلث آخر شب سحر محسوب می شود. و افضل از آن خواندن نماز شب نزدیکیهای فجر است.[5]
4. جایز است انسان نماز شب را نشسته بخواند حتی در حال اختیار. ولی اگر می خواهد نشسته بخواند بهتر آن است که هر دو رکعت نشسته را یک رکعت ایستاده حساب کند. بنابراین باید هشت بار دو رکعت نشسته و هر دو رکعت به یک سلام که جمعاً شانزده رکعت می شود به نیت نماز شب بخواند و دوباره دو رکعت هر دو رکعت به یک سلام به نیت نماز شفع و دو بار یک رکعت هر یک رکعت به یک سلام به نیت نماز وتر، ولی در حال اضطرار و مریض همان یازده رکعت کفایت می کند.
5. شخص مسافر می تواند نماز شب را پیش از نیمه شب بخواند.
6. جوانی که می ترسد خواب بماند و نماز شب از او فوت شود می تواند نماز شب را پیش از نیمه شب بخواند.
7. کسانی که برای خواندن نماز شب بعد از نیمه شب عذری دارند مانند پیرمردان و یا کسی که از سرد شدن هوا می ترسد و یا از جنب شدن در خواب می ترسد... می توانند نماز شب را قبل از نیمه شب بخوانند.
8. خواندن سوره در رکعتهای نماز شب لازم نیست و می تواند فقط به خواندن سوره حمد اکتفا کند. هم چنین قنوت در رکعتهای دوم مستحب است و می تواند بدون قنوت بخواند.
9. نماز وتر یک رکعت است و می شود آن را بدون قنوت به جا آورد.
10. لازم نیست همه یازده رکعت را در یک مجلس بخواند، بلکه می تواند در دو سه نوبت بخواند، بلکه تفریق افضل است، همان طور که رسول خدا تهجد می کرد.
11. مستحب است که نماز شب را بلند بخواند تا اگر از خانواده اش کسی می خواهد برای به نماز شب برخیزد بیدار شود، چنان چه در روایت است و شهید و دیگران نیز تصریح به استحباب جهر نموده اند.
بدیهی است که استحباب بلند خواندن نماز شب در جایی است که امن از ریا و سُمعه باشد و اگر خدای ناخواسته خوف ریا و سُمعه در بلند خواندن باشد باید آهسته بخواند.[6]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . بحار الانوار، ج 87، ص 153.
[2] . همان منبع، ص 161.
[3] . وافی، ج 2، ص 23.
[4] . رساله نوین، ج 1، ص 170.
[5] . تحریر الوسیله، ج 1، ص 136.
[6] . کتاب شمع سحر، شب مردان خدا، مفاتیح الجنان.

www.forooghetohid.ir


 
 
مباحث معرفتی اخلاقی تربیتی
نویسنده : عبد - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٤
 


 نتیجه درک مصیبت سیدالشهدا(علیه‎السلام)      
مباحث معرفتی اخلاقی تربیتی
دو راه برای قرب به خدای متعال وجود دارد، یک راه که راه مرسوم می‌باشد، این است که انسان به اندازه همتی که دارد نتیجه می‌گیرد، در این بین اگر کفران کرد‌‌، از هدایت‌هایی که شامل حالش شده، محروم می‌شود؛ لذا بعد از وارد شدن به میدان مجاهده باطنی، میزان شکر و کفر انسان، در امر هدایتش تأثیر دارد، ولی بعد از همه این زحمات، یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در موفقیت انسان تأثیرگذار است، ابتلائات الهی است که، متناسب با موقعیت عبد، برای رشد معنوی او فراهم می‌گردد؛ یعنی برای رشد انسان همه ریاضت‌ها مفیدند، ولی هیچ‌کدام به اندازه ابتلائات الهی، مؤثر نیستند. به عبارت دیگر ابتلائات الهی بهترین نردبان سیر و سلوک است.
انسان گاهی اوقات در محاسبه‌های خلوت خویش فکر می‌کند همه استانداردها را داراست؛ مثلاً عجب ندارد، تعلق به دنیا در او نیست و ... یا اگر می‌فهمد، نمی‌تواند درمان بلای الهی هم عیوب را نشان داده، هم آنها را رفع می‌کند. خدا رحمت کند استاد ما را می‌فرمودند: «دوستی داشتیم، قبول می‌کرد محبت دنیا دارد و این چیز بدی است، اما می‌گفت: نمی‌توانم از دنیا دست بکشم! اما بعد از مرگ جوانش، همه علاقه‌هایش از بین رفت لذا می‌گفت: از دنیا سیر شدم.»
امام سجّاد(علیه‎السلام) می‌فرمایند: «خدایا، نمی‌دانم باید تو را در مقابل سلامتی بیشتر شکر کنم یا در مقابل بیماری.» چون مؤمن در سلامتی توفیق عبادت دارد و از آن بهره‌مند می‌شود، ولی در بیماری خداوند عبادت‌هایی برایش می‌نویسد که اصلاً فکرش را نکرده بود.
نکته دیگر این که خدای متعال با این بلاها نه تنها خطاها را تدارک می‌کند بلکه؛ آنها را تبدیل به حسنات می‌کند.
بلاها گاهی کفاره‌اند، که معمولاً در افراد معمولی اینطور است. در روایات دارد که، پای یکی از اصحاب، در هنگام ورود پیامبر(صلی الله علیه و آله)، به چارچوب در برخورد و به زمین افتاد، حضرت آیه «ما أصابکم من مصیبةٍ فبما کسبت أیدیکم» را تلاوت کردند، طرف سؤال کرد: مگر چکار کرده‌ بودم؟! حضرت فرمودند: چرا بسم‌الله نگفتی و با حالت غفلت از خدا وارد شدی؟
در خواصّ اولیای خدا، بلاها فقط ترفیع درجه است، مثل بلایی که برای سیّدالشّهدا (علیه‎السلام) پیش آمد. البته این بلاها برای مؤمن رحمت و ابزار سیر و سلوک است، ولی برای کافر تماماً عقوبت است.
ظرفیت بلاها نیز متفاوت است، بعضی فقط صاحب بلا را نجات می‌دهد و بعضی، برای صاحب بلا ضیافت است و عامل نجات برای دیگران، بعضی نیز ظرفیت تهذیب تاریخی دارند. در کتاب شریف کافی نقل شده: «گاهی صبر مؤمن عامل نجات یک قوم می‌شود، مثل تحمّل یوسف(علیه‎السلام) در مقابل آن بلای بزرگ که، نتیجه آن، نجات یک قوم از گرسنگی و مرگ و بت‌پرستی شد.»(3)
زمانی که حضرت در چاه بود جبرئیل آمد و گفت: اینجا چه می‌کنی؟! فرمود: برادرانم مرا انداخته‌اند. جبرئیل گفت: می‌خواهی نجاتت دهم؟ یوسف فرمود: تا خدا چه بخواهد. بعد هم می‌توانست به مردم بگوید: من برده نیستم، پیغمبر زاده‌ام، مضاف بر این که، جای یعقوب را می‌دانست و می‌توانست برود، ولی تحمل کرد.
همین‌طور صبر مبلغان دین در بلاها، در ترک معصیت و در انجام طاعات، هم عامل رشد خودشان و هم عامل نجات یک ملت است، یعنی انسان با صبر، مجرای عنایت حضرت حق می‌شود.
مهم‌ترین وسیله سلوک، بلای اولیای خدا، مخصوصاً اعظم بلاها و ابتلائات؛ یعنی ماجرای سیّدالشّهدا(علیه‎السلام) است، که در حقیقت ابتلای رسول‌الله(صلی الله علیه و آله) می‌باشد. این ابتلا، اعظم وسایل سلوک به سمت خدای متعال و محور تهذیب همه جوامع و همه تاریخ است، حتی انبیای اولوالعزم از این ابتلا بهره‌مند شده، رشد کردند. سیر و سلوک با بلای اولیای الهی سریع‌الوصول‌تر و دارای منازل، مراحل و شرایط دیگری است.
در روایتی ذیل آیه «و فدیناه بذبحٍ عظیمٍ»(4) آمده است؛ ابراهیم(علیه‎السلام) پس از آنکه فرزند خود اسماعیل را برای قربانی برد و آن امتحان عظیم الهی را با موفقیت از سر گذرانید، و خدای متعال فرمود: «قد صدّقت الرؤیا»(5) عرضه داشت: من دوست داشتم فرزندم را در راه تو قربانی کنم تا به ثواب اعظم مصائب برسم، گویا سؤال حضرت این است که، کجای کار را کم گذاشته‌ام که این توفیق از من سلب شد؟
خدای متعال فرمود: ابراهیم! خودت را بیشتر دوست داری یا پیامبر آخرالزمان را؟ حضرت فرمود: پیامبر آخرالزمان را. فرمود: فرزند پیامبر آخرالزمان را، یعنی سیّدالشّهدا(علیه‎السلام). بعد خدای متعال روضه سیّدالشّهدا(علیه‎السلام) را اینطور خواند که، ابراهیم کدامیک از این دو سنگین‌تر است اینکه، به امر ما فرزندت را در منا قربانی کنی یا اینکه، فرزند پیامبر آخرالزمان را، انسان‌هایی که مدّعی هستند امت آن پیامبرند، بین دو نهر آب مثل گوسفند سر ببرند؟!!(6) گویا می‌فرمایند: شما ظرف اعظم مصائب نبوده، تحمل آن را ندارید، اعظم مصائب از آن اعظم انسان‌ها، یعنی رسول خاتم(صلی الله علیه و آله) است، آن هم نه قربانی کردن اسماعیل به صورت محترمانه، بلکه اعظم مصائب، مصیبت سیّدالشّهدا (علیه‎السلام) است، به دست امتی که هر چه دارند، به برکت پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) است، آن هم تحت عنوان تبعیت از او و فرمان خدا، فرزندش را محکوم به ارتداد کرده، مثل یک گوسفند با افتخار سر از بدنش جدا می‌کنند. بعد گویا می‌فرمایند: ابراهیم، اگر می‌خواهی به ثواب اعظم مصائب دست یابی، باید مصیبت سیّدالشّهدا(علیه‎السلام) را درک کنی.
با توجه به این دو محبتی که ابراهیم(علیه‎السلام) نسبت به رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) و سیّدالشّهدا(علیه‎السلام) داشتند، زمینه درک مصیبت سیدالشّهدا(علیه‎السلام) فراهم شد، به خصوص که آدم مبتلا، زودتر و بهتر ابتلا و مصیبت دیگران را می‌فهمد، لذا شاید امتحان قربانی کردن اسماعیل، مقدمه درک مصیبت سیّدالشّهدا(علیه‎السلام) بود.


بلای امام حسین (علیه‎السلام) محور تهذیب تاریخ      
مباحث معرفتی